« فهرست دروس
درس رساله عشق - استاد محمدحسین حشمت پور

96/08/03

بسم الله الرحمن الرحیم

وجود العشق فی البسائط/فصل دوم /رساله عشق

 

موضوع: رساله عشق/فصل دوم /وجود العشق فی البسائط

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

الفصل الثاني فى ذكر وجود العشق فى البسائط الغير الحية

در جهان وجود ما دو جور بسیط داریم: یکی بسیط حیّ، که اسمشان را داریم عقل یا نفس. یکی هم بسیط غیر حیّ، که تقسیمشان کنیم [به] سه قسم: یکی هیولا، یکی صورت، یکی عرض.

هیولا بسیط است، یعنی جزء ندارد. صورت هم بسیط است، جزء ندارد. و عرض هم اگرچه در ذهن به جنس و فصل تقسیم می‌شود و مرکب به حساب می‌آید، ولی در خارج بسیط است، مرکب نیست. اجسام بسیطه هم داریم که این‌ها به نحوی مرکب‌اند. مثلاً آب و خاک و هوا و آتش، این‌ها اجسام بسیطه‌اند، ولی در واقع مرکب‌اند؛ از ماده یعنی هیولا و صورت جسمیه و صورت نوعیه [تشکیل شده‌اند]، می‌شوند مرکب. اما به آن‌ها بسایط می‌گوییم در مقابل مرکبات عنصری.

مرکبات عنصری از چند نوع جسم ترکیب شده‌اند. آب و خاک و هوا و آتش با هم ترکیب شده‌اند، چند نوع‌اند دیگر. این مرکب عنصری را که اسمش جماد است یا بدن نبات است یا بدن حیوان است، ساختند. واقعاً این‌هایی که از چند نوع جسم تشکیل می‌شوند به آن‌ها می‌گوییم مرکبات. آن‌هایی که یک نوع جسم‌اند به آن‌ها می‌گوییم بسایط. در حالی که این بسایط هم مرکب‌اند؛ مرکب‌اند از ماده و صورت. منتها چون از انواع مختلف جسم ترکیب نشده‌اند به آن‌ها بسایط می‌گوییم.

این بسایطی که الان در این فصل می‌خواهیم ذکرشان کنیم، غیر از اجسام بسیط‌اند. این‌ها آن‌هایی [هستند] که واقعاً بسیط‌اند. نه اینکه به نسبت به شیء‌ای بسیط گفته می‌شود، [یا] به نسبت به مرکبات بسیط گفته می‌شود. هیولا واقعاً بسیط است، یعنی دیگر جزء ندارد؛ جزء جسم می‌شود، برای خودش جزء ندارد. صورت واقعاً بسیط است، با جزء دیگر که هیولا است، هم‌او مرکب را درست می‌کند. عرض هم همین‌طور؛ عرض هم واقعاً در خارج بسیط است. جواهر ممکن است مرکب داشته باشد، ممکن است بسیط [باشد]، ولی عرض همه‌شان بسیط است. پس این‌ها بسایط واقعی هستند، نه بسایط نسبی. آن اجسامی که ما به آن‌ها می‌گوییم بسیط، که عناصر اربعه اسمشان را می‌گذاریم، آن‌ها بسایط نسبی هستند، ولی بسایط واقعی نیستند؛ خودشان مرکب از ماده و صورت هستند، چون جسم هستند.

اما این‌هایی که من می‌خواهم در این فصل بیانشان کنم، بسایط واقعی هستند. منتها حیّ نیستند. هیولا بسیط است حیات ندارد، صورت هم بسیط است حیات ندارد، عرض هم همین‌طور. این‌ها می‌شوند اشیاء بسیطه غیر حیّة، در مقابل اشیاء بسیطه حیّة که عرض کردم: افلاک تا نفس، که این‌ها بسیط‌اند و حیات هم دارند.

