« فهرست دروس
درس رساله عشق - استاد محمدحسین حشمت پور

96/08/07

بسم الله الرحمن الرحیم

فی وجود العشق/فصل چهارم /رساله عشق

 

موضوع: رساله عشق/فصل چهارم /فی وجود العشق

 

و أما فى الجزء الشهوانى فلنقدم أمامه مقدمة ينتفع بها بذاتها و فيما يبنى عليها من القول فى الفصول[1]

موضوع: بررسی عشق در قوه شهوانی، تقسیم عشق به طبیعی و اختیاری، و نقش عنایت الهی در بقای نوع

(شرح رساله عشق ابن‌سینا - صفحه ۳۸۱ و ۳۸۲ سطر هفتم)

[مقدمه: پیوند بحث با فصول گذشته و طرح مسئله جدید]

در فصل چهارم، درباره عشق در نفوس بحث کردیم و گفتیم که قوای حیوانی همگی به افعال و کارهای خود علاقه‌مندند و نسبت به آن کارشان عشق دارند. حواس ظاهره را مثلاً ملاحظه می‌کنید که به احساساتشان عشق دارند؛ مثلاً چشم به دیدن، گوش به شنیدن، مگر در مواردی که اموری به نظرش مضر بیاید؛ و الا اگر اموری به نظرش مضر نیاید، حتماً به آن امور که مربوط به کار اوست علاقه‌مند است. این مطلب را درباره حواس گفتیم، درباره قوه غضبیه نیز گفتیم.

اکنون رسیدیم به «قوه شهویه» که کار قوه شهویه جلب منافع بود. آیا او هم به کارش علاقه‌مند است؟ می‌خواهیم ثابت کنیم که بله، او هم به کارش علاقه‌مند است.

مرحوم شیخ می‌فرمایند: ما قبل از اینکه این مطلب را در مورد قوه شهوانیه اثبات کنیم، خوب است یک مقدمه‌ای ذکر کنیم که آن مقدمه هم ذاتاً نافع است و هم برای تبیین مطالبی که در فصول آینده می‌آید نافع است. «نافع است» یعنی هم خودش یک مطلب مستقلی است که می‌تواند مورد استفاده قرار بگیرد، و هم مطلبی است که به ما در فهم فصول بعدی کمک می‌کند و حالت مقدمه برای فصول بعدی دارد.

[محتوای مقدمه: دو اصل کلی در باب عشق]

حالا این مقدمه را می‌خواهد شروع کند. در این مقدمه دو تا مطلب را بیان می‌کند:

۱. مطلب اول: اینکه عشقِ قوه شهوانی یا اصلاً به‌طور کلی عشق، به دو قسم تقسیم می‌شود. (خب به شهوانی کار نداریم، مطلق عشق را دارد تقسیم می‌کند). مطلق عشق به دو قسم تقسیم می‌شود.

۲. مطلب دوم: بیان می‌کند که یک امر ممکن است معشوقِ دو عاشق باشد.

این دو مطلب را ایشان در مقدمه ذکر می‌کند. مطلب اول مقدمه است برای مطلب دوم، و ایشان در بحث عشقِ قوای شهوانیه از مطلب دوم استفاده می‌کند؛ پس مطلب اول مقدمه است برای مطلب دوم، و مطلب دوم مقدمه می‌شود برای بحثی که ما داریم.

 

[مطلب اول: تقسیم عشق به طبیعی و اختیاری]

خب دو عشق داریم: یکی «عشق طبیعی» و دیگری «عشق اختیاری».

قوه شهوانیه در حیوان هم هست، در نبات هم هست، حتی در جماد هم هست (البته ما بحثمان در عشق قوای حیوانیه است، ولی الان قرار شد که ما مقدمه‌ای ذکر کنیم که مقدمه مستقل باشد، کاری به این فصل نداشته باشیم و از آن استفاده کنیم هم در این فصل و هم در فصول دیگر؛ یک مطلب مستقلی است). بنابراین می‌توانیم ریشه عشق را در جماد هم مطرح کنیم.

۱. ویژگی‌های عشق طبیعی (مثال جماد و نبات)

جماد به‌طور طبیعی خواهان موضع طبیعی خود است. مثلاً سنگ را وقتی رها می‌کنید، می‌آید پایین. این خواهانِ آن موضع طبیعی خودش است؛ یعنی خواهان آن پایین است. به همین جهت آن بالا صبر نمی‌کند، می‌آید پایین. ملاحظه می‌کنید «خواستن» یعنی «شهوت»؛ در عربی به خواستن می‌گویند شهوت. پس این شهوت دارد، یعنی میل دارد که به سمت پایین بیاید، به تعبیر ما در موضع طبیعی خودش قرار و آرام بگیرد.

نبات هم شهوت و میل به تغذیه دارد تا اینکه اندام خودش را پرورش دهد و قسمت‌های تحلیل‌رفته را ترمیم کند.

در حیوان هم این مسئله هست، منتها چون ما می‌خواهیم عشق طبیعی را توضیح دهیم، به حیوان نمی‌پردازیم. در حیوان عشق طبیعی نیست، اختیاری است (اسم دیگر عشق). اما الان ما می‌خواهیم عشق طبیعی را توضیح دهیم؛ لذا مثال‌هایی که می‌زنیم، مثال به جماد می‌زنیم، مثال به نبات می‌زنیم که عشقشان اختیاری نیست، عشقشان طبیعی و غریزی است.

خب معلوم شد که دو نوع عشق داریم: یکی طبیعی که الان فرض شد و مثال هم زده شد، دیگری اختیاری که از اسمش پیداست که در مورد حیوانات است.

تفاوت حکم در عشق طبیعی و اختیاری:

در عشق طبیعی این حکم را داریم که این عشق هیچ‌جور کوتاه نمی‌آید، مگر اینکه مانعی صاحبش را ابه مقصد برساند. سنگ مثلاً کوتاه نمی‌آید تا برساند خود را به پایین. جسم همین‌طور، تا مقصودش که تغذیه باشد یا رشد باشد انجام نگیرد، دست برنمی‌دارد. چون امر طبیعی است، به صورت طبیعی به سمتش می‌رود. این‌طوری نیست که اختیار کند و بگوید: «حالا من نمی‌روم» یا قبل از اینکه به هدف برسد اختیار کند که نرود.

پس در عشق طبیعی چون اختیار نیست، آن صاحب عشق حتماً به سمت غرض می‌رود، مگر مانعش بشویم. مانع قوی؛ سنگ می‌آید پایین، جلویش را بگیریم نگذاریم بیاید پایین. یا مثلاً غذا دارد خورده می‌شود، این نبات دارد تغذیه می‌کند، شخصی مثلاً یا سمی، میکروبی، حشره‌ای چیزی مانع بشود، اجازه تغذیه را ندهد. اگر مانع نباشد، این صاحب عشق هیچ‌وقت به کمتر از غرضش رضایت نمی‌دهد؛ یعنی تا انجام، ادامه می‌دهد تلاش خود را. این خاصیت عشق طبیعی است که به کمتر از غرض رضایت نمی‌دهد.

۲. ویژگی‌های عشق اختیاری (مثال حیوان)

اما در عشق اختیاری این‌طور نیست. آن شخصی که به یک چیزی علاقه دارد و در عین حال اختیار هم دارد برای رسیدن به آن چیز، ممکن است در بینِ رفتن به سمت آن چیز، به مانعی برخورد کند، به ضرری برخورد کند و مقایسه کند، ببیند نفعِ رسیدن به آن هدف کمتر از این ضرری است که متوجه می‌شود. در چنین حالتی از غرض توقف می‌کند و خود را به غرض نمی‌رساند؛ چون عشقش اختیاری است. اگر مشکلی پیش بیاد معشوق خود را رها میکند.

ایشان مثال می‌زند به «حمار» (الاغ). حمار که عشق دارد به جویدن جو؛ قوه شهوانیه‌اش او را به سمت جویدن جو دعوت می‌کند. اما اگر یک گرگی ببیند که به سمتش دارد حمله می‌کند، خب در ذهنش مقایسه می‌کند که من اگر مشغول خوردن جو بشوم و به معشوقم که خوردن این جو هست برسم، آن ضرر متوجه من می‌شود و ضرر قوی‌تر است؛ لذا ترجیح می‌دهد که جو خوردن را رها کند و فرار کند.

در چنین حالتی می‌بینید قبل از اینکه به غرض برسد و سیر بشود، دست از معشوق خودش برمی‌دارد و به عشق وفا نمی‌کند. این عشق اختیاری است که به اختیار خودش رها می‌کند. آن نبات و حجر گفتیم اگر نیروی غالبی مانعش بشود خود را به معشوقش نمی‌رساند، اما در صورتی که نیروی غالب نباشد -خطر باشد یا نباشد- او دست برنمی‌دارد، به سمت معشوقش می‌رود. حتی اگر خطر متوجهش باشد، او متوجه خطر که نیست، به سمت معشوقش می‌رود. برخلاف حیوان که به اختیار خودش، خودش را قبل از هدف متوقف می‌کند. آن‌ها به اختیار خودشان متوقف نشدند، یک عامل قوی‌تری متوقفشان کرد؛ ولی این حیوان به اختیار خودش دارد متوقف می‌شود، چون عشقش اختیاری است.

[جمع‌بندی تفاوت دو عشق]

پس دو عشق داشتیم: یکی عشق طبیعی، یکی هم عشق اختیاری. تفاوتی هم که بینشان گذاشتیم این است که در عشق طبیعی، عاشق به سمت معشوق می‌رود و کوتاه نمی‌آید و از آن رسیدن به معشوق دست برنمی‌دارد مگر اینکه مانعش بشوند. اما عاشق در عشق اختیاری، ولو مانعش نشوند، فقط احساس ضرر کند، دست از عشقش برمی‌دارد و خودش تلاش نمی‌کند که به هدف معشوق برسد.

 

[پرسش و پاسخ کلاسی: تحلیل عشق عقلانی و عشق به خدا]

[سؤال شاگرد]: ببینید در واقع در طبیعی اصلاً امکانِ در واقع مانع وجود داشتن هست؟

[استاد]: بله، امکان مانع وجود داشتن هست، ولی امکانِ دست برداشتنِ این عاشق نیست. عاشق دست از هدف برنمی‌دارد مگر عامل بیرونی مانعش باشد. و الا بدون مانع، امکان دست برداشتنش نیست. یعنی سنگ را وقتی ول کنید، هیچی هم مانعش نباشد، این‌طور نیست که وسط راه بماند؛ می‌آید پایین تا به قرارگاه خودش که معشوقش است برسد. نبات هم همین‌طور؛ دست از تغذیه برنمی‌دارد حتی اگر ضرر متوجهش باشد، چون اصلاً حالیش نمی‌شود ضرر متوجهش است، به سمت هدفش می‌رود. بله اگر ما مانع شویم، ممکن است مثلاً سم بریزیم پایش یا مثلاً جلوی آب را بگیریم، این‌ها حرکتشان به سمت معشوقشان متوقف می‌شود، ولی این عامل بیرونی متوقفش کرده؛ خودش خودبه‌خود متوقف نمی‌شود. برخلاف حیوان که وقتی می‌بیند ضرر متوجه شد، متوقف می‌کند حرکتش را.

[سؤال شاگرد]: حالا آقای دکتر، اگر عشق را در واقع در فرد، همان در واقع فرض می‌شود اگر بودیم در واقع عشق عقلانی به عقلانی شدن. که عشق عقل در واقع اختیاری نمی‌شود باشد، برای اینکه عقل در واقع شغلش به اتصال حق تعالی است اختیاری چطور؟ یعنی شما عقل چطور می‌تواند در عاشق بشود؟

[استاد]: درست است که مانع وجود دارد، مانع ممکن است وجود داشته باشد که نگه می‌دارد. عقل ما مثلاً فرض کنید عاشق عقل مستفاد شد و سعی می‌کند به آن سمت برود. آیا می‌تواند به اختیار تلاشش را قطع کند؟ خب می‌تواند. بله. شما می‌گویید عاشق چیز دیگری غیر عقل نمی‌شود؟ حالا عاشق هرچی شد؛ فعلاً عقل ما عاشق عقل فعال شد مثلاً، به سمت عقل فعال راه می‌افتد، ولی می‌تواند راه افتادنش را متوقف کند، حتی می‌تواند بگوید نمی‌خواهم.

