92/10/06
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی نوع ترکیب بین مراتب نفس، صور و مواد اعضا/بررسی نوع ترکیب /رساله سبیل الرشاد
موضوع: رساله سبیل الرشاد/بررسی نوع ترکیب /بررسی نوع ترکیب بین مراتب نفس، صور و مواد اعضا
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
سبیل الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۸۹، سطر ۲۱:
«كذلك التركيب بين مراتب النفس و قواها تركيب حقيقى بالذات فان بعضها فوق بعض الى صورة صورها. و بعضها دون بعض الى مادة موادها مع كون الكل متحدة فى الوجود النفسانى السارى فيها.»[1]
بعد از اینکه ترکیب حقیقی و ترکیب اعتباری را توضیح دادیم، رسیدیم به این بحث که بین نفس و روح بخاری ترکیب حقیقی است و بالذات. بین نفس و اعضای بدن ترکیب طبیعی است و بالعرض. بین خود اعضا ترکیب اعتباری است. اینها مطالبی بود که گفتیم در جلسه گذشته.
بعد حالا میخواهیم بین مراتب نفس ببینیم چه نوع ترکیبی برقرار است. در جلسه گذشته ما ترکیب بین نفس و مراتب نفس را توضیح دادیم. ترکیب بین نفس و قوا را، بله، ترکیب بین نفس و قوا را توضیح دادیم. ترکیب بین خود قوا را هم گفتیم.
خب! حرفهایی که زده بودیم درست بود، منتها وقتی به عبارت رسیدیم، دیدیم عبارت یک چیز دیگر را دارد میگوید که قرار شد که این جلسه آن عبارت را توضیح بدهیم. آنچه که گفته شد به قوت خودش سر جای خودش، الان میخواهم یک مطلبی که در عبارت آمده است را توضیح بدهم.
در عبارت، ترکیب بین مراتب نفس مطرح است. نفس مراتب متعدد دارد، از بالا تا پایین. حالا ایشان بعداً توضیح میدهد که این مراتب از مرتبه تجرد کامل شروع میشود به ماده ختم میشود. حالا مثل مشاء به کیفیات ختم نمیکند؛ نفس را میگویند از عقل شروع میکند به کیفیات ختم میشود. صدرا به صور ختم میکند. ایشان حتی جلوتر میرود، به ماده ختم میکند مراتب نفس را. ماده را هم جزو مراتب نفس میداند.
[پرسش شاگرد]: در واقع هیولا؟
[پاسخ استاد]: نه، ماده بدن را، که عناصرند. البته عناصر ممزوجه، نه عناصر بسیطه. این را قبلاً گفتیم که ماده بدن عبارت است از عناصر ممزوجه که قبول هم داریم صور عنصریه در آنها محفوظ است. این مجموعه شده یک ماده برای نفس یا یک ماده برای صورت بدن. خود این ماده را هم ایشان جزو مراتب نفس میداند که حالا انشاءالله باید توضیحش را عرض کنم.
[پرسش شاگرد]: استاد! مراتب نفس منظورتان همان قواست دیگر استاد؟
[پاسخ استاد]: الان توضیح میدهم. الان نمیخواهیم بحث کنیم درباره اتحاد نفس و بدن، بلکه میخواهیم بحث کنیم درباره اتحاد مراتب نفس. به عبارت دیگر به جای مراتب میتوانید قوا بگذارید. پس بحث میکنیم در اتحادی که بین قوا برقرار است. و ما چون نظریه صدرا را قبول داریم، قوا را همان مراتب میگیریم.
خب حالا الان یک شیء با مراتب مختلف میخواهد ملاحظه بشود، ببینیم ترکیب مراتبش چگونه است. نه مراتب نفس را با قوای نفس بسنجیم. مراتب نفس غیر قوا چیزی نیستند. نمیخواهیم بگوییم این مرتبه با آن قوه چه اتحادی دارد؛ اصلاً مرتبه با قوه دو تا نیست که بخواهد مرکب بشود و بعد هم ببینیم چه نوع ترکیبی دارد. بلکه ما بین مراتب میخواهیم ملاحظه کنیم ببینیم چه نوع ترکیبی برقرار است یا به تعبیر دیگر بین قوا میخواهیم ملاحظه کنیم ببینیم چه نوع ترکیبی برقرار است.
بین خود قوا اگر ملاحظه کنید ترکیب اعتباری است. این را در جلسه گذشته هم گفتم، عبارتش را هم نشان دادم. بله، ترکیب... نه اشتباه گفتم، ترکیب طبیعی بالعرض است. بین خود قوا ترکیب طبیعی بالعرض است. در صفحه ۹۰، یک خرده از وسط صفحه میگذریم نوشته: «و ان كان التركيب بينها من جهة انها درجات طولا او عرضا تركيبا طبيعيا بالعرض،»[2] قوا را با هم بسنجید میبینید که ترکیب طبیعی دارند بالعرض، یعنی به عرض نفس. که حالا به این میرسیم انشاءالله توضیحش را عرض میکنم.
[پرسش شاگرد]: استاد! ترکیب بین بدن، نفس و اجزای بدن هم فرمودید ترکیب طبیعی بالعرض است.
[پاسخ استاد]: ترکیب بین نفس و اجزاء و اعضاء هم؟
[پرسش شاگرد]: طبیعی بالعرض میشود دیگر استاد.
[پاسخ استاد]: طبیعی بالعرض بود. نفس و اجزای اعضای بدن، بله طبیعی بالعرض بود. خود اعضا هم، خود قوا هم با هم ترکیب طبیعی بالعرض دارند.
[پرسش شاگرد]: خود اعضا را فرمودید ترکیب اعتباری است کلاً.
[پاسخ استاد]: خود اعضا ترکیبشان اعتباریست اگر شما نفس را لحاظ نکنید. ولی اگر نفس را لحاظ بکنید ترکیبشان میشود طبیعی بالعرض. یعنی اعضا به اعتبار نفس میشوند مرکب. چون نفسِ واحد، اینها را واحد میکند. و چون واسطه ترکیب، نفس است پس ترکیب این عوارض... ترکیب این اعضا میشود بالعرض. چون واسطه دارد دیگر. یعنی اینطور نیست که خودشان با هم ترکیب بشوند، به واسطه نفس با هم ترکیب میشوند. به واسطه نفس با هم وحدت پیدا میکنند، پس ترکیبشان میشود بالعرض. اگر شما آن نفسی که موحد اینهاست و جمعکننده اینهاست در نظر نگیرید، ترکیبشان میشود ترکیب اعتباری، مثل ترکیب لشکریان.
[پرسش شاگرد]: استاد! مراتب و قوا و اعضا یکیست؟
[پاسخ استاد]: نخیر. اعضا با قوا فرق میکند، اعضا دست و پاست. اعضا که پیداست دیگر، این توضیح نمیخواهد. اعضا با قوا فرق میکند. قوا با مراتب نفس یکیست. منتها تعبیر قوا تعبیر مشائی است، تعبیر مراتب نفس تعبیر صدرایی است. صدرا تعبیر به قوا هم میکند و ایشان در این مسئله مثل صدرا فکر میکند، یعنی برای نفس مراتب قائل است. برای نفس مراتب قائل است و آن مراتب را قوای نفس مینامد. پس تعبیر به قوا بکند با تعبیر به مراتب نفس بکند یکی میشود.
الان ببینید نمیخواهیم ترکیب قوا با مرتبه نفس را ببینیم. ببینیم یک طرف ترکیبمان قوا باشد، یک طرف ترکیبمان مراتب نفس باشد. اینها یکیاند. بلکه مراتب نفس را میخواهیم ببینیم چه ترکیبی دارد. یعنی مثلاً مرتبه بالا که مرتبه عقل است، با مرتبه بعدی که مرتبه مثلاً وهم است، با مرتبه خیال، با مرتبه حس، با مرتبه قوای حرکتی بیاید پایین تا صور، تا همینجا دیگر، صور اعضا نه. چون صور اعضا را بعداً بحث میکنیم. همین قوایی که عرض کردم. اینها با هم مرکبند. اینها همه مرتبه نفسند، ترکیب دارند. ترکیبشان چه نوع ترکیبیست؟
[پرسش شاگرد]: عاقله و واهمه؟
[پاسخ استاد]: بله، عاقله، واهمه، پایینتر حاسه، قوای محرکه، اینها همه را با هم ملاحظه کن، همه مراتب مختلف نفسند از بالا تا پایین. اینها با هم چه ترکیبی دارند؟ این مراتب با هم چه ترکیبی دارند؟
[پرسش شاگرد]: قوای محسوسه اینها، حاسه در عرض همند دیگر؟ آنها نسبت طولی دارند با هم؟
[پاسخ استاد]: نه، آنها در عرض همند. حاسه ظاهر پنج تایش در عرض همند. بله.
تفاوت لحاظ در ترکیب مراتب نفس (ترکیب طبیعی بالذات و بالعرض)
خب پس مراتب نفس معلوم شد چیست. البته مراتب نفس را ایشان بیش از این که من عرض کردم بیان میکنند منتها من حالا فعلاً آن را کار ندارم، همین مراتبی که تذکر دادم اینها را حساب بکنیم بقیه را هم بعد ملحق میکنیم. ایشان میگوید ترکیب این مراتب ترکیب حقیقیست و بالذات هم هست.
[پرسش شاگرد]: و چی؟
[پاسخ استاد]: و بالذات. بالعرض نیست. شما ممکن است بگویید که به وسیله نفس است، پس میشود بالعرض چون واسطه میخواهد.
[پرسش شاگرد]: نفس تفاوت همان بالاییتان نیست که فرمودید طبیعی بالعرض است؟
[پاسخ استاد]: کجا را من گفتم؟ اعضا را گفتم. اعضا ترکیبشان طبیعی بالعرض است.
[پرسش شاگرد]: مگر نفس اصلاً چیزی غیر از همین مراتب و قواست؟ چون من میفهمیدم بین قوا ترکیب اعتباری است، یعنی طبیعی بالعرض است... بین قوا و اعضا... نه بین قوا و اعضا، بین قوا و قواست. بین قوا و مرتبه... بالذات. بله.
[پاسخ استاد]: ببینید من تکرار بکنم مثل اینکه خلط شده. آن که در صفحه ۹۰ بعد از یک ذره از وسط گذشته میآید، آن ترکیب بین خود مراتب را، بین خود درجات را حساب میکند بدون توجه به نفس. آن وقت ترکیب بین آنها میشود طبیعی و به واسطه نفس.
[پرسش شاگرد]: پس قوا نه قوا با اعضا؟
[پاسخ استاد]: بله، فقط بحث قواست. اعضا را قاطی نکنید فعلاً، بحث قواست. بحث اعضا الان نیست. در صورتی که نفس باشد...
[پرسش شاگرد]: ترکیب بین قوا و اعضا ترکیب طبیعی بالعرض است؟
[پاسخ استاد]: نه نه، دارم عرض میکنم این نیست. اجازه بدهید... الان ترکیب فقط قواست دیگر. قوا نه قوا و اعضا. بگذارید یک بار دیگر این را بگوییم صفحه ۹۰ را...
[پرسش شاگرد]: استاد از اول بحث شروع کنید مثل اینکه خیلی خلط شد...
[پاسخ استاد]: نه نه، فقط همین صفحه ۹۰ را میگویم. من اشتباه گفتم یک بار دیگر...
[پرسش شاگرد]: استاد هر کسی یک جور دیگر میفهمد، جالب است!
[پاسخ استاد]: بله، صفحه ۹۰ را یک لحظه بگذارید من جلسه پیش یادداشت کردم، درست است؟
[پرسش شاگرد]: بله استاد، یادداشت فرمودید.
[پاسخ استاد]: ترکیب بین نفس و روح بخاری را اینها را در جلسه قبل گفتیم. ترکیب بین نفس و روح بخاری را گفتیم که حقیقی و بالذات است. ترکیب بین نفس و اعضا را گفتیم طبیعی و بالعرض است. ترکیب بین صور اعضا را گفتیم اعتباری است.
[پرسش شاگرد]: ترکیب بین صور اعضا؟ بین صور اعضا. نه خود اعضا.
[پاسخ استاد]: ترکیب بین صور اعضا، نه خود اعضا که یکی صورت دست دارد، یکی صورت پا دارد، یکی صورت تن دارد، اینها از هم جدا بودند دیگر. اینها را ترکیب میکنیم، ترکیبشان مثل ترکیب لشکریان میشود. اینها را در جلسه گذشته گفتیم.
[پرسش شاگرد]: استاد صورت اعضا و خود اعضا فرق دارند؟
[پاسخ استاد]: مادهشان را دیگر نگاه نکردیم. ماده همه را من در آن جلسه گفتم، ماده همه مثلاً گوشت و پوست و استخوان است، مادهشان که فرق ندارد با هم.
[پرسش شاگرد]: آن اعتباری بالذات بود؟
[پاسخ استاد]: صورتهاشان فرق دارد. بین صورت اعضا اعتباری بالذات؟ صورت دست و صورت پا، صورت دست و صورت پا با هم فرق دارند. ولی دست و پا از نظر ماده که یکسانند، فرقی ندارند. ما صورتها را با هم مقایسه میکنیم، با هم ترکیب میکنیم میبینیم ترکیبشان اعتباریست، یعنی مثل... مثل اجزای لشکر میماند. این در واقع صورتها با هم ترکیب نشدند بلکه نفس با بدن مرکب است، نفس با روح بخاری مرکب است. اعضا با هم مرکب نیستند، دست با پا مرکب نیست. دست با پا که ترکیب نشده، دست کنار پا قرار داده شده، مجتمع شده، مثل افراد لشکر که کنار هم جمع شدند. پس ترکیب اعتباری درست کرده. یعنی دست و پا و تن و سر اینها کنار هم جمع شدند، به هم تقریباً میشود گفت ضمیمه شدند. و وقتی ضمیمه بشوند یک مرکب اعتباری ساختند، نه یک مرکب حقیقی و طبیعی.
