92/10/07
بسم الله الرحمن الرحیم
رابطه علت و معلول بین نفس و بدن، و نحوه حصول ملکات./بقای آثار نفس در بدن پس از مفارقت، رابطه علت و معلول بین نفس و بدن، و نحوه حصول ملکات. /رساله سبیل الرشاد
موضوع: رساله سبیل الرشاد/بقای آثار نفس در بدن پس از مفارقت، رابطه علت و معلول بین نفس و بدن، و نحوه حصول ملکات. /رابطه علت و معلول بین نفس و بدن، و نحوه حصول ملکات.
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
رساله سبیل الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۹۰، سطر ۱۳:
«و خصوصية المعلول تطابق خصوصية العلة المقتضية لها لانها منها كما ان خصوصية المستعد بما هو مستعد تطابق خصوصية المستعد له لانه متوجه بذاته اليه.» [1]
بحثمان در این بود که معاد جسمانی که شارع فرموده قابل توجیه است و داشتیم توجیه میکردیم این معاد جسمانی را. بعد از اینکه ایشان مرکب به ترکیب حقیقی را بیان کرد و مثال زد، وارد توضیح این مثال شد که نفس دارای مراتبی است که اگر بخواهیم تشبیه کنیم، باید بگوییم به منزله مخروطی است که در رأسش قوه عاقله است و در ذیلش ماده صور اعضا، در ذیلش صور اعضا با مادهشان. یعنی تمام نفس و بدن را یک مجموعه قرار داد. این بحثی بود که ما در جلسه گذشته مطرح کردیم و تمام شد.
بیان نتیجه بحث: بقای آثار نفس در بدن پس از مرگ
حالا بحثی که میخواهیم شروع کنیم نتیجهاش را من اول عرض میکنم تا بعداً به بحثش بپردازیم. ایشان میخواهد ثابت کند که در طول مدت ارتباط نفس با بدن، از طریق نفس آثاری وارد بدن میشود و وقتی که نفس از بدن مفارقت میکند آن آثار در بدن میماند. چه در ماده بدن، چه در صورت اعضا. به نحوی که اگر یک شخصی که مشرف بر نفوس انسانی است به این بدن نگاه کند، در حالی که این بدن را با نفس ندیده بوده، حکم میکند که فلان نفس از این بدن مفارقت کرده. یعنی چنان آثار مشخصه آن نفس در این بدن هست که این شخصِ عارف تشخیص میدهد که این بدن، بدنِ چه نفسی بوده. و خصوصیاتی که در این بدن هست از چه نفسی به این بدن رسیده.
ایشان میخواهد از این مطلب، یعنی مرحوم آقا علی حکیم میخواهند از این مطلب استفاده کنند که اتحاد نفس و بدن باعث تأثیر و تأثر متقابل این دو در هم میشود، به طوری که آثاری از طریق نفس وارد بدن میشود و این آثار میماند تا در قیامت ظاهر بشود. الان میخواهد این مطلب را ثابت کند که در نفس انسان، که نفس انسانی با اعمال خودش آثاری در بدن وارد میکند و این آثار باقی میماند، حتی بعد از مفارقت نفس از بدن این آثار در بدن هست، اگر کسی بتواند این آثار را ببیند تشخیص میدهد که چه نفسی از این بدن جدا شده. این را میخواهد ایشان ثابت کند، حالا وارد بحث میشود. بازم توجه کنید من نتیجه را گفتم که بدانیم مطالبی که به عنوان مقدمه گفته میشود برای رسیدن به چه نتیجهای است.
تطابق خصوصیت معلول با علت و مستعد با مستعدٌ له
ایشان میگوید که خصوصیتی که در معلول هست، گرفته شده از خصوصیتی است که در علت هست. علت خصوصیت خودش را رقیق کرده به معلول میدهد. به طوری که اگر ما معلول را بشناسیم از طریق معلول میتوانیم علت را بشناسیم. چون این رقیقه، رقیقه همان حقیقت است و همان حقیقت را نشان میدهد. البته نمیتوانیم کامل علت را بشناسیم چون معلول از دریچه تنگ خودش علت را نشان میدهد، اما اگر علت را بشناسیم میتوانیم بفهمیم که معلول او چیست. هم از طریق معلول میتوانیم به علت برسیم، هم از طریق علت میتوانیم به معلول برسیم، منتها از طریق علت به معلول کاملتر میرسیم، از طریق معلول به علت ناقصتر میرسیم. این نشان میدهد که خصوصیت علت رقیق میشود و به معلول داده میشود. پس به تعبیر ایشان خصوصیت معلول مطابق است با خصوصیت علت. مانند مطابقت رقیقه با حقیقت. یعنی شیء رقیق شده با آن اصل، به هرحال مطابقت دارد.
میفرماید چون این معلول از آن علت گرفته شده، پس خصوصیت آن علت را دارد. این را در خودمان مثال بزنیم؛ ما علت صوری هستیم که در ذهن خودمان تصور میکنیم. نفس ما خصوصیتی داشته باشد آن صور هم همان خصوصیت را دارند. مثلاً شما اگر ذهن آن شخص خیّر را بشکافید، میبینید صورتهایی که همه حکایت از خیر میکنند توی ذهن این هستند. آن آدم شرور را ذهنش را بشکافید میبینید همه صورتهایی که حکایت از شرارت این آدم میکند توی ذهنش هست. یعنی حاصل نفس او افعالیست مناسب با نفسش. حاصل عملش هم همینطور است، بیرون هم که عمل میکند میبینید همین است. انسان شرور از اعمالش شناخته میشود که شرور است، انسان خیّر هم از اعمالش شناخته میشود که خیّر است. پس هر معلولی خصوصیتش، خصوصیت هر معلولی گرفته شده از خصوصیت علت است.
یک مثال هم به عنوان نمونه میزند که البته آن خیلی شاید مورد بحث نباشد، شایدم بشود ازش استفاده کرد. میتوانیم ازش استفاده کنیم. میفرماید مستعد خصوصیتش با مستعدٌ له مطابق است. چون این مستعد میرود که همان مستعدٌ له بشود. پس باید یک مناسبتی با آن مستعدٌ له داشته باشد که به سمت آن حرکت میکند. این یک مقدمه بحث که خصوصیت معلول مطابق است با خصوصیت علت، خصوصیت مستعد مطابق است با خصوصیت مستعدٌ له. مستعد با مستعدٌ له مطابق است زیرا دارد به سمت مستعدٌ له میرود. معلول با علت مطابق است زیرا که از علت گرفته شده و از علت حاصل شده. این یک مطلب است.
تقاضای نفس توسط صور اعضا و تأثیر نفس بر بدن
بعد مقدمه دوم مقدمهای است که درباره نفس و بدن بحث میکند. میگوید نفس به خصوصیتش بدن را میسازد. نفس میشود علت، بدن میشود معلول. الان گفتیم که خصوصیت معلول مطابق است با خصوصیت علت. پس خصوصیت بدن مناسب است با خصوصیت نفس. و نفس خصوصیتش را در بدن ایجاد میکند. همانطور که بدن هم به نفس برای رسیدن به بعضی از کمالات کمک میکند. مثلاً اعمالی ما انجام میدهیم، این اعمال صفتی را برای نفس به وجود میآورند، این صفتها هی تقویت میشود تا به حد ملکه در میآید. وقتی به حد ملکه در آمد دومرتبه نفس با داشتن این ملکه بدن را وادار میکند به اعمالی. یعنی بدن عامل شد، عامل اعدادی شد برای اینکه نفس صاحب ملکه بشود، نفس صاحب ملکه باز اعمالی را بر بدن ایجاب کرد و بدن را وادار کرد. از طرف بدن اعداد است، آمادگی میآورد برای نفس، از طرف نفس ایجاب است. من میخواهم مطلب را توضیح بدهم منتها نه به ترتیبی که ایشان فرمودند، بلکه به ترتیب دیگر. یک ذره جابهجا میکنم مطالب را.
میفرماید که وقتی که اعضا صورت خودشان را به دست میآورند، یعنی وقتی که نطفه به سمت بدن شدن میرود، اعضا متکون میشوند و صورت اعضا حاصل میشود. بعد این اعضا از خداوند به لسان استعداد تقاضای نفس میکنند، استعداد نفس پیدا میکنند، وقتی استعداد نفس پیدا کردند با همان لسان استعداد تقاضا میکنند خدا نفس مناسب را بهشان افاضه میکند. نفسی که مناسب است با همین صور. پس از ابتدا ملاحظه کنید صور استعدادشان را، آمادگیشان را برای گرفتن نفس اعلام میکنند. این که عرض کردم مثال مستعد و مستعدٌ له هم مناسب بحث ماست به خاطر همین است. هم مثال به علت و معلول زد هم مثال به مستعد و مستعدٌ له زد. چون مستعد این بدن است مستعدٌ له نفس، علت نفس است معلول بدن. لذا روی هر دو مثال زد، هم به علت و معلول هم به مستعد و مستعدٌ له.
حالا اصل مطلب اینطور شروع میشود که وقتی که این نطفه به سمت بدن شدن میرود، اعضا حاصل میشوند، صور اعضا افاضه میشود، بعد این صور اعضا به لسان استعداد نفس مناسب را تقاضا میکنند، خداوند نفس مناسب را به اینها عطا میکند. پس اقدام از طرف بدن شد. بدن استعداد نفسیابی پیدا کرد خداوند هم نفس را بهش افاضه کرد نفس مناسب. بعد نفس مناسب که میآید صور را اداره میکند. حالا که آمده دیگر صور اعضا را اداره میکند. ادارهاش هم اداره ذاتی است، اداره ارادی نیست. اینطور نیست که اگر بخواهد اداره کند نخواهد اداره نکند، به طور ذاتی و بدون اینکه ما متوجه بشویم یعنی خودش متوجه بشود، ما یعنی نفس دیگر، بدون اینکه ما متوجه بشویم کارهایش را دارد انجام میدهد، کارهای طبیعی و ذاتی انجام میدهد نه کارهای ارادی. و این صورتهایی هم که الان تحت اداره نفساند مناسب نفساند. ما تشخیص نمیدهیم. یک شخصی که اهل تشخیص باشد میفهمد که این بدن چه نفسی دارد. تشخیص میدهد، بعضیها با تجربه تشخیص میدهند. کسانی بودند که مثلاً عمرشان را گذاشته بودند بعد با مردم سر و کار داشتند، اینها خوب مردم را میشناختند. مثلاً شخصی میگفت در دادگستری بودم یک پیرمردی از دور به من اشاره کرد بیا. گفت تو ظاهرت نشان میدهد که اینطور نیست که به دادگستری احتیاج داشته باشی، چی شده که گذارت اینجا افتاده؟ بعد گفته که کسی از من بیجا شکایت کرده، گفته فهمیدم میدانستم تو جایت اینجا نیست. خب این پیرمردی بوده که سالها در همان دادگستری بوده، تجربه داشته، از روی قیافه یا از هر طریقی متوجه شده که این نفسش نفس شرور نیست. پس صور اعضا نشان میدهند که آن نفسی که دارد روی این اعضا کار میکند چیست. سابقاً هم همینطور بود افراد را از روی قیافه و اینها میشناختند. علم قیافهشناسی از حضرت یوسف شروع شد و یهودیها هنوزم حفظش کردند. ما از دستش دادیم، ما هم داشتیم این علم را در بین مسلمین هم بود، از دست دادند. ولی یهودیها هنوز حفظش کردند.
