« فهرست دروس
درس رساله سبیل الرشاد- استاد محمدحسین حشمت پور

92/10/03

بسم الله الرحمن الرحیم

نقش وسایط فیض، تبیین فلسفه آفرینش شیطان/بررسی ادامه خطبه کتاب،(عنایت و علم فعلی خداوند) /رساله سبیل الرشاد

 

موضوع: رساله سبیل الرشاد/بررسی ادامه خطبه کتاب،(عنایت و علم فعلی خداوند) /نقش وسایط فیض، تبیین فلسفه آفرینش شیطان

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

رساله «سبیل الرشاد» مرحوم زنوزی، صفحه ۸۷، سطر چهارم:

«و ظهرت الحكمة و برزت العناية و كملت المعرفة و حسنت السجيّة و قبلت العبادة،». [1]

در حمد و صلوات این رساله بودیم. فرمودند در ضمن این حمد: «الذین بهم قامت الحجة». «الذین» صفت بود برای پیامبر و عترت پیامبر. اوصافی را شمردند که ما آن‌ها را هم توضیح دادیم. رسیدیم به «ظهرت الحكمة ».

معنای حکمت در مقام علم و عمل

حکمت دو تا معنا دارد؛ یکی در باب علم، یکی در باب عمل. در باب علم، حکمت به معنای علم به خداوند، به اوصاف خداوند و افعال خداوند است. یعنی علم به تمام جهان و موجودات. غیر از این سه تا چیز دیگر ما در دنیا نداریم: خداست و اوصافش و افعالش؛ که افعال یعنی خلایق. غیر از این اصلاً چیزی نیست، چیزی وجود ندارد. بنابراین علم به این سه یعنی علم به کل اشیاء، یعنی علم به کل جهان و موجودات. حکیم را حکیم می‌گویند به خاطر همین، که عالم است به این امور؛ البته در حد توانایی خودش. خداوند را هم که حکیم می‌گویند چون عالم به این سه تاست: عالم به خودش و صفاتش و افعالش. منتها خب می‌دانیم که علم خدا به این سه با علم بقیه به این سه اصلاً قابل مقایسه نیست. حکیم، یا حکمت، یک امر تشکیکی است.

حکمتی که در باب عمل است به معنای این است که هر چیزی را به جای خود نهادن، که این با عدالت خیلی نزدیک است. خدا را حکیم هم که می‌گوییم از این باب هم حکیم می‌گوییم. پس حکیم است هم در مقام علم، هم در مقام عمل. در ابتدای کتاب «تعلیقات» شاید مثلاً صفحه‌های بین ۲۰ و ۳۰، ابن‌سینا حکمت را بیان کرده است.[2]

[پرسش شاگرد]: چه کتابی؟

[پاسخ استاد]: تعلیقات. البته خلاصه‌اش این بود که عرض کردم. اگر اخلال نکرده باشم به مطلب، یعنی از جهت خلاصه کردن، مطلب ایشان همین است.

نقش انبیاء در شناخت اوصاف الهی و اسماء مستأثره

خداوند به توسط انبیاء، علی‌الخصوص آخرین نبی خودش، اوصاف خودش را برای انسان‌ها تعریف کرده است. در قرآن می‌خوانید: علیم، قدیر، امثال ذلک؛ یا در احادیث قدسیه. اگر پیغمبر نبود، اوصاف الهی روشن نمی‌شد برای ما. فطرت اقتضا می‌کرد که ما به خدا اعتراف کنیم، اما فقط می‌دانستیم خدایی هست. هیچ‌یک از اوصافش را نمی‌شناختیم. چون خدا که به ما وحی نمی‌کرد، و این اوصاف خودبه‌خود با عقل ما شناخته نمی‌شد.

[پرسش شاگرد]: هیچ‌یک از صفاتش را نمی‌شناختیم؟ یعنی همین حد عقل هم به هیچ صفتی...

[پاسخ استاد]: مثلاً چه؟

[پرسش شاگرد]: مثلاً قدرت، علم، حیات، خالق، صانع...

[پاسخ استاد]: خب این‌ها را از کجا می‌دانستیم؟

[پرسش شاگرد]: خب بالاخره وقتی می‌گوییم خالق، یعنی حیات دارد دیگر، یعنی قادر است دیگر.

[پاسخ استاد]: خب این‌ها را از کجا می‌دانیم؟ از کجا می‌فهمیم؟

[پرسش شاگرد]: از آثارش دیگر.

[پاسخ استاد]: حالا که پیغمبر همه حرف‌ها را زدند، بله. ولی اگر این حرف‌ها نبود، برگردیم به زمانی که پیغمبران نبودند یا پیغمبران دوران فترت‌شان بود، بشر چه می‌گفت در مورد خودش؟

[پرسش شاگرد]: قابل کشف نبود؟ یعنی اولین بشر پیامبر بود؟

[پاسخ استاد]: نه، آن وقت زمان فترت پیامبران را دارم عرض می‌کنم. بشر معمولی آمده، پیغمبر نبود که به او گزارش بدهد. چه نظری در مورد خدا داشت؟

[پرسش شاگرد]: همان حد صفاتی که در مورد خدا چه نظری داشت بشر؟

[پاسخ استاد]: همین افراد عامی امروز را ببینید. همین افراد عامی امروز را ببینید. شما بروید بپرسید ببینید چه می‌گویند.

[پرسش شاگرد]: خب عقل کوتاه است دیگر.

[پاسخ استاد]: آفرین، عقل کوتاه است. حالا یک نفر عقلش ایراد دارد ولش کن، اما یک نفر هست، همه غالباً این‌جوری‌اند. نباید برای ما گزارش بیاید؟ اگر صفات الهی را خدا نمی‌گفت، کسی پی نمی‌برد به اینکه این اوصاف را خداوند دارد. چون ما خدا را نمی‌شناسیم، کامل. اگر کامل نمی‌شناختیم، صفاتش را هم نمی‌شناختیم. بله، می‌دانیم ما را خلق کرده. می‌دانیم ما را خلق کرده. این‌ها صفات فعل است، چون فعل را می‌فهمیم، از فعل به صفات فعل پی می‌بریم. اما اینکه قادر است، نمی‌دانیم؛ ممکن است بی‌اختیار دارد خلق می‌کند. شاید موجودی است مثل خورشید که دارد نور می‌دهد. آن هم همین‌طوری است، دارد خلق می‌کند، دست خودش هم نیست. این را حالا ما می‌دانیم که قادر است، ولی یا مختار است. اگر پیغمبران به ما نمی‌گفتند، یعنی خود خدا نمی‌گفت، ما احتمال می‌دادیم یک موجودی مثل خورشید باشد که خلق می‌کند منتها خلقش دست خودش نیست، به اختیار خودش نیست. عالم هم نیست به اینکه چه از او دارد صادر می‌شود. مثل خورشید دیگر، همان‌طور که عرض می‌کنم. می‌توانستیم هم‌چین فکری بکنیم. عرض می‌کنم شناختی نسبت به خدا نداشتیم. ولی چون خود خدا گفته من عالمم، قادرم...

[پرسش شاگرد]: این هم قابل اثبات نیست بدون پیامبر؟ به دلیل اینکه شما می‌گویید هیچ زمانی خالی از پیامبر نبوده که ما بخواهیم هم‌چین ادعایی را بکنیم. بر فرض اگر یک زمانی بود پیامبر نبود، مثلاً انسان‌های قبل از حضرت آدم، آن‌ها می‌دانستند؟

[پاسخ استاد]: شما دارید تایید می‌کنید حرف من را. می‌گویید همیشه پیغمبر بوده پس خدا را شناختیم. حالا پیغمبر‌ها را بردارید، فکر کنید پیغمبر نبوده، ما با همین وضعی که داریم، می‌توانیم بشناسیم خدا را؟ توجه، توجه داشته باشید که ما به خدا نمی‌توانیم احاطه کنیم. وقتی نتوانستیم احاطه کنیم، نمی‌توانیم بشناسیم. این که دیگر قابل، این مقدارش را که می‌فهمیم.

[پرسش شاگرد]: همین نکته استاد، یک چیزی هست که ما همین صفاتی را که مثلاً پیامبر به ما رسانده، خواستیم بیشتر از آن را بفهمیم، در آن ماندیم و اختلاف...

[پاسخ استاد]: آفرین، بیشتر از این نمی‌دانیم دیگر. بیشتر از آن که پیغمبر گفته نمی‌دانیم، در حالی که خدا بی‌نهایت است. ما الان آن مقداری که خودش گفته می‌دانیم، بیشترش را نمی‌دانیم با اینکه بی‌نهایت است. پس آن‌هایی که نگفته نمی‌دانیم.

[پرسش شاگرد]: اسماء مستأثره مثلاً...

[پاسخ استاد]: اسماء؟

[پرسش شاگرد]: اسماء مستأثره، این‌ها جزو صفات خدا هستند؟

[پاسخ استاد]: اصلاً ما نمی‌شناسیم.

[پرسش شاگرد]: اسماء مستأثره چیست؟ اسماء مستأثره؟

[پاسخ استاد]: اسماء مستأثره این اسمائی است که خود خدا برای خودش انتخاب کرده، هیچ‌گونه ظهوری برای‌شان نداده. بقیه اسماء را ظهور داده؛ این افعالی که می‌بینید ظهورات آن اسماء است. ولی بعضی اسماء را خود خدا پیش خودش نگه داشته، حتی پیغمبر هم نمی‌داند.

[پرسش شاگرد]: از کجا می‌دانیم هم‌چین اسمائی هست؟

[پاسخ استاد]: خودشان گفتند. خود ائمه گفتند که اسماء مستأثره موجود است.

[پرسش شاگرد]: با «ث» سه نقطه دیگر؟

[پاسخ استاد]: مستأثره با «ث» سه نقطه و «ر». استیثار، ایثار، استیثار یعنی انتخاب. که خدا این‌ها را انتخاب کرده برای خودش و در اختیار هیچ‌کس نگذاشته؛ ظهوری هم از آن‌ها نیست که ما از طریق مظاهر آن‌ها را بشناسیم. خب این‌ها را کی می‌تواند بشناسد؟ اگر خدا بقیه اسماء‌ش را هم مستأثر می‌کرد، برای خودش نگه می‌داشت، هیچ‌کس نمی‌شناخت، هیچ‌کس نمی‌دانست. پس خداوند است که اسماء خودش را در اختیار می‌گذارد. همچنین آن مقدار، آن مقدار شناختی که ما نسبت به خدا داریم باز با افاضات خود خداست.

[پرسش شاگرد]: مثل اسم اعظم منظورمان نیست؟ یک وقت اسم اعظم غیر از آن است؟

[پاسخ استاد]: نه، اسم اعظم در اختیار بعضی‌ها هست، اما اسم مستأثر در اختیار هیچ‌کس نیست.

خب پس این‌طور شد که اگر خداوند به وسیله پیغمبرش، به وسیله وحی، این اسماء را در اختیار ما نمی‌گذاشت، ما خدا را این مقدار هم که می‌شناسیم نمی‌شناختیم. پس حکمت یعنی علم به این امور از طریق انبیاء، به‌خصوص آخرین نبی به ما رسیده. پس این که می‌گوییم «بهم ظهرت الحکمة» درست است. به واسطه این‌ها حکمت ظاهر شده، یعنی اگر این‌ها نبودند حکمت نبود. حکمت یعنی علم به خدا، علم به اسماء خدا، علم به افعال خدا. علم به افعال خدا را حالا فرض کنید اگر ما می‌توانستیم داشته باشیم، ولی علم به اوصاف و این‌ها را نمی‌توانستیم داشته باشیم. خود خدا هم در قرآن گفته: انبیاء به شما چیزهایی یاد می‌دهند که «نبودید» بدانید، نه که نمی‌توانید، «نبودید» که بدانید. اصلاً شأن‌تان این نبود که بدانید. آن‌ها در اختیارمان می‌گذارند.

پیامبر و عترت؛ وسایط فیض در تمامی علوم

حالا بگذریم از این که این‌ها واسطه در فیض‌اند و معلم‌اند، بقیه علوم هم که ما به دست می‌آوریم از طریق این‌هاست. یعنی در واقع کل حکمت به توسط این‌ها آشکار می‌شود.

[پرسش شاگرد]: بقیه علوم منظورتان چیست؟

[پاسخ استاد]: همین علوم حسی.

[پرسش شاگرد]: فیزیک و شیمی و از این حرف‌ها؟

[پاسخ استاد]: همین‌ها هم باز به وسیله این‌هاست.