الان در این فصل دوباره [می‌گوید]: اما بسیط حیّة نیست، بسیط غیر حیّة [است]. یعنی بسیط [مثل] هیولا داریم، صورت و عرض. این‌ها [را] می‌خواهیم ثابت کنیم که این‌ها هم عشق دارند، شوق دارند. عشق دارند مثل بقیه موجودات. با اینکه حیات ندارند ولی عشق دارند.

در این فصل ابتدا ابن‌سینا بعد از اینکه بسایط غیر حیّة را شمرد، فرق بین صورت و عرض را بیان می‌کند. و چون صورت و عرض با هم از این جهت مشابهت دارند که هر دو حلول می‌کنند—هم صورت حلول می‌کند در هیولای اولی، هم عرض حلول می‌کند در هیولای ثانیه—[توضیح می‌دهد که] هیولای ثانیه خودش جسم است. هیولای اولی جسم نیست، جزئی از جسم است. دارید هیولای ثانیه جسم است؛ این بدن من هیولای ثانیه می‌شود برای نفس من. این تنه درخت هیولای ثانیه می‌شود برای نفس نباتی.

هیولای ثانیه خودش جسم است، منتها مرکب از هیولا و صورت جسمیه. صورت نوعیه دارد؟ اگر صورت نوعیه داشته بود—که حتماً دارد—عرض بر آن عارض می‌شود. بلکه عرض بر هیولای ثانیه—یعنی جسمی که مرکب از هیولای اولی و صورت جسمیه و صورت نوعیه [است]—وارد می‌شود، ولی صورت در هیولای اولی وارد می‌شود. البته صورت ممکن است وقتی در هیولای ثانیه وارد بشود—مثلاً همین جسم مرکبی که خداوند ساخته که اسمش بدن ماست، صورت ترکیبی که صورت انسانی است دارد شروع می‌کند. اول صورت آبی و خاکی و هوایی و ناری بوده، بعد که جمع می‌کند یک صورت ترکیبی به نام صورت انسانی اضافه می‌شود و این صورت نوعیه حلول می‌کند در ماده ثانیه. حالا کار نداریم.

حلول در ماده—می‌خواهد ماده اولی باشد، می‌خواهد ماده ثانیه—این محل اشتراک عرض و صورت است. هم صورت حلول می‌کند، هم عرض حلول می‌کند. خب از این جهت آدم سؤال می‌کند فرق این دو تا چیست؟ ابن‌سینا در ابتدای آن فصل به بیان فرق می‌پردازد که فرق بین صورت و عرض را بیان کند.

بعد از اینکه فرق تمام می‌شود، آن وقت بیان می‌کند که این‌ها چگونه به هم عشق ورزند. هیولا عشقش چه‌جوری است؟ صورت چه‌جوری است؟ و عرض چه‌جوری است؟ خیلی روشن است هیولا به صورت عشق دارد، چون بدون صورت نمی‌تواند موجود باشد.

هیولا هم رو به قبله است! اگر صورت را بستانیم نمی‌تواند موجود باشد. پس این عشقی که به صورت دارد منشأ به دست آوردن صورت و منشأ وجود گرفتن هیولا هست. بنابراین این عشق سبب وجود هیولا هست، سبب گرفتن صورت هست و به تبع صورت، سبب وجود گرفتن هیولا هست. پس هیولا عشق دارد و این عشقش سبب وجودش است.

یعنی آنی که باعث می‌شود که هیولا موجود بشود حلول صورت است. اگر صورت نیست هیولا نمی‌تواند موجود بشود. اصلاً از اول وجود هم نمی‌پذیرد. با صورت وجود می‌پذیرد. نه اینکه وجود بپذیرد باقی نماند؛ از اول هم وجود نمی‌پذیرد باقی هم تمی‌ماند اگر صورتش را ندهند. از اول وجود بهش داده شده، با صورت هم باید باقی باشد، اگر عشق نداشت و صورت را به او نمی‌دادند اصلاً از اول موجود نمی‌شد. نه اینکه موجود بشود باقی نماند مگر با صورت.