[پرسش شاگرد]: از حضرت یوسف حرام نیست میگویند؟
[پاسخ استاد]: نه. علم قیافه حالا اگر بخواهد حکم قطعی بکند و اینها شاید حرام باشد علم قیافه ایرادی ندارد. منتها باید ببینیم چه استفادهای ازش میکنند و چه عقیدهای دربارهاش دارند. مثلاً در مورد نجوم گفته شده که نجوم حرام نیست، اگر کسی ستارهها را مؤثر تام بداند حرام است، اگر علامت بداند حرام نیست، در مکاسب شیخ حر عاملی هم هست. علم قیافه هم همینطور است، بالاخره علم است، آنم به تدریج از نبی رسیده، از پیغمبر از پیغمبران رسیده. مثل علم رمل میماند، علم رمل را حضرت دانیال گفت یا ارمیا یا دانیال، ظاهراً دانیال. یا علم جفر، اینها علمهای خوبی است منتها کاربردش گاهی اوقات بد میشود، یعنی بد استفاده میکنند مردم ازش.
منظورم این بود که بگویم این صورتهایی که در اعضا هستند این صورتها خصوصیت نفس را معین میکنند. چرا؟ چون خصوصیتشان را از نفس میگیرند. شما توی بعضی از روایات یا بعضی از نوشتههای روانشناسان میبینید اعضا را یکی یکی میگوید. میگوید اگر فلانی مثلاً فلان عضو صورتش اینچنین باشد این آدم متواضعی است، فلان جور باشد متکبر است، فلان جور باشد استعداد هوشش زیاد است، اینها نشان میدهد که بدن با نفس خیلی ارتباط دارد. منتها ارتباطش خیلی جاها کشف نشده است. پس میتوانیم بگوییم خصوصیت نفس به این صورت اعضا داده میشود. حالا دو تا مطلب گفته شد: یکی اینکه صورت، صورت اعضا به لسان استعداد نفس مناسب میطلبد، این مطلب اول بود، مطلب دوم این نفس وقتی آمد صورت را بعد از این اداره میکند به همان نحوی که ذاتش یعنی ذات نفس اقتضا میکند.
تعاکس نفس و بدن در ایجاب و اعداد (نحوه حصول ملکات)
بعد این مطلب را شروع میکنیم که بدن با ملکاتش، نفس با ملکاتش بدن را میسازد. دوباره تکرار میکنیم، نفس با بدن، با ملکاتی که دارد بدن را میسازد. بعد این ملکات را از کجا به دست آورده؟ بعضی ملکات ذاتیاش است، از اول خدا بهش داده، به قول ایشان جوهریه فطریه. بعضی از ملکات را خودش با مباشرت و اعمال به دست آورده. الان نفس با داشتن این دو نوع ملکات وارد کار میشود و بدن را میسازد. بدن اخروی را میسازد بدن دنیوی را میسازد، اینکه حرفی نیست، این را همه میدانیم به ما گفتند، در فلسفه صدرا بیان شده. ولی ایشان میخواهد بگوید حتی بدن دنیایی هم به توسط نفس اداره میشود. اینکه نفس بدن را اداره میکند اینم ما قبول داریم، بعضی از جزئیاتش هم میدانیم. مثلاً میدانیم نفس هاضمه قسمتهای تحلیل رفته بدن را ترمیم میکند، یا نفس حیوانیه بدن را به حرکت وادار میکند، اینجور تصرفها را داریم میبینیم. تصرفات دیگری هم هست که شاید ما خبر نداریم که حتماً خبر نداریم، نه شاید. تصرفات دیگری هم هست که ما خبر نداریم. بالاخره نفس دارد در بدن تصرف میکند، با ملکات فطری و ملکات کسبی که برای نفس هست. بدن هم، بدن هم با پذیرش دستور نفس و انجام دادن اعمالی مثل روزه، نماز و امثال ذلک ملکاتی را جدید و ملکاتی را که کسبی هستند برای نفس درست میکند و به نفس عطا میکند. پس این دو موجود یکیشان به لحاظ اینکه مُعِد است به آن دیگری میرسد، آن دیگری هم به اعتبار اینکه موجب است به این یکی میرسد، هر دو به هم رسیدگی میکنند و هر دو به هم بعضی خصوصیات را عطا میکنند، منتها یکی اعدادی، یکی ایجابی.
[پرسش شاگرد]: ایجاب منظورتان ایجادنه دیگر؟
[پاسخ استاد]: ایجاب یعنی برای دیگر، ایجاب میکند یعنی واجب میکند. یعنی نفس به بدن دستور میدهد این کار باید انجام بشود و آنم ناچار انجام میدهد. مثلاً به چشم میگوید که باید این آیت الهی را ببینی، بنشین مثلاً سر باغچه این گیاهها را نگاه کن تا من در فکر خدا باشم. چشم را وادار میکند به نگاه کردن. نفس ناطقه و عاقله چشم را وادار میکند به نگاه کردن. میگوید به این آیت نگاه کن تا من فکر کنم. پس نفس ایجاباً بدن را به بعضی کارها وادار میکند، کارهای طبیعی و غیرطبیعی، تا نفس تا بدن این کار را انجام بدهد و از طریق انجام آن کارها ملکاتی در نفس ایجاد بشود.
[پرسش شاگرد]: یک سؤالی بپرسم، اعمال غیرارادی که بدن انجام میدهد، نفس به بدن دستور میدهد؟ مثل گردش خون و تپش قلب؟ دقیقاً ارادی نیستند، یعنی نفس...
[پاسخ استاد]: دستور طبیعی میدهد، نه دستور ارادی. ولی دستور طبیعی میدهد. چون بالاخره مدبر بدن است، نفس مدبر بدن است دستور میدهد، دستور طبیعی میدهد، خود نفس هم متوجه نمیشود. به طور غریزی و طبیعی این کار را انجام میدهد نه کارهای ارادی.
[پرسش شاگرد]: دستوری که متوجه نمیشود که دستور نیست.[پاسخ استاد]: همانها دستور، مثلاً دستور هضم غذا. هضم غذا به توسط نفس است، اگر فرض کنید نفس نبود این بدن مرده بود اصلاً غذایی هضم نمیشد.
[پرسش شاگرد]: آن وقت مدبر من باشد ولی من متوجه نشوم؟
[پاسخ استاد]: خیلی مراتب پایین نفس است.
[پرسش شاگرد]: مراتب پایین نفس نباتیه؟
[پاسخ استاد]: بله نباتی این کارها را میکند. آن وقت آن قسمت بالای نفس که عاقله است به طور کلی میفهمد که این نفس نباتی این کارها را میکند، اما چون خودش انجامدهنده نیست متوجه به طور جزئی متوجه نمیشود. ولی نفس نباتی اگر شعور داشت همه کارهاشان را متوجه میشد، نفس نباتی چون شعور ندارد متوجه نمیشود.
[پرسش شاگرد]: علت آنها که نفس عاقله نیست، علت افعال نفس نباتی که نفس عاقله نیست.
[پاسخ استاد]: علیت دارد، اینها معلولهای نفسند.
[پرسش شاگرد]: اگر علت باشد پس باید بتواند جلویش را بگیرد، در حالی که ما نمیتوانیم جلوی تپش قلب را بگیریم.
[پاسخ استاد]: بله کارهایی که نفس ما انجام میدهد بعضی کارها طبیعی است، آنها را نمیتوانیم جلویش را بگیریم.
[پرسش شاگرد]: اگر علتش ما باشیم بنابراین باید بتوانیم جلویش را بگیریم دیگر؟
[پاسخ استاد]: علت طبیعی هستیم نه علت ارادی. اگر علت ارادی بودیم جلویش را میگرفتیم، اما چون علت طبیعی هستیم نمیتوانیم جلویش را بگیریم.
[پرسش شاگرد]: آهان یعنی نفس علت طبیعی بعضی کارهاست و علت ارادی بعضی کارهای دیگر.
[پاسخ استاد]: علت ارادی باشد میتواند.
[پرسش شاگرد]: این همان نظر ابن سیناست در اشارات که میگوید نفس علت اقامه و اینهاست؟
[پاسخ استاد]: بله علت طبیعی و ذاتی نه علت ارادی. ما اگر علت ارادی کارهایی باشیم آن کارها را میدانیم و میتوانیم جلویش را بگیریم نگیریم، اما اگر علت طبیعی و ذاتی باشیم برای کارهایی نمیتوانیم در آنها دخالت کنیم، نفس ما خود به خود این کار را انجام میدهد و خودش هم نمیتواند ترکش بکند ما هم نمیتوانیم ترکش بدهیم، مگر عوامل بیرونی بیاید غلبه کند.
خب به این ترتیب معلوم شد که نفس ما تصرفاتی در بدن میکند، تصرفات به نحو ایجاب. بدن هم برای نفس آمادگیهایی فراهم میکند که اگر نفس از آن آمادگیها استفاده کند به کمال برسد. پس بدن در حد اعداد و نفس در حد ایجاب با هم دادوستد دارند.
[پرسش شاگرد]: استاد عذر میخواهم، ایجاب را من زیاد متوجه نمیشوم، ایجاب یعنی نفس ملزم میکند که کارهایی را برایش واجب میکند؟ این معناست؟
[پاسخ استاد]: کارهایی را بر نفس الزام میکند و بدن الزام میکند که این کارها را انجام بدهد، حالا بعضی کارها ارادیهست میگوید ببین، برو، بعضی کارها هم غیرارادیهست میگوید این غذا باید هضم بشود این خون باید بگردد این قلب باید بزند.
[پرسش شاگرد]: تصورم این بود که علت فاعلی مثلاً مراد باشد.
[پاسخ استاد]: نه علت فاعلی به معنی ایجاب، نه اینکه این صورت را ایجاد کند، این بدن را ایجاد کند، آن این بدن را تدبیر میکند. تدبیر کردن بالاخره دخالت کردن است دیگر، یک کارهایی را به عهده بدن بگذارد و از بدن بخواهد که این بدن این کار را انجام بدهد. کلاً معنای تدبیر همین است.
خب من حالا عبارت را بخوانم، هنوز مطلب کامل نشده. البته چون من نتیجه را گفتم معلوم بود که این حرفها برای چی زده میشود. چرا ایشان خصوصیت علت را مطرح کرد خصوصیت معلول را مطرح کرد مستعد و مستعدٌ له و ارتباط نفس و بدن اینها را برای چی دارد مطرح میکند معلوم است. میخواهد یک کاری بکند که از نفس به بدن آثاری وارد بشود و این بدن آن آثار را در خودش ذخیره کند تا بعد ببینیم که چه اتفاقی میافتد.
