96/08/04
بسم الله الرحمن الرحیم
فی وجود العشق/فصل سوم /رساله عشق
موضوع: رساله عشق/فصل سوم /فی وجود العشق
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
الفصل الثالث فى وجود العشق فى الصور النباتية أعنى النفوس النباتية [1]
فصل سوم: «في وجود العشق».
در این فصل ایشان در باره مواد بحث می کند و بیان می کند که نبات قوه عشق را دارد.
اولاً در عنوان تعبیر به «صُوَر» میکند، بعد تعبیر را عوض میکند به جای صُوَر، «نفوس» میگوید.
صُوَر عبارتاند از امور باالفعلی که در ماده—یعنی امر بالقوه—حلول میکنند. نفوس نباتی اینچنیناند؛ در ماده نبات حلول میکنند، تجرد ندارند. پس بنابراین میشود [بر] آنها صُوَر اطلاق شود، چون حلول دارند در ماده. از طرفی صُوَر، یا هر صورتی، اگر کار متعدد انجام میدهد، اصطلاحاً به آن «نفس» میگویند، ولو حیات در آن نباشد.
صورت نباتی اینچنین است؛ کار متعدد انجام میدهد. هم تغذیه را بر عهده دارد، هم رشد درخت و گیاه را بر عهده دارد، هم تولید مثل را بر عهده دارد. پس صورتی سهکاره است؛ لذا به آن نفس گفته میشود، ولو حیات در آن نیست. به این جهت یک بار تعبیر به صورت میکند به خاطر حلول، یک بار تعبیر به نفس میکند به خاطر منشأیت افعال کثیره.
صورتهایی که به آنها نفس گفته نمیشود، آنهایی هستند که حلول میکنند و یک کار بیشتر انجام نمیدهند. مثلاً صورتی که در سنگ حلول میکند، فقط به آن صورت میگویند؛ صورت جمادی. نفس جمادی نمیگویند. علتش همین این است که صورت فقط یک کار بیشتر انجام نمیدهد، و آن این است که مرکب را از تفرق حفظ میکند. این مرکب، مرکب از عناصر است. عناصر چهارگانه هم جمع نمیشوند، چون با هم مخالفت دارند. مثلاً آتش و آب؛ آن شدت حرارت دارد و این شدت برودت، با هم جمع نمیشوند. باید وقتی جمعشان کردند، صورتی به آنها داده باشد که این اجتماع را حفظ کند؛ حفظ کند مرکب را از تفرق.
اینچنین صورتی در جماد هست. چون کارش فقط همین یکی است به آن صورت میگویند، دیگر نفس نمیگویند. اما نبات؛ علاوه بر اینکه حلول کرده و میتواند صورت نامیده بشود، علاوه بر این سه کار انجام میدهد؛ به این جهت به آن نفس میگویند.
این است که ابنسینا در عنوان میگوید: «في الصُوَر النباتيّة»، بعد تفسیر میکند: «أنّها نفوس نباتيّة». هم اطلاق صُوَر میکند به خاطر حلول، هم اطلاق نفوس میکند به خاطر تکثر فعل.
اما آن سه قوه؛ سه کاری که نبات انجام میدهد. عرض کردم که یکی تغذیه است. وقتی این قوه غاذیه—یکی که از قوای نفس نباتی است—باید با عشق کار خودش [را] انجام میدهد. ایشان یعنی ابنسینا، عشق را در این قوای غاذیه ثابت میکند. بیان میکند که قوای غاذیه عاشق است، عاشق غذاست. اگر غذا هنوز به آن داده نشده، عاشق حفظ غذاست اگر غذا را در اختیار دارد.
که این [را] انشاءالله وقتی رسیدیم توضیح میدهم. من حالا این مقدار عبارت را بخوانم، بعد توضیح میدهم که غاذیه چطور عاشق غذاست؛ هم عاشق به دست آوردن غذا، هم عاشق حفظ کردن غذا. انشاءالله وقتی رسیدیم توضیح میدهم.
صفحه ۳۸۰ سطر سوم
«الفصل الثالث فى وجود العشق فى الصور النباتية»
یعنی نفوس نباتیه. توضیح نمیخواهد.
«فنختصر هاهنا القول»
«هاهنا» یعنی در باب نبات. ما مختصر بحث میکنیم. همانطور که میبینید فصلش هم کوتاه است. فصل بعدی که فصل چهارم است، عشق نفوس حیوانی هست. عشق نفوس نباتیه خیلی کوتاه است. لذا ایشان میگوید: « فنختصر هاهنا القول ». «هاهنا » یعنی در باب نبات. «القول »؛ قول را مختصر میکنیم.
« فنقول كما إن النفوس النباتية تنقسم الى ثلاثة أقسام (أحدها) قوة التغذية (و الثاني) قوة التنمية (و الثالث) قوة التوليد كذلك العشق الخاص بالقوة النباتية على أقسام ثلاثة»
عشق خاص به اینها هم دارای سه قسمت [است]. همانطور که نفس نباتی دارای سه قوه هست، به تعداد این سه قوه، سه تا عشق هم دارد. یکی عشق مربوط به قسم غاذیه، یکی عشق مربوط به قوه منمیه، یکی هم عشق مربوط به قوه مولده. کما اینکه نفوس نباتی منقسم میشوند به سه قسم: یکی قوه تغذیه که کارش غذا دادن به بدن و غذا رساندن به اعضای نبات هست؛ و دوم قوه تنمیه که کارش رشد دادن شاخهها و تن هست؛ و سوم قوه تولید که کارش تولید مثل هست، ایجاد دانه و هسته میکند که این دانه و هسته بعداً میتواند خودش درخت مستقلی شود.