برخلاف نفس و اعضا؛ ترکیب نفس و اعضا ترکیب طبیعیست منتها بالعرض است، یعنی به توسط نفس است که اینها مطالبی بود که ما در جلسه گذشته گفته بودیم. الان هم که تکرار کردم لازم نبود تکرارش و خب دیر آمدید مثل اینکه فراموش شده تکرارش کردیم.
[پرسش شاگرد]: نفس و اعضا بالعرض روح بخاری است؟
[پاسخ استاد]: بله، نفس و اعضا بالعرض روح بخاری باید باشد.
[پرسش شاگرد]: استاد آخه خود نفس که با اعضا...
[پاسخ استاد]: نفس و اعضا به واسطه... بالعرض روح بخاری است. بالعرض است یعنی به واسطه روح بخاری با هم اتحاد دارند. این مباحثی بود که در گذشته گفتیم دیگر تکرار نشود چون من هم جلسه گذشته گفتم هم الان دو بار گفتم. دیگر رهایش کنید.
بیاییم مراتب نفس. در مراتب نفس عرض کردم مراتب نفس را میخواهیم با هم ملاحظه کنیم. وقتی مراتب نفس را با هم ملاحظه میکنید، ترکیبشان ترکیب حقیقی و بالذات است. یعنی نه اینکه درجات را نگاه کنید خالصاً، بلکه به این اعتبار که همه مراتب یک چیزند دارید نگاهشان میکنید، نه اینکه آن درجه بالاست این درجه پایینتر این درجه پایینتر. وگرنه درجات را اگر ملاحظه کنید باید با واسطه نفس متحد بشوند. ولی وقتی مراتب نفس را ملاحظه میکنید، یعنی خود این درجات را مستقل نمیکنید، ملاحظه میکنید که وابسته به نفسند. خود درجه را بماهی درجه ملاحظه نمیکنید. اگر درجه مثلاً فرض کنید باصره را با درجه مثلاً هاضمه، این دو تا ملاحظه کنید میبینید که بینشان اتحادی نیست. ولی نفس که میآید اتحاد برقرار میکند، پس ترکیب اینها ترکیب بالعرض میشود، البته طبیعی، طبیعی بالعرض میشود. ترکیب خود مراتب به شرطی که مراتب نفس حسابشان نکنیم، خودشان را به عنوان اینکه درجاتی هستند در طول هم، آن نفسی را که منشأ وحدت اینهاست نگاه نکنیم، به لحاظ نفس میشود...
[پرسش شاگرد]: نگاه کنید به عنوان اینکه رابط اینهاست نگاه کنید.
[پاسخ استاد]: آن میشود حقیقی بالذات؟
[پرسش شاگرد]: این میشود طبیعی بالعرض.
[پاسخ استاد]: طبیعی بالعرض، طبیعی بالذات چیست استاد حالا عرض میکنم. فعلاً این را داشته باشید که درجات را خود درجات را ملاحظه کنید و نفس را به عنوان عامل وحدت اینها ببینید، درجات با هم ترکیب میشوند به توسط نفس. چون به توسط نفس ترکیب میشوند ترکیبشان میشود بالعرض. ولی در عینی که ترکیبشان بالعرض است طبیعیست، ترکیب اعتباری نیست، طبیعیست. چرا؟ چون واقعاً این نفس در بینشان هست. نفس در بینشان هست و اینها را واقعاً دارد مرکب میکند، نه اینکه مثل لشکر انضمام باشد. درجات اگر این نفس بینشان نبود با هم ترکیب اعتباری برقرار میکردند، یعنی به هم منضم میشدند کنار هم قرار میگرفتند. اما چون نفس عامل وحدت اینهاست و بین اینها قرار دارد، او اینها را واحد میکند. وقتی واحد شدند میشوند مرکب طبیعی ولی چون وسیله وحدتشان چیزی دیگر بوده میشوند بالعرض. مرکب طبیعی بالعرض.
اما در صورتی که این درجات را به عنوان اینکه مراتب نفسند ببینید، نه اینکه نفس را عامل وحدت قرار بدهید، اصلاً نفس را در متن خود این درجات بیاورید، به این صورت که این درجات را به عنوان مرتبه نفس بگیرید، نه به اعتبار خود درجه، بعد نفس هم چیزی از مثلاً کأنه از بیرون بیاورید رابطه اینها قرار بدهید، مثل مثلاً طنابی که اینها را به هم میبندد اینجوری نگیرید. که اگر اینطوری گرفتید میشود چه؟ میشود ترکیب این درجات میشود طبیعی ولی به خاطر نفس است لذا میشود بالعرض. ما میخواهیم الان نفس را عامل وحدت نگیریم، نفس را اصلاً در متن این درجات بیاوریم. نگوییم درجات با هم چه ارتباطی دارند، بگوییم این مراتب نفس با هم چه ارتباطی دارند؟ که نفس اصلاً میآید در خود مرتبه.
[پرسش شاگرد]: استاد اصلاً نفس چیزی به غیر از این مراتب دارد؟ مجموعه مراتب شدند نفس دیگر درست است؟
[پاسخ استاد]: دو جور لحاظ کردیمها، دو جور لحاظ داریم میکنیم. نفس در خارج چیست؟ بله نفس در خارج یک امریست دارای مراتب. اما حالا دو جور داریم ملاحظه میکنیم؛ یک بار نفسی را که دارای مراتب است ملاحظهاش میکنیم، یک بار مراتب را ملاحظه میکنیم نفس را خالی... خارج از اینها میگیریم عامل ربط قرارشان... قرارش میدهیم.
[پرسش شاگرد]: حقیقت کدام یکی از این دوتاست؟
[پاسخ استاد]: خارج... عرض کردم در خارج یک چیز است در لحاظ یک چیز دیگر است. شما میفرمایید در خارج چگونه است، در خارج عرض کردم نفس یکیست، دارای مراتب. یک نفس داریم دارای مراتب. این مال خارج است. اما در ذهن میتوانید دو جور لحاظ کنید؛ یکی اینکه بگویید این نفس که دارای... این امر واحدی که دارای مراتب است ملاحظهاش کنید، یک بار هم مراتب را ملاحظه کنید که این امر واحد این مراتب را یکی کرده. دو جور میتوانید لحاظ کنید.
[پرسش شاگرد]: استاد اینکه مراتب را میبینیم این مراتب دیگر اعتباریاند یا حقیقیاند؟
[پاسخ استاد]: نه حقیقیاند، لحاظ ما اعتباری است. لحاظ ما تفاوت میکند.
[پرسش شاگرد]: استاد اگر مراتب حقیقی باشند چطور اینها عین همدیگر هستند؟ چیها عین همدیگر؟ در صورتی که بیاییم بگوییم آقا این درجات را مراتب نفس بگیریم درست است؟ در این صورت ترکیبشان میشود ترکیب طبیعی بالذات.
[پاسخ استاد]: بله بله. لحاظها را تصور کردید؟ اگر لحاظ تصور نکردید باز من توضیح میدهم.
[پرسش شاگرد]: بله استاد تصور کردیم لحاظها را درست شد.
[پاسخ استاد]: خب.
[پرسش شاگرد]: استاد مگر ما وقتی صحبت میکنیم خارجش را در نظر نمیگیریم؟ وقتی میگوییم ترکیب مراتب نظرمان به خارج نیست؟
[پاسخ استاد]: بله، چرا نظرمان به لحاظ خودمان است. من اینجوری لحاظ کنم به یک شکل میشود، اینجوری لحاظ کنم به یک شکل دیگر. اگر خارج را میخواهید بگیرید همان مراتب نفس است، نفس است با مراتبش، یعنی همان اولی.
[پرسش شاگرد]: طبیعی بالذات.
[پاسخ استاد]: آن یکی دیگر را شما لحاظ نمیکنید یا لحاظ میکنید؟
[پرسش شاگرد]: آن دیگر میشود ساختگی دیگر، حقیقت خارجی نیست.
[پاسخ استاد]: لحاظها ساختگی نیست. در خارج هم در خارج هم شما مراتب را دارید نفس هم دارید. در خارج مراتب هست نفس هم هست. دو جور میتوانید این دو تا را ملاحظه کنید، یعنی دو جور میتوانید تعبیر کنید. یکی اینکه بگویید نفسی دارای مراتب، یکی بگویید مراتبی که نفس واحدش میکند. هر دو جور درست است. هیچکدام خلاف واقع نیست. یعنی شما فکر میکنید لحاظ ما لحاظ ساختگی است؟ لحاظ ما لحاظ درستیست. شما در خارج نفس را دارید با مراتب، نفس را با مراتب دارید. حالا میتوانید مراتب را ملاحظه کنید نفس را عامل وحدت قرار بدهید، میتوانید نفسِ با مراتب را لحاظ کنید. هر دو جورش هست. این لحاظ هیچکدام لحاظ باطل نیست، هیچکدام لحاظ مندرآوردی نیست، هر دو جور لحاظ ممکن است.
[پرسش شاگرد]: اینجا از زوایای مختلف نگاه میکنیم؟
[پاسخ استاد]: یک بار ببینید، ببینید یک بار حالا من این مثال را بزنم مثل اینکه تا مثال حسی نزنیم روشن نمیشود، با اینکه مطلب خیلی به نظر من واضح است.
مثال طناب و گرهها برای تبیین نحوه لحاظ مراتب نفس
یک طناب را بگیرید گره بزنید. چند گره را با این طناب بزنید. یعنی الان یک طنابی باشد با مثلاً ده تا گره. این در خارج چیست؟ یک طناب با ده تا گره است. اما شما میتوانید بگویید ده تا گره داریم که طناب واحدی اینها را واحد کرده. میتوانید بگویید یک طناب داریم ده تا گره دارد. کدامش غلط است، کدامش درست است؟ هر دویش درست است. میتوانید بگویید ده تا گره داریم که یک طناب اینها را به هم وصل کرده. میتوانید بگویید که یک طناب ده گرهای داریم. هر دویش درست است.
[پرسش شاگرد]: یعنی عقل میگوید یک طناب داریم با ده تا گره بهتر است...
[پاسخ استاد]: حالا بهتر و آنهاش را کار نداریم ولی بالاخره هر دو لحاظش درست است. پس عیبی ندارد. درست است در خارج، درست است در خارج یک طناب با ده تا گره دارید. ولی همین را دو جور میتوانید بیان کنید. بگویید یک طناب با ده تا گره، یا ده تا گره داریم که یک طناب وصلشان کرده. هر دویش درست است. حالا چه میخواهید بگویید؟
[پرسش شاگرد]: استاد یک ابهام وجود دارد در این اشکال دوم که فکر میکنم که ده تا گره را جدا از طناب میتوانیم لحاظ کنیم، ده تا گره را نمیتوانیم لحاظ کنیم چون گرهه بخشی از طناب است که به آن شکل درآمده...
[پاسخ استاد]: بله، من طناب... من که نمیگویم فقط درجات نفس را ببینید، میگویم نفس را هم عامل وحدت قرار بدهید. این اصرار هم دارم که عامل وحدت را ببینید وگرنه اگر فقط قوا را نگاه کنید، درجات را نگاه کنید، نفس را بگذارید کنار که اصلاً اینها ترکیب اعتباری دارند، ترکیبشان اصلاً طبیعی نیست.
پس توجه کردید آن وقتی که میگوییم نفسیست با درجات، مثل اینکه بگویید طنابیست با گرههای متعدد. آن وقتی که میگوییم درجاتیست که عامل وحدتش نفس است، مثل اینکه بگویید ده تا گره است که طناب واحدی اینها را بسته. هر دو جور را میتوانیم بگوییم. خب حالا اگر گفتیم درجاتیست که نفسِ واحد اینها را به هم وصل کرده، چه میشود؟ میشود ترکیب طبیعی ولی بالعرض. چون واسطه دارد ترکیبشان. چون ترکیبشان و وحدتشان واسطه میخورد، واسطهاش هم نفس است. اما آنجا که بگوییم نفسیست با مراتب، مثل اینکه بگویید طنابیست با گرههای متعدد. اینجا ترکیبشان بالذات است.
[پرسش شاگرد]: استاد فقط اولی آنی که ناظر به واقع است، دومی اینکه آقا ده تا گره است که یک طناب وصلشان کرده هر دویش ناظر... ناظر به ملاحظه شماست.
[پاسخ استاد]: هر دویش، هر دویش ناظر به واقع است منتها دو جور لحاظ میشود. شما دارید باز فکر میکنید که من با لحاظم چیزی را میسازم که واقعیت ندارد، این نیست.
[پرسش شاگرد]: همان واقعیت را دو جور لحاظ میکنید.
[پاسخ استاد]: بله، واقعیت را دو جور لحاظ میکنیم.
[پرسش شاگرد]: آخه ده تا گره الان شما... این حرف من راست است یا غلط است؟
[پاسخ استاد]: ده تا گره داریم که طناب واحدی اینها را بسته. این درست است یا غلط است؟ که نمیتوانید بگویید غلط است که! واقعیت هم دارد. من دارم لحاظ میکنم واقعیتم دارد. اینطور نیست که ذهن من ساخته باشد، هر دویش درست است هم آن درست است هم این درست است. منتها این یک تعبیر است و آن یک تعبیر. شما این طناب ده گرهای را میتوانید دو جور برای طرف تشریحش کنید. یکی میگویید طناب ده گرهایست، یکی میگویید ده تا گرهست با یک طناب.
[پرسش شاگرد]: استاد آخه قدرت خدا یکیاش شد ترکیب طبیعی بالذات یکیاش شد ترکیب طبیعی بالعرض، یعنی تفاوت از زمین تا زیر زمین میشود استاد!
[پاسخ استاد]: خب باشد!
[پرسش شاگرد]: استاد فکر میکنم کتاب را باز کنید بهتر باشد... نه نه نه نه استاد، یعنی الان حرف کاملاً فهم شد یعنی با قدرت... در حرف ابهامی نیست استاد منتها دو طرف بحث برایم... یکیاش این ناظر به واقع که همان زمین ما تا زیر زمین کم بود باشد، ولی در یکی از اینها که میگوییم آقا یک طناب داریم با ده تا گره، این ناظر به واقع است، در عالم واقع ما یک طناب داریم که ده جور گره خورده، حالا ممکن است کارکردهای...