تطبیق مباحث با عبارات کتاب (صفحه ۹۰)
صفحه ۹۰، سطر سیزدهم. «و خصوصية المعلول تطابق خصوصية العلة » عرض کردم مثلاً فرض کنید که اگر علت نفس خوب باشد آن معلول و صور هم صور خوباند، اگر علت نفس بد باشد میبینید که صوری که حاصل میشود صور بد، همچنین اعمال حالا صورت هیچ اعمال هم همینطور است اعمالی که حاصل میشود همین است. خصوصیت معلول مطابق است با خصوصیت علت، «المقتضية لها» آن علتی که مقتضی این معلول است، «المقتضية لها»یعنی آن خصوصیت علتی که مقتضی آن خصوصیت معلول است. خصوصیت علت مقتضی خصوصیت معلول است، چون چنین است بینشان مطابقت حاصل است. «لانها منها» چون خصوصیت معلول منها از خصوصیت علت است، چون از خصوصیت علت است پس باید مطابق باشد به آن خصوصیت علت. «كما ان خصوصية المستعد بما هو مستعد » این بدن به ما اینکه مستعد است نه به ما اینکه جسم است یا به ما اینکه مثلاً فرض کنید که سفید است یا سیاه است یا هر چی هست، به این حیثیات نه بلکه به حیثیت استعدادش، خصوصیت مستعد به ما هو مستعد مطابق با خصوصیت مستعدٌ له است. این نطفه که مستعدٌ لهش انسان است همین الانی که نطفهست توش خصوصیت انسانی وجود دارد زیرا که میبینیم به سمت انسان دارد میرود، به سمت انسان شدن دارد میرود. پس معلوم میشود خصوصیت مستعد همان خصوصیتی است که برای مستعدٌ له است که بعداً میخواهد ظاهر بشود.
[پرسش شاگرد]: مستعدٌ له اینجا نفس است؟
[پاسخ استاد]: مستعدٌ له نفس است بله.
[پرسش شاگرد]: مستعد هم که بدن است؟
[پاسخ استاد]: مستعد هم بدن است. مستعد به ما هو مستعد یعنی به ما اینکه دارای استعداد است. «لانه» یعنی مستعد «متوجه بذاته اليه،» یعنی بدون واسطه « اليه » به مستعدٌ له. چون مستعد به مستعدٌ له متوجه است لذا خصوصیت مستعدٌ له را دارد، میرود که آن خصوصیت را ظاهر کند و به فعلیت برساند.
این مقدمه اول بود که مقدمه کلی است، کاری به نفس و بدن نداشت. من مثال به نفس و بدن زدم. ایشان یک مقدمه کلی ذکر کرد، معلول با علت، مستعد با مستعدٌ له. حالا در مقدمه بعدی همان مسئله مربوط به بحث ما را مطرح میکند. میفرماید « و النفس فاعلة للبدن » بدن را میسازد. بعد از اینکه بدن، بدن مستعد این چنین نفس خاص را تقاضا کرد و بهش عطا شد، حالا این نفس میآید بدن را میسازد، چرا میسازد؟ چون مدبر است، مدبر باید تدبیر کند. هر چی که در تدبیر لازم است این نفس باید انجام بدهد. « و النفس فاعلة للبدن بخصوصية ذاتها » خصوصیت ذاتها یعنی ذات نفس. یعنی نفس با همان خصوصیتی که دارد بدنش را میسازد، نه بدن برزخی و بدن اخروی که آن را ما قبول داریم، حتی بدن دنیایی را هم.
[پرسش شاگرد]: ذاتها به کی بازمیگردد؟
[پاسخ استاد]: نفس. نفس با خصوصیت ذاتش بدن را میسازد. این خصوصیت ذات از کجا آمده؟ از دو جا. یکی در فطرتش بوده یکی را هم با ملکات کسب کرده. « المستتبعة » آن این صفت خصوصیت است، « المستتبعة لملكاتها الجوهرية الفطرية او الحاصلة لها من مزاولة الاعمال و مواظبتها، » یا میتوانید المستتبعه صفت ذات بگیرید. ذاتی که به دنبال دارد و به عنوان تابع پذیرفته دو نوع ملکه را « لملكاتها » دو نوع ملکه را ۱- « الجوهرية الفطرية » ۲- « او الحاصلة لها من مزاولة الاعمال.» این الحاصله عطف بر الجوهریهست هر دو هم دو قسمند برای ملکات. خصوصیت ذات نفس مستتبع ملکات است یعنی به دنبالش ملکات را و همین ملکات هستند که خصوصیت به ذات نفس دادهاند و این ملکات دو قسم، یکی الجوهریة الفطریة یکی الحاصلة لها من مزاولة الاعمال. جوهریة فطریة روشن است یعنی یک نوع خصوصیتهای جوهری که به فطرت این نفس دارد، کسبی نیست، از اول بوده، در ذاتش بوده. دوم، ملکاتی که حاصلند برای نفس از مباشرت اعمال و مواظبت اعمال. نفس با چنین دو خصوصیتی یا با چنین دو ملکهای میرود که بدن را تدبیر کند.
« و البدن يعدّها باعمالها » اعداد میکند، آماده میکند، « باعمالها » نمیگوید به اعماله بلکه میگوید به اعمالها. یعنی اعمالی که نفس از بدن مطالبه میکند، میگوید این کارها را انجام بده. آن اعمال است که برمیگردد به خود نفس و برای نفس ملکه درست میکند. آن اعمالی که نفس دستورش را، دستور صدورش را به بدن میدهد. « و البدن يعدّها » بدن آماده میکند نفس را «بِأَعمالِها» یعنی به اعمال نفس که از طریق بدن صادر میکرد نه به اعمال مستقیم، اگر اعمال مستقیم نفس بود بدن دخالت نمیکرد. بدن یعد نبود معد نبود. بدن معد نفس است با اعمالی که نفس به بدن دستور میدهد و بدن اجرا میکند. «البَدَنُ یُعِدُّ النَّفسَ لِمَلَکاتٍ مُناسِبَةٍ لِتِلکَ الأَعمالِ» آماده میکند نفس را برای گرفتن ملکات. کدام ملکات؟ ملکاتی که مناسب همین اعمالند و از تکرار همین اعمال حاصل میشوند. یعنی این عمل که مثلاً عمل خیر است، ملکات شر تولید نمیکند ملکات خیر تولید میکند، مناسب خودش تولید میکند. ملکهای مناسب با عمل تولید میشود بعد به نفس داده میشود. « لملكات مناسبة لتلك الاعمال.»
« كما ان صور الاعضا » برگشت به آن مطلبی که من اول گفتم که من عرض کردم ترتیب گفتههای ایشان را رعایت نمیکنم، الان آن مطلبی که من اول گفتم الان بهش رسیدیم. که صور اعضا بعد از اینکه متکون شدند به لسان استعداد نفس مناسب طلب میکنند، خدا نفس را افاضه میکند. نفس که افاضه میشود حالا باید تدبیر کند، کیو باید تدبیر کند؟ همین صور اعضا را. و از طریق صور اعضا مواد را. همه باید تدبیر بشوند و این شروع میکند تدبیر کردن تدبیرهای مناسب. « كما ان صور الاعضا فى ابتداء تكوّنها تتوجه بحركاتها الذاتية الى نفس » متوجه نفس میشوند یعنی آماده میشوند برای پذیرفتن نفس. متوجه نفس میشوند یعنی آماده میشوند برای اینکه نفسی را بپذیرند یعنی به سمت یک نفس خاصی میروند، به همان نفسم آخراً نصیبشان میشود و دریافتش میکنند. « تتوجه بحركاتها الذاتية » بدن به حرکت ذاتی اعضا به حرکت ذاتی یا صور اعضا به حرکت ذاتی به سمت نفسی میروند که « مناسبة ذاتية، » مناسب با این صور است، « مناسبة ذاتية، » نه مناسب ارادی، مناسب ذاتی. چه بخواهد چه نخواهد این مناسبش همین نفسی است که الان بهش میدهند. نمیتواند یک نفس دیگر مطالبه کند، همین را میخواهد.
و النفس خب، خداوند نفسم به این صور عطا میکند طبق تقاضا و استعدادی که کردند. حالا نفس وجود میگیرد. « و النفس بعد وجودها يوجب صورا فى الاعضاء.» صوری را در اعضا وارد میکند. حالا صور در اعضا وارد میکند یعنی چی؟ معتقد ایشان و بقیه که نفس خودش را تنزل میدهد تو این اعضا و تنزل این نفس میشود آن صورت. اگر این صورت را ترقی بدهید میشود نفس، نفس را تنزل بدهید میشود این صورت. حالا شاید مناسب باشد من اینجا یک بحث کوتاهی از تنزل داشته باشم، چون وعده داده بودم که درباره تنزل یک بحث مختصری بکنیم، این تکه را بخوانم که نفس اگر بخواهد بیاید پایین میشود همین صور خاص. و نفس با تنزلاتش این صورتها را میسازد و تدبیر میکند.
[پرسش شاگرد]: منظورتان چی میشود صور نفس را توضیح بدهید منظورتان چیست؟ صور صور اعضا منظورم صورت دست و پا...
[پاسخ استاد]: بله دیگر همان صور اعضا منظورمان است.
[پرسش شاگرد]: بعد از این میشود فهمید آن نفس کیه؟ فهمیدنیه؟
[پاسخ استاد]: بله از نفس میشود این اعضا را یا صور اعضا را کشف کرد، از صور اعضا میشود نفس را کشف کرد. منتها از طریق نفس راحتتر میشود کشف کرد از طریق چون از طریق علت کشف میشود. از طریق صور نفس کشف میشود کامل کشف نمیشود چون معلول کامل علت را نشان نمیدهد.[پرسش شاگرد]: حالا قیافهشناسی یعنی از صور نفس را شناختن؟
[پاسخ استاد]: بله از صور نفس را شناختن.
«و النفس بعد وجودها يوجب صورا فى الاعضاء فى كل حين» یعنی دائماً دارد افاضه میکند. «تناسبها» این صفت آن صور است. صوری که مناسب نفسند، «مناسبة ذاتية.» یعنی به لحاظ ذاتشان مناسبند. این ذات با آن ذات یکی است منتها این رقیقه آن است، تنزل آن است و آن حقیقت این است. تفاوتشان فقط در حقیقت و رقیقه و الا در اصل ذات یکیاند. «حسب جهاتها الذاتيه النفسانية » نفس به حسب جهات ذاتی و نفسانیش همان جهاتی که داراست، همان جهاتی که بدون اراده واجد هست، به حسب آن جهات ذاتی این صور اعضا را ایجاب میکند، موجب میشود، ایجاد میکند طبق همان خصوصیتی که خود نفس دارد. کدام نفس؟ «التى» التی صفت نفس است، بهتر این است که بگویی صفت جهات ذاتی نفس است. این جهات ذاتی نفس اگر تنزل کنند صارت به اینها صوراً خاصةً فی الاعضاء، همان صور خاصه اعضا میشود. آن وقت نفس آن صور را میسازد یعنی تنزل میدهد خودش را در حد آن صور قرار میدهد.
مثال ارباب صنایع و رفع شبهه دور در تأثیر متقابل نفس و بدن
خب من اینجا این تکه را هم بخوانم: «و من اجل ذلك قالت الفلاسفة الالهية ان النفس و البدن يتعاكسان ايجابا و اعدادا.»
[پرسش شاگرد]: از قبل من یک اشکالی را خدمتتان مطرح کردم شاید یادتان باشد.
[پاسخ استاد]: بله شاید همین باشد جوابش، من یادم نیست اشکال شما درست است. همین که فرمودید یک چیزی زود ذهنم آمد که قبلاً فرمودید دور لازم میآید، نفس بدن را ایجاد کند، بدن هم با نفس فلان کمک بکند، میشود دور.
