« فهرست دروس
درس رساله عشق - استاد محمدحسین حشمت پور

97/08/15

بسم الله الرحمن الرحیم

فی وجود العشق/فصل هفتم /رساله عشق

 

موضوع: رساله عشق/فصل هفتم /فی وجود العشق

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[تفسیر رساله فی العشق: اشکال در قاعده «علت مثال خود را در معلول می‌نهد»]

[مقدمه: مرور مباحث پیشین]

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. رساله عشق ابن‌سینا، صفحه ۳۹۴، سطر دهم.

«وَ لِقائِلٍ أَن یَقُولَ: إِنَّ الشَّمسَ تُسَخِّنُ و تسوّد مِن غَیرِ أَن تَکُونَ السُّخُونَةُ وَ السَّوادُ مِثالَها». [1]

در این فصل هفتم خواستیم پنج بحث را مطرح کنیم:

۱. یکی اینکه همه موجودات به خدا محبت دارند و عاشق خدا هستند. این را مطرح کردیم، تمام شد.

۲. دوم اینکه واجب‌تعالی که خیر مطلق است، برای عاشقین خودش تجلی می‌کند و عاشقین تجلی او را به تفاوت قبول می‌کنند. این را هم گفتیم.

۳. مطلب سوم که واردش شدیم ولی در ادامه‌اش الان بحث داریم، این بود که موجوداتی که تجلی را بیشتر قبول می‌کنند، آن‌ها قرب‌شان به خداوند بیشتر است. آن موجودی که قبول تجلی در او اکمل از بقیه است، او غایت‌القرب واجب تعالی دارد. این مطلب سوم بود که ما در او بحث داشتیم.

مصداق این موجودی که غایت‌القرب دارد و تجلی واجب‌تعالی را کامل‌تر از بقیه قبول می‌کند، ذکر کردیم عبارت است از «عقل کلی». و گفتیم که خداوند مثال خودش را در عقل کلی گذاشته. بعد بیان کردیم که نگو «مِثل»، بگو «مثال». یعنی خداوند مثلاً تمام این موجودات را عالم است و صور علمیه موجودات در خداوند هست؛ عکس این صور را و مثال این صور را در عقل کلی قرار داده. عقل کلی از نظر وجود، از نظر علم، کامل‌ترین تقرب را به واجب‌تعالی دارد؛ زیرا تجلی خدا را بیش از بقیه و کامل‌تر از بقیه قبول کرده. این‌ها مطالبی بود که گفته بودیم.

بعد وارد آن بحث شدیم که هر علتی در معلول خودش مثال خودش را قرار می‌دهد. پس ما می‌توانیم از علت بفهمیم که معلول چیست؛ همچنین از معلول می‌توانیم علت را کشف کنیم. چون علت حقیقت معلول است و معلول مثال علت. و ما از آن حقیقت می‌توانیم مثالش را کشف کنیم و از مثال هم می‌توانیم حقیقت را کشف کنیم. منتها کشف مثال از طریق حقیقت بسیار قوی است؛ کشف حقیقت از طریق مثال ضعیف است. پس از طریق معلول اگر بخواهیم علت را کشف کنیم، ضعیف کشف می‌کنیم (ولی کشف می‌کنیم)؛ اما اگر از علت بخواهیم معلول را کشف کنیم، قوی کشف می‌کنیم. لذا گفته شده که حتماً باید اشیاء را از طریق علت بشناسید، چون کاشفیت علت از معلول بسیار قوی است.

[طرح اشکال: خورشید و عدم انطباق مثال]

خب ما در مطالب گذشته‌مان به اینجا رسیده بودیم که علت مثال خودش را در معلول قرار می‌دهد. اول بحث الان ما این است که معترضی اعتراض می‌کند، می‌گوید یک علت را ما یافتیم که مثال خودش را در معلول قرار نمی‌دهد و آن علت کلام شما و قاعده کلی شما را نقض می‌کند.

علت عبارت است از خورشید. خورشید دو تا کار در اشیاء ایجاد می‌کند (دو اثر در اشیاء ایجاد می‌کند):

۱. یکی سخونت است؛ اشیاء را داغ می‌کند.

۲. دیگری تسوید است؛ اشیاء را سیاه می‌کند.

مثلاً انسان وقتی به روی خودش نور خورشید راه می‌دهد، گرمش می‌شود. اگر زیادتر راه بدهد، ممکن است بالاخره به رنگ سیاهی تمایل پیدا کند. خب گرم شدن هم که مسلم است.

پس دو تا مثال از خورشید توی اشیاء می‌آید: یکی سخونت، یکی سیاهی. در حالی که هیچ‌کدام از آن‌ها را خورشید ندارد.

(اینو توجه داشته باشید، قدما معتقد بودند که خورشید فقط نور بود؛ گرما را برای خورشید قائل نبودند. اینجا خورشید گرم نمی‌کند، ولی معتقدند گرم می‌کند. با اینکه گرم نیست، گرم می‌کند؛ یعنی با اینکه خودش حرارت ندارد، ولی مثال حرارت را در بقیه ایجاد می‌کند). این مطلب اول.

مطلب دوم اینکه خورشید سفید است و سیاهی در او نیست؛ با وجود این معلولش را سیاه می‌کند.

دو تا اثر در معلول می‌رود که در خود علت نیست: یکی سخونت، یکی سیاهی.

خب اینکه سیاهی در خورشید نیست، درست است؟ سیاهی در خورشید نیست. همان‌طور که داریم می‌بینیم خورشید سفید است، سیاهی ندارد. ولی اینکه سخونت و گرما در خورشید نیست، این نظر طبق نظر قدماست. طبق نظر جدید این‌طور نیست؛ جدید خورشید داغ می‌کند. قدیمی‌ها می‌گفتند خورشید گرم نیست، ولی وقتی نورش می‌آید، این نور بر اثر اصطکاک در ما تولید گرما می‌کند.

[سؤال]: البته فکر کنم حرارت خورشید نمی‌افتد در واقع... مثلاً بله، حرارت خورشید در واقع انرژی دوباره از انرژی... انرژی حرارتی اتفاق گرفته.

[استاد]: آن‌ها معتقدند نور می‌تابد به زمین، زمین بر اثر تابش گرم می‌شود و خورشید گرم می‌شود.

[سؤال]: بله، مسئله که درست است که خود خورشید... ولی گرمای خود حجم خورشید نیست که می‌تابد. یا همان...

[استاد]: امروزه را می‌فرمایید یا دیروز؟

دیروز اصلاً خورشید گرم نمی‌دانستند. امروز می‌فرمایید که خورشید گرم است. خب بله، امروز می‌گویند خورشید گرم است و بر اثر تابش گرم هم می‌کند. این می‌فرمایید مال امروزه. ولی دیروز این است که خورشید گرم نیست، اما گرم می‌کند. آن‌ها معتقد بودند اصلاً حرارت در افلاک نیست. هیچ‌کدام از کواکب حرارت ندارند، هیچ‌کدام از افلاک حرارت ندارند. ولی خورشید که در بین این‌هاست، با آن که حرارت ندارد، حرارت تولید می‌کند. این را معتقدند.

بعد سؤال می‌شود که چطور مثال خودش را در غیر می‌گذارد؟ خودش که حرارت ندارد و مثالش را گذاشته؛ خودش سیاهی ندارد، در او سیاهی گذاشته. این سؤالی است که به عنوان نقض بر قاعده کلی وارد می‌کند.

ببینید ابن‌سینا جواب می‌دهد. جواب ابن‌سینا این است: می‌گوید ما نگفتیم هر مثالی که در معلول پیدا کردید، حقیقتش در علت می‌آید باشد؛ این را نگفتیم. یا نگفتیم که هر علتی اثرش را در معلولش قرار می‌دهد، ولو معلول باواسطه باشد. این‌طور گفتیم: اگر شما در معلولِ مباشر مثالی را دیدید (معلول مباشر، یعنی معلول بلاواسطه)، آن مثال مثالِ علت است. پس علت در معلول بی‌واسطه خودش مثال خودش را می‌گذارد، نه در معلول باواسطه.