[پرسش شاگرد]: چرا؟

[پاسخ استاد]: چون آن‌ها واسطه در فیض‌اند. واسطه در فیض یعنی در همه فیض‌ها؛ یکی از فیض‌ها علم است، علمی است که به ما داده می‌شود. آن‌ها معلم مایند. و این قضیه در مسائل عقلی مورد تصدیق همه فلاسفه است که ما در مسائل عقلی یا در علوم عقلی احتیاج به معلم داریم. در مسائل حسی بعضی‌ها تصدیق نکردند که ما احتیاج به معلم داریم، ولی من این را یک روز عرض کردم: در کلمات خواجه در نمط هفتم «اشارات» اشاره‌ای هست که در مسائل حسی و علوم حسی هم ما احتیاج به معلم داریم؛ و من این اشاره را به صورت تصریح در کلام قطب شیرازی در شرح «حکمة الاشراق» دیدم، که ایشان تصریح می‌کند که در امور خیالی و حسی هم ما معلم داریم. و ظاهراً باید همین‌طور باشد از حیث اینکه مگر ما خودمان قبول نمی‌کنیم که هر ممکنی باید به واجب منتهی بشود، به وسایط و بعد هم آخر به واجب؛ در این افعال حسی‌مان و در این افکار حسی‌مان هم ما ممکنی‌یم. پس باید منتهی بشویم به واجب. در همه جا ما وسایط فیض را لازم داریم.

[پرسش شاگرد]: استاد این‌جوری که می‌فرمایید واسطه فیض‌اند، ببخشید مثال می‌زنم، برای عرض مثال. فرض کنیم معلم از در وارد بشود، یک جوابی بگذارد جلویش که ۱۳ بندی است. یعنی ایشان الان واسطه فیض تمام دانش‌های جهان است؟

[پاسخ استاد]: منظور از واسطه فیض آن مبادی عالیه است که انوار و حقایق این بزرگواران‌اند. این بزرگواران خودشان از آنجا می‌گیرند.

[پرسش شاگرد]: چه‌جوری به ما می‌دهند؟

[پاسخ استاد]: آن حقیقت به ما می‌دهد، چون حقیقت، حقیقت این‌هاست، می‌گوییم این‌ها می‌دهند.

[پرسش شاگرد]: پس شما می‌فرمایید واسطه فیض‌اند، پس چجوری از ایشان به ما می‌رسد؟ چگونه از ایشان می‌گیریم؟

[پاسخ استاد]: چگونگی‌اش را ما نمی‌توانیم تعیین کنیم، ولی می‌دانیم که چنین چیزی هست. یعنی شما می‌توانید بگویید که ممکنی‌الوجودید و مستقل؟

[پرسش شاگرد]: نه، نمی‌توانیم بگوییم.

[پاسخ استاد]: خب، می‌دانید که باید از خدا بگیرید؟

[پرسش شاگرد]: بله.

[پاسخ استاد]: خب، بدون واسطه می‌گیرید یا با واسطه؟

[پرسش شاگرد]: با واسطه می‌گیریم. واسطه موجودی است، حالا واسطه می‌خواهد امام زمان باشد یا یکی دیگر.

[پاسخ استاد]: آقا شما اینجا ادعا کردید «بهم»، «بهم» یعنی واسطه. ما این‌ها را واسطه دانستیم. حالا شما می‌فرمایید این‌ها واسطه نیستند، یکی دیگر واسطه است؟

[پرسش شاگرد]: ما واسطه‌بودن این‌ها را می‌دانیم، شما یکی دیگر قرار می‌دهی؟ تو وساطت را قبول داری دیگر؟ اصل وساطت باید باشد، حالا تطبیق وساطت هم دست خودت، نخواستی به این‌ها تطبیق نده.

[پاسخ استاد]: خب بالاخره چون بالاترین موجودات بودند، بالاترین مخلوقات بودند دیگر. شما از این‌ها بالاتر دارید که واسطه قرار بدهید؟ ندارید دیگر. کسی دیگر را می‌خواهید واسطه قرار بدهید، بالاخره ما احتیاج به واسطه داریم، یا احتیاج به واجب‌تعالی داریم و مستقیماً هم با واجب‌تعالی تماس نداریم. واسطه می‌خواهد؛ حالا واسطه باید بزرگترین‌ها باشند دیگر، این‌ها بزرگترین‌ها. قهراً تطبیق می‌شود. حالا شما بر این‌ها هم تطبیق نکنید، همان‌ اندازه که به واسطه قائل بشوید برای ما کافیست. «بهم» یعنی به وسایط؛ حالا شما می‌خواهید وسایط را هر کی دلتان می‌خواهد بگویید.

[پرسش شاگرد]: خب استاد ما نمی‌توانیم بگوییم همین حجت باطنی، پیامبر باطنی، عقل، این را مگر خدا نداد؟ همین، همین هست که دیگر «بهم» تسبیب و واهمه تسبیب و دیگر عقول منفصله، حالا اسمش را هر چه می‌خواهیم بگذاریم، همین عقل درون خودمان. دانشمند غربی فکر می‌کند به یک سری از حکمت‌هایی می‌رسد.

[پاسخ استاد]: بله. اولاً عقل در همه امور نمی‌تواند نظر بدهد، این که واضح است. یعنی بردش آن‌قدر نیست که همه چیز را بتواند بداند. این اولاً. ثانیاً دانشمندان غربی که شما گفتی، دانشمندان غربی به نظر صدرا، یعنی به طور کلی نه دانشمندان غربی، حتی شرقی، آنی که به درجه عقلی نرسیده باشد، تعقل نمی‌کند، تخیل می‌کند. دانشمند غربی هم تخیل می‌کند نه تعقل. منتها تخیل می‌کند به صورت تخیل کلی. مشاء می‌گویند حتماً باید تعقل کند، ولی صدرا، من اول هم عرض کردم به نظر صدرا، صدرا معتقد است که تخیل می‌تواند کلی باشد و اگر تخیل کلی بود، این کلیاتی که دانشمندان بحث می‌کنند، این کلیات کلیات خیالی است نه کلیات عقلی. بنابراین نمی‌توانیم بگوییم این انسان‌ها به درجه عقل رسیدند. صدرا می‌گوید حتی بسیاری از حکمای مشاء که در اوج علم‌اند، این‌ها با تخیل‌شان معلومات‌شان را کسب کردند، نه با عقل‌شان. لذا این‌ها را هم می‌گوید به درجه عقلی نرسیدند. به نظر صدرا خیلی‌ها به درجه عقلی نرسیدند، از عقل‌شان استفاده نکردند، عقل‌شان در حد بالقوه است. حالا فرض کن عقل را بالفعل هم کرده باشند، عرض می‌کنم عقل بالفعل ما آن توانایی را ندارد که همه چیز را کسب کند. پس نمی‌توانیم به عقل تنها اکتفا کنیم. حتماً باید وسایلی باشد.

[پرسش شاگرد]: درست است، حالا در بخشی از این که ما نیاز به وسایط داریم، یک دانشمند ملحد می‌آید یک سری از علومی را کشف می‌کند که به تعبیری که شما فرمودید حکمت هم هست و برای خیلی از خلق...

[پاسخ استاد]: خب شما کشف این آدم را می‌دیدید، ولی چه چیزهایی دخالت کرده تا او کشف کند، این‌ها را که ندیدید. فکر کرده. بله، چه شده که به او القا شده؟ مگر امام زمان را بشناسد تا امام زمان القا کند؟ القا می‌شود، ما نمی‌فهمیم. ما خودمان بالوجدان می‌بینیم گاهی اوقات که چیزی که داریم فکر می‌کنیم، خیلی هم زحمت می‌کشیم، نمی‌آید. این برای همه‌مان اتفاق افتاده. در یک حالت معمولی یک دفعه القا می‌شود. یک دفعه القا می‌شود.

[پرسش شاگرد]: بارقه‌ای، نقشه‌ای...

[پاسخ استاد]: هر چه باشد. بالاخره یک اتفاقاتی برای ما می‌افتد که ما متوجه می‌شویم. یک اتفاقاتی هم می‌افتد و ما متوجه نمی‌شویم.

[پرسش شاگرد]: استاد آنی که برهان کرد، خب طرف الان می‌گوید...

[پاسخ استاد]: تجربی است. این‌هایی که من عرض می‌کنم تجربه می‌کنی.

[پرسش شاگرد]: نه آخه الان یک دانشمند غربی می‌گوید آقا تو می‌گویی اشراق شده، من اصلاً اشراق و این‌ها را قبول ندارم.

[پاسخ استاد]: مگر ما باید او قبول کند؟ مگر او باید قبول کند؟ مگر من باید متوجه بشوم که اشراق شد؟ ما قواعدمان، قواعدمان اقتضا می‌کند، اقتضا می‌کند که هر چیزی با علت در این جهان اتفاق بیفتد. از جمله اموری که ما می‌بینیم همین معلومات ماست. این معلومات ما به ما افاضه می‌شود، علت می‌خواهد. علت اصلی خداست، ولی مستقیماً که خدا مباشر نیست، یعنی خدا علت نیست، طبق قواعد بله، قواعدی که ما اثبات می‌کنیم در جای خودش، آن‌ها را برهان می‌کنیم. بله، لازم نیست من بدانم یا اعتراف کنم. اتفاق دارد می‌افتد و خدا دارد افاضه می‌کند. شما فکر می‌کنید که این اختراعاتی که دارد می‌شود، این اختراعات به وسیله خود بشر است؟ بله مباشرِش بشر است، ولی از کجا شروع می‌شود، این‌ها هنوز برای ما روشن نیست.

فلسفه آفرینش شیطان و نقش او در تکامل انسان

[پرسش شاگرد]: استاد افکار منفی چه؟

[پاسخ استاد]: افکار منفی هم همین‌طور. من یک روز بحث کردم، ظاهراً در کلاس شما هم بحث شد که بله، همه چیز باید افاضه بشود، حتی حرف زدن من و شما. منتها کلمات را ما خودمان بر حسب آن خوبی‌ها یا بدی‌هایی که در درون داریم عوض و بدل می‌کنیم، یا در وسط راه که به ما افاضه می‌شود دست‌برد زده می‌شود. این خبائثی که می‌بینید گفته می‌شود، فحش‌هایی که داده می‌شود، این‌ها خودش از بالا افاضه نمی‌شود. یک چیزهایی افاضه می‌شود، تنزل می‌کند، بعد هم دست‌برد زده می‌شود، خود من هم آلوده‌اش می‌کنم به این صورت در می‌آید. یک چیزهایی خاصیت تنزل است. این را من بارها عرض کردم که مثلاً در خداوند جسمیتی نیست، ولی همان نور الهی وقتی تنزل می‌کند به صورت جسم در می‌آید. یک چیزهایی در امور نازله هست که در امور راقیه نیست. این‌ها خاصیت‌های تنزل‌اند که اگر چیزی متنزل شد این خاصیت همراهش هست؛ مثل قوه عقلی من، وقتی می‌خواهد تنزل کند به صورت صوت در می‌آید. آن علوم عقلی که صوت همراه‌شان نیست، ولی وقتی این به صورت حرف زدن در می‌آید، آن مسئله عقلی را من می‌خواهم تبیین کنم، خب به صورت حرف زدن درش می‌آورم، حرف‌زدنش می‌کنم با صوت، در حالی که آن خود مسئله عقلی که اصل بود همراه با صوت نبود. یک چیزهایی خاصیت تنزل است که باید باشد.

[پرسش شاگرد]: استاد، خود شیطان چه؟ واسطه‌مندی نبود؟ افکار ما را شیاطین یا شیطان می‌آید القا می‌کند، شیطان افکار از کجا می‌آورد؟ دارد خودش مثلاً تولید می‌کند؟

[پاسخ استاد]: شیطان، جنسش این‌طوری است. جنسش این‌طوری است. شیطان جنسش شک است. جنسش شک است. هر چه به او بگویی زیر و رو می‌کند، مثل خیال. خیال ما همین‌طوری است، خیال ما حالا شک نیست، حالا حکایت است. شما هر چیزی را دست خیال بدهید حکایت می‌کند، به شرطی که واضح نباشد. اگر واضح باشد حکایت نمی‌کند. مثلاً فرض کن یک صدایی از خانه همسایه می‌آید، می‌فهمم که یک سینی مثلاً افتاد روی زمین. صدا را می‌شناسم، خیال دیگر هیچ حکایتی نمی‌کند. اما یک صدای ناآشنا می‌آید از خانه همسایه، ذهن شروع می‌کند حکایت کردن. بچه همسایه بود از بالا افتاد پایین و پایش شکست، بردندش بیمارستان؛ همه این تخیلات این‌جوری در ذهن ما می‌آید. این‌ها چیست؟ این‌ها حکایت‌های خیال است از یک دانه صدا. خداوند خیال را چنین آفریده که اگر امر واضحی به آن نرسد شروع می‌کند به حکایت کردن. شیطان هم همین‌طور آفریده، شیطان هم طوری است که باید وسوسه کند. یعنی خیال آفریده شده با شأن حاکی بودن، شیطان هم آفریده شده با شأن شک کردن و وسوسه کردن.