[پرسش شاگرد]: عذر میخواهم شما فقط در تأیید ایشان چون شما فرمودید دور را با این کلمه و این جمله میتوانیم برطرف کنیم: یتعاکسان ایجاباً و اعداداً. یعنی این سر دور نیست که یکیاش جنبه ایجاب یکیاش جنبه اعداد است.
[پاسخ استاد]: بله. « و من اجل ذلك قالت الفلاسفة الالهية » که نفس و بدن به همدیگر ارتباط پیدا میکنند در همدیگر تأثیر میگذارند، منتها تأثیر یکی ایجابیست یکی اعدادی. یکی معد میشود برای اینکه آن دیگری به کمال برسد از ناحیه فاعلش، ولی دیگری فاعل میشود که آن اولی را کامل کند. ایجاباً و اعداداً که این را توضیح دادیم، توضیح بیشتری هم در صفحه بعد خواهیم داشت که نفس باعث بدن با اعمالش باعث میشود که نفس ملکاتی به دست بیاورد، بعد نفس صاحب ملکه دومرتبه بدن را به سمت همان اعمالی که ملکه اقتضا میکند سوق میدهد. یعنی مثلاً فرض کنید که این نفس بر اثر اعمال بدن به کارها به صفات نیک دسترسی پیدا میکند، بعد همین صفات نیک منشأ میشوند که دوباره همان اعمال را که قبلاً منشأ این ملکه بودهاند انجام بدهد به وجه بهترین.
[پرسش شاگرد]: استاد بدن که مستقلاً کارهای نیست، بدن وسیلهست...
[پاسخ استاد]: بله دیگر همین را گفتیم، گفتیم که «وَ البَدَنُ یُعِدُّها بِأَعمالِها» نه به «أَعمالِهِ». بدن کارهست بدن وسیلهست نفس هم نباشد که کارهای نیست، بسیار کارش هم مهم است.
[پرسش شاگرد]: یعنی میخواهید بگویید نفس که بیواسطه ملکات را دارد ایجاب با واسطه؟
[پاسخ استاد]: نه نه نفس نفس، همین دیگر، بیواسطه دور و اینها نمیشود، نفس بیملکه نفس بدون فعالیت دارد بعضی ملکات را که گفتیم جوهریه فطریهاند. بعضیها با کسب است که بر اثر مزاولت با اعمال به دست میآورد، مواظبت با اعمال به دست میآورد، اینها را گفتیم قبلاً. وقت این ملکات دوباره منشأ میشوند که بدن را به سمت خواستههای همین ملکات سوق بدهد. یعنی مثلاً فرض کنید این ملکه، ملکه خیر است، نفس خب میشود خیّر، بدن را به سمت آنها سوق میدهد که بدن برود کار انجام بدهد کارهای خیر. کارهای خیر هر چی هست، حالا کار خیر شخصی یا کار خیر اجتماعی، نماز بخواند یا برود در جامعه کمک به مردم بکند یا انفاق کند و امثال ذلک. این نفس صاحب ملکات خیر دارد بدن را به سمت خیر سوق میدهد.
[پرسش شاگرد]: آخه ببخشید، میخواهیم نفس از یک سمت خودش به بدن دستور میدهد و موجب ایجاد ملکات میشود، بعد خود آن ملکات هم باز دستور را دوباره اقتضا دارد که نفس را بسازد دیگر؟
[پاسخ استاد]: بله، همین است که دارم عرض میکنم، منتها میخواستم عرض کنم که شروع کردید به سؤال من دیگر حرفم را قطع کردم. مثلاً فرض کنید که ما با انفاق مال، با انفاق مال که به دستور نفس و با تحمیلی که بر بدن میشود انجام میشود. بعد خود نفسم زورکی شروع میکند انفاق را. بدن هم به زحمت دست تو دستش پول را گرفته یک ذره میآورد جلو که بدهد به فقیر دوباره نامحسوس میکشد تو عقب تا بالاخره آخر سر پوله را تحویل میدهد. یواش یواش که این کار را میکند، ملکه جود پیدا میشود، در نفس ملکه جود پیدا میشود بر اثر همین اعمالی که نفس به بدن دستور داده انجام بدهد که اعمال نفس است منتها به وسیله بدن دارد انجام میشود. کمکم ملکه جود در نفس به وجود میآید، ملکه جود که به وجود آمد آن وقت نفس به راحتی جود میکند. یعنی همان کاری را که اول به وسیله بدن انجام داد منتها با سختی، حالا بعد از پیدایش ملکات همان کار مناسب را دوباره انجام میدهد منتها به راحتی.
مثال خوبی میزند مرحوم مصنف، من دیگر از بحث تنزل فعلاً گذشتم دوباره باید برگردم، بگذارید من این مطلب را تمامش کنم. مثال خوبی میزند میگوید که صنعتی را ما بلد نیستیم، صنعتی را بلد نیستیم. بعد تمرین میکنیم تا یاد میگیریم. نفس ما دیگر این صنعت را به صورت ملکه در اختیار میگیرد. بعد شروع میکند به انجام دادن این صنعت در حالی که اگر حواسش جای دیگر باشد، مشغول حرف زدن باشد، میبینی صنعت را به خوبی انجام داد. در حالی که قبل از این، که این صنعت برایش ملکه بشود حواسش هم کامل جمع میکرد اما خوب نمیتوانست انجام بدهد. در اوایل که هنوز این ملکه حاصل نشده بود، حواسش را کامل جمع میکرد، مواظب بود که این کار درست انجام بشود، بازم میدیدید به خوبی انجام نمیشد. اما حالا که این کار هی تکرار شد، تکرار شد و نفس عادت کرد و این صنعت را آموخت، حالا الان از این به بعد بازم دارد به بدن دستور میدهد این کار را انجام بدهد. منتها اگر بدن مشغول کارهای دیگر هم باشد حواس خودش هم نفس هم جای دیگر باشد، میبیند کار به راحتی انجام میشود. پس این ملکه را از طریق بدن کسب میکند، بعد از اینکه کسب کرد دومرتبه از همین ملکه استفاده میکند و بدن را اداره میکند. بدن معد شد، بدن معد شد که نفس این ملکات را به دست بیاورد، بعد نفس صاحب ملکه ایجاب میکند که بدن دنبال کارهایی که مقتضای این ملکهست برود. این دیگر دور نیست. آن ضعیفش میآید یواش یواش قوی میشود عمل ضعیف یواش یواش قوی میشود ملکه درست میشود. ملکه که درست شد دیگر اعمال به راحتی از نفس صادر میشود و به بدن دستور میدهد، دیگر از این به بعد تحمیلی هم نیست بدن میداند باید انجام بدهد. خود نفسم میداند باید انجام بشود بدن هم میداند باید انجام بشود انجام میشود.
«و من اجل ذلك قالت الفلاسفة الالهية ان النفس و البدن يتعاكسان ايجابا و اعدادا.» به همدیگر تأثیر میگذارند، اثرشان از یکی منعکس میشود به دیگری، ولی یکی ایجاب میکند یکی اعداد میکند. «أَلا ترى صدور اعمال الصنايع فى اربابها»[2] را که ارباب صنایع چطوری صنعت را صادر میکنند و چطوری صنعتگری میکنند «على احسن وجه و اكمل » به بهترین وجه و کاملترین وجه عمل میکنند، «من القوة المحركة الفاعلة» مِنَ القُوَّةِ المُحَرِّکَةِ را مِنه را به عنوان متمم افعال تفضیل نگیرید، متعلقش نکنید به اکمل و احسن، متعلقش کنید به صدور. صادر میشود اعمال صنایع به وجه احسن و اکمل، صادر میشود از قوه محرکه فاعله، «من دون تدبر و روية لنفوسهم فيها » بدون اینکه نفوس این ارباب صنایع فیها یعنی در این صنایع تدبر کند و فکر کند. به حد ملکه رسیده دیگر شده ارباب صنایع، شده ارباب صنایع یعنی صاحب ملکه. دیگر بدون فکر بدون زحمت بدون تدبیر کردن میبینی کار را صادر میکند. به وجه احسن و اکمل. « من دون تدبر و روية لنفوسهم فيها » یعنی نفوس ارباب صنایع «فیها» یعنی در صنایع بدون اینکه تدبر در صنایع کنند، « حال صدورها عنهم » در حالی که صادر میشود این صنایع از آنها احتیاج به تدبر و رویه ندارند. « مع التفاتهم و اشتغالهم بامر آخر، » با اینکه ملتفتند این ارباب و مشتغلند به امر دیگری، توجهشان جای دیگهست ولی میبینی صنعت را به راحتی دارند انجام میدهند. کار خودش را دارد میکند دارد حرف میزند نجار نجار دارد حرف میزند و تخته را میسازد، وقتی هم در میآید میبینی تخته خیلی خوب.
[پرسش شاگرد]: مثل رانندگی استاد.
[پاسخ استاد]: رانندگی هر صنعتی.
[پرسش شاگرد]: استاد به یاد شما افتادم، فرمودید بعضی وقتها خواب هستم و مطالبی میگویم بعداً که میگویم خیلی هم درست گفتم.
[پاسخ استاد]: «و عدم صدورها عنها » عدم صدورها ضمیر صدورها برمیگردد به صنایع، عنهم به نفس، به نفوس ارباب صنایع. و صادر نمیشود این صنایع از ارباب نفوس «على ذلك الوجه » یعنی به این خوبی، علی ذلک الوجه گفتیم قبلاً گفتیم علی احسن وجه و اکمل. «قبل حصول تلك المكات فيهم» قبل از اینکه این ملکات فیهم در آن نفوس حاصل بشوند این کار به این خوبی حاصل نمیشود. کار حاصل میشود ولی نه به این خوبی.
[پرسش شاگرد]: فیهم ضمیر هم به ارباب صنایع برمیگردد؟
[پاسخ استاد]: فیهم یعنی همین ارباب صنایع، نفوسشان، در نفوسشان. «مع كمال التفات نفوسهم بها» یعنی به صنایع، با اینکه کاملاً نفوسشان توجه به صنایع دارد، «و تدبرها فيها،» یعنی مع کمال تدبر نفوس در آن صنایع، با وجود این میبینی کارشان آنقدر خوب در نمیآید. حالا که صاحب ملکه شدند کارشان خوب در میآید، ولی قبلاً با وجود توجه کامل، قبل از اینکه صاحب ملکه بشوند کار به این خوبی در نمیآمد.
توجه میکنید چی میخواهد بگوید؟ میخواهد بگوید نفس بدن را تحمیل میکند این کارها را انجام بدهد، بعد که انجام داد ملکه حاصل میشود. وقتی ملکه حاصل شد دومرتبه نفس بدن را وادار میکند به این کار، اما دیگر تحمیل و واداری و اینها نیست، نفس به بدن به راحتی کار انجام میدهد.
[پرسش شاگرد]: استاد میخواهید بگویید که اتفاقاتی در این جسم میافتد که این جسم دیگر نفس را به زحمت نمیاندازد برای انجام کار؟ میخواهد این را بگوید؟ یعنی به تعبیر ما عادت میکند؟ دو حالت برای سؤال من متصور هست: ۱- حالتی اول این است که اتفاقی در بدن بیفتد که این بدن دیگر نفس را به زحمت نمیاندازد برای انجام فعلها، حالت دوم نه این را نمیخواهد بگوید، بلکه میخواهد بگوید نفس به آن تمرین و قدرت و مهارت میرسد که بدن را، آن بدنی که میخواست با این ممارستش دیگر بدون توجه و زحمت وادارش میکند کار را انجام بدهد.