همانطور که نفوس نباتی به این سه قسم—یعنی به این سه قوه—تقسیم میشوند، همچنین عشقِ اختصاصیافته به قوه نباتی هم به سه قسم تقسیم میشود: یکی عشق مخصوص به قوه غاذیه، یکی عشق مخصوص به قوه نامیه، و یکی هم عشق مخصوص به قوه مولده.
« (أحدها) يختص بالقوى المغذية »
تعبیر به «قوه» میکند، در حالی که من عرض کردم قوه غاذیه
[شاگرد:] من نرسیدم...
استاد: قوه غاذیه یک معنای جامعی است که خَدَمِ قوه را شامل میشود. وقتی ما میگوییم قوه غاذیه، یعنی این قوه با خَدَمش؛ و خَدَمش عبارتاند از: اول قوه جاذبه، بعد ماسکه، بعد هم هاضمه و دافعه.
غذا وقتی که خورده میشود، در واقع غذا نیست، بلکه غذای بالقوه هست. ما فقط جماد میخوریم. گیاه را وقتی از زمین میکَنیم، گیاه میمیرد و میشود جماد. حیوان را وقتی ذبح میکنیم، حیوان میمیرد و میشود جماد. بر فرض هم که فرض میکنیم—این کار را نمیکنیم ولی بر فرض—یک تکه گوشت از تن حیوان هم بکَنیم، این [را] نمیگویند زنده خورده؛ باز هم وقتی میکَنیم آن گوشت میمیرد، بعداً میخوریم.
پس ما همیشه جمادخواریم. نباتخوار و حیوانخوار هم نیستیم. همیشه جماد میخوریم. ولی این جماد هم غذای ما نیست، غذای بالقوه هست. این باید برود تبدیل بشود به گوشت، پوست و استخوان و امثال ذلک، که این وقت میشود غذای بالفعل. غذا مادهای است که قسمتهای تحلیلرفته بدن را ترمیم میکند. آن جمادی که ما میخوریم این کار ازش برنمیآید. باید این سیر خاص را بگذراند؛ این غذایی که ما خوردیم تبدیل بشود به آن عضو غذاگیر تا بشود غذای بالفعل.
بعد قوه غاذیه به آن غذای بالفعل علاقه دارد، عشق دارد. [تا] ما آن غذای بالفعل را به دست بیاوریم. وقتی آن غذای بالقوه را میگیرد رویش کار میکند دیگر. کاری که روی آن غذای بالقوه انجام میدهد به خاطر عشقی [است که به] غذای بالفعل دارد. اگر علاقه به غذای بالفعل نداشت، تحصیل آن غذای بالقوه [را] نمیداشت. و غذای بالقوه تبدیل به غذای بالفعل نمیشد. این علاقه و عشق است که باعث میشود که این قوه غاذیه به سمت تحصیل غذا برود؛ یعنی آن غذای بالقوه را بالفعل کند.
بعد هم که غذای بالفعل درست کرد [و] این غذا را روی آن عضو تحلیلرفته چسباند [و] عضو را ترمیم کرد، سعی میکند که آن غذا حفظ بشود. ولی خب بر اثر فعالیتها دو مرتبه آن غذا تحلیل میرود و دو مرتبه احتیاج به ترمیم جدید هست؛ باز قوه غاذیه تحصیل میکند. دائماً در حال تحصیل و حفظ است.
البته حفظ را نمیتواند کاملاً انجام بدهد، چون بالاخره حرکتهای بدنی باعث میشوند که این غذا سوخت و ساز پیدا کند و بعداً تحلیل برود. قوه غاذیه اگرچه فعالیت میکند برای حفظش، ولی چندان موفق نیست. اما در تحصیل غذا [بسیار] موفق [است].
خب معلوم شد که قوه غاذیه عشق دارد: به تحصیل غذا در صورتی که غذا در اختیارش نباشد، و به حفظ غذا در صورتی که غذا در اختیارش باشد. و منظورم از غذا، غذای بالفعل است نه بالقوه؛ چون قوه غاذیه دنبال غذای بالفعل است. غذای بالقوه [را] در اختیارش میگذارند. ما خودمان در اختیارش میکنیم برای بلعیدن. ولی او به غذای بالقوه راضی نیست. او میخواهد غذای بالفعل داشته باشد. علاقهمند است غذای بالفعل داشته باشد، لذا فعالیت میکند.
با علاقه این فعالیتها را انجام میدهد تا غذای بالقوه غذای بالفعل بشود و عضو تحلیلرفته ترمیم بشود.
«(أحدها) يختص بالقوى المغذية»
تعبیر به «قوه» گفتم برای چیست.
«و هو»
یعنی آنی که اختصاص به قوه مغذیه دارد:
«مبدأ شوقه الى حضور الغذاء »
ضمیر شوقیه «هو» را مذکر آورده. با اینکه اولاً «قوه» مؤنث است، ثانیاً «قوی» جمع است. هم مؤنث بودن قوه، هم جمع بودن قوی اقتضا میکند که ضمیر را مؤنث بیاورد. ایشان مذکر آورده به اعتبار «إحداها». ضمیر را به آن «إحداها» برمیگردانیم. یعنی شوق این قوهای که از آن تعبیر کردیم به «إحداها».