[پاسخ استاد]: ده تا گره با یک طناب ندارید؟
[پرسش شاگرد]: ده تا گره با یک طناب... گرهه که یک بحث استقلالی برای گیاه شما دارید تصور میکنید...
[پاسخ استاد]: نه این را شما جواب بدهید، در خارج ده تا گره با یک طناب ندارید؟ دارید دیگر!
[پرسش شاگرد]: استاد به ذهن میرسد که هویت استقلالی برای گرهها قائل نیستید وقتی اینطور میگویید...
[پاسخ استاد]: خب آره دیگر!
[پرسش شاگرد]: یعنی دارید گرهها را مثلاً جدا جدا میبینید جدا از طناب...
[پاسخ استاد]: اصلاً همین هست دیگر! من گرهها را جدا میبینم، طناب را عامل وحدت میبینم.
[پرسش شاگرد]: در صورتی که شما اگر طناب را بکشید اصلاً گره بیمعناست آنجا.
[پاسخ استاد]: علیأیحال اینطوری هست در خارج هست. منتها یک وقتی من طناب را میبینم گرهها را مثل عارض بر او قرار میدهم، حالا عارض یا مرتبه. یک وقت نه گرهها را میبینم طناب را عامل وحدت قرار میدهم. هر دویش درست است هیچکدام هم اشکال ندارد.
[پرسش شاگرد]: استاد در مرکب طبیعی و اتحادی اجسام پیوسته فرض میشدند درست است؟
[پاسخ استاد]: بنا بر قولی، نه همه. بنا بر قولی.
[پرسش شاگرد]: آن چیزی که آنها قبول داشتند به این شکل بوده دیگر.
[پاسخ استاد]: مشاء این را قبول داشتند بله.
[پرسش شاگرد]: صدرا جور دیگری قبول دارد؟
[پاسخ استاد]: صدرا هم قبول دارد. شیخ اشراقیها قبول نداشتند، متکلمین قبول نداشتند، نظّام قبول نداشت، خیلیها قبول نداشتند.
[پرسش شاگرد]: با این که با آن قولی که پیوسته حساب میشد فرض میکنیم یک تکه آهن یک متری، میگوییم یک سانت بالاییاش مثلاً یک مرتبهاش است، یک سانت دومیاش یک مرتبهاش است، همینطور سانت سانتش میکنیم میآییم پایین میگوییم این هم مراتب است. بعد میگوییم که...
[پاسخ استاد]: به شرط اینکه اختلاف درجه داشته باشد.
[پرسش شاگرد]: بالاخره یکیاش بالاتر یکیاش پایینتر است دیگر! همینجوری که دستمان گرفتیم به سمت بالا نگه داشتیم، نخ...
[پاسخ استاد]: خب حالا اگر بالای پایین یک اختلاف مرتبه درست کند... به این شکل یک اختلاف عمدهای ایجاد شد، به لحاظ... خب.
[پرسش شاگرد]: میخواهیم بگوییم که آن یک سانت بالایی با پایینی یک سانت دومی به چه ترتیب با همدیگر مرتبطند؟ بگوییم با این آهن با هم مرتبطند؟ بگوییم که اصلاً این آهن چیزی به غیر از این یک سانت یک سانتهایی که کنار هم قرار گرفتن نیست اصلاً. اهه. خب میخواهیم بگوییم که آن چیزی که آن وقت ما ایجاد میکنیم در ذهنمان است که...
[پاسخ استاد]: خب یعنی شما الان دارید به من اعتراض میکنید دارید حرفم را تقویت میکنید؟
[پرسش شاگرد]: اعتراض استاد یک جورایی! میخواهیم بگوییم که آن...
[پاسخ استاد]: خودتان متوجه نیستید دارید تقویت میکنید. خب ما هم در ترکیب طبیعی بالذات داریم همین را میگوییم. بله.
[پرسش شاگرد]: یعنی لحاظ را وقتی میکشیم من...
[پاسخ استاد]: من کاملاً متوجهم چه میگویید، از اول جلسه هم دارم همین را میگویم، خیلی واضح است. بله به نظر منم واضح است.
[پرسش شاگرد]: حالا کی میخواهد آقا را متقاعد کند؟ از شدت وضوح استاد!
[پاسخ استاد]: از شدت وضوح جاهایی که واضح است خوب اشکال میشود.
[پرسش شاگرد]: حالا استاد آقا علی هر دو تا ترکیبها را الان اشاره میکند یا فقط یکیشان را؟
[پاسخ استاد]: بله هر دو را اشاره میکند. اول بحث ما اول بحث ما که میگوید: «كذلك التركيب بين مراتب النفس» طناب ده گرهای را میگوید. آن یک صفحه بعد... ده گرهای طنابی را میگوید. بله دو سه صفحه بعد که صفحه ۹۰ میگذرد میگوید: «و ان كان التركيب بينها من جهة انها درجات » میگوید که ده گره که عامل وحدتش طناب واحد است. هر دو را دارد بیان میکند ایشان. بله استاد. دیگر وقتی رسیدیم به مطلب تند رد شویم ها! بله استاد. به اندازه کافی وقت تلف کردیم. بله استاد. به همین مقدار...
گاهی اوقات هم شما به خود من واگذار کنید من تا آخرِ آخرش میگویم. وسط حرف من سؤال میکنید من دوباره برمیگردم، بعد مطلب بر خودتان مبهم میماند.
[پرسش شاگرد]: ما معمولاً سؤال نکردیم استاد.
[پاسخ استاد]: نه الان میگویم کلاً، به کسی... خطاب به کسی نمیکنم، به طور کلی دارم عرض میکنم. یعنی اگر صبر کنید من مطالب را تا آخرش بگویم همه چیز روشن میشود. منتها وسط مطلب سؤال میکنید من از آن مطلب میآیم بیرون و دوباره برایتان مبهم میشود.
[پرسش شاگرد]: استاد دوستان در واقع قصد اهانت نکردندها!
[پاسخ استاد]: حالا نه...
[پرسش شاگرد]: قبل همه جلسه اول قول داده بودند که وسط مطلب سؤال نکنند.
[پاسخ استاد]: بله. البته این جور کلاس مطلب را کامل برایتان روشن میکند، ولی خب پیشرفتش یک کم کم است. بله.
[پرسش شاگرد]: هی سؤال است دیگر استاد میپرسند دیگر! این آخری را هم کار را خراب کردند...
[پاسخ استاد]: الان میبینی یک دانه سؤال پشت سر هم میآید. بله.
تطبیق مطلب با عبارت کتاب (صفحه ۸۹)
پس اینطور شد من جمع کنم مطلب را، یعنی مطلب اولی که میخواهم الان از رو بخوانم جمعش کنم. ترکیب بین مراتب نفس چگونه است؟ ترکیب بین مراتب نفس چگونه است؟ گفتیم که مراتب نفس با هم یک مرکب را تشکیل دادند، که مرکب مرکب طبیعی و حقیقیست نه مرکب اعتباری. اینطور نیست که چیزهای جدای از هم به هم ضمیمه شده باشند بلکه چیزهای مرتبط به هم به هم مرتبطند و ترکیب هم بالذات است. بالذات است یعنی عامل مرکب و عامل واحدکننده ندارد، خودشان واحدند. این نفس که مراتبی دارد، خود این نفس واحد است. چون مراتبش آن اجزای ترکیبی است. ولی خودش میبینید یک واحد بیشتر نیست. یک واحد است که اجزایش با هم ترکیب شدهاند (البته تعبیر به اجزاء که میکنیم تعبیر خوبی نیست، بگویید مراتبش) با هم ترکیب شدند و شدند یکی. نه چیزی آنها را واحد کرده باشد، اصلاً واحد هستند. چون همانطور که خودتان هم مثال زدید مثل یک آهنی که از بالا تا پایین است، آن مرتبه بالا با مرتبه پایین متحد است، در همان آهن بودن یکی است. منتها یکی بالاست یکی پایین، ما میگوییم یکی مرتبه بالاست یکی مرتبه پایین. شما میگویید یکی بالاست یکی پایین. فرقی نمیکند، این که عرض کردم شما با آن مثالی که دارید میزنید تأیید میکنید حرف من را، در واقع مؤید بودید. یعنی این آهن فلزی که از بالا تا پایین ادامه یافته، مرتبه بالایش با مرتبه پایینش همه با هم یکیاند فقط اختلاف در مرتبه دارند. یکیاند نه اینکه چیزی اینها را یکی کرده. همه با هم مرکبند و شدند یکی. مرکب یعنی یکی. اجزا وقتی مرکب میشوند یعنی میشوند یکی. بعد کی اینها را یکی میکند؟ گاهی خودشان یکیاند، گاهی نه یک چیزی دیگر یکی شده اینها به اعتبار او میشوند یکی. الان نگاه کنید میبینید نفس یکیست، این درجات خودشان یکی هستند. یک وقتی نه درجه را نگاه میکنید نفس را بیرون میکشید، نفس را عامل وحدت قرار میدهید که آن بحث بعدیست که انشاءالله بهش میرسیم.
حالا عبارت را توجه کنید صفحه ۸۹ سطر ۲۱: «كذلك التركيب بين مراتب النفس و قواها » عبارت را در اینجا دقت کنید، کلمه « بين » همیشه باید بر متعدد وارد بشود. متعدد را در اینجا اینطور قرار ندهید که بگویید مراتب نفس یکی، قواها دیگری. آن وقت بین مراتب نفس از یک طرف و قوا از طرف دیگر بخواهید مقایسه کنید، این درست نیست این را نمیخواهد بگوید. « بين » را بر مراتب وارد کرده و مراتب متعددند. یعنی بین خود مراتب شما میخواهد الان ترکیب برقرار کنید. این «وَ قُواها» عِدل مراتب نیست، عطف تفسیری بر مراتب است. یعنی عطف بر مراتب است به تعبیر دیگر. ترکیب بین مراتب نفس (اگر قواها را نمیگفت تمام بود) ترکیب بین مراتب نفس را میخواهم ببینیم، بعد به عبارت دیگر ترکیب بین قوای نفس را میخواهم ببینیم. نه ترکیب بین مراتب و قوا که یک طرف ترکیب بشود مراتب یک طرف بشود قوا. یک جزء بشود مراتب یک جزء بشود قوا. ظاهر عبارت این را میرساند که دارد ترکیب میکند بین دو جزء که یک جزء مراتب نفس است و یک جزء قوای نفس است، این منظور نیست.
[پرسش شاگرد]: چون بیمعناست؟
[پاسخ استاد]: بله. این منظورش این است که ترکیب کند بین مراتب نفس و به عبارت دیگر ترکیب کند بین قوای نفس. صفحه ۸۸ را نگاه کنید که در جلسات قبل خواندیم. در وسط صفحه وقتی میخواست مثال بزند، مثال بزند برای مرکب حقیقی سه تا مثال زد. مثال اولش را کار نداریم: « مثاله الانسان المركب من النفس و البدن.» این را کار نداریم. مثال دوم را توجه کنید: « و نفسه المركبة من درجات القوى »[3] این مثال دوم است: «نفسی که مرکب است مِن دَرَجاتِ القُوی.» نفس را مرکب کرد من درجات القوی. درجات القوی همان مراتب است. نفس مرکب شد از درجات القوی، نه مرکب بشود از درجات و قوا. از درجات و قوا مرکب نشد، پس اینجا نگویید مراتب و قوا. آنجا هم نگفت درجات و قوا، گفت درجات القوی. یعنی درجات القوی متعددی هستند که میخواهند با هم ترکیب بشوند. اینجا هم مراتب نفس متعددی هستند که میخواهند با هم ترکیب بشوند.
«كذلك التركيب بين مراتب النفس و قواها تركيب حقيقى بالذات » من کلمه قواها را فعلاً حذفش میکنم که بتوانیم راحت بخوانیم. «كذلك التركيب بين مراتب النفس و قواها تركيب حقيقى بالذات » که دیگر بحثش را تکرار نمیخواهد. «فان بعضها فوق بعض الى صورة صورها.» یعنی این مراتب را که نگاه میکنیم میبینی بعضیهاشان بالاترند همینجور میرویم بالا تا به صورة الصور میرسیم که عقل است. که دیگر بالاترین مرتبه نفس است دیگر، صورة الصور میشود عقل. «و بعضها دون بعض» از بالا بیا پایین میبینی که بعضیها پایینترند تا برسی به مادة الموادها. « فان بعضها فوق بعض » بله « فوق بعض ».
[پرسش شاگرد]: درست فَوقُ شما خواندید؟ فَوقُ خواندید؟
[پاسخ استاد]: فَوقَ هم میشود بخوانید، ظرف هم میتوانید بگیرید، ولی اینجا خبر است، چون خبر است فَوقُ بخوانید. « فان بعضها فوق بعض » از پایین بروید میبینید هی میروید به سمت بالا تا میرسید به صورة الصور که عقل است. از بالا میآید پایین هی بعضیها پایینترند تا میرسید به مادة المواد. « مع كون الكل متحدة فى الوجود النفسانى السارى فيها.» همه در آن وجود نفسانی که در این درجات سریان دارد متحدند. یعنی همه آن نفس را دارند و در آن نفس متحدند. یعنی مراتب نفسِ واحدند. آن مثال طناب یادتان نرود. بله.
[پرسش شاگرد]: استاد مادة الموادها همان ترکیب عناصر اربعه است؟
[پاسخ استاد]: بله مادة الموادها آن هیولا نه، نه. عناصر اربعه هم نه. مرکب من العناصر الاربعه که ماده بدن ماست، آن را میگوید. مادة المواد این است.
[پرسش شاگرد]: آخه من به هیولا در اول جلسه خدمتتان گفتم چون حاشیه در شرح منظومه سیزده دارد، حتی میگوید نفس هم آن انزل مراتبش همان هیولاست.
[پاسخ استاد]: حالا ادامه بدهید آخرسر به هیولا میرسید، ولی آن هیولا فعلاً بدن نیست. فعلاً ماده بدن نیست، ماده بدن این است الان. مرکب من العناصر، مگر اینکه دوباره بخواهد ادامه بدهید تحلیل کنید این ماده را به عناصر، عناصر را به هیولا.