[پرسش شاگرد]: استاد واژه مذموم چطور؟

[پاسخ استاد]: البته آن برای خودش بد نیست، مثل قوه خیال. قوه خیال برای خود خیال بد نیست، کارش این است. اما این مزاحم عقل است. آن شیطان هم برای خودش بد نیست، بالاخره یک موجودی این‌چنینی ساخته شده. آن وقتی با من تماس می‌گیرد برای من بد است. آن وقت من هم باید در مقابلش مقاومت کنم. بعد شما ممکن است بپرسید که چرا خدا او را بر من مسلط کرده؟ حالا آن برای خودش خوب است، برای خودش خوب است، برای من که خوب نیست؛ چرا خدا اجازه‌اش را داده به سمت من بیاید؟ این برمی‌گردد به اینکه اصلاً خدا شیطان را چرا آفرید؟ شیطان را چرا برای ما آفرید؟ ما اگر خوب دقت کنیم، «الکلام یجر الکلام» دارد می‌شود دوباره امروز هم داریم به حاشیه می‌رویم.

[پرسش شاگرد]: ولی خب حالا شاید مفید بوده استاد.

[پاسخ استاد]: بله، ولی خب حالا شاید مفید باشد. ببینید شیطان را خدا آفرید، اگر، اگر شیطان نبود، این افکار ضاله و شکاکی که در علوم به وجود می‌آید به وجود نمی‌آمد. و قهراً بعداً کسی پیدا نمی‌شد این شکاک را جواب بدهد و علم ترقی کند. ترقی علوم بشر مدیون وسوسه‌های شیطان است. اگر شیطان وسوسه نمی‌کرد این اشکالات پیدا نمی‌شد.

[پرسش شاگرد]: همیشه شک‌ها آدم را به یقین می‌کشاند.

[پاسخ استاد]: پایش همین‌طوری است، بشنود هم می‌کند. عرض می‌کنم ذاتش است، که از ذاتش دست بر نمی‌دارد. شما می‌خواهید بگویید این حرف‌ها را نزن، می‌شنود دیگر وسوسه نمی‌کند ترقی علم بسته می‌شود. او چون ذاتش این‌طوری است هر چه هم من بگویم کار خودش را می‌کند. بله، بنابراین شیطان می‌آید وسوسه می‌کند، شکی در ذهن یک نفر می‌اندازد، آن شخص شکش را اظهار می‌کند، در محافل علمی شک مطرح می‌شود، بعد علما می‌نشینند شک را جواب می‌دهند، با جواب این بالاخره یک قدم در یک علم پیش می‌روند. شکاک را او می‌اندازد، پیشرفت علوم مدیون شکاکی است که او انداخته. این یکی از امتیازات شیطان است.

یکی دیگر از امتیازات شیطان برای ما، برای خودش که همیشه امتیاز است، یکی دیگر از امتیازاتش این است که خب می‌آید وسوسه می‌کند، در مقام عمل من به مقاومت وادار می‌شوم؛ و مقاومت سازنده انسان است. انسان در وقتی می‌خواهد به مقامات عالی برسد باید با مقاومت برسد. پس شیطان وسیله ترقی ماست، هم ترقی علمی هم ترقی عملی. ما، ما راهش می‌دهیم و از او سوءاستفاده می‌کنیم. او هم از ما سوءاستفاده می‌کند. یعنی مشکل، مشکلی از جانب ماست، والا خدا او را آفریده برای اینکه من به کمال برسم بر اثر مقاومت کردن، و به کمال علمی برسم در اثر جواب دادن شکاک او. یعنی خدا تمام وسایل را فراهم کرده برای ترقی ما. شیطان هم یکی از وسایل ترقی ماست. شیطان هم یکی از وسایل ترقی ماست؛ پس خدا شیطان را آفرید و این یکی از نعمت‌های بزرگ الهی است برای ما. ما فکر می‌کنیم که این یکی از نکبات است.

حقیقت نسیان و تبیین شرور در عالم ماده

[پرسش شاگرد]: استاد این که فرمودید شیطان، یکی دیگر نسیان می‌کند، یکی حضرت موسی یادش رفت ماهی را برداشته بیاورد، یکی حضرت یوسف یادش رفت که به آن دوستش بگوید، به آن همراهش بگوید نسیان. این نسیان چه فایده‌ای دارد؟ برای چه باعث می‌شود که ما از هدف‌مان دور شویم؟

[پاسخ استاد]: نسیان معلوم نیست به شیطان نسبت داده بشود. بله، حالا اگر نسیان، خود نسیان را ملاحظه کنیم ولو به شیطان نسبت داده بشود یک حرفی. چون نسیان می‌گویند قطع ارتباط ماست با مخزن. قطع ارتباط ماست با مخزن می‌شود نسیان. حالا مخزن علوم عقلی، عقل فعال یا رب‌النوع است، مخزن علوم حسی ما همان حافظه و متصرفه‌ای است که داریم. وقتی رابطه‌مان با مخزن قطع می‌شود نسیان عارض می‌شود. حالا استنادش به شیطان یا هر چه، این قطع رابطه از کجا هست از هر چه هست. نسیان خودش را باید دید آیا مفید هست یا مفید نیست.

ببینید نسیان یک امری است که خدا در بشر گذاشته، درست است بعضی ضررها را دارد، ولی بعضی استفاده‌ها را دارد. اگر نسیان نبود زندگی مختل بود. اگر نسیان نبود زندگی مختل بود، این را خودمان مراجعه می‌کنیم می‌بینیم. اگر ما نسیان پیدا نمی‌کردیم اصلاً نمی‌توانستیم زندگی کنیم. غفلت نمی‌توانست بیاید، وقتی غفلت نمی‌آمد ما به هیچ کاری دست نمی‌زدیم. مصیبت‌هایی که می‌آمدند، مصیبت‌ها نسیان اگر پیدا نمی‌شد یا ضعیف نمی‌شدند در ما تأثیرشان را دائماً داشتند، و وقتی تأثیر می‌کردند نمی‌گذاشتند ما کارمان را انجام بدهیم. حالا نبینید یک مصیبت دو مصیبت را، وقتی این‌ها جمع بشود، وقتی این‌ها جمع بشود تأثیرش خیلی تام می‌شود و ما را واقعاً از کار می‌اندازد. پس نسیان نبود زندگی نبود.

حالا شما می‌پرسید یک چیزهای خوبی هم یادمان می‌رود، عرض می‌کنم وقتی این صفت را خدا در ما گذاشته، بالاخره این صفت گاهی مصیبت‌ها را پاک می‌کند گاهی هم علوم را پاک می‌کند؛ یک ضرری هم تویش هست. دیگر خداوند جدا نمی‌کند که به نسیان بگوید تو این‌جا ضررت را وارد کن، این‌جا استفاده‌ات را وارد کن، آن‌جا ضررت را وارد نکن. یعنی باران که می‌آید، باران که می‌آید یک امر مفید است، یک جا مضر می‌شود یک جا مفید می‌شود. این دیگر این‌طور نیست که خدا بگوید حالا اینجا که مفید است من فایده‌اش را درست می‌کنم، آن‌جا برمیدارم. سنت الهی این است که باران هر جا بیاید کار خودش را انجام بدهد، یک جا اگر یک مقدار قابلیت خرابی دارد خراب بشود، آنجا هم که قابلیت آبادی دارد آباد بشود. خدا کارها را که انجام می‌دهد هی نمی‌آید جزیی‌جزیی تنظیم کند. طبق سنت خودش دارد انجام می‌دهد. نسیان یک امری است که باید باشد، حالا یک وقتی می‌آید خوبی‌ها را از بین می‌برد یک وقتی می‌آید بدی‌ها را از بین می‌برد، این دیگر خدا ضامن نیست که آن‌جا که خوبی‌ها را از بین می‌برد به نسیان اجازه ندهد، آن‌جا که خوبی‌ها را از بین نمی‌برد بدی‌ها را از بین می‌برد جلویش را بگیرد، آن‌جا که می‌خواهد خوبی‌ها را از بین ببرد جلویش را بگیرد، آن‌جا که می‌خواهد ناراحتیه را از بین ببرد به آن اجازه بدهد. نه، یک امر کلی است گذاشته شده، تأثیر خودش را می‌کند؛ در خوبی هم ضرر می‌دهد در بدی هم در بدی هم دخالت می‌کند در خوبی هم دخالت می‌کند. پس نسیان هم مشکلی ندارد، امتیازات دارد؛ همه این کارهایی که حساب می‌کنیم همه این‌ها امتیاز دارند، ولی خب گاهی از اوقات یک ضرری هم کنارشان هست. این خاصیت حالا ماده است که یک ضررهایی تویش هست.

این تصادم‌هایی که توی عالم به وجود می‌آید، مثلاً فرض کن یک نفر فلج دنیا می‌آید. خب این فلج دنیا آمده، سوال می‌شود که مگر خدا نمی‌توانست این را فلج نکند؟ جواب این است که خداوند سنتی آفریده که موجودی با موجود دیگر درگیر شد، هر کدام غلبه کرد امتیاز به او داده بشود. حالا میکروب فلج بر این آدم غلبه کرده، چه شده راه پیدا کرده در رحم یا در نطفه؟ این را نمی‌دانیم، بالاخره راه پیدا کرده. به هر ترتیب یک سببی این را کشانده به اینجا. حالا در نطفه دارد تأثیر می‌گذارد، در رحم دارد تأثیر می‌گذارد و غلبه کرده. خب این پا باید فلج بشود، این دست باید فلج بشود. سنت الهی است که این موجود اگر غلبه کند این وضع پیش بیاید. موجود را نیافریده برای غلبه کردن، موجود را آفریده برای اینکه تقاضای وجود داشته. فیض خداوند هم تعلق گرفته او را آفریده. خدا هم که بخیل نبوده، این تقاضای وجود داشته به او وجود داده. نه گفته بشود بیا با این اصطکاک پیدا کن. عالم، عالم اصطکاک است، عالم، عالم حرکت است. این قضیه قهراً پیش خواهد آمد. خدا این امور را آفریده برای خیراتش، گاهی هم اتفاق می‌افتد این‌ها با هم درگیر می‌شوند و شری به وجود می‌آید. آن وقت این‌طور نیست که خدا بیاید بگوید اینجا که می‌خواهد شر به وجود بیاید من جلوگیری می‌کنم، آنجا که می‌خواهد خیر به وجود بیاید آزاد می‌گذارم. نه، یک سنتی است دارد اجرا می‌شود. کار خودش را باید در همه جا بکند. یک جا مولد ضرر می‌شود یک جا مولد خیرات. پس تمام اموری که در جهان هست همه خیرند ولو در بعضی حالات منتهی به ضرر بشوند. خودشان برای خودشان خیرند، در برخورد با خیلی چیزها هم خیرند، در برخورد با بعضی چیزها شر تولید می‌کنند، همیشه هم برخورد نمی‌کنند، گاه‌گاهی برخورد می‌کنند.