[پاسخ استاد]: دومی است. نفس به یک مهارتی میرسد که وقتی بدن را به آن کار وادار میکند خود نفس احتیاجی به تدبیر زیاد ندارد، بدن بر اثر دستور نفس به خاطر عادتی هم که خودش کرده کار را انجام میدهد.
[پرسش شاگرد]: پس این ملکه قدرت و قوهایست در نفس؟
[پاسخ استاد]: ملکه در نفس است که اثرش در بدن وارد میشود و بدن به راحتی کار انجام میدهد.
[پرسش شاگرد]: استاد پس این مثال را برای چی زدیم در من اجل ذلک؟ چون گفتیم یتعاکسان، خب اگر یتعاکسان شد دیگر...
[پاسخ استاد]: نه همهاش در بدن است، بدن معد است ملکه را ایجاد میکند در نفس، نفس که صاحب ملکه شد دومرتبه بر بدن ایجاب میکند که این کارها را راحتتر انجام بدهد. این شد یتعاکسان دیگر. که نفس که بدن با تمرینش برای نفس ملکه درست میکند، نفسی که صاحب ملکه شد دیگر به بدن کار را واگذار میکند و در حالی که حواسش هم جای دیگهست میبینید بدن کار را درست انجام میدهد.
[پرسش شاگرد]: در واقع وجه مثال برای تعاکس این هست که نفس... جسم کاری میکند که نفس به ملکه برسد و بعد که نفس به ملکه رسید آن وقت دوباره نفس برمیگردد تو بدن تأثیر میگذارد که بدن کار را راحت انجام بدهد.
[پرسش شاگرد]: استاد انگار بدن مطیعتر میشود، هی با کسب ملکات بدن مطیعتر میشود.
[پاسخ استاد]: بدن مطیعتر میشود، عادت میکند، راحتتر کار را انجام میدهد. مثلاً یک سخنران را ملاحظه کنید اولی که میخواهد سخنرانی کند، زبان را میخواهد به کار بگیرد دیگر، میخواهد زبان را به کار بگیرد خیلی به زحمت، هی لکنت. بعد کمکم هی این زبان حرف میزند حرف میزند تا این عادت میکند، عادت که کرد حرف زدن برایش ملکه میشود. حرف زدن وقتی ملکه شد دیگر لازم نیست زبان را به زحمت بیندازد. یا فرض کنید کسی که میخواهد فلان تلفظ را به فلان قرائت تلفظ کند، تجوید مثلاً، اول ببینید چقدر زحمت میکشد؟ هی حواسش جمع است تو نماز که این را اینطوری زبانم را بگذارم اینور مثلاً یا بگذارم آنور لبم را چطوری کنم تا این کلمه تلفظ بشود، بعد وقتی که دیگر عادت کرد حواسش هزار جا میرود اصلاً متوجه نیست که چی خواند درست هم میخواند، تازه بهتر از اولش.
[پرسش شاگرد]: این میشود خودآگاه و ناخودآگاه.
[پاسخ استاد]: بله.
«و ما حصلت تلك الملكات» ما ما نافیه است. «و ما حصلت تلك الملكات الا بمواظبة تلك الاعمال،.» چون نفس مواظب این اعمال بوده که از طریق بدن میآمده، چون مواظبت بر این اعمال داشته ملکه حاصل شده. «فباعمال البدن بالقوة المحركة تحصل ملكة» به اعمال بدن ملکه حاصل میشود، ملکه تلک الاعمال. بدن چطوری عمل میکند؟ «بِالقُوَّةِ المُحَرِّکَةِ.» بدن به وسیله قوه محرکه اعمالی انجام میدهد، به وسیله آن اعمال ملکه آن اعمال یعنی ملکه مناسب با آن اعمال در نفس حاصل میشود اعداداً. «تلك الاعمال فى النفس اعدادا » یعنی نه آن بدن ایجاد میکند این اعمال را ایجاد میکند این ملکه را، بلکه اعداد میکند. یعنی به صورت اعداد این بدن ملکه را در نفس میآورد و الا نفس ملکه را از بالا میگیرد. این بدن فقط به صورت اعداد ملکه را به نفس میدهد، در حالی که نفس به صورت ایجاب عمل را به بدن واگذار میکند.
[پرسش شاگرد]: ملکه از بالا میآید برای نفس؟
[پاسخ استاد]: بله دیگر، چون بدن که نمیتواند نفس را بسازد، بدن پایینتر است.
[پرسش شاگرد]: ملکه از بالا به نفس میآید؟
[پاسخ استاد]: بله، نفس بدن را وادار به عمل میکند، بدن شروع میکند به عمل کردن، بر اثر مزاولت با این اعمال نفس صاحب ملکه میشود. ملکه را نفس بدن به نفس نمیدهد، بلکه آماده میکند نفس را برای گرفتن ملکه، ملکه از بالا افاضه میشود.
[پرسش شاگرد]: از بالا منظورتان چیست؟
[پاسخ استاد]: عقول، علل، علل عالیه. معلم، اگر صنعت معلم است هر چی هست دیگر بالاخره از بالا افاضه میشود. یا رب النوع، هر چی. اما ببینید اعداداً، یعنی این اعمال بدن موجب ملکه و موجد ملکه در نفس نیست، بلکه اعداد میکند نفس را تا ملکه را آن فاعل بالا در نفس ایجاد کند.
«ثم من تلك الملكة » این نباید سر خط مینوشت. «ثم من تلك الملكة تحصل » از تلک ملکهای که در نفس حاصل شده تحصل در قوه محرکه بدن حالت و مبدئیت برای این اعمال دوباره. یعنی بعد از اینکه این ملکه حاصل شد دوباره اعمال بعدی از همین ملکه صادر میشود منتها دیگر به راحتی. آن اعمال قبلی که محصل این ملکه بودند هی با زحمت انجام میشدند، حالا که ملکه حاصل شده باز این ملکه ایجاب میکند اعمال بعدی را منتها به راحتی. اینجا ایجاباً، یعنی این مبدئیت یک مبدئیت ایجابی است که وادار میکند نفس بدن را به اینکه این عمل را انجام بدهد، نه اینکه بدن را آماده کند، بلکه وادارش میکند و میکشدش به سمت عمل. «فى القوة المحركة حالة و مبدئية » بله حالت و مبدئیت در قوه محرکه حالت و مبدئیتی پیدا میشود برای تلک الاعمال که قوه محرکه باز مبدأ میشود برای این عمل به دستور نفس این کار را انجام میدهد ایجاباً.
استخلاف نفس در بدن و رؤیت آثار توسط عارف
خب این مبدئیتی که برای این قوه محرکه پیدا شده اثری است که نفس در این قوه محرکه گذاشته. یا به تعبیر بهتر اثری است که نفس صاحب ملکه در این قوه محرکه گذاشته. این قوه محرکه قبلاً این اثر را نداشت، مبدأ این صنعت نبود. اما نفس وقتی صاحب ملکه شد، نفس صاحب ملکه در این قوه محرکه این اثر را گذاشت که این قوه محرکه مبدأ شود برای ساختن فلان چیز. این مبدئیت اثریست از نفس که به قوه محرکه داده شده. منتها کدام نفس؟ نفسی که صاحب ملکه شد. توجه کنید دارد نزدیک میشود به منظورها، اثری است که نفس در قوه محرکه بدن گذاشت. میخواهد یواش یواش بگوید که نفس در بدن اثر میگذارد و این اثرها میمانند. بعد میگوید این اثرها خلیفه آن خصوصیت نفسند. این تعبیر خیلی جالبی است. اثرها خلیفه آن خصوصیتی هستند که در نفس بوده. یعنی نفس با آن خصوصیتش یک خلیفه تو بدن میفرستد، به صورتی که عارف اگر بیاید آن خلیفه را ببیند میگوید این چه نفسی، این بدن چه نفسی داشته. خلیفه خصوصیت نفس دارد میبیند دیگر، جانشین آن خصوصیت میبیند و میفهمد که این خصوصیت که در نفس بوده چه نوع خصوصیتی بوده که این اثر خلیفهاش است. این اثر موجود در بدن خلیفهاش است.
[پرسش شاگرد]: عذر میخواهم یک سؤال کوچولو، این که فرمودید یک صاحب عارف پاک، بعضیها هستند که از روی بدن نفس طرف را میبینند.
پاسخ استاد:حالا من که میگویم عارف منظورم عارف حساب درست حسابی مثل معصوم، نه آن عارفی که ادعای عرفان میکند.
[پرسش شاگرد]: من منظورم این است که شما بخواهید با یکی از دوستان من که حالا این را بگویم. یکی از دوستانم برای من یک داستان واقعی را تعریف کرد، گفت با ایشان غسل کرد که برویم زیارت، گفت آقای دوستم برای بنده این داستانی را تعریف کرد. غسل کردیم، زیارت داشتیم، غسل کردیم، ایشان را دیدیم، سؤال این است: یعنی در واقع جسمش را دیده پی به فعل نفسش برده، یا مستقیماً توانسته نفسش را ببیند؟ کدام حالت متصور هست و مدنظر هست؟ این سؤال کوتاه...
[پاسخ استاد]: هر دویش ممکن است، هر دویش ممکن است، ممکن است عارفی جسم شخص را ببیند از آثاری که در جسم نشسته به نفس پی ببرد. ممکن است نفسش را ببیند از خصوصیت نفسش به آثار جسمش پی ببرد. ولی الان بحث ما، الان بحث ما در بدنی است که نفس ازش مفارقت کرده. این دیگر دیدن نفس، عارف نفس را نمیبیند، عارف بدن را میبیند. آن وقت از این خلیفهای که تو بدن است به آن خصوصیتی که در نفس هست پی میبرد. اینی که شما میفرمایید یک نفر زنده رفته پیش عارف نشسته، عارف یک غیبی گفته، این غیب را ممکن است از طریق بدن فهمیده باشد ممکن است از طریق نفس فهمیده باشد، چون هر دویش در اختیار عارف بوده. عارف هر دویش را دارد میبیند، هم نفس را میبیند که خصوصیت را دارد هم بدن را میبیند که خلیفه را دارد. خب میتواند از خلیفه به خصوصیت برسد میتواند از خصوصیت به خلیفه برسد. ولی بحث ما در آنجایی است که نفسی از بدن مفارقت کرده الان در مرآ و منظر نفس در مرآ و منظر عارف نیست، بدن در مرآ و منظر عارف است، عارف میآید بدن را نگاه میکند میگوید که این بدن فلان نفس را داشته، نفس با فلان خصوصیت را داشته.
[پرسش شاگرد]: یعنی دیدن نفس آنم با حواس پنجگانه که مستقر نیست دیگر؟
[پاسخ استاد]: بله مسلماً. منظور از دیدن دیدن با بصیرت است بله.
