92/10/08
بسم الله الرحمن الرحیم
نقش نفس کلی در تدبیر نفس جزئی و بدن، و تفاوت تدبیر نفس در حالت قبض و بسط./وضعیت نفس و بدن پس از مرگ، /رساله سبیل الرشاد
موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ، /نقش نفس کلی در تدبیر نفس جزئی و بدن، و تفاوت تدبیر نفس در حالت قبض و بسط.
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
رساله سبیل الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۹۱، سطر پانزدهم.
«ثم النفس بعد المفارقة عن البدن يتصل بنفس كلية مربية لها مناسبة لذاتها و ملكاتها.»[1]
بحث در اثبات معاد جسمانی بود. مرحوم آقا علی حکیم در این رساله، یک گزارش مختصری (البته همراه با استدلال) از معاد جسمانی میدهند، بعد دیگر به تفصیل وارد بحث میشوند. تا اینجا آنچه که فرموده بودند، خلاصهاش این است که نفس و بدن با هم متحدند در همین دنیا؛ و ترکیبشان ترکیب حقیقی است و طبیعی، نه ترکیب اعتباری. و با هم ارتباط علّی و معلولی دارند، منتها از طرف بدن اعداد است، از طرف نفس ایجاب است. و نفس به خاطر ایجابی که نسبت به بدن دارد، آثاری را در بدن قرار میدهد و موجود میکند، که این آثار بعد از مفارقت نفس از بدن نیز باقی هستند. بهطوریکه اگر عارفی به این بدنِ خالی از نفس نظر کند، میگوید که این بدن، بدنِ چهکسی بوده. اینها مطالبی بود که قبلاً خواندیم.
وضعیت نفس و بدن پس از مفارقت (مرگ)
حالا توضیح میدهند که بعد از مفارقت نفس از بدن چه اتفاقی میافتد. در حینی که نفس و بدن همراه هماند، نفس به حرکت تکاملی ادامه میدهد؛ ماده هم سیر خودش را (یعنی سیری که مناسب خودش است) انجام میدهد. این را صدرا هم معتقد است. میگوید اینچنین نیست که نفس حرکت کند و ماده ثابت باشد و ساکن باشد. هر دو با هم حرکت میکنند، منتها هر کدام به حسب قوهی حرکتشان حرکت میکنند. بدن حرکتش کندتر است و نفس حرکتش تندتر؛ نفس به تجرد میرسد در حالی که بدن به تجرد نرسیده، و حتی لطافت تامی هم که امکانش برای بدن هست، انجام نگرفته؛ بهخاطر اینکه حرکتش حرکتیست ضعیفتر از حرکت نفس. این در دنیاست، در وقتی است که نفس هنوز از بدن مفارقت نکرده. تا اینجا را صدرا هم قبول دارد، ایشان هم مدعی است.
بعد نفس از بدن مفارقت میکند و تحت تربیت «نفس کلی» قرار میگیرد. نفس از بدن مفارقت میکند و در اختیار نفس کلی قرار میگیرد و به توسط نفس کلی حرکت تکاملیاش را ادامه میدهد. و آن نفس کلی، این نفسِ مفارقتکرده را مأمور میکند که هنوز در بدنِ خودش تصرف کند و هنوز بدن را با آن حرکت کمالی حرکت بدهد. فاعل آن نفس کلی است، اما مباشر این فعل نفس جزئی است. حالا این مطلب باید کاملاً توضیح داده بشود. من اینها را همه را توضیح میدهم انشاءالله؛ فعلاً دارم فهرست مطلب را میگویم.
آن نفس کلی به این ترتیب هم نفس را تحت تکفل میگیرد هم بدن را، و هر دو را اداره میکند؛ منتها نفس را بلاواسطه، بدن را هم به توسط نفس. در دنیا هم همین وضع برقرار بود، یعنی وقتی که نفس از بدن مفارقت نکرده بود، باز نفس کلی بدن را به توسط همین نفس جزئی اداره میکرد. حالا هم همینطور است، فقط یک تفاوتی پیدا شده که آن تفاوت را وقتی رسیدم عرض میکنم. تا اینجا مطلب به صورت فهرست روشن است.
تبیین مفهوم «نفس کلی» و تفاوت آن با کلی مفهومی
من باید اینها را همه را توضیح بدهم. نفس کلی یعنی چی؟ نفس کلی به معنای نفسی که صدق بر کثیرین میکند نیست. کلی در اینجا به معنای مفهوم کلی نیست. مفهوم کلی یعنی چیزی که مصادیق زیاد دارد. اینجا نفس کلی یک شخص است؛ حتی متعدد هم نیست، یک شخص است. منتها کلی بهش میگوییم بهخاطر سعهی وجودی که دارد؛ همانطور که کلی سعه دارد و میتواند مصادیقی را شامل شود، این هم به لحاظ وجودش سعه دارد. مثل کلی میماند؛ کأنّه یک نفسی است پهناور، همانطوری که کلی یک مفهومی است پهناور. جزئی یا شخص پهناور نیست، منحصر به یک فرد است؛ اما مفهوم کلی وسیع است، میتواند بسیاری از جزئیات را در خودش جا بدهد. کلی هم (کلی که الان ما داریم میگوییم، کلی وجودی) او هم وسیع است؛ منتها وسعتش به این نیست که صدق کند بر کثیرین، وسعتش به این است که کمالات زیادی را برای خودش جمع کرده باشد و واجد باشد. پس کلی در اینجا کلی سِعی است، یعنی چیزی که مشتمل بر کمالات کثیره است، نه مشتمل بر مصادیق کثیره. آن کلی مفهومی مشتمل بر مصادیق کثیرهست، ولی کلی سعی مشتمل بر کمالات کثیرهست. پس کلی در اینجا با آن کلی که در منطق میخوانیم اشتباه نشود. مراد از کلی در اینجا کلی سعی است، نه کلی مفهومی. این مطلب اول.
دو اطلاق برای «نفس کلی» (عرفانی و فلسفی)
مطلب دوم، اصلاً نفس کلی چیست؟ نفس کلی دو تا اطلاق دارد: یک اطلاق را در عرفان میبینید، اطلاق دوم را اینجا میبینید. در عرفان گفته میشود که در جهان یک نفس کلی وجود دارد، یک نفس کلی؛ که این نفس تنزل کند این نفوس جزئیه به وجود میآیند، و یا این نفوس جزئیه را جمع کنیم تعیناتشان را بگیریم آن نفس کلی درست میشود. هرچه تعینِ شیء بیشتر باشد، جزئیت شیء بیشتر است و هرچه تعین کمتر باشد، کلیت و سعه بیشتر است. در مفهوم هم همینطور است در خارج هم همینطور است. مثلاً عقل، تقید به امکان دارد، اما تقید به مقدار ندارد؛ یعنی صورت مقداری برایش نیست. در حالی که موجودات عالم مثال تقید به امکان دارند، صورت مقداری هم برایشان هست؛ یعنی دو تا قید دارند، هم به لحاظ امکانشان مقید میشوند، هم به لحاظ اینکه صورتشان دارای مقدار است مقید میشوند. آنها دارای مقدارند؛ مثلاً شما «جن» را شنیدید که ماده ندارد ولی مقدار دارد. موجودات عالم مثال تماماً اینچنیناند؛ دارای ماده نیستند ولی دارای بُعد هستند (حالا بگویید مقدار یا بُعد). موجود عقلی فقط مقید به امکان است، موجود مثالی مقید به امکان و بُعد است. میآییم پایینتر، موجود مادی که ماها هستیم، مقیدیم به امکان و بُعد و ماده. هرچه موجود پایینتر بیاید تقیداتش بیشتر میشود و سعهاش کمتر میشود؛ لذا وجودش هم ضعیفتر میشود.
نفس کلی مرتبهاش مرتبهی نفسی است؛ یعنی ارتباط تدبیری با ماده دارد. عقل ارتباط با ماده ندارد، حتی ارتباط تدبیری؛ ماده را تدبیر نمیکند. حلول که نمیکند در ماده بماند، تدبیر هم نمیکند. اما نفس حلول نمیکند، اما تدبیر میکند. صورتهای معدنی، نباتی، اینها حلول هم میکنند.
[پرسش شاگرد]: نفس حلول در ماده نمیکند؟[پاسخ استاد]: نفس حلول در ماده ندارد، نفس مجرد است.
[پرسش شاگرد]: نفس ما در ماده ما حلول نکرده؟
[پاسخ استاد]: نه، نفس ما در بدن ما حلول ندارد. مرتبهای از نفس را صدرا میگوید در ماده (یعنی در بدن) حلول دارد، قوهای از این نفس را مشاء میگویند در بدن حلول دارد؛ خود نفس را هیچکدامشان نمیگویند حلول دارد. نفس حلول در ماده ندارد، بلکه تدبیر میکند ماده را. پس عقل حلول در ماده ندارد، تدبیر ماده هم به عهدهاش نیست؛ اما نفس، حلول در ماده ندارد، تدبیر ماده به عهدهاش هست. صورت معدنی این است که هم حلول در ماده دارد، حلول در ماده دارد دیگر، از تدبیر پایینتر است.
خب ملاحظه کردید که هرچه موجود پایینتر بیاید، همانطوری که عرض کردم قیودش بیشتر میشود و ارتباط با ماده برایش پیدا میشود. عرض کردم عقل ارتباط با ماده ندارد هیچجور، نفس ارتباط تدبیری دارد، صورت ارتباط حلولی دارد.
[پرسش شاگرد]: صورت همان در هیولاست حلول میکند؟
[پاسخ استاد]: بله دیگر صورت معدنی ارتباط حلولی دارد. حالا در ما چه چیزی هست که ارتباط حلولی با بدنمان دارد؟
[پرسش شاگرد]: آقا عذر میخواهم پس به این صورت که میفرمایید، اگر شما بفرمایید نفس حلول نمیکند در ماده، پس در مورد این نظری که میگویند نفس در بدن به وجود میآید، بعضیها میگویند که مثلاً نطفه بحثش شد بعد روح درش دمیده شد، بعضیها میگویند چهار ماه در شکم، بعضیها از عالم ذر و الست میگویند، بعضیها میگویند ما یک وقتی تو عالم ذر بودیم بعد آمدیم اینجا تعلق گرفتیم؛ این چهجوری پس میشود؟
[پاسخ استاد]: آنها مباحث دیگری است، آن اگر بخواهم واردش بشویم اصلاً یک بحث دیگر میشود.
[پرسش شاگرد]: اینها را با حلول یکی نمیگیرند؟
[پاسخ استاد]: به هر حال فقط همین مسئله که الان مطرح است که هیچکس از فلاسفهی اسلامی به حلول نفس در بدن قائل نیستند. متکلمین قائل به حلولاند، ولی فلاسفه قائل به حلول نیستند؛ همهشان میگویند نفس مجرد است. منتها این نفس مجرد باید بالاخره یک چیزی در ماده و بدن داشته باشد؛ آن چیز را صدرا میگوید مرتبهای از مراتب نازلهاش است، مشاء میگوید قوهای از قوایش است. حالا آن قوه اسمش چیست؟ میگویند صورتِ طبیعی. میگویند صورتِ طبیعی همانی است که در بدن آمده و با مادهی بدن ترکیب شده جسمی را به نام بدن ساخته؛ چون هر جسمی مرکب از ماده و صورت است. آن صورت همان صورتِ نوعیهی انسانیه است که در بدن حلول کرده. این مرتبهای از مراتب نفس است یا قوهای از قوای نفس است، ولی نفس حلول ندارد در بدن. این نظرشان است، دلایل متعدد هم دارند؛ ابنسینا ۱۰ تا ۱۱ تا دلیل در علم النفس شفا اقامه میکند، صدرا هم دلایل متعدد. حالا دلایل پذیرفته است پذیرفته نیست، بالاخره مبنا این است، کاری نداریم فعلاً به این حرف که دلایلش چیست.