[پرسش شاگرد]: صورة الصورها استاد چرا استفاده کرده؟ برای مجرد مثلاً برای صورة الصورها، حتماً دیگر مجردترین حالت ممکن است ازش استفاده کرده؟
[پاسخ استاد]: بله صورة الصور یعنی تمام فعلیتها فعلیتشان به این است.
[پرسش شاگرد]: کمال نهایی خودش را؟
[پاسخ استاد]: کمال نهایی خودش را. همان عقل را میگوید دیگر، یعنی آخرین فعلیت، بالاترین فعلیت، بالاترین کمال، بالاترین مرتبه.
توسعه مراتب نفس به صور و مواد اعضا
خب. تا اینجا توجه کنید مرحوم آقاعلی مراتب نفس را ملاحظه کردند. البته بحثی هم از مواد آوردند، اشاره به صورت هم کردند. تمام الصور را اشاره کردند، گفتند بروید به سمت بالا تا برسید به صورة الصور. ماده را هم اشاره کردند. پس الان به اجمال فهماندند که مراتب نفس فقط قوای ادراکی نیست، فقط قوای تحریکی نیست. به اشاره فهماندند ولی بحثشان در مراتب نفس همان بود؛ قوای تحریکی و قوای ادراکی. این تصریحشان بود، ولی در ضمن غیر از این قوای ادراکی و تحریکی را هم از مراتب نفس قرار دادند. الان میخواهد تصریح کند که در مراتب نفس جلو برود و بیش از آن مقداری که ما فکر میکنیم مراتب نفسند، مراتب نفس درست کنند. ما فکر میکنیم همان قوای تحریکی و قوای ادراکی مراتب نفسند. ایشان میآید میرود در اعضای بدن، صورت اعضا را هم جزو مراتب نفس میگیرد. بعد قانع نمیشود، اکتفا نمیکند، ماده این اعضا را هم مراتب نفس میگیرد.
توجه کنید پس در این عبارتی که میخواهیم بخوانیم دو چیز دیگر دارد اضافه میکند به مراتب نفس؛ یکی صورت اعضا یعنی صور اعضا، یکی هم مواد اعضا. اینها را هم جزو مراتب نفس میکند. تا حالا ما وقتی مراتب نفس میگفتیم همان قوای ادراکی و تحریکی به نظرمان میرسید. دیگر نمیرفتیم سراغ صور اعضا تا چه برسد برویم سراغ مواد اعضا. ایشان این را هم اضافه میکند که صور اعضا و مواد اعضا اینها جزو مراتب نفسند.
[پرسش شاگرد]: دلیلم میآورند استاد؟
[پاسخ استاد]: بله بیان میکنم مطلب را. این من دارم بگویم برای چه داریم وارد این بحث میشویم. الان توجه کنید، من اگر بودم این کتاب را تصحیح میکردم، اول بحث امروز را سرخط مینوشتم: « كذلك التركيب بين مراتب النفس » را سرخط مینوشتم، این « بل فصل الخطاب » [4] را سرخط نمینوشتم، این را دنباله قرار میدادم. چون هنوز دنباله بحث است. ایشان میخواهد به مراتب نفس یک چیزهایی را اضافه کند و میخواهد ثابت کند که تمام این مراتب به ترکیب طبیعی بالذات مرکبند. و این خیلی برایش مهم است، برای رسیدن به مقصدش خیلی مهم است که نفس و بدن را چنان با هم مرتبط کند که بشوند واحدِ مرکب به ترکیب طبیعی بالذات. واحدشان کند، یعنی اصلاً نفس و بدن را میخواهد یکی کند. منتها یکی نه یکیِ یک چیز، یکی که بر اثر ترکیب به وجود میآید. و ترکیب هم طبیعی بالذات که خیلی ترکیب قویایست. ببینید این خیلی به نفع ایشان است چون میخواهد یک کاری کند که نفس با بدن مرتبط باشد و آثارش را در بدن بگذارد، که بعد از مفارقت این بدن آثار نفس را داشته باشد. برای منظور ایشان که معاد جسمانی را میخواهد ثابت کند همانطور که روز اول گفتم این خیلی مهم است. پس تمام سعیاش بر این است که این تمام مراتب را یکی کند یعنی مرکب کند به ترکیب... به یک مرکب کند. به این هم قناعت نمیکند، تمام نفس و بدن را با هر چه هست یکی میکند. یعنی یک مرکب میکند نه یک چیزها، یک مرکب. وقت این مرکب را هم مرکب طبیعی بالذات قرار میدهد که ارتباط اجزایش با هم خیلی قویست. اینها همه در آن مقصد اصلیشان نقش دارد.
[پرسش شاگرد]: آن وقت این با ترکیب اعضا که اعتباری بود تناقضی ایجاد نمیکند؟
[پاسخ استاد]: نه توضیح میدهد.
[پرسش شاگرد]: نه ترکیب اعضا اعتباری بود...
[پاسخ استاد]: الان ترکیب صور اعضاست با توجه به وجود نفس. آن وقتی که ترکیب اعضا میگفتیم اصلاً هیچی را نگاه نمیکردیم فقط خود اعضا را نگاه میکردیم. خود اعضا را نگاه میکردیم میدیدیم به هم ضمیمه شدند، اصلاً به نفس کار نداشتیم و ترکیبشان اعتباری میشد. حالا نفس را میآوریم در کار. یعنی نفس میآید نه عامل وحدت بشود بین اینها، بلکه اینها مراتب نفسند. یعنی گرههایی که من مثال زدم یک طناب ده گرهای مثال زدم، حالا طناب بیست گرهای درست میکند ایشان. گرهها را زیاد میکند. گرهها را زیاد میکند بازم طناب همان طناب است. طناب واحد است که مرکب از بیست گره شده. قبلاً به مثال قبلی که میگفتیم مرکب از ده گره بود. حالا مرکب از بیست گره شده چون صور اعضا هم اضافه شده، مواد اعضا هم اضافه شده.
شواهد و مثالهای تدبیر نفس در بدن
خب حالا چطوری از کجا ایشان استفاده میکند که آن صور اعضا هم جزو مراتب نفسند یا موادم جزو مراتب نفسند؟ این از کجا استفاده میکند؟ چندین مثال میزند. چندین مثال میزند که در این مثالها رابطه تام بین نفس و بدن برقرار میشود. و وقتی رابطه تام برقرار شد، صور اعضا را هم با نفس مرتبط میکند، مواد اعضا را هم مرتبط میکند چون رابطه رابطه تامه است.
خلاصه مطلبش هم این است که نفس بدن را تدبیر میکند و در بدن اثر میگذارد. البته عکسش را هم داریم که بدن در نفس اثر میگذارد. ولی بیشتر ایشان از همان تأثیر نفس در بدن دارد استفاده میکند. میفرماید که نفس بدن را تدبیر ذاتی میکند و تدبیر طبیعی. تدبیر ذاتی و طبیعی در مقابل تدبیر ارادیست. ما بدنمان را دو جور تدبیر میکنیم؛ یکی تدبیر ذاتی میکنیم یعنی دست خودمان نیست، هیچ اراده ما دخالت ندارد. میبینیم که نفس با قوه هاضمهای که دارد مشغول فعالیت است و بدن را دارد تدبیر میکند. بدن را رشد میدهد، سالم میکند، تغذیه میکند، آن جاهای تحلیلرفتهاش را ترمیم میکند. بالاخره رسیدگی میکند به بدن. این رسیدگی هم دست ما نیست. یعنی تدبیر تدبیر طبیعیست تدبیر ارادی نیست. تدبیر ذاتیست یعنی ذات نفس این کار را میکند، لازم نیست ما اراده کنیم تا این کار انجام بشود. این تدبیرهای ذاتی برای بدن برای نفس است. یک تدبیرهای ارادی هم دارد که نفس را تدبیر کند، مثلاً بدن را میبرد یک جایی که گرم است، نفس را تدبیر کند، بدن را تدبیر کند. نفس اراده میکند، من بلند میشوم میروم یک جایی گرم مینشینم. یا گرمم است بلند میشوم میروم یک جایی سرد مینشینم. الان نفس من دارد بدن را به این صورت تدبیر میکند منتها اینها تدبیر ارادیست. یعنی با اراده بلند شدم گرمم شد بلند میشوم میروم یک جایی خنک مینشینم. یا سردم شد میروم یک جایی گرم مینشینم. یا اینجا مثلاً زبر است میروم یک جایی نرم مینشینم و هکذا. اینها تدبیرهای ارادیست. بدن دارد اداره میشود، نفس دارد بدن را تدبیر میکند منتها تدبیر ارادی. الان به تدبیر ارادیاش فعلاً کاری نداریم، تدبیر ذاتی را میگوید. تدبیر ذاتی و طبیعی وجود دارد که نفس بدن را تدبیر میکند. این تدبیر نشان میدهد که بین نفس و بدن یک ارتباطی هست. از اینجا میخواهم به ارتباط اتحادی دست پیدا کنم. این تصرفات و تدبیرات نفس نشان میدهد که با بدن یک رابطهای دارد، در همه اعضای بدن هم دخالت میکند. لذا با تمام اعضا ارتباط دارد. با دست ارتباط دارد، با پا ارتباط دارد، با سر و تن ارتباط دارد. ارتباط با تمام اعضا دارد، لذا ما میخواهیم نفس را با اعضا مرتبط کنیم ببینیم میخواهیم نفس را با صور اعضا مرتبط کنیم و بعد هم با مواد اعضا. الان این مطلبی که من عرض کردم مقدمه است، با همین مقدمه شما متوجه میشوید که ما داریم به سمت متحد کردن نفس با اعضا میرویم و بعد هم متحد کردن نفس با مواد اعضا.
مثال دیگرم میزند. گاهی حالات نفسانی ما در بدن اثر میگذارد؛ خجالت میکشیم بدن سرخ میشود. میترسیم بدن زرد میشود. مثال بعدی؛ تخیل میکنیم یک مواد ترش روی زبان آب میافتد، دهن آب میافتد. الان نفس با تخیلش دارد در بدن تأثیر میگذارد. مثال بعدی میزند، من این مثالها را اجازه بدهید دانه دانه بگویم، یعنی پشت سر هم نگویم عبارتها را بخوانم.
[پرسش شاگرد]: احتلام مثلاً؟
[پاسخ استاد]: احتلام هم مثال میزند، بله. احتلام هم مثال میزند که تخیل باعث تحریک بدن میشود. مثال دیگرم میزند که دیگر گفته بودید بگذارید من همهاش را بگویم دیگر بعد از رو بخوانم. بله استاد. یک مثال دیگر میزند؛ در شب تاریک هیچ جای بدن را نمیبینیم، هیچ جای بدن را نمیبینیم، دست میبری آن قسمتی که میخارد میخارانی. نفس با اراده چنان احاطه به بدن دارد که لازم نیست بدن را ببیند، تشخیص میدهد که این دست باید کجا را بخاراند.
[پرسش شاگرد]: با چشم مگر مشخص نمیشود کجا میخارد؟
[پاسخ استاد]: بله؟
[پرسش شاگرد]: مگر در شب روشن؟
[پاسخ استاد]: نه، روشن نه. وقتی که مثلاً جایی از بدن میخارد، ما آن جای بدن را درست است با چشم خارجش را نمیبینیم ولی آن جای بدن را که میتوانیم ببینیم. با لامسه، با لامسه تشخیص میدهیم که این کجای بدن است که دارد میخارد. بعد با باصره هم میتوانیم آن جای بدن را ببینیم. ولی شب تاریک...
[پرسش شاگرد]: باصره هم هیچ نقشی ندارد؟
[پاسخ استاد]: چرا میتواند ببیند آن قسمت از بدن را.
[پرسش شاگرد]: نه منظور این است که در شب تاریک که باصره نگاهش نمیکند؟
[پاسخ استاد]: بله، الان منظور همین است که بیبصره...
[پرسش شاگرد]: کلاً میخواهد بگوید نفس...
[پاسخ استاد]: شماها عجیبید امروز، من... من را تأیید میکنید به صورت اشکال!
[پرسش شاگرد]: استاد ما میخواهیم بگوییم باصره نقش ندارد...
[پاسخ استاد]: تمام اشکالهایی که میکنید همه به نفع من درمیآید ولی اسمش را اشکال میگذارید.
[پرسش شاگرد]: خیلی ممنون استاد!
[پاسخ استاد]: ببینید لامسه ما محل خارش را یا محل درد را تشخیص میدهد. جایش را تعیین نمیکند ها، خارش را من حس میکنم یا درد را حس میکنم. جایش تعیین نمیشود. جایش را حالا هر قوهای تعیین میکند. با چشمم میتوانم آنجا را ببینم، با چشمم میتوانم ببینم، نه خارش را ببینم، جایی که میخارد، جایی که میسوزد. آن را میشود دید. اما نه من از لامسه استفاده میکنم نه از چشم استفاده میکنم. نفس اینقدر بر این بدن تسلط دارد و تمام زوایای بدن را میداند که به دست دستور میدهد که برو آنجا را بخارون.
[پرسش شاگرد]: استاد منظورتان این است که اگر چشم هم نمیگفتید مثال رسا بود؟ این آوردن چشم خیلی معنا ندارد چون چشم را کسی نمیگوید که با چشم این وسط میخارد...
[پاسخ استاد]: ایشان میگوید چشم، میگوید در شب تاریک. در شب تاریک که تشخیص نمیدهیم کجای بدن... تشخیص نمیدهیم آن جایی که میخارد، در عین حال میبینیم نفس دست ما را برد روی همانجا قرار داد.
[پرسش شاگرد]: حتی چشممان هم بسته باشد میفهمیم.
[پاسخ استاد]: چشممان هم بسته باشد میفهمیم، حتی در حالت خوابم... عرض میکنم اینها همه حرفم را تأیید است دیگر. ما هم همین را داریم میگوییم.