«و ليست تلك المبدئية» یعنی این مبدئیتی که برای قوه محرکه پیدا شده، این مبدئیت نیست مگر اثر مناسب آن ملکه. یعنی آن ملکه این مبدئیت را داده، که این مبدئیت میشود خلیفه همان ملکه. مناسب و این اثر مناسب آن ملکهست، الا اثرا مناسبا لتلك الملكة مناسبة ذاتية. یعنی این ذاتش با ذات آن مناسب است، فقط مرتبهاش پایینتر است، رقیقتر شده. «كما هو قضية كل اثر بالذات مع مؤثره بالذات،.» چنانچه همین مناسبت داشتن حکم هر اثرِ بالذات است با مؤثر بالذاتش. هر اثری با مؤثرش این حکم را دارد که مناسب باشد. منتها اثرِ بالذات مؤثرِ بالذات. قید بالذات را توجه کنید. ما وقتی که تختی را که نجار ساخته میبینیم، ممکن است پی نبریم به اینکه نجار کی بوده. چرا؟ چون تخت اثرِ بالذات نجار نیست. آن صورت علمیهای که نجار تو ذهنش میآورد، آن صورتی که با خیالش میسازد آن اثرِ بالذاتشه. تخت که اثرِ بالذات نیست، تخت را که آن نساخته تخت را که خدا ساخته، بله فقط صورتی به این داده. حالا اگر یک صورت خاصی که مثلاً عادت این نجار است به این تخت میدهد، من آن صورت را تو این تخت ببینم میفهمم نجار فلانی بوده. صورت خاص، که آن صورت فعل صوتی است، صورتی که نجار روی آن تخت میریزد آن فعل نجار است. و الا خود تخت فعل نجار نیست، اثرِ بالذاتش نیست.
[پرسش شاگرد]: مثل همین امضاها استاد همین؟
[پاسخ استاد]: بله، مبنای این امضاها همین است، چون این امضا آن عادت و صورت صورتی است که من ایجاد میکنم که با شما فرق دارد.
[پرسش شاگرد]: ارتباطش اصلاً به همین است و الا که دیگر اعتباری نداشت.
[پاسخ استاد]: بله. به هر حال فعلِ بالذات یعنی اثرِ بالذات را باید ببینیم، یعنی اثرِ بالذات منظور این است که آنی که خودش اثر است، ذات یعنی خود. مؤثرِ بالذات یعنی خودِ مؤثر. اثرِ بالذات یعنی خودِ اثر. خودِ مؤثر و اثر را باید با هم بسنجید و یکی را حاکی از دیگری قرار بدهید. این تخت اثر این نجار نیست، آن صورتی که روی تخت گذاشته اثر اوست. از روی این صورت میشود شناختش، از روی تخت نمیشود شناختش، چون تخت مال آن نیست این چوب که نساخته خدا ساخته. پس اثرِ بالذات با مؤثرِ بالذات با همدیگر مرتبطند.
[پرسش شاگرد]: یعنی هیئت صندلی منظورتان است که این لبه این تکه بالا آمده؟
[پاسخ استاد]: نه بالذات یعنی آنی که خودش اثر است، مؤثرِ بالذات یعنی خودِ مؤثر.
[پرسش شاگرد]: یعنی فرمودید صورتی که روی تخته؟
[پاسخ استاد]: همان صورتی که روی تخته اثر این نجار است. اثر نجار چیست؟ اثر نجار چوب است؟ چوب را که آن نساخته خدا ساخته.
[پرسش شاگرد]: هیئتی که الان روی این چوبه.
[پاسخ استاد]: این هیئت اثر نجار است. از روی این هیئت ممکن است شما نجار را بشناسید، اگر هیئت، هیئت خاصی است، یعنی هیئتی است که این نجار درست میکند. یعنی مثلاً یک دو صندلی خاصی هست که فلان نجار درست میکند، نجار دیگر یک جور دیگر صندلی درست میکند، این یکی اینجوری درست میکند. تا این صورت را میبینم میفهمم نجارش فلانی بوده.
[پرسش شاگرد]: چون شما فرمودید صورت علمی نجار اثرشه، صورت علمی نجار که تو ذهنش نیست؟
[پاسخ استاد]: اینم هست، هر دو، هم آن میتواند هم آن میتواند معرف نجار باشد آن صورت علمی، هم این صورت خارجی تخت میتواند معرف باشد. منتها صورت علمی که معرف نجار است برای عرفا معرف است، یعنی کسی که صورت علمی نجار را میتواند بخواند آن از روی صورت علمی میتواند نجار را بشناسد. ماها نه، ماها از روی همین صورت تختش میشناسیم.
[پرسش شاگرد]: آخه خود اثر چه با واسطه چه بیواسطه دیگر تقریباً مثل معالیل نسبت به باری تعالی.
[پاسخ استاد]: بله چه با واسطه چه بیواسطه. خلاصه منظورم این است که اینجا کلمه بالذات باید ملاحظه بشود، اثرِ بالذات یعنی آنی که خودش اثر است. مثلاً در تخت، اثر نجار تخت نیست آن صورتی است که روی تخت گذاشته. وقت همین اثر که اثرِ بالذات یعنی خودِ اثر است آن میتواند معرف این مؤثر باشد.
«كما هو قضية كل اثر بالذات مع مؤثره بالذات، فهو بعينه» این را توجه کنید عبارات را. اینجا دیگر جای بحث تنزل است، اینجا مناسبتر از همه جاست. «فهو بعينه تلك الملكة » این اثر عیناً همان ملکهست به وجه صعود. اگه این اثر را ببری بالا میشود ملکه. «فَهُوَ» یعنی این اثر «بِعَینِهِ تِلکَ المَلَکَةُ» عیناً همان ملکهست اگر این اثر را ببری بالا میشود آن ملکه. «وَ هِیَ» یعنی آن ملکه «بوجه الصعود و هى بعينها ذلك الاثر بوجه النزول،» عین این اثر است به وجه نزول اگر بیاید پایین. یعنی اگر آن ملکه را تنزل بدهی میشود این اثر، این اثر را ترقی بدهی میشود آن ملکه. وقتی من خواستم تنزل را توضیح بدهم دومرتبه به این عبارت برمیگردم، بحث تنزل حالا بماند فقط حالا این عبارات را بخوانیم بعداً توضیح بدهیم. وقتی من خواستم توضیح بدهم دوباره به این عبارت برمیگردم، این عبارت در ذهنتان باشد، اثر را ترقی بدهیم میشود ملکه، ملکه را تنزل بدهیم میشود اثر.
[پرسش شاگرد]: استاد بحث ایشان از عبارت تحصلُ، ظاهراً نفس و ملکه را مترادفاً دارد استعمال میکند؟
[پاسخ استاد]: نه نفس صاحب ملکهست.
[پرسش شاگرد]: آخه تا الان شما فرمودید که نفس تنزل پیدا کند میشود اثر.
[پاسخ استاد]: ملکه. نفس هم تنزل پیدا کند گفتم میشود صور اعضا، در صفحه قبل گفتم نفس تنزل کند میشود صور اعضا، صور اعضا ترقی کند میشود نفس. اینجا میگوییم اثر ترقی کند میشد ملکه، ملکه تنزل کند میشود اثر. هر دو جا ترقی و تنزل هست، منتها اینجا با آنجا یک مقدار فرق دارد بله.
[پرسش شاگرد]: آقا استاد آن بالا «ثُمَّ مِن تِلکَ المَلَکَةِ تَحصُلُ» فاعل تحصل که همان ملکهست؟
[پاسخ استاد]: «تَحصُلُ حالَةٌ» فاعل تحصل حالتونه. «مِن تِلکَ المَلَکَةِ» یعنی از ناحیه این ملکه آن حالت و مبدئیت برای قوه محرکه حاصل میشود. حالت و مبدئیت میشود اثر، ملکه میشود مؤثر.
[پرسش شاگرد]: اگر آن نشویهاش بگیریم که از آن ملکه تحصل حالةٌ، خب از آن تلک الملکه تحصل حالةٌ حالا اینم تو توضیحات که شما فرموده بودید فرمودید که نفس ایجاب میکند به مقتضای ملکه.
[پاسخ استاد]: خب بله.
[پرسش شاگرد]: خب اینجا عبارت میگوید من نشویه است، ملکه ایجاب میکند که آن حالته...
[پاسخ استاد]: از ملکه حاصل میشود، یعنی ملکه خالق است؟ نه ملکه خالق صفت نفس است، آن که نمیتواند کاری بکند، نفس با داشتن این ملکه این کار را میکند.
[پرسش شاگرد]: ایجاب را اینجا الان به وسیله ملکه میگیرد دیگر یعنی ملکه ایجاب میکند که آن حالت...
[پاسخ استاد]: مگر شما ملکه را چی میگویید؟ ملکه صفت نفس است.
[پرسش شاگرد]: چون توضیح اولش خیلی جالب بود، فرمودید نفس به مقتضای ملکه ایجاب میکند، واقعیتش هم همین است، نفس به مقتضای ملکه...
[پاسخ استاد]: همین، این عبارت اینجوری میگوید ملکه اینجور میکند، خب درست است میگوییم نفس به مقتضای ملکه یا ملکه این کار را میکند، فرقی نمیکند. ملکه خودش صفت ملکه که کار را انجام نمیدهد، نفس متصف به ملکه این کار را انجام میدهد.
[پرسش شاگرد]: دقت حرف را بیشتر میکند.
[پاسخ استاد]: بله.
«فهو» فهو یعنی اثر «خليفة من تلك الملكة» که «حصلت » این خلیفه به ایجاب آن ملکه و نزول آن ملکه در مرتبه خود قوه محرکه. در مرتبه قوه محرکه این خلیفه آمده. ملکه تو نفس است، قوه محرکه پایین است، آن ملکه تنزل میکند تو قوه محرکه میشود اثر آن ملکه یا خلیفه آن ملکه. ملکه جایش تو نفس است، هنوزم تو نفس هست تنزلش در قوه محرکهست.
بقای آثار نفس در بدن پس از مفارقت (مرگ)
«فاذن» حالا که اینطور شد، یعنی حالا که در نفس خلیفهها، در بدن اشتباه گفتم نفس، در بدن خلیفههایی و اثرهایی از نفس حاصل شده، حالا اگر این نفس مفارقت کرد از بدن، آن آثار و خلیفهها هستند در بدن هستند. «فاذن اذا فارقت النفس البدن» اگر نفس از بدن مفارقت کرد «تخلفت فيها » در این بدن، «تخلفت فيها آثارا و ودايع من جهاتها الذاتيه و ملكاتها الجوهرية،.»
[پرسش شاگرد]: فیها نمینویسد دیگر فیه؟
[پاسخ استاد]: بله فیهه، تخلفت فیهه در بدن. آخه از آن طرف در نفسم آثاری از بدن هست، این را الان نمیگوید، آن دارد خلیفه نفس در بدن را میگوید نه برعکس.
[پرسش شاگرد]: فیها به کی برمیگردد؟
[پاسخ استاد]: تخلفت آن نفس در این بدن دیگر.
[پرسش شاگرد]: تخلفت فیها آثاراً و...
[پاسخ استاد]: تخلفت فیها همان بدن دیگر، منتها مؤنث آمده به اعتبار قوه محرکه. درست است فیها به قوه محرکه برمیگردد، همان بدن است دیگر، منتها مؤنث آمده به اعتبار قوه محرکه.