[سؤال شاگرد]: این چطور می‌شود؟ در واقع عقل در واقع اختیار به سوی غیر برود

[استاد]: حالا یا بالاخره یا منفعتی دیده، یا تنبلی کرده، یا ضرری متوجهش بوده، یک عاملی پیش آمده ولی خودش تصمیم گرفته. در سنگ، عامل پیش می‌آید، عامل کسر (شکستن) چیز دیگر به وجود می‌آورد، آن هم جلوگیری می‌کند. خود سنگ به اختیار خودش دست برنمی‌دارد، آن را ما جلویش را می‌گیریم. در حیوان این‌طور نیست (حالا چه حیوان، چه انسان)؛ باید کسی چیز غیر انسان باشد ضرری باشد جلوی او را بگیرد، در هر چه عشق اختیاری باید داشته باشد، در او این‌چنین نیست که کسی جلویش را ببندد. ضرری متوجهش بشود، خودش جلوی خود را می‌گیرد. در سنگ و این‌ها هیچ‌وقت خودشان مانع خودشان نمی‌شوند. اما در مثل انسان و حیوان، اگر ضرری متوجه بشود، آن ضرر انگیزه می‌شود، ولی آن عامل بازدارنده خودِ این حیوان است، نه آن ضرر بازدارنده باشد. این حیوان می‌تواند تا آن آخر جو بخورد، گرگ هم بیاید از بین ببردش؛ منتها با اختیار خودش دست از این هدفِ شکمش برمی‌دارد و فرار می‌کند. پس شدنی است که حیوان انتخاب کند نرسیدن به هدف را، و حتماً هم به خاطر یک جهت این کار را می‌کند.

[سؤال شاگرد]: عقل هم همین‌طور؟ انسان نمی‌خواهد، خود از وضعیت حساب‌ها انجام می‌دهیم، عقل مقام هست که انسان به انتخاب انجام میدهد

[استاد]: چرا عقل انجام می‌دهد

شاگرد: عقل انجام می‌دهد، اختیار عقل پرسش این است: آیا اختیار عقل امتناع می‌کند یا چیز دیگر؟ عقل می‌تواند فعل خودش را امتناع کند؟ خیلی عجیب است.

استاد: این یک بحث دیگر است. شما یک وقت سؤالتان این است که عقل عاشق عقل می‌شود؟ عقل هیچ‌وقت عاشق ماده نمی‌شود. این یک بحث است. یک بحث این است که حالا عاشق عقل شد، به سمت عقل هم رفت، می‌تواند ادامه ندهد یا نه؟ این‌ها دو بحث دیگر است. یک وقت عاشق چی می‌شود؟ یک وقت آیا به سمت معشوقش می‌تواند برود و یا نرود؟ دو تا سؤال است.

[سؤال شاگرد]: کدام دو تا سؤال؟ کدام سؤال؟ آیا عشق عشق عقل به عقل، عشق اختیاری است یا نه؟ پرسش اگر روشن است عکس عشق آیا عشق اختیاری تعبیر کردنش چه مسیری دارد؟ عشق اختیاری اینکه مانع در وضع فیزیکی (یعنی در طبیعیات، در شرط تجربیات) مانع برای رفتن عرفت درسته ما تقریباً مثلاً بدن فیزیکی مانعیت به وجود می‌آورد برای در واقع حرکت عقل عقل خب

[استاد]: عشق ببینید عشق اختیاری است. عشق عقل به عقل اختیاری است. دلیلش این است: این ما، ان‌شاءالله همه عاقل‌اند، همه‌شان عاشق عقل نیستند. آره، این مشکل است.

[سؤال شاگرد]: ولی حالا اگر در واقع الهی بکنیم، مثلاً عشق انسان به خدا، آیا از بین رفتنی است

[استاد]: این همین‌جوری نیست.

[سؤال شاگرد]: آیا حتی مثلاً آیا عشق انسان به خدا در واقع از بین رفتنی است؟

[استاد]: بله.

[سؤال شاگرد]: ببین آخرش به خاطراینکه عاشق است در واقع غیر از به سوی خدا هستنی، حتی ببین این کافر به سوی خدا برود

[استاد]: تکویناً؟ تکویناً به سوی خدا برود، یعنی خدا دست بکشد ببرد؟

شاگرد: بحث من سر آن عشق است. آن عشق یعنی آن عشق، عشق طبیعی اگر باشد، نه این من عشق عشق نمی‌شود ضد خدا هم

استاد: یک وقتی تکویناً خداشناس آفریده، یک بحث دیگر است. آن الان آن طبیعی نیست، آن عشق خب طبیعتاً اسمش را نمی‌دانم، آن هم تکوینی است، تکوینی است، طبیعی است، ولی می‌شود منعش کرد. خیلی از انسان‌ها بودند عاشق خدا بودند، فطرت ثانویه پیدا کردند، عشقشان محو شد. بودند کسانی که اول خودشان نشدند بروند، کافر شدند، فطرت محو شد.

[سؤال شاگرد]: چرا؟ فطرت که محو نمیشود

[استاد]: وقتی فطرت ثانی بیاد، محو میشود، هر فطرتش می‌شود

شاگرد: ولی در واقع پوشیده می‌شود، از بین نمی‌رود، فراموش میشود، هیچ از بین نمی‌ رود،

استاد: همان کافی است می‌دهد، یعنی بالاخره شخص به شخص خدا عاشق نیست

بله، اگر پوشیده شده، نمی‌شود نمی‌شود یعنی اثرش ظاهر نمی‌شود. همین که نمی‌شود، درست است، فطرت ثانویه فطرت اولی را خاموش می‌کنید. نه خاموش می‌کنید، نابودش می‌کنید، فراموش می‌کنید. بله، می‌پوشاندش، می‌پوشاند و از اثر می‌اندازد، از اثر می‌افتد. پس می‌شود که ما عاشق خدا باشیم به فطرت اولیه، و بعد این فطرت ثانویه پیدا کنیم،به اووصل بشود. توجه کنید، این حالا می‌توانید اسمش را بگذارید «این قطع اختیاری»، اسمش را بگذارید؛ می‌توانید هم قطع اختیاری ننذارید، بالاخره فطرت عوض شده. ولی ظاهر این است که ما داریم فطرت را زائل می‌کنیم با کار خودمان. با کار خودمان داریم فطرت را زائل می‌کنیم، با گناه کردنمان یا با فکر بد در مورد خدا کردن (چون بعضی‌ها فکر بد می‌توانند در مورد خدا بکنند، فکرهایشان هم بیجاست)، ولی این عمل انجام می‌شود و اختیار خودش را از خداوند می‌برد.

[سؤال شاگرد]: این اولیایی الهی انسان‌های بزرگ صبورند در برابر در واقع مثلاً کسی مثلا ممکن است کفر بستند؟ یعنی چه بستندی دارند که در واقع یک جایی فرق می‌کنند؟ یعنی اصلاً کاری ندارد با کسی که دارد حکم اگر این در قدرت اولی باشد (یعنی عشق طبیعی)، یعنی او را می‌داند که به هر حال عشق طبیعی خداجو بوده است از اول خدا جو بوده است، مثلاً مثل الان هست به جای مثلاً خب موضوعی که این سی سال در موردش کار می‌کند، الهی است، کفران می‌کند این هست. ولی چه چیزی باعث می‌شود که او همواره در خدا را برداشت کند؟

 

[استاد]:طبیعی یعنی چه؟ این آن خصوصیتش است که شما گفتید، آن لازمه‌اش است، عشق طبیعی یعنی عشق بدون اختیار و بدون اراده و بدون علم. حالا شما عشق فطری را عشق طبیعی بگیرید،

شاگرد: خب عشق فطری داریم، عشق طبیعی داریم

استاد: فطری را ایشون بحث نمی‌کند

شاگرد: از من تعریفش گفتم شما گفتید که عاشق می‌رود تا زمانی که در واقع [مانع] نکنند.

استاد: آن تعریف نبود آن خاصیتش بود. خاصیت عشق طبیعی این بود که عاشق به معشوق نرسد دست برنمی‌دارد، برنمی‌گردد. این تعریف عشق طبیعی نیست

عشق طبیعی در عشق معلوم است، طبیعی بودنش هم معلوم است. خصوصیت و لازمه این عشق طبیعی این است که عاشق به سمت معشوق می‌رود و دست برنمی‌دارد، این لازمه‌اش است. نه تعریف، حالا عشق طبیعی در جماد و نبات است، در حیوان اصلاً عشق طبیعی ما نمی‌یابیم. بله بدن حیوان که سنگی است وقتی از آن بالا بیفتد می‌آید پایین؛ آن مثل سنگ میماند، آن هم عشق طبیعی دارد به پایین و این دیگر عشق اختیاری نیست، این را داریم. اما یک عشق‌های اختیاری در آن‌ها هست، آن مورد بحث ماست، آدم هستش که عشق‌های اختیاری

معیار چیست؟ ما کار نداریم که چه عشق طبیعی است، چه عشق اختیاری است.

این را توجه داشته باشید، ما داریم می‌گوییم عشق طبیعی خاصیتش این است، عشق اختیاری خاصیتش این است. حالا کجا عشق طبیعی داریم، کجا عشق اختیاری داریم، این توضیح ندارد ایشان. آره، ما بیان نکرد که اسم اختیاری از اسم خود طبیعی و اختیاری می‌شود به دست بیاید. اسم طبیعی چیست؟ از معنای طبیعی و اختیاری می‌توانیم به دست بیاوریم که اسم طبیعی چیست، اختیاری چیست. ایشان فقط تقسیم کردند عشق را، بدون اینکه موارد را تعیین کنند. ولی لازمه‌شان را گفته، خاصیتشان را گفته، همین. ولی حالا چی؟ عشق طبیعی برای چه موجوداتی حاصل است؟ عشق اختیاری برای چه موجوداتی؟ این توضیح ندارد. حالا شما یک سؤال مثلاً خارجی دارید، خب آن هم باید جواب داده بشود. جوابش را نکردند در مورد عشق ما به خداوند. عشقی که می‌توانیم قطع کنیم، می‌توانیم قطعش کنیم. حالا قطع بشود، موقتاً می‌شود قطع بشود. آن حماری که ایشان می‌گوید جو نمی‌خورد از ترس گرگ، این‌طور نیست که علاقه‌اش به جو از بین رفته باشد، ولی با وجود علاقه به سمت معشوق نمی‌رود. حالا شما می‌فرمایید ما همیشه در ذاتمان عشق به خدا هست. خب عشق به خدا از بین نمی‌رود. درست مثل این می‌شود که آن حیوان میل به آن غذا دارد و این به خاطر ضرر موقتاً سمت آن غذا نمی‌رود؛ ما هم به سمت خدا نمی‌رویم. ولی عشق در باطن ما هست. این عیبی ندارد، عشق در باطن ما هست، حالا نهفته یا ظاهر، ولی ما از این نفس استفاده نمی‌کنیم، به اختیار خودمان قطعش می‌کنیم؛ یعنی تلاش برای رسیدنش نداریم. پس می‌شود گفت این عشق، عشق اختیاری است. منتها عشق اختیاری که ما نمی‌شود

[سؤال شاگرد]: با شما نتیجه، نمی‌تواند اختیاری ما به اختیار می‌توانیم در واقع طبیعی را بکشیم. مثلاً انسان به وجود می‌گفت مثلاً نه، استاد: اختیاری اینجا نیست. عشق اختیاری است. عرض می‌کنم عشق اختیاری تعریف من چی بود؟ معنایش این بود که می‌تواند موجود باشد، من به تقاضایش عمل نکنم.