بررسی حرکت ذاتی نطفه و اشاره به جسمانیة الحدوث بودن نفس
مثال آخری که میزند، آخرین مثالی که میزند این است که نطفه به سمت کمال حرکت میکند. نطفه به سمت کمال حرکت میکند، حرکتش هم ذاتیست. این مثالش شاید یک خرده احتیاج به این داشته باشد که من توضیح بدهم. بگذارید بقیه مثالهایی که گفتم از رو بخوانم تا به این برسیم. «بَل فَصلُ الخِطابِ» میخواهد ترقی کند، میخواهد مراتب نفس را بیشتر کند، بله.
[پرسش شاگرد]: استاد یک چیزی نفهمیدم، الان بپرسم یا بعد از متن؟
[پاسخ استاد]: بعد... بعد... بعد از متن بپرسید که نفسم نرود. نمیدانم آخه چی... چی... چیزی که من نگفتم...
[پرسش شاگرد]: استاد بگذارید بحث را جلوتر ببریم اصلاً، من... من... بله.
[پاسخ استاد]: «بل فصل الخطاب لاتضاح الحق عند اولى الالباب، ان التدابير الذاتية الطبيعية التى للنفس فى البدن » دیگر توضیح دادم تدابیر ذاتی بدن و طبیعی را گفتم در مقابل تدابیر ارادی است. ذاتیه و طبیعی هر دو یکی است. یعنی نفس به لحاظ ذاتش نه با ارادهاش و به طور طبیعی نه با ارادهاش تأثیر میکند در بدن. این میشود تدبیر ذاتی و طبیعی نفس للبدن. « ان التدابير الذاتية الطبيعية التى للنفس فى البدن كالنمو و التغذية و غيرهما » که اینها اعمالیست که نفس در بدن بدون اراده انجام میدهد. این یک، یک مثال بود. ببینید من اول خبر «أَنَّ» را برایتان توضیح بدهم چون پشت سر هم این مثال میآید عطف بر عطف عطف گرفته میشود. شش تا خط، شش تا خط بشمرید از «أَنَّ التَّدابیرَ» بیایید پایین، خط ششم «یُعطِی الیَقینَ». « ان التدابير الذاتية وَ کَذا وَ کَذا يعطى اليقين باتحاد النفس مع صور الاعضاء.» نه نفس با قوای خودش متحد است، بلکه با صور اعضا متحد است. دارد ترقی میکند ها، این کلمه « بل فصل الخطاب » بَل برای ترقی است. ما تا حالا گفتیم که نفس با قوایش متحد است، حالا «بَل» که با توجه به این مثالهایی که میزنیم ثابت میشود که نفس با صور اعضا متحد است. « يعطى اليقين باتحاد النفس مع صور الاعضاء أَیضاً.» ایضاً یعنی همانطور که با قوا متحد است، با صور اعضا متحد است. کمکم میخواهد با اعضا متحدش کند. با صور متحدش میکند، با مواد متحدش میکند، طبعاً با اعضا متحد میشود.
[پرسش شاگرد]: استاد دیدار صدرا را هم که میبینیم این وسط، میبینیم که ملا صدرا تا کجا این قضیه را پیش میبرد؟ مثلاً قوا فقط صرفاً پیش میبرد؟ یا نه...
[پاسخ استاد]: بله، بحث خارجی است، الان به این بحث... من بحث داخل را میگویم فعلاً. بفرمایید استاد.
[پرسش شاگرد]: استاد ادامه بدهید بخوانیم استاد...
[پاسخ استاد]: « ان التدابير الذاتية الطبيعية التى للنفس فى البدن كالنمو و التغذية و غيرهما » این یک، یک مثال بود. مثال دوم: « و تغير حالات البَدَنِ» که سرخ میشود در وقت خجالت، زرد میشود در وقت ترس. « و تغير حالات البَدَنِ بسنوح » [یعنی به عروض]، « و تغير حالاته بسنوح الحالات النفسانيه » حالات نفسانی یعنی خجالت یا ترس، «فیها». ضمیر «فیها» را باید برگردانیم به بدن. ولی چون بدن مؤنث، مذکر است ما برایش میگردانیم به نفس. و نفس هم درست است. به عروض حالات نفسانیهای که در نفسند، اینها عارض میشوند بر بدن.
[پرسش شاگرد]: البته در نسخه دارد که بعضی نسخهها «فیها» را ندارند.
[پاسخ استاد]: آنهایی که «فیها» ندارند راحتند. حالا ما که «فیها» توی عبارتمان هست ناچاریم معنایش کنیم. اینطور میگوییم حالات نفسانیهای که در نفسند، چون نفسانیاند دیگر، حالات اگر نفسانیاند این حالات باید در نفس باشند. منتها این حالات نفسانیهای که در نفسند عارض بر بدن میشوند. اگر «فیها» نبود راحت بودیم ولی حالا که «فیها» هست دیگر بالاخره اینجور حلش میکنیم.
[پرسش شاگرد]: اگر «فیها» نبود میگفتیم چی؟ به بدن؟ حالات نفسانیته؟
[پاسخ استاد]: بله حالات نفسانیّه عارض میشود بر بدن. که راحت بود. اگر «فیها» نبود میگفتیم حالات نفسانیّه عارض میشود بر بدن. درست شد. « كحمرة الخجل و صفرة الوجل،» سرخی که از خجالت حاصل میشود، زردی که از ترس حاصل میشود.
مثال سوم.
[پرسش شاگرد]: استاد روی این توضیح پانویس دارد، گفته «هامش ج» که بر همان کلمات «نفس مع صور الاعضاء»...
[پاسخ استاد]: خب حالا آن پانویسها را فعلاً کار نداشته باش پانویس را رها کن. ما الان توی همین متن ماندیم. بله. متن. « و ظهور الرطوبة فى جرم اللسان بتخيل شى حامض.» رطوبت در جرم لسان حاصل میشود اگر شیء ترشی را تخیل کنید. تخیل شیء حامض کار نفس است، تأثیرش در بدن است. تأثیرش در بدن است یعنی رطوبت را در زبان تولید میکند.
مثال چهارم: « و احاطتها به بحيث توصّل يدها » نفس دستش را (یعنی دستی که در اختیار دارد، نه که نفس دست داشته باشد؛ منظور از دست نه که دست نفس، یعنی دستی که در اختیار نفس است، چون نفس است که با قوه محرکهای که در دست هست دست را به سمت اینور آنور حرکت میدهد.)
[پرسش شاگرد]: تُوصِلُ باید باشد یا تَوَصَّلُ؟
[پاسخ استاد]: «تُوصِلُ» خوب است، «تَوَصَّلُ» خوب است. «احاطه دارد نفس به بدن به طوری که میرساند یدش را به هر موضعی از بدن که فیه باىّ موضع منه فيه الم او حكة فى الليل المظلم، (منه برمیگردد به بدن، فیه برمیگردد به موضع) به هر موضعی از بدن که در آن موضع الم باشد یا خارش باشد دستش را به آن موضع میرساند فِی اللَّیلِ المُظلِمِ.» این احاطه به بدن داشتن به خاطر کاشف از آن اتحادیست که با بدن دارد.
[پرسش شاگرد]: حِکَّة؟
[پاسخ استاد]: بله، حِکَّة یعنی خارش.
« و حدوث الاحتلام » مثال پنجم است. « و حدوث الاحتلام من الصور الخياليه فى النوم،» صور خیالیه که در نوم حاصل میشوند اینها مال نفسند، اثر میگذارند در بدن، بدن را تحریک میکنند و احتلام حاصل میشود.
مثال پنجم...
[پرسش شاگرد]: ششم!
[پاسخ استاد]: مثال ششم: « و الحركة الذاتية التى للنطفة استكمالا » این آخرین مثالیست که عرض کردم یک خرده توضیح میخواهد.
[پرسش شاگرد]: استاد اینها هم عطف به نمووه دیگر درست است؟ بله: «کَالحَرَکَةِ...»
[پاسخ استاد]: اینها همه عطف بر آن تدابیر ذاتیه است. « ان التدابير الذاتية الطبيعية التى للنفس مثل فلان و فلان و تغیر حالاتیه و ظهور الرطوبة و احاطتها و الحرکة الذاتیه.»
[پرسش شاگرد]: الحَرَکَةُ؟
[پاسخ استاد]: الحَرَکَةِ.
[پرسش شاگرد]: کَالحَرَکَةِ ذاتیه نمیشود؟ مثال است دیگر؟
[پاسخ استاد]: نه نه عطف بر نمو نگیرید، عطف بر تدابیر بگیرید.
[پرسش شاگرد]: بله بله.
[پاسخ استاد]: «بَل الحركة الذاتية » عطف بر تدابیر بگیرید نه عطف بر نمو. بله. اگر عطف بر نمو بگیرید معنایش این است تدابیر ذاتیه یکی از تدابیر ذاتیه ترسیدن است. این که تدابیر نیست که! عطف بر... عطف بگیرید در همان اسم «أَنَّ». و «یُعطی» هم که بعداً میآید خبر بگیرید.
اما خب این مثال اخیر. مثال اخیر اینطور است: نطفه حرکت میکند، حرکت ذاتی. حرکت ذاتی در مقابل ارادیست. نه حرکت ذاتی یعنی خود به خود حرکت میکند کسی او را حرکت نمیدهد، منظور از ذاتی این نیست. نفس او را حرکت میدهد. اینطور نیست که خود به خود خود به خود حرکت کند. منظور از حرکت ذاتی حرکت بیفاعل نیست، بیعامل نیست، بلکه منظور از حرکت ذاتی در مقابل ارادیست، یعنی حرکتی که ارادی نیست، ولو عامل دارد، عاملش نفس است. این نطفه میبینید حرکت استکمالی میکند تا اینکه صاحب نفس بشود. و این حرکت به صورت متصل دارد انجام میشود، هیچ وقفهای ندارد. یعنی این نطفه دارد به سمت کمال حرکت میکند تا صاحب نفس بشود. حالا محرکش کیست؟ بحث دارند. محرکش نفس مولود؟ بهمنیار به ابنسینا میگوید که دلیل بیار، برهان بیار، برهان بیار بر اینکه نفس مولود بدن مولود را حرکت میدهد به سمت کمال. ابنسینا میگوید که: «کَیفَ اُبَرهِنُ عَلی ما لَیسَ» چطوری برهان بیاورم بر چیزی که نیست؟ نفس مولود که هنوز افاضه نشده، چطوری این نطفه را حرکت میدهد به سمت کمال؟ تو میگویی برهان بیار بر اینکه نفس مولود حرکت میدهد نطفه را به سمت کمال، این چیزی است که در خارج نیست، من «کَیفَ اُبَرهِنُ عَلی ما لَیسَ، لیس تام است.» چگونه برهان بیاورم بر چیزی که وجود ندارد؟ بعد میگوید که نفس ابوین است که... یا نفس ام است که این نطفه را به سمت کمال حرکت میدهد.
[پرسش شاگرد]: ابن سینا میگوید؟
[پاسخ استاد]: ابن سینا میگوید. بله. این مسئله خیلی اختلافی است، توی نمط سه اشارات ملاحظه کنید اینها همه آنجا آمده. صدرا هم باز فخر رازی توضیح میدهد، صدرا اشکال میکند، خیلی مسئله مشکلی است این مسئله. فلاسفه از عهدهاش به زحمت میتوانند بربیایند، که چه اتفاقی میافتد. حالا در هر صورت ایشان تعیین نمیکند عامل چیست. یعنی مرحوم آقا علی خیلی راحت از این مسئله رد میشود.
[پرسش شاگرد]: شما فرمودید عاملش نفس است دیگر!
[پاسخ استاد]: عاملش نفس است، کدام نفس است معلوم نیست. هیچ مشخص نمیکند که کدام نفس است. رد میشود میرود و این کار خوبی است، وارد اختلاف نمیشود. مثل من نیست که وارد اختلاف بشود! بله ایشان میگوید که بالاخره نفسی این نطفه را به سمت کمال حرکت ذاتی میدهد بدون وقفه، بلکه متصلاً. و این هم یک نوع تدبیر نفس است نسبت به نطفه. که این هم مثال دیگریست برای ارتباط نفس با بدن. منتها ظاهراً عبارتش را باید برگردانیم که نفس مولود را میگوید.
[پرسش شاگرد]: استاد آن وقت متصل باز شاخه میگیرد نه تدریجی...
[پاسخ استاد]: نفس مولود که بعد از افاضهاش دارد فعالیت میکند. چون ایشان میخواهد نفس را با بدن خودش متحد کند. نفس مادر به بدن خودش است، به بدن نطفه که کاری ندارد.
[پرسش شاگرد]: نطفه هم جزو بدنش است دیگر فعلاً!
[پاسخ استاد]: الان بله، الان جزو بدنش است. بعد آن وقت میخواهد واگذار کند به نفس مولود. به قول صدرا میگوید که این کارهای طبیعی واگذارکردنی نیست، وکالتبردار نیست که این نفس بدهد به آن نفس. صدرا اصلاً یک جور دیگر توضیح میدهد مطلب را. من میترسم وارد بحث بشوم وارد این جور مباحث.
[پرسش شاگرد]: وارد نشوید!
[پاسخ استاد]: بله اگر وارد بشوم دیگر خارجشدنش سخت است. بله وگرنه صدرا چیکار میکند...
[پرسش شاگرد]: حالا استاد اگر بگویید وارد میشویم... استاد این بحث جسمانیة الحدوث بودن نفس است دیگر؟
[پاسخ استاد]: بله خیلی مهم...
[پرسش شاگرد]: خیلی مهم است استاد!
[پاسخ استاد]: خیلی بحث...
[پرسش شاگرد]: خیلی با دنیا آمدین تمام شد رفت، از این بعدش فلان...
[پاسخ استاد]: بله.
[پرسش شاگرد]: استاد اگر میشد آقا علی را هم از خود صدرا تدبیر کرد یا...
[پاسخ استاد]: اگر بگویید نه بگذارید حرف جدی را پیش ببرم. «بَل الحَرَکَةُ الذّاتیَّةُ» صدرا معتقد است که نفس مولود این کار را انجام میدهد.
[پرسش شاگرد]: کی؟
[پاسخ استاد]: از همان اول.