اما توجه کنید خورشید چه کار می‌کند؟ خورشید در معلول مباشرش (مثلاً زمین) مثال خودش را که نور است و ضوء است قرار می‌دهد. زمین روشن می‌شود. شما از زمین بروید بیرون، زمین را نگاه کنید؛ این روشن است مثل ماه. الان ما ماه را نگاه می‌کنیم، ماه به توسط نور خورشید روشن شده؛ یعنی خورشید مثال خودش که روشنی است تو ماه گذاشته. همین‌طور مثال خودش را تو زمین گذاشته. بعد زمین این مثال را (که نور است) گرفته، گرما را نگرفته.

(سوال: علما قدیم می‌گفتند که نور خورشید...

استاد: نور ماه از خورشید است، نور ما شکستِ نور خورشید است. آن نور ستاره شخصی می‌زند... و فکر می‌کردند نور ستاره‌ها مال خورشید است، نمی‌دانستند خودشان نور دارند. ولی اینکه نور ماه کسبی است، این را درست می‌گفتند. نور سیارات تماماً کسبی است، این‌ها را قبول داشتند. از این‌ها امروزه هم قبول دارند. فقط نور ستاره‌ها را کسبی می‌دانستند که امروز معلوم شد نور ستاره‌ها ذاتی است. یک خورشید بیشتر قائل نبودند قدیم؛ اصلاً خورشید دوم قائل نبودند. امروزه می‌گوید هر ستاره‌ای خودش خورشید است. خورشید متأسفانه...).

بله، این را داشتم عرض می‌کردم که خورشید مثال خودش را که روشنی است در زمین می‌گذارد. زمین می‌شود منفعل و مثال خورشید را واجد می‌شود. ما هم همین را می‌گفتیم. ما می‌گفتیم که علت مثال خودش را در معلول قرار می‌دهد. الان خورشید مثال خودش را (که روشنی است) در زمین قرار داد.

بعد این می‌شود مبدأ (یعنی مبدأ ثانوی). این منفعل در بدن من (که منفعل دیگری است) اثر می‌کند. خورشید اثر نمی‌کند، این منفعل اثر می‌کند. خورشید نورش را ممکن است تو بدن من بیاید بتابد، ولی زمین آن نوری را که گرفته (آن مثالی که از خورشید گرفته)، آن را می‌دهد به بدن من و بدن من گرم می‌شود. چون زمین نور را از خورشید گرفت و با فعل و انفعالاتی گرما پس داد. آن‌وقت آن گرما می‌آید تو بدن من، بدن من را گرم می‌کند یا بدن من را سیاه می‌کند. خورشید نیست که بدن من را گرم می‌کند یا بدن من را سیاه می‌کند؛ منفعل از خورشید این کار را دارد می‌کند (یعنی زمین).

پس خورشید در منفعل بلاواسطه‌اش مثال خودش را می‌گذارد. در منفعل مع‌الواسطه، سیاهی و حرارت خودش را نمی‌گذارد. اگر حساب کنید آن واسطه (که خود زمین است) دارد این کار را می‌کند. واسطه نور خورشید را گرفته، بر اثر تصرفاتی یا انفعالاتی که کرده، این نور خورشید را تبدیل کرده به حرارت (همانی که شما فرمودید). بعد این حرارت را (سیاه کردن را) به من می‌دهد.

اینجا خورشید در بدن من که منفعل است، اثر مستقیم و بلاواسطه نگذاشته؛ در زمین اثر واسطه‌اش را گذاشته. پس مثالش را باید توی زمین جستجو کنیم، نه در بدن من. من معلول بلاواسطه برای خورشید نیستم، معلول مع‌الواسطه‌ام. و خورشید در معلول بلاواسطه اثر خودش را می‌گذارد و مثال خودش را می‌فرستد، نه بر معلول مع‌الواسطه. در معلول مع‌الواسطه اثر آن واسطه می‌آید. آن واسطه اثر می‌گذارد. خورشید تنها نیست؛ خورشید اثرش را به آن واسطه می‌دهد، واسطه اثر آن را (اگر تغییر نداد) همان‌طوری تحویل منفعل دوم می‌دهد؛ (اگر تغییر داد) تغییریافته را تحویل منفعل دوم می‌دهد. و در اینجا مثال خورشید (نور) توی زمین (که معلول بلاواسطه است) تغییر می‌کند و آن تغییر اثر بر منفعل دوم می‌گذارد و منفعل دوم را گرم می‌کند یا سیاه می‌کند.

این جوابش است. ابن‌سینا می‌گوید پس این‌طور نیست که هر علتی در هر معلولی (چه باواسطه چه بی‌واسطه، چه معلول باواسطه چه معلول بی‌واسطه) مثال خودش را بگذارد. علت در معلول بلاواسطه خودش مثال خودش را می‌گذارد و در معلول مع‌الواسطه ممکن است مثال او نیاید، مثال آن واسطه بیاید.

این جواب ابن‌سینا است. این بنا بر مبنایی که خورشید گرم نباشد، این جواب جواب خوبی است. بنا بر مبنایی که خورشید گرم نباشد. ولی خب امروز چون خورشید گرما تولید می‌کند، پس از نظر گرما مشکلی نداریم. در بدن من هم تولید می‌کند، در زمین هم تولید می‌کند؛ خودش گرم است. فقط می‌ماند مسئله سیاهی. این مسئله سیاهی را این‌جوری حل می‌کنند که خورشید نور می‌دهد، زیر پوست بدن ما یک غددی هست که در مقابل آن نور ترشحاتی دارد؛ آن ترشحات باعث سیاهی می‌شود. در نظر ابن‌سینا هم سیاهی را باید این‌طوری توجیه کرد که خورشید نور می‌دهد به این بدن، چیز دیگر نمی‌دهد؛ نور با فعل و انفعالات بدن سیاهی تولید می‌کند.

[سؤال]: البته ایرادی... آقای دکتر اگر ایرادی هم توی تمثیل باشد (یعنی تمثیل خورشید و زمین و انسانی که سیاه می‌شود)، در واقع ایرادی را به اصل استدلال که در رابطه با علت و معلول است به وجود نمی‌آورد؟

[استاد]: چرا، به وجود می‌آورد. چون درباره علت و معلول یک قاعده کلی گفتند. چون در مورد علت و معلول یک قاعده کلی گفتند، یک جا این قاعده تخلف بکند، باطل می‌شود. خارج کلی همین تخلف کرد دیگر. در مورد خورشید می‌گوید که خورشید، تخلف را ثابت میکند، یعنی ایشان ثابت می‌کند و باطل میکند

[سؤال]: درسته، توی تمثیل چون خورشید به جای علت گرفته شده (همیشه هم تمثیل خورشید تمثیل در واقع مشروعی هم هست دیگر، در رابطه با مثلاً مثال خیر و دیگر مثال‌ها هم تمثیل خورشید را به کار می‌گیرد در فلسفه اسلامی). منظورم این که توی استدلال تمثیلی به طور کلی ارسطو و ابن‌سینا می‌گویند اگر ایرادی در خود تمثیل به وجود بیاید، چون در مثال مناقشه نیست (یعنی توی مثال ممکنه ایراد وارد باشد)، اما در اصل مسئله نقض نمی‌شود.

[استاد]: عرض کردم اگر قانون کلی گفته باشید، یک مثال (یعنی یک نمونه) پیدا کنید خلاف قانون، قانون را نقض می‌کند.

[سؤال]: من مثال نیستم، مصداق...

[استاد]: بله مصداق است دیگر. مثال مصداق است یعنی اگر یک نمونه‌ای که می‌خواهیم مصداق است و این‌ها...

[سؤال]: متوجه... نه، توی خود استدلال تمثیلی می‌خواهم دقت کنیم. یعنی استدلال این استدلال استدلال تمثیلی است (یعنی تمثیلی از یک چیز اصلی). عکس در واقع

[استاد]: این که می‌گویند در مثل مناقشه نیست، یعنی اگر مطلبی را استدلال ثابت کرد و ما مثالی زدیم که مثال مناسب این استدلال نبود (مناسب آن مورد نبود)، مناقشه نکنید. مناقشه نکنید، حکم را به طور کلی قبول کنید و ما مثالش را درست نزدیم.

ولی ما مثالش را... این مال آنجاست. اما اگر مثالی واقعاً مثال بود (حق با قانون کلی مساوی بود، یعنی به قول شما مصداق بود) و با قانون کلی مساوی نبود، قانون کلی را نقض می‌کند. آن که می‌گویند در مثل مناقشه نباشد، یک حرف دیگر است؛ ربطی اینجا ندارد. آن می‌گوید من یک مطلب کلی بیان کردم، مثال هم زدم. بعد شما به من می‌گویی این مثال مناسب آن مطلب کلی نیست، یک مثال دیگر باید می‌آوردی. می‌گویم در مثل مناقشه نکن، مطلب کلی که گفتم درست بوده، این مثل آن نبوده؛ من اشتباه کردم این مثل را زدم، یک مثال دیگر باید بگذارم.