پرسش:

پاسخ: از اول وجودش با صورت موجود می‌شود، بقایش هم با صورت است. بنابراین اصل وجودش با صورت است، بقایش هم با صورت است. پس هم در اصل حدوثِ وجود عشق به صورت دارد تا وجود را برای خودش به دست بیاورد، هم در ادامه احتیاج به صورت دارد تا وجود را نگه دارد برای خود.

پس احتیاج به وجود دارد هم در اصل و هم در بقا، برای شما در این فصل از بسایط حیّة صحبت نمی‌کنیم. ما از بسایط غیر حیّة داریم صحبت می‌کنیم. صورتی که بسیط هست و حیّ نیست، صورت‌هایی است که در جمادات حلول می‌کند، یا در عناصر بسیطه حلول می‌کند. این‌ها صورت‌هایی هستند که بسیط‌اند و حیّ نیستند. این‌ها را می‌خواهیم ثابت کنیم که عشق دارند. عشق دارند چرا؟ چون بدون صورت نمی‌توانند موجود باشند.

حالا نفس هم ممکن است بدون صورت موجود باشد؟ چنان که مشا قائل است، صدر [المتألهین] هم می‌گوید نفس بدون ماده نمی‌تواند موجود باشد. ولی صورت‌هایی بدون ماده می‌توانند، نفس بدون ماده می‌تواند موجود باشد، بنا بر نظر مشّاء. ولی صورت بدون ماده نمی‌تواند موجود باشد؛ صورتی که حلول می‌کند. پس صورت عاشق هیولاست، عاشق ماده هست؛ باز هم برای وجودش و بقایش.

اما عرض؛ عرض می‌دانید که دیگر موضوع دارد. اگر موضوع را از آن بگیرید، طلب می‌کند که در موضوع دیگر وارد شود. حالا می‌تواند وارد شود یا نمی‌تواند، بحث دیگر است. ما معتقدیم که نمی‌تواند؛ از این موضوع درآمد زائل می‌شود، نمی‌تواند برود در موضوع دیگر. ولی طلب می‌کند موضوع دیگر را. اگر از این موضوع بیرونش کنند، می‌دود به موضوع دیگر. اما نمی‌تواند باقی بماند، چون بدون موضوع حتی لحظه‌ای نمی‌تواند باقی بماند، لذا تبدیل نمی‌تواند بکند موضوعش را.

ولی طلب تبدیل می‌کند. همین که طلب می‌کند، پیداست که علاقه دارد. از اینکه وقتی می‌خواهد ضدی بیاید این را بیرونش کند، مقاومت می‌کند. مقاومت می‌کند عرض، و اگر هم مغلوب شد، پیداست که به سمت یک موضوع دیگر می‌رود. یعنی این طبیعتش است که به سمت موضوع برود.

منتها دلیل به ما می‌گوید نمی‌تواند موفق بشود در موضوع دیگر وارد بشود. چون قبل از رسیدن به موضوع از بین می‌رود. حالا چطوری طلب می‌کند؟ به خاطر ذاتش است. ذاتش چون وابسته هست، حتماً طلب می‌کند. منتها طلب ناکام؛ طلبی که نمی‌تواند به نتیجه برسد.

پس معلوم شد. این کل فصل بود که من از خارج گفتم. ابتدایش ایشان بسایط غیر حیّة را می‌شمارد. بعد بین دو تا از این بسایط که یکی عرض است، یکی صورت است، فرق می‌گذارد. چرا؟ چون این دو تا مشترک هم دارند. که در ماده حلول می‌کنند، این اشتراک شاید سبب بشود که فرقشان روشن نشود.

ایشان می‌گوید نه، فرق دارند. با وجود این اشتراک، فرقشان را بیان می‌کند. بعد که فرق را بیان می‌کند، شروع می‌کند به این بحث، که در بین اینکه این سه تا، هر کدامشان عشق دارند. هیولا به صورتش [عشق] دارد، صورت به هیولایش دارد و عرض به هیولای ثانیه‌اش دارد، به جسم. به موضوعش، به معروضش. ایشان بیان می‌کند و آخر نتیجه می‌گیرد این بسایط غیر حیّة هم همه‌شان عشق دارند.