[پرسش شاگرد]: یعنی چی؟
[پاسخ استاد]: خود مرحوم آقاعلی هم ظاهر عبارتش همین است.
[پرسش شاگرد]: یعنی از همان لحظه که این مواد به وجود میآیند نفس هم به وجود میآیند؟
[پاسخ استاد]: بله، عرض کردم میخواهم واردش نشوم حالا اگر خواستید وارد بشوم بگذارید من اقلاً به خبر «أَنَّ» برسم که دیگر وسط مطلب نمانم. نفس مولود این کار را میکند و بعد بدن، همین نطفه بدن خودش میشود. نفس و بدنِ یک انسان با هم ارتباط و اتحاد دارند، ما این را داریم میگوییم. پس باید نفس مولود در این نطفه اثر کند، تأثیر بگذارد، تدبیر کند تا ما بفهمیم که با این نطفه یا به اعضای این نطفه متحد است. « و الحركة الذاتية التى للنطفة استكمالا » (استکمالاً قید حرکت است، یعنی حرکت استکمالیِ ذاتی که برای نطفه هست) « الى ان تصير نفسا.» « حركة واحدة متصلة بلا تخلل سكون.» حرکت میدهد این نطفه را یک نوع حرکتی که واحد است و متصل، سکونی درش نیست. « الى ان تصير نفسا.» شاید به نظرتان بیاید که خلاف آن چیزیست که من از خارج گفتم.
[پرسش شاگرد]: نطفه تبدیل به نفس میشود؟ یک جوری دیگر میشود... مجرد میشود؟
[پاسخ استاد]: ما داریم قبل از مثلاً صورت دیگر، صورت هنوز به حالت نفسیتش نرسیده دیگر، صیرورت الی درجات مختلف از صورت نطفه «إِلی أَن تَصیرَ نَفساً.» تصیر، تا نفس بشود. صدرا معتقد است اول که افاضه میشود نفس نیست، صورت است، صورت جسمانیه است، بعداً نفس میشود. ایشان هم همین را دارد میگوید. آن نفسی که اول افاضه میشود اینقدر ضعیف است که بهش دیگر نفس نمیگوییم، اصطلاحاً بهش صورت گفته میشود. بعداً که دارد این نطفه حرکت میکند، نطفه دارد حرکت میکند به سمت کمال، نطفه به تنهایی که نمیتواند حرکت کند، نطفه با صورتش دارد حرکت میکند. هر دو با هم حرکت میکنند منتها حرکت صورت قویتر، حرکت نطفه ضعیفتر. حرکت نطفهام به کمک صورت است. این صورته دارد حرکت میکند تا این صورت نفس بشود. پس منافاتی ندارد که از اول این نفس مولود مشغول حرکتدادن به نطفه است تا این نفس مولود... تا این صورت مولوده بشود نفس.
[پرسش شاگرد]: پس فاعل تأثیر... تأثیر میشود چی؟
[پاسخ استاد]: تأثیر خود نطفه، منتها نطفه به صورتها.
[پرسش شاگرد]: صورت نطفه؟
[پاسخ استاد]: صورت نطفه، نطفه به صورتها بشود نفس. خب من قبل از اینکه «یُعطی» را بخوانم این مطلب را باید بیشتر توضیح بدهم. ببینید صدرا اینطور معتقد است، بعدیها هم حرف صدرا را باطل نکردند.
[پرسش شاگرد]: کیها؟
[پاسخ استاد]: بعدیها، بعدیها یعنی مثل آقا علی اینها حرف صدرا را باطل نکردند. اعتقاد صدرا این است که از عقل فعال به قول مشاء، از ربالنوع انسان به قول صدرا، نفس تنزل میکند. یعنی ما همه در وجود ربالنوعمان موجودیم، یعنی در علم او موجودیم. ولی چون علم او از صنف علم عقلیست، پس ما همه در عقل فعال یا در ربالنوع به وجود عقلی موجودیم. قبل از آن هم در خداوند، چون خداوند هم به ما از ازل علم دارد. البته منظور از قبل، قبل رتبیست نه قبل زمانی. چون ربالنوع و عقل فعال اینها را ما ازلی بر غیر میدانیم. بنابراین دیگر قبل زمانی برای آنها نیست. اگر میگوییم قبل از آنها یعنی قبل رتبی. عقل فعال یا ربالنوع انسان اراده میکند که نفسی را تنزل بدهد برای موجودی که میخواهد ساخته بشود. این نفس از مرتبه عقلی تنزل میدهد، تنزل میدهد میآید پایین تا میرسد به مرتبه نفسی. در عالم مثال که میآید میشود نفس. هر موجودی در عالمی که میآید مناسب همان عالم میشود. ما در ربالنوع که هستیم چون ربالنوع در عالم عقل است، ما وجود عقلی داریم. ما را که تنزل میدهد میآییم در عالم مثال، عالم مثال عالم نفس است، آنجا وجود نفسی پیدا میکنیم. از آنجا ما را باز تنزل میدهد، تنزل پیدا میکنیم تا میآییم در این عالم ماده. وقتی به عالم ماده رسیدیم در حد یک صورتیام. صورتی که از شدت ضعف باید حلول کند در ماده. یعنی صورت معدنی؛ صورت معدنیست که حلول میکند. ما فقط تواناییمان در همین حد است که صورت معدنی باشیم و مرکب را از تفرق حفظ کنیم. مرکب چیست؟ مرکب نطفه مرد و زن است که در رحم جمع شده. در همان لحظه صورت افاضه شده. شایدم قبلش. ولی فعلاً صورت ترکیبی میخواهد بیاید، صورت قبلی از ترکیب الان میآید. از اولی که این دو تا نطفه در رحم ممزوج میشوند، صورت که میخواهد بعداً نفس بشود افاضه میشود. صورت معدنی که حالت معدنی دارد یعنی فقط کار صورت معدنی را میکند، صورت معدنی یک کار بیشتر نمیکند و آن حفظالمرکب عن التفرق است.
[پرسش شاگرد]: بعد میشود نباتی؟
[پاسخ استاد]: بعد میشود نباتی، بعداً میشود حیوانی، بعداً انسانی. میرود به سمت نفس شدن. پس این نطفه از همان اول صاحب صورت میشود، صورتی که میتواند بعداً نفس انسانی بشود. پس ملاحظه میکنید که این صورت، این صورت ذاتاً نطفه را به سمت کمال حرکت میدهد تا نطفه به این صورت بشود نفس. یعنی خودش هم حرکت میکند دیگر، خودش هم حرکت میکند به حرکت جوهری. نطفه رم با خودش حرکت میدهد. یعنی دستهجمعی با هم دارند حرکت میکنند به سمت کمال تا این صورت بشود نفس. ایشان جدا نمیکند صورت و ماده را، فقط میگوید نطفه. نطفه ماده و صورت با همهست. میگوید این نطفه دارد حرکت میکند حتماً به توسط صورت حرکت میکند. و آن نفسی که درش هست دارد ماده را حرکت میدهد، نطفه را حرکت میدهد به سمت کمال تا نفس بشود و بعد از اینکه نفس شد اول نفس نباتی بشود بعد هم حیوانی، تا برود به سمت انسانی و تجرد. این یک اشاره مختصری بود به جسمانیة الحدوث بودن نفس.
[پرسش شاگرد]: دلیلم دارند برای این حرفها؟ یا فقط نظریات بقیه مختلف است؟
[پاسخ استاد]: بله بحثشان را باید در جای خودش بحث بشود، بله. بیدلیل که حرف نمیزنند.
[پرسش شاگرد]: در اشارات هم فکر میکنم آن اوایل بحث شده باشد؟
[پاسخ استاد]: در اشارات مباحث مطرح شده ولی در اشارات حرکت جوهری نیست. اگرچه خیلی خواجه نزدیک شده به حرکت جوهری، ولی حرکت جوهری را مطرح نمیکند. آنجا یک نوع کون و فساد خیلی خفیفی است. حالا مراجعه کنید عبارتها، عبارتها بعد از اینکه حرف صدرا به دست میآید حس میکنیم که دارد به حرکت جوهری اشاره میکند. در حالی که اینطور نیست. احتمال قوی داده میشود که صدرا از همینجور عبارتها حرکت جوهری را بیرون کشیده. یعنی خود عبارتها مؤهم حرکت جوهری هست. ولی آنها معتقد به حرکت جوهری نیستند.
[پرسش شاگرد]: آقا استاد حرکت جوهری که از مقدمات جسمانیة الحدوث بودن است، یعنی به عنوان یک چیز مقدماتی اخذ میشود برای اثبات...
[پاسخ استاد]: نه، حرکت جوهری یکی از مقدمات روحانیة البقاء بودن است.
[پرسش شاگرد]: آهان برای روحانیة البقاء...
[پاسخ استاد]: نه جسمانیة الحدوث بودن. در روحانیة البقاء حرکت جوهری دخالت میکند. حالا اینها بحثهای خارجی است.
بحث و بررسی پیرامون دلالت شواهد بر اتحاد نفس و بدن
[پرسش شاگرد]: اینجا هم فقط مثال زده دلیل نیاورده که...
[پاسخ استاد]: نه اینجا که بحثش را ما نداریم که بخواهیم دلیل بگیریم. من دارم توضیح میدهم عبارت را که مطلب روشن بشود، وگرنه نمیخواهم اثبات کنم. ایشان میگوید این اتفاقاتی که میافتد یعطی...
[پرسش شاگرد]: شواهد است دیگر؟
[پاسخ استاد]: اینها همه اینها همه حالا یا قرائنیاند یا شواهدیاند یا دلیلند بر اینکه نفس با بدن متحد است. اگر اتحاد نبود اینهمه کار انجام نمیداد. تقریباً دلیل میشود دیگر.
[پرسش شاگرد]: دلیل که نیست، مثال است. صد تا هم مثال بودن باز دلیل نمیشود، میشود مثال.
[پاسخ استاد]: خب این مثالها یعنی چی؟
[پرسش شاگرد]: مثال یعنی... مثال دیگر مثلاً چند تا شواهد را ما میتوانیم نگاه کنیم ببینیم نفس روی بدن اثر گذاشته.
[پاسخ استاد]: اثر گذاشته در حالی که گسیخته بود، آن به جای خودش، نفس به جای خودش بدن به جای خودش، اینها چطور اثر گذاشتند، مگر میشود؟ این مثالها نشان میدهد که اینها با هم اتحاد دارند.
[پرسش شاگرد]: اتحاد دارند یا رابطه دارند؟
[پاسخ استاد]: این مثال مثال مثال میزند، یعنی... یعنی حکایت میکند از یک امری که دارد واقع میشود.
[پرسش شاگرد]: خب میتواند نشانه رابطه باشد نه اتحاد.
[پرسش شاگرد]: تأثیر گذارست دیگر یا رابطه اینها...
[پاسخ استاد]: رابطه را انسان با خیلیهای دیگر دارد، چرا اینهمه اثر دقیق نمیگذارد؟
[پرسش شاگرد]: نه استاد شما فرض کنید یک وقت به تبلت نگاه میکنید تبلت میترسم، یا نگاه میکنید تبلت خوشحالم، وارد یک محیطی میشود یک برکاتی آنجا... از آن محیط میرود و برکت را با خودش میبرد. همین مثالهاست دیگر...
[پاسخ استاد]: بله، همه مثالها به نفع ماست. من عرض کردم شما امروز با هم تبانی کردید که به نفع من حرف بزنید!
[پرسش شاگرد]: نشاندهنده اتحاد است استاد؟ یا رابطهست استاد؟
[پاسخ استاد]: ببینید چه گفتی؛ با چشمش طرف را میترساند. درست؟
[پرسش شاگرد]: با چشم میترساند؟
[پاسخ استاد]: بگذارید من حرفم را بزنم، بگذارید حرفم را بزنم. با چشمش ترسانده آن طرف. چشم این ترسانده یا صورت خیالی از این توی آن انسانی که ترسیده به وجود آمده، او از صورت خیالی ترسیده. بدون شک چشم من آن را نترسانده. این چشم من باعث شده که یک صورت خیالی در او به وجود بیاید، آن صورت خیالی هم در او تأثیر بگذارد. یعنی بازم متحد است. بازم اتحاد است. چشم من آن را نترسانده. یا فرض کنید من حرفی میزنم، او میخندد. حرف من او را خنداند یا تصور حرف من او را خنداند؟
[پرسش شاگرد]: تصور.
[پاسخ استاد]: حرف من را تصور کرد، فهمید، خندید.
[پرسش شاگرد]: خب این تصور که در خود شخص اثر و روی جسمش اثر گذاشت، این باعث میشود اثبات و رابطه بین نفس و بدن است...
[پاسخ استاد]: نه، صوت گوشش شنید صدای من را، حرفای من را شنید. بعد وقتی دارد میخندد آن تصوری که از حرف من دارد او را میخنداند. درست است؟ این شبیه همین مثالهای اینجایی است که نوشته شده. درست شد؟ خب اینها همه مثالها حکایت از این میکنند که نفس با بدن ارتباطی دارند، رابطهای دارند. عرض کردم اتحاد نه ارتباط، اتحاد است دیگر، من هم همین را میخواهم بگویم.
[پرسش شاگرد]: استاد ارتباط هست نه اتحاد استاد!
[پاسخ استاد]: بله. یک جور دیگریست.
[پرسش شاگرد]: استاد اگر مثلاً فرض بین اینها ترکیب طبیعی بالذات نباشد من ترشی را که تصور میکنم دیگر نباید دهنم آب بیفتد...
[پاسخ استاد]: منم همین را میگویم، همین است سؤال منم.
[پرسش شاگرد]: به همین راحتی استاد!
[پاسخ استاد]: اگر ارتباط نباشد...
[پرسش شاگرد]: بالعرض!
[پاسخ استاد]: اگر ارتباط نباشد، وقت من اگر ترشی را تصور کنم نباید دهنم آب بیفتد. اگر اتحاد بین نفس و بدن نباشد، که شما میفرمایید چطور با تصور ترشی دهان رطوبت پیدا میکند، اگر اتحاد نباشد.