شاگرد: نباشد

[استاد]: می‌تواند موجود باشد، من به تقاضایش عمل نکنم. من اینکه به این غذا علاقه دارم، بعد می‌بینم ضرری متوجه می‌شود، علاقه‌ام از این می‌رود؟ به این علاقه توجه نمی‌کنم، به این علاقه عمل نمی‌کنم. این‌طوری به این علاقه عمل نمی‌کنم و این علاقه به غذاها را دارم بله، حالا یک مرضی ممکن است عارض بشود. مثلاً من به فلان غذا بی علاقه بشوم ( این حرف دیگری است)، ولی فرض کنید یک غذایی هستبه اوعلاقه هم دارم، ولی می‌گویند برایت ضرر دارد، بخوری فلان مرض برایم عارض می‌شود. خب من نمی‌خورم. با اینکه عشق هست، ولیبه اوعمل نکردم. در مورد خدا هم همین‌طور؛ عشق به خدا دارم، ولی به سمتش نمی‌روم. پس شدنی است. پس این عشق، عشق اختیاری است. شما می‌فرمایید بدون اختیار آمده در نهاد من گذاشته شده، ولی عشق اختیاری معنایش این است که هر وقت بخواهم قطعش می‌کنم؛ یعنی به تقاضایش عمل نمی‌کنم (نمی‌خورم)، نه قطع می‌کنم یعنی نابودش می‌کنم بلکه تقاضایش عمل نمی‌کند. تقاضای آن این است که من به سمت این غذا بروم، نمی‌روم به خاطر هر جهتی یا به سمت خدا بروم، نمی‌روم. خب من هم این‌جور

[سؤال شاگرد]: درست شد. این‌جور می‌فرماید که ما در نسبت با خداست. خب حتی آنگاه که به خدا نمی‌رویم هم به خدا می‌رویم. یعنی آن‌قدر جریانش در طبیعی انسان خدا میرود

[استاد]: بازم با اختیاری است، ببینید شما می‌گویید وقتی که من مؤمنم به سمت خدا می‌روم، عشقم من را به سمت خدا می‌کشد. وقتی کافرم، باز هم درست است که به سمت خدا نمی‌آیم، ولی همین که از خدا دور می‌شوم معنایش این است که باز هم با خدا سر و کار دارم. خب این یعنی پس معنایش چیست؟ معنایش این است که با اختیار هر دو راه را انتخاب کرده؛ چه به سمت خدا رفتن را و چه به یاد خدا بودن (دور شدن) را.

[سؤال شاگرد]: اینکه برعکس شد، من می‌گویم که من به این می‌گویم که در واقع خب به ضد خدا نرفتن، این عشق طبیعی است. یعنی ما دائماً می‌بینیم که این دارد میرود

[استاد]: شما داری اصطلاح را عوض میکنی، طبیعی را دارید با معنای جبری یکی می‌کنید. طبیعی یعنی بدون عقل، یعنی بدون درک. آیا عشق به خدا بدون درک است؟ طبیعی مثلاً بدن من طبیعتش اقتضا می‌کند بیفتد پایین از بالا.

[سؤال شاگرد]: ببینید ملای ما که هم درسته با هم در طبیعیات مفهوم طبیعی داریم، هم در مابعدالطبیعه مفهوم طبیعی داریم. ما طبیعی در آن سطح. هم معنا در آن سطح که از ذات داریم صحبت می‌کنیم، طبع عقل این است، آنجا من از طبیعت در طبیعیات داریم صحبت می‌کنیم. مثلاً اینکه انسان که ذاتی

[استاد]: پس این اشتراک لفظی شما را به اشتباه انداخته. طبیعی که ما در اینجا می‌گوییم، طبیعی که ما در اینجا می‌گوییم نه به معنای ذاتی است. شما می‌گویید طبع عقل اقتضا می‌کند به نجات، ذات عقل اقتضا می‌کند. ما الان عشق طبیعی را که می‌گوییم، منظورمان آن طبیعت نیست.

[سؤال شاگرد]: به کار گرفته شده

[استاد]: خب باشد، آن در یک جا دیگر به کار گرفته شده. اینجا طبیعی به معنای عشق طبیعی، به معنی عشق خالی از ادراک است. این دیگر نمی‌شود در مورد خدا به کار برد. منِ انسان که عقل دارم، درک دارم، نمی‌توانم عشق طبیعی به خدا داشته باشم. من حتماً عشق اختیاری و ارادی دارم به خاطر این ساختمانم.

[سؤال شاگرد]: پس آنجا روشن شد. باید مشخص کرد که در سطح طبیعیات حرفی که ما درسته

[استاد]: بله.

[سؤال شاگرد]: اما در مابعدالطبیعه، طبیعی وقتی ما در سطح الهیات به معنا آن

استاد: طبیعت به معنی ذات حرف دیگری است، شما می‌فرمایید که عشق من طبیعی است، یعنی عشق من برخاسته از ذات هست. عشق عقل هم برخاسته از ذات است. این اصلاً بحث دیگر است. طبیعت به معنای دیگر شما کار می‌کنید. آن عشق طبیعی که ما در اینجا می‌زنیم به آن معنا نیست. عشق طبیعی یعنی عشق موجودات نباتی و جمادی، در جایی که طبیعت دارند، عقل و درک ندارند. عشق طبیعی به این می‌گوییم. پس بنابراین عشق شما می‌گویید عشق طبیعی نیست، عشق ارادی است. اصطلاح شما

[سؤال شاگرد]: یعنی استنتاجی عقل از راه ارادی است.

[استاد]: بله. نه، اسم ذاتی را نمی‌گوید. آن که فرمایش شما گفتیم طبیعی را به معنی ذاتی بگیریم دیگر. بله. اگر رو به معنی ذاتی بگیریم، عشق ذاتی

[سؤال شاگرد]: اختیاری است.

[استاد]: اختیاری است به این معنا که می‌توانیم به خاطرش تلاش نکنیم.

[سؤال شاگرد]: ببخشید من این اختیاری خودش بیرون ازش قرار می‌دهد، یعنی از صحبت عاشق میشود

[استاد]: ببینید اختیاری را ما داریم چی معنا می‌کنیم؟ این‌طور می‌گوییم: اختیاری عبارت از عشقی است که می‌توانیم به خواسته‌اش عمل نکنیم. این می‌شود اختیاری. آیا در مورد خواسته عقل عمل نکنیم؟ بله. این می‌شود اختیار.

[سؤال شاگرد]: در مثلاً شهوانیه یا حمار این هست که به سمت جویدن جو برود، این ذاتی آن‌هایی است که آن حمار دارد، ولی خود آن‌ها در واقع با انتخابی که انجام می‌دهد این اقتضا را می‌پوشاند، یعنی ما داریم یک چیزی از بیرون در واقع مانع ایجاد می‌کنیم در مسیر

[استاد]: این اول گفتم، عرض کردم ضرری پیش می‌آید، ضرری پیش می‌آید که حیوان انتخاب می‌کند ولی این‌طور نیست این‌طور نیست که کسی دیگر این انتخاب را برایش بکند. خودش انتخاب می‌کند، منتها با پیش‌آمدِ مانع. این رابه اونوشته

[سؤال شاگرد]: برای اینکه عقل به عقل کنید خیلی ذاتی است، منتها انسان عاقل می‌تواند در واقع این مانع را ایجاد بکند یا آن را بپوشاند.

[استاد]: بله، با اختیار خودش

 

[متن‌خوانی: صفحه ۳۸مقدمه بحث]

خب این دو قسم را گفتیم این مطلب اول بود که تمام شد. بعد مطلب دوم را بعداً وارد می‌شود. من می‌گذارم متن‌خوانی. صفحه ۳۸1.

« و أما فى الجزء الشهوانى»؛ یعنی اما عشق در جزء شهوانی.

« فلنقدم أمامه »؛ یعنی در مقابل، در جلوی (یعنی قبل از). « أمامه » یعنی قبل از قوه شهوانی مقدم کنیم مقدمه‌ای را. یعنی قبل از بیان عشق شهوانی به این مقدمه بپردازیم.

« مقدمة ينتفع بها بذاتها »؛ مقدمه‌ای که نفع می‌دهد ما را به ذاتش. یعنی از این مقدمه، از خود این مقدمه استفاده می‌کنیم. یعنی بدون اینکه مقدمه‌اش کنیم برای مطلب دیگر، خودش را اصلاً یک بحث مستقلی می‌گیریم و مورد استفاده قرار می‌دهیم. هم به ذاتها فایده دارد، هم برای بیان مطلب دیگر فایده دارد. یعنی هم حالت مقدمه دارد برای مطلب دیگر، هم خودش مستقیماً مورد استفاده است. که « ينتفع بها بذاتها »؛ هم استفاده می‌شود به این مقدمه، به خود این مقدمه.

« و فيما يبنى عليها من القول » ؛ هم استفاده می‌شود به این مقدمه بر در آنچه که مبنی است بر این مقدمه. که تا آنچه که مبنی است بر این مقدمه، عبارت از گفتاری است که ما در فصول آینده می‌آوریم. بعضی مطالبی که در فصول آینده می‌آیند بر این مقدمه مبتنی‌اند و این مقدمه مقدمه آن‌هاست. ولی خود همین مقدمه فی‌نفسه بدون اینکه با مطلب دیگری مرتبط شود، خودش می‌گوییم نافع است.

« و هو أن العشق يتشعب قسمين »؛ یعنی مقدمه عبارت از این است که عشق به دو شعبه تقسیم می‌شود. خب مقدمه مؤنث است، «هو»ی مذکر برایش آورده. مرجع مؤنث است ولی ضمیر مذکر آورده به اعتبار خبر؛ چون خبر مذکر است، ضمیر را به اعتبار خبر مذکر آورده. آنجایی که ضمیری مرجع مؤنث داشته باشد و خبر مذکر داشته باشد، ما اجازه می‌دهند که هم به لحاظ مرجع ضمیر مؤنث بیاوریم، هم به لحاظ خبر ضمیر مرجع بیاوریم. ولی می‌گویند رعایت الخبر اولی. برعکس باشد همین‌طور؛ مرجع ضمیر مذکر است، خبر مؤنث است. اینجا هم می‌گویند که می‌توانی رعایت کنی مرجع ضمیر را به ضمیر مذکر بیاوری، می‌توانی رعایت کنی خبر را به ضمیر مؤنث بیاوری. و رعایت خبر باز هم اولی است. در همه حال رعایت خبر اولی است، مرجع ضمیر را می‌شود نادیده بگیرید. اینجا هم همین‌طور؛ اینجا «هِیَ» برمی‌گردد، مقدمه‌اش مؤنث است، ولی شعبه‌اش (قسم) مذکر است. به اعتبار خبر ضمیر مذکر آمده.

« (أحدهما) طبيعى »؛ یکی از این دو، عشق طبیعی است.

« و حامله »؛ یعنی عشق طبیعی و حامل این عشق (یعنی عاشق). عاشق به عشق طبیعی.

«لا یَنْتَهی بِذاتِهِ دون غرضه »؛ کوتاه نمی‌آید به کمتر از غرضش. «دون» در اینجا «کمتر» است. «دون» معانی متعدد دارد، در جملات مختلف معنی مختلف می‌گیرد. در این جمله به معنی کمتر است. «بِذاتِهِ» یعنی در فرضی که قاسری نباشد، خود این عاشق تنها باشد. اگر قاسری جلویش را بگیرد، عشقش را تمام می‌کند و به نهایت یا به مطلوب نمی‌رساند. اما اگر به ذاتش باشد (یعنی و تحمیل و مانع سر راهش نباشد)، منتهی نمی‌شود «دون غرضه» (به کمتر از غرضش منتهی نمی‌شود)، می‌رود تا به مقصدش برسد.

«بِحالٍ مِنَ الْأَحْوالِ»؛ به هیچ حالتی از احوال.