آن کل مطلب است که به این بسنده می‌کنم. حالا توجه کنیم. صفحه ۳۷۸.

الفصل الثاني فى ذكر وجود العشق فى البسائط الغير الحية

بسایط حیّة، خدا را هم اگر نام ببریم، بسایط حیّة در قسمش نیستند؛ افلاک و نفس. اما بسایط غیر حیّة سه قسم است: البسائط الغير الحية على ثلاثة أقسام (أحدها) الهيولى الحقيقية، یعنی هیولایی که واقعاً هیولا است. آن هیولای ثانی است واقعا هیواا نیست. جسم حقیقی است و ما مجازاً به آن می‌گوییم هیولا. اما هیولای حقیقی او نیست که جسمی است و واقعاً هیولاست.

(و الثاني) الصورة التي لا يمكن لها القوام بالانفراد بذاتها.

به اینکه منفرد باشد به ذاتها قوام برایش ممکن نیست. یعنی نمی‌تواند برپا باشد. حتماً باید تکیه بدهد به یک چیزی. بالانفراد بذاتها. یعنی به تنهایی ذاتش تنها باشد باقی نمی‌ماند. قوام ندارد. برپا نیست. وقتی برپا می‌شود که متکی باشد به هیولا.

این را میگوییم صورتی که بسیط است و غیر حیّة هست. ولی یک صورتی است که می‌تواند منفرد به ذاتها باشد و برپا باشد بدون هیولا. و آن صورت اسمش نفس است. البته به نظر مشّاء می‌تواند برپا باشد. به نظر صدرا نه. به نظر صدرا دائماً نفس احتیاج به بدن دارد. ولی مشّاء می‌گویند بعد از آن مفارقت از بدن دیگر احتیاج به بدن ندارد.

پس نفس را بی‌نیاز از بدن می‌کند. اما صورت‌هایی که حلول می‌کند هیچ‌کدام بی‌نیاز از محل نمی‌شود. وقتی می‌گوید صورتی که نمی‌تواند تنها بماند منظورش همین صورت‌هایی که حلول می‌کنند. این‌ها هم بسیط غیر حیّة هستند. ولی آن صورتی که می‌تواند تنها بماند بسیط حیّة هست، یعنی نفس، عقل هم که اصلاً صورت نیست. عقل هم که اصلا حلول نمی‌کند. به ماده مرتبط نمی‌دانند، اصلاً صورت نیست. صورت به یک معنی هست. به معنی فعلیت. ولی صورت به معنی وابسته به ماده که همان صورت است، عقل اینطور نیست. (و الثالث) الاعراض

 

خب ایشان بحثش در این است که ثابت کند این‌ها هم عاشق‌اند. اما قبل از اینکه به این بحث اصلی بپردازد، [اول] فرق بین اعراض و صورت را می‌کند. و الفرق بين الاعراض و هذه الصورة. فرق بین اعراض و هذه الصورة درباره اعراض نمی‌گوید «هذه الأعراض». یعنی اعراض مطلق ولی در صورت میگوید این صورت می‌گوید این صورتِ نفس نیست. صورتی میتواند حلول کند و باید حلول کند و نمی‌تواند منفرد به ذاتها باشد، این صورت. فرق بین اعراض و این صورت. فرق بین اعراض و آن صورتی که می‌تواند منفرد به ذاتها باشد اصلاً اشتباه نمی‌شوند با هم، چون آن صورت محل نمی‌خواهد ولی عرض محل می‌خواهد؛ اصلاً اشتراکی ندارند که باید دنبال فرقشان بگردیم. اما صورتی که غیر حیّة است که محل می‌خواهد با عرض که محل می‌خواهد، از اینجا مشترک‌اند.