پس خدا این موجودات را برای خیرات‌شان آفریده، شرور هم که هست آن مقتضای این عالم است که عالم، عالم اصطکاک و تصادم است. اگر دو عالم دیگر بود هیچ‌کدام از این اتفاقات نمی‌افتاد، و اتفاقاً عالم‌های دیگر را هم خدا خلق کرده بدون همه این مضرات. شما ممکن است بگویید خب این آدم را مثل آن‌ها می‌آفرید، جواب می‌دهیم تکرار فیض بود. این عالم را اصلاً نمی‌آفرید که اصطکاک رخ ندهد، جواب این است که بسیاری از خیرات که بیشتر از شرور هستند تعطیل می‌شدند. و به خاطر بعضی از شرور خیر کثیر خلق، ترک بشود، خود ترک خیر کثیر می‌شود شر کثیر. و خدا به خاطر جلوگیری از شر قلیل، شر کثیر را مرتکب نمی‌شود؛ این اصلاً شدنی نیست. باید این عالم خلق بشود طبق فیض خدا و باید تکرار نباشد و این قضایا باید اتفاق بیفتد. خود خدا هم می‌داند این قضایا اتفاق می‌افتد، لذا به این‌ها راضی است. به این‌ها راضی است، لذا گفته می‌شود به شرور هم خدا راضی است. تازه شرور هم از خدا صادر می‌شود به این صورت، منتها صدورش بالعرض است، نه صدور بالذات. آن که بالذات صادر شده خیرات است که بالذات صادر شده. شرور هم بالعرض دامنه این خیرات است یا بر اثر این خیرات به وجود می‌آید. پس هیچ‌کدام از این‌ها مورد اعتراض نیست. نمی‌دانم از کجا رفتیم به کجا، سر در آوردیم؟

[پرسش شاگرد]: از «ظهرت الحكمة ».

[پاسخ استاد]: بله، از اینجا رفتیم؛ می‌خواهم عرض کنم که خیلی دور افتادیم از بحث.

بررسی قوه خیال و ذاتی بودن خیر در موجودات

[پرسش شاگرد]: استاد فقط چرا گفتید برای خود شیطان خوب است؟

[پاسخ استاد]: خیال ما، عرض کردم خیال ما که حاکی آفریده شده برای خود خیال خوب است. یا برای خود شیطان هم که وسواس آفریده شده برای خودش خوب است، یعنی یک ذاتی‌اش است که هست، ذاتش که این‌طوری است وجود خیر است. وجود دارد و وجودش هم این‌چنینی است، برای خودش خوب است. خودش که خودش را اذیت نمی‌کند که؛ ما را اذیت می‌کند. خودش که خودش را اذیت نمی‌کند.

[پرسش شاگرد]: یک جور خاصی او را اذیت نمی‌کند؟

[پاسخ استاد]: ذاتش است، ذاتش شک کردن است، ذات نون شکر کردن است. ذات ما حکایت کردن است، ذات خیال ما. این برای ذات خیال ما شر نیست اما برای ما شر می‌تواند باشد. هر کسی ذات خودش مطلوب خودش است. مطلوب است و خیر است برای خودش، منتها این ذات وقتی با ذات دیگر برخورد می‌کند اگر غلبه کند بر ذات دیگر اثر می‌گذارد.

[پرسش شاگرد]: آخه عرضم این است که خداوند الان ذات شیطان را حتی برای خودش چیز پلیدی نیست؟

[پاسخ استاد]: نه خیر، مثل مار می‌ماند؛ مار زهرش برای خودش پلید است؟ برای خودش پلید است؟ آن برای من پلید است، برای خودش که پلید نیست، برای خودش تازه وسیله احیایش است، زندگی‌اش به همان است.

[پرسش شاگرد]: پس چرا عقاب می‌شود؟

[پاسخ استاد]: عقاب می‌شود برای خاطر اینکه از خودش تخطی کرده. نه مثل یک صفت پلید، مثلاً می‌گویم عرضم به حضورتان من یک ذات مثلاً من یک صفت رذیله پلیدی دارم مثلاً مثل دروغ‌گویی. خب این حتی برای خودم الان مشکل ایجاد می‌کند. حالا شیطان که مخزن تمام اوصاف...

[پاسخ استاد]: بگذارید یک مثال دیگر بزنم. همین قوه خیال ما؛ جواب شما هم که چرا شیطان عقاب می‌شود در این جوابی که مثال که می‌زنم مطرح، داده می‌شود. قوه خیال من را خدا حاکی آفریده، این برای خود قوه خیال خوب است. اما من با اختیار خودم می‌توانم حکایت‌های خوب بکنم، خوشحال بشوم؛ می‌توانم حکایت‌های بد بکنم رنج ببرم. اینش دیگر در اختیار من است، به من اختیار داده خدا. من الان اگر خیالات بد بکنم، می‌نشینم فکر می‌کنم، خیالات بد بکنم خب خودم غصه می‌خورم. یعنی این قوه خیال الان برای من می‌شود مضر، قوه خیالی که اگر حکایت‌های خوب می‌کرد به نفع من بود، حالا دارد حکایت‌های بد می‌کند به ضرر من دارد تمام می‌شود. شیطان می‌تواند شک بکند، می‌تواند وسوسه کند؛ اما راه را این‌طوری طی می‌کند، نه که متکبر است؛ چون متکبر است در همان مسیر دلخواه خودش، تکبر خودش دارد فعالیت می‌کند. او اگر همین کار را در مسیر درست به کار ببرد ضرر نمی‌کند. ما هم همین‌طوری؛ ما قوه خیال‌مان را در مسیر درست به کار ببریم، قوه خیال یکی از قواهایی است که عرفا می‌گویند جزو گوهرهای گران‌بهای انسانی است و تا می‌توانی تقویتش کن؛ چون از همین طریق خیال است که به اوج می‌رسی. خب عرفا زیاد به شاگردان‌شان توصیه می‌کنند که خیال را تقویت کنید، منتها در تحت تسلط عقل قرارش بدهید و تقویتش کنید. آزاد نگذاریدش.

[پرسش شاگرد]: در مقام مانع؟

[پاسخ استاد]: آزاد بگذارید خراب‌کاری می‌کند. شیطان هم اگر تحت تسلط آن مقامات مافوق قرار می‌گرفت و تخلفاتی که کرد نمی‌کرد، به نفعش بود. تخلفات را با اختیار کرد، همان‌طور که ما تخلف می‌کنیم. عرض می‌کنم قوه خیالی که خدا به ما داده نگفته خیال به سمت پستی؛ خود ما به سمت پستی سیرش می‌دهیم. و یک چیزهایی به وجود می‌آوریم که به قول صدرا در آخرت همه می‌شوند عذاب برای ما؛ تخیلات ما، خیالش سوءظن‌های ماست. و این‌ها فردا دامن‌گیر ما می‌شوند، به صورت مار و عقرب در می‌آیند. یعنی مار و عقرب خیالی، و ما را آزار می‌دهند؛ که صدرا می‌گوید ما جهنمی در درون خودمان داریم جهنمی در بیرون داریم، همچنین بهشتی در درون داریم بهشتی در بیرون داریم. مرادش از جهنم و بهشت درونی همین تصویرات خیال است، که کسانی که در دنیا خیال‌شان را برای کلاه‌برداری و مکر و امثال ذلک به کار گرفتند، قیامت که می‌شود همه این صور حقیقت‌شان ظاهر می‌شود و آزاردهنده است. آن‌هایی که خیال‌شان را برای خوبی‌ها به کار گرفتند، همه این صور خیالی در قیامت به صورت واقعی ظهور می‌کنند و باعث لذت شخص می‌شوند.

پس شیطان عذاب می‌شود چون خودش با اختیار خودش آن روحیه‌ای را که خدا به او داده به این سمت سوق داده، در حالی که می‌توانست به آن سمت سوق بدهد. یک مدتی هم همین کارها را کرد، به سمت واقعیت رفت، بعد آمد به این سمت. پس شیطان اگر عقاب می‌شود چون با اختیار خودش کارهای بد انتخاب می‌کند. ما هم همین‌طوری؛ ما را خدا نیافریده که بد باشیم، ما را طوری آفریده که هم بتوانیم خوب باشیم هم بتوانیم بد باشیم. خودمان با اختیار خودمان بد می‌شویم.

پس هیچ‌کدام از موجودات این‌طور نیستند که خدا بد آفریده باشدشان یا به سمت بد سوق‌شان داده باشد. پس هیچ‌کدام از این شرور را به خدا نسبت نمی‌دهیم، اگرچه با واسطه همه این‌ها به خدا نسبت داده می‌شوند؛ ما بی‌واسطه نه. یعنی به، به قول خودمان بالعرض از خدا صادر می‌شود، ولی به ذات این است که صادر شده خیر است. خدا شیطان را به خاطر خیرش آفرید، ما را به خاطر خیرمان آفرید. ما و شیطان به سوءاختیار به سمت شر داریم می‌رویم. البته چون قدرت رفتن به سمت شر را و اراده و این‌ها را خدا به ما داده ما شر را به خدا نسبت می‌دهیم منتها بالعرض نسبت می‌دهیم. لذا خود قرآن هم می‌گوید شرور «مِنْ عِنْدِ اللَّهِ» هستند، اما خیرات را می‌گوید ﴿فَمِنَ اللّهِ﴾ [3] هستند، دیگر کلمه «عند» را فاصله نمی‌کند. می‌گوید آن شرور «از جانب خدا» می‌آید؛ از جانب خدا می‌آید یعنی این وسط‌ها هم وسایل دخالت دارند. اما خیرات را می‌گوید «خود منم». می‌گوید «از من است»، نمی‌گوید «از جانب من است». هم «من عندی» است هم «من منی» است، اما شر «من منی» دیگر نیست، فقط «من عندی» است.

خب بگذریم از این مطلب. معلوم شد که حکمت به توسط این بزرگواران ظاهر شده. علتش هم همین بود که این‌ها معلم‌اند. این‌ها معلم‌اند و مبلغ. مبلغ‌اند یعنی آن‌چیزی که خدا می‌خواهد به ما برساند به توسط این‌ها می‌رسد. پس به توسط این‌ها حکمت ظاهر شد.

تجلی عنایت الهی و تفاوت علم فعلی و انفعالی

«و برزت العناية». عنایت آن علم خداوند به کل موجودات، علم فعلی خداوند به کل موجودات را می‌گویند عنایت که منشأ پیدایش این موجودات می‌شود. عنایت علم ازلی خداست که با همین علم هم جهان را آفریده. این عنایت الهی در جهان ظاهر می‌شود و ظهورش همین است که می‌بینیم. یک عبارتی گاهی خود ماها به کار می‌بریم...

[پرسش شاگرد]: استاد فرمودید علم فعلی خداوند است، از آن‌ور هم ازلی است؟

[پاسخ استاد]: بله، یعنی علم فعلی منظور در مقابل انفعالی است ها، نه فعلی در مقابل ذاتی. در مقابل ذاتی نیست؛ علم ذاتی است منتها فعلی‌ست. فعلی‌ست یعنی سازنده خارج است، انفعالی نیست.

ولی یک عبارتی را بعضی اوقات شما ملاحظه می‌کنید که علما می‌گویند. مثلاً می‌گویند که کسانی که « سبقتْ لهم العناية، » مثلاً این‌چنین امتیازی به دست می‌آورند. « سبقتْ لهم العناية، » یعنی آن عنایت الهی که سابق بود، آن به هر چه تعلق گرفت، به همان صورت آن چیز در خارج واقع خواهد شد. خدا عنایتش تعلق می‌گیرد به اینکه مثلاً فلانی عالم بشود، یا عنایتش تعلق گرفته به این صورت که مانعی به وجود بیاید، این آدم به علم دسترسی پیدا نکند، جاهل بماند. این‌ها « سبقتْ لهم العناية، ». منتها عنایت را نوعاً به آن خیرات نسبت می‌دهیم. مثلاً عنایت شده که این عالم باشد. نمی‌گوییم عنایت شده که جاهل باشد. این را نمی‌گوییم. علتش هم همین است، که خداوند خیرات را درست می‌کند، این شرور از تصادم این خیرات به وجود می‌آید؛ که پس عنایت مستقیماً و به ذات روی شرور نرفته، روی خیرات رفته. منتها بالعرض به شرور هم تعلق گرفته. آن وقت «بهم برزت العنایة»، عنایت به توسط این‌ها آشکار شده. حالا عنایت آشکار شده یعنی چه؟ یعنی اینکه این‌ها واسطه شدند در اینکه عنایت ظاهر بشود و جهان را همین عنایت الهی پر کند. پس «بهم و برزت العناية». که عنایت به وجود تکوینی‌اش به توسط این‌ها موجود می‌شود. یعنی مراد از عنایت، اشتباه نکنید، مراد از عنایت آن تنزلات عنایت است، نه خود عنایت. والا عنایت که علم ذاتی خداست، آن دیگر واسطه نمی‌خواهد.

[پرسش شاگرد]: یعنی این‌ها وساطت در تکوین هم دارند پس؟ کی؟

[پاسخ استاد]: ائمه؟ بله، ما وساطت در تکوین را این را قبول داریم که واسطه در فیض‌اند. منتها فیض اصلش مال خداست.