[پرسش شاگرد]: اتحاد طبیعی بالذات است دیگر، بله، چهار تا دلیل...
[پاسخ استاد]: اتحاد بین نفس و بدن نباشد، که شما میفرمایید چطور با تصور ترشی رطوبت زبان پیدا میکند، اگر اتحاد نباشد.
[پرسش شاگرد]: اتحاد طبیعی بالذات است دیگر همین...
[پاسخ استاد]: خب بله دیگر! اتحاد بالذات یعنی چی؟ اتحاد همان است دیگر.
[پرسش شاگرد]: طبیعی بالعرض هم میشود استاد؟
[پاسخ استاد]: منظور از اتحاد فعلاً همین است. باید اتحاد بالاخره بینشان باشد. ولی اگر اتحاد نباشد، دو شیء جدا باشند، چطور این شیء میتواند آن را تدبیر کند؟
[پرسش شاگرد]: استاد میتواند به یک واسطه دیگری باشند فرض.
[پاسخ استاد]: واسطه دیگر متحد میشود. هر چی. واسطه دیگر را پیدا کنید. غیر نفس و بدن چی دارید؟ شما میگویید یک چیزی دیگر دارد تأثیر میکند. خب این را باید پیدایش کنید.
[پرسش شاگرد]: همانطور که ربالنوع را پیدا کردیم و یک چیزی ساختیم که همه بهش تعجب کردن اینجا یک چیز دیگر...
[پرسش شاگرد]: استاد نه، این ادعا یک جورایی مثلاً صرفاً در حد ادعا میماند منتها شما نهایتاً میگویید که خب چیز دیگری قابل تصور نیست، این ارتباطی که بین اینهاست میشود مثلاً طبیعی بالذات.
[پاسخ استاد]: آقا این اتفاقات میافتد و بنا به خود این جوری تدبیر کرده. حالا شما یک فرض دیگر بدهید. حرف آخر نیست که با فرضیهتان تدبیر شد.
[پرسش شاگرد]: یعنی برهانی نیست این حرف، درست است؟
[پاسخ استاد]: نه، برهانی نیست، تبیین تبیین است، بهترین تبیین الان این است. برهان... دلیل نیست.
[پرسش شاگرد]: همین، فقط میخواهیم بگوییم آقا دلیل نیست، نهایتاً میتوانیم بگوییم آقا یک ادعایی هست با یک شواهد...
[پاسخ استاد]: یعنی یک ادعای باطل یا یک ادعای که صحیح است؟
[پرسش شاگرد]: نمیدانم!
[پاسخ استاد]: دلیل نیاوردند. یعنی این به این قوت دلیل نیست برای شما؟
[پرسش شاگرد]: نه همهاش مثال است استاد.
[پاسخ استاد]: مثالها دلیل نمیشوند، مثال یعنی چی؟ شما...
[پرسش شاگرد]: استاد این قرینه یک شاهدهای ناقصی...
[پاسخ استاد]: مثال یعنی چی؟ مثال یعنی حکایت از یک واقعیتی که دارد اتفاق میافتد. و ما به آن واقعیت داریم استدلال میکنیم. مثال در اینجا یعنی آن واقعیتی که دارد اتفاق میافتد. شما به واقعیت دارید استدلال میکنید.
[پرسش شاگرد]: استاد یک مثال سادهام من بزنم استاد، ببینید مثلاً در موارد نرمافزارهای کامپیوتری و این وسایلی که آمدند من اینجا اراده میکنم که این چیز مثلاً این ربات مثلاً دستش را ببرد بالا و آن میبرد بالا. ایشان میگوید که آقا من یک طرف بدنم میخارد این را میخارانم مثلاً خب؟ آن ربات به من مثلاً میآید میگوید آقا مثلاً من هر چیزی را دیدم من بهش میگویم خب بردار، این برش میدارد. اینکه من با آن ربات ارتباط دارم اینجا درست است، ولی آیا رابطهمان ترکیب طبیعی بالذات است؟ نه نیست. یک ارتباطی بین ماست من آن اشراف دارم به آن ربات درست است؟ آن اشراف لزوماً اتحاد ما با آن را نمیرساند. دقیقاً. ممکن است اتحاد هم باشد، ولی لزوماً اینطور نیست. این مثالهایی که زدید قابل مناقشه است.
[پرسش شاگرد]: استاد شما فرمودید مثال، یک طرف من و بدن...
[پاسخ استاد]: یکی اشکال میکند دوباره یکی دیگر پشتش نگوید. من گم میکنم مطلب را. بگذارید من جواب این اشکال را بدهم. فقط تأکید نکنید. ما یک ساعت و نیم میخوانیم سه خط چهار خط. و سه چهار خط هم مطلب مشکل نیستها، همهاش به بحث میگذرد. این به ضرر خود شماست. مثلاً یک نفر اشکال را کرد دیگر یکی دیگر تأییدش نکند. بگذارید من به آن اشکال جواب بدهم دیگر. بله.
شما فرمودید که ممکن است یک رباتی از من دستور بگیرد و کاری را اجرا کند، در حالی که با من ترکیب اتحادی ندارد و من هم با آن ترکیب اتحادی ندارم. پس صرف اجراکردن یک دستور دلیل اتحاد نمیشود. این فرمایش شماست. اما توجه کنید که ما با نفسمان به بدنمان که دستور میدهد کاری را انجام بدهد، احتیاج به تنظیم چیزی ندارد، مثل آن ربات نیست. بلکه خود به خود این کار انجام میشود. اگر بینشان رابطه ربات بود باید بهش دستور میدادیم. یعنی یک برنامهای باید به نفس میدادیم طبق آن برنامه عمل کند. این برنامه را البته خدایی که مسخّر نفس است بهش نفس داده. آن فاعلیّ به تسخیر برای نفس است، نفس را اینجوری آفریده. ولی نفس الان با این آفرینشش چیکار دارد میکند؟ بدون اینکه کسی راهنماییاش کند، نه راهنمایی الهی را دارمها، اونو کاری ندارم، بدون اینکه کسی بهش دستور بدهد کارش را دارد انجام میدهد. این چه رابطهای با بدن دارد که دارد انجام میدهد؟ همان اتحاد است در واقع دستورشهست.
[پرسش شاگرد]: نه دیگر این را نمیشود نتیجه گرفت. استاد قطعاً اشراف دارد، ولی اتحاد هنوز در علامت تعجب است. قطعاً اشراف دارد که این کار را انجام میدهد این درست است. چون اگر اشرافی نباشد که خب تبعیت نمیشود...
[پاسخ استاد]: چطوری اشراف پیدا کرده؟ ببینید نفس با بدن چطوری اشراف پیدا کرده؟ اشراف بالاخره یک سبب میخواهد، چی شده که اشراف... ما هم همین را میگوییم، ما هم قائلیم که نفس اشرافِ بر بدن دارد، ولی اشراف از کجا آمده؟ دو چیز جدای از هم که نمیتوانند بر هم اشراف داشته باشند. دو چیز مرتبطی که هر دو ضمیمه هم باشند نمیتوانند بر هم اشراف داشته باشند.
[پرسش شاگرد]: استاد اشراف دارم ببینید من با استاد دارم، من اشراف دارم میبینم همهجاشان را، من متحدم؟
[پاسخ استاد]: اشراف بر میز دارید یا اشراف بر صورت مبصره میز دارید؟
[پرسش شاگرد]: بر خود میز دارم.
[پاسخ استاد]: با صورت مبصره میز متحد است، آن را دارین میبینید.
[پرسش شاگرد]: نه استاد این برمیگردیم به مسئله...
[پاسخ استاد]: شما میگویید اشراف به میز دارم، شما هرگز اشراف بر میز ندارید.
[پرسش شاگرد]: اشراف بر چی دارم؟
[پاسخ استاد]: اشراف بر صورت مبصره میز دارید که پیش خودتان است. مگر نمیگویید مدرک بالذات آن صورت است؟ این مدرک بالعرض است این را که ادراک نمیکنید! مدرک بالذات با شما متحد است، اشراف حتماً این اقتضا را دارد که شما باید چیزی که باهاش یک نوع اتحاد دارید اشراف پیدا کنید. یا باید قیّومش باشید. شما قیّوم آن صورتیت. آن صورت به شما قوام دارد لذا شما اشراف دارید. خدام قیّوم ماست به ما اشراف دارد.
[پرسش شاگرد]: استاد اگر نمیخواهیم بگوییم آنجور اتحاد، قیّومیت کافیست.
[پاسخ استاد]: و قیّومیت در یک جا به صورت اتحاد درمیآید. در یک جا به صورت علت و معلول درمیآید. قیّومیت لازم است، قیّومیت نباشد این تصرفات نمیشود. منتها خدا قیّوم ماست از باب اینکه علت ماست، ما ثابت میکنیم نفسم قیّوم بدن است از باب اینکه علت است، ما علت و معلول اینجا میآوریم هنوز نرسیدیم به بحثش، اینم میرسیم. پس نمیتوانید شما ارتباط را یک ارتباط معمولی بگویید، اگر ارتباط معمولی باشد تأثیر و تأثر درست نمیشود. حتماً باید ارتباط به نحو اتحاد باشد. شما اسمش را بگذارید اشراف، ما آن اشراف را میگوییم به عبارت اخری اتحاد. چون تا اتحاد نباشد، تا آن رابطه قیّومیت نباشد که خودش در یک جا به صورت اتحاد درمیآید، این تأثیر و تأثر حاصل نمیشود. روشن است؟ یک مقدار هم بیشتر فکر کنید انشاءالله حل میشود.
[پرسش شاگرد]: استاد من یاد این مَثله افتادم، بنده خدا ادعا کرد همه اعداد اول هستند. گفت چطور؟ گفت نگاه کن مثلاً ۲ را نگاه میکنیم، اول است. ۳ را نگاه میکنیم اول است. خب مثال ۵، یک مثال دیگر ۷. خب اِ... یک مثال دیگر ۱۱. یک مثال دیگر ۱۳. یک مثال دیگر ۱۷. خب بعد تا ۱۹ رفت تا ۲۳ رفت، گفت دیدی من کلی مثال آوردم، همه اعداد اولند! حالا اینم همینجوری است مثال یک مثال دو مثال سه مثال ششم... آخه این که نشد دلیل استاد. از این طرف آقاعلی یک قیدی دارد که مثالها که عدد دو را جمع کرد خیلی در استحضار بود. آخه ببینید ما مثالهایی داریم که بدن روی نفس اثر میگذارد، اونو پس چی میگویید؟ مثالی که بدن روی نفس اثر میگذارد چیست؟ مثل اینکه من مریضم... بدن مریضی شما یک فرضی را داری... منم بیحال میشوم. به لحاظ... شما وقتی یک فرضی را مطرح میکنید دنبال قرینه میگردید برایش، خب؟ که چیکار بکنید آن فرضیه شما را تأیید بکند. این کار تحقیق علمی هم همین است. آقاعلی حکیم این فرضیه را داده، حالا میگوید من این شواهد را میآورم، این شواهد، این قرائن فرضیه من را تأیید میکند. مثال یعنی چی؟ مثال همان قرینهست دیگر. شما میگویید قرینه... این شواهد که مثال نمیزنند. با مثال که نمیشود... چرا میشود؟ قرینهست، شاهد است استاد، چرا نمیشود؟ شاهد میشود، بله شاهد میشود نه دلیل.
[پاسخ استاد]: اجازه بدهید بخوانم. من توضیح دادم که مثال یعنی چی، باز دوباره دارید این را تکرار میکنید. مثال...
[پرسش شاگرد]: استاد تعیین فرمودید اشراف، بعد گفتید حالا این اشراف به چه نحوی، این اینجای نکته به نظرم مثلاً یک خرده راهگشا بود. اینکه این اشراف به چه نحوی باشد؟ مثلاً به نحو علت و معلول است که خب نیست ظاهراً درست است؟
[پاسخ استاد]: هست، بله علت و معلول است، آخه بین علت و معلول هم اتحاد برقرار است، اتحاد طبیعی بالذات برقرار است همیشه؟
[پرسش شاگرد]: نه اشراف را شما میگویید...
[پاسخ استاد]: نه همین است، تفاهمی که با... اتحاد یک مسئله دیگر است. من میگویم آنجا که اشراف هست، آنجا که اتحاد هست اشراف هم هست. شما بحث را بردید روی اشراف، وقت من در آنجا گفتم، در اینجا علت و معلول است، بدن علت اعدادیست برای نفس، نفس علت ایجابیست برای بدن، که این را بعداً میخوانیم که همین عبارت است. من عرض میکنم به شما میگویم بگذارید من مطلب را تمام کنم برای همین است، خیلی از مطالب هنوز نیامده که من اگر بخوانم خیلی از اشکالاتتان حل میشود.
[پرسش شاگرد]: بله، این هم توضیح میدهد که مواد هم بدن روی نفس اثر میگذارد؟
[پاسخ استاد]: بله، ماده از بدن روی نفس اثر میگذارد. عرض کردم دیگر، بدن علت اعدادی نفس است، بدن علت اعدادی نفس است پس باید بدن هم در نفس اثر بگذارد. نفسم علت چیست؟ علت ایجابی، بدن علت اعدادی. پس هر دو بر هم اثر میگذارند، هر دو به هم اشراف دارند. ما حتماً باید این را...
[پرسش شاگرد]: بله استاد این اتحاد را قبول کردیم فعلاً، بله بله استاد ادامه بدهیم.
تشبیه نفس به مخروط و تبیین علت ایجابی و اعدادی
[پاسخ استاد]: خب. « ان التدابير الذاتية » تا آخر، « يعطى اليقين » برای ما یقین ایجاد میکند به اینکه نفس با صور اعضا هم متحد است ایضاً. باتحاد النفس مع صور الاعضاء ايضا ایضاً یعنی چی؟ ایضاً را من معنا کردم یعنی همانطور که با قوا متحد است. خود ایشان طور دیگر معنا میکند: « كما انها متحدة مع موادها،.» ولی ظاهراً میتوانیم این را... پانویس ایضاً نگیریم. ایضاً همانطور که من بیان کردم معنا بشود. ایشان دارد یک چیزی اضافه میکند؛ میگوید که نفس با صور اعضا متحد است ایضاً، یعنی علاوه بر اینکه با قوا متحد است، با صور اعضا متحد است، کما اینکه با مواد اعضا متحد است. این « كما انها متحدة مع موادها » را تفسیر ایضاً نگیرید. تفسیر ایضاً همان است که عرض کردم. یعنی همانطور که با قوا متحد است، با صور اعضا متحد است. هر چه بگویید اضافه میکند میگوید با صور اعضا متحد است، با مواد اعضا هم متحد است. وقت با سه چیز متحد میشود؛ هم با قوا، هم با صور اعضا، هم با مواد اعضا.