[پرسش شاگرد]: استاد مشاء میگویند قوهای از قوای نفس در بدن است ولی حلول نکرده بازم؟
[پاسخ استاد]: چرا، مشاء همهشان میگویند که آن چیزی از نفس در بدن هست که آن حلول کرده در بدن، یعنی حلول کرده. هم مشاء میگوید هم صدرا میگوید. صدرا میگوید آن چیز مرتبهی نفس است، مشاء میگوید قوهی نفس است؛ فقط اختلافشان اینجاست، و الا اینکه نفس در بدن چیزی دارد که آن چیز در بدن حلول کرده مورد اتفاق همهی فلاسفهست. خب داشتم این را عرض میکردم که...
[پرسش شاگرد]: ببخشید متکلمین هم همین را نمیگویند؟ با بیان دیگر؟
[پاسخ استاد]: متکلمین این را نمیگویند.
[پرسش شاگرد]: نه با بیان دیگر؟
[پاسخ استاد]: نه با بیان دیگر هم نمیگویند. من قول متکلمین را الان نقل نکردم. قول متکلمین هم قول بسیار قوی است، به آسانی نمیشود ردش کرد. قول فلاسفه هم قوی است، قول متکلمین هم قوی است. آنها مادی میدانند جسم نفس را، اینها مجرد میدانند. آنها میگویند در بدن، اینها میگویند بیرون بدن؛ هر دوشان هم خوب میگویند.
[پرسش شاگرد]: استاد فقط پس همین مرتبه حلول کرده دیگر؟ بقیهاش حلول نکرده؟ مراتب بالا؟
[پاسخ استاد]: مراتب بالا به نظر صدرا حلول نکرده، مراتب پایین حلول کرده.
[پرسش شاگرد]: مشاء چی؟ مراتب بالا؟
[پاسخ استاد]: مشاء میگویند که فقط نفس ناطقه حلول نکرده، بقیهاش همهاش حلول کرده؛ مراتب بالا اینها قائل نیستند، اصلاً مرتبه قائل نیستند. آنها معتقدند که فقط نفس ناطقه حلول نمیکند، بقیه از حیوانیه متخیله به پایین همه حلول دارد. صدرا میگوید متخیله هم حلول ندارد. حالا این دیگر موضوع بحث ما نیست، الان ما اینها را نمیخواهیم بحث کنیم، اینها چیزهای دیگهست.
قانون ترقی و تنزل در نفس کلی و جزئی
آنچه که الان مربوط به بحث ماست این است، ادامه بدهیم من میترسم اصل مطلب یادم برود؛ وقتی پراکنده میشود، دیگر نمیشود جمعش کرد. بله. بله داشتم این را عرض میکردم که نفس را، نفس کلی را وقتی تنزلش بدهیم، تمام این نفوس جزئیه از آنجا به وجود میآیند. وقتی همهی نفوس جزئیه را ترقی بدهید، آن نفس کلی درست میشود. یعنی چی؟ یعنی تعینات این نفوس جزئیه را بردارید آن نفس کلیست؛ تعینات را بر نفس کلی بگذارید نفوس جزئی است. نمیخواهم بگویم نفس کلی تعینات را قبول میکند و با هر تعینی نفسی میشود و آخر سر نفس کلی تمام میشود، این را نمیخواهم بگویم. میخواهم بگویم نفس کلی در یک تنزل با فلان تعین همراه میشود، در تنزل دیگر با تعین دیگر، در تنزل سوم با تعین سوم و خودش همینطور بیتعین باقیست. فقط تعین نفسی دارد، تعین دیگر ندارد. آن وقت تعینات بعدی اگر بهش بدهیم جزئی میشود.
[پرسش شاگرد]: یعنی تعریف عرفانی؟
[پاسخ استاد]: بله. پس یک نفس بیشتر در جهان نیست که همهی نفوس جزئیه تنزل آناند؛ این میشود نفس کلی. یک دانه نفس در جهان داریم که همهی تنزلات آناند و اگر او را، نفوس جزئیه را ترقی بدهیم و تعینات را ازشان بگیریم میشوند آن.
درست مثل یک مطلب علمی که در ذهن ماست. این مطلب علمی مثلاً فرض کنید که در مواقع مختلف بیان میشود، هر بار که بیان میشود به تعبیری، با عبارتی. خب آن مطلب علمی سر جای خودش محفوظ است، از بین نمیرود، تمام هم نمیشود؛ ولی این جزئیات از او ظاهر میشوند، از او تنزل میکنند. هر جزئی، هر جزئی به گوش یک مخاطبی وارد میشود (یعنی این عبارتها به گوش یک مخاطبی وارد میشود)، بعد از گوش وارد حواس باطنه میشود تا میرود آخر سر تعقل میشود. وقتی تعقل شد، دوباره یک معقول جدیدی ساخته میشود غیر از معقولی که در ذهن متکلم بود. این امر تنزل، این امر متنزل، که تنزل مطلب عقلی موجود در ذهن متکلم بود، این امر متنزل مراتب ترقی را طی کرد، در ذهن مخاطب به مرتبهی عقلی رسید. در ذهن متکلم مرتبهی عقلی داشت، تنزل کرد، تنزلش وارد گوش مخاطب شد، مراتب ترقی را طی کرد، آنجا هم به درجهی عقلی رسید. این قانون تنزل و ترقی است که قرار بود جلسهی قبل توضیح بدهیم من مختصراً عرض کردم. با مثال هم تبیین میکنیم، چون نحوهی ترقی و تنزل برایمان روشن نیست.
این نفس هم همینطور است؛ نفس تنزل میکند، از تنزلش این موجوداتِ نفوس مرتبط به مادهی جزئی، نفوس مرتبط به مادهی جزئی وجود میگیرد. آن نفس کلی هم مرتبط است به مادهی کلی.
[پرسش شاگرد]: مادهی کلی؟
[پاسخ استاد]: بله. یعنی به طبیعت کلی. این نفوس جزئی هر کدام مرتبطند به طبیعت جزئی. اگر این جزئیها را (عرض کردم) حدود و مرزهاشان را بریزید، ترقیشان بدهید میشوند آن، میشوند کلی. کلی را تنزل بدهید میشوند این. این معنای نفس کلی است در نظر عرفا.
[پرسش شاگرد]: استاد آن قسمت متوجه نشدم، نفس کلی مرتبط است با ماده و طبیعت کلی یعنی چی؟
[پاسخ استاد]: نفس کلی مرتبط است با طبیعت کلی، با مادهی کلی یا طبیعت کلی. طبیعت صورت نوعیهست. طبیعت صورت نوعیهست؛ همانطور که نفس کلی داریم طبیعت کلی هم داریم، که این طبایعی که شما میبینید همه تنزلات همان طبیعتند.
[پرسش شاگرد]: استاد این طبیعت کلی تعین هم دارد برای خودش؟[پاسخ استاد]: تعین شخصی دارد، ولی تعینش به معنای این است که با کثرات میسازد به این معنا که میتواند کثرات را با تنزلش درست کند؛ نه خودش متعین است به تعینات این تنزلها، بلکه متعین است به تعین شخص خودش، مثل همان مطلب عقلی. مطلب عقلی که در ذهن من است با مطلب عقلی که در ذهن شماست، هر کدام یک شخصند، تعین شخصی دارند، تعینات دیگر ندارند. بعداً که شما تنزلش میدهید، میآوریدش توی متخیلهتان، یک قید بهش میزنید که جزئیاش میکنید؛ بعد میآورید توی زبانتان قید بعدی میزنید که با صوت همراهش میکنید. اینها همه قیدهایی است که بعداً میآید. و آن وقت اگر این قیدها را بردارید (یعنی وقتی به ذهن مخاطب القا میکنید) با صوت القا میشود، بعد دیگر صوتش میریزد بعداً جزئیاش میریزد کلی میشود تو ذهن مخاطبم تبدیل میشود به عقل، تبدیل میشود به یک مرتبهی عقلی. اینطوری است وضع تنزل و ترقی.
در حالی که وقتی متنزل شد، آن اصل باقی است؛ وقتی هم مترقی شد، آن تنزل (درست است به صورت صوت زایل شده ولی توی جهان هست) برای دیگر به صورت صوت نیست. یعنی ترقی که میکند نمیرود پیش او، بلکه او را میسازد؛ تنزل هم که میکند، آن اصلی این فرعی نمیشود بلکه فرعی را ظاهر میکند و میسازد. درست مثل همین که دارم عرض میکنم؛ صورت عقلیه در ذهن ما هست، تنزلش که میدهیم مطلب را به صورت صوتی به صورت نوشتنی بیان میکنیم، اما آن مطلب هنوز تو ذهن ما هست، آن مطلب عقلی باقی است، در حالی که مطلب مادی هم به وجود آمده. وقتی این مطلب مادی باز به گوش سامع میرسد تبدیل به عقلی میشود. حالا مطلب مادی باقی میماند یا باقی نمیماند، میگویند در اصل وجود باقی میماند ولی به ظاهر از بین رفته؛ علت از بین رفتنش هم این است که مادی است. آن که از بین نمیرود چون عقلی است؛ آن که از بین نمیرود چون عقلی است ولی تنزلاتش ممکن است از بین بروند، از بین بروند به این معنا که دیگر صوت محو میشود؛ محو میشود یعنی دیگر شنیده نمیشود دیگر حالت صوتی ندارد، ولو در کل جهان باقی بماند. بالاخره آنچه در جهان اتفاق میافتد از بین نمیرود، همهاش باقی میماند منتها به صورتی دیگر.
[پرسش شاگرد]: فرمودید مرتبط است، یعنی تدبیر میکند؟
[پاسخ استاد]: بله فرمودید نفس کلی با طبیعت کلی مرتبط است یعنی تدبیر طبیعت کلی را دارد. بله. طبیعت کلی البته طبیعت کلی و نفس کلی اینها را ما الان فقط دلیلمان میگوید وجود دارند و الا ما شهودشان نمیکنیم. بله کسانی که قدرت شهود اینجور امور را دارند شهود میکنند، ولی ما با دلیل اثبات میکنیم که باید یک همچین نفسی باشد؛ چون جهان به صورت علّی و معلولی آفریده شده، یهدفعه ممکن نیست یک عقلی بیاید تدبیر کند نفوس را، این وسط خالی میماند، وسط را باید نفس کلی پر کند. یعنی به ترتیب موجودات، به ترتیب قوت باید از بالا تا پایین ردیف بشوند؛ این وسط اگر یک موجود متوسط بین بالایی و پایینی بیفتد، اینجا جایش خالی میماند و طفره لازم میآید. طفره لازم میآید که باطل است. قاعدهی امکان اشرف که شیخ اشراق تأسیس کرده و صدرا هم خیلی بهش اهمیت میدهد همین را میفرماید؛ میگوید اگر یک موجود پایینی داریم، موجود خیلی بالا هم داریم، بین این دو تا ممکن است یک موجود داشته باشیم، آن حتماً باید باشد.
[پرسش شاگرد]: قاعدهی امکان اشرف.
[پاسخ استاد]: قاعدهی امکان اشرف. حالا توضیحش کار نداریم، ولی منظور اینکه با قاعدهی امکان اشرف ثابت میکند که باید این مراتب همه پر بشوند، معنا ندارد مرتبهای خالی بماند. پس نفس کلی را ما داریم، طبیعت کلی هم داریم. من میخواستم کتابی را که متنش مشتمل بر همین نفس کلی و طبیعت کلیست با خودم بیاورم، یادم رفت؛ که عبارتش را بخوانم برایتان، ولی خب مطالبش را دارم عرض میکنم دیگر، حالا عبارت هم خوانده نشد مطالبش گفته شد.