ببینید اینجا گوینده به من می‌گوید تو یک قانون گفتی، مثالی برای این مثالت با آن قانون سازگار نیست. یعنی مثال مثالِ آن نیست.

[سؤال]: یعنی توی استدلال... تو استدلال اصلی که رابطه علت و معلول دارد، اساساً تعمیم می‌شود رابطه علت و معلول دیگر (عکس در علت و معلول). حالا من مثالی یافتم (مثل مثال خورشید و در واقع زمین و انسانی که سیاه می‌شود). تو آن مثال ممکن است مثال یافتی که این قانونش نیست.

[استاد]: این قانون نیست، آن قانون به هم خورد. یک مورد پیدا کرد، قانون صدق نکرد. قانون کلی نیست، از تمام مواردش صادق نیست. قانون موارد باشد یا مورد که انسان نشد.

[سؤال]: این بنا بر داده‌های سنتی که درسته،

[استاد]: هیچیش درست نیست. ببین تمثیل خورشید...

[سؤال]: الان تمثیل خورشید زدیم که بر حسب در واقع داده‌های کیهان‌شناسی سنتی که درسته. امروز ما داریم می‌گوییم که خورشید گرم می‌کند. آن که دارد درست مثال می‌زند از این...

[استاد]: خب آن که مثال زد، خواست نقض کند قانون ما را. قانون ما گفت همه چیز (همه علت‌ها) مثال خودشان را به معلول می‌دهند. این گفت نه، یک علت هم پیدا کردم به نام خورشید که مثال خودش را به معلول نمی‌دهد. قانون قانونی که شما گفتید نقض شد دیگر.

[سؤال]: یک مثال شده که... یک در مثال شده که آن‌قدر خیر محض مثالش را نمی‌دهد... معلول...

[استاد]: قانون کلی نیست. حالا خیر مثالش را می‌دهد یا نمی‌دهد، این علت مثالش را می‌دهد یا نمی‌دهد، چون قانون کلی نیست نمی‌توانیم که تند اجراش کنیم. باید بگردیم ببینیم آقا این مثال را می‌دهد یا نه. ممکن است این علت مثال را بدهد، آن علت مثال ندهد.

[سؤال]: آره.

[استاد]: اگر یک قانون کلی بود، ما چشم‌مان را می‌بستیم می‌گفتیم همه جا علت مثالش را به معلول می‌دهد. ولی چون قانون از کلیت افتاد، باید بگردیم موارد خاص را پیدا کنیم. در هر مورد خاصی و تابع دلیل باشیم. دیگر آن قانونه نمی‌آید که برای ما مشکل حل کند. باید ببینید در این مورد خاص آیا دلیل داریم بر اینکه علت مثالش را به معلول داده یا نه. در آن مورد هم همین‌طور. اگر قانون داشتیم، دیگر دنبال نمی‌گشتیم؛ همان قانون در همه موارد اجرا می‌شدیم. ولی وقتی قانون نقض شد، کار ما را زیاد کرد. تو هر موردی ما باید دلیل مستقل بیاوریم برای اینکه مثال علت به معلول داده شده یا نشده.

[سؤال]: خورشید معلول نقض قانون کلی نیست.

[استاد]: بله، جواب ابن سینا می‌دهد. این است که قانونی که ما گفتیم (ابن‌سینا می‌گوید)، می‌گوید قانونی که شما گفتید به این مثال نقض نمی‌شود. چون ما قانونی را در مورد معلول‌های بلاواسطه جاری کردیم. این مثال شما در مورد معلول‌های مع‌الواسطه است. پس این مثال شما ربطی به قانون ما ندارد که بخواهد قانون را نقض کند. یعنی چیزی که ما گفتیم به توسط این مثال شما نقض نمی‌شود، چون مثال شما بیرون از قانون ماست. ما قانون‌مان درباره معلول‌های بلاواسطه است، ولی مثال شما در مورد قانون‌های مع‌الواسطه است. اصلاً این داخل در قانون کلی ما نیست که بخواهد قانون ما را نقض کند. جواب این است.

[تطبیق متن: پاسخ به اشکال خورشید]

حالا توجه کنید صفحه ۳۹۴، این صفحه.

«وَ لِقائِلٍ أَن یَقُولَ: إِنَّ الشَّمسَ تُسَخِّنُ» (گرم می‌کند) «وَ تُسَوِّدُ» (سیاه می‌کند) «مِن غَیرِ أَن تَکُونَ السُّخُونَةُ وَ السَّوادُ مِثالَها».

بدون اینکه سخونت و سواد مثال شمس باشند (چون شمس خودش این‌ها را ندارد؛ نه سخونت دارد، نه سواد دارد). و چطوری می‌تواند شیئی را گرم کند یا سیاه کند؟ قائلی می‌تواند این‌طور بگوید و آن قانون کلی که ما نقل کردیم و در جلسه قبل خواندیم را نقض کند.

«لكنا نجيب عن ذلك» (جواب می‌دهیم): «بأن نقول انا لم نقل أن كل أثر» (مثل سخونت، مثل سیاهی) «حصل فى متأثر» (در متأثری یعنی در بدن من) «من مؤثر» (از طریق مؤثری یعنی خورشید)، «أن ذلك الأثر موجود فى المؤثر فانه مثال من المؤثر فى المتأثر ».

ما نمی‌گوییم هر اثری که در متأثری حاصل شد، چه موجود است در مؤثر، مثالی است از مؤثر در متأثر. ما که نمی‌گوییم این اصلاً مثالی است در متأثر.

«لکِنّا» (نگفت لکن یعنی ولی)، «نقول أن تأثير المؤثر القريب» (مؤثر قریب، مؤثر بلاواسطه). این تأثیر الى المتأثر «يكون بتوسط مثال ما يقع منه فيه» (یعنی من المؤثر) «فِیهِ» (در این متأثر).

بلکه این‌چنین می‌گوییم که تأثیر مؤثر قریب (که می‌رود به سمت متأثر) واقع می‌شود به وسیله نمونه‌ای که از مؤثر در متأثر حاصل می‌شود. این تأثیر مؤثر تو مؤثر می‌آید (یعنی این نمونه آن تأثیر مؤثر است در متأثر). اما به شرطی که متأثر قریب باشد یا مؤثر قریب باشد (بی‌واسطه باشد).

پس ما نگفتیم هر اثری دیدید زود بگویید تو مؤثر هم این اثر هست، ولو مؤثرتان مؤثر قریب نباشد. شما گفتید اگر مثالی در متأثر دیدید، بگویید در مؤثر قریب این مثال هست. بگویید مثال مثالِ قریب است. این مثال مثالِ مؤثر قریب است. مثالی که تو متأثر بلاواسطه می‌بینید، بگویید مثال مؤثر قریب است. نه مثالی که توی متأثر بعید می‌بینید؛ آن را نگویید مال مؤثر اولی است (به عنوان مؤثر اولی نیست)، مال همین مؤثر وسطی است که این مثال زدم روشن شد.

«و كذلك الحال فى الشمس»؛ (مثال زدن روشن شد). مثال تو شمس هم همین‌طور است. مثالش را توی معلول بلاواسطه می‌فرستد. تو معلول مع‌الواسطه مثال خورشید نبوده، مثال آن واسطه بوده که آمده. خورشید منفعل کرد زمین را (شد منفعل اول). بعد زمین منفعل کرد بدن من را (بدن من شد منفعل دوم). آن گرمی و آن سیاهی تو منفعل دوم آمده از طریق منفعل اول، نه خورشید. توی منفعل اول مثال خورشید (که نور است) آمده.

«فَإِنَّها» (شمس) «تَفعَلُ فِی مُنفَعِلِها القَرِیبِ» (تأثیر می‌گذارد در منفعل قریبش، مثلاً در زمین). چه تأثیری می‌گذارد؟ «بِوَضعِ مِثالِها فِیهِ»؛ به اینکه مثال خود خورشید (مثال خودش را) در منفعل قریب ایجاد می‌کند. مثال خودش چیست؟ «وَ هُوَ الضَّوءُ».