لذا احتمال دارد که ما فرقی بینشان نبینیم. ابن‌سینا فرق را بیان می‌کند. پس فرق را بین عرض و چنین صورتی بیان می‌کند، نه آن‌چنان صورتی که احتیاجی به محل ندارد. آن که اصلاً اشتراکی با عرض ندارد که محل نممی‌خواهد [تا] فرقشان [را] بگردیم. لذا [بیان] می‌کند فرق بین عرض و «هذه الصورة»؛ یعنی همین صورتی که انفراد به ذاتها ندارد و تنهایی نمی‌تواند برپا باشد.

این است که حالا فرق را توجه کنید: صورت جوهرساز است، پس خودش جوهر است. جوهرساز یعنی چه؟ یعنی در ماده حلول می‌کند، مجموعاً جوهر را که اسمش جسم است می‌سازد. پس صورت سازنده جسم است. هیولا هم سازنده جسم است، آن ماده هم سازنده جسم است، صورت هم سازنده جسم است. ولی ما بقیه [را] بگوییم صورت سازنده جسم است، سازندگی هیولا را هم که نفی نمی‌کنیم، آن هم به جای خود محفوظ. فرق را با هیولا نداریم، چون الان هیولا مورد بحث نیست. الان ما داریم عرض را با صورت مقایسه می‌کنیم، به هیولا کار نداریم. بنابراین هیولا را [بحث] نمی‌کنیم [که] جوهرساز است. بنابراین جوهرساز هست ولی چون مورد بحث نیست درباره‌اش حکم نمی‌کنیم. اما صورت، به صورت [نگاه] می‌کنیم جوهرساز است. اگر جوهرساز است پس خودش هم جوهر است.

اما عرض جوهرساز نیست؛ عرض بر جوهر عارض می‌شود بعد از اینکه جوهر، جوهر شد. پس عرض جوهرساز نیست، ولی صورت جوهرساز است.

این یک بیان. یک بیانش هم این است [که] بعدش یک مطلبی اضافه می‌کنیم. می‌گوید که صورت حلول می‌کند و این حلول باعث نمی‌شود که صورت از جوهریت محروم شود. صورت با وجود حلول باز هم جوهر هست. چرا؟ چون جوهرساز است. عرض حلول می‌کند و حلول باعث می‌شود که از جوهریت محروم شود. علت محروم شدنش این است که نمی‌تواند جوهرساز باشد. این حلول مانع جوهریتش است و چون جوهرساز نیست این مانع برطرف نمی‌شود، همچنان این مانع کار خودش را می‌کند و جوهر نمی‌شود. عرض دیگر جوهر نمی‌شود. اما حلول اگر مانع جوهریت باشد، در صورت چون صورت خود جوهرساز است، این منع را خنثی می‌کند و نتیجه این می‌شود که جوهر است. و صورت جوهر می‌شود، حلول مانعش نمی‌شود.

عرض را حلول منع می‌کند از جوهر شدن. چرا؟ چون جوهرساز نیست. پس توجه کنید، صورت موجودی است که به خاطر حلول از جوهریت منع نمی‌شود، محروم نمی‌شود و در زمره جواهر شمرده می‌شود. چرا؟ چون جوهرساز است.

بعد می‌فرماید که هیولا هم این‌طور است. هیولا هم جوهرساز است. یعنی به هیولا می‌گوییم جوهر، چون جوهرساز است.

ولی یک فرقی بین صورت و هیولا هست که جوهریت را در صورت قوی‌تر کرده، و آن این است که صورت بالفعل است و هیولا بالقوه است. هیولا یک امر بالقوه‌ای است که جوهر می‌سازد و با آمدنش جوهر را بالفعل نمی‌کند. اما صورت یک امر است که بالفعل است و با آمدنش جوهری را که جسم است بالفعل می‌کند.

هیولا اگر می‌آید جوهری را که جسم است بالفعل نمی‌کند، اما صورت وقتی می‌آید جوهری را که جسم است بالفعل می‌کند. پس صورت در جوهریت قوی‌تر از هیولا شمرده می‌شود.