شوق دارد الى حضور الغذاء عند حاجة المادة اليه این قوه به غذا—یعنی بدن یا بدن درخت—[وقتی] او حاجت دارد به غذا. وقتی حاجت به غذا دارد، این قوه غاذیهاش شوق به حضور غذا پیدا میکند و روی آن غذای بالقوه کار میکند تامشتاق الیه که غذای بالفعل را به دست بیاورد.
«و بقائه»
این عطف بر «حضور» است. شوق دارد این مبدأ به اینکه غذا را حاضر کند وقتی ماده احتیاج به غذا دارد، و شوق دارد که این غذا را در «فى المغتذى »—مغتذی یعنی عضو غذاگیر—حفظ کند و نگه دارد.
«بعد استحالته إلى طبيعته»
بعد از اینکه جنس غذا متبدل شد به طبیعت این مغتذی، یعنی به طبیعت عضو غذاگیر. آن غذا وقتی متحول شد به عضو غذاگیر—عضو غذاگیر مثلاً گوشت است، آن غذا متحول شد به گوشت، یا متحول شد به پوست، یا به استخوان، یا غضروف یا هرچی. بعد از اینکه غذا متحول میشود به طبیعت این مغتذی، آن قوه غاذیه عشق دارد به اینکه این غذا را در آن مغتذی، یعنی در آن قسمت از بدن یا بدنه حفظ کند.
«و الثاني»
قوه دوم. یعنی قوه عشق. اختصاص دارد به قوه منمیه. قوه منمیه که نامیه هم نامیده میشود، کارش این است که اضافه غذایی را که از ترمیم عضو تحلیلرفته اضافه میآید و دیگر برای ترمیم به کار گرفته نمیشود، آن غذا را صرف رشد بدن کند. رشد بدن یا بدنه. البته در اینجا ما بحث حیوان نداریم، بحث نبات داریم. ولی همین مباحثی که درباره نبات داریم درباره حیوان هم هست. چون این کارِ تغذیه و اینها را حیوانات هم انجام میدهند، انسان هم انجام میدهد. یعنی من گاهی مثال به بدن میزنم، گاهی مثال به بدنه میزنم. هر دوش درست است. خب.
این بدن بعد از اینکه غذا صرف ترمیم شد، دیگر احتیاج به ترمیم ندارد، قوه نامیه میآید و آن اضافه غذا را صرف رشد این بدن میکند. اگر این بدن در سن رشد باشد. اگر در سن رشد نباشد و قوه نامیه خاموش شده باشد، دیگر این عمل انجام نمیشود.
پس قوه نامیه یا قوه منمیه علاقه دارد، عشق دارد به رشد دادن. چون کارش این است دیگر. هر موجودی به کار خودش علاقه دارد. چشم ما به دیدن علاقه دارد. گوش ما به شنیدن علاقه دارد. هر قوه به کار خودش علاقه دارد. قوه خیال ما به تخیل علاقه دارد؛ دائماً دارد تخیل میکند. خب این قوه منمیه هم به کار خودش که رشد دادن [است] علاقه دارد، این کار را با علاقه انجام میدهد. و اگر علاقه نداشت، این کار را نمیکرد.
فاضل غذا—یعنی اضافه غذا—را میآید صرف رشد میکند. بالاخره یک فعالیتی روی این غذا انجام میدهد. این فعالیت را با عشق انجام میدهد، و لذا خسته نمیشود. دو مرتبه اگر احتیاجی به رشد دادن داشته باشد، رشد میدهد. تا وقتی که تعطیل بشود. وقتی که تعطیل شد، آن قوه میشود گفت آن قوه مرده دیگر. از آن انتظار فعلی نیست و از آن انتظار عشق به فعل هم نیست.
«(و الثاني) يختص بالقوة المنمية »
اختصاص به قوه منمیه [دارد]. آن دومین قوه عشق اختصاص دارد به قوه منمیه.
«و هو»
آن عشقی که اختصاص دارد به قوه منمیه.
«و هو مبدأ »
در «إحداها» داشتیم «هو مبدأ شوقٍ»
«هو» یعنی آن عشقی که برای قوه مغذیه بود. این «هو»ی در اینجا یعنی عشقی که برای قوه منمیه هست. «مبدأ شوقه » یعنی مبدأ شوقِ آن دومی.
که همان قوه منمیه هست. اینجا باز مذکر آورده.
« الى تحصيل الزيادة المناسبة فى أقطار المغتذى »
تحصیل میکند این قوه منمیه زیاده را، یعنی غذای اضافهای را یا رشد اضافهای را که این زیاده مناسب هست. این زیاده در اقطار مغتذی انجام میشود. «في أقطار المغتذي» متعلق به زیاده هست. متعلق به مناسب نگیرید. نباید فکر کنید یک وقت انسان چاق میشود؛ این زیاده مناسب نیست.
گاهی ممکن است چاقی مثلاً چاقی بدقواره باشد، طرف را از یک طرف چاق کند، از یک طرف چاق نکند. یا اگر هم خوشقواره باشد، در تمام اقطار ثلاثه بدن را چاق نمیکند. آدم چاق در عرض و عمقش چاق میشود. در طولش که چاق نمیشود. مگر در سن رشد باشد؛ چون آن هم رشد است، چاقی نیست.
پس رشد یعنی بدن در اقطار ثلاثه—یعنی هم در عرض، هم در عمق، هم در طول—زیاده مناسب پیدا کند. زیاده همگنی؛ نه اینکه مثلاً قد بلند بشود، در طول رشد کند، در عرض و عمق هیچ رشدی نداشته باشد. این نامناسب است. رشد مناسب لازم میدهد. پس قوه منمیه رشد مناسب میدهد، و کارش چاق کردن نیست.