این نفس کلی را ما در جهان داریم و الان مرادمان از نفس کلی که تدبیر میکند نفس جزئیِ مفارقتکرده از بدن را، این نفس کلی نیست. این نفس کلی نفسی است که عرفا میگویند؛ مشاء این نفس کلی را نپذیرفتند، اصلاً دربارهاش بحث نکردند.[پرسش شاگرد]: کلاً مشاء نفس کلی را نپذیرفتند؟
[پاسخ استاد]: بله، نفس کلی عرض میکنم عرفانی است، عرفا بهش معتقدند.
[پرسش شاگرد]: چون مُثُل را قبول ندارند مشاء؟
[پاسخ استاد]: مشاء مُثُل هم قبول ندارند. بعد کار نفس کلی را به عهدهی کی میگذارد مشاء؟ به عهدهی نفس فلکی؛ فلکی. نفس فلکی را مشاء معتقد است؛ کارهایی را که عرفا به آن نفس کلی واگذار میکنند مشاء به نفس فلکی واگذار میکند. در واقع میشود گفت حرفهای عرفا را قبول دارند، منتها نه به آن صورتی که عرفا میگویند. مثلاً عرفا میگویند از نفس کلی این نفوس جزئیه صادر میشود، مشاء معتقد نیستند که از نفس فلکی نفوس جزئیه صادر میشود؛ نفوس جزئیه را میگویند از عقل فعال صادر میشود، ولی پرورش این نفوس جزئیه به وسیلهی نفوس فلکی است؛ یعنی نفوس فلکی در پرورش دخالت دارند.
حالا چطور دخالت میکنند؟ یک بیان سادهاش را عرض بکنم: یکی از نفوس فلکی نفس خورشید است، نفس ماه است؛ اینها بالاخره در بدن ما تأثیر دارند و بدن ما مرکب نفس است، از طریق بدن تو نفس ما هم تأثیر میگذارند؛ پس یک جوری نفس ما را پرورش میدهند. آن افلاک سماوی در بدن ما و در نفس ما تأثیر دارند. اگر خورشید نبود ما شاید به این صورتی که زندگی میکردیم زندگی نمیکردیم؛ ماه هم همینطور، ستارهها هم همینطور. همهی اینها در موجودات زمین اثر دارند؛ از جمله موجودات زمین ما هستیم پس در ما هم اثر دارند، هم در بدنمان هم در نفسمان؛ منتها در بدنمان مستقیماً و در نفسمان به واسطهی بدن. علیأیحال تأثیر میکنند نفوس فلکی در نفوس ما، این شکی درش نیست. ولی مشاء این تأثیر را قبول ندارند که نفس ما تنزل نفس فلک باشد، میگویند نفس ما تنزل عقل فعال است نه تنزل نفس فلکی. اما مثل صدرا اینها، مثل عرفا معتقدند که نه، نفس ما تنزل نفس کلی است. اگرچه تنزل عقل هم هست، ولی از عقل تنزل میکند به نفس، از نفس تنزل میکند به اینجا.
خب این بحث کوتاهی بود در مورد نفس کلیای که در جهان یکیست و تمام نفوس تنزل آن هستند. این را لازم نیست من اشاره بکنم ولی فقط مطرحش میکنم، دیگر ادامهاش نمیدهم. آیا آن نفس کلی تنزلش فقط نفس انسانی است یا تمام نفوسِ جهان تنزل آناند؟ از عبارات برمیآید که تمام نفوس، اختصاص به نفس انسانی ندارند.
[پرسش شاگرد]: تمام نفوس جزئی تنزل نفس کلیاند؟ یعنی حتی منظور نفوس حیوانیه؟
[پاسخ استاد]: حتی نفوس حیوانی. این را فقط من مطرح کردم، دیگر توضیح نمیخواهد.
[پرسش شاگرد]: حتی نباتی؟
[پاسخ استاد]: حتی نباتی. هرچه نفس است تنزل اوست.
[پرسش شاگرد]: معدنی چی؟
[پاسخ استاد]: نه معدنی تنزل صورت است. نفس ندارد.
اطلاق دوم نفس کلی (مقصود آقاعلی مدرس)
اما اطلاق دومش (نفس کلی) که الان دیگر میخواهم شروعش کنم و مرحوم آقا علی هم به همین دومی در اینجا اشاره میکند: نفسی است که مناسبت دارد با نفس جزئی.
[پرسش شاگرد]: مشاء پس تمام کارهایی که فرمودید اطلاق اول بود که فرمودید اطلاق عرفاست، الان اطلاق دوم شروع میشود.
[پاسخ استاد]: بله، اطلاق اول هم عرض کردم مرحوم آقا علی اراده نکردند، الان اطلاق دوم را دارم شروع میکنم که منظور آقا علی حکیم هم همین اطلاق دوم است. نفس کلی نفسی است که با نفس جزئی مناسبت دارد؛ هم با ذات نفس جزئی مناسبت دارد هم با ملکات نفس جزئی مناسبت دارد.
خب آن نفس کلی که به اطلاق اول گفتیم، میشود گفت پدر همهی نفوس است و همهی نفوس را دارد اداره میکند. این نفسی که الان داریم میگوییم آنطور نیست، پدر همهی نفوس نیست. آیا نفوس متعددی را تحت تکفل دارد یا یک نفسِ جزئی تحت تکفلش است؟ چند تا نفس را دارد اداره میکند آن نفس کلی یا یکی را؟ آن نفس کلی به اطلاق اول که گفتیم همه را اداره میکند. این نفس کلی به اطلاق دوم یک نفس از نفوس انسانی را اداره میکند، یا چند تا نفسِ نظیر هم را این اداره میکند، چند تا نفس نظیر هم را یک کلیِ دیگر اداره میکند و چند تا نفس نظیر هم را کلیِ سوم اداره میکند، اینطوری. چه وضعی دارد؟ از تعبیری که مرحوم آقا علی دارد برمیآید که نفوس کلیه به تعداد نفوس جزئی هستند و هر نفس کلی یک نفس جزئی را اداره میکند؛ چون میگوید باید مناسبت با ذات این نفس جزئی داشته باشد و مناسبت با ملکات این نفس جزئی داشته باشد؛ و نفوس جزئی ما همه هر کدامشان با دیگری فرق دارند به لحاظ ذاتشان و به لحاظ ملکاتشان. پس نفس کلی مناسب هم باید تفاوت داشته باشد. اگر نفوس جزئی با هم ذاتاً و ملکتاً تفاوت دارند و نفس کلی هم مناسب این نفس جزئی است ذاتاً و ملکتاً، پس باید همانطور که نفوس جزئی (به خاطر تعدد ذاتشان، بهخاطر تعدد ملکاتشان) متعددند، نفوس کلی هم به تعداد نفوس جزئی متعدد بشوند.
خب حالا از این نفس کلی چه تعبیری میتوانیم داشته باشیم؟ مرحوم آقا علی نفرموده، ولی شاید بتوانیم بگوییم نفوس ما که در عالم مثالاند، نفس زیدی که در عالم مثال است، نفس عمری که در عالم مثال است، نفس بکری که در عالم مثال است، همان نفس کلی این نفسی است که در عالم ماده است. یعنی در عالم مثال این زید یک نفسی دارد که آن نفس کلیِ نفسی است که این زید در دنیا دارد. آن دارد اداره میکند نفس دنیایی را، و باید هم اینطور باشد چون مراتب مراتبِ طولیاند؛ بالایی باید ادارهکنندهی پایینی باشد. و عالم مثال بالای این دنیاست (یعنی عالمِ بالاتر از این عالم است)؛ اگر عالمِ بالاتر از این عالم است موجوداتش هم بالاتر از این عالم است، یعنی رابطهی علی دارند با این عالم، پس باید موجودات این عالم را تدبیر کنند. بنابراین نفس مثالی هر یک از ما تدبیرکنندهی نفس مادی ماست؛ یا نفس دنیایی ما، مادی نگوییم، نفس دنیایی ما. شاید اینطوری بتوانیم بگوییم ایشان نمیگوید نفس کلی جایش کجاست، ولی شاید بگوییم همان موجودات مثالیاند.
[پرسش شاگرد]: یعنی منظورش از نفس کلی موجودات مثالی هست؟
[پاسخ استاد]: مرادش از نفس کلی، نفوسی هستند که در عالم مثالاند. یا بگویید همان مُثُلِ معلقهای که افلاطون میگوید، نه مُثُلِ نوریه. من حالا به صورت جملهی معترضه و به عنوان یک تعلیقه و حاشیه از متن خارج میشوم و مُثُلِ نوریه و مُثُلِ معلقه را یک توضیح مختصری عرض میکنم.
تفاوت مُثُل نوریه و مُثُل معلقه
هر نوعی یک مثال نوری دارد، هر نوعی؛ یعنی تمام انسانها یک مثال نوری دارند که آن مثال نوری، عقل عرضی و ربالنوع آنهاست. بهش عقل عرضی میگویند ربالنوع هم میگویند. ربالنوعِ انسان یکی است که تمام افراد این نوع را اداره میکند. ولی مُثُلِ معلقه به تعداد انسانها متعددند؛ یعنی برای هر فردی یک مثال معلقه، نه برای هر نوعی. مثال نوری برای هر نوعی است، ولی مثال معلقه برای هر فردی است.
[پرسش شاگرد]: آقا ببخشید در مثال معلقه به اندازه ابدان...
[پاسخ استاد]: هر فردی یک مثال معلقه دارد. که نفس کلی را من میخواهم عرض کنم که الان میخواهم عرض کنم که همین مثال معلقه است. پس فرق است بین مثال نوری و مثال معلقه، دو تا فرق: یک فرقش همین بود که اشاره کردم که مثال نوری واحد است برای هر نوع (به تعداد افراد متعدد نمیشود بلکه به تعداد انواع متعدد میشود)، اما مثال معلقه به تعداد افراد متعدد میشود.
[پرسش شاگرد]: اونوقت فایده مثال معلقه چیست؟ یعنی اگر ما نفس را، نفس کلی را به تعداد بدانیم چه تأثیری دارد این؟ چه فایدهای دارد اگر...
[پاسخ استاد]: حالا آن فایدهاش را حالا عرض میکنم. من الان دارم فقط این اصطلاح را تبیین میکنم. چیکار میکند بعد از مفارقت نفس از بدن؟ آن را هنوز نرسیدم؛ آن انشاءالله مطرح میکنیم. الان آنچه که گفته شد این بود که نفس کلی دو تا اطلاق دارد، اطلاق اولش را گفتیم، حالا داریم اطلاق دومش را میگوییم. وقتی اطلاق دوم را گفتیم بیان میکنیم که کار این نفسی که به اطلاق دوم نفس کلی نامیده میشود چیست، که خود مرحوم آقا علی هم کارش را توضیح میدهد. کار این نفس را توضیح میدهد.
خب معلوم شد که بله، فرق دوم میخواستم عرض کنم. فرق دوم این است که مثال نوری (چنانچه از اسمش پیداست) مجردِ تام است، عقل است، عقل عرضی است؛ اما مثال معلقه مجرد تام نیست، مجرد برزخی است. یعنی معلقه، وابستهست، تعلق دارد؛ یک جوری به ماده متعلق است، از مقدار هم تازه خالی نیست، صاحب بُعد است، دارای جسم است ولی دارای ماده نیست. عنصر و ماده ندارد.
[پرسش شاگرد]: یعنی میشود جسم برزخی؟
[پاسخ استاد]: جسم برزخی دارد؛ جسم برزخی مثل جسمی که جن دارد.
[پرسش شاگرد]: باز در جسم دارد ماده دارد، مادهی لطیف.
[پاسخ استاد]: جسم است، ماده نگویید. ماده الان که میگوییم ذهن ما به مادهی عنصری منتقل میشود.