[پرسش شاگرد]: وساطت در تکوین را هم قبول دارند؟ بله؟ در دعاهاشان...

[پاسخ استاد]: نه حالا واسطه فیض نگفتند، تعبیر به فیض ندارد.

[پرسش شاگرد]: چرا؟

[پاسخ استاد]: ولی داریم در بعضی جاها که «بِيُمْنِهِ رُزِقَ اَلْوَرَى»[4] مثلاً.

[پرسش شاگرد]: «وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ اَلْغَيْثَ »...[5]

[پاسخ استاد]: « رُزِقَ اَلْوَرَى » یعنی خلایق. خلایق به توسط شما رزق داده شدند. حالا یک جا دارد «به برکت شما»، یک جا دارد «به واسطه شما».

[پرسش شاگرد]: « بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ اَلْأَرْضُ ».[6]

[پاسخ استاد]: بوجودکم، بله. چون این‌ها واسطه‌اند. حالا دوباره بعضی‌ها به غالیان نسبت می‌دهند... واسطه در فیض، حالا غالیان که بالاخره در هر جامعه‌ای هست.

[پرسش شاگرد]: من غلات جامعه را از آن‌ها غالی نمی‌دانستم. غالی در...

[پاسخ استاد]: اشتباه، اشتباه می‌کنند به خاطر اینکه کلمات نشان می‌دهد که کسی این کلمات را نمی‌تواند جعل کند. کلمات این‌قدر عالی است معناش که کسی نمی‌تواند جعل کند.

[پرسش شاگرد]: مثل خطبه‌های صادر شده؟

[پاسخ استاد]: تقریباً بله. از نظر متن نشان می‌دهد که متن باید از معصوم رسیده باشد.

[پرسش شاگرد]: چرا؟

[پاسخ استاد]: من سند نداشته باشم، متن خودش آن‌قدر قوی است که معلوم است از امام رسیده.

خب عرض کردم عنایت به وسیله این‌ها آشکار شده، یعنی عنایت خدا که تنزل می‌کند و با تنزل ظهور پیدا می‌کند، این‌ها واسطه‌اند در این تنزلات و در نتیجه این‌ها هستند که عنایت را ظاهر کردند.

[پرسش شاگرد]: استاد چرا تعبیر به فعلی کردید؟ در صورتی که عنایت را علم ذاتی می‌دانید. فرمودید علم فعلی خداوند به موجودات عنایت الهی است. بعد فرمودید که این فعلی منظور در مقابل انفعالی. تعبیر به فعلی را متوجه نشدم، یعنی در چه مقام؟

[پاسخ استاد]: ببینید علم فعلی دو تا اطلاق دارد؛ یکی اطلاقی که متکلمین می‌کنند در مقابل ذاتی، یکی اطلاقی که فلاسفه مشاء می‌کنند. صدرا هر دو اطلاق را جمع کرده. علم فعلی خدا به اطلاق متکلمین یعنی فعل خدا در مقام فعل، که خداوند این علم را دارد، علم به زید دارد، علم به عمرو ندارد وقتی عمرو را خلق نکرده باشد، می‌گوییم علم به، علم به عمرو ندارد، چون همین خلق یعنی علم. خب اگر این خلق حاصل شد این علم حاصل است، چون علم در مقام فعل است. یعنی همان فعل است. اگر این فعل خدا صادر شد این علم هست چون این علم هم همان خود فعل است. به قول مرحوم کلینی در کافی، می‌گوید علم، می‌گوید صفت فعلی آنی است که مقابل دارد، ولی صفت ذاتی مقابل ندارد. مثلاً می‌توانید بگویید خدا زید را خلق کرد، عمرو را خلق نکرد؛ مقابل خلق کردن که خلق نکردن هست را می‌توانیم نسبت بدهیم. اما نمی‌شود گفت خداوند عالم است به چیزی و جاهل است به چیزی دیگر؛ جهل را نمی‌توانیم به خدا نسبت بدهیم. پس تقابل برایش نیست؟ علم می‌شود صفت ذاتی چون مقابلش را نمی‌شود به خدا نسبت داد. آن خلقت و امثال ذلک می‌شود صفت فعلی چون مقابلش را می‌شود به خدا نسبت داد. یک معیار خوبی است مرحوم کلینی در کافی آورده.

خب پس « برزت العناية» معناش این شد که شما واسطه در فیض‌اید و به توسط شما عنایت الهی ظاهر شد. عنایت الهی بود، ظهورش به توسط شماست چون شما واسطه‌ای که فیض صادر بشود و با صدورش و نزولش آشکار بشود.

[پرسش شاگرد]: استاد آن علم فعلی دوم را توضیح ندادید.

[پاسخ استاد]: علم فعلی دوم توضیح ندادم؟ مثل علم مهندس. علم مهندس به بنا، علم فعلی نامیده می‌شود که سازنده بناست در خارج. علم ما به این بنا، علم انفعالی است. مهندسی ساخته، ما نگاه می‌کنیم عالم می‌شویم. اما خود مهندس علمش فعلی است، یعنی سازنده بناست. این‌طور نیست که از بنا گرفته باشد، هنوز بنایی نبوده مهندس نقشه‌اش را کشیده و خواسته اجراش بکند. پس بنا معلوم ما هم هست معلوم مهندس هم هست، اما مهندس عالم است به بنا به علم فعلی که سازنده خارج است و ما عالمیم به بنا به علم انفعالی که گرفته شده است. خداوند علمش هم سازنده موجودات است پس علمش فعلی است؛ همان علم ذاتی‌اش فعلی است.

عنایت را من عرض کردم علم فعلی خداوند است. این علم اگر بخواهد آشکار بشود باید از آن مقام عالی تنزل کند و با تنزل نورش ضعیف بشود تا آشکار بشود، والا نور وقتی قوی باشد برای قوای ادراکی ضعیف ما آشکار نمی‌شود. وسیله تنزل این علم عنایی همین واسطه‌های در فیض هستند. پس آن‌ها هستند که آشکار می‌کنند، یعنی تنزل می‌دهند عنایت را و قهراً با تنزل این عنایت را آشکار می‌کنند. چون هر چیزی که متنزل بشود، از آن نور ذاتی پایین‌تر می‌آید، ضعیف‌تر می‌شود و قابل ادراک می‌شود.

کمال معرفت و حسن سجیه به واسطه عترت

«و كملت المعرفة». مراد از معرفت، معرفت الهی است یا مطلق معرفت. هر کدام باشد « كملت » را می‌شود آورد، گفت «بهم کملت المعرفة». به توسط این‌ها معرفت به خدا برای ما کامل شد؛ یعنی ما شاید می‌توانستیم خدا را به صفات فعلی بشناسیم، اما کامل نمی‌توانستیم بشناسیم، کامل در حد خودمان. اما به توسط این‌ها خدا را کامل شناختیم، یعنی این‌ها معلم بودند برای ما. یا «کملت المعرفة» یعنی معرفت به همه اشیاء. چون عرض کردم ما در همه اشیاء معلم داریم، در همه علوم، چه حسی چه غیرحسی. آن وقت معرفت به توسط این‌ها کامل شده یعنی این‌ها معلم ما هستند در تمام امور، حتی به قول شما در فیزیک و شیمی. منتها ما متوجه نمی‌شویم که آن‌ها دارند کمک می‌کنند به ما.

[پرسش شاگرد]: همان « ظهرت الحكمة »ست دیگر؟

[پاسخ استاد]: بله، یک عبارت دیگری از آن است، منتها با «کَمُلَتِ». آنجا «ظَهَرَتِ» بود اینجا « كملت ».

« حسنت السجيّة ». این بزرگواران واسطه در فیض خلقی و اخلاقی ما هم هستند. به توسط این‌ها اخلاق ما و سجیه ما حسن می‌شود. خودشان هم که فرمودند: «بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ».[7] سجیه به توسط این‌ها حسن شده. شما مقایسه کنید بین زمان جاهلیت و صدر اسلام، ببینید چقدر عوض شدند. همان‌هایی که هیچ سجیه‌ی مورد توجهی نداشتند، سجایایی پیدا کردند که مورد غبطه بقیه واقع می‌شد. پس «بهم حسنت السجیة».

[پرسش شاگرد]: استاد، گفته «حسنات» چرا؟ ظاهراً که مثلاً این چیزهایی که ما تحت عنوان مثلاً خوبی‌ها می‌شناسیم، از این‌هاست؟

[پاسخ استاد]: بله، به واسطه این‌هاست. آن‌هایی که خوبی حساب می‌شود، چه خوبی اخلاقی چه غیراخلاقی، که اینجا سجیه مقصود آن خوبی‌های اخلاقی‌اند. به توسط این‌هاست.

[پرسش شاگرد]: با آن جریان «حسن و قبح عقلی» و این‌ها تداخل پیدا نمی‌کند؟

[پاسخ استاد]: نه خیر، «حسن و قبح عقلی» هم همین است. می‌گوید این فعل حسن است یا این فعل قبیح است. ما الان داریم می‌گوییم آن‌چه که در جامعه هست حسن است یا آن‌چه که در خلق ما هست حسن است، یعنی خود این‌ها حسنه‌ها را به ما دادند. ممکن است ما اشتباهاً جابه‌جا کرده باشیم.

[پرسش شاگرد]: استاد در ریشه «حسن و قبح» عقلی‌ها بحث آنجا بود که آیا مثلاً خب چیزی هست که حسنش ذاتی خودش باشد یا نیست که عقل تشخیص بدهد آن حسن ذاتی را؟

[پاسخ استاد]: حسن ذاتی معناش این است که لازم نیست شریعت حسن را به او بدهد؛ حسن ذاتی در مقابل حسن شرعی است. اشاعره می‌گویند که این فعل حسن نیست، خداوند دستور داده شده حسن، نهی کرده شده قبیح. اما معتزله و شیعیان یا فلاسفه می‌گویند حسن و قبح ذاتی است، یعنی مال خود این فعل است، خدا در این فعل نهاده، نه چون دستور داده شده حسن، نه چون نهی کرده شده قبیح؛ اصلاً در درون این فعل حسن و قبح را گذاشته که مال خود این فعل است و عقل ما هم تشخیص می‌دهد.

[پرسش شاگرد]: استاد «سجیه» به معنی سرشت یا فضایل اخلاقی است؟

[پاسخ استاد]: سجیه به معنی سرشت هم می‌آید، به عنوان فضیلت‌های اخلاقی هم می‌آید. منتها یکی سجیه ذاتی‌ست یکی سجیه کسبی.

[پرسش شاگرد]: استاد در زیارت جامعه کبیره «وَ سَجِيَّتُكُمُ الْكَرَمُ»، «وَ شَأْنُكُمُ اَلْحَقُّ»...

[پاسخ استاد]: بله یعنی آن فطرت و آن اخلاق ذاتی شماست؛ یعنی با این خمیره ساخته شدید، «سَجِيَّتُكُمُ الْكَرَمُ».[8]

[پرسش شاگرد]: استاد بعدش می‌گوید « وَ شَأْنُكُمُ اَلْحَقُّ وَ اَلصِّدْقُ وَ اَلرِّفْقُ »، بین سجیه و شأن فرقی...

[پاسخ استاد]: هر کدام یک شأن، یک شأنی از شئون را می‌گوید. فرق هم نداشته باشد اشکال ندارد، چون تفنن در عبارات خیلی چیز زیباییست. البته اگر تفاوت باشد خب هست.

صعود عبادات از طریق وسایط فیض (تفاوت ابزار و واسطه)

«وَ قُبِلَتِ الْعِبَادَةُ». «و بهم قبلت» «قُبِلَتِ الْعِبَادَةُ».

[پرسش شاگرد]: نماز را می‌گویند «إِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ مَا سِوَاهَا وَ إِنْ رُدَّتْ رُدَّ مَا سِوَاهَا».[9]

[پاسخ استاد]: اگر این‌ها واسطه در فیض‌اند، هم در نزول واسطه‌اند هم در صعود. چون ببینید جهان به صورت طولی قرار گرفته. این پایینی اگر پایین آمده باید از این نردبان پایین آمده باشد. و وقتی بالا می‌رود باید از این نردبان بالا برود.