« ما لم يصادمه دونه قاسر خارجى »؛ «دُونَهُ» نه «دون غرض». اگر قبل از رسیدن به غرض، قاسر خارجی باهاش مصادمت نکند و بگذارد که خود این عاشق به سمت غرض برود، در آن صورت این عاشق پس از غرض برنمی‌دارد، واصل می‌شود. ولی اگر در بین راه و قبل از رسیدن به غرض قاسری جلویشان گرفت، خب طبق آن درخواست قاسر ناچار می‌ماند و دیگر مثلاً به هدف نمی‌رسد.

[مثال‌های عشق طبیعی]

« كالحجر »؛ دو تا مثال می‌زنیم: یکی « كالحجر »، یکی هم در خط بعد « كالقوة المغذية ».

« كالحجر فانه لا يمكن أبدا أن يقصر عن تحصيل غايته »؛ که سنگ پس همانا او ممکن نیست ابداً که کوتاه بیاید از تحصیل غایت و غرضش. غایت و غرضش چیست؟

« و هو الاتصال بموضعه الطبيعى »؛ اتصال به موضع طبیعی. می‌خواهد برسد به موضع طبیعی خودش و در آن موضع طبیعی که پایین است (زمین) قرار می‌گیرد.

« و السكون فيه »؛ و سکون در آن. مناط اینکه بر اتصال است، اتصال با موضع طبیعی و سکون در آن موضع طبیعی. به لحاظ ذاتش این است.

« اللهم الا من جهة عارض قهرى »؛ مگر اینکه عارض قوی بیاید و او را مانع بشود و نگذارد به سمت معشوق خودش که زمین است برسد.

ضمیر «هُوَ» (و هو الاتصال) هم برمی‌گردد به غایت. آن هم مرجعش مؤنث است ولی خبر که اتصال است مذکر است؛ به این اعتبار مذکر آمده. البته در مورد «حُبُّهُ» من عمداً این را گفتم، می‌توانستم نگویم چون قبلاً مثلش را گفتم. در مورد «هُوَ» احتمال دیگر هم داریم که بگوییم نگوییم به اعتبار خبر است؛ «هُوَ» را به غایت برگردانیم به اعتبار غرض. چون غایت و غرض هر دو معنیش یکی است. وقتی ما ضمیر را برگردانیم به غایت، منتها غایت را تعبیر ببریم به غرض، بگوییم که ضمیر به غرض برگشتیم. همان‌طوری که ضمیر اگر به غرض برمی‌گشت مذکر آمده بود، حالا که به غایت به اعتبار غرض برگشته باز مذکر می‌آید. اینجا دیگر لازم نیست این رعایت خبر شده یا مرجع مذکر است؛ منتها مرجع غایت هست به اعتبار غرض (یعنی در واقع غرض مرجع است). اینجا با آن قبلی فرق می‌کند. قبلی مرجعش فقط مقدمه بودیم، بگوییم مذکر آوردنش به اعتبار خبر است. ولی در اینجا می‌توانیم بگوییم مذکر آوردنش به اعتبار خبر است و می‌توانیم بگوییم مذکر آوردنش به اعتبار شأن مؤنث در مرجعش یک تصرفی می‌کنیم که غایت را غرض قرار به جای غرض قرار بدهیم یا غرض به جای غایت.

« اللهم الا من جهة عارض قهرى »؛ گفتیم که خود این حجر قبل از رسیدن به هدفش توقف نمی‌کند، حالا می‌گوییم مگر اینکه از جهت عارض قهری باشد. عارض قهری یعنی عارضی که قاهر است و سنگ را مقهور می‌کند. عارض قهری یعنی عارضی که شأنش قاهر بودن و مقهور کردن است. این مثال اول تمام شد.

مثال دوم: « و كالقوة المغذية »؛ قوه غاذیه در نبات. بعد می‌گوید که « و سائر القوى النباتية » (مولده، منمیه)؛ همه این‌ها همین حکم را دارند که به سمت هدفشان می‌روند و چون عشق طبیعی به هدفشان دارند، دست از هدف برنمی‌دارند مگر اینکه به هدف برسند. اگر یک وقتی مانع قوی جلویشان را گرفت، به ناچار به هدف نمی‌رسند؛ ولی اگر به طوری تنها رها بشوند، مانعی و قاسری برایشان نباشد، به سمت هدفشان می‌روند و به کوتاه‌تر از هدفشان راضی نمی‌شوند، به کمتر از هدف راضی نمی‌شوند. مثال می‌زند به قوه مغذیه و سایر قوای نباتی.

« فانها لا تزال من أول تجذب الغذاء »؛ قوه مغذیه از اول جذب غذا می‌کند. بعضی نسخه‌ها «مِنْ أَوَّلِ» نسخه ما داریم «مِنْ أَوَّلِه» یا «مِنْ أَوَّلَ» (چون اول غیر منصرف است نمی‌توانیم تنوینش بدهیم و نمی‌توانیم جزش بدهیم، فتحه‌اش می‌کنیم). « فانها لا تزال من أول تجذب الغذاء»؛ از آن اول جذب غذا می‌کند.

« و تلحمه بالبدن »؛ و به بدن پیوندش می‌دهد. و این کار را دائماً دارد انجام می‌دهد و هدفش هم همین است، از هدف هم دست برنمی‌دارد.

« ما لم يصدها عنه مانع غريب » (لم یمنعها)؛ مادامی که منع نکند این قوه را «عَنْهُ» (از این جذب غذا و پیوند دادن به بدن) «مانِعٌ غَریبٌ» (این بیگانه). اگر مانع بیگانه منعش نکند، او دائماً از اولش تا آخر جذب غذا می‌کند، یعنی به هدف می‌رسد و گوشت را پیوند به بدن می‌دهد یا غذا را تا پیوند می‌دهد از اول تا آخر. پس به عشق خودش را می‌رساند، به عشق خودش را به هدف می‌رساند و به کوتاه‌تر از هدف رضایت نمی‌دهد. این توضیح عشق طبیعی بود.

[مطلب دوم: عشق اختیاری]

« (و الثاني) عشق اختيارى »؛ و دومی عشق اختیاری است.

«وَ حامِلُهُ»؛ یعنی عاشق. آنی که حامل عشق است و متصف به عشق است، یعنی عاشق.

« و حامله قد يعرض بذاته عن معشوقة »؛ و حاملش گاهی اعراض می‌کند «بِذاتِهِ» (یعنی بلا تحمیلی نشده برایش، کسی دیگر او را به اعراض وادار نکرده، خودش به اختیار خودش اعراض می‌کند). منتها در صورتی که ضرری را احساس کند که بیش از نفع به غرض رسیدن است. بالاخره اگر به غرض برسد نفع می‌برد، اما ضرری وارد می‌شود بر او که بیش از نفعی است که از تحصیل غرض به دست می‌آورد.

چه مثال داد؟ دیگر لفظ عاشق را به کار نبرد، عاشق را برای اختیار دار می‌کند.

[سؤال شاگرد]: کجا برای اختیاری؟

[استاد]: بله.

[سؤال شاگرد]: قبلش هم گفت «وَ حامِلُهُ».

[استاد]: در عشق طبیعی گفت.

[سؤال شاگرد]: بله.

[استاد]: در عشق طبیعی گفت «وَ حامِلُهُ»، در عشق اختیاری هم می‌گوید «وَ حامِلُهُ». در هر دو جا من به معنی عاشق معنی کردم. حامل یعنی متصف، آنی که متصف به عشق است، آن می‌شود حامل عشق. من تعبیرش یک کردم به عاشق. عاشق هم حامل عشق است دیگر، متصف هم حامل عشق است. نگفت خود ایشان هیچ نگفت عاشق، من دارم تعبیر می‌کنم و ایشان گفت حامل عشق. حامل عشق همان عاشق است.

پس حامل عشق اختیاری «بِذاتِهِ» اعراض می‌کند، گاهی به ذاته اعراض می‌کند از معشوق خودش. «بِذاتِهِ» یعنی بدون اینکه قاسری و جبری دخالت کرده باشد. اما بالاخره یک پیش‌آمدی بوده که او را با اختیار از رسیدن به عاشق منع کرده. آن پیش‌آمد مثلاً مثل تخیل ضرر. خودش هم می‌گوید:

« لتخيل استضرار »؛ به خاطر اینکه گمان می‌کند که ضرری متوجهش می‌شود. چرا گمان ضرر می‌کند؟

« بعارض أمامه »؛ پیش‌آمدی که جلوی اوست، به خاطر یک [مانعی] که در مقابلش هست گمان ضرر می‌کند. و لذا قبل از رسیدن به معشوقش دست از تلاش برمی‌دارد.

« يرجح قدر ضرره على أوزان نفع المعشوق »؛ ترجیح می‌دهد بر اندازه نفعی که از معشوق می‌برد. «أَوْزان» دارد در این کتاب ما، در بعضی کتاب‌ها دارد «وِزان». من «وَزْن» ندیدم در [نسخه‌هایی] که نگاه کردم یا «وِزان» بود یا «أَوْزان» بود. «وَزْن» را ندیدم، ولی خب «أَوْزان» و «وِزان» اندازه‌است، همین وزن خودمان که «أَوْزان» گفته. خب گفتیم ترجیح می‌دهد مقدار ضرر را بر اندازه نفع معشوق. از معشوق نفعی می‌برد، ولی ضرر قوی‌تر از معشوق است؛ لذا به خاطر این ضرر دست از رسیدن به معشوق برمی‌دارد.[مثال حمار و گرگ]

« مثل الحمار »؛ مثلش.

« فانه اذا لاح له شخص الذئب »؛ «لاحَ» یعنی «ظَهَرَ». اگر برای ما ظاهر شد «شَخْصٌ» (یعنی گرگ) در حالی که این گرگ متوجه به سمت حمار بود، «نَحْوَهُ» (او یعنی به سمت، به طرف، به طرف حمار داشت می‌آمد، نه تو بیابان یک گرگ بود مشغول کار خودش بود. در آن صورت این حمار دست از کار خودش برنمی‌زند. اگر یک گرگ ببیند که آن طرف مشغول به کار خودش است، این هم مشغول جویدن جو می‌شود. در وقتی دست از جویدن جو برمی‌دارد که ببیند ذئب به طرفش دارد می‌آید. که بگوید متوجه نحو این، در حالی که آن ذئب و گرگ متوجه به سمت حمار است). اگر چنین وضعی برای حمار پیش بیاید:

« متوجها نحوه أقصر عن قضم الشعير »؛ از جویدن جو دست می‌کشد، کوتاه می‌آید. «قَضْم» به معنای شکستن با دندان است. چیزی را که با دندان بشکنند می‌گویند قضم، شکستن می‌گویند قضم. آن چیز را قضمش، دست از جویدن جو برمی‌دارد.

« و أمعن فى الهرب لعرفانه »؛ «أَمْعَنَ» یعنی پیش می‌رود در سرعت کردن. یعنی تمام تلاشش را به سرعت کردن متمرکز می‌کند. چرا این کار را می‌کند؟

« لعرفانه ان ما يتصل به من ضرر العارض أرجح من منفعة المعرض عنه »؛ این را می‌شناسد این را که آنچه که به او مربوط می‌شود -که عبارت از ضرر آن پیش‌آمد است- « أرجح » (و بالاتر) از منفعتی است که از « المعرض » می‌گیرد. «مَعْرَض» یعنی جویدن جو. از او اعراض کرد، دیگر آن ضرری که متوجهش می‌شود از طرف آن عارض، بیش از نفعی است که معرض آن به او می‌دهد (یعنی جویدن جو به او می‌دهد). در جا ترجیح می‌دهد که فرار کند و خب فرار کردنش عشق عقلی، عشق اختیاریش را به معشوق نمی‌رساند، قبل از معشوق عشقش را بی‌اثر می‌کند و درباره‌اش تلاشی نمی‌کند.

[سؤال شاگرد]: «أَمْعَنَ»؟

[استاد]: «أَمْعَنَ» پیش می‌رود. «أَمْعَنَ» امعان یعنی تو عمق رفتن. اینجا منظور این است که در فرار پیش می‌رود، یعنی امعان می‌کند، فرو می‌رود در فرار.