[پرسش شاگرد]: یعنی بُعد و قد و قامت است.[پاسخ استاد]: ذو ابعاد هست ولی ماده ندارد. ماده منظور همین هیولاست و مادهی ثانیه که باز هیولا توش هست؛ یعنی عنصر.
[پرسش شاگرد]: خب ماده ندارد به معنی این است که این ماده هیولا را ندارد دیگر؟ درست میشود شبیه...
[پاسخ استاد]: هیولای اولی و هیولای ثانویه هیچکدام را ندارد.
[پرسش شاگرد]: یعنی اصلاً عنصر ندارد؟
[پرسش شاگرد]: جسم بدون ماده هم مگر داریم؟
[پاسخ استاد]: جسم برزخی، جسم برزخی که ما در عالم برزخ داریم جسم عنصری نیست، جسم عنصری مال دنیاست، جسم برزخی مال برزخ است.
[پرسش شاگرد]: میشود مثل همان تشبیه کرد به امواج فنآورانه و...
[پاسخ استاد]: هرچی، نمیدانیم؛ بالاخره آن تشبیه کنید عیبی ندارد ولی از آن جنس نیست. چون خداوند موجوداتی را آفریده که ممکن است مثلاً ماده عنصری نداشته باشند ولی شاید از یک جنس نباشند؛ به قول شما امواج.
[پرسش شاگرد]: امواج مثلاً از جمله عناصر نیستند؟
[پاسخ استاد]: یا یک چیزایی باشد که عنصر نباشد که مربوط به این دنیا نیست، تو این دنیا هرچی باشد عنصر است. مربوط به عالم برزخ است. ما نداریم چیزی که تو این دنیا باشد و عنصر نباشد. این دنیا همه جسمشان جسم عنصری است؛ در برزخ جسمشان جسم عنصری نیست، جسم هست ولی مادی یا عنصری نیست. عرض کردم مثل خواب نمونهاش را تو خودمان داریم.
[پرسش شاگرد]: اینجا اسم جسم تسامح است در جسم برزخی دیگر؟ جسم برزخی... اینجا تسامح است.
[پاسخ استاد]: جسم دنیایی مرکب است از ماده و صورت؛ جسم برزخی را ما نمیگوییم مرکب است از ماده و صورت، داریم میگوییم ماده ندارد. جسم مشترک است و بر آن هم اطلاق میشود و بر این هم اطلاق میشود؛ منتها از بس ما مأنوس بودیم با جسم به معنای عنصری، تا جسم گفته میشود زود ذهنمان میرود به عنصر. در حالی که اینطور نیست، همهی جسمها عنصر نیستند. پس عالم مثال جسم دارد ولی ماده ندارد.
[پرسش شاگرد]: آخه جسم هم بدون ماده خود تو این دنیا تو فلسفه چون تو تعریف جسم آمده یکی از جواهر پنجگانهست دیگر؟[پاسخ استاد]: اینها مال دنیاست.
[پرسش شاگرد]: جسم تعریف دیگری هم دارد؟
[پاسخ استاد]: حتماً تعریف دیگری دارد بله.
[پرسش شاگرد]: تعریف دیگهای مثلاً در بدایة یا نهایة یا منظومه؟
[پاسخ استاد]: نخیر، تعریف نشده و شناخته شده نیست. جسم برزخی که نمیشناسیم؛ فقط خصوصیاتش را میدانیم. ما تازه این جسم دنیایی را داریم تعریف میکنیم مطمئن به تعریفمان نیستیم؛ خودمان اعتراف داریم به اینکه این تعریفها، تعریفهای ناقصند. تازه تو دنیا هستند و در اختیار ما هستند، نمیتوانیم تعریفشان بکنیم؛ چه توقع از جسم برزخی داریم که بتوانیم اونو تعریف کنیم.
[پرسش شاگرد]: چه اصراری دارید که ما هم...
[پاسخ استاد]: چاره نداریم، چاره نداریم، عرض کردم باید مراتب قائل بشویم برای جهان. دلیل به ما میگوید مراتب باید قائل بشویم، باید به این چیزها معتقد بشویم؛ چون میدانیم جهان مراتب دارد. وقتی مراتب داشته باشد خب بالاخره باید بالایی از پایینی لطیفتر باشد، یک چیزایی که خصوصیت پایینیست در بالایی نباشد. مثلاً خصوصیت این عالم همراه با ماده بودن است همراه با تاریکی است؛ تاریکی یعنی علم نداشتن، جهل. هرچه بالاتر بروید شما میبینید جهل تمام میشود تا میرسید به درجهی عقلی که فقط علمِ محض است. یک خصوصیتی برای هر عالمی هست، آن خصوصیت را شما نباید در عالم بالا ببرید.
[پرسش شاگرد]: آخه شما با این بیان ماده عنصر را کسر شأن مرتبه میدانید.
[پاسخ استاد]: کسر شأن حالا اسمش را بگذارید هرچی میگویید. بالاخره این مرتبه با ماده با مادهی عنصری همراه است، مرتبه بالاتر با ماده عنصری همراه نیست. چرا؟ چون ماده عنصری یعنی تاریکی، یعنی غیبت، یعنی جهل. هرچه بالاتر بروید به عالم ملکوت نزدیک بشوید هی ماده باید کمرنگ بشود، یعنی مانعالعلم باید کمرنگ بشود.
[پرسش شاگرد]: پس شما ماده را عین غیبت و جهل میدانید؟ خب بله. پس در هر صورت چطور توجیه میکنید که ماده را ظلمت میدانید ماده را غیبت میدانید، بعد این تسبیح در سورهی اسراء آمده که تمام جمادات تسبیح میگویند، تمام ماه و آسمان تسبیحگوی حق هستند، مگر تسبیح مگر بیشعور و بیجهل است؟
[پاسخ استاد]: ماده، ماده که بدون صورت نیست؛ آن صورتش از نوری برخوردار است، وقت این مجموعه دارد تسبیح میکند. ماده خالی که فقط قوهست، ماده فقط قوهست، بدون صورت هم که فعلیت پیدا نمیکند. همهی موجودات جهان صورت همراهشان هست هیچوقت ماده خالی نیستند و همان صورت نور است.
[پرسش شاگرد]: تسبیح از صورت است از شعور است؟
[پاسخ استاد]: بله تسبیح از صورت است. مادهام اگر تسبیح کند به عرض صورت است. درست است.
خب تا اینجا روشن شد که نفس به اطلاق دوم چه معنا دارد. وقت آن حاشیهام که من شروع کرده بودم، پرانتزی که شروع کردم بستمش. پرانتز فرق بین مثال نوری و مثال معلقه بود؛ این پرانتز که بسته شد، حالا میگویم شاید مرحوم آقا علی مرادش از آن نفس کلیهای که با تمام با نفس جزئیِ خودش مرتبط است مراد همان مثال معلقه باشد، که به تعداد نفوس دنیایی نفوس معلقه داریم، مُثُل معلقه داریم. وقت آنها هر کدامشان کلیاند برای جزئیشان؛ یعنی هر نفسی که در عالم مثال است کلی به حساب میآید برای نفسی که در عالم ماده است. و تدبیر میکند این نفس عالم ماده را، و عالم نفس عالم ماده هم تدبیر میکند بدن را. پس طریق تدبیر اینطور است: آن بالایی این نفس پایینی را (آن نفس بالایی این نفس پایینی را) تدبیر میکند، نفس پایینی هم مباشرتاً بدن را تدبیر میکند. این مال زمانیست که هنوز بدن نفس جزئی خودش را دارد. وقتی نفس مفارقت میکند، وقتی نفس مفارقت میکند، باز همین وضع ادامه پیدا میکند. یعنی باز هم نفس کلی اداره میکند بدن را، منتها با واسطهی نفس جزئی (یعنی با واسطهی همین نفسی که در دنیا هست). اما با یک تفاوت.
تفاوت تدبیر نفس در حالت قبض و بسط
عبارت دیگر را ذکر بکنم بعداً تفاوت را بگویم. ایشان میفرماید که نفس جزئی، جهتِ فاعلیِ نفس کلیست. یعنی نفس کلی که حیثیات متعدد دارد، یک حیثتیش حیثیت فاعلیتشه. فاعلیتش را با همین نفس جزئی اظهار میکند. پس این نفس جزئی جهت فاعلی نفس کلیست. حالا مثال نادرست بزنم عیبی ندارد، مثال نادرست بزنم که یک مقدار مطلب را به ذهن نزدیک کند: کأنّه کأنّه این نفس جزئی عصای دست آن نفس کلی است، عصای آن نفس کلیست، وسیلهی آن نفس کلیست. نفس کلی وقتی میخواهد کارهایش را در بدن اجرا کند از طریق نفس جزئی اجرا میکند. هم در وقتی که نفس جزئی به بدن مرتبط است، هم در وقتی که نفس جزئی از بدن مفارقت کرده؛ در هر دو حال این نفس کلی به توسط نفس جزئی بدن را اداره میکند. یعنی، یعنی اگرچه رابطهی نفس جزئی با بدن قطع شده ولی رابطهی نفس کلی با بدن همچنان باقیست. اما قبلاً رابطه داشت با بدن به توسط نفس جزئی، حالا هم رابطه دارد به توسط نفس جزئی.
[پرسش شاگرد]: ببخشید استاد، بعد از مفارقت از بدن رابطهی نفس جزئی با بدن قطع میشود اما رابطهی نفس کلی با بدن قطع نمیشود، این فرمایش شما؟
[پاسخ استاد]: بله، اما چون نفس کلی (شما فرمودید برای هر جزئی واسطه...) نه رابطه به طور کل، رابطهی نفس جزئی با بدن کاملاً قطع نمیشود. من هنوز فرق را نگفتم، فرق را بگویم همه چی روشن میشود.
[پرسش شاگرد]: استاد بعد از مفارقت رابطهی نفس جزئی با بدن کاملاً قطع نمیشود؟ بله الان توضیح میدهم.
[پاسخ استاد]: این را میفرمایید. بله کاملاً قطع نمیشود. رابطهی نفس و بدن بعد از مفارقت کاملاً قطع نمیشود.
ایشان میگوید که قبل از مفارقت و بعد از مفارقت نفس جزئی...
[پرسش شاگرد]: هست سؤال، بله کاملاً درست است، بله درست شد.
[پاسخ استاد]: اگر نفس جزئی مفارقت کند یا مفارقت نکند، در هر دو صورت ارتباط با بدن دارد و ارتباط با نفس کلی دارد. از نفس کلی افاضه را میگیرد و به بدن میرساند؛ به عبارت دیگر نفس کلی به توسط نفس جزئی بدن را اداره میکند. نفس کلی هم نفس جزئی را اداره میکند هم بدن را به توسط نفس جزئی؛ اما فرق: چه فرقیست بین حالت مفارقت و حالت قبل از مفارقت. فرق در قبض و بسط است. یعنی نفس جزئی حیث فاعلیتِ نفس کلیست قبضاً؛ یا نفس کلی حیث فاعلیت... نفس جزئی حیث فاعلیتِ نفس کلیست بسطاً.[پرسش شاگرد]: میشود لطفاً بنویسم؟ بله.
[پاسخ استاد]: قبضاً و بسطاً.