خب یعنی این مثال (مثالی که خورشید در منفعل قریبش یعنی در زمین می‌گذارد) ضوء (یعنی نور) است.

«و يحدث من حصول الضوء فيها السخونة فيسخن‌» (از سخونه یس من حصول فیها). ضمیر «فِیها» برمی‌گردد به منفعل قریب (مؤنث آمده، اگر مذکر می‌آمد بهتر بود). حادث نمی‌شود از اینکه حاصل شد ضوء در آن (یعنی در قریب)، حادث نمی‌شود سخونت. (نه، ببخشید اشتباه خواندم).

« و يحدث من حصول الضوء فيها السخونة ».

بلکه حادث می‌شود از حصول ضوء در آن منفعل قریب، سخونت. چرا؟ چون منفعل قریب (که زمین است) خودش فعل و انفعال می‌کند. آن نوری که تو زمین آمده سالم نمی‌ماند. آن اولاً (قبل از فعل و انفعال) مثال خورشید بود، ولی بعداً تحول پیدا می‌کند، تبدیل می‌شود به سخونت. آها.

حالا این منفعل قریب (که زمین است و دارای اثر سخونت شده)، حالا این که بدن من اثر می‌گذارد، نمونه سخونت را به بدن من می‌گذارد. خورشید نمونه ضوء خودش را به زمین داد. زمین این ضوء را تبدیل کرد به حرارت. نمونه حرارتی که الان واجد شده، به بدن من داد.

پس ببینید علت اولی نمونه خودش را در معلول گذاشت (که زمین است). زمین هم که منفعل اول بود، نمونه خودش و مثال خودش را در منفعل دوم (یعنی بدن من) گذاشت. هر علت مثال خودش را در منفعلش گذاشته. این همین قانون کلی است که شما گفتید. در خورشید هم نقض نشد. قانون کلی خودش باقی است.

« و يحدث من حصول الضوء فيها السخونة »؛ (از حصول ضوء در آن منفعل قریب سخونت حاصل می‌شود. حالا خورشید سخونت ندارد، ولی زمین سخونت پیدا کرده).

«فَیُسَخِّنُ» (فیسخن با کسر خاء) « المنفعل عنها الشَّمسِ»؛ منفعل از شمس چه بود در مثال ما؟ زمین بود. یسخن (گرم می‌کند) این زمینی که منفعل است.

«یُسَخِّنُ المنفعل عنها منفعلا آخر عنه »؛ گرم می‌کند منفعل دیگری را (که بدن ماست). که آن منفعل «مُنفَعِلٌ عَنهُ» (یعنی از آن منفعل اول منفعل شده). از آنجا هم گرمی را دریافت می‌کند.

«فَیُسَخِّنُها» (و بعضی انفعالات در صورت می‌گیرد). یعنی این متمثل در حرارت و بعد این حرارت منتقل می‌شود به ما.

[سؤال]: این اتفاق می‌تواند در خود هم بیفتد. مثلاً ما رو می‌شویم و بعد این نور اثرش تبدیل بشود به حرارت و سیاهی در این واسطه برای چیز می‌شود. یعنی به هر حال ابن‌سینا گفت که نوری که از زمین خورشید می‌گیرد تبدیل می‌شود به سیاهی و تبدیل می‌شود به حرارت. خب این را می‌تواند در مورد همه در واقع...

[استاد]: بله، بگذارید من این خط را بخوانم تمام بشود، بعد شما جواب می‌دهم.

«فَیُسَخِّنُ المنفعل عنها » (یعنی آنی که منفعل است از خورشید) «یُسَخِّنُ مُنفَعِلاً آخَرَ» (سطح منفعل دیگر را، که منفعل دیگر بدن است). که این منفعل دیگر « عَنهُ» (یعنی از آن منفعل اول منفعل شده).

خب این منفعل اول منفعل دوم را منفعل می‌کند (یعنی در منفعل دوم اثر می‌گذارد). چه‌جوری اثر می‌گذارد؟

« بأن يضع فيه مثاله أيضا »؛ این منفعل اول در منفعل دوم مثال خودش را ایضاً (می‌گذارد). یعنی همان‌طور که خورشید در منفعل اول مثال خودش را گذاشت، منفعل اول هم در منفعل دوم مثال خودش را می‌گذارد. مثال خورشید ضوء بود که در منفعل اول گذاشت؛ مثال منفعل اول حرارت بود که در منفعل دوم گذاشت.

«وَ هُوَ» (یعنی آن مثالی که منفعل اول در منفعل دوم می‌گذارد) « سخونته فيسخن بحصول السخونة و يسود. »؛ سخونت خود منفعل اول است (سخونتی است که پیشش حاصل شده).

«فَیَسخُنُ» (آن منفعل دوم) «بِحُصُولِ السُّخُونَةِ و يسود. »؛ و یا صفت منفعل دوم. چون سخونت در او حاصل می‌شود، گرم می‌شود. منفعل اول چون ضوء در او حاصل شد گرم نشد، بلکه چون ضوء حاصل شد و فعل و انفعال کرد و این فعل و انفعال تبدیل شد به گرما. وقتی زمین گرم شد (یعنی منفعل اول گرم شد)، منفعل دوم را گرم کرد.

خب این تمام شد این بحث.

[پاسخ به اشکال دوم: لزوم واسطه]

حالا سؤال شما. سؤال شما این است که اگر نور خورشید در زمین با فعل و انفعالات زمین تبدیل به سخونت می‌شود، چه اشکالی دارد که بگوییم در بدن ما هم همین نور خورشید با فعل و انفعالات بدنی ما تبدیل به سخونت می‌شود؟ این سؤال شماست؟

چه لزوم دارد که ما زمین را واسطه کنیم؟ چه لزوم دارد زمین را واسطه کنیم؟ از اول می‌گوییم به جای اینکه بگوییم زمین نور خورشید را گرفت تبدیل شد به حرارت، می‌گوییم بدن نور خورشید را گرفت تبدیل شد به حرارت. درست شد تا اینجا؟ این سؤال شماست؟

[سؤال]: همین دیگر، این سؤال می‌زنم که اگر اول بحث یادمان بیاید که برای چی هست این موضوع مطرح کرد. مسئله این است که اساساً از هر حیثی (چه از حیث نفسی و از شرط حیثیت و شرط حیث)، جز علت دارد معلول معنی اثر می‌گذارد، دارد هر چه که خودش هست از آن حیث در معلول ایجاد می‌کند. یعنی اگر کیفیت علت (مثلاً در واقع شکل علت مثل شکل چاقو) دارد همان شکل را به معلول می‌دهد. یا مثلاً اگر که به لحاظ در واقع وجودی علت علت موجده باشد، دارد همان در واقع از وجود خودش تمدید یا مثالی در علت ایجاد می‌کند. بنابراین علت باید منظور باید از آن همان ماهیت به خودش علت دارد تا آن استنتاج امکان‌پذیر باشد.

[استاد]: چون که اشاره به قاعده کلی گفت.

[سؤال]: درسته. کجا شما... بنابراین اگر که فرض زمین واسطه امیت خورشید برای بدن ما باشد، باید همان چیز را در واقع منتقل بکنیم، همان چیز بکنیم.

[استاد]: اگر همان... ببینید زمین مثال خورشید را گرفت، بعد مثال سالم نگذاشت. اگر مثال سالم گذاشته بود، همان را به ما منتقل می‌کرد.

[سؤال]: می‌شود که با علت اودی توضیح دادیم که مثال خورشید تو بدن (مثلاً حالا گردن یا آن سیاهی و این‌ها)، این علت اصلیش خورشید بوده (یعنی علل دیگری هم آمده آنجا شرکت و خود زمین ماهیت داده بزرگ خود زمین یا حالا خود بدن من هم که با خود بدن من هم یک خیلی مواد دیگر جداگونه داشته). این ترکیب بدن یک علت بوده، خورشید هم یک علت بوده؛ این‌ها با هم جمع شدند، این نتیجه آخریش بوده. می‌گوییم علت قریبش بوده، نتوانید...

[استاد]: حالا آن هم بگویید. ببینید این روشن است دیگر. ایشان می‌گوید خورشید مثال خودش (که نور است) در زمین گذاشت، ولی زمین نور را گرفت و عوضش کرد. الان زمین که دارد حرارت، حالا این زمین می‌خواهد تو یک منفعل دیگر اثر بگذارد. چی به اثر می‌گذارد؟ نورش سالم نگذاشته، تبدیل کرده به حرارت. حرارت اثر گذاشته است

[سؤال]: خلاصه می‌شود ازش روشن که ماهیت معلول در این استدلال اساساً با ماهیت علت یکی می‌شود. نه این...