[مطلب دوم: اجتماع دو عاشق بر یک معشوق]

خب این مطلب اول بود از دو مطلبی که در این مقدمه می‌خواست داشته باشد. هم مطلب دوم.

مطلب دوم: یک چیز ممکن است معشوق دو عاشق باشد: یکی عاشق طبیعی، یکی عاشق [اختیاری]. یعنی یک معشوق هم عاشق طبیعی داشته باشد، هم عاشق [اختیاری]. مثال می‌زنند به تکون فرزند برای حیوان یا برای انسان. قوه مولده ما به طور طبیعی به فرزند تمایل دارد؛ یعنی خدا در این قوه این‌چنین نهاده که به سمت تکون فرزند اقدام کنید. از طرفی خود انسان هم می‌خواهد که بچه‌دار بشود. آن عشق قوه مولده، عشق قوه مولده عشق طبیعی است؛ عشق انسان به فرزند داشتن عشق [اختیاری] است. عشق قوه مولده به آمدن فرزند طبیعی است، عشق انسان به داشتن فرزند اختیاری. معشوق یک چیز بیشتر نیست و آن داشتن فرزند است. اما عاشق دو تاست: یکی عاشق است به عشق طبیعی که عبارت از قوه مولده است، یکی عاشق است به عشق اختیاری که از خود انسان است. پس می‌شود دو چیز عاشق باشند، یکی به عشق طبیعی، یکی به عشق اختیاری، ولی هر دو عاشق یک چیز باشند. دو چیز عاشق یک چیز باشند، یکی‌شان به عشق اختیاری عاشق باشد، دومی به عشق طبیعی عاشق باشد. این مطلب دومش در این مقدمه می‌گوید و در ذی المقدمه بیشتر از این مطلب دوم استفاده می‌کند. از مطلب اول هم استفاده می‌شود، از مطلب دوم استفاده بیشتر می‌شود.

[سؤال شاگرد]: که قضیه که وقتی دو چیز عاشق یک می‌شوند، یکی‌شان طبیعی باشد، یکی‌شان اختیاری؟

[استاد]: تقریباً اینجا نشان می‌دهد دیگر. بله، آن جایی که دو تا عاشق هستند برای یک معشوق.

« ثم قد يكون معشوق واحد لعاشقين »؛ گاهی یک معشوق برای دو عاشق اتفاق می‌افتد.

« (أحدهما) طبيعى (و الثاني) اختيارى »؛[2] یکی از این دو عاشق طبیعی است، [دیگری نفسانی/اختیاری].

« (و الثاني) اختيارى مثل الغرض بالتوليد »؛ مثل غرض به تولید. غرض به تولید چیه؟ فرزند داشتن دیگر. غرض از تولید مثل فرزند داشتن. این فرزند داشتن هم کار قوه مولده است که به طور طبیعی کارش را انجام می‌دهد، هم کار خود انسان است که به طور ارادی کارش را انجام می‌دهد و اختیاری. مثل غرض به تولید (غرض از تولید مثل فرزند داشتن).

«إ اذا تدبر اضافته الى القوة المولدة النباتية و القوة الشهوانية الحيوانية »؛ وقتی واگذار شود که این کار به قوه مولده نباتیه و قوه شهوانیه (که این دو تا قوه هر دو عاشق‌اند و یک کار که داشتن فرزند است [معشوق] شده). اما واگذار شود اضافه این غرض الی القوه المولده خوب معنا نمی‌شود. بنابراین «دَبَّرَ» را به معنای واگذار شدن معنا نکنید، شاید تو «دِیر» باشد. دوران داشته باشد اضافه این غرض به قوه مولده و قوه شهوانیه؛ یعنی بتواند به این نسبت داده بشود، بتواند به این نسبت داده بشود. اضافه این نسبته. بتواند به این نسبت داده باشد، بتواند به این نسبت داده باشد. گاهی از اوقات می‌گویند این غرض مال قوه شهوانیه تنهاست، ولی گاهی از اوقات نه، هم اضافه می‌دهند (نسبت می‌دهند) به قوه شهوانیه، هم نسبت می‌دهند به قوه مولده. در چنین حالتی دو تا عاشق برای یک معشوق درست می‌شود. وقتی دائر بشود نسبت این به قوه نباتیه و قوه شهوانیه حیوانیه بشود (یعنی به این دو تا نسبت داده بشود)، آن‌وقت دو تا عاشق می‌شوند برای معشوق. این هم مطلب دوم بود که تمام شد و بیشتر از این مطلب دوم استفاده می‌کنیم.

 

[تطبیق بحث بر قوه شهوانی حیوان]

حالا ایشان می‌گوید که حالا که این مقدمه محقق شد و ثابت شد، خب وارد بحث می‌شود. تو بحث می‌خواهد بیان کند که قوه شهوانیه عاشق معشوقش است و عشقش هم عشق اختیاری است. و می‌خواهد کاری بکند که گاهی از اوقات این عشق اختیاری با عشق طبیعی همراه بشود، دو تا عاشق درست بشود: یکی عشق اختیاری داشته باشد، [دیگری] چی داشته باشد؟ طبیعی داشته باشد. این را هم توضیح می‌دهم.

قبل از اینکه وارد بحث بشود، می‌گوید اصل وجود قوه شهوانی در حیوان قابل انکار نیست. همه می‌دانیم که حیوان قوه شهوانی است (حالا چه شهوانی جنسی، چه [غذایی]). این قابل انکار نیست. اصلاً حیوان بر این قوه طبع شده و ساخته شده و ذاتش نهاده شده. این مطلب اول که در اینجا بیان می‌کند که قوه شهوانی در حیوان هست.

بعد بیان می‌کند که معشوق این قوه شهوانی در حیوان ناطق (که انسان است) الان مورد بحث قرار نمی‌گیرد. در حیوان غیر ناطق می‌خواهم بحث کنم. معشوق این قوه شبیه همان معشوق قوه نباتی هست. منتها قوه نباتی عشقش طبیعی است، این قوه حیوانی عشقش ارادی است. غرض از آن شهوت اگر جنسی باشد -چون ابن‌سینا هم بیشتر همین سراغ شهوت جنسی رفته و این را مطرح کرده عنوان مثال، شهوت‌های دیگر و خواست‌های دیگر را مثلاً [مطرح نکرده]- اگر قوه شهویه حیوان عمل تولید مثل انجام بدهد، نسبت به این عمل اختیار [دارد]، ولی نسبت به غرض اصلاً تصوری ندارد. حیوان نمی‌گوید من می‌خواهم این عمل را انجام بدهم تا نسلم باقی بماند؛ یعنی غرض را این‌طوری نمی‌گیریم. انسان این‌طور است، می‌گوید من این را انجام می‌دهم برای بقا. ولی حیوان مثل قوه نباتی کار می‌کند. قوه نباتیه که قوه مولده است این عمل را انجام می‌دهد، خود و خودکار دارد به سمت اینکه نطفه را به بچه تبدیل کند، بذر را به درخت تبدیل کند، به این سمت می‌رود. خب ماده این کار را دارد می‌کند اما غرضی ندارد. قوه حیوانی هم اینجا غرض ندارد. پس کار با اختیار انجام می‌شود ولی غرض انتخاب نمی‌شود. در حیوان کار با اختیار انجام می‌شود (کار جنسی با اختیار انجام می‌شود) ولی غرضی روی این کار جنسی برای حیوان نیست. برخلاف انسان که هم کار را با اختیار انجام می‌دهد، هم ازش بپرسند چرا این کار را می‌کنی می‌گوید می‌خواهم نسلم بماند. اگر از حیوان بپرسند چرا این کار را می‌کنی، خب طبیعتش اقتضا می‌کند که این کار را بکند، اما نمی‌گوید من برای بقا این کار را می‌کنم. [مگر] برداشته باشیم این است حیوانات ممکن است حیوانات غرض داشته باشند از ما به محبت بفرما. ما آن‌طور که برداشت می‌کنیم این که حیوانات نمی‌فهمند.

پس توجه می‌کنید عشقی که حیوان (قوه شهوانی حیوان) به آن معشوق (یعنی فرزند) دارد، مثل عشقی که نبات به تولید مثل دارد؛ یعنی دنبال غرض نیستند. نه حیوان، نه در نبات دنبال غرض نیست و غرض حالیش می‌شود. این مفصل بحث می‌کنید که ان‌شاءالله من هم توضیح می‌دهم.

« فنقول* إن القوة الشهوانية من الحيوان »؛ می‌گوییم که قوه شهوانیه.

« أظهر الموجودات عند الجمهور »؛ قوه نباتی، قوه شهوانیه از حیوان (یعنی قوه‌ای که به وسیله او تولید مثل [می‌شود])، هر آن موجودات [زنده] این را در نزد حیوانات می‌بینند و می‌یابند. در مورد خودشان هم که از حیوانات‌اند همین‌طور.

« باستطباع »؛ یعنی به اینکه طبیعت قرار داده شده، آفریده شده در این حیوان به طور طبیعی و برایش طبیعت در واقع شده آنجا.

« و لا حاجة بنا الى اظهار ذلك »؛ لازم نیست ما اظهار کنیم که این قوه را لازم نیست ما ظاهر کنیم، خود قوه ظاهر است، اثرش را داریم می‌بینیم. « و لا حاجة بنا الى اظهار ذلك »؛ لازم نیست ما اظهار کنیم که حیوان قوه شهوانیه دارد، این همه [واضح است].

« و ليس معشوقها »؛ و نیست معشوقش (یعنی معشوق این قوه شهوانیه در عامه حیوانات غیر از حیوان ناطق، یعنی غیر انسان).

« فى عامة الحيوان غير الناطق الا معشوق القوة النباتية بعينها »؛ معشوق این قوه شهوانی چیزی نیست جز همان معشوق قوه نباتی «بِعَیْنِها» (یعنی همان). همان معشوق قوه نباتی، معشوق قوه حیوانی هم هست. معشوق صرفاً تولید مثل است، صرفاً این انجام این عمل یا تولید مثل است. ولی اینکه حالا نسل من باقی می‌ماند تا فلان موقع، من مثل اینکه خودم موجودم، این‌ها حرف‌های ماهاست. ما وقتی بچه‌دار می‌شویم که خب نسلمان موجود است، این بچه‌ها وجود ما را استمرار [می‌دهند]. اما حیوانات این حرف نمی‌زنند، چی این حرفشان نمی‌فهمید حیوانات فعلی را.

« ليس معشوقها »؛ یعنی معشوق این قوه شهوانیه در عامه حیوانات غیر از حیوان ناطق (انسان است) معشوق این قوه شهوانی نیست مگر همان معشوق قوه نباتی. بله، کارهای نباتی بدون اختیار انجام می‌شود، حیوان با اختیار انجام می‌شود؛ ولی نسبت به غرض هیچ‌کدامشان اختیار ندارد. نه حیوان نسبت به غرض و قصد اختیاری ندارد، اما نسبت به عمل حیوان اختیار دارد، نبات اختیاری ندارد، حیوان اختیار دارد. تفاوت حیوان و نبات در آن عمل است که برای مثل انجام می‌شود، نه برای غرض، در غرض تفاوتی بین حیوان و نبات نیست، هر دو فاقد این غرض‌اند.

«إِلاّ أَنَّ»؛ دارد اشاره می‌کند به فرقی که بین عشق حیوان و عشق نبات [است]. چون می‌گوید در عشق حیوان عمل با اختیار انجام می‌شود، در عشق نبات همان‌طور که غرض اختیاری [نیست]، عمل هم اختیاری [نیست].

«إِلاّ أَنَّ عِشْقَ الْقُوَّةِ النَّباتِیَّةِ لا یَصْدُرُ عَنْهُ الْأَفاعیلُ»؛ الا اینکه عشق قوه نباتیه از این عشق صادر نمی‌شود افعالی (یعنی آن کارهایی که منتهی می‌شود به تولید).