نفس جزئی حیثِ دوباره عرض میکنم، نفس جزئی حیثِ فاعلیتِ نفس کلیست قبضاً؛ این بعد از مفارقتست. همانطور که قبل از مفارقت همین نفس جزئی حیثِ فاعلیتِ نفس کلی بود بسطاً. حالا من یک تشبیهی بکنم شاید این تشبیه نادرست باشد، ولی بالاخره یک مطلبی را افاده میکند. یک موجودی را ببندید و بهش اجازه بدهید با همین بسته شدن فعالیت کند؛ یک موجود آزاد بگذارید و بهش اجازه بدین در حال آزادی فعالیت کند. آنی که در حال آزادی فعالیت میکند، کاملتر فعالیت میکند، همه فعالیتها را به عهده دارد. مثلاً فرض کنید که (حالا مثال اینطوری بزنیم) دست ما باز باشد بخواهم کاری انجام بدهم، کار انجام میشود. ببندنش، دست را ببندند، همان کار را بگویند انجام بده؛ آن کار انجام میشود منتها به کندی، به سختی. یعنی دیگر دست آنچنان آزاد نیست که هرگونه فعالیتی را که لازم باشد انجام بدهد. در وقتی نفس از بدن مفارقت میکند، نفس اگر عملی میکند قبضاً عمل میکند، در حالی که وقتی مفارقت نکرده بسطاً عمل میکند. یعنی کأنّه در بدن (حالا ما نفسمان در بدنمان نیست) کأنّه در بدن دست و بالش باز است، همهجور تصرف میکند؛ قبل از مفارقت. قبل از مفارقت همهجور فعالیت میکند در بدن، دستش باز است دیگر؛ اما در وقتی که مفارقت کرده از بدن، کاملاً قطع نمیکند رابطه را، مثل یک انسان دستبسته فعالیتهاشو انجام میدهد، قبضاً انجام میدهد. البته عرض میکنم این تشبیه؛ تشبیهام لازم نیست حتماً کامل درست باشد، فقط مطلب را تفهیم کند کافی است؛ تشبیه معقول به محسوس است. پس رابطه بعد از مفارقت کاملاً قطع نمیشود، نفس جزئی با دستِ بسته فاعلیت نفس کلی را نسبت به بدن ایفا میکند، در حالی که قبل از مفارقت با دستِ باز فاعلیت نفس کلی را نسبت به بدن ایفا میکرد. تفاوت روشن شد دیگر. پس نفس جزئی قبل از مفارقت حیث فاعلیه نفس کلیست، بعد از مفارقت هم حیث فاعلیست و در هر دو حالت هم در بدن تصرف دارد، اما یعنی یکبار تصرفش با دست و بالِ باز است، یکبار تصرفش با دست و بالِ بستهست. خب پیداست بعد از مرگ رابطه نفس با بدن باید ضعیف بشود، نفس جزئی را عرض میکنم؛ نفس کلی رابطهاش برقرار است، نفس جزئی که واسطهی فعالیتهای نفس کلیست رابطهاش آنچنان قوی نیست، ولی بیرابطه نیست.
شاید بتوانیم خواب را هم مثال بزنیم؛ در حالت خواب نفس از بدن مفارقت میکند، مثال مثالِ گویایی است، این مثال که دارم عرض میکنم. نفس از بدن در حالت خواب مفارقت میکند، ولی فعالیتهایی را که با بدن انجام میدهد ترک همه را ترک نمیکند، دو تایش را حفظ میکند. در حالت خواب دو تا فعالیت نفس در بدن موجود است: یکی فعالیت قوهی غاذیه است یکی فعالیت قوهی متخیله است. قوهی غاذیه مشغول کارشه؛ یعنی توی حالت خواب غذا هضم میشود، کارهای نباتی دارد انجام میشود. پس نفس در حالت خواب تعطیل نمیکند این کارها را، تعطیل نمیکند. در حالت خواب قوهی متخیله هم فعال است، لذا ما خواب میبینیم. خواب دیدن به توسط حس مشترک است؛ یعنی قوهی متخیله باید آنچه را که دریافت کرده مقابل حس مشترک قرار بدهد تا حس مشترک ببیند و بشنود و بچشد و امثال ذلک، حس مشترک باید حس کند. و تو خواب ما این کارها را میکنیم؛ پس قوهی متخیله ما در خواب بیدار است و فعالیت میکند. بقیه قوا خوابند، ولی وقتی بیدار میشویم بقیه هم فعالیت میکنند. یعنی بسط پیدا میشود. در حالت خواب حالت قبض داریم؛ یعنی کار انجام میدهیم اما با دستِ بسته؛ یا به تعبیر دیگر خیلی از قوا خوابند. در حال بیداری همه بیدارند، همه مشغول فعالیتند، با دستِ باز نفس ما دارد کار میکند. نفس ما دیگر همهی کار را در بیداری دارد انجام میدهد هرچی شغلش را انجام میدهد، تو خواب همه را نمیتواند انجام بدهد. پس میشود گفت در خواب نفس جزئی دارد فعالیت میکند قبضاً، در بیداری نفس جزئی فعالیت میکند بسطاً.
[پرسش شاگرد]: استاد این مثال فکر کنم کاملاً تطبیق دارد، یعنی حتی فکر کنم یتصل هم مؤنث آورده بود به اعتبار نفس...
[پاسخ استاد]: آره شاید. مثال دیگر بزنم؛ مثال دیگر اینکه ما در وقتی که خوابمان میبرد روح بخاریمان طبق آنچه که گفتم به سمت باطن جمع میشود، میرود درون؛ وقتی خوابمان میبرد. وقتی رفت درون، چون روح بخاری مرکب قوای ماست، این مرکز...
[پرسش شاگرد]: باطن یعنی تو بدن یا در نفس؟
[پاسخ استاد]: باطنِ بدن، باطنِ بدن. میرود در باطنِ بدن، و چون روح بخاری مرکب قوای ماست، وقتی میرود به سمت باطن، آن قوایی که تو ظاهر بدنِ ما فعالیت میکنند مثل چشم و گوش و امثال ذلک اینها مرکب را از دست میدهند و از کار میافتند، موقتاً تعطیل میکنند. وقتی بیدار میشویم روح به سمت بیرون میآید، روحِ بخاری به سمت بیرونِ بدنِ ما میآید؛ بیرون بدن را شاداب میکند و تمام قوایی را که در بیروناند فعال میکند. شاید حس کرده باشید یا الان من توضیح بدهم حسی که در ارتکاز داشتید دوباره برایتان ظاهر بشود. دیدید در خواب مثل اینکه انسان از بیرون قطع میکند میرود تو خودش؛ در بیداری احساس میکند اصلاً مثل اینکه اشراف بر بیرون دارد، مثل اینکه میتابد بر بیرون. این نشان میدهد روح بخاری که منشأ شادابی قواست، این الان آمده بیرون، جمع نکرده خودش را در درونِ بدن. آمده بیرون کأنّه دارد میتابد بر بیرون، لذا بدن با بیرون تماسِ کامل پیدا میکند، برخلاف خواب؛ در خواب اینطور نیست. خب توجه میکنید در حالت خواب روح بخاری قبض است، در حالت بیداری بسط است، پخش است، یعنی تمام ظاهر و باطن بدن را دارد؛ اما در حالت خواب جمع کرده خودش را قبض کرده رفته تو.
خب حالا همهی اینها که من مثال زدم (که اینها شاید خیلیهاشان تفاوت داشته باشند با بحث ما)، نفس ما هم در وقتی که مفارقت از بدن نکرده کأنّه مثل همین روح بخاری است، اشراف بر بدن مثل (مثل اینکه) تو بدن است (البته تو بدن که نیست عرض کردم بیرون است، تعلق به بدن دارد تعلق تدبیری)، کأنّه تو بدن است و بدن را روشن میکند نسبت به تمام بیرونِ بدن فعال میکند؛ ولی در وقت مرگ کأنّه میرود داخل و این بدن دیگر فعالیت آنچنانی نمیکند، ولی بیفعالیت هم نیست. خب اینم یک مثال دیگر و توضیح داده شد که نفس جزئی ما در حال بیداری حیثِ فاعلیتِ آن نفس کلی ما میماند منتها بسطاً، و در حال خواب هم حیثِ فاعلیتِ آن نفس کلی ماست منتها قبضاً. قبضاً و بسطاً با این بیانها و مثالهایی که عرض کردم روشن شد. دیگر بیش از این نمیشود توضیح داد؛ یعنی باید، باید نشان بدهیم و نمیشود نشان داد.
[پرسش شاگرد]: پس نفس جزئی هیچوقت از بین نمیرود چه قبل و چه بعد مرگ؟
[پاسخ استاد]: نفس جزئی که مسلماً از بین نمیرود، ارتباطش را میخواهیم بگوییم از بین نمیرود. خود نفس جزئی که معلوم است از بین نمیرود، ارتباطش با بدن را داریم میگوییم از بین نمیرود.
[پرسش شاگرد]: ارتباطش با بدن میگویید دیگر کاملاً از بین نمیرود ولی هست.
[پاسخ استاد]: بله کاملاً از بین نمیرود. یعنی ارتباط در وقتی بیداری کامل بود، حالا هم هست اما آنجور کامل نیست.
استکمال بدن در برزخ و شبهه آکل و مأکول
خب حالا که اینطور شد، بدن هنوز دارد به سمت کمال میرود؛ یعنی بعد از مفارقت نفس از بدن، درست است این بدن متلاشی شده، ولی به سمت کمال دارد میرود؛ خدا میداند که این چهطوری دارد به سمت کمال میرود، ما نمیدانیم. این اجزای پراکنده هر کدامشان دارند کار خودشان را انجام میدهند به توسط نفس کلی و با وسیله و بساطت این نفس جزئی. اینها همه روشن با تبیینی که میکنیم. بعد حالا بعداً چه اتفاقی میافتد، این را اجازه بدهید بعداً عرض کنم، بعداً میرسیم. پس تا اینجا معلوم شد که نفس بعد از مفارقت هم دست از فعالیت برنمیدارد، بدن را به کمال میرود، بعداً این بدنِ کاملشده در قیامت به سمت نفس میرود.
[پرسش شاگرد]: کمالش به چیست؟
[پاسخ استاد]: نمیدانیم؛ کمالِ مناسبِ خودش.
[پرسش شاگرد]: حالا اگر یک تکه از بدن ما جز بدن یکی دیگر بشود چی؟ مگر بدن قبلی نمیشود؟
[پاسخ استاد]: بله اینها را همه را، اینها را همه را، اینها را همه را بعداً انشاءالله باید برسیم. ببینید الان ما داریم تصویر میکنیم، بعد اشکالاتی وارد میشود، اشکالات را باید جواب بدهیم.
[پرسش شاگرد]: آخه اگه یکی هی سه دفعه کبد و کلیه و دوتا دست و دوتا پا و دوتا چشم و دماغ و گوش و همهی اینها را داده به یکی دیگر، حالا زد و آن کبد منم داده به یکی دیگر، دیگر خداوکیلی چی میشود؟
[پاسخ استاد]: بله، الان شما فکر میکنید قلب و مغز و کبد و امثال اینها اجزای رئیسند؛
[پرسش شاگرد]: اجزای رئیس؟
[پاسخ استاد]: اجزای رئیسند، بله الان اجزای رئیسند ولی جزء اصلی هستند یا نیستند بعداً باید بحث بشود. شاید یک چیزی جزء اصلی باشد هیچکدام اینها جزء اصلی نباشند.[پرسش شاگرد]: در طب سنتی که کبد و قلب جزو اجزای رئیسند.[پاسخ استاد]: رئیسند، اینها اجزای رئیسند ولی اصلی غیر رئیس است. اصلی آنی است که تمام فروع از آن منشعب میشود، رئیس یعنی الان که همهی فروع هستند اینها دارند همهی کار را میکنند، همه وابسته به اینهاست ولی از این ناشی نشدند. آن چیست که همه ازش ناشی میشوند باید بعداً بحث کنیم. اتفاقاً امروزه خیلی راحت است این بحث، همین، همین... این چی میگویند DNA؟
[پرسش شاگرد]: ژنتیک.