چاق کردن رشدی است نامناسب، یا اگر مناسب باشد در اقطار ثلاثه نیست. مثلاً در طول نیست؛ ممکن است در عرض تنها باشد، یا در عرض و عمق باشد. اما رشد اینطور نیست. رشد اولاً زیاده مناسبه هست. یعنی به تناسب؛ طوری نیست که بدن را بدقواره کند. ثانیاً در تمام اقطار مغتذی است. مغتذی یعنی عضو غذاگیر. در تمام اقطار عضو غذاگیر میرود. مثلاً دست ما را میخواهد رشد بدهد؛ این هم در طول رشد میدهد، هم در عرض، هم در هر سه. اینطور نیست که فقط در طول تنها باشد، یا فقط در عرض و عمق تنها باشد. چاقی در عرض و عمق تنها هست، ولی آن نه. خب روشن [شد]. آمدیم [سراغ بعدی].
«و الثالث يختصّ بالقوّة المولّدة»
قوه مولده. عشقی که اختصاص به قوه مولده دارد.
«و هو مبدأ شوقه » مبدا شوق این ثالث هست.
« الى تهيئة مبدأ كائن »
به اینکه آماده کند مبدئی را که وجود میگیرد.
و مثل آن امری است که این نبات از آن امر کائن شده. این نبات از چی کائن شده؟ از یک هستهای، از یک دانهای. حالا دارد تولید میکند مبدئی را که آن مبدأ هم موجود بشود، و مثل همان مبدئی باشد که این نبات از آن تولید شده بود. یعنی هستهای مثل همان هستهای که منشأ خود همین نبات بود. این نبات میروید که چیزی مثل خودش را تولید کند.
«و هو مبدأ شوقه » این ثالث هست. « الى تهيئة مبدأ كائن ». مبدئی که وجود میگیرد. مثل الذي هو منه* این نبات از چی درست شد؟ از یک هسته و دانه. حالا میروید که تولید کند مثل همان را. که دوباره منشأ پیدایش آن نبات تولیدشده باشد.
تا اینجا متوجه شدید. من ضمیر «شوقه» را، سه تا «شوقه» داشتیم. یکی بعد از «إحداها». یکی بعد از «الثاني». یکی بعد از «الثالث». برگرداندم اولی را به «إحداها». دومی را به «الثاني». سومی را به «الثالث». بد هم نیست، خوب است.
چون ما میتوانیم هر سه را به نبات برگردانیم. به «إحداها» و «الثاني»و «الثالث» یرنگردانید
پرسش: به عشق برنگردانیم؟
پاسخ: نه من به قوه تغذیه برگرداندم، از قوه تغذیه تعبیر شد به «إحداها». به قوه منمیه برگرداندم، تعبیر شد به «الثاني». به قوه مولده برگرداندم، تعبیر شد به «الثالث». که سه تا ضمیر مذکر بود، هر سه را میگوید است که قوه: قوه تغذیه، قوه تنمیه، قوه تولید. منتها مذکر آورد به اعتبار «إحداها» و «الثاني» و «الثالث».
حالا میخواهم عرض کنم که آن هم خوب بود، این هم که الان میگویم خوب است که ضمیر را برگردانیم به نبات. چون توجه کنید ایشان گفت نبات سه قسم است. قوه تغذیه را نبات گرفت. قوه تنمیه را نبات گرفت.
.قوه تولید را نبات گرفت. پس هر سه ضمیر «شوقه» را میتوانید به نبات برگردانید. میتوانید آنجورهایی که من گفتم به «إحداها» و «الثاني» و «الثالث»—که کنایه از این سه برگرداندن [است]—برگردانید.
«و من البين »
پرسش:
پاسخ: اینکه نبات مذکر هست. «تاء» دارد ولی «تاء»ش مؤنث نیست. «تاء» جزء کلمه هست. خب بله، این دیگر جزء ندارد.
در ماده نفوس نباتی آمده. نبات نیامده ولی در نحو خواندیم که ضمیر را میشود برگردانید به لفظ، میشود برگردانید به معنی. اینجا لفظ نبات را نداریم ولی معنی نبات را که داریم؛ میتوانیم برگردانیم به نباتی که از نفوس نباتی فهمیدیم.
یک قانون دیگر که [در] نحو داریم
و من البين أن هذه القوى مهما وجدت این قوای ثلاثه: تغذیه و تنمیه و تولید، «مهما وجدت لزمتها هذه الطبائع العشقية ».
این طباع عشقیه لازمش است؛ یعنی قوای غاذیه لازمش این طبیعت عشقیه است، طبیعتی که عاشق غذاست. آن قوای منمیه لازمش طبیعتی است که عاشق رشد است. آن قوای مولده لازمش طبیعتی است که عاشق تولید مثل است.
« لزمتها هذه الطبائع العشقية »
هر وقت این قوا میآیند لازمش این طباع عشقیه است؛ یعنی امری که ازشان منفک نمیشود. لازمِ آنها از آنها منفک نمیشود.