«و هذا الاستخلاف يترتب على تدبيرها » تا حالا هر چی مؤنث بود به قوه محرکه برمیگشت، اینجا رسیدیم به استخلاف یهدفعه یادم رفت بله. « و هذا الاستخلاف يترتب على تدبيرها » این استخلاف از کجا ناشی شده؟ از اینکه نفس مدبر بدن است، چون مدبر بدن است آثارش را میکشیده تو بدن. وقت این خلیفه تو بدن حاصل میشود، این استخلاف از آثار تدبیر نفس است، چون نفس مدبر است اینچنین است. « و هذا الاستخلاف » این خلیفهگیری، اینکه خلیفه انتخاب میکند و در بدن قرار میدهد، مترتب بر این است که نفس مدبرِ ذاتی بدن است، تدبيرها الذاتى للبدن. یک تدبیر ارادی دارد یک تدبیر ذاتی، این تدبیر ذاتی است. « و ايجابها له » یعنی ایجاب نفس بر آن بدن را، که همان ایجابی که قبلاً گفتیم، بدن نسبت به نفس اعدادی است نفس هم نسبت به بدن میشود ایجابی. « بضرب من التبعية، » به نوعی از تبعیت این استخلاف صورت میگیرد، یعنی بدن نوعی تابع نفس میشود و نفس در تابعش این آثار را ایجاد میکند.
[پرسش شاگرد]: استاد تخلفت علت از معلول پیش نمیآید؟ موقعی که نفس مفارقت کرد رفت آثار چطوری باقی میمانند؟
[پاسخ استاد]: این آثار آثاری هستند که حالت عرض پیدا کردند در بدن. علتشان که نفس است میرود ولی بدن موضوع آنهاست و اینها در موضوع میمانند. حالا آیا این آثار دیگر علتی ندارد، یا اینکه این آثار علتی پیدا میکند و به توسط آن علت باقی میمانند؟ این را بعداً توضیح میدهیم. ایشان در پاراگراف بعدی میگوید وقتی نفس رفت، نفس کلی میآید. حالا چطور میآید و چه کار میکند وقتی رسیدیم انشاءالله عرض میکنم، و این نکته مهمی است که در کلام مرحوم آقا علی هست در کلام مرحوم قاضی سعید نیست. قاضی سعید آنطور که من یادم است این نفس کلیه را نمیآورد، ولی آقا علی میآورد.
[پرسش شاگرد]: ولی استاد اگر نیاورد اشکال وارد میشود معلول بدون...
[پاسخ استاد]: نه قاضی سعید خود نفس را میگوید، میگوید خود نفس ارتباطش را قطع نمیکند، نفس ارتباطش را قطع نمیکند لذا آثار از بین نمیروند، ارتباط را ضعیف میکند قطع نمیکند. ایشان میگوید نفس جزئی ارتباط را قطع میکند یعنی نفس کلی میآید دخالت میکند. حالا چطور دخالت میکند توضیح میدهم انشاءالله. هنوز نرسیدیم به آن نفس کلی.
[پرسش شاگرد]: منظور این است که یک چیزی شد دیگر، دخالت میکند یعنی ارتباط را دارد نه با همان حرف آقا علی؟
[پاسخ استاد]: نه این یک نفس دیگهست. نفس کلی را اصلاً قاضی سعید آنطور که من یادم است مطرح نمیکند. همین نفس جزئی که مفارقت کرده کاملاً نمیبرد از بدن، ارتباطش را یهمقدار میگذارد.
[پرسش شاگرد]: جزئیست یا کلیه آن؟ همان نفس جزئی چه معنا...
[پاسخ استاد]: حالا بعداً بحث میشود، عرض میکنم این بعداً میآید، اینها را که هنوز نیامده من توضیح ندادم، شما باید منتظر بشوید اینجا که آمد انشاءالله توضیح داده میشود. باید تنزل گفته بشود تا نفس کلی و جزئی را بتوانند بگویند، تو آن نفس کلی و جزئی هم تنزل لازم است. انشاءالله.
[پرسش شاگرد]: استاد این تنزل اینقدر صفا و صفا دارد...
[پاسخ استاد]: آری، نفس کلی و این نفس کلی خیلی در بین عرفا مهم است، خیلی مهم است و زیاد رویش تأکید دارند. مثلاً در بین فلاسفه کم گفته میشود ولی عرفا زیاد بهش میپردازند، انشاءالله وقتی رسیدم توضیح میدهم.
« ، و ليس لها » یعنی لِنفس « فيه » در بدن یا در آثاری که در بدن میگذارد، البته فیه یعنی فی البدن. « فيه قصد و شعور، » این کارهایی که دارد انجام میدهد با قصد انجام نمیدهد. این یک رابطه ذاتی بین نفس، یک رابطه طبیعی بین نفس و بدن هست، این رابطه ذاتی و طبیعی باعث میشود که نفس آثاری را در بدن بگذارد، نه اینکه قصد کند و شعور داشته باشد، خودش هم متوجه نیست که دارد چیکار میکند. نفس را خدا طوری آفریده که این کارها را انجام بدهد ذاتاً بدون شعور.
[پرسش شاگرد]: مثل گردش خون متوجه نمیشود؟
[پاسخ استاد]: بله خیلی فاعلها هستند که بدون شعور کار میکنند، نفسم در آن مرتبه فاعلِ بلا شعور است، در مرتبه بالاتر فاعلِ مع الشعور است.
[پرسش شاگرد]: خبر لیسه را آقا علی میگوید آن تدبیرها؟
[پاسخ استاد]: نه ضمیر ندارد لیسه، قصدٌ اسم لیسهست. « و ليس لها فيه قصد و شعور، بل انما هو امر طبيعى تكوينى، » هو یعنی این تدبیر، این تدبیری که نفس نسبت به بدن دارد امر طبیعی تکوینیست. وقت حاصل این تدبیر هم آن آثار و استخلافی که توضیح دادیم.
«فاذن» این نتیجه مهمی است که ایشان میگیرد. « فاذن البدن بعد مفارقة نفسه عنه » بعد از اینکه نفس این بدن عنه از آن بدن مفارقت کرد، «ممتاز فى الواقع عن سائر الابدان » که مفارقت میکند از آن سائر ابدان نفوسشان. چرا؟ چون آنها آثار دیگری نفسشان توشان گذاشته، این بدن آثار دیگری نفسش درش گذاشته. با آثار این ابدان با هم فرق میکنند، ولو ظاهر ابدان یکسان است ولی آثار موجود در آنها متفاوت است. «و كذا عناصره عن عناصرها» یعنی نه خود بدن و صورت بدن، حتی عنصرش هم.
[پرسش شاگرد]: یعنی خرد بشود ریز ریز بشود؟[پاسخ استاد]: بله ریز ریز هم بشود همینطور، اصلاً خود عنصرش بدون توجه به صورت هم ملاحظه کنید میبینید که آثار نفس درش هست. این را شخصی که میتواند بر بدن و نفس اشراف داشته باشد تشخیص میدهد، افراد معمولی تشخیص نمیدهند.
[پرسش شاگرد]: استاد اگر تجزیه بشود به آن مواد اولیهاش مثلاً بشود کربن؟
[پاسخ استاد]: بله دیگر، تجزیه بشود تمام بدن بشود خاک، تبدیل بشود به آن اصلش، بازم خداوند یا کسانی که خدا بهشان اجازه داده میدانند که این نفس این بدن مال کیه، در قیامت هم جمع میکند.
[پرسش شاگرد]: همین اجزایی که پراکنده شدند؟
[پاسخ استاد]: این اجزای پراکنده را همه را میدانند مال کیه.[پرسش شاگرد]: حالا این اجزای پراکنده بدن یک فردی میرود توی بدن یک فرد دیگر میخورد و...
[پاسخ استاد]: آن یک بحث دیگهست آن حالا شبهه آکل و مأکول یک بحثی هست، الان این مطلب را باید تمامش کنیم. الان ایشان این را میگوید، میگوید که بدن ولو متلاشی بشود، عناصرش باقی بماند، عناصرش باقی بماند باز آن آثار توش هست. از طریق آن آثار شناخته میشود که این بدن بدنِ کی بوده. در قیامت هم خدا میشناسد این بدن میرود به صاحب همان نفس. به صاحبش که همان نفس است.[پرسش شاگرد]: یعنی آثار آن نفس در آن بدن هست، در عناصر بدن هست بله.
«وَ کَذا عَناصِرُهُ» عناصر این بدن ممتاز میشود از عناصر ابدان دیگر، چطوری ممتاز میشود؟ «بهذا الاستخلاف،.» به طوری که «بحيث اذا شاهدته » یعنی شاهدت این بدن را، این بدنی که نفس ازش مفارقت کرده، اگر مشاهدت کند این بدن را « نفس قوية مكاشفة.» اگر چنین نفسی مشاهده کند این بدن را، « شاهدته على صفة هذا الاستخلاف » مشاهده میکند این بدن را در حالی که متصف به این استخلاف است، یعنی این خلیفه را توش میبیند. « و يحكم.» این نفس نفسِ قوی حکم میکند « بانه بدن » به اینکه این بدن بدنی است که « فارقت عنه نفس كذا و كذا
[پرسش شاگرد]: استاد اجازه است یک سؤال بپرسیم؟
[پاسخ استاد]: نه. تا اینجا مطلب روشن است دیگر؟ که باز باید وارد بحث بعدی بشویم. تا اینجا مطلب این شد که نفس در بدن تأثیرگذار است، اول گفتیم خصوصیت معلول، اول بحثی که من وارد شدم همین بحث را گفتم، یعنی نتیجه بحث را اول گفتم. ملاحظه کردید که مرحوم مصنف از ابتدا که شروع میکند همین هدف را در نظر داشت که بگوید بدن آثار نفس را در خود دارد و میتواند بدن باشد برای نفس فلانی، هیچ وقت هم گم نمیشود. هیچ وقت این بدن گم نمیشود یعنی نفسش عوضی نمیشود یا نفس بدنت عوضی نمیشود. چرا؟ چون آثار آن نفس در این بدن هست، از طریق آثار تشخیص میدهند که این نفس مال این بدن است و این بدن هم مال این نفس است. وقت بدنِ شخص را به خودش میدهند یا نفس این بدن را به این بدن میدهند، هیچ وقت گم و گور نمیشود هیچ وقت قاطی نمیشود.
پرسش و پاسخ پایانی: تطبیق با ژنتیک و تبیین فاعلیت طبیعی نفس
[پرسش شاگرد]: استاد عذر میخواهم یک نکته عجیبی اینجا هست و آن این است که کل این بحثها را علوم تجربی درباره ژن میگویند، خیلی عجیب است. یک مقالاتی من دیده بودم، میگفتند ژن...
[پاسخ استاد]: همین بحثهایی که اینها میکنند همان بحث امروز ژن است، حالا یک خرده بالاتر آن بحثهای کروموزوم و... بعد مولکول DNA هم هست که آنم دیگر مزید بر علت شده، یعنی تمام بحثهای قبلی را درست میگفتند منتها نمیتوانستند تشخیص بدهند، تجربه نکرده بودند. امروز آمدند همینها را تجربه کردند.
[پرسش شاگرد]: فرضیههای درستی مطرح کرده بودند.
[پاسخ استاد]: فرضیه مطرح نبود، با عقل اثبات کرده بودند از دیدگاه فلسفی، منتها خب آن موقع نمیدانستند ژن کجاست، DNA کجاست. بله.