نه تنها محروم نمی‌شود از جوهریت به خاطر حلولش، بلکه از هیولا هم در جوهریت قوی‌تر شمرده می‌شود به خاطر بالفعل بودنش و به خاطر اینکه جوهر را جوهرِ بالفعل می‌کند، در حالی که ماده جوهر را جوهرِ بالقوه می‌کند. ماده با آمدنش جسم را بالقوه جسم می‌کند، ولی صورت با آمدنش جسم را بالفعل جسم می‌کند. البته معلوم است که ماده را اول خدا نمی‌آفریند بعداً صورت به آن بدهد؛ وقتی ما تحلیل می‌کنیم این حرف را می‌زنیم. ولی ماده و صورت با هم می‌آیند. ولی می‌گوییم وقتی تحلیل می‌کنیم، ماده را جدا می‌کنیم، صورت را جدا می‌کنیم، می‌گوییم ماده جزئی است که جسم را بالقوه جسم می‌کند و جوهر می‌کند، اما صورت جزئی است که جسم را بالفعل جوهر می‌کند و جسم می‌کند.

پس صورت در جوهریت قوی‌تر است به خاطر بالفعل بودنش. خوب این مطلب تمام شد. صورت اولاً محروم از جوهریت نمیشود به خاطر حلول، بلکه جوهر می‌شود. ثانیاً تازه از هیولا جوهریتش قوی‌تر می‌شود. هیولا حلول نمی‌کند ولی از جوهریتش محذور ندارد که حلول نمی‌کند

پرسش:

پاسخ: جوهریت چرا پی ماهیت دارد؟ جوهر یعنی مستقل، یعنی «لا في موضوع». حالا می‌خواهد ماده باشد، می‌خواهد مجرد باشد. نه، جوهریت قابل ضعف [و شدت] ندارد. وجود است که قابل ضعف [و شدت] دارد.

پاسخ: نه، نه، منظور این است که در جوهر بودن ما آن را قوی‌تر حساب می‌کنیم. یعنی می‌گوییم، یعنی نه جوهر تشکیکی است، این را نمی‌خواهیم بگوییم، چون تشکیک در ماهیت قبول نداریم. تشکیک در ماهیت قبول نداریم که بگوییم این جوهر و آن جوهرتر. می‌خواهد بگوید جوهریتش اولویت دارد، نه جوهرتر است. یعنی اگر هیولا را شما جوهر می‌دانید، به طریق اولی باید صورت را جوهر بدانید. چون هیولا بالقوه است و در این حال جوهر است، اما صورت بالفعل است، پس اولی است که جوهر باشد. نه جوهریتش قوی‌تر است ، به این صورت که جوهرتر نمی‌شود گفت. هیولا جوهر است و صورت جوهرتر؛ اگر این‌طور بگوییم می‌شود تشکیک، و تشکیک در ماهیت قبول نداریم. پس بنابراین این‌طور نمی‌گوییم؛ می‌گوییم اولویت دارد در جوهر بودن، نه جوهرتر است.

تا اینجا بحث صورت تمام شد و معلوم شد که صورت جوهر است چون جوهرساز است. بعد هم مقایسه‌اش کردیم به هیولا، دیدیم صورت باز اولویت دارد که جوهر باشد، نسبت به هیولا اولویت دارد. اما عرض هیچ‌کدام از این‌ها را ندارد. اولاً جوهرساز نیست، ثانیاً با هیچی بسنجیدش در جوهریتش اولویت پیدا نمی‌کند. او عرض است چون حلول می‌کند و جوهرساز نیست، پس همچنان عرض است، جوهر نیست، اولویت هم ندارد به جوهریت.