فاذن حالا که این هر سه قوه لازم دارند طبیعت عشقیه را، ی هى عنی این سه قوه فى طبائعها عاشقة أيضا*در طبیعتشان عاشقاند. یعنی همانطور که قبلاً گفتیم هر جوهری، هر عرضی عاشق است، یا قبلاً گفتیم بسایط غیر حیّة—در فصل قبل گفتیم دیگر—بسایط غیر حیّة عاشقاند، حالا میگوییم نبات «أيضاً» عاشق اند. یعنی علاوه بر بسایط غیر حیّة، نبات نیز عاشق است.
خب این فصل درباره نبات بود، خیلی سنگین نبود، تند خوانده میشود، توضیح زیادی نمیخواهد. حالا فصل چهارم وارد میشویم:
الفصل الرابع فى ذكر عشق النفوس الحيوانية
فصل چهارم در عشق نفوس حیوانیه هست. ایشان اول ثابت میکند که قوای حیوانی همهشان دارای عشق هستند. این [را] اول اثبات میکند. بعد این به طور کلی گفته میشود بدون اینکه تعیین کند کدام قوه حیوانی. بعد شروع میکند و بحثها را جدا میکند. که قوه حیوانی داریم که نظری است، قوه حیوانی داریم که عملی است. نظری هم حاسه ظاهره هست و حاسه باطنه. حاسه ظاهره مثل چشم و گوش و اینها. حاسه باطنه مثل متخیله و حس مشترک.
از حاسه ظاهره تعبیر به حاسه ظاهره نمیکند، تعبیر به حاسه خارجه میکند. از حاسه باطنه،که تعبیر به حاسه باطنه میکند. در باطنه میگوید باطنه، ولی در ظاهره نمیگوید ظاهره، میگوید خارجه. حواس خارجه و حواس باطنه فرق نمیکند، این دو تا مربوط به نظر هستند، یعنی مربوط به ادراک هستند. حیوان این دو قوه را دارد.
بعد دو تا قوه دیگر هم دارد که هر دو هم مربوط به عمل هستند: یکی قوه غضب، یکی قوه شهوت. درباره قوه غضب هم بحث میکند، ثابت میکند. قوه حاسه ظاهره، قوه حاسه باطنه، یکی [هم] قوه غضبیه؛ هر سهشان دارای عشق [هستند].
بعد میرسد [به] قوه شهوت. قوه شهوت را که میخواهد بیان کند و عشق داشتن آن را ثابت کند، توضیح میدهد که یک مقدمه را میگوید باید من اول بیاورم، که این مقدمه هم خودش مفید است، هم برای بیان عشق در قوه شهوانی مفید است. هم بالذات این مقدمه مفید است، هم برای بیان مطلب ما که قوه عشق در شهوت [است] مفید است.
آن مقدمه را ذکر میکند، بعد وارد بحث درباره قوه شهوت میشود و ثابت میکند که قوه شهوت هم عشق دارد. این تمام بحثی است که ایشان در این فصل میدهد. ابتدا درباره اینکه قوای حیوانی عاشقاند بحث میکند، بدون اینکه اسم از قوه ببرد؛ مطلق قوه را [ذکر] میکند. بعد به تفصیل وارد بحث میشود. درباره قوه حاسه ظاهره، حاسه باطنه و غضبیه بحث کوتاهی میکند. در قوه شهویه که میخواهد بحث کند، یک مقدمه مفصلی میآورد که این مقدمه به قول خودش نه تنها در همین قوه شهویه، بلکه به طور مستقل در جاهای دیگر به درد میخورد. بعد هم بحث در قوه شهویه میکند و عشق را در تمام قوای حیوان ثابت میکند. حالا ایشان میفرماید که قوای حیوانی تصرف میکند. الان بحث عشق نیست، بحث تصرف است. قوای حیوانی تصرف میکند و این قوا را به سمت تصرف، آن عشق برمیانگیزد، تحریک میکند.
قوا کارشان تصرف کردن است و این عشق هست که این قوا را به سمت تصرف سوق میدهد و تحریک میکند. بعد میگوید اگر قوا تصرف نکنند معطلاند و ما در عالم وجود معطل نداریم. همه باید یه چیزی را مشغول باشند. معطلِ یعنی لغو، کار معطل، قوهای که معطل باشد، لغو باشد، هیچ کار نکند، نداریم.
همه قوایی که خداوند آفریده باید مشغول فعالیت مخصوص خودشان باشند. هیچکدامشان حق ندارند معطل باشند. در حالی که اگر این قوه حیوانی تصرف نکند—تصرف لایق را—معطل میشود و معطل که ما نداریم. پس حتماً قوا باید تصرف کنند و اثرگذار باشند.
منتها تصرفها مختلف است: یکی تصرفش شنیدن است، یکی تصرفش دیدن است، یکی تصرفش دفع کردن [توسط] قوه غضبیه [است]، یکی تصرفش جذب کردن [توسط] قوه شهویه [است]. هر کدام اینها تصرف میکنند، همهشان باید دارای تصرف باشند و عشقی که دارند آنها را به سوی این تصرف تحریک میکند.
این مطلب به صورت کلی اول گفته میشود بدون اینکه اسمی از قوا گفته بشود. بعد آن وقت ایشان به تفصیل وارد میشود و به ظاهره و باطنه، آن را بیان میکنند.
«الفصل الرابع: في ذكر عشق النفوس الحيوانيّة»
شک نیست که هر یک از قوا و نفوس حیوانی اختصاص دارند به تصرفی؛ هر کدام تصرفی میکنند. البته تصرف در اینجا عام است، و الا قوای ادراکی، به قول اینها قوای انفعالی هستند. کارشان ادراک است و ادراک انفعال است. این اصطلاحشان به این میگویند، تصرف. در حالی که تصرف یعنی تأثیر، یعنی فعالیت، نه یعنی انفعال. ولی تصرف را ایشان در اینجا عام گرفته. کاری کنید [فرض کنید] تصرف اعم از این که فعل باشد و انفعال.