[پرسش شاگرد]: استاد این که روی این واسطه شما تکیه می‌کنید، آیا منظورتان همان وسیله یا ابزار است؟ یعنی این که هی می‌گویید «بهم بهم بهم»، مثل همانی که من با چاقو می‌برم. یعنی با این‌ها بالا می‌رود یا از بالا می‌آید پایین، «سجیه» درست می‌شود، عنایت می‌شود، معرفت می‌آید، یا منظورتان از واسطه یک مرتبه بالاتر از این واسطه‌هاست؟

[پاسخ استاد]: ببینید ابزار داریم، واسطه داریم. بین ابزار و واسطه فرق هست. شاید من در یک زمانی این را گفته باشم. ابن‌سینا، خواجه هم در نمط چهار این را اشاره می‌کند؛ بین ابزار و واسطه فرق است. کسی که وقتی نظام طولی داشته باشیم، یک چیزی علت باشد، یکی معلول باشد، آن معلول دوباره برای مابعد خودش علت باشد، آن فیض به علت برسد، از آن علت به این وسطی برسد، از این وسطی به معلول برسد، این وسطی را می‌گویند واسطه، نمی‌گویند ابزار. یعنی همان کاری که آن بالایی می‌تواند بکند پایینی هم دارد می‌کند. ابزار این‌طور نیست، ابزار کاری که نجار می‌خواهد بکند به توسط اره می‌کند. اره می‌شود ابزار نجار، ولی آن شاگرد نجار که به جای نجار کار می‌کند می‌شود واسطه. یعنی علت، کار را انجام می‌دهد، نه وسیله‌ی انجام کار می‌شود. خودش کار را انجام می‌دهد. این است که ما می‌گوییم واسطه است، غیر از این است که بگوییم ابزار است. واسطه‌های در فیض خودشان کار انجام می‌دهند، یعنی علل میانی‌اند، علل میانی، علل واسطی. که کار را از آن بالایی می‌گیرد خودش انجام می‌دهد. البته بالایی باید مدد برساند، والا پایینی یا واسطه نمی‌تواند کار انجام بدهد. ولی کار را به تمام انجام می‌دهد، نه اینکه این ابزاری باشد در ید آن بالایی و بالایی فاعل باشد. بالایی فاعل است، پایینی هم فاعل است.

[پرسش شاگرد]: خب استاد حالا منظور من این حرف است که وقتی ایشان هم فاعل است... حالا می‌گوییم ابزار، می‌گوییم علل، علل میانی، واسطه، علل میانی یعنی این که این‌ها آمدند معارف را در حد ما دست‌رس کردند به دست ما رسیده و حالا ما عمل می‌کنیم می‌رویم جلو، به همان ترتیبی که شما، یک مطلبی را مثلاً معلم به من یاد می‌دهد، واسطه فیض من می‌شوی، ایشان یک مطلبی به من یاد می‌دهد واسطه فیض من می‌شود من صعود می‌کنم. آن هم به همین شکل، این مطالبی را آوردند به ما گفتند، ما عمل می‌کنیم به آن، می‌شود واسطه فیض. یا از این یک چیزی بالاتر از این واسطه مد نظرتان است؟ حالا مثلاً شما یک نکته، نکاتی را می‌گویید من عمل به آن می‌کنم، این واسطه صعود من می‌شود. آیا آن‌ها هم به این معنا واسطه‌اند؟

[پاسخ استاد]: به هر دو معنا. به این معنا واسطه‌اند که شما می‌فرمایید، که احکامی در اختیار ما گذاشتند تا صعود کنیم. بعد که ما با آن احکام عمل می‌کنیم، باید از این اعمال ما برود به خدا برسد. پلکان رسیدن به خدا همان وسایطی است که پلکان بودند برای این نزول.

[پرسش شاگرد]: این به معنای دوم چیست؟ معنای دوم این است که شما می‌گویید «علت»اند واقعاً. معنای دومی چیست؟ شما فرمودید به هر دو معنا واسطه‌اند.

[پاسخ استاد]: ببینید شما این را نگاه کنید، خودتان تصویر کنید در مسائل حسی. در مسائل حسی اگر نردبان را گذاشته باشید، از بام بیایید روی سطح، از بام بیایید تا کف، وقتی می‌خواهید بروید بالا باید از این پله‌ها بروید بالا.

[پرسش شاگرد]: از همین پله نردبان... این که می‌شود ابزار.

[پاسخ استاد]: بله، می‌شود ابزار، عیب ندارد من مثال دارم می‌زنم. یعنی اگر بخواهد از بالا بیاید پایین باید از اینجا بیاید، از پایین هم می‌خواهید بروید بالا باید از اینجا بروید. خب، حالا اگر ما خواستیم تنزل بکنیم، فیض از بالا شروع می‌کند می‌آید پایین رقیق می‌شود تا ما به وجود می‌آییم. حالا وقتی عبادت کنیم، عبادت ما هم باید بالا برود تا قبول بشود، باید ترقی کند تا قبول بشود. از کجا باید بالا برود؟ از همین وسایط فیض باید بالا برود؛ یعنی باید آن واسطه این عبادت من را تلقی کند، اخذ کند از من. اگر پذیرفت مُهر زد، پذیرفت بدهد بالاتر، بالاتر هم بپذیرد برسد به خود خدا.

[پرسش شاگرد]: به زبان دقیق کلام می‌خواستم بگویم، همان‌طور که معلول به مجرد علت، عین ربط به علت است، آیا ما هم عین ربط به امام زمانیم؟ حالا واسطه‌ایم... منظور شاگرد این است، وقتی می‌گویید «علل میانی»، یعنی اینکه ماها عین ربط به آن واسطه‌ایم؟

[پاسخ استاد]: هر علت، هر معلولی ربط به علت است.

[پرسش شاگرد]: یعنی ما هم عین ربط به امام زمانیم، نه؟ تجلی امام زمانیم همه؟ ربطیم به علت.

[پاسخ استاد]: نه، تجلی اصلش از خداست، آن نوری که دارد می‌آید از این وسایط دارد می‌آید.

[پرسش شاگرد]: خب از همین طریق می‌خواهم بگویم الان همه ما تجلی او هستیم، همه ما عین ربط به امام زمان هستیم، خیلی حرف سنگینی است، یعنی اصلاً خیلی عجیب است. ما همه این صندلی عین ربط به امام زمان است، خودکار این ایشان...

[پاسخ استاد]: به خدا.

[پرسش شاگرد]: فیض دیگر، نه، امام زمان را ایشان می‌گوید، واسطه را می‌گوید، می‌گوید وسایط فیض، ایشان واسطه فیض هستند و علل میانی بین ما و خدا هستند، خب ما هم عین ربطیم دیگر، حالا علت خودت، عین ربط است دیگر. حالا علت وسطی اسمش را امام زمان نگذاریم، یک چیز دیگر بگذاریم. فرقی ندارد که، ایشان دارد علت خودت نمی‌کند آن‌ها را، خیلی حرف سنگینی است، علت خودت می‌کند همه‌مان را. ایشان می‌گوید که این‌ها واسطه فیض هستند، بین خدا و «ما سِوی الله» علت میانی هستش. یعنی ما سوی الله، از امام زمان بگیرید اینجا مثلاً، با هم، این سلسله طولی است. یعنی می‌گوییم این خودکار و این‌ها، هر حرکتی که من می‌کنم، مثلاً در واقع ما همه عین ربط به شماییم.

[پاسخ استاد]: بحث قبلی برگشتیم؛ شما در مصداق دارید بحث می‌کنید. اصل مطلب را قبول دارید؟

[پرسش شاگرد]: ایشان که الان دارد می‌گوید این علل میانی است، حرف سنگینی است، یعنی... نه، نه، ما مصداق این‌ها را می‌دانیم، وساطت را به این‌ها می‌گوییم، شما می‌خواهی یک چیز دیگر را بگویی؟

[پاسخ استاد]: من یعنی کوبنده فهمیدم. در حد، در حد اعتراض، در حد اعتراض، بله، تا چه حد تحمل؟ ببینید، ما داریم می‌گوییم این‌ها واسطه‌اند. واسطه یعنی چه؟ یعنی اذن از اله می‌گیرند. ما مستقل قرارشان نمی‌دهیم. اگر مستقل قرار می‌دادیم اشکال شما وارد بود.

[پرسش شاگرد]: خودش هم ربط است، اما مستقل نگفتم.

[پاسخ استاد]: شما، نه، شما تطبیق به مستقل نمی‌کنید، ولی توضیحی که می‌دهید نشان می‌دهد که در، شما می‌فرمایید «علل میانی».

[پرسش شاگرد]: یک بار دیگر بگذار استاد بیان کند، علل میانی یعنی چه؟

[پاسخ استاد]: کلمه ربط، شما فقط علت بودنش را می‌بینید، میانی بودنش را نمی‌بینید. میانه‌بودن یعنی چه؟ میانی بودن یعنی از میانه می‌بینیم، نه از بالا، از میانه می‌بینیم. اگر میانی بودنش را می‌دیدید اشکال نمی‌کردید. شما علت بودنش را دارید می‌بینید، خب بله معلول عین ربط به علت است. ولی این علت، علت میانی است. میانی یعنی چه؟ یعنی اذن از بالا دارد. فیض از بالا دارد می‌گیرد می‌دهد پایین. خودش چیزی ندارد.

[پرسش شاگرد]: استقلال ندارد؟

[پاسخ استاد]: خودش استقلال ندارد، عین ربط است؛ پس اگر من ربط، من اگر ربط باشم به علت بالایی خودم، قهراً ربطم به خداوند هم هست. چون ربط به او باشم او خودش هم ربط به این است، خودش هم ربط به بالاست؛ این منظور سخن من است.

[پرسش شاگرد]: استاد ایشان برایش کاملاً تحلیل نیست که چطور یک نفر انسان واسطه می‌شود برای مثلاً همه این مخلوقات جنی؟

[پاسخ استاد]: نه، با آن اشکال من نیست. اشکال نه آن است نه این است. من بحثم این است، حالا بر فرض عقل فعال، نه، عقل فعال، عقل فعال به اذن الله منشأ پیدایش این موجودات است.

[پرسش شاگرد]: نه، عقل فعالی که حالا، حالا این واسطه‌ای که حالا هر کی هست که می‌خواهید بگوییم، یعنی الان همه ما عین ربط به او هستیم، گرچه او هم عین ربط به پروردگار آلاست؟

[پاسخ استاد]: می‌خواهم، عقل دهم، عقل عاشر، که عقل فعال است، به نظر فلاسفه همه مستند به او هستند، یعنی فیض او هستند که فیض او هم فیض خداست؛ ولی همه فیض او هستند. آیا ربط به عقل فعال هستیم یا نیستیم؟ هستیم دیگر. می‌توانیم بگوییم نه؟

[پرسش شاگرد]: پس چرا عقل ازش جدا می‌کند؟ می‌خواهم بگویم الان در یک جمله، «ما سِوی‌الامام زمان»، عین ربط امام زمان است، گرچه خود او هم عین ربط خداست.

[پاسخ استاد]: شما جواب من را بدهید، چرا این‌قدر سراغ امام زمان می‌روی؟

[پرسش شاگرد]: چون او واسطه است، چون شما به ائمه اعتقاد دارید، چون امام زمان را هم واسطه می‌دانید یا نمی‌دانید؟

[پاسخ استاد]: طبق مبانی فلاسفه، شما عقل دهم را که عقل فعال است واسطه در فیض می‌دانید یا نمی‌دانید؟

[پرسش شاگرد]: طبق مبانی فلاسفه؟ بله.

[پاسخ استاد]: خب، حالا جای عقل دهم امام زمان را بگذارید. اگر بگذارید نتیجه‌اش این می‌شود که «ما سوی‌الامام»، عین ربط به اوست، و او عین ربط به خدا. شما این را قبول دارید که ما ربط به عقل فعالیم؟ چرا آن را قبول دارید؟

[پرسش شاگرد]: ایشان عقل فعال را چون، یعنی می‌بیند قبول می‌کند، ولی امام زمان را چون جسم مثل ما می‌داند، بعد می‌گوید چون مثل ما جسم است چطور می‌شود من ربط به او باشم؟ آن هم جسم است مثل من.

[پاسخ استاد]: ولی شما فرمودید جسم نیست، حقیقت است، جسم به حقیقتش منسد می‌شود و با کمک حقیقت من را اداره می‌کند؛ حقیقتش این است، اینجاش است. یعنی حقیقت این بزرگواران واسطه در فیض‌اند. منتها این جسم‌شان هم به حقیقت‌شان مرتبط است.