بعد این مطلب را تکمیل میکند. نفس را ملاحظه میکند میگوید به صورت یک مخروط فرض کنید. به صورت یک مخروط فرض کنید که از بالا تا پایین نفس است. مخروط را دیگر، یک شکل مخروط به این نفس دادیم. تشبیه میکنیم معقول را به محسوس. این مخروط آن قسمت بالایش امریست جمع، قسمت پایین همینجور تا میآییم به پایینِ پایین میرسیم. تمام این مخروط را میگوییم نفس. از بالا تا پایین. خب، ما میتوانیم بگوییم که نفس به شکل استوانه است. چون منظورمان بالا پایین است دیگر، از بالا بیاید تا پایین. به صورت یک ستون مستطیل مکعب مستطیل. از بالا بیاید تا پایین. چرا مخروط؟ چرا تشبیه به مخروط میکند؟ چون منظور ایشان این است که از درجه بالا تا درجه پایین. درجه بالا تا درجه پایین هر شیئی که ارتفاعی داشته باشد میتواند مشبهبه ما قرار بگیرد. چرا ایشان فقط مخروط را گفت؟ شاید منظور این باشد که رأس مخروط هر چه به سمت بالا برود یعنی مخروط هر چه به سمت بالا برود جمعتر میشود، به وحدت نزدیکتر میشود. هر چه به سمت پایین بیاید پخشتر میشود به کثرت نزدیکتر میشود. قوه عاقله ما در شدت وحدت است، مواد در شدت تکثرند. مواد را پایین میآورد یعنی به جای قاعده میگذارد که پخش است، صورت عقلی را بالا میآورد که جمع است و واحد. یعنی از واحد شروع میکند، از آن که مجرد است و با وحدت نزدیکتر است شروع میکند میآید تا به ماده که کاملاً کثیر است میرسد. شاید علت تشبیه به مخروط این باشد که از بالای یک وحدت، خودش هم میگوید: « على شكل المخروط نقطة رأسها القوة العاقلة.» نقطه رأس، تشبیه یعنی تعبیر به نقطه میکند که نقطه قابل انقسام نیست اگرچه بالاخره مربوط به ماده است و عقل مجرد است، ولی از این جهت عقل با نقطه مساویست که عقل هم تقسیم نمیشود نقطه هم تقسیم نمیشود. بعد که میآید پایین قاعدهاش میشود صور اعضا با مواد که دیگر متکثر میشوند. صور اعضا متکثرند، مواد متکثرند، این میشود قاعده. « فاذن الكل » کل یعنی چی؟ قبلاً میگفتیم یعنی قوا، اما حالا میگوییم قوا یک، صور اعضا دو، مواد اعضا سه، کل یعنی هر سه. « فاذن الكل من مراتب النفس فهى (یعنی نفس، نه مراتب نفس، خود نفس) على شكل المخروط نقطة رأسها القوة العاقلة و قاعدتها صور الاعضاء مع موادها، الأَعضاءِ.»
[پرسش شاگرد]: استاد پوزش میخواهم، «مِن مَراتِبِ النَّفسِ» خبر برای «کُلُّ» میشود؟
[پاسخ استاد]: بله: «مِن مَراتِبِ النَّفسِ» خبر برای «کُلُّ» میشود، بله بله. «فَإِذاً الکُلُّ» کل مبتداست، «مِن مَراتِبِ النَّفسِ» خبرش. همه این سه تا که گفتیم از مراتب نفسند. «فَهِیَ» پس نفس، نه مراتب نفس خود نفس، «عَلی شَکلِ مَخروطٍ» است که نقطه رأسش قوه عاقله است و قاعدهاش صور اعضا به علاوه مواد اعضا.
خب مطلبی که میخواهم عرض کنیم این است که الان اشاره کردند؛ مراتب بالا نسبت به پایین علت ایجابیاند و مراتب پایین نسبت به بالا علت اعدادیاند. یعنی چی؟ یعنی صدور پایینیها به بالا بستگی دارد. بالا پایین را صادر میکند. پایین مُعِد برای بالا قرار میگیرد. مثلاً ماده با استعدادی که دارد آماده میشود برای گرفتن صورت. یعنی ماده اعضا آماده میشود برای گرفتن صورت اعضا. صورت اعضا آماده میشوند برای گرفتن مثلاً قوه محرکه، قوه مدرکه. قوه محرکه و مدرکه آمادهاند که به نفس خدمت کنند، خدمتگزار عقل باشند. مُعداً یعنی خدمتگزار. یعنی چی در واقع باز عرض کنم بهتر از این توضیح بدهم. کی خداوند قوه عاقله را به ما افاضه میکند؟ وقتی تمام اعضای ما، قوای ما، همه به درجه کمال برسند تازه قوه عاقله افاضه میشود. پس اینها یعنی این پایینیها مُعدّند برای افاضه، علت ایجابی نیستند علت ایجابی خداست. خدا عقل را افاضه میکند منتها اینها آمادگی را درست میکنند. اینها باعث میشوند که ما مستعد گرفتن عقل بشویم وقتی مستعد شدیم خداوند افاضه کند. پس فاعل ایجابی خداست فاعل معد اینهاست. بنابراین اینها علّتند منتها علت اعدادی. دیگر بیش از علت اعدادی زورشان نمیرسد، توانایی ندارند. بالاییها علت ایجابیاند. البته بالاییها پایینیها را ایجاد میکنند به اذن الله. اینطور نیست که مستقل ایجاد کنند ولی بالاخره موجِدند. یعنی واسطهاند. یک روزی فرق بین واسطه و آلت را شاید گفته باشم. واسطه کار علت را انجام میدهد منتها با افاضه علت. این بالاییها مراتب بالایی پایینیها را صادر میکنند، منتها با افاضهای که خدا به آن بالایی میدهد تا به پایینی برساند. پس بالاییها موجِدند منتها به اذن الله. موجدند به عنوان واسطه نه به عنوان علت اصلی. علت اصلی خداست. اینها موجدند به عنوان واسطه. پایینیها موجد نیستند، پایینیها معدّند. یعنی زمینه را فراهم میکنند برای افاضه الهی. پس هر دو علّتند منتها بالایی علت ایجابی است، پایینی علت اعدادی است.
[پرسش شاگرد]: استاد پوزش میخواهم، این پایینیها معدّند که بالاییها ایجاد بشوند از ناحیه حق تعالی؟
[پاسخ استاد]: بله پایینیها معدّند که بالاییها ایجاد بشوند.
[پرسش شاگرد]: ایجاد کنند یا ایجاد بشوند؟
[پاسخ استاد]: ایجاد بشوند. پایینی معد میشود که بالایی را خدا ایجاد کند.
[پرسش شاگرد]: یعنی ما قوهای هستیم که خود عقل فعال ایجاد کند؟
[پاسخ استاد]: نه در خود ما. نه بیرون، به عقل فعال چیکار دارید. در خود ما این مراتبی که ما برای خودمان ساختیم. این مراتبی که ما ساختیم مرتبه پایینش ماده بدن ماست. مرتبه بالاترش صورت اعضای ماست. مرتبه بالاتر از اینش مثلاً قوه محرکه است. یک خرده بالاتر قوه حسیه است، بعد حس باطن آخرسر هم عقل. این مراتبی که به این صورت میگذارید هر کدام از بالاییها پایینیها را میسازند، هر کدام از پایینیها بدن را آماده میکنند برای گرفتن بالایی.
[پرسش شاگرد]: حل است. حالا استاد پوزش میخواهم سؤالم نصفه کاره ماند، پایینیها علت معدّند برای اینکه بالایی از ناحیه حق تعالی ایجاد بشوند، بعد بالایی هم به اذن الله پایینیها را ایجاد میکنند، درست شد؟
[پاسخ استاد]: این دور لازم میآید؟
[پرسش شاگرد]: میگویید دور لازم میآید؟
[پاسخ استاد]: بله علت معدّند، علت ایجابی نیستند. علت معدّند اشکال ندارد.
[پرسش شاگرد]: چون آنها اگر بخواهند ایجاد بکنند، ایجاد فرع بر وجود است دیگر، قبل باید تحقق داشته باشند، بعد موقع تحقق پیدا کردن تازه میخواهند این مُعدّ را ایجاد کنند این مُعد کارهای قبلیش را انجام داده...
[پاسخ استاد]: این اشکال را در ذهنتان نگه دارید بعداً به جوابش میرسیم، در همین مبحث. بعداً به جوابش میرسیم، البته امروز نه. چطور این اعضا با اعمالی که نفس انجام میدهد ایجاد میشوند، چطور اعمال اینها نفس را آماده میکند. اینها بعداً توضیح داده میشود، خود ایشان دارند: « ان النفس و البدن يتعاكسان ايجابا و اعدادا،.» بعداً توضیحاتش میآید. در پایین همین صفحه شروع میکنیم در صفحه بعد ادامه میدهیم. انشاءالله جواب شما میآید بعداً، من دیگر الان مطرحش نمیکنم، که چطور نفسی که به وجود نیامده باید با اِعداد این پایینیها از جانب خدا افاضه شود، چطور این نفس میتواند پایینیها را ایجاد کند؟ این سؤال شماست.
[پرسش شاگرد]: انشاءالله که آن زمان ماده را ایجاد نکنند آقا!
[پاسخ استاد]: در جلسه بعد توضیح بیشتری داده میشود. بله استاد. الان کلمات من هنوز کامل نشده، ممکن است مبهم باشد همانطور که برای شما مبهم شد. بعداً توضیح میدهیم که اِعداد چگونه است ایجاب چگونه است. اینها توضیح بیشتری داده میشود انشاءالله.
« و كل مرتبة عالية من مراتبها بالنسبة الى مادونها علة ايجابية، و كل مرتبه سافلة منها (یعنی من مراتب النفس) بالنسبة الى ما فوقها علة اعدادية.» اینها را من توضیح دادم دیگر نمیخواهد ترجمه هم بکنم. خب آنجا که علت و معلول هستند علت بالفعل است معلول بالقوه. پس بینشان رابطه بالقوه و بالفعل است. و دو چیزی که رابطه بالقوه و بالفعل داشته باشند با هم اگر مرکب بشوند مرکب اتحادی میشوند. و ترکیبشان هم ترکیب طبیعی بالذات است. همانی که گفتیم مراتب نفس ترکیب طبیعی بالذات دارند. مثل همان طناب که گفتم. طنابی که دارای این گرههاست یکیست، یکیست خودش یکیست. اینجا هم میگوییم این مراتب یکی هستند. اینها چون توضیح داده شده دیگر لازم نیست توضیح بدهم. فقط من باید مطلب را این مطلب را توضیح بدهم که چطور بالایی علت ایجابیست، پایینی علت اعدادیست، این البته توضیح مختصری داده شد مفصلش باشد واسه جلسه بعد انشاءالله. ولی خب حالا این تکههایی که من گفتم بخوانم: « فالتركيب بينها (یعنی بین این مراتب) تركيب طبيعى بالذات است بملاحظة العليّة و الافتقار (افتقاری که از دو طرف هست) من جهة الايجاب و الاعداد (علّیت از جهت ایجاب از طرف بالا) الاعداد (از طرف پایین)، و القوة (از طرف پایین)، و الفعل (از طرف بالا) و اتحاد الكل فى الوجود النفسانى، » همه این مراتب در این وجود نفسانی متحدند. مثل اینکه همه آن گرهها در این طناب متحدند.
[پرسش شاگرد]: لف و نشر مشوّش است دیگر؟ ایجاب و اِعداد با قوه و فعل؟
[پاسخ استاد]: ایجاب و فعل، اِعداد با قوه، بله لف و نشر نامرتب دارد. بله.
« و ان كان التركيب » این همان مطلبیست که اول بحث میگفتیم و خیلی با هم بحث کردیم سر این: «وَ إِن کانَ التَّرکیبُ بَینَ الأَعضاءِ... القُوی... الصُّوَرِ... بَینَ المَراتِبِ» بهتر است اینطور بگوییم؛ «بَینَ المَراتِبِ» که همه را شامل بشود. ولو ترکیب بین این مراتب از جهت اینکه مراتب درجات طولیة او عرضیة هستند (یعنی خود درجه را نگاه کنید، به همان توضیح که عرض کردم گرههای طناب را نگاه کنید نه طناب دارای گره را، گرههای طناب را نگاه کنید) ترکیب میشود ترکیب طبیعی بالعرض.
« و ان كان التركيب بينها ... تركيبا طبيعيا بالعرض » این مربوط میشود به همین خط اخیر، ولی هیچ عیبی ندارد که مربوطش کنیم به اول بحث امروز ما، که من هم این کار را کردم. که ترکیب بین مراتب نفس ترکیب حقیقی بالذات است، حالا میگوییم ولو ترکیب بین این مراتب از جهت اینکه مراتب درجاتند و نفس عامل وحدت اینهاست ترکیب طبیعی بالعرض است. یعنی دو جور میتوانیم لحاظ کنیم. همان اول بحث اینها را عرض کردم دیگر، لازم نیست تکرار بکنم.
« و خصوصية المعلول » اگر سرخط نوشته بشود ایرادی ندارد. اگر هم دنباله مطلب باشد بازم ایراد ندارد. ارتباطی با بحث دارد منتها چون تقریباً اول بحث به حساب میآید میگذاریمش برای...
[پرسش شاگرد]: استاد این یک بحث فیزیکی هست؟
[پاسخ استاد]: جلسه بعد.