این هم داریم، هم اینجور اصطلاحات داریم که [وقتی] فعل گفته میشود حتی شامل انفعال هم میشود. حالا اینجا که تصرف گفته شده، [مثل جایی] که فعل گفته میشود، هم تصرف، هم تأثیر و هم تاثر هر دو را میشود [گفت].
مثلاً میگویند فعل حواس. فعل حواس یعنی انفعال حواس. حواس که فعل ندارد، حواس منفعل میشود. فعل قوه غضبیه نه، این خب این فعل دارد، قوه غضبیه فعل دارد. حواس انفعال دارند، گفته میشود فعل قوا. حالا تعبیر به تصرف کرده، تعبیر به فعل هم میکردعجیب تر به نظر میرسید، اما تصرف. تصرف در اینجا هم به معنی فعل است هم به معنی انفعال است. کارِ قوه، دیدن است و دیدن خودش نوعی انفعالی است، فعل گفته میشود ولی در عین حال انفعال است، میگوییم چشم ما خوب کار کرد، یعنی خوب دریافت کردن.
يختص بتصرف يحثها عليه عشق غريزى ضمیر يحثها به قوا بر میگردد، ضمیر عليه به تصرف برمیگردد، تحریک میکنند. این قوا را علیه این تصرفِ عشقِ طبیعی تحریک میکند. چون ایشان در حیوان، عشقِ ارادی را هم قائل است که مبحثی است که بعداً بحث میشود. حالا، مقدمهای که ایشان قبل از قوهی شهوانیه بیان میکند، همین است: عشقِ ارادی و عشقِ طبیعی (عشقِ غریزی). یعنی به طور طبیعی، این قوا به سمت فعلِ خود و به سمت تصرفِ خود تعریف میشوند و علاقه دارند. و الا یعنی اگر این قوا کار تصرف را به عهده نداشتند و عشقِ غریزی، آنها را به تصرف تحریک نمیکرد، لما كان وجودها وجود این قوا فى البدن الحيوانى الا معدودة فى جملة المعطلات. این وجودِ قوا در بدنِ حیوانی نبود، مگر اینکه شمرده میشد در بینِ معطّلات. در حالی که ما معطلی در جهان نداریم؛ در عالمِ وجود، ما معطلی نداریم. کی از جملهی معطّلات شمرده میشد؟ ان لم يكن لها نفور. و توقان (طبق را من جا انداختم وسطش چیزی)این ان لم يكن قید فى جملة المعطلات است
کی این قوا را از جکله معطلات میشناسید و میشمارید؟ ان لم يكن لها نفور (نفرت). توقان ، قانون، آرزومندی و مایل بودن، مقابلِ نفرت است. اگر این قوا نفرتی — و توقان ، یعنی تمایلی — نداشتند و کاری را ترک نمیکردند (کاری را انجام نمیدادند)، همهشان معطّل بودند. پس معلوم میشود: کار میکنند. کار را با این عشق میکنند: یا عشق به انجام، یا عشق به دست (که میشود نُفر) — ان لم يكن لها نفور طبيعى مبدأه بغضة غريزية و توقان طبيعى مبدأه عشق غريزى از مادهی "بَغَض". بَغض، این دشمنی، نفرتِ سختِ طبیعی که مبداء این نُفورِ طبیعی، که مبدا این نفور طبیعی آن بغض غریزی است، دشمنی و بدآمدن (بَغض) نسبت به چیزی است. لذا انجامش نمیدهد. سعی میکند از آن دوری کند، فاصله بگیرد. و توقان عطف بر نفور است، ان لم يكن لها نفور و ان لم يكن لها توقان آرزومندی و غلبهی شهوت، توقان طبیعی — که مبداء این توقان طبیعی، عشقِ غریزی است — اگر نبود آن نُفور، اگر نبود این توقان چه مَبدائی؟ نُفور، بَغضِ غریزی، مبداء توقان، عشقِ غریزی است. اگر اینها نبودند، این قوای حیوانی از جمله معطلات میشدند
پرسش:
پاسخ: غریزه میگویند. یعنی فرو کردن. چون طبیعت را خدا در این جسم فرو کرده باهَیْثِ هذا الجسم فروکرد. به آن میگویند غریزه؛ غرز یعنی چیزی که فرو رفته. طبیعتی که فرو رفته در این جسم. غریزه به معنای مَقرُوض (فرو رفته شده) یا فرورونده (نمونهی فاعلی است). شیءِ فرو رفته. به این جهت به طبیعت، غریزه میگویند؛ چون فرو رفته در جسم است.