[پرسش شاگرد]: حالا استاد اگر این بیانی که فرمودید، باز آن اشکال واسطه و ابزار بر نمی‌گردد؟ خب پس اینجا وسط امام زمان چه‌کاره است؟ فقط یک نقشی که خودش هم عین ربط است، ابزار شد؟

[پاسخ استاد]: ابزار این است که فاعل کار کند به توسط این، که این کار نکند. ببینید، این کار نکند. اره کار نمی‌کند، نجار کار می‌کند.

[پرسش شاگرد]: درست.

[پاسخ استاد]: خب الان واسطه اینجا چه کاری انجام می‌دهد؟ آخه وقتی خودش هم عین ربط خداست... خلق می‌کنند آقا، خلق می‌کنند.

[پرسش شاگرد]: آخه خلقی که خدا می‌خواست بکند...

[پاسخ استاد]: نه، خدا خلق می‌کند، خدا آن‌ها را خلق کرده، به این‌ها هم گفته شما هم می‌توانید خلق بکنید؛ سهم خودش را بوده، گفته آقا می‌دهم به تو، یک فیضی می‌دهم به تو. حالا ما تعبیر به خلق نکنیم، تعبیر به ظهور بکنیم. نه ثنویت دارد نه، نه ثنویت دارد نه خداوند نور خودش را ظاهر می‌کند. این می‌شود خلق اول، ظهور اول. دوباره این ظهور یک خرده بر اثر تابش و دور شدن از منبع نور یک مقدار رقیق‌تر می‌شود. وقتی رقیق‌تر شد، کأنّه این قسمت از شعاع، قسمت بعد را خلق کرد. دوباره آن قسمت بعد ادامه پیدا می‌کند، قسمت بعد را خلق می‌کند؛ خلقت به این صورت است. اصل منبع نور پابرجاست. ولی این شعاعی که دارد می‌آید هی دارد مابعد خودش را ایجاد می‌کند. مابعد خودش را دارد ایجاد می‌کند، یعنی هی ضعیف‌تر می‌کند خودش را و قهراً در مقابل قوای ادراکی ما قرار می‌گیرد و ما می‌توانیم درکش بکنیم. حالا اگر این نور خواست جمع بشود، باید از همین مسیر جمع بشود. پس عبادت ما که می‌خواهد ترقی کند باید از همین مسیر برود بالا. از مسیر دیگر برود منحرف می‌شود؛ چون از این مسیر مسیر ترقی است.

[پرسش شاگرد]: یعنی خود این وسایط به اذن الله فاعلیت دارند، اختیار دارند بر خلق بعدی دیگر، درست است؟

[پاسخ استاد]: در اظهار بعدی. شما حالا کلمه خلق را به کار نبرید، کلمه خلق را به کار ببرید ممکن است به ثنویت نزدیک بشود. ظهور بگیرید، همین شعاعی که من دارم عرض می‌کنم. از بالا که دارد می‌آید پایین، همین که پایینی می‌آد رقیق‌تر می‌شود؛ آن وقت هر قسمت بالایی منشأ پیدایش بعدی است. منشأ، این جور منشأییت، این جور منشأییتی که من عرض می‌کنم استقلال نیست. منشأییت آن منبع با منشأییت این شعاع فرق می‌کند. آن منبع منشأییتش ذاتی‌اش است؛ این شعاع منشأ است چون همان‌طور که آن دارد هی ساطعش می‌کند، این شعاع هم دارد می‌رود، دارد عبور می‌کند، دارد پخش می‌شود، دارد پیش می‌رود. نفوذش در مابعد است.

[پرسش شاگرد]: استاد الان به نظر من می‌رسد این مثال خوبی باشد که برای تبیینش ما دو نوع واسطه می‌توانیم تعریف بکنیم. یک اصطلاحی که شاید اصطلاح بدی نباشد، یک واسطه مثل شلنگ است که آب از جایی به جایی منتقل می‌شود؛ این اصلاً آب کاملاً می‌آید از داخل این عبور می‌کند. یک وقت مثل این بود، در فیزیک گلوله‌های کنار هم می‌گذاشتیم و به اولی ضربه می‌زدیم، این ضربه از طریق این گلوله‌ها منتقل می‌شد به گلوله آخر. ضربه داشت از با واسطه هر کدام از این گلوله‌ها، یعنی هر کدام از این گلوله‌ها ضربه را می‌گرفت و به بعدی منتقل می‌کرد، توپر هم بود. حالا هر کدام از این‌ها واسطه در این ضربه بودند، حالا واسطه در فیض شاید از جنس این دومی باشد که هر کدام می‌گیرد و به بعدی منتقل می‌کند.

[پاسخ استاد]: حالا همان مثال اولی که زدید، شلنگ می‌شود ابزار؛ خود آبی که مسیر این شلنگ را طی می‌کند، آن قسمت، البته آب با نور فرق دارد، آن قسمت اول منشأ پیدایش بعدی است. البته آب با نور فرق دارد. فیبر نوری، نوری که از فیبر عبور می‌کند، قطع می‌شود. نه مثل فیبر نوری، دیگر با این مثال‌ها اجازه بدهید مطلب ظاهراً روشن شده باشد.

پس عبادت باید از این مسیر برود بالا تا قبول بشود. اگر از مسیر دیگر بخواهد برود بالا قبول نمی‌شود. «قُبِلَتِ الْعِبَادَةُ» یعنی عبادت از این مسیر باید قبول بشود؛ یعنی باید از این مسیر برود تا قبول بشود. اگر، این را من یک وقت دیگر هم گفته بودم، حالا که این بزرگواران میزان‌اند برای اعمال ما، محک‌اند برای اعمال ما؛ اگر اعمال ما از این مسیر رفت معلوم می‌شود با این محک سازگاری دارد که می‌تواند از این مسیر برود. اگر از این مسیر نرفت با این محک سازگاری ندارد، از مسیر دیگر می‌رود و منحرف می‌شود و پذیرفته نمی‌شود. این‌ها معیار و میزان اعمال ما هستند. پس اگر اعمال ما از طریق این‌ها رفت قبول می‌شود. بنابراین عبادت به توسط این‌ها قبول می‌شود؛ یعنی به توسط نزدیک بودن یا هم‌سنخ بودن با عبادات این‌ها.

[پرسش شاگرد]: استاد، پس شما دقیقاً آن بحث عصر جمعه‌ را هم همین‌جا می‌توانید مطرح کنید؟

[پاسخ استاد]: چه را؟

[پرسش شاگرد]: از این که عبادت همه را دارند چک می‌کنند ایشان.

[پاسخ استاد]: نه، این را نمی‌گوییم. نه این را نمی‌گوییم. به واسطه این‌ها چک می‌شود نه این‌که، با اذن الهی یا به اذن معصوم. این که مثال می‌زنید استاد، در این جور مسائل، مجری زیاد بوده استاد.

حقیقت نورانی امام؛ واسطه در فیض نه جسم مادی

[پرسش شاگرد]: استاد ببخشید، این که، این که انسان واسطه انسان دیگر بشود، این که غلط است. چون مثلاً طرف می‌گوید من یک مرتبه‌ای بودم که از آن، از آن واسطه عبور کنم؟

[پاسخ استاد]: بله انسان، انسان علت انسان دیگر نمی‌شود. مُعِد می‌شود ولی انسان علت انسان دیگر نمی‌شود، هر چه می‌خواهد باشد. ما این‌طور قانون داریم که هیچ‌وقت فردی از نوعی علت فرد دیگر از همان نوع نمی‌شود. نوعی از جنسی علت نوع دیگر از همان جنس نمی‌شود. این افراد در عرض هم‌اند، هیچ‌کدام علت و معلول دیگری نیستند. آن انواع هم در عرض هم‌اند هیچ‌کدام علت و معلول دیگری نیستند. ابن‌سینا در مقاله شش شفا می‌گوید: اگر با کبریتی هیزمی را روشن کردی، این کبریت علت آن آتش هیزم نیست، مُعِد هست ولی علت نیست. این پدر علت فرزند نیست، بلکه مُعِدّ است. جهتش همین است، جهت اینکه علت نیست این است که اگر بخواهد این پدر علت این فرزند شود در انسانیت می‌خواهد علت بشود. خودش هم که انسان است؛ انسان اگر علت انسان بشود معناش این است که خودش علت خودش است. و شیء نمی‌تواند خودش علت خودش باشد. پس فردی نمی‌تواند علت فردی دیگر، یا نوعی نمی‌تواند علت نوعی دیگر باشد. و به این جهت است که ما خود انسان‌ها را واسطه در فیض قرار نمی‌دهیم. ما حقیقت‌ها را، آن‌هایی که می‌توانند علت باشند آن‌ها را واسطه در فیض قرار می‌دهیم. آن‌هایی که در طول هم‌اند واسطه قرار می‌دهیم، نه آن‌هایی که در عرض هم‌اند. مگر امام زمان را ما واسطه قرار می‌دهیم چون به حقیقتش متصل می‌شود؛ والا اگر به حقیقت متصل نشود این نمی‌شود. یعنی امام زمان را متصلش نکنید به حقیقت خودش، واسطه در فیض نمی‌شود.

[پرسش شاگرد]: مقصود از حقیقتش چیست؟

[پاسخ استاد]: دیگر آن‌ها را ما نمی‌دانیم. حقیقت حضرت هر کسی یک نوری است دیگر، هر چه هست.

[پرسش شاگرد]: پس جواب این است که نمی‌دانیم چیست؟

[پاسخ استاد]: بله.

[پرسش شاگرد]: و این که نظر عصر جمعه‌ را عرض کردم، آن جدیتی که شما می‌فرمایید نیست. می‌گوید عصرهای جمعه، یا عصر گناه یا... خیلی این را مطرح می‌کنند. پس می‌گوییم اعمال شما را تک‌تک، تمام اعمال چند بیلیون، میلیارد آدم را، در عصر جمعه، تمام، در چند ثانیه ایشان همه را دارد چک می‌کند؛ این هم به اشتباه می‌گویند یک چیز دیگر می‌گویند؟

[پاسخ استاد]: چطوری چک می‌کند؟

[پرسش شاگرد]: نمی‌دانم این‌جوری می‌گویند دیگر، با سیستم الهی.

[پاسخ استاد]: شما همه چیز را مادی نگاه می‌کنید بعد قبول نمی‌کنید. این در مرتبه، این در مرتبه ربط‌ش کار می‌دهد. این که عمل من، این که عمل من را نشان حضرت امام زمان یا نشان امام حاضر می‌دهند، این معناش این نیستش که یعنی در یک ورقه می‌نویسند می‌دهند و او با آن خط به خط می‌خواند. این که می‌شود حسی؛ این امتیازی نیست. این را به ما هم بدهند می‌توانیم بخوانیم. این امتیازی نیست. یک نحوه، یک حالت خاصی است که برای ما روشن نیست. ما به آن‌ها، برای آن‌ها روشن است برای ما روشن نیست. چه چیزی است که من تجربه‌اش کرده باشم؟ ولی به ما گفتند و این هم هست که اخبار کارهای ما به دست علت داده می‌شود؛ یعنی کسی که علت باشد از معلول و افعال معلول آگاه است.

[پرسش شاگرد]: استاد امام زمان پس به واسطه انسانیتش علت ما نیست، درست است؟ به واسطه حقیقتش علت ماست.

[پاسخ استاد]: حقیقت انسانیت خودش است.

[پرسش شاگرد]: بعدش شما فرمودید که امام زمان واسطه در فیض هست، خب از آن طرف هم فرمودید که هیچ‌کس در نوع خودش نمی‌تواند علت خودش باشد. خب امام زمان هم با ما در یک نوع است، علت ماست.

[پاسخ استاد]: یعنی امام زمان با ما این است که یک انسان است، یا به ما اینکه بالاخره یک انسان مترقی و در سلسله علل قرار گرفته؟ بالاخره انسان است دیگر. بالاخره در آن نوع انسان است دیگر، یک جورایی، ببینید ما داریم اصرار می‌کنیم که جسم را کار نداشته باشید. حقیقت را ببینید. حقیقت که مجرد است علت است. این موجود جسمانی چون با حقیقتش مرتبط می‌شود می‌تواند این کار را بکند. از حقیقتش ببرد دیگر نمی‌تواند این کار را بکند. شما همه‌اش سراغ خود این جسم دارید می‌روید. جسم بما هو جسم کاری انجام نمی‌دهد. جسم بما اینکه در سلسله علل است دارد کار انجام می‌دهد.

[پرسش شاگرد]: یعنی باز هم نتیجه این بحث مثل همان مشکلی که ابوذر و سلمان داشتن شد دیگر؛ یک نفر آمد نشست گفت من چند هزار سال راه را طی کردم. آن جسمه نیست که آن روحانیته بود. آن هم همین‌طور است.