[پاسخ استاد]: این DNA را که تازه کشف کردند خیلی روشن است؛ DNA هر کسی با دیگری فرق دارد و چه بسا که عضو اصلی همین باشد. سابق نمیتوانستند تعیین کنند، حالا تا حدی نزدیک شدیم (نمیخواهم بگوییم حتماً تعیین کردیم ولی تا حدی نزدیک شدیم). یواشیواش که علم پیشرفت میکند میفهمیم که آن قدیمیهای ما که یک چیزایی تصویر میکردند گاهی هم بیدلیل میگفتند و به قول خودمان یک تیری تو تاریکی میانداختند، حالا میبینیم تیرشان دارد به هدف میخورد. تو تاریکی ول کردن رفت، ولی یک دفعه چشم باز کردن دیدن به هدف خورد. گاهی اینطوری میشود، گاهی هم خب خطا میرود. این حرفهایی که این الان دارد میزند یک تصویراتی دارد میکند طبق قواعدی که در اختیارشه، ولی آیا این تصویرات درست است یا غلط، استدلالی برایش نمیآورد فعلاً نمیآورد تا بعد ببینیم چی میکند. اما یک وقت همین مطالب میبینیم درست درآمد، همین فرضیهها میبینیم درست درآمد.
[پرسش شاگرد]: استاد یکی از فلاسفه معاصر فعلی هم نظر شما را دارد که میگوید با توجه به علم روز تحقیق کردهاند که یک سری سلولهایی هستند که اینها تمام و کل بدن از همین چند تا رشد میکند و میبینیم که شبههی آکل و مأکول به راحتی به همین جواب داده میشود.
[پاسخ استاد]: جواب داده میشود. بله، حالا اینها عرض میکنم ما اینها را بعداً خواهیم گفت. حالا شما در بعضی جلسات در جلسهی قبل هم تذکر دادید این جلسه هم همینطور که شبهه آکل و مأکول چی میشود؛ عرض کردم اینها بعداً بحث میشود، الان هم یهمقدار دیگر اشاره کردم، اشاره کردم برای اینکه این مشکل در ذهن شما مجملاً حل بشود تا بعد به تفصیلش برسیم.
خب بدن وقتی به کمال میرسد، نفس را به همین بدن میدهند، همین بدنِ دنیاییِ کاملشده تو آخرت میآید؛ نه بدنِ دنیاییِ درجا ثابت مانده. بدن دنیایی ثابت نمیماند، بدن دنیایی اگه بخواهد ثابت بماند، دومرتبه روح را به این بدن که مثل اینکه روح را برگرداندند تو دنیا، بدن دنیایی را پس آن ثابت بماند هیچ تغییری نکند، همین بدن دنیایی باشد فقط حالا پخش شده خدا جمعش کند؛ خب دومرتبه که بیاید یک موجود دنیایی ساخته میشود، روح را بهش بدهد که یک موجود دنیایی ساخته میشود، دوباره برمیگردد تو همین بدنی که الان هست؛ وقت عالمِ آخرت میشود همین عالم دنیا، اسمش عوض شده و الا موجوداتش همان موجودات قبلیاند. چه فرقی کردند؟ هیچ. با همین بدنشان میخورند، میخوابند، تخلی میکنند امثال ذلک؛ که این میشود همین دنیا دیگر. در حالی که آخرت با دنیا فرق دارد. پس اینها به بدن تعلق میگیرند، منتها به بدنِ دنیاییِ کاملشده نه همین بدن. کِی کامل میشود؟ در طول عالم برزخ؛ که نفس ارتباطش را حفظ میکند، منتها قبضاً فعالیتش را میکند بسطاً نه قبضاً.
[پرسش شاگرد]: یعنی تأثیراتش را بر مولکولهای مادی ما فرض کنید میگذارد؟
[پاسخ استاد]: میگذارد، تأثیراتش را میگذارد و بعد همانطور که نفس تحت تدبیر آن نفس کلی هی رو به کمال میرود، بدن هم تحت تدبیر آن نفس کلی و به وساطت این نفس جزئی رو به کمال میرود. منتها کمالش چیست نمیدانیم؛ مگر ما بدنِ دنیاییمان را میدانیم چیست؟ خیلی چیزها را ما نمیدانیم. فقط میدانیم که این بدن دارد رو به کمال میرود، و وقتی کامل شد نفسِ کاملشدهی ما به بدنِ کاملشدهی ما تعلق میگیرد در دنیای کاملتر، نفسِ کاملتر به بدنِ کاملتر در دنیای کاملتر. برنمیگردد به همین دنیا که مادهی همین دنیا باشد نفسِ همین دنیا باشد عالمِ همین دنیا باشد و الا میشود تناسخ؛ دوباره عالم آخرتم میشود همین عالم دنیا. تناسخ هم نشود عالم دنیا عالم آخرت میشود عالم دنیا.
[پرسش شاگرد]: استاد ببخشید، اینکه شما میفرمایید الان بدن ما رو به تکامل در مادهست، خب با توجه به نظریه آقا علی مدرس است دیگر و اینها با مبنای ملاصدرا یکی لازمه...
[پاسخ استاد]: نه مبنای ملاصدرا نیست، این مبنای آقا علی مدرس است من دارم عرض میکنم. مبنای ملاصدرا چیزی دیگر است.
[پرسش شاگرد]: صورت را...
[پاسخ استاد]: مبنای ملاصدرا را حالا شاید من توضیح بدهم؛ چون مرحوم آقا علی دارد بر کلام ملاصدرا حاشیه میزند. اول بحث خواندیم که این کتاب حاشیهایست بر اسفار، و تو این حاشیهاش دارد حرف اسفار را رد میکند؛ اسفار یک چیز دیگر گفته آقا علی یک چیز دیگر. من در یک فرصت مناسبی بحث اسفار را مطرح میکنم انشاءالله.
[پرسش شاگرد]: استاد این که فرمودید کمال اگر نفس نفس شیطان یا معذب باشد اینجا کمال به چه معنایی به کار رفته؟ چون مثلاً موجب تنزلات آن بدن میشود؟ چون نفوس شیطانی که وارد عالم برزخ میشوند در حال عذاب و این چیزها هستند دیگر؟ اینکه فرمودید کمالِ بدن...
[پاسخ استاد]: چرا اتفاقاً بدن است، بعداً میگوییم که آیا نفس به سمت کمال میرود یا به سمت نقص، بدن به سمت کمال میرود یا به سمت نقص؛ هیچوقت به سمت نقص نمیرود.
[پرسش شاگرد]: حتی نفوس شیطانی؟
[پاسخ استاد]: بله، حالا اینها بحث میشود بعداً. اینها فعلاً پابهپای هم جلو برویم ببینیم به کجا میرسیم. من عبارت را بخوانم.
ارزش معرفتی فرضیههای فلسفی و لزوم اقامه دلیل[پرسش شاگرد]: آقا ببخشید آن پرانتز را خیلی عجیب نبستید؟
[پاسخ استاد]: بله؟
[پرسش شاگرد]: آن پرانتز را یک خرده جدیتر در مورد نفس...
[پاسخ استاد]: الان باز میخواهم بهش برگردم.[
پرسش شاگرد]: میگویم شما قبول دارید که این حرفها و مطالب خیلی عجیب و غریب است؟[پاسخ استاد]: بله قبول داریم؛ حرفها عجیب و غریب است، عالم خلقت عجیبتر و غریبتر. نمیشود اینها را انکار کرد. نمیخواهیم اثبات کنیم، ولی اینقدر عالم خلقت پیچیدهست که اگر این ادعاها را ما درش بکنیم یا بالاتر از این ادعاها هم جا دارد؛ منتها ممکن است درست باشد ممکن است نباشد. ما نمیخواهیم ضمانت بدهیم که حتماً اینها درست است، اصرار هم نداریم؛ طبق قواعدی که در اختیارمان است داریم حرف میزنیم. حرفهایی نیست که باطل باشد، ولی مطابق واقع بودنش یا نبودنش، این را بعداً معلوم میشود.
[پرسش شاگرد]: یعنی به نظر برای هر نفسی یک نفس کلی باشد، برای هر نفس جزئی یک نفس کلی باشد؟
[پاسخ استاد]: اینها را عرض کردم، اینها را قانون علیت اقتضا میکند؛ قانونی که میگوید جهان به صورت طولی آفریده شده اینها را اقتضا میکند. این است که دلیل داریم که؛ اینها دلیل دارند. نمیتوانید انکار کنید. شما الان عالم مثال را نمیتوانید انکار کنید، دلیل ثابتش میکند. وقتی عالم مثال ثابت شد، آن نفس کلی که عرض کردم ثابت میشود (مُثُل معلقه و مُثُل نوریه). اینها همه را ما با دلیل اثبات میکنیم. الان من دارم توضیح میدهم فقط، اثبات که نمیکنم؛ در جای خودش اثبات میشود. اثبات نشد، یک برنامهی دیگری باید چید. ما همه اینها را در جای خودش اثبات میکنیم؛ حالا دلیلمان چقدر قوی است چقدر ضعیف است، اونو نمیدانیم، ولی بالاخره همه حرفها را میزنیم. اینطور نیست که صرفاً ادعا باشد، البته خیلیهاش ادعاست؛ ولی ادعایی است که ما در جای خودش اثبات میکنیم.
یک جایی نتوانستیم اثبات کنیم و به ادعا باقی ماند، ارزشش در حد ادعاست. من عرض کردم تیری به تاریکی میاندازیم، آنجا که تیری به تاریکی انداخته میشود در همان حد ارزش دارد. باید صبر کنیم ببینیم چی میشود؛ به هدف میخورد یا نمیخورد. الان نمیتوانیم نظری بدهیم؛ آنجایی که دلیل نمیآوریمها، آنجایی که دلیل میآوریم که هیچ؛ اگه دلیلمان کامل است، مدلولمان و مدعایمان هم ثابت است. الان من نمیگویم که اینها همه حرفهای مدلل است؛ حرفهایی است که داریم بیان میکنیم، باید مدللش کنیم. هرچه مدلل کردیم مقبول، هرچه مدلل نکردیم «فَذَرهُ فی بُقعَةِ الإِمکانِ» همین است؛ فقط میگوییم ممکن است، باطل نیست، مگر دلیل بر بطلانش بیاوریم.
این بحثها بحثهای خیلی آسانی هم نیست که حالا فکر کنیم میتوانیم کاملاً ثابتشان کنیم. قبل از صدرا چقدر بحث شده، به نتیجه نرسیدند. صدرا آمده، به قول اینها به نتیجه نرسیده (و واقعاً هم به نتیجه نرسیده). اینها هم آمدند حرفهایی زدند که چه بسا بعداً معلوم میشود اینها هم به نتیجه نرسیدهاند، شاید هم برسند. الان هیچیش معلوم نیست ولی بالاخره ما داریم یک فرضیههایی را طرح میکنیم.
صفحه ۹۱، سطر پانزدهم. (جایی که مشکل بود و من طول دادم بحث را).
[پرسش شاگرد]: بله، اتفاقاً مشکل هم هست در پذیرشش.
[پاسخ استاد]: بله، هم فهمش مشکل است هم بعد از فهمش پذیرشش مشکل است. ولی خب باید صبر کنیم ببینیم که دلیلی برای پذیرش میآورند یا نه. حالا انشاءالله فهمیدیم، بعد باید ببینیم که آیا میتوانیم قبولش هم بکنیم یا نه، آن دیگر به عهدهی دلایلی است که در آینده میآید.
[پرسش شاگرد]: استاد خیلی این نظریه با تجربه سازگار است، در ابتدا شاید باید شهود کرد این بحثها را، واقعاً نمیدانم با عقل...[پاسخ استاد]: حالا یا اگه شهود کنیم که راحتیم، اگه شهود نشدیم باید دلیل بیاوریم. دلیل نیاوردیم، عرض میکنم فقط در حد امکان قبول میکنیم، به صورت یک احتمال.