و ذلك ظاهر فى كل واحد من أقسامها*
عشق داشتن، نُفور داشتن، علاقه داشتن در هر یک از اقسام قوا ظاهر است. علاقه به چیزی و نفرت از چیزی دارد، این ظاهر در قوای انسان است. مثلاً شهوتِ ما به منافع علاقه دارد. به مضار علاقه ندارد، غضبِ ما به دفاع علاقه دارد؛ به تَسْنیم علاقه ندارد. بالاخره به یک چیزی علاقه دارد به چیزی ندارد همه قوا اینگونه هستند،
حالا شروع میکند به بیان. اول دربارهی قوهی حاسه خارجه بحث میکند که آن علاقهمند است به بعضی محسوسات و بدش میآید از بعض محسوسات دیگری. به این علاقه و نفرت باید باشد والا لِئَلّا ممکن است مثلاً حیوانی، چیزی را که مضر است ببیند، اگر از آن نفرت نداشته باشد، گرفتار آن ضرر میشود. چیزی که نافع است ببیند، اگر علاقه نداشته باشد، آن را از دست میدهد. در حیاتش دخالت داشته باشد؛ یعنی منفعت اصلی داشته باشد، آن را از دست میدهد. خداوند برای همهی اشیا، برای همهی قوای ظاهره حیوانات، عشق و شوق و اینها آفریده و نفرت آفریده تا آنها چیزهایی که مضر هستند، مورد نفرت قرار بدهند، چیزهایی که نافع هستند مورد عشق قرار دهند، و این در حواسِ ظاهریِ حیوانات هست. أما فى الجزء الحاسّ منها — منهای نفوسِ حیوانیه — خارجا قید حاس است . یعنی حواسِ خارجی. حواسِ ظاهر، خارجِ بدناند. حواسِ باطن، داخلِ بدن. این خارجِ بدن است؛ یعنی از بیرون پیداست: چشم، گوش. اما عشق در جُزءَ الحاسَّه از این قوا؛ آن هم جُزءَ حاس خارجی فلإلفه بعض المحسوسات دون بعض هم الف درسته، هم الف درسته. "اُلْفَه" بله؟ "اَلْفَه"؟ هر دو در لغت ضبط شده.
پرسش:
پاسخ: اُلفت بله
فلإلفه بعض المحسوسات دون بعض اُنس میگیرد این حاسهی ظاهره. خوشش میآید بعضی محسوسات؛ خوشش نمیآید (نفرت، ناپسندی). نمیپسندد بعضی از اینها. و استكراهه بعضا دون بعض این استکراهه عطف بر الف است، بعضیها را نمپسندد بعضیها را میپسندد
و لو لا ذلك اگر نبود، این علاقه و نفرت در جز حاس ظاهر لتساوت العوارض الحسية عند الحيوانات تمام عوارضِ حسی پیشِ حیوانات مساوی بود: رنگ، عارض، طعمی که بر این گیاه است. حتی اگر طعمِ سمی بود، چرا؟ چون نفرتی نداشت، علاقهای نداشت. حالا به طعم سم علاقه ندارد، به طعم فلان علاقه دارد،
پرسش: عوارض، متعلقات.
پاسخ: میدانید که حسِ ما عوارض میکند. آن گوشِ ما صوتی درک میکند؛ صوت، عَرَضی است. لامسهی ما نرمی و زبری و — نمیدانم — حرارت و برودت و سنگینی و سبکی، اینها. شامه ما بو را که عرض است ذائقهی ما طعم را اینها همه عرض هستند
پس حواسِ ظاهریِ ما همیشه عوارضِ حسی میکند. آن، محسوسش جسم نیست؛ محسوسش عوارضِ حسی است. و لما تصونت عن مباشرة المضرات بها. یعنی حیوانات، تمام عوارض اگر مساوی بود و لما تصونت یعنی خودشان حفظ را حفظ نمیکردند از همراهی با آنچه که مُضِرّات است. بها به این حیوانات ضرر زننده اند، الف و لامِ "المُضِرّات"، موصول است؛ یعنی اَلَّتی تضر بها. آن اموری که تضر به این حیوانات است خودشان نمیتوانستند از این حفظ کنند و لتعطلت القوة الحسية فى حقيقتها* قوه حسیه در حقیقت این حیوانات تعطیل میشد. دیگر نمیتوانستند مضر و نافع را تشخیص بدهند؛ چون همهی اشیا پیششان مساوی بود. لذا، قوهی حسیه باطل میشد؛ یعنی نمیتوانست تشخیص بدهد مضر را جدا کند از نافع. جُزءَ الحاسَّ ظاهر گفتیم، بیان کردیم. جُزءَ الحاسَّ باطن را بیان کنم. ایشان اینطوری میگوید: مثلاً قوهی خیال. قوهی خیال یکی از حواسِ باطنیِ ماست. دیگر باطنِ حیوانات، شاید ما هم داخل این مباحث باشیم. اگرچه برای ما یک فصلِ جدا تشکیل میدهد، ولی ما از اینکه بالاخره قوهی حیوانی داریم، مطالب مربوط به ما هم میشود.
اما جُزءَ که حاس باطن است، مثلاً قوهی خیال، شروع میکند به تخیلات. یک تخیلاتی، مُرَوِّحِ خیال (روح و شادابی به خیال میدهند). اینها را خیال علاقهمند است که تحصیل کند و اگر تحصیل کرد، علاقهمند است که حفظ کند. عشق به تحصیل اینجور صحبتِ خیالی دارد. به عشقِ حفظ اینجور صور خیالی دارد.
پرسش: با متخیله متفاوت است.