[پاسخ استاد]: یعنی من به جسم توجه ندارم. این‌ها، این‌ها را می‌بینید، مثلاً متصل شدن آن رؤیتی که مثلاً برای یک شهید ثانیه اتفاق می‌افتد... بله دیگر بالاخره عرض می‌کنم واسطه در فیض این باید علت باشد.

[پرسش شاگرد]: پس درست فهمیدم، یعنی آن عارفی که شما مثال، مثال به عارف زدید، یک عارفی که با جسمش این کارها را نکرده بود. با جسمش اگر بخواهد کاری انجام بدهد که خب ما هم جسمیم.

[پاسخ استاد]: آن باید یک جسمی باشد که بتواند در سلسله علل قرار بگیرد. در سلسله علل قرار بگیرد می‌تواند کار انجام بدهد، والا اگر در سلسله علل نگیرد در عرض ماست، تأثیری در ما ندارد.

در شرح زیارت جامعه مرحوم دوانی در آن «شمس‌الطالعه»...

[پرسش شاگرد]: شمس؟

[پاسخ استاد]: شمس‌الطالعه، از شمس‌الطالعه، بله. ایشان در آنجا توضیحاتی دارد، توضیحات خیلی عجیبی. می‌گوید که این وجود جسمانی پیغمبر بما اینکه وجود جسمانی پیغمبر است، این که واسطه در فیض نیست. این که قبل از حضرت آدم نبوده. این که معین انبیای سابق نیست. این اصلاً بعداً موجود شده؛ چطور از گذشته این‌همه فعالیت داشته؟ بعد ایشان هم همان‌جا می‌گوید، می‌گوید به وجود حقیقی‌اش این کارها را انجام می‌دهد، نه به وجود جسمانی‌اش که امروز دنیا آمد. این وجود جسمانی‌اش قبلاً نبوده که بخواهد این کارها را انجام بدهد. به وجود روحانی‌اش متمثل می‌شده، که این را من یک زمانی عرض کردم، مثل حضرت امیر می‌گوید من قبلاً با انبیاء بودم؛ یعنی همین جسم؟ یا نه تمثلی از آن حقیقت؟ طبق ضوابط ما تمثلی از آن حقیقت است، نه خود این جسم. این جسم الان دنیا آمده، قبلاً اصلاً نبوده که بخواهد کاری انجام بدهد. این‌ها حرف‌های مرحوم دوانی‌ست در «شمس‌الطالعه».

طلوع عدالت و برپایی قیامت صغری (ظهور)

خب این امور معنوی که در جهان اتفاق افتاده به توسط همه‌شان است. اما یک عدالت اجتماعی، نه عدالت اخلاقی؛ عدالت اخلاقی برای همه بزرگواران بوده. یک عدالت اجتماعی است که به توسط بقیه انجام نشده چون مانع وجود داشته، نه اینکه مقتضی نبوده، آن‌ها مقتضی را داشتند. شأن اینکه بتواند عدالت اجتماعی برقرار کند داشتند، ولی این شأن به خاطر وجود مانع به فعلیت نرسیده. در یکی از این افراد عترت این شأن به فعلیت می‌رسد و عدالت اجتماعی پیاده می‌شود. به توسط آخرین آن‌ها «تَطْلُعُ الْعَدَالَةُ»، عدالت طلوع می‌کند، یعنی شروع می‌شود. دیگر غروبش را نگفته.

[پرسش شاگرد]: آخه چرا می‌گویند که ۷ سال بیشتر حکومت نمی‌کنند آقای کمپانی؟

[پاسخ استاد]: طلوعش با ایشان، ادامه‌اش با بقیه است. رفتند؟ بله. « و ترتفع الضلالة ». عدالت طلوع می‌کند و ضلالت رفع می‌شود.

[پرسش شاگرد]: استاد ضلالت هم به همان معنی آن ضلالت اجتماعی مد نظر است؟

[پاسخ استاد]: این ضلالت را در مقابل عدالت می‌توانیم قرار بدهیم، چون پشت سرش غوایت و هدایت را آورده. پس ضلالت را به معنای غوایت نمی‌گوییم، در مقابل عدالت قرار می‌دهیم. چون آن‌ها نوعی مقابل عدالت نوعی ضلالت است. که خود ظلم هم بالاخره یک ضلالت است.

[پرسش شاگرد]: گمراهی هم معنا کنیم درست است؟

[پاسخ استاد]: گمراهی در مقابل عدالت. چون غوایت پشت سرش می‌آید، در مقابل هدایت غوایت را قرار داده. اینجا ضلالت را در مقابل عدالت قرار داده. یعنی ظلم و ستمی که در جهان است برطرف می‌شود و به جایش عدالت جانشین می‌شود. آنجا هم غوایت می‌رود هدایت می‌آید.

خب این‌ها روشن‌اند. « و تقوم القيامة، ». این تقوم القیامة را توجه کنید، دو جور می‌خواهم معنایش کنم: یکی آنی که ظاهراً به ذهن می‌رسد، یعنی این عدالت طلوع می‌کند و با این آخرین عترت شروع می‌شود، همین‌طور ادامه پیدا می‌کند تا تقوم القیامة. این یک جور معنا کردن است، که البته ظاهر عبارت با این معنا خیلی سازگار نیست. ولی عیبی ندارد که ما این‌طوری معنا کنیم. یعنی با آمدن ایشان دیگر قیامت برپا می‌شود؛ یعنی قیامتی که می‌خواهد بیاید مقدماتش با ظهور ایشان است و با همین از همین‌جا شروع می‌شود و به آنجا ختم می‌شود.

[پرسش شاگرد]: با رجعت تناقض ندارد؟

[پاسخ استاد]: نه تناقض ندارد. این بالاخره رجعت هم توی همان قیام حضرت هست، یعنی دنباله قیام این بزرگواران است. یک معنای دیگر داریم که با ظاهر عبارت هم سازگار است؛ و این معنا را گفتند که در ظهور امام زمان اتفاقی می‌افتد کأنّه قیامت صغری‌ست. یعنی جهان به صورت عادی عوض نمی‌شود، به یک صورت قهری عوض می‌شود که کأنّه قیامتی برپا می‌شود. یعنی خود ظهور حضرت، زلزله خورشید از این حرف‌ها، مثلاً خیلی چیزهای دیگر؛ که خود جامعه انسانی هم دچار تحولات فوق‌العاده می‌شود. یعنی این حالت عادی نیست. پس قیامت برپا می‌شود گاهی، گاهی گفته می‌شود بعضی‌ها می‌خواهند این مطلب را تبیین کنند می‌گویند ظهور امام زمان قیامتی صغری‌ست. البته غیر از آن قیامت صغری‌ست که در اصطلاح می‌گوییم، ولی می‌گویند قیامت صغری‌ست. قیامت صغری یعنی چه؟ یعنی یک تغییر و تبدیل اساسی. پس این که می‌گوید « و تقوم القيامة، »، این بعید نیست که مرادش این قیامت، قیامت معروف نباشه، مرادش همین قیامتی باشد که در دنیا می‌خواهد اتفاق بیفتد. این دو جور معنا را از عبارت می‌توانیم در بیاوریم. معنای دوم تقریباً موافق ظاهر عبارت هم هست.

پایان خطبه و ورود به مقدمه مؤلف (وجه تسمیه رساله)

خب گفتیم که «صَلِّ عَلَى أَفْضَلِ خَلِیقَتِکَ»، حالا می‌گوییم « صلوة تتضاعف و تتزايد ». یعنی ما از تو نمی‌خواهیم که یک دفعه درود بفرستی؛ ما می‌خواهیم درودی بفرستی که پشت سر هم هی بیاید، تکرار بشود، « تتضاعف و تتزايد ». هی تضاعف پیدا کند، هی تزاید پیدا کند؛ یعنی نه تکرار بشود، تازه اضافه هم بشود. حالا اگر اضافه عدد، تضاعف عددی هم پیدا کند که تضاعف هندسی هم پیدا کند که دیگر خیلی زیاد می‌شود.

[پرسش شاگرد]: استاد تفاوت تضاعف و تزاید؟

[پاسخ استاد]: بله؟

[پرسش شاگرد]: فرق بین تضاعف و تزاید؟

[پاسخ استاد]: نه، هیچی فرقی نیست؛ تضاعف و تزاید. البته فرقش شاید به این باشد که تضاعف به توان رساندن است، تزاید این‌طور نیست. مثلاً این را می‌گویند که فرض کنید این به توان دو می‌شود ضعف آن اولی. دوباره به توان چهار می‌شود ضعف آن دومی و هکذا. یعنی اضافه کردن‌های خاص. اما تزاید مطلق تزاید است، چه به صورت ضرب کردن باشد چه به صورت به‌علاوه باشد.

[پرسش شاگرد]: می‌توانید فرق بین تضاعف و تزاید این‌طور بگویید که خاص و عام است؟

[پاسخ استاد]: خاص و عام؟

[پرسش شاگرد]: بله، تضاعف می‌شود خاص، تزاید می‌شود عام دیگر. تضاعف می‌شود خاص، تزاید می‌شود عام.

[پاسخ استاد]: خب دیگر چه؟ آره، نسبت عام و خاص است؛ بله نسبت عام و خاص است. بله.

« ابد الابدين و دهر الداهرين. ». این « ابد الابدين و دهر الداهرين. » اصطلاح است در کلام عرب، یعنی همیشه، همواره؛ «دَهْرَ الدَّاهِرِینَ» هم همین است یعنی، یعنی برای ابد. یعنی این تا ابد این صلاة تضاعف و تزاید پیدا کند و هرگز متوقف نشود.

[پرسش شاگرد]: استاد ببخشید، چرا آن « تطلع العدالة » را فقط نسبت به امام زمان؟ آخه «بهم تطلع العدالة »...

[پاسخ استاد]: من نخواندم آن عبارت. آن عبارت را نخواندم، کلمه «بهم» تمام شد. بعد کلمه دیگر آورد. دیگر نمی‌گوید «بهم تطلع العدالة ». حواس‌تان به عبارت باشد.

«وَ بَعْدُ فَیَقُولُ»، بله این را هم تند بخوانم: « و بعد، يقول العبد الفقير الحقير المعترف بالقصور و التقصير «على الطهرانى» المشتهر «بالمدرس» ابن عبد الله الزنوزى التبريزى المدرس، هذه تعليقة ». این کتابی که من الان به صورت یک رساله در آوردم، قبلاً به صورت یک تعلیقه بود بر یک قسمتی از بحث معاد اسفار. بعد مناسب دیدم که این تعلیقه را به صورت یک رساله در بیاورم. « افرزتها ». بله. « من تعليقاتى على مباحث المعاد من «الاسفار الاربعة» لصدر الحكماء و المتألهين، افرزتها منها »، جدایش کردم این تعلیقه را منها از آن اسفار. قبلاً جزئی از اسفار به حساب می‌آمد، تعلیقه اسفار به حساب می‌شد، ولی من جداش کردم از اسفار « و جعلتها رسالة مختصرة مخصوصة باثبات المعاد الجسمانى، » که مخصوص به اثبات معاد جسمانی‌ست. تعلیقه من هم همین بود درباره معاد جسمانی بود، منتها من جدا کردم و رساله خاص یا رساله مستقل قرارش دادم. اثبات معاد جسمانی می‌کند این رساله من یا می‌کُند « بالبرهان العقلى »، بالبرهان العقلی متعلق به اثبات. رساله‌ای که اثبات معاد جسمانی در او می‌شود، منتها اثبات به توسط برهان عقلی نه اثبات با ادعا یا نقل. « حسب القواعد التى‌ حققها الحكماء الالهيون المحققون قدست اسرارهم، ».[10] یعنی این برهانی که من اقامه می‌کنم با استفاده از قواعدی‌ست که حکما گفتند. « المحققون قدست اسرارهم، ».

چرا مستقلش کردی، چرا « افرزتها »، چرا جدایش کردی؟ « اجابة لالتماس بعض اخوان الدين، ». خواستم درخواست بعضی از اخوان‌دین را اجابت کرده باشم. « و سميتها «بسبيل الرشاد فى اثبات المعاد».

فاقول متوكلا على الله سبحانه و متوسلا بانبيائه و اوصيائه (ع): اعلم ان المركب منه حقيقى و منه اعتبارى.» ان شاء الله جلسه بعد.

 


logo