پس فرق میان صورت و عرض روشن شد که صورت در عین اینکه حلول می‌کند جوهر است، ولی عرض در عین حلول جوهر نیست. و این تفاوتش بین صورت و عرض، این تفاوتشان اول توضیح می‌دهد که کاری به عشق و این‌ها ندارد. بعداً که این تفاوت تمام می‌شود و فارغ می‌شود، درباره این سه امر—سه بسیط غیر حیّة—بحث می‌کند که آیا عشق دارند، شوق دارند یا نه.

و الفرق بين الاعراض و هذه الصورة. [این است] که ان هذه الصورة مقومة للجواهر بعد در ده خط بعد، صفحه ۳۷۹ می‌گوید: لا يحل اطلاق هذه الحقيقة على العرض. این حقیقت را نمی‌توانید بر عرض اطلاق کنید. این حقیقت، این جوهریت را، چون عرض مقوم جوهر نیست. به این سبب از جواهر شمرده نمی‌شوند.

پس یک طرف بحث اینجا هست، یک طرف بحث دو خط بعد. اینجا می‌گوید صورت را می‌توانید جوهر حساب کنید، ده خط بعد می‌گوید عرض را نمی‌توانید. و این تفاوت هست بین صورت و عرض. در وقتی که می‌گوید صورت را می‌توانید جوهر حساب کنید، مباحثی دارد، مباحث گذشته که عرض کردم، می‌گوید چون جزء جوهر است. به هیولا مقایسه‌اش می‌کند، می‌گوید هیولا بخش بالقوه جوهر است و صورت بخش بالفعل جوهر است، پس هیولا در جوهریت اولویت ندارد ولی صورت در جوهریت اولویت دارد. این بحثی است در مورد صورت می‌کند که لابه‌لای بحث در صورت، یک بار صورت را مستقلاً ملاحظه می‌کند می‌گوید جوهر است، یک بار هم با هیولا می‌سنجدش [که] در جوهریت اولویت دارد. بعد که بحث در صورت تمام می‌شود، وارد عرض می‌شود و ثابت می‌کند که عرض جوهر نیست. و این تفاوتی است بین صورت و عرض.

ان هذه الصورة مقومة للجواهر و لذلك یعنی به خاطر اینکه مقوم جواهر است:

استحسن الأوائل من الإلهيين أن يجعلوها من أقسام الجواهر

نیک شمردند قدمایی از الهیین. الهیین کسانی هستند که فلسفه الهی را خواندند و فهمیدند، برخلاف متألهین. متألهین کسانی هستند که فلسفه الهی را خواندند و فهمیدند، علاوه بر این آن الهیات و اوصاف الهی را در خودشان پیاده کردند، تحقق به اوصاف الهی پیدا کردند. نه تنها فهمیدند؛ آن‌هایی که اوصاف الهی را و الهیات را فهمیدند به آن‌ها الهی می‌گوییم، آن‌هایی که فهمیدند [و] در خودشان پیاده کردند و متخلق به اخلاق الهی شدند اسمشان را متأله می‌گذاریم. صدرالمتألهین یعنی در بین متألهین ایشان صدارت دارد. و مشّاء را می‌گویند الهیون، اما طرفداران حکمت متعالیه [را] متألهین.

حالا ایشان می‌گوید که الأوائل من الإلهيين یعنی قدمایی از فلاسفه الهی که الهیات را فهمیده بودند، این‌ها نیکو شمردند که «أن يجعلوها» ان یجعلوا صورت را « من أقسام الجواهر»، چون دیدند جوهرساز است، چون دیدند مقوم جواهر است، گفتند خوب است که ما پس این را جوهر قرارش بدهیم. چون سازنده جوهر خودش باید جوهر باشد تا بتواند جوهری را بسازد.

«لكونها جزءاً للجواهر» برای اینکه صورت جزئی از جواهر است، القائمة بذواتها توضیح جواهر که قائم بذات هستند برخلاف عرض که قائم به ذات نیستند،

پرسش:

پاسخ: علتی که ما می‌گوییم به علت فاعلی نیست، علت ماهوی است که همان جزء است. یعنی ببینید این جزء مرکب می‌شود، باید از دو جزء [باشد]، یکی ماده یکی صورت. ماده می‌شود علت مادی، صورت می‌شود علت صوری. درعین جزء بودن علت هستند، غیر از علت فاعلی است. علت فاعلی لازم نیست جوهر باشد. علت فاعلی خدا چون [جسم] نیست، باید علت فاعلی عالی خود خدا است، جوهر نیست.