پاسخ: این را عرض کنم تمام شود بعد پاسخ میدهم
یک صور خیالی هستند که نفرتآورند. قوهی خیال سعی میکند که از آنها پرهیز کند. اگر یک وقتی آنها آمدند، دفعشان کند. این را دیگر ابن سینا نمیگوید چون به نفرتشان کار ندارد به عشقشان کار دارد
قوهی خیال آن صور متخیله را که مُرَوِّح (شادابکننده) هستند، به طور کلی نباشند، دنبالشان میرود. اگر باشند حفظ میکند
و أما الجزء الحاس باطنا فلاطمئنانه
ضمیرُ الاطمئنان بر میگردد به جز، لى الراحة اطمینان یعنی آرامش پیدا میکند؛ دل میدهد به آن راحت. راحتی که به وجود میآید، منبعث میشود (برانگیخته میشود)؛ یعنی به وجود میآید از تخیلاتِ مُرَوِّحه (روح یعنی شادابی). المنبعثة عن التخيلات المروّحة و ما ضاهاها آنچه شبیه راحتی است؛ مضاهی یعنی شبیه تخیلاتاست، یعنی شباهت. آنچه که مُزْحَ (مزاح) تخیلات (توهمات) — دیدنیهایی که دیدنیها یا شنیدنیهایی که در حسِ مشترک میآید — اگر شادابکننده است، اذا وجدت اگر این تخیلاتِ مُرَوِّحه موجود شوند، این جُزءَ حاسَّ باطنی (مثلاً خیال) آرامش پیدا میکند. فلاطمئنانه الى الراحة آرامش پیدا میکند؛ یعنی به راحت میرسد و در راحتی، خودش را آرام میبیند، مطمئن میبیند. و تشوقه اليها اذا فقدت* یعنی به این تخیلاتِ مُرَوِّحه و شبیه این تخیلات، عشق میورزد، شوق پیدا میکند. اذا فقدت* اگر این تخیلات را نداشته باشد، اگر تخیلات نداشته باشد، دنبالشان میرود که تحصیلشان کند. اگر داشته باشد سعی میکند حفظ کتد
تا اینجا جز حاسه باطنیه را عرض کردم غضبیه هم چیزی ندارد، جز غضبی هم روشن است، این هم علاقه دارد به فرار. علاقه دارد به انتقام. علاقه دارد به اینکه جلوی خاری و خضوع را بگیریم. هجوم به امثالُکُم بگیریم. این علاقه ها را دارد پس معلوم میشود، و أما فى الجزء الغضبى یعنی به خاطر اینکه جُزءَ غضبی، اشتیاق دارد. فلنزاعه نِزاع به معنای نزاع (درگیری) اشتیاق. فلنزاعه الى الانتقام. یعنی اشتیاق دارد جُزءَ غضبی به اینکه انتقام بگیرد؛ التغلب یعنی پیروز شدن، غلبه یافتن. و الفرار من الذل خاری و الاستكانة. استکلانه یعنی خضوع و فروتنی. از اینها میخواهد فرار کند. و ما ضارع ذلك. مضارع با مضاهره یکی معنی دارد به مضارعه هم مضارعه گفته میشود، چون شبیه اسم است به این گفته میشود مضارعه، هرچه که بدآیند (بد باشد به نظرش)، فرار کردن از آن و پرهیز کردن از آن، به خاطر قوهی غضبیه است. پس قوهی غضبیه علاقه دارد به دفعِ مضرات. اما در جُزءَ شهوانی، این بماند برای جلسهی بعد. دیگر جُزءَ شهوانیه، علاقهمند است (عشق دارد) به جذبِ منافع. ایشان برای اینکه این عشق را ثابت کند، اول یک مقدمهای ذکر میکند (عرض کردم). بعد وارد بح میشود بماند برای جلسه بعد
پرسش: قرار شده قوه خیال را
پاسخ: قوهی خیال، قوهای است که حافظِ صورِ حسیه است. مدرک نیست؛ بایگانی میکند، حفظ میکند، در خودش ذخیره میکند. این را میگویند خیال، متخیله، قوهای است که تصرف میکند (تخیل میکند، تصرف میکند)، صورت میسازد، صورتها را از هم جدا میکند. گاهی قوهی خیال گفته میشود، متخیله اراده میشود. ملاحظه داشته باشید: خیال دو نوع اطلاق دارد. یک بار بر آن مخزن اطلاق میشود؛ یک بار قوهی متخیله. گاهی از مضمون جمله معلوم میشود که کدام خیال: خیالی که مخزن است یا خیالی که متصرف است. اگر هم روشن نشد، بالاخره گاهی خلط میشود. ولی خیال در اصطلاح، برای آن قوهی حافظ صورت است که به آن مُصوِّره میگویند. متخیله، قوهای است متصرف. کارش تصرف کردن، اختلاف است که آیا ادراک هم میکند یا نه؟ قوه خیال که مخزن است ادراک نمیکند، تمامی این صور را که دیدم باید همه را بیاورد و ادراک کند، صوری که قبلا دیدیم الان داریم ذخیره میکنیم، مشاهده نمیکنیم. مگر اینکه دوباره به صور متصرفه مراجعه کنیم، احضار کنیم و بشنویم یاببینیم
پرسش:
پاسخ: حسِ مشترک، آن را ادراک میکند. منتها هم صورِ مبصره را ادراک میکند، هم صورِ مسموعه را، هم ملموسه را. هم مشمومه را هم مذوقه را به همین جهت میگویند مشترک، مشترک یعنی حسی است که مشترک بین همه صور است، شامه فقط مسموعه را ادراک میکند، نه مشترکه. یعنی یک دانه حس است هر پنج تا کار را انجام میدهد، با حسِ مشترک، اول صورت میگیرد، بعد میدهد به خیال که مخزنش است. بعد قوهی متخیله از خیال در میآورد و در او تصرف میکند، پس فرق است بین خیال و متخیله. گاهی هم نه؛ خیال و متخیله یکی است، خیال همان متخیّله است