[پرسش شاگرد]: استاد این عبارت، یک لحظه از این عبارت اینجا مرحوم آقاعلی مدرس یه جور دیگه میآورد بهتر نبود؟ حالا من اینجوری میفهمم، از اینجا که قشنگ توضیح میدهد ملکات و آثار را توضیح میدهد، بعد میگوید « و ليس لها فيه قصد و شعور، بل انما هو امر طبيعى تكوينى، »، اگر فاعلیت را اینجا فاعلیت ارادی میگرفت زیباتر نمیشد؟ چون صحبت ملکات و آثار و همهی اینها را میکند، یک دفعه آمد فاعلیت را زد به فاعلیت تکوینی غیرارادی، در صورتی که آدم کلاً ذهنش متبادر به این اعمال ارادی ماست، همان بحثی که شما داشتید.
[پاسخ استاد]: اعمال ما ارادی است، ولی تدبیری که نفس ما نسبت به بدن دارد و این آثاری که به بدن میفرستد، اینها ارادی نیست. اینها طبیعیست.
[پرسش شاگرد]: اعمالمان ارادیه؟
[پاسخ استاد]: اعمالمان ارادیه، ما اراده میکنیم نماز میخوانیم، اراده میکنیم روزه میگیریم. ملکات حاصل میشود، دوباره این ملکات ما اثر میدهند به بدن، این اثر را ما حالیمان نمیشود. ما متوجه نمیشویم. عرض کردم آدمهای قیافهشناس تشخیص میدهند، آن عارف هم تشخیص میدهد. قیافهشناس از روی علم و تجربه، عارف از روی آن قدرتی که خدا بهش داده.
[پرسش شاگرد]: الان یعنی این «امر طبیعی تکوینی»... الان یعنی اینجا دارد فاعلیت طبیعی غیرارادی را میگوید دیگر؟ بله. مثل اینکه شما فرمودید نفس، فرمودید گردش خون و تپش قلب...[پاسخ استاد]: نه فاعلی... ببینید کارهای نفس را که نمیگوید طبیعی است، اینها ارادیه. میگوید آن استخلاف، تدبیری که نفس نسبت به بدن دارد، تدبیر غیرارادیه، تدبیر طبیعیه.
[پرسش شاگرد]: خب طبیعتاً همهش این میپذیرد دیگر. الان سؤال این است که مثلاً گردش خون و تپش قلب را میگوید دیگر؟ چون شما آن قسمت نماز و روزه و اینها را بردید داخل فاعل ارادی تو توضیحاتی که من نوشتم.[پاسخ استاد]: بله، آن نفس نسبت به آن فعلها فاعل ارادیه، نسبت به اثری که از طریق آن فعلها در بدن میگذارد آن را داریم میگوییم. نسبت به آن چیست؟ فاعل ارادیه؟ یعنی با اراده اثر میگذارید تو بدنتان؟ یا تکویناً این اثر میماند؟
[پرسش شاگرد]: به قول شما اثر وضعی.
[پاسخ استاد]: بله، اثری که نفس از طریق نماز، اثری که نفس از طریق نماز یا ملکه روی قوه محرکه میگذارد، این ارادی نیست.
[پرسش شاگرد]: حالا در مورد مثلاً لقمه حرام استاد عذر میخواهم، میگویند که مثلاً ما اگر نفهمیم مثلاً غذا حرام است و بخوریم، درست است شرعاً مثلاً مسئولیتی نداریم گناهی نیست ولی برمیگردد آن اثر وضعیاش بر بدن چیکار میشود؟ اثر وضعیاش بر بدن میماند.[پرسش شاگرد]: پس استاد این فرمایش شما با عبارت خیلی با تکلف است، چون اینجا میگوید «وَدائِعَ هذَا النَّفسِ فی بَدَنٍ»، شما دارید با تکلف این عبارت را جا میاندازید برمیگردانید به آن اثرِ نفس، اثری که دارای... اینجوری دارید توجیهش میکنید.
[پاسخ استاد]: خط اول همین خطی که شما دارید میخوانید ببینید، « و هذا الاستخلاف يترتب على تدبيرها الذاتى للبدن ». تدبیر ذاتی یعنی چی؟
[پرسش شاگرد]: غیرارادی.
[پاسخ استاد]: یعنی طبیعی و تکوینی.
[پرسش شاگرد]: خب تدبیر... بله همه این را میپذیریم. الان سؤال این است، « و ايجابها له بضرب من التبعية، »، چون بدن یک نوع تابع نفس است، آثار نفس توش میآید، چه بخواهد چه نخواهد. نمیتواند جلوگیری بکند نمیتواند بیاورد، خود به خود میآید این آثار. این آثار که هست، منظور آثار گردش خون و تپش قلب...[پاسخ استاد]: نه اونا که اصلاً ربطی به این حرفا ندارد، گردش خون و تپش قلب که مال همه انسانهاست، مگر فرقی بین این بدن و آن بدن هست در این مسئله؟[پرسش شاگرد]: منظور چیست اینجا؟
[پاسخ استاد]: آثاری که عرض کردم، آثار کار خیرتان، کار شرتان، این آثار توی بدن میآید. یعنی این بدن میشود بدن انسان شرور، این بدن میشود بدن انسان خیّر. این از طریق تپش قلب و گردش خون این چیزا درست نمیشود که.
[پرسش شاگرد]: استاد چون تو عبارت قبلی تو صفحه قبلی استاد فرموده بودید طبیعی و تکوینی را من برای من اینجا رهزن شد حالا برای دوستان نمیدانم، چون شما یک تقسیم دوجانبه کردید فرمودید که طبیعی و تکوینی مثل تپش قلب و گردش خون، ارادی مثل کار خیر و نماز و روزه و ایناست. درست است؟
[پرسش شاگرد]: میشود من یک جور دیگر بگویم؟ تمام اینها که شما فرمودید درست است ولی چیزی که اینجا هست این است که تو آن بخشی از اعمال، آن اعمال ارادی که ما انجام میدهیم، ناخواسته، ناخواسته و ذاتی به نحو ذاتی آن اعمال ما روی بدن ما اثر میگذارد. به طور مثال چه ما بخواهیم ارادی نیست جلویش را بگیریم بگوییم اثر نگذار.
[پاسخ استاد]: اعمال ارادیه، اعمال ارادیه و اثری در بدن میگذارد چه بخواهیم چه نخواهیم.
[پرسش شاگرد]: پس این امر طبیعی برمیگردد به آن اثر غیرارادی؟
[پاسخ استاد]: بله.
[پرسش شاگرد]: خب خیلی راحت شد. الان پس یعنی از این طریق میشود فهمید آن نفس کی بوده؟ از روی آثار؟ به قول آقاعلی مدرس که حتی عناصر هم حالت استخلاف را دارد، آن شبهه آکل و مأکول را بعداً اشاره میکنند؟
[پاسخ استاد]: شبهه آکل و مأکول را باید اشاره کنیم، حالا بعد ببینیم اصلاً چی میشود.
[پرسش شاگرد]: چون بحث سر عناصر است دیگر؟
[پاسخ استاد]: بله، ایشان بالاخره همین بدن را میگوید در آخرت میآید، همین بدن را میگوید. صدرا نمیگوید همین بدن، ایشان میگوید همین بدن با همین عناصر در آخرت میآید، منتها کامل شدهاش و واجد اثر، پر از اثر. باید ببینیم شبهه آکل و مأکول چجوری حل میکند، ولی این مباحث بعداً میآید.
[پرسش شاگرد]: استاد عذر میخواهم بعداً که رفتیم بعداً بفرمایید، و آن این هست که در این یک صفحه و نیم یک سرفصل ماند که مطلب جدیدی به ما آموزش دادند و آن این هست که بحث جدیدی در مورد استخلاف، قشنگ فهمیدیم، توضیحش را هم فرمودید، مثالش را هم فهمیدیم، یک چیز را نفهمیدم و آن دلیلش بود. حرف قشنگی زدندها، از در تجربه هم آوردندها، حرف قشنگی زدندها، اما دلیل فلسفیاش بر این ادعا چیست؟ که میگوید در اثر اعمال اختیاری من، یک اثر ناخواسته و بالذات در بدن من میگذارد؟
[پاسخ استاد]: دلیل اولش همان برهان... بله ایشان دلیل مسئله را اول اشاره کرد: نفس را علت گرفت بدن را معلول گرفت، همینجا شما باید اشکال میکردید. نفس علت شد بدن معلول شد، رابطه بین علت و معلول همین است که داریم میگوییم. یعنی اگر شما علیت بودن نفس و معلول بودن بدن را قبول کنید، دیگر این مطالب همه مستدل میشد. چون قانون علیت این را اقتضا میکند.
[پرسش شاگرد]: پس برگردیم بحث نفس؟[پاسخ استاد]: بله شما باید علیت نفس برای بدن را... نفس که مسلماً مدبر بدن است.
[پرسش شاگرد]: فقط علت هست؟ یعنی آقاعلی مدرس معتقد است که کلاً همهی افعال نفس، علتش نفس ناطقه عاقله است؟[پاسخ استاد]: علیت دارد، اینها معلولهای نفسند.
[پرسش شاگرد]: حدود شش هفت تا مثال زدین، آن مثالها را هر چقدر هم درست باشد دلیل نمیفهمم، قشنگیه مثال را میپذیرم، دستتان هم درد نکند، ولی به عنوان دلیل نتوانستم بپذیرم، علیتش را کجا حل کنم؟ در اشارات؟
[پاسخ استاد]: علیت نفس را برای بدن، ببینید این به طور کلی این تجربه شده.
[پرسش شاگرد]: خیلی چیزها میفهمم، اما علیت نفس و بدن را به طور کلی در تمام ابعاد نمیفهمم.
[پاسخ استاد]: که نفس بالاخره اشرف از بدن است، این دو تا با هم ارتباط دارند، ارتباط تدبیری مسلم است. وقتی مرگ حاصل میشود آن تدبیر به ظاهر قطع میشود، معلوم میشود تدبیر بوده. حالا این تدبیر، مباشرتاً با نفس است یا استقلالاً با نفس است یعنی خدایی بالاسرش هست یا بالاسرش نیست، یک مطلب دیگهست، آن ربطی الان به این بحث ما ندارد. ولی الان این نفس مباشرتاً دارد تدبیر بدن میکند، تدبیر بکند میشود علت دیگر، علت در همین حد است. وقت این مطالبی که میگوییم همه حاصل آن علیته است که در معلول نهاده شده.
[پرسش شاگرد]: آن راهی که من در ذهن دارم ارتباط نفس و بدن را در اشارات پیدا کردم، مدیریت نفس بر بدن غیرارادیه.
[پاسخ استاد]: بله. ارتباط نفس به بدن را شما اگر تصور کنید همین است، حلّه.
[پرسش شاگرد]: اگر چی؟
[پاسخ استاد]: اگر ارتباط نفس و بدن را تصور کنید حل است. ارتباط حلولی نیست ارتباط تدبیریه. ارتباط تدبیری که بشود میشود نفس علت، بدن میشود معلول، وقت رابطه علت و معلول اقتضا میکند این اموری که داریم میگوییم. پس این اموری که ما داریم میگوییم بیدلیل نگفتیم، همهاش با دلیل گفته شده.
بازم به بحث تنزل و ترقی نرسیدیم، دیگر وقت تمام شد و نرسیدیم. انشاءالله برای جلسه بعد.