« الا بنوع طبيعى »؛ فعل‌ها با نوع طبیعی داده می‌شوند (به نوع طبیعی داده می‌شوند یعنی به [غیر] اختیار). همان‌طور که غرض غرض طبیعی است و اختیارش نیست، عمل هم عمل طبیعی است و اختیارش نیست (البته در نبات). در حیوان عمل اختیاری [است].

« الا بنوع طبيعى و بنوع أدنى و أدون »؛ «أَدْنی وَ أَدْوَنَ» از صدور افاعیل در حیوان. صدور افاعیل در حیوان به نوع اشرف است، اما صدور افاعیل در نبات به نوع ادنی است. یعنی فعل همراه با غرض در [حیوان] اشرف، همراه غرض نیست در [نبات] اشرف.

« و عشق القوة الحيوانية انما تصدر عنه »؛ و عشق حیوانیه عمل از او صادر می‌شود (نه از عشق حیوانیه عمل صادر می‌شود).

« بالاختيار و بنوع أعلى و أفضل »؛ و به نوع این اعلی و افضل.

« و بمأخذ »؛ یعنی دلیل، نتیجه مأخذ. یعنی قوی‌تر، مدرک نفیس‌تر. بالاخره وقتی حیوانی به این عمل اقدام می‌کند، یک چیزی تو ذهنش هست. گوش حالا مأخذ را باید می‌گوییم برهان، حیوان نمی‌تواند برهان اقامه کند، دلیل خب حیوان نمی‌تواند دلیل بیاورد. خب این کار در حیوان لطیف‌تر انجام می‌شود. لذا برای اینکه این کار را انجام بدهد از [حواس] کمک می‌کند. ولی نبات این کار را نمی‌کند. نبات طبیعی کار خودش را انجام می‌دهد تا به غرض برسد. آن وظیفه‌ای که غریزه و طبیعتبه اوواگذار کرده دارد انجام می‌شود. اما حیوان این‌طوری نیست. حیوان از حواس استفاده می‌کند. مثلاً ممکن است این نر از صدا [ی ماده] استفاده کند و تحریک بشود، یا از دیدن آن، یا بویش. از قوه در حیوان در وقت عمل (عمل قوه شهوانیه) از حواس استفاده می‌کند تا کارش لذیذتر و ارزشمندتر بشود. اما نبات این کار را نمی‌کند. این دلیل بر این است که حیوان در عمل اختیار دارد، نبات در عمل اختیار ندارد. اگرچه در غرض هر دو بی‌اختیارند؛ یعنی هر دو فاقد این غرض‌اند. کارشان را یکی با اختیار، یکی بی‌اختیار انجام می‌دهد، ولی این کار به طور طبیعیبه اوغرض که تولید مثل است و به وجود آمدن فرزند است ادا (اقدام) پیدا می‌کند. دیگر آن‌ها نمی‌خواهند دنبال فرزند کار را انجام بدهند، فرزند خودش باشد، اصلاً تو فکرش نیستند که این کار را انجام می‌دهد و پس کردن.

« ألطف و أحسن حتى أن بعض الحيوان قد يستعين فى ذلك بالقوة الحسية »؛ «فی ذلِکَ» یعنی در عمل جنسی. یعنی «قَدْ یَسْتَعینُ» بعضی حیوانات این‌طورند (بعضی دیگر شاید مثلاً حشرات این‌طور نباشد، یا شاید بعضی حیوانات دیگر نباشند). حالا ایشان می‌گوید بعضی حیوانات این‌طورند که از حسشان استفاده می‌کنند در آن عملی که انجام می‌دهند.

«فَلِذلِکَ ما»؛ این «فَلِذلِکَ ما»ش در موارد دیگر هم ابن‌سینا دارد، یعنی به این جهت است. به این جهت (یعنی به خاطر اینکه حیوان در عمل از قوه حسیه استفاده می‌کند) بعضی‌ها [گمان] کردند که اصلاً عشقی که مربوط به حیوان است مربوط به قوه‌اش نیست، مربوط به قوه شهوانیش نیست. نه در قوه در وقتی که می‌خواست عمل شهوانی انجام بدهد ازش استفاده می‌کند. بعضی‌ها فکر کردند اصلاً او عشقش در استفاده از حواسش هست، نه در استفاده از امور جنسی و شهوت. یعنی فکر کردیم که همین حاسه‌اش عاشق این کار است، نه قوه شهویه‌اش عاشق. در حالی که این‌طور نیست؛ قوه شهوانیه عاشق است، قوه حسیه دارد به این شهوانی کمک می‌کند.

«فَلِذلِکَ ما»؛ یعنی به خاطر همین که حیوان گاهی از اوقات در امور شهوانی از قوه حسی کمک می‌گیرد، به همین جهت است که:

«تَوَهَّمَ الْعامَّةُ»؛ عامه مردم این‌جور جمع می‌کنند که این که «أَنَّ ذلِکَ الْعِشْقَ خاصٌّ بِها»؛ یعنی این اختصاص به قوه حسیه دارد. در حالی که ما گفتیم اختصاص به قوه شهویه دارد، نه به قوه حسیه.

«وَ هُوَ»؛ یعنی این [عشق].

« عند التحقيق خاص بالشهوانية »؛ خاص به شهوانیه.

« و ان وجد للحسية فيها شركة التوسط »؛ و برای قوه حسی در این قوه شهویه شرکت است به این صورت که واسطه می‌شود. قوه حسیه شرکت توسط (یعنی شرکت دارد در این عمل به وسیله واسطه شدن). قوه حسیه دارد واسطه می‌شود قوه شهویه بهتر بتواند عمل کند. و این‌طور نیست که این اسم مخصوص قوه حسیه باشد؛ این اسم مال قوه شهویه است و قوه حسیه هم دارد برای به قوه شهویه در این [امر] کمک می‌کند. به خاطر همین کمک دادن، بعضی‌ها برای اینکه [فکر] کردند که این عشق که ما گذاشتیم عشق شهویه، عشق حسیه است، عشق قوای حسیه است. ولی ندانستند که این عشق، عشق شهوت است و قوه حسیه فقط کمک معین است، نه صاحب عشقش.

تمام شد این بحث. البته تمام شد یعنی این عبارت‌ها تمام شد، مطلب دارد [ادامه] می‌شود. مثل این‌ها این‌طور می‌گوید: می‌گوید که [حیوان و نبات] من اینکه غرضشان به قصد اختیاری باشد، چون به قصد [اختیاری] نباشد، مشترک نبات و حیوان در اینکه غرض بود و قصد اختیاری نباشد مشترک. یعنی هیچ‌کدام قصد نمی‌کنند. غرض این حیوان که مثلاً فرض کنید که از قوه شهوانیش دارد استفاده می‌کند، اصلاًش بچه‌دار شدن نیست؛ این به طور طبیعی وادار می‌شود، ولی غرضش نیست. غرض این استفاده‌اش این چیز است. نبات هم وقتی که دارد به سمت تولید می‌رود (قوه مولده)، آن هم قصدش [بچه‌دار] شدن نیست، آن هم قصدش این است که این کار را که وظیفه‌اش است انجام بدهد. درست است این کار بالاخره مآلش و انتهایش بچه شدن [است]. پس قوه نباتیه مولده و قوه شهوانی حیوانیه هر دو در این مسئله یا واقع انتخاب نمی‌کنند، اصلاً غرض حالیشان [نیست]. ولی با هم تفاوت دارند در اینکه با [اختیار] حیوانیه عمل را واقع انجام می‌دهند و قوه نباتی عمل را هم [بی‌اختیار] می‌کند. پس غرض را این‌طور است که هر دو قصد نمی‌کنند، ولی عمل را حیوان قصد می‌کند، [نبات] قصد نمی‌کند. تفاوتشان بر عمل است که یکی انتخاب می‌کند، یکی به طور [طبیعی] انجام می‌دهد. تفاوت در غرض ندارند، هر دو فاقد [قصد غرض‌اند].

حالا عبارت توجه کن: « و قد توافق القوة البهيمية الشهوانية »؛ توافق از باب تفاعل است. باب تفاعل دو طرفی است. یعنی این دو تا قوه با هم توافق دارند: یک قوه بهیمیه شهوانیه، دو «وَ النَّباتِیَّةُ». این دو تا قوه‌ها با هم توافق دارد و یکسان‌اند، مشترک‌اند. در چی مشترک؟

«فِی الْغَرَضِ»؛ در غرض مشترک. به این صورت که حصول غرض در هر دو « بأن يكون حصوله لا بقصد اختيارى » است. در هر دو لا به قصد اختیاری است. یعنی قصد اختیاریبه اونکنه نسبت به غرض، نسبت به عمل نه. نسبت به عمل حیوان قصد اختیاری دارد، نبات ندارد. و این نسبت به غرض طوری که نه حیوان قصد اختیاری دارد، نه نبات قصد اختیاری دارد. یعنی هیچ‌کدام غرض را به اختیار انتخاب نمی‌کنند. ولی عمل را حیوان با انتخاب، با اختیار انتخاب می‌کند.

« بأن يكون حصوله لا بقصد اختيارى بائنة »؛ یعنی توافق در غرض به این صورت است که حصول غرض در هر دو (یعنی هم در قوه شهوانیه و هم در قوه نباتیه) که در واقع [لا] به قصد اختیاری است، بعد این دارد «بِأَنْ» (کتاب ما دارد «بِأَنْ»، بعضی نسخه‌ها دارد «یَعْنِ»).

[سؤال شاگرد]: چی بود آقا؟

[استاد]: «یَعْنِ».

[سؤال شاگرد]: «یَعْنِ»؟

[استاد]: بله، «یَعْنِ» مثل « بائنة ُ» نوشته می‌شود، ولی خب چیزی خوانده می‌شود. «لا بِقَصْدٍ اخْتِیارِیٍّ»؛ یعنی حیوان به سمت این قصد می‌آید، نه با قصد احتیاج این غرض را تحصیل کند تا حیوان «یَعْنِ» (یعنی به سمت غرض بیاید). « بائنة » را می‌شود معنا با این یک‌خورده سخت است، به‌خصوص که اصلاً مهندسم هست، در حالی که غرض و قصدی هیچ‌کدام مهندس نیستند. بعد تو پرانتز نوشته (و ان الشهوانية النباتية فى الغرض بأن يكون حصوله بقصد اختيارى). توجه کن هیچ فرقی ندارد بین که آنجا گفت «لا بِقَصْدٍ»، اینجا می‌گوید «بِقَصْدٍ». درست هم نیست، این نسخه بدل است. یعنی یک نسخه چیز این‌طوری داریم و این نسخه دوم درستی نیست. تو پرانتز نوشته بعضی نسخ من نگاه کردم اصلاً ندارد، آن عبارتی تو پرانتز اصلاً ندارد و نباید هم باشد. یک تکراری شده، کلمه الله هم که آن بالا افتاده. پس این که تو پرانتز نوشته بدنه و [غلط است]، باهاش کاری نداریم.

خب تا اینجا گفت نسبت به غرض به قصد اختیاری دخالت ندارند. بعد:

« و ان وجد فى صدور الفعل عنهما اختلاف فى الاختيار و سلبه مثل توليد المثل »؛ بنابراین فرقی بین نبات و حیوان نیست.

« و ان وجد »؛ و اگرچه واجب است (یعنی ولو در صدور فعل این‌ها با هم تفاوت دارند). این‌ها یعنی نبات و حیوان. نبات و حیوان در صدور فعل تفاوت دارند، ولی در حصول غرض تفاوت ندارند، هر دو فاقد [قصد غرض‌اند].

« و ان وجد »؛ در صدور فعل «تَبایُنُهُما» (یعنی تباین نبات از حیوان) «فی صُدورِ الْفِعْلِ». در صدور فعلِ ما (یعنی صدور فعل از قوه شهوانیه) اختلاف هست. اختلاف در چی؟ در اختیار کنار قوه شهوانی هست و سلب اختیار کنار قوه نباتی هست. در این باب با هم اختلاف شده تو عمل؛ یکی‌شان عمل اختیاری دارد، یکی عمل بدون [اختیار]. ولی در غرض هر دوشان فاقد [قصدند].