[استاد]: این حرف غلطی است.

[سؤال]: خب وقتی می‌گوییم علت یعنی همین.

[استاد]: نه، نمی‌دانیم. ما نمی‌دانیم ماهیت معلول به ماهیت علت یکی می‌شود. علت که تشکیل می‌آورد در معلول (یعنی ماهیت معلول را می‌کند ماهیت خودش)، این حرف نیست. مثال خودش را در معلول...

[استاد]: مثال خودش را در معلول می‌گذارد. ماهیت زمین زمین است تا آخر، ماهیت خورشید خورشید است. اگر خورشید نورش را به زمین می‌دهد، زمین می‌شود خورشید؟ یا زمین...

[سؤال]: ولی زمین نور خورشید خورشید می‌گیرد.

[استاد]: نور از خورشید می‌گیرد. نه ماهیت که عوض کنی. ماهیت زمین که عوض نمی‌شود. ماهیت زمین عوض نمی‌شود، مثالی از خورشید تو زمین می‌آید و زمینی که صاحب نور نبوده، صاحب نور می‌شود. همین. نه ما زمین ماهیتش عوض می‌شود می‌شود خورشید. یعنی زمین نور نداشته، مثال خورشید (که نور است) تو زمین می‌آید. همین. این را درسته.

[سؤال]: ببینید. بقیه...

[استاد]: پس با این حرف‌ها می‌شین که اشکال شما را من متوجه نشدم. اشکال شما یک چیز دیگر بوده، الان آن اشکالی که الان خودم گفتم جواب دادم. یک اشکال خودم گفتم دیگر. فکر کردم شما گفتید. شما یک چیزی که دارید می‌گویید، می‌گویید ماهیت زمین باید عوض بشود که این قبول نشد. آن اشکالی که من اول فهمیدم شما می‌فرمایید، آن اشکال را بگویم: که خورشید همین‌طور که مثال خودش را به زمین می‌دهد و زمین بر اثر فعل و انفعال تبدیلش می‌کند به حرارت، همین را خورشید چیز می‌تواند به بدن من بدهد و بدن من تبدیلش کند به حرارت. چرا ابن‌سینا دور می‌زند می‌آید می‌گوید این اثر به خورشید به زمین داده می‌شود، زمین فعل و انفعال می‌کند، اثر جدید پیدا می‌کند، اثر جدید را به بدن من می‌دهد؟ جواب این است که ندارد (یعنی در هر دو اتفاق می‌افتد). گفتیم درست درمی‌آید. فقط می‌افتد مسئله

[سؤال]: با واسطه زمین در امیت در واقع برای هر کدام از این‌ها و این مقداریه که علت دارد قرار می‌دهد. چرا؟ چون زمین وقتی می‌تواند از نورانیت معلول خورشید باشد که نورانیتش را به خورشید وابسته باشد. همان کاری که بعداً بعداً در اثر نوریتش وابسته...

[استاد]: یعنی زمین در نورش وابسته به خورشید، در فعل و انفعالش وابسته به خورشید نیست. فعل و انفعال در او قوایی است که خودت در علمیت اینجا مورد مناقشه قرار می‌دهند. یا پس دیگر آنجا این اتفاق دیگر دارد می‌آید.

[سؤال]: خب زمین واسطه در واقعیت خورشید برای سخونت و حرارت (حرارت سیاهی) در واقع بدن من نیست. یعنی باعث اجازه دیگر نمی‌کند. چون مثالی که زمین از خورشید می‌گیرد نورانیت است. اینجا که اتفاقی برای زمین یا زمین که اثری دارد واسطه نیست. یعنی چون می‌گویند اگر این‌طور باشد باید زمین هم باید نورانیت را بدهد به انسان.

[استاد]: جواب بدهیم که اگر زمین نوریت را حفظ کند، نوریت را می‌دهد. نوریت هیچ حفظ نمی‌کند، تبدیلش می‌کند.

[سؤال]: خب مثلاً شراب شراب بودنش را ازش می‌گذارد می‌برد، بعد خونش که می‌کال شاه قرمزی نبوده ولی کم این از واسطه آن‌ها خون که چکیده این که شده.

[استاد]: نه این مثال شما با مثال خورشید فرق میکند،

[سؤال]: از اینکه اینت علیت در واقع چون نباشد وجودی باشد (مثل همان در واقع مسئله اصلاً مسئلهیت خیر مسته دارد می‌گوید خیریت خودش را دارد هم مثال خیریت خودش را دارد در در واقع معلول‌شان). با واجب‌الوجود فقط با واجب‌الوجود به در نظر بگیرید. می‌گوید واجب‌الوجود وجوب را می‌دهد به واجب‌الوجود به غیر. ولی وجوب دارد می‌دهد دیگر. یعنی چیزی را اصلاً (یعنی ماهیت ممکن را به واجب تغییر بدهد) نمی‌کنیم که...

[سؤال]: ولی خب ممکنه دکتر اگه وجود پیدا نکنه که واجب وجود نداره. ممکن است دست و تصرف در ماهیت واجب داشته باشد دیگر. به چه معنا گفت؟ کی گفت معلول می‌تواند در خود تصرف کند؟ بچه ما گفتیم خدا معلول می‌تواند در خود تصرف کند با این نزدیکی...معلول در خدا شما نمی‌دانی در علت چطور اصلی...

[استاد]: معلول در اثری که گرفته تأثیر می‌کند، نه در علت. معلول در مثالی که از علت گرفته تأثیر می‌کند. در خود علت تحصیل نمی‌کند (یعنی زمین در خورشید تأثیر نمی‌کند، ما در خدا تأثیر نمی‌کنیم). این زمین در مثالی که از خورشید گرفته دارد تأثیر می‌کند.

[سؤال]: آقای دکتر سیاهی نورانیت است. اگر زمین بتواند به عنوان واسطه (یعنی سیاهی تبدیل بکند)، بنابراین واسطه خیر هم می‌تواند خیریت را به شرارت تبدیل بکند.

[استاد]: ممکن است بتواند بکند. ببینید شما مثالی را می‌بینید که خورشید به زمین داد. زمین اگر یک آینه بود، هیچ تصرف نتوانست بکند. همان نوریت را پس می‌دهد.

[سؤال]: آینه اتفاقاً اینجا قبلاً ابن‌سینا برای مقدمه همین استدلال آورد که دارد که معلول دارد مثل یک آینه مثال علت شد را در واقع آن می‌مانی که آن علت...

[استاد]: خب درسته آنجا ما این را می‌گوییم. می‌گوییم اگر مثل آینه بود، مثال آن علت را گرفته، مثال همان علت هم می‌خواهد به دیگری مثل مثل مثل... اما زمین مثلی نیست. آینه همان مثالی چی گرفته همون را پس می‌دهد. زمین آن مثال را پس نمی‌دهد، عوضش می‌کند پس می‌دهد. آخه شما نقش زمین را دارید نادیده می‌گیرید

[سؤال]: آقای... از طبیعیات بله ما داریم در مورد انفعالات دیگر صحبت می‌کنیم. ولی یادم این این طبیعیاتی برای یک وضعیت در واقع عرضی است. اگر که اموریت امیت وجودی امیت ذات مادی باشد، آن‌وقت دیگر این مناقشه...

[استاد]: چند شما چند تا اشکال دارید؟ من نمی‌دانم چندین اشکال دارید می‌کنید. یعنی یک اشکال نیست. من آمدم اشکال اول‌تان جواب بدهم، اشکال دیگر کردید. اشکال دیگر را هم جواب بدهم، اشکال سوم کردید. من نمی‌دانم الان کدام اشکالین شما به جواب بدهم. اشکال اولم که نتوانستم جواب بدهم، نداشتیم جوابش تمام نشد. یعنی اشکال اولم جوابش تمام نشد، بعد به اشکال دوم برخوردیم. الان اشکال شما این است که خورشید دارد اثر می‌کند از زمین، چرا زمین همان اثر خورشید را ظاهر نمی‌کند؟ این را بگویید. این را داری می‌گویی امروز من متوجه نشدم. خب این...