ما نگفتیم هر چیزی که جوهر بسازد خودش جوهر هست؛ هر چیزی که جوهر را تشکیل بدهد، نه [اینکه] بسازد، نه [اینکه] ایجاد کند. خدا جوهر را می‌سازد، ایجاد می‌کند، جوهر نیست. اما این صورت و آن هیولا جوهر را تشکیل می‌دهند، جسم که جوهر هست [را] تشکیل می‌دهند، یعنی علت صوری و مادی می‌شوند. آن‌ها می‌شوند جوهر هم. هر چیزی که علت صوری شد باید برای جوهر این جزء بشی. یا علت مادی بشود، یعنی جزء دیگر بشود، خودش جوهر هم [هست].

لكونها جزءا للجواهر القائمة بذواتها و لم يحرموها عن سمة الجوهرية لأجل امتناع وجودها ببینید عبارت را چطور معنی می‌کنند: محروم نکردند صورت را از نام جوهریت به بهانه اینکه صورت ممتنع است منفرد به ذات وجود داشته باشد. آخر عرض ممتنع است که منفرد به ذات وجود داشته باشد، به همین جهت عرض جوهر نیست. صورت هم این است؛ صورت ممتنع الذات است ممتنع است از اینکه مستقل بذات و منفرد به ذات باشد. با وجود اینکه ممتنع است منفرد باشد، باز هم محرومش نکردند از جوهریت، جوهریت را دادند.

« و لم يحرموها عن سمة الجوهرية لأجل امتناع وجودها»

توجه کنیم معنا کنم: « لم يحرموها » محروم نکردند [جوهر را] « عن سمة الجوهرية » از نشانه جوهریت « لأجل امتناع وجودها منفردة الذات »

امتناع وجود انفرادی باعث محرومیت از جوهریت می‌شود. بلکه به خاطر این امتناع که باعث محرومیت می‌شود، صورت را از جوهریت محروم نکردند به خاطر اینکه جزء جوهر بوده؛ نه به خاطر اینکه سازنده جوهر بوده.

 

اگر سازنده جوهر نبود، همان حدوثش و امتناع انفراد لذاتش کافی بود [برای] سلب جوهریت تا باعث محرومیت شود. و لم يحرموها از عنوان جوهریت، بلکه محروم نکردند آن را از جوهریت به بهانه اینکه این صورت وجودش منفرد به ذات و مستقل نبوده. چون اگر وجودش مستقل نباشد، جوهر نیست و باید محروم بشود از جوهریت.

 

[در مورد] صورت هم این‌چنین است، منفرد به ذات نیست؛ بلکه با وجود این [که] جوهر منفرد به ذات نیست،چون جزء جوهر است و سازنده جوهر هیولانی است

اذ الجوهر الهيولانى هذا حاله و مع ذلك

جوهر هیولانی چیست؟ جوهر هیولانی یعنی جوهری که تحقق پیدا می‌کند. به تعبیر جوهر مادی، جوهر جسمانی، جوهر هیولانی؛ این همه‌ها را می‌گویید، می‌توانید تعریف کنید. یعنی جوهر جسمانی ساخته شده، جوهر هیولانی یا جوهر مادی خوب است

 

همه جوهرهای هیولانی، شأنشان [این است که] حلول کنند در هیولا. و این مانع جوهریتشان نمی‌شود. چه شأنشان این است؟ شأنشان هذا حاله این از جوهر هیولانی است، شأنشان همه جوهر هیولانی [را] به وجود آورند. شأنشان این است که موجود شوند منفرد، تا منفرد باشند.

«و مع