« مثل توليد المثل »؛ مثل تولید مثل. مثال می‌زنید که مثالش را من گفتم، مثل تولید مثل.

« فان الحيوان الغير الناطق »؛ حیوان ناطق [را رها] کنید. یعنی وقتی که عمل جنسی را انجام می‌دهد، تنها اینجا نیست که فقط دنبال لذت باشیم و غرض را ملاحظه نکنید. آن غرض را که بچه‌دار شدن و فرزند به وجود آوردن [است] در نظر کنید. اما غیر ناطق همان‌طور که گفتیم کار را دارد به صورت طبیعی انجام می‌دهد، با اختیار انجام می‌دهد (شما گفتید کار به صورت با اختیار انجام می‌دهد)، اونوقت این کار به طور طبیعی به صورت غرض که تو به سمت رفتن حیوان دخالتی [ندارد].

« و ان تحرك بعشقه الطبيعى المتغرز فيه من العناية الالهية »؛ «تَحَرَّکَ» (حرکت می‌کند) ولو این حیوان عشق طبیعی خودش، عشقی که «مُغْرَز» در حیوان (فروستنه، داخل شدنه، یعنی غریزه از همان مات است در حیوان نهاده شده، داخل در حیوان شده). عشق طبیعی که مغرز حیوان است (یعنی به صورت غریزه تو حیوان قرار گرفته شده) و این تحرک به عشق طبیعی تحرکم بعد «مِنَ الْعِنایَةِ الْإِلهِیَّةِ» دارد. یعنی این عشق طبیعی که در حیوان نهاده شده ناشی از عنایات الهی است. یعنی خداوند عنایت دارد به موجودات و لذا آنچه موجودات احتیاج دارند بهشان داده، به طور طبیعی بهشان داده. عنایت در اصطلاح علمی خداوند [است]. خداوند وقتی ما را می‌خواهد به وجود بیاورد، قبل از وجود آوردن ما به ما عالم است که با همین علمش ما را به وجود می‌آورد. که این علمش می‌داند ما به چه چیزایی احتیاج داریم و چه چیزایی برای ما ضرر دارد. و آن عنایت و علمش آن مورد احتیاج (آنچه را که مورد احتیاج ماست) در اختیار ما می‌گذارد و راه فرار از ضرر را هم به ما یاد می‌گیرد. این‌ها همه با عنایات الهی دارد انجام می‌گیرد. خداوند با عنایات خودش در حیوان عشق طبیعی گذاشته که به سمت این عمل [برود]. اما دیگر عشق به غرض برایش [نگذاشته]، چون [نمی‌تواند] متوجه غرض بشود.

خب «فَإِنَّ الْحَیَوانَ غَیْرَ النّاطِقِ» به وسیله عشق طبیعی‌اش حرکت می‌کند. عشق طبیعی که در حیوان نهاده شده از ناحیه عنایت الهی. خب این حیوان به سمت عمل با عشق طبیعی حرکت می‌کند.

« تحركا اختياريا »؛ حرکتش حرکت اختیاری است. غرضش انتخاب نمی‌کند، ولی حرکتش را انتخاب می‌کند.

« و ان تحرك بعشقه الطبيعى المتغرز فيه من العناية الالهية تحركا اختياريا »؛ که می‌رساند به آن وسیله « يتأدى به الى توليد المثل » (به تولید). یعنی این حرکتش هم بالاخره منتج مثل می‌شود.

خب « فلن تكون »؛ به معنای لکن. « فلن تكون بعد از «إِنْ» وصلیه آمده. فا بعد از ان وصلیه بارها عرض کردم معنی لکن [می‌دهد]. این‌طور: حیوان غیر ناطق ولو تحرک (این عرض کردم «لَمْ تَکُنِ» مربوط به «وَ إِنْ تَحَرَّکَ» مربوط به این وسیله نیست، این وجد وسیله هست، یعنی این ناشی به او مربوط می‌شود). حیوان غیر ناطق ولو به سمت عملش حرکت اختیاری می‌کند، اما (چار دارم می‌کنم) اما « فلن تكون الغاية »؛ در حیوان مقصود به ذات غایت چیست؟ غایت همان تولید مثل است. این تولید مثل در حیوان مقصود نیست (در انسان مقصود هست)، به مقصود نیست.

« فيه مقصودة بذاتها »؛ یعنی خودش مقصود باشد. آنی که خودش مقصود [است] خود این عمل است یا لذت عمل است.

« لان هذا الضرب من العشق »؛ از عشق.

« غايته تقع نوعين »؛ می‌خواهد بیان کند که حیوان به سمت این غایت عشق [ندارد]. توضیح می‌دهد که غایت این عمل به یکی از دو نفع می‌شود. شاید که تم تولید مثل واقع نشود نوعی این غایت به سه دور انجام می‌شود. یکی در حیواناتی در موجوداتی که حیوانات شما گفتم یکی در موجوداتی که شخصشان قابل بقا [نیست]. خب بقای نوع مثلاً فرض کنید که نفس خود شخصش قابل مقایسه جنگ ندارد. ولی بعضی موجودات هستند که شخص نمی‌مانند؛ عناصر، مثل عناصر مرکب، مثل انسان، حیوان، این‌ها شخصاً باقی نمی‌مانند، فاسد می‌شوند. وقتی فاسد شدندشان از بین می‌رود، ولی خدا بر این‌ها عشقی نهاده که به توسط آن عشق به سمت تولید مثل می‌روند و با تولید مثل سعی می‌کنند که نسلشان [بماند]. پس بقاء نوع به صورت یا به این است که خود شخص این موجود باقی بماند تا در ضمنش نوع باقی بماند (مثل خورشید؛ شخصش باقی می‌ماند، در ضمنش هم نوع خورشید باقی [است]). یا نه، این‌چنین نیست که با بقای شخص نوع باقی بماند؛ این انسان نوعش با این انسان باقی مانده، من وقتی این انسان از بین برود نوع از بین می‌رود. اینجا خداوند به عنایتش بقای نوع را از طریق تناسل و توالد درست کرده. پس دو جور غرض، غرض بقای نوعی. این غرضی که بقای نوع دو جور حاصل می‌شود: یکی به وسیله همین شخص حاصل می‌شود (این را مطرح نمی‌کند چون نمی‌خواهد درباره‌اش بحث کند)، یکی هم به وسیله تناسل (یعنی تولید مثل) این طرف بقای نوع حاصل می‌شود. شد این را می‌خواهد بحث کند و این را مطرح می‌کند. وقتی ایشان می‌گوید که خب حالا اینکه این فرد فاسد می‌شود و برای باقی ماندن احتیاج به تناسل است، این یک مطلبی نیست که حیوان حالیش بشود، از سمتش بیاید و این را به عنوان غرض انتخاب کند. در موردش هم این شد که متوجه این کلیات هست، اما متوجه این امور نیست؛ بنابراین نمی‌تواند کاندید [کند]. پس به یکی از دو وسیله است. یک وسیله که مورد بحث ماست (مورد بحث ما نیست مطرحش نمی‌کنیم)، آن وسیله دیگر را که مورد بحث ماست مطرح می‌کنیم و می‌گوییم غرض از تولید مثل در حیوان و انسان همین است که نسلش باقی بماند (یعنی نوعش باقی بماند). چون شخص نمی‌تواند باقی بماند، باید نوع باقی بماند. به این جهت است که غرض بقای نوعی [است].

«حَقَّتْ»؛ این غرضی یا عشق به چنین غرضی در حیوان نهاده نشده. حیوان کارش را با عشق انجام می‌دهد، ولی به طور طبیعی به سمت آن غرض این کار به سمت آن غرض می‌رود و به آن غرض منتهی می‌شود. این‌طوری نیست که حیوان آن غرض را قصد کرده باشد. چرا این غرض و غایت مسئول نیست؟ زیرا این نوع از عشق غایتش دو جور واقع می‌شود. این نوع از عشق (یعنی عشق و بقا، عشق و بقای این نوع) این غایتش دو جور می‌شود: یا همان با خود وجود آن شخص این غایت هست، یا نه، باید این غایت به اشخاصی که با اشخاصی که بدن [می‌آیند] تأمین بشود.

« أعنى بهذا ان العناية الالهية »؛ فرض می‌کنم به این غایتی که گفتم واقع می‌شود، عرض می‌کنم که عنایت الهی چون اقتضا کرد که هر سنت باقی بماند (حرف در نبات، نسل در حیوان). عنایت الهی اقتضا کرد که این‌ها باقی بمانند (یعنی نوع انسان برداشته نشود، نوع مثلاً گیاه برداشته نشود). خب دید اینکه شخص این انسان نمی‌تواند باقی بماند تا با بقائش نوع را باقی نگه دارد. خداوند مقدر کرد که این انسان نسل باشد و به وسیله نسلش این [بقا حاصل شود]. ماده نتوانست، ماده (یعنی انسان، این شخص انسان) نتوانست بقا را تأمین کند و خداوند به همین جهت در انسان یا در حیوان این نسل (تولید نسل) را قرار داد.

«الْعِنایَةَ الْإِلهِیَّةَ»؛ چون اقتضا کرد که هست نسل باقی بماند. از طرفی این بود، از طرفی:

« لما اقتضت استبقاء الحرث و النسل و امتنع المراد فى مدة البقاء »؛ نکته این‌طوری که می‌خوانم: « و امتنع المراد فى مدة البقاء ». ماده امتناع دارد از این چنین بقایی به توسط شخص. این بقا باید وسیله نوع باشیم. ماده این شخص امتناع دارد که چنین بقایی را تأمین کند، زیرا ماده این شخص فاسد می‌شود و با فاسد شدنش نمی‌تواند بقا را تأمین کند. پس مواد امتناع داشتن « مدة البقاء » (یعنی از آن بقایی که بقای نوع است) امتناع داشتن به شخص.

« في الشخص الكائن »؛ در کائن (یعنی شخصی که کون و فساد دارد، شخصی که متکون می‌شود). شخصی که متکون می‌شود فقط اشخاص عنصری [است]. در افلاک این‌ها قائل به کون نیستند، افلاک را متکون نمی‌دانند، افلاک را مبدع می‌دانند؛ می‌گویند ازل ساخته شد تا ابد هم باقی است. ولی مثل بدن ما، مثل تن درخت، حیوانات، جمادات، این‌ها را می‌گویند دیر یا زود فاسد می‌شوند و باقی نمی‌مانند. و این‌ها هم کائن‌اند. کائن‌اند یعنی متکون‌اند. حالا شخص کائن همان شخصی است که کون پیدا می‌کند و بعداً فاسد می‌شود. این نمی‌تواند بقای نوع حفظ کند، نمی‌تواند بقای نوع تأمین کند.

« و امتنع المراد فى مدة البقاء »؛ از چنین بقایی امتناع کردند موادی که در شخص کائن موجود [است]. آن موادی که در شخص کائن موجود [است] نتوانستند باقی بمانند.

« لضرورة تعقب الفساد في موضع الكائن »؛ در آنجایی که این کائن موجود شده، فساد به دنبال می‌آید. یعنی اول اینکه کائن می‌شود و اول این انسان متولد می‌شود، بعداً هم بعد مدتی که اجلش رسید فاسد می‌شود.