[سؤال]: در این بله بله، در این من عرضم این است که اگر قراره که مثال در واقع علت منتقل بکنه (یعنی ببینید داره میگه که مثال علت که در معلول...). این را متوجه علتی که در

[استاد]: نمی‌گوید زمین مثال معلول را منتقل می‌کند، می‌گوید مثال معلول را می‌گیرد. همین را می‌گوید. در منتقل کردنش حرف ندارد. ایشان می‌گوید هر معلولی مثال علت را می‌گیرد. زمین هم مثال خورشید را می‌گیرد. همین تا اینجا هم. بعد وقتی می‌خواهد منتقل کند، همانی را که گرفته منتقل نمی‌کند؛ در او تصرف می‌کند، بعد منتقل می‌کند.

[سؤال]: ولی درت در واقع بحثی است که این بحثی است که این مثال یک امر عرضی است و امکان دست تصرف...

[استاد]: خب آن بحث دیگر شد. پس شما الان می‌گویید که در جایی که مثال مثل نور باشد درست، ولی در جایی که واجب‌الوجود به من وجود می‌دهد (یعنی مثال وجود خودش را به من می‌دهد که وجود خودش واجب‌الوجود می‌شود وجود امکانی، وجود امکانی را به من می‌دهد)، می‌فرمایید که خداوند مثال خودش را به من نداده. اینجا چه کار کرده؟ اینجا مثال خودش را به من داده. این باز هم نقض قانون نشده. قانونی که ما گذاشتیم، خداوند وجود واجبی داشته، مثالش می‌شود وجود امکانی. این وجود امکانی مال نیست، پس من و من موجود می‌شوم. خب توجه می‌کنید نورش را داد. اینجا خدا وجود را می‌گوید. آنجا خود نورش را که نداد، آن شعاع شتاب. اینجا هم خدا وجود واجبی چیزی که نمی‌دهد، مثال وجود واجبی (که وجود امکانی است) به من می‌دهد. من می‌شوم صاحب وجود امکانی.

حالا اگر من تو این وجود امکانی تصرف کردم (که نمی‌توانم تصرف کنم)، به یک صورت دیگر در او آوردم، من خواستم اثر بگذارم یک جای دیگر اثر می‌گذارم. ولی من نمی‌توانم کار کنم. توضیح خدا به من داد، چون می‌توانم اگر بخواهم با وجود خودم چیزی را وجود بدهم، من هم باید مثال را به آن بدهم.

اما زمین در نوری که از خورشید گرفته اثر می‌کند. مثل من نیست که در وجود نمی‌تواند بکند. آن نور را عوض می‌کند. نوری که عوض کرد، عوض شده‌اش را تأثیر می‌گذارد. یعنی تبدیلش می‌کند به سخونت. حالا این زمین می‌شود صاحب سخونت. حالا می‌خواهد اثر بگذارد. چی را اثر می‌گذارد؟ نور اثر می‌گذارد؟ نوری که دیگر ندارد. نور را کرده ستخونت، سخونت اثر می‌گذارد. این مثال سخونت را می‌آورد.

[سؤال]: بنا نیست...بله، بنا واسطه درست نیست.

[استاد]: چرا دیگر، واسطه می‌شود زمین. زمین ببینید واسطه شد. آن‌وقت وقتی واسطه شد (یعنی با گرفتن نور خورشید سخونت پیدا کرد)، حالا این سخونت را منتقل می‌کند، نه خود نور را منتقل کند. شما انتظار دارید که این واسطه همان مثالی که گرفته منتقل کند. خب این در بعضی واسطه‌ها هست (اکثراً در آینه هست، همان نوری که می‌گیرد منتقل می‌کند). زمین نیست. چرا در زمین نیست؟ چون زمین آروم نمی‌نشیند. آن را تبدیل به سخونت می‌کند. مثل آینه نیست. آینه کار کاره‌ای نیست، کاری انجام نمی‌دهد رو این مثالی که گفتیم، زمین رو این مثال تصرف می‌کند.

پس اینجا نیست که هر واسطه‌ای همان مثالی را که گرفته ظاهر کند. بلکه در صورتی که در آن مثال تصرف نکند، همان مثال را ظاهر می‌کند. زمین اتفاقاً آن مثال را ظاهر می‌کند. عین را ظاهر می‌کند. علاوه بر این تحول نور را به سخونت هم می‌کند. شما وقتی می‌روید بیرون از زمین، زمین را روشن می‌بینید. از کجا روشن شده؟ مثل ماه می‌ماند که از خورشید روشن شده. زمین هم از خورشید روشن شده، ولی علاوه بر اینکه مثال خورشید را ظاهر کرده، مثال خورشید را تبدیل به سخونت هم کرده. وقت آن تبدیل شده را در بدن من اثر می‌کرد.

اما آن اشکال اولی که عرض کردم که بدن این سخونت را ممکن است تولید کند (احتیاج به زمین نباشد)، این هم برسیم. ممکن است بدن من تولید و سخونت کند. مستقیم نور خورشید به بدن من می‌تابد (نه از زمین به من بتابد، مستقیم به من می‌تابد). توی بدن من تبدیل به حرارت می‌شود. این هم درست است. حالا حالا اگر بدن من بخواهد در چیز دیگر اثر بگذارد (اصلاً دست من مدتی رو خورشید بود داغ شد، حالا می‌گذارد تن کسی تنمش)، من سخونت خودم را دارم (سخونت بدنم) منتقل می‌کنم، سخونت خورشید را منتقل نمی‌کنم. نور خورشید را گرفتم تو بدن خودم تبدیل سخونت کردم، سخونت خودم مبتلا کردم منتقل کردم به بدن کسی دیگر. امکان این در خیلی امکان باید بررسی در خیلی اشیاست که وقتی که اثر را می‌گیرند تو این تصرف می‌کنند. لااقل در بدن خود من که هست.

البته البته اگر ما خورشید را سخونت بگیریم، این حرف‌ها اصلاً تمام باطل می‌شود. این بنا بر قول این است که ما خورشید را سخونت نگیریم. که خورشید در سخونت بگیریم، اثر سخونت در بدن ما اثر سخونت در زمین گذاشته. دیگر احتیاجی به اصلاً مشکلی ندارد. یعنی اصلاً این اشکال مشکل پیش نمی‌آید، قول قائل پیش نمی‌آید.

[سؤال]: البته آن‌قدر که در خورشید از نمی‌دهد چنان بازن نوع بنت ی می‌شود. خب به آن جهت در گرمایی خورشید می‌رسد به زمین گرم چیست؟ گرمی خورشید بزن. اگر زمین خور...

[استاد]: اگر خورشید گرم باشد، آیا گرمایش می‌رسد یا نه؟ باید ببینیم که این هوای وسط گرما را می‌گیرد یا گرما را عبور می‌کند. اگر گرما را بگیرد، این هوا هست که زمین را گرم می‌کند یا بدن من را گرم می‌کند. اگر گرما را نگیرد (گرما را نگیرد که آخه بعضی‌ها معتقدند هوا گرما را نمی‌گیرد)، هوا گرما را نگیرد گرم بدن من گرما را می‌گیرد. یا هوا نور را نمی‌گیرد، می‌گویند نور را نفوذ می‌دهد (عبور می‌دهد)، چون جسم شفاف است. هوا جسم شفاف نور را منعکس نمی‌کند، خودش چیزی نمی‌گیرد که پس بدهد؛ فقط از خودش عبور می‌گیرد و زمین آن را می‌گیرد یا گرما را می‌گیرد. هوای وسط فقط واسطه می‌شود برای عبور دادن. اما بعضی معتقدند نه، متکیف می‌شود (یعنی نورانی می‌شود یا گرم می‌شود). نورانی شدن گرم شدن را منتقل می‌کند به زمین. فرقی نمی‌کند حالا خورشید نورش را به زمین بدهد یا نورش را به هوا بدهد، هوا به زمین بدهد. هوا می‌شود مثل آینه.

[سؤال]: ولی مناقشه توی همین نون مسئله اصلی این مسئله اصلی...

[استاد]: پس نتیجه این شد که قانون کلی که ما گفتیم به قوت خودش باقی و نقض نشد. این با جواب ابن‌سینا. جواب امروزی روشن است. جواب امروزی این است که خورشید گرم است، گرمایش هم به دیگری می‌دهد. پس اینکه می‌بینی خورشید چیزی را گرم کرد، قانون ما را تأکید می‌کند. چون قانون می‌گوید خورشید اثر خودش را در مفردش می‌گذارد. ما می‌گوییم اثر خورشید که گرماست در منفعل خود میگذارد و قانون ترکیب شد با این حرفی که مستشکل زد، تخریب نمی‌شود. بله بنا بر مبنای قدیمی‌ها که خورشید گرم را می‌دانستند، قانون تخریب می‌شود و با جواب ابن‌سینا از تخریب بیرون می‌آید. روشن وسط بود.

[جمع‌بندی بحث استقراء و ارجاع به برهان]

این بحث تمام شد. اینکه ما گفتیم علت مثالش را در معلول قرار می‌دهد، از دو راه می‌شود اثبات کرد:

۱. یکی از راه استقراء (یعنی گشتیم و دیدیم، دیدیم آن‌طوری بود).

۲. یک هم از راه استدلال و برهان.

ایشان می‌گوید من از جهت استقراء بحث کردم و مشخص کردم که چند تا نمونه هم مثال زدم تا این استقراء کامل بشود که دیدم در همه نمونه‌ها علت مثالش را در معلول قرار داد. چند تا مثال زدیم: مثال به حرارت نار زدیم، مثال به نفس ناطقه (که نفس ناطقه دیگر تصور می‌کند) زدیم، مثال به خورشید زدیم، مثال به شمشیر زدیم، مثال به چاقوتیزکن زدیم. این‌ها یک مثال‌های متعددی بود که در همه دیدیم علت مثالش را در معلول قرار داد. پس با استقراء این قانون را اثبات کردیم.

حالا باید با برهان هم اثبات کنیم. ایشان می‌گوید جای اثباتش اینجا نیست. من فقط خواستم این مطلب را بیان کنم. می‌توانستم اصلاً من بر این مطلب استدلالی هم نیاورم، ولی استقراء به عنوان استدلال آوردن برهانش هم باشد در جای خودش.

«وَ هذا» (تازه یعنی اینکه دیدیم علت در معلول مثال خودش را فرستاد)، بیانی که ما بر این مسئله کردیم «مِن جِهَةِ الاِستِقراءِ» (بود).

«أَمّا مِن جِهَةِ البُرهانِ الکُلِّیِّ»؛ اما از جهت برهان کلی، «فَلَیسَ هذا مَوضِعَهُ» (جای بحث این نیست). لذا ما برهان نمی‌آوریم الان در اینکه علت مثال خودش را در معلول قرار می‌دهد؛ برهانی بر این نمی‌آوریم، ولی برهان داریم و در جای خودش اقامه می‌کنیم.

[بازگشت به بحث اصلی: مراتب قرب موجودات به حق]

«وَ نَرجِعُ فَنَقُولُ»؛ (یعنی این بحثی که الان ما شروع کرده بودیم، یک بحث به صورت جمله معترضه بود. بحث اصلی ما این بود که خداوند تجلی می‌کند و عقل کلی آن تجلی را کامل قبول می‌کند و لذا قریب‌ترین معلول‌ها به خدا می‌شود. بحث ما این بود دیگر. آنی که غایت‌القرب الی الله دارد، آنی است که تجلی الهی را کامل‌تر از بقیه قبول می‌کند. این بحث ماست. حالا نرجع لبحث، برمی‌گردیم به بحث خودم. این بحثی که حالا هر علت خودش را در معلول قرار می‌دهد، این را به عنوان تبیین مطلب خودمان و به صورت جمله آوردیم. حالا آن را کنار می‌گذاریم، برمی‌گردیم بحث).

این بود که خداوند تجلی می‌کند. همه موجودات این تجلی را قبول می‌کنند. بعضی‌ها کامل‌تر قبول می‌کنند، بعضی‌ها متوسط، بعضی ناقص. آنی که کامل‌تر از همه قبول می‌کند، قربش به خدا بیش از [همه است]. آنی که متوسط قبول می‌کند، قربش متوسط است. آنی که کم قبول می‌کند، قربش کم. این بحث ما بود. حالا می‌خواهیم این بحث دوباره ادامه بدهیم. برمی‌گردیم به اصل بحث‌مان و بحث ادامه.

قرار شد که عقل تجلی خدا را از همه موجودات کامل‌تر قبول می‌کند و به همین جهت از همه موجودات به خدا نزدیک‌تر باشد. بعد درباره عقل بحث می‌کند. بعد درباره نفوس الهیه بحث می‌کند که آن‌ها تجلی الهی را قبول می‌کنند، منتها مرتبه‌شان بعد از [عقل است]. نفوس متألهه، نفوس الهیه که قبلاً گفتیم (در فصل قبل گفتیم) عبارت هم از نفوس بشریه و نفوس ملکیه. یعنی بعد از عقل، این دو تا نفس قبول می‌کند. بعد از این دو تا، حیوان قبول می‌کند. بعد نبات، بعد طبیعت. که این‌ها همه تجلی خدا را قبول می‌کنند و با همین تجلی هم موجود می‌شوند. مثلاً قبول کردنشان متفاوت است. بنابراین قرب‌شان به خدا متفاوت است.

قوی‌ترین قبول‌کننده عقل است. بعد نوبت می‌رسد به نفوس متألهه، بعد به نفوس حیوانیه، بعد به نفوس نباتیه، بعد هم به طبیعت عنصریه. این‌ها همه تجلی خدا را قبول شدند. منتها با تفاوتی در قبول، قهراً تفاوتی در قرب الی الله هم دادند. عقل تقربش به خدا بیش از همه است، بعد نوبت به نفوس الهیه می‌رسد، بعد حیوان، بعد مواد آخر سر نبات.

«وَ نَرجِعُ فَنَقُولُ»؛ (تبیین این مطلبی است که ما شروع کرده بودیم، ولی قبل از اینکه تمامش کنیم به آن جمله معترضه پرداختیم که بیان کردیم هر علت مثالش را در معلول قرار می‌دهد. آن جمله معترضه که تمام شد، مسئله را تکرار کردیم).

ما مطلب را فقط در مورد عقل گفته بودیم که تجلی خدا را کامل قبول می‌کند. حالا اضافه کردیم نفس بعد از عقل، قوه حیوانیه بعد از نفس، قوه نباتیه بعد از قوه حیوانیه، طبیعت هم آخر. همه این‌ها را دیگر اضافه می‌کردیم که همه این‌ها تجلی را قبول می‌کند، منتها با تفاوت درجه و قهراً تفاوت قرب هم به خدا پیدا می‌کند.

[کیفیت علم عقل به معقولات]

خب یک مطلبی باید اینکه گفته بشود: چطوری این عقل تجلی خدا می‌کند؟ ابن‌سینا اعتقادش بر این است که صور معقولات تماماً در خدا مرتسم‌اند. بنابراین وقتی خدا تجلی می‌کند (یعنی خودش را نشان می‌دهد)، با تمام صور معقوله‌ای که در خودش هست دارد خودش را نشان می‌دهد. عقل خدا را (این تجلی خدا را) دریافت می‌کند. با این دریافت تجلی، عقل هم خودش را درک می‌کند، هم معقولاتی که در خداوندشان موجود است درک می‌کند. عقل هم می‌شود مُدرِک معقولات. منتها خداوند مدرک معقولات است بالاصاله؛ عقل مدرک معقولات است با تجلی خداوند.

یعنی مثل اینکه خداوند آینه‌ای باشد در مقابل آینه دیگر. تمام صور معقوله‌ای که تو خداست، این می‌افتد تو آینه دیگر. از این آینه می‌افتد تو آن آینه. از این ذات الهی می‌افتد توی ذات عقل. چون خدا خودش را به عقل نشان می‌دهد (یعنی مثل اینکه موجودی در مقابل آینه عقل قرار بگیرد). خب عقل عکس‌برداری می‌کند (یعنی جلوه او را می‌گیرد). تمام صور موجود در خدا را هم می‌گیرد، منتها در حد ظرفیت خودش. لذا عالم می‌شود به تمام معقولات، همان‌طور که خدا عالم هست.

خب این کی اتفاق می‌افتد؟ این مهم است. کی اتفاق می‌افتد؟ بر در بدو خلقت عقل. این‌طور نیست که عقل اولاً خالی از صور معقوله باشد و قوه دریافت صور معقوله را داشته باشیم، بلکه از اولی که وجود می‌گیرد، بالفعل این صور را قبول می‌کردیم. یعنی اصلاً ذاتش درست آینه است و خدا پیشش تجلی کرده و او هم قبول کرده. از همان اول وجود، صور معقوله در عقل از اول موجود است. مثل ما نیست که ﴿وَاللّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا﴾[2] ؛ فقط قوه تعلم را داریم، بعداً که تعلم کردیم صور راکسب می‌کنیم. عقل از اول صور معقولات را دارد. پس در اصل بالفعل، بعد هم ثابت‌اند، زائل نمی‌شوند، فراموش نمی‌کند. این صور را دائماً دارد جلوه الهی را می‌بیند و دائماً آن صورت‌هایی که در ذات خدا مرتسمه، عکس‌شان (مثال‌شان) تو این عقل (تو آن عقل کلی) می‌افتد. پس این عقل کلی هم بالفعل این صور را دارد، هم به نحو ثبات این صور را دارد.

این تجلی است که واجب‌تعالی برایمان کردیم. با این تجلی اولاً موجود شدیم، ثانیاً به این نور شده که آنچه در خدا بوده عکسش و مثالش تو او افتاده. کامل هم افتاده. در ما ممکن است مثلاً قوه این عکوس افتاده باشد (قوه این صور افتاده باشد)، ولی توی عقل همین صور افتاده، عکس‌شان افتاده. خود صور مال خداست. همان قوتی که در خداست تو عقل نمی‌آید، در حد عقل می‌آید تو عقل (یعنی عکسش مطلق، مثالش مطلق، تنزلش واقع شده‌اش مطلق، نه خودش. خودش که در ذات واجب‌تعالی است).

خب تا اینجا معلوم شد. بنابراین عقل هم با تجلی الهی صاحب تمام صور می‌شود؛ اولاً بالفعل، ثانیاً با ثبات می‌شود.

خب الان دقت کنید ببینید عقل از کجا عالم شد به تمام مخلوقات خدا عالم شد. از کجا عالم شد؟ از طریق ادراک خداوند که سبب مخلوقات است. یعنی از طریق سبب، مسبب‌ها عالم شد. رفت خدا را ادراک کرد، با ادراک خدا معالیل خداوند هم که صور عقلیه‌شان پیش خدا بود، معلوم عقل شدند. پس عقل به این معالیل عالم شد از طریق علمش به خداوند که سبب این معالیل است. پس از طریق سبب به خدا، عالم به معلول شد. یعنی از طریق به خدا به معلول شد.

و ایشان می‌گوید بله، حکم همین است. اگر علم ما علم احساسی بود، با دیدن خود همین محسوس عالم می‌شویم. علم تخیلی بود، با تخیل همین عالم می‌شویم. اما اگر علم ما علمی بود عقلی که احتیاج به کمک از فکر و حس نداشت، در چنین حالتی ما از سبب به مسبب می‌گوییم. در علم حسی مستقیم مسبب را درک می‌کنیم بدون اینکه از طریق سبب بیاییم (این شیء را داریم درخواست). اما در علم عقلی از طریق سبب می‌آییم، از طریق سبب این شیء را می‌شناسیم. حالا سبب می‌خواهد خداوند باشد، می‌خواهد یکی از اسباب بین راهی و واسطه‌های فیض باشد. بالاخره ما همیشه از اگر علم عقلی پیدا کنیم به معلولی، باید از طریق سبب آن معلول علم عقلی پیدا کنیم.

به همین جهت عقل کلی هم از طریق مشاهده سبب (که واجب‌تعالی است) به مسبب‌ها (که مخلوقات هستند) علم پیدا می‌کند. چون علم او علم عقلی است و هر علم عقلی از طریق سبب است. پس علم عقل کلی هم از طریق سبب است (یعنی از طریق واجب‌تعالی، یا بفرمایید از طریق تجلی‌اش).

[تطبیق متن: علم عقل به ذات حق و معقولات]

عبارت توجه کنید:

«نَرجِعُ فَنَقُولُ: إِنَّ العَقلَ الفَعّالَ» (قبلاً گفت عقل کلیه را می‌گوید عقل فعال) «یَقبَلُ التَّجَلِّیَ» (یعنی تجلی خدا را قبول می‌کند) «مِن غَیرِ تَوَسُّطٍ» (بدون واسطه قبول می‌کند، لذا قوی‌ترین قبول را دارد).

«وَ هو» (یعنی قبول تجلی‌اش) (قبول تجلی به این است که ادراک کند این عقل) «بادراكه ِذاتِهِ تَعالی».

ضمیر «بادراکه» برمی‌گردد به عقل. ضمیر «لِذاتِهِ» برمی‌گردد به خدا. ادراک می‌کند ذات خدا را.

«وَ لِسائِرِ المَعقُولاتِ الَّتِی فِیهِ تَعالی»؛ و سایر معقولاتی که فیه تعالی است (یعنی معقولاتی که از ذات واجبش است). آن‌ها را هم ادراک می‌کند. هم خدا را ادراک می‌کند، هم آن صور که مربوط است را ادراک میکند، آن‌ها را هم ادراک می‌کند ادراکش می‌کنیم.

[سؤال]: آقای دکتر، اینجا چون مرجع ضمیر را نام نبرده، این ضمیر که به خدا برمی‌گردد... چرا به خود عقل فعال برنگردد؟

[استاد]: برنمی‌گردد، درست نیست. ابن‌سینا می‌گوید عقل از طریق سبب می‌فهمد. مگر خودش سبب خودش است؟ ادراک می‌کند خدا را و از طریق خدا که سبب ماعداست، ماعدا را ادراک می‌کند.

[سؤال]:آقای دکتر، عقل خودش علت خودش است. در سنت مشائی، عقل اصلاً معلول نیست، خدا عقل محض است.

[استاد]:عقل فعال را داریم می‌گوییم، نه خدا را. عقل فعال معلول است. بله، خداوند عقل محض است، اما عقل فعال (عقل دهم) مخلوق است.

[سؤال]:ابن‌سینا یک‌جا می‌گوید عقل کلی، یک‌جا می‌گوید عقل فعال؛ این یکی است؟

[استاد]: بله، ابن‌سینا (مثل ارسطو) ده تا عقل قائل است. عقل فعال، عقل دهم است. عقل کلی همان عقل اول است. این‌ها از نظر سنخ عقلی یکی هستند.

[سؤال]: آقای دکتر، ابن‌سینا کجا از سلسله عقول صحبت کرده؟

[استاد]:در نمط شش اشارات و در شفا بحث کرده است. نه تا مدبر افلاک‌اند و یکی مدبر عالم کون و فساد (عقل فعال).

[سؤال]: یک تفسیری وجود دارد که تطبیق عقل با جهان‌شناسی (افلاک) یک امر پسینی است نسبت به مابعدالطبیعه.

[استاد]: احسنت. نکته دقیقی است.

[سؤال]: ما باید بین دو ساحت تفکیک کنیم:

1. طبیعیات (کیهان‌شناسی): در اینجا به ضرورت تبیین حرکات افلاک، قائل به ده عقل می‌شویم. این بحث پسینی است.

2. ماقبل‌الطبیعه (الهیات): در اینجا عقل فی‌حد‌ذاته و نامقید به کیهان‌شناسی بررسی می‌شود. در ماقبل‌الطبیعه، ما «سلسله عقول» به معنای کیهان‌شناختی نداریم، بلکه بحثِ صادر اول و مراتب تجلی است.

ابن‌سینا اسم مابعدالطبیعه را به «ماقبل‌الطبیعه» تغییر داد. چرا؟ چون خدا در مقاله اول الهیات شفا، «مسئله» است نه «موضوع». یعنی اول باید ثابت شود که خدا هست (به عنوان مسئله)، سپس بحث شود که خالقِ چیست (خالق عقول و سپس طبیعت).

[استاد]: در ماقبل‌الطبیعه، عقل فعال غیر از خداست. عقل فعال تجلی خدا را قبول می‌کند؛ پس خودش غیر از خداست.

[سؤال]: بله، ما دو اصطلاح «عقل محض» داریم:

1. عقل محض که همان خداوند است.

2. عقل محض (خالص) که به معنای عقلی است که مشوب به وهم و حس نباشد (عقل تربیت‌نشده).

در اینجا مراد از عقل فعال، آن مخلوق اول (یا دهم در سلسله) است که تجلی خیر مطلق (خدا) را می‌پذیرد و واسطه فیض می‌شود.


logo