[پرسش شاگرد]: استاد یک سؤال خصوصی، میشود پرسید؟ شما خودتان اینها را چشمشهود کردید؟ یا مثلاً دریافت کردید؟
[پاسخ استاد]: ببینید من همیشه اینها را توضیح میدهم، همیشه توضیح میدهم، هیچ نظر نمیدهم. دقت کردین در این مسئله که من اصلاً نظر نمیدهم؟
[پرسش شاگرد]: چون نظرم این هست که اگه فردی بگوید من اینها را چشیدم، این حُسن را برای مخاطب دارد که تحملش برود بالا...
[پاسخ استاد]: ببینید قاعدهی کلی عرض کردم دیگر؛ قاعدهی کلی این است که اگر مطلبی را ما ادعا کردیم، در حد ادعا باید پذیرفته بشود، در حد ادعا و در حد احتمال. توانستیم ثابت کنیم، به اندازهی قوت دلیلمان قبولش میکنیم. نتوانستیم ثابت کنیم، اگر رد کردیم باطل میشود، رد نکردیم «فَذَرهُ فی بُقعَةِ الإِمکانِ»؛ یک امر ممکنیه، یک امر محتمله، در همین حد. دیگر بیش از این نمیشود تلاش کرد. راه دیگری نداریم. یا مدللش میکنیم، یا باطلش میکنیم، یا در حد احتمال ممکن نگهش میداریم؛ مگر شهود کنید، شهود یک بحث دیگهست. و الان بحث ما بحث شهود نیست، بحث دلیل است. دلیل آوردند قبول میکنیم، نیاوردند فقط به عنوان یک فرضیه، به عنوان یک فرضیه احتمال میدهیم.
ایشان که این کتاب را نوشته، قبول کرده و نوشته؛ پس باید اثبات کند. توجه میکنید؟ ایشان آمده اثبات کند، اگه از عهدهی اثبات برآمد که برآمد، اگه نه، به عنوان یک عقیده نه ما اخذ میکنیم نه خودش باید اخذ کند.
[پرسش شاگرد]: حسنشان این است که اینها در زمانی نوشته شدند که انگیزههای مادی و شهرت نبوده، در خلوت خودشان بوده و این امتیاز است.
[پاسخ استاد]: بله، احتمال صحتش هم بیشتر است.
تطبیق مباحث با عبارات کتاب (صفحه ۹۱)
صفحه ۹۱، سطر پانزدهم: «ثم النفس بعد المفارقة عن البدن» یعنی نفس جزئی ما بعد از مفارقت از بدن «يتصل بنفس كلية مربية لها» یعنی نفس کلی که این نفس جزئی را پرورش میدهد. کِی پرورش میدهد؟ هم در زمان حیات دنیوی هم در زمان حیات برزخی. لذا در زمان حیات برزخی هم ما مدعی هستیم که تکامل ادامه پیدا میکند. من این را شاید اشاره کردم که در قیامت که روز حساب است گفتند عمل نیست و تکاملی نیست، بعد که همهچی تمام شد به بهشت رفتیم، تو بهشت آیا تکامل هست یا نیست؟ آنجا خیلی مشخص نیست که تکامل نباشد.
[پرسش شاگرد]: حتی جهنم هم گفته میشود کارخانه آدمسازی است.
[پاسخ استاد]: حالا تکامل چگونه است، آن خودش حرف دارد و ایشان اشاره میکند. ایشان اشاره میکند که تکامل در عالم آخرت هم هست. در عالم آخرت هم تکامل را ایشان قبول دارد. که من این را ظاهراً یک روز اشاره کردم؛ وقتی به ما اجازه میدهند در مورد خدا فکر کنیم، توجه کنیم، خودِ همین توجه باعث تکامل است، توجه به کمال باعث تکامل است.
[پرسش شاگرد]: ناظِرَةٌ إِلى رَبِّها.
[پاسخ استاد]: بله، پس بنابراین آنجا هم تکامل هست. شاید از اینجا قویتر. منتها حالا چهجوری تکامل درست میشود، نکتهای در ذیل روایت احتجاج ایشان میآورد که بسیار نکته بالایی است. بعداً روایت احتجاج را دو سه صفحه دیگر بهش میرسیم (در صفحه ۹۴ و ۹۵). ایشان آنجا روایت احتجاج را مطرح میکند، بعد یک نکته ذکر میکند خیلی نکته مهمی است، که چطوری انسان در آخرت به کمال میرسد. و این خلود در جهنم را کامل توجیه میکند، خروج از جهنم را هم توجیه میکند؛ نکته بسیار نکته مهمی است.
«ثم النفس بعد المفارقة عن البدن يتصل بنفس كلية مربية لها » که آن نفس کلی، مربیست «لَها» یعنی برای این نفس جزئی.
[پرسش شاگرد]: یتصل درست است؟ آخه نفس مؤنث است.
[پاسخ استاد]: عیبی ندارد، مذکر و مؤنث قرار شد که رعایت نشود. «یَتَّصِلُ» یا «تَتَّصِلُ» آن مهم نیست. «مُرَبِّيَةٍ لَها» میشود لـ برای نفس جزئی، یا بدن میگیریم. لها یعنی برای نفس جزئی، بدن میگیریم. نفس کلی هم بدن را بالاخره بدن میگیریم خط بعدی میگوییم. «مناسبة لذاتها و ملكاتها.» «مُرَبِّيَةٍ» صفت آن نفس کلیه است. «لَها» یعنی مُرَبِّيَةً لِلنَّفْسِ الْجُزْئِيَّةِ. این صفتِ «مُناسِبَةٍ لِذاتِها وَ مَلَكاتِها» صفتِ بعد از صفت است. یعنی نفس کلیه هم مربی نفس جزئی است، هم مناسب است؛ با چی مناسب است؟ مناسب است هم با ذات نفس جزئی هم با ملکات نفس جزئی. کدام ملکات؟ ملکات فطری، نه ملکات کسبی. هرچند اینجا مطلق است، ملکات کسبی را هم شامل است. ولی آن نفس کلی که علت ماست از ما تأثیر نمیگیرد، بنابراین کسبیات ما به او منتقل نمیشود، فطریات ما از او گرفته میشود؛ کسبیات ما به او منتقل نمیشود. ظاهر قضیه حکم میکند که بگوییم منظور از ملکات، ملکات فطریه نه ملکات کسبی، چون ملکات کسبی از معلول به علت نمیرود، اما ملکات فطری از علت به معلول میآید؛ هرچند اینجا مطلق است.
«البدن ايضا سائر الى الآخرة بحركته الذاتيه » بدن هم سیرکننده است به سمت آخرت. اینطور نیست که بدن تو همین دنیا بماند و بپوسد از بین برود؛ بلکه سیر میکند إِلَى الْآخِرَةِ به حرکت ذاتیهی استکمالیهاش. با آن حرکت ذاتیاش، که حرکت به سمت کمال است. بعداً خواهیم گفت هیچوقت حرکتهای ذاتی و طبیعی به سمت نقص نیستند. حرکتی به سمت نقص است که قصری باشد، بعضی حرکات قصری به سمت نقص است. مانعی به وجود میآید، این را که حرکت به سمت کمال کرده هلش میدهد به سمت عقب.
[پرسش شاگرد]: حرکت قسری کمالی هم داریم؟ حرکت قسری کمالی هم داریم؟
[پاسخ استاد]: حرکت طبیعی اشتدادی، حرکت با مانع چرا، حرکت با مانع میتواند...
[پرسش شاگرد]: بدنی که پیر میشود یعنی شما...
[پاسخ استاد]: بدنی که پیر میشود یا سیبی که میپوسد، آن کرمه میپوساندش. یک مانع خارجی است، سرما میپوساندش، یک چیزی دیگر بالاخره یک مانع، حالا این خیلی بحث دارد.
[پرسش شاگرد]: بدن که پیر میشود بالاخره حوادثی اونو پیرش میکند.
[پاسخ استاد]: یعنی حرف جدیدی است، یعنی میفرمایید اگه بدنمان پیر میشود اولاً این حرکت به سمت نقص است، ثانیاً اگه پیری را نقص بگیرید باید با مانع درست بشود، باید با عامل درست بشود.
[پرسش شاگرد]: پیری را اگه نقص بگیرید...
[پاسخ استاد]: بله، حالا این باید بعداً بحث بشود، میرسیم به بحثش که حرکت سه قسم است: حرکت طبیعی داریم، ارادی داریم، قسری داریم. حرکت طبیعی حتماً باید به سمت کمال باشد، استثنا ندارد. آن حرکت قسریست که گاهی به سمت نقص است، حرکت قسری هم گاهی به سمت کمال است و گاهی به سمت نقص است. حرکت ارادی هم به سمت کمالیست که آدم خیال میکند کمال است، ولو نقص باشد. انسانهایی که به سمت حیوانیت حرکت میکنند دارند به سمت نقص حرکت میکنند، ولی این نقص را کمال میبینند، لذا اراده میکند و دنبالش میرود. کسانی که معصیت میکنند، معصیت را برای خودشان یا برای قوهی حیوانیشان کمال میبینند، لذا تعقیب میکنند؛ کمال نمیدید که نمیرفت دنبالش. ممکن است عقلش بگوید کمالت نیست ملامتش کند، ولی قوهی حیوانیتش میگوید کمالت هست برو دنبالش. حالا اینها بحثهاییست که بعداً باید بیاید.
شما سؤال میکنید منم جواب میدهم، همه مطالب گفته میشود وقتی به جایش میرسد دیگر حرفی برای گفتن ندارد؛ همه را گفتم دیگر. پس بگذارید مطالب به جایش، که من بتوانم آنجا صحبت کنم (البته آنجا هم که رسیدم صحبت میکنم ولی تکرار میشود). «و البدن ايضا سائر الى الآخرة بحركته الذاتيه» با حرکت ذاتی استکمالیش، حرکت ذاتی یعنی حرکت طبیعی، حرکتی که مال خودش است نه حرکتی که قاصری بر او وارد کند. البته این حرکت ذاتی حرکت تسخیری است یعنی با تسخیر نفس انجام میشود، ولی بالاخره حرکتیست مطلوب این بدن و برای این بدن حالت طبیعی دارد. «كسائر المتحركات السائرة الى غاياتها الذاتية، » همه به سمت غایت حرکت میکنند بدن هم همینطور است. بدن یکی از متحرکات است باید به سمت غایتش برود. غایات ذاتیاش، یعنی غایاتی که ذاتشان طلب میکند، نه غایات ارادی که خودش بر خودش تعیین میکند که شاید آن غایت ارادی به نفعش نباشد. ولی غایات ذاتی همیشه به نفع موجود به سمت غایت ذاتیش حرکت ذاتی و حرکت طبیعی میکند. به سمت غایات ارادیش هم حرکت ارادی میکند.
«و ليس محركه » (محرکة غلط است) «و ليس محركة الا تلك النفس الكلية» محرک بدن کیه؟ محرک بدن لَيْسَ إِلَّا همان نفس کلیه که مربی نفس جزئیِ بدن است؛ او این کار را انجام میدهد، او تحریک میکند بدن را، او به سمت کمال این بدن را سوق میدهد. اما مباشرتاً یا با واسطه؟ میگوید «المربية لنفسه الجزئية من مجرى تلك النفس الجزئية ايضا،.» از مجرای این نفس جزئی. یعنی اینطور نیست که نفس کلی مباشرتاً بدن را تحریک کند و به سمت کمال و غایت ذاتیش ارسال کند، بلکه به توسط نفس جزئی و از مجرای نفس جزئی (یعنی فیض را به نفس جزئی میدهد تا فیض از نفس جزئی جریان پیدا کند و به بدن برسد). نفس کلی هم نفس جزئی را اداره میکند هم بدن را به توسط نفس جزئی. اما «أَيْضاً»، ایضاً یعنی همانطور که خود نفس جزئی تربیت میکند بدن را، نفس کلی هم از مجرای نفس جزئی تربیت میکند بدن را. یا ایضاً یعنی همانطور که آن نفس کلی نفس جزئی را تربیت میکند، بدن را هم از مجرای نفس جزئی تربیت میکند.
«لكن بحسب النظام الكلى » نفس نفسِ کلیه است، فعلش هم کلیه است، نظامِ فعلش هم نظامِ کلیست نه نظامِ جزئی، «لا النظام الجزئى كما هو قبل مفارقتها عنه،» قبل از مفارقت نفس از بدن به نظام جزئی این بدن اداره میشد حالا به نظام کلی اداره میشود. من برای نظام کلی و نظام جزئی مثال بزنم: ما ارادهی کلی داریم ارادهی جزئی داریم. ارادهی کلیمان را به توسط نفس ناطقه انجام میدهیم، ارادهی جزئی را به توسط نفس حیوانی انجام میدهیم. مثلاً اراده میکنیم که برویم فلانجا؛ این یک ارادهی کلی است. بعد برای رفتن به آنجا باید مثلاً صد تا قدم برداریم، هر قدمی که میخواهیم برداریم یک اراده میخورد، این میشود ارادهی جزئی. اول به طور کلی اراده کردم که بروم تا فلانجا، هیچ جزئیاتش را تعیین نکردم؛ ولی جزئیات در ضمن این کلی اراده شد. بعد به تفصیل شروع کردم به اراده کردن جزئیات؛ چون جزئیات را حالا میخواهم انجام بدهم، باید قدم بردارم ۱۰۰ تا قدم بردارم. این ۱۰۰ تا قدم هر ۱۰۰ تا اراده میخواهد، ارادههای جزئی، که این ارادههای جزئی همه تو آن ارادهی کلی مندرج بودند؛ حالا یکی یکی دارند ظاهر میشوند. اول که من اراده کردم که بروم فلانجا، همهی این ارادههایی که با قدمهام دارم تو همین ارادهی کلیام آمد منتها بالاجمال. حالا وقتی شروع میکنم به قدم برداشتن، همان ارادات که وجود اجمالی داشتند تفصیلاً موجود میشوند.
پس من با عقلم برای این رفتنم یک نظم کلی درست میکنم، با قوهی خیالم و ارادات جزئیام نظم جزئی درست میکنم. همان رابطهای را که قوهی خیال با قوهی عقل من در وقت حیات دنیایی داشتند (که یکی کلی اراده میکرد یکی جزئی)، همان رابطه را هم نفس کلیِ من در وقتی که نفس جزئی تعلق داشت و در وقتی که نفس جزئی تعلقش را قطع میکند دارد. یعنی نفس کلی به نفس جزئی رابطه داشت در زمان حیات و به نحو جزئی این بدن را اداره میکرد؛ چون کار (این را دقت کنید) چون کار به دست نفس جزئی بود، نفس جزئی بسط داشت دست و بالش باز بود، کار به دست او بود بدن را به صورت جزئی اداره میکرد. اما وقتی حالا نفس جزئی رفته حالت قبض پیدا کرده، کار همه به دست نفس جزئی نیست؛ لذا آن نفس کلی با نظام کلیش این بدن را دارد اداره میکند.
«لكن بحسب النظام الكلى لا النظام الجزئى كما هو قبل مفارقتها عنه، فان النفس الجزئية تكون بعد المفارقة (اینها را از خارج گفتم) نفس جزئیه بعد از مفارقت، جهت فاعلی است برای نفس کلیهای که «لَها» یعنی برای نفس جزئیه بود. نفس کلیهای که برای نفس جزئی ثابت بود، جهت فاعلیست منتها قبضاً. همانطور که این نفس جزئی قبل از مفارقت «كانَتْ جهة فاعلية لَها» جهت فاعلی بود برای آن نفس کلی، اما بسطاً. یعنی یک فاعلِ قبض شده است در حالی که قبلاً فاعلِ مبسوط بود، فاعل بود بسط هم داشت کار را میتوانست فعالیت را میتوانست انجام بدهد همه فعالیتها را. من مثال برای قبض و بسط چندین مثال گفتم که انشاءالله روشن شده باشد.
لزوم مناسبت تام بین فاعل بالذات و مفعول بالذات
«و تمام السرّ فى ذلك كله لزوم المناسبة التامة بين الفاعل بالذات و مفعوله بالذات،.» فاعل گاهی فاعلِ بالذات است که فعل در این صورت فعلِ بالذات اوست؛ گاهی فاعلِ بالذات نیست، فعلم فعلِ بالذات آن نیست. با مثال این را باز تبیین میکنم: ما وقتی حرکت میکنیم دستمان را حرکت میدهیم فاعلِ بالذاتیم حرکت هم فعلِ بالذات است؛ یعنی ما فاعلِ خودِ حرکتیم خودِ حرکت هم فعلِ خود ماست. (ذات در اینجا یعنی خود). اما یک وقت تخت را میسازیم با این حرکاتمان؛ آن تخت فعلِ بالذات ما نیست، ما فاعلِ بالذاتِ تخت نیستیم. ما فاعلِ بالذاتِ دو چیزیم: یکی حرکت، یکی هم صورت خیالیه. شایدم حالا بگوییم صورت خیالیه را هم با حرکتِ فکر میسازیم با حرکت خیال میسازیم. اگه این را بگوییم پس میتوانیم بگوییم ما فقط فاعل یک چیزیم و آن حرکت؛ منتها یا حرکت بدنی یا حرکت فکری. اگر صورت را هم با حرکت بسازیم (که میسازیم) میتوانیم بگوییم فقط فاعل یک چیز هستیم و آن فاعل حرکت. میتوانیم همینجور جدا کنیم بگوییم فاعل حرکتیم و فاعل صورت. البته واقعاً فاعل حرکتیم فقط، آن صورتم عرض کردم با حرکت ساخته میشود. بقیه چیزها هرچی هست دیگر ما فاعلِ بالذات آنها نیستیم، آنها هم فعلِ بالذات ما نیستند. این مطلب روشن است. پس فاعلِ بالذات و فعلِ بالذات روشن شد. مناسبت بین فاعلِ بالذات و فعلِ بالذات است. مناسبت بین هر فاعل و هر فعلی نیست. بین من و تختی که ساختم مناسبت نیست؛ بین آن صورتی که من تصویر کردم و تخت را با آن صورت ساختم بین آن مناسبت هست. بالاخره ممکن است یک آدمی باشد دایره بپسندد، میبینی تخت را گرد میسازد؛ یکی دیگر مستطیل میپسندد میبینی تخت را مستطیل میسازد. این مناسبتی بین آن ذاتش و این ساختهاش هست، اما ساختهی او تخت نیست، ساختهی او صورتی است روی تخت وارد کرده، ساختهی او حرکتی است که به این تخت داده، به دست داده تا به تخت داده بشود و تخت را بسازد. این ساختههای خودش بین خودش و ساختههای خودش مناسبت است، ولی بین خودش و تخت نه؛ مناسبت نیست چون تخت فعل او نیست. حرکتی که داد فعل اوست، این بنایی که ساخت فعل او نیست، صورتی که روی این بنا ریخت فعل اوست. وقت بین خودش و این صورت مناسبت هست. مثلاً مهندسی که جنسش خراب باشد بالاخره توی بنای خودش یک جایی را میگذارد برای اینکه جنسش را نشان بدهد؛ آنم که جنسش خوب باشد همینطور.
خب پس مناسبت تام بین فاعل بالذات و مفعول بالذات هست؛ یعنی بین فعل و فاعل، به شرطی که فعل مال این فاعل باشد، فاعلم فاعلِ این فعل باشد. مناسبت باید باشد، سنخیت باید باشد. خب حالا فاعل چی شد؟ فاعل اولی شد نفس کلی، فاعل ثانوی شد نفس جزئی، فعلم شد کمالی که میخواهد تو بدن اتفاق بیفتد. مناسبت بین اینهاست. فاعل کلی لااقل کامل است، فاعل جزئی رو به سمت کمال میبرد بدن را به سمت کمال میبرد.
[پرسش شاگرد]: فعل همان بدن است؟
[پاسخ استاد]: فعل آن آثاری است که نفس کلی تو بدن میگذارد. یعنی الان نفس کلی دارد کار میکند تو بدن به توسط نفس جزئی؛ کارش چیست؟ کارش استکمال است. کامل یا تکمیل است، استکمال نه، کارش تکمیل است؛ یعنی دارد بدن را کامل میکند. خودش کامل است دارد آنم کامل میکند. علت اینکه دارد اونو کامل میکند سرش همین است که مناسبت ذاتی باید بین فاعل بالذات و فعل بالذات باشد، و چون آن کامل است این را دارد کامل میکند؛ یعنی فعلش اصلاً خودش است. و بنابراین بدن در بعد از مفارقت نفس باز هم به سمت کمال میرود تا به غایت ذاتیش برسد، آنوقت است که نفس را باید به بدن افاضه کرد؛ یا بدن را باید در خدمت نفس برد (که این بعداً مطرح میشود). میگوییم نفس به سمت بدن نمیآید بدن به سمت نفس میرود؛ این را بعداً میگوییم انشاءالله.
من اشاره کردم که در طول عالم برزخ (در طول عالم برزخ) این استکمال اتفاق میافتد. حالا یک کسی مثلاً فرض کنید که زمانی مرده که تا قیامت خیلی طول میکشد، خب برزخش خیلی طولانی است؛ یکی هم آن آخر دنیا نزدیک برپا شدن حشر آنوقت مرده، برزخش کمتر طول میکشد.
[پرسش شاگرد]: فرقی ظاهراً نمیکند؟
[پاسخ استاد]: فرقی ظاهراً نمیکند؛ برزخ به زمان کاری ندارد، این دنیای ماست به زمان کار دارد. برزخ به زمان کاری ندارد. گاهی دیدین که شنیدین بگویم که افرادی را که بدند مجرمن، در وقت قبض روح چهجور عذاب میکنند تا روحشان را بگیرند. ما میبینیم این دارد حرف میزند آدم خیلی بدی هم هست، دارد حرف میزند یهدفعه نفس میکشد میافتد؛ اِ به این آسانی مرد. پس آن همه تهدیدهایی که کردند چی شد؟ گفتند چهجور داغش میکنند، چهجور چی میشود، کسانی را میبیند، بعد اینها چی شد؟ خب ما تو یک دنیای زمانی هستیم فکر میکنیم باید این مسائل یک ده دوازده روزی طول بکشد. و آن بالاخره یهمقدار زمانش مال تو برزخ است دیگر، یهمقدار زمان کمرنگ شده، ممکن است در لازمانیم این اتفاق بیفتد. این است که عرض میکنم جهان پیچیدهست، هیچکس از جهان سر در نمیآورد همینها.
«وَ تَمامُ السِّرِّ فِي ذلِكَ كُلِّهِ لُزُومُ الْمُناسَبَةِ التَّامَّةِ بَيْنَ الْفاعِلِ بِالذَّاتِ وَ مَفْعُولِهِ بِالذَّاتِ.» یعنی فعل و فاعل به شرطی که فعل مال این فاعل باشد فاعل هم فاعل این فعل باشد. «فاذا انقلب فرق البدن» این دیگر رفت تو عالم حشر؛ برزخ تمام شد. برزخ تمام شد، حالا میخواهد بدن متفرق را جمع کند، کثیر را واحدش کند. ادامه به جلسه بعد.
[پرسش شاگرد]: آقا این نفس کلی مربی بدن هم هست؟[پاسخ استاد]: بله مربی بدن هم هست.
[پرسش شاگرد]: سؤالاتتان را مختصراً بگویید که به درس برسیم.
[پرسش شاگرد]: بله.
[پاسخ استاد]: انشاءالله باید پنجشنبه سؤالات شما را بگیریم. بماند حالا پس باشد بقیهاش برای جلسهی بعد، که جلسهی بعد بتوانیم زیاد حرف بزنیم. انشاءالله.