خب «أَنَّ الْعِنایَةَ الْإِلهِیَّةَ»؛ برمی‌گردیم به خط. «أَنَّ الْعِنایَةَ الْإِلهِیَّةَ» چون چنین اقتضایی کرد و مواد نتوانستند در شخص به این اقتضا جواب بدهند (عنایتی اقتضای بقای نوع [کرد]، مواد نتوانستند به این بقای نوع در شخص جواب بدهند)، لذا:

« أوجبت الحكمة »؛ حکمت الهی (همان الهیت فرق نمی‌کند، ایجاب کرد که حکمت الهی که اشتباه فرق نمی‌کند، فرق می‌کند). این حکمت الهی ایجاب کرد که عنایت بر « صرف العناية فى استبقائهما » (یعنی استبقاء نوع) عنایت صرف بشود به انواع و اجناس. عنایت سراغ اشخاص نرود، چون اشخاص نمی‌توانند حفظ بشوند. عنایتی که می‌خواهد نوع را باقی بدارد، به سمت نوع برود نه به سمت شخص. در آنجایی که جسم کائن نیست (مثل شخص کائن نیست مثل افلاک)، عنایت رفته به سمت شخص و با بقای همان شخص نوع را باقی نگه داشته. ولی در مثل موجوداتی که مثل ما هستند که اشخاصشان کائن‌اند (مبدع نیستند بلکه کائن‌اند)، در آن‌ها عنایت منصرف شده به انواع؛ یعنی عنایت اقتضا کرده که نوع باقی بماند، نه عنایت شده که شخص باقی بماند. در مثل شمس عنایت الهی اقتضا می‌کند که شخص شمس باقی بماند، ولی در مثل انسان عنایت الهی اقتضا نکرده که شخص انسان باقی بماند؛ عنایت اقتضا کرده که نوع باقی بماند. شخص از بین می‌رود و اشخاص بعدی می‌آیند تا با توالی زنده بودنشان [نوع بماند].

« أوجبت الحكمة »؛ حکمت الهی که صرف شود عنایت در باقی ماندن هرچند صرف شود به نوع. یعنی این عنایت متوجه نوع و اجناس بشود که نوع و انواع و اجناس بتوانند باقی بمانند و جبران فساد آن فرد را بکنند.

« الى الأنواع و الأجناس فطبعت فى‌ كل واحد من الأشخاص المعنى به »؛ «فَطُبِعَتْ» یعنی خلقت در هر یک از اشخاصی که «مَعْنِیٌّ بِهِ» هستند (نه «مَعْنِیٌّ بِهِ» خوب نخواندم). «مَعْنِیٌّ بِهِ» یعنی مورد عنایت. گفتش که گفت عنایت در این بحث است که هر یک از اشخاصی که مورد عنایت هستند (معنی به هستند یا مورد [عنایت] هستند) خالق در هر یک از این اشخاص شوق است، بله، کل واحد اشخاصی که معنی به‌اند در بین انواع.

« فى الأنواع شوقا الى تأثير ملازمة توليد المثل و هيأت لذلك فيه آلات موافقة* »؛ در انواع (در این انواع اشخاص معنی به یعنی مورد عنایت‌اند). آن‌وقت خلق شد در هر یکی از این اشخاص شوق.

«شَوْقٌ»؛ شوق به تو می‌گوید نه، خداوند می‌خواست نسل باقی بماند، نوع باقی بماند، در هر یک از افراد شوقی کرد. شوق به تولید مثل. آن‌ها (حیوانات) با این شوق تولید مثل کردند، ولی غرضی را که بر تولید مثل است (یعنی بقای نوع) را اراده نکردند. برخلاف انسان که اراده کرد.

[سؤال شاگرد]: «شَوْقٌ» نایب فاعل تو «شَوْقٌ» نه توضیح

[استاد]: «شَوْقاً».

[سؤال شاگرد]: کتاب «شَوْقاً» دارد ولی نسخه «شَوْقٌ» داشت. «شَوْقٌ» هم درست است، چون خلق مگر بگوید «فَخَلَقَ» خداوند

[استاد]: «فَخَلَقَ» خداوند در کل واحد «شَوْقاً». می‌توانیم ما بگوییم «طُبِعَتْ» یعنی خلقت آن عنایت. ضمیر «طُبِعَتْ» را به عنایت می‌توانیم برگردانیم. نسخه «شَوْقاً» که ما داریم درست است. مفعول بخوانید. نه، مشهور اول مشهور خواندم، می‌توانید معلوم بخوانید ضمیرش را هم برنگردانید به خدا، ضمیر برگردیم به عنایت خدا. خلقت این عنایت (چون گفتیم عنایت علم فعلی است، علم فعلی خلق می‌کند، خالق است که با چه بگویید ذات خدا فرق می‌کند، چه بگویید عنایت و علم عنایی فرق می‌کند، فرق نمی‌کند). پس علم عنایت می‌شود خالق. بنابراین «فَطُبِعَتْ» به معنای خلقت می‌تواند عنایات برگردد. و خلقت این عنایت در هر یک از اشخاصی که مورد عنایت در انواع، خلقت «شَوْقاً» (شوقی).

« شوقا الى تأثير ملازمة توليد المثل »؛ نیز شوقی خلق کرد که همراهی بدون انفکاک با تولید مثل انجام بشود. شوقی که به این سمت است که اثرش (اثرش) همراهی بدون انفکاک با تولید مثل باشد. این ملازمه همراهی بدون انفکاک است. مصاحبت همراهی است با جواز انفکاک، ملازمت هم همراهی است بدون جواز انفکاک. که این حیوان ملازمه‌ای داشته باشد با شوق به تولید مثل (یعنی ازش منفک نشود).

« و هيأت لذلك »؛ و برای تولید.

«فیهِ»؛ یعنی در کل واحد.

« آلات موافقة »؛ حالات موافق (یعنی حالات مناسب را، حالات مناسب را) در اشخاص قرار داد تا این اشخاص با استفاده از این آلات به تولید مثل بپردازند و آن عنایتی که اقتضا می‌کرد بقای نوع رعایت می‌شود.

تا اینجا بحث کرد که خداوند این غرض را داشت یا عنایت این غرض را داشت. حالا آیا این غرض را حیوان قصد می‌کند یا فقط انسان قصد می‌کند؟ ایشان می‌گوید انسان قصد می‌کند. انسان قدرت ادراک کلیات را دارد. چون انسان قدرت ادراک کلیات را دارد، لذا قصد می‌کند این کلیات را و آن غرض را متوجه می‌شود و با اختیار به سمت آن غرض می‌رود (به انجام می‌دهد با اختیار، ولی در واقع غرضش همان تولید مثل و بقای نوع [است]). اما حیوان غیر ناطق ادراک کلیت ندارد. چون ادراک کلیت ندارد، این غرض را که امر کلی است نمی‌تواند تصور کند و نمی‌تواند داشته باشد. درست است عمل را که این امر جزئی است انجام می‌دهد، ولی غرض را که امر کلی است نمی‌تواند باعث باشد، چون ما امر کلی را درک نمی‌کند. برخلاف انسان.

« ثم ان الحيوان الغير الناطق »؛ حیوان غیر ناطق.

«لِانْحِطاطِهِ»؛ چون منحط و پایین‌تر است از مرتبه دسترسی به قوه نطقیه. قوه نطقیه مرتبه بالایی دارد، حیوان چون مرتبه‌اش پایین است منحط از این است که بتواند خود را به این قوه نطقیه برساند. قوه نطقیه که:

«الَّتی بِها»؛ این «الَّتی بِها» صفت قوه نطقیه است. قوه نطقیه که به این قوه:

« عن مرتبة الفوز بالقوة النطقية التي بها توقف على حقيقة الكليات »؛ توقف در اینجا معنی توقف نیست، توقف به معنی اطلاع داشتن است. توقف یعنی اطلاع حاصل می‌شود به وسیله قوه نطقیه، اطلاع حاصل می‌شود بر حقیقت کلیات. قوه‌های حسی که نمی‌توانند کلیات ادراک کنند و ما را مطلع و آگاه کنند بر کلیات. این قوه ناطقه (عاقله) است که آگاه (که آگاه کننده بر حقیقت کلیات و مطلع سازنده بر حقیقت کلیات) است. و حیوانات از این قوه نطقیه که مدرک کلیات است بهره‌مند نیستند. این «یُوقَفُ» هم همان معنی ادراک، هم معنی آگاهی.

خب «لا یَسْتَفیدُ» (که نسخه دارد «لا یَسْتَعِدُّ» و یک نسخه دیگر دارد «لا یَسْعَدُ» با سین، با سین). و این «لا یَسْتَفیدُ» خبر این است: «إِنَّ الْحَیَوانَ غَیْرَ النّاطِقِ لا یَسْتَفیدُ». آن اسم ان (الحیوان)، حیوان اسم ان است. «لا یَسْتَفیدُ» (یا «لا یَسْعَدُ») خبر. آن جمله وسط هم که جمله معترضه: «لِانْحِطاطِهِ عَنْ مَرْتَبَةِ » دلیل است، دلیل «لا یَسْتَعِدُّ». چرا حیوان مستعد نیست؟ چون درجه قوه نطقیه ندارد، حیوان منحط است.

خب حالا توجه کنید: «إِنَّ الْحَیَوانَ غَیْرَ النّاطِقِ لا یَسْتَعِدُّ» (یا «لا یَسْعَدُ»)؛ استعداد ندارد یا سعادت ندارد اینکه ادراک کند غرض حیوان. چرا؟ قوه نطقیه ندارد و انحطاط دارد از قوه نطقیه. سعادت ادراکش غرض ندارد. کدام غرض؟

« لا يستفيد بادراك الغرض الخاص بالأمور الكلية »؛ غرضی که اختصاص دارد به امور کلیه. این با یک متوسط به غرضی که خاص به امور کلیه (یعنی اختصاص دارد به امور کلیه). حیوان امور کلیه را نمی‌تواند درک بکند، پس غرض قائم به امور کلیه را نمی‌تواند درک بکند، به خاطر اینکه قوه نطقیه ندارد.

« فلذلك »؛ به همین جهت که حیوان قوه نطقیه ندارد، سعادت ادراک غرض ندارد. به همین جهت:

« صارت فيه القوة الشهوانية »؛ گشت قوه شهوانی در حیوان (قوه شهویه).

« تشاكل القوة النباتية »؛ مثل قوه نباتیه و قوه غیر عاقله عمل می‌کند. در چی؟

« فى نزاعها »؛ یعنی عشقها.

« الى هذا الغرض. »؛ در عشق به این غرض مثل قوه نباتی است. یعنی همان‌طور که قوه نباتی عشق به این غرض ندارد، قوه شهوانی حیوانی مثل این عشق به این غرض ندارد. عشقشان آن عملشان است. عشق اختیاری غرض ندارد، عشق اختیاری عمل دارد. روشن آن مقدمه‌ای که قبلاً گفتیم عشق به قسمت اختیاری و طبیعی، الان داریم ازش استفاده می‌کنیم. «نِزاعِها» درجه عشق، شوق.

خب این مطلب تمام شد، بحث هم تمام شد. می‌گوید مطالبی که در این فصل گفت، مطالبی است که در بسیاری از مباحث آینده نافع است. شما در ذهن داشته باشید: اولاً عشق تقسیم کردیم به اختیاری و طبیعی. دوم بیان کردیم یک معشوق ممکن است با دو تا عاشق انجام بشود که یک عاشق اختیاری است، یک عاشق طبیعی است. بعد وارد بحث کردیم درباره حیوان بحث کردیم. به لحاظ عمل شهوانی حیوان [اختیار] کرد و به لحاظ داشتن غرض این دو تا هم فرقی نمی‌کردند، هیچ‌کدام غرض نداشتند. علت غرض نداشتنشان هم این بود که ادراک کلیات نمی‌شدند. حیوان ادراک کلیات نمی‌کند، غرض یک امر کلی است. غرض از یک امر کلی است که بقای نوع است. حیوان نمی‌تواند این را ادراک کند. وقتی نتوانست ادراک کند، پس با نکرد مساوی می‌شود. در [بخش] عمل مساوی نیست، در [بخش غرض مساوی است].

« و تقرير هذا الفصل و الفصل الذي تقدم نافع فى كثير مما سيأتى اثباته فى هذه الرسالة »؛ و فصلی که تقدم (فصل قبلی) نافع است در بسیاری از آنچه که اثباتش در این رساله می‌آید. در بحث‌های اثباتی و استدلالی مفاد این فصل به فصل سابق کمک‌کننده است.

« بعون اللّه و حسن تدبيره* »؛ سخن تمام شد. ان‌شاءالله فصل بعدی هم درس [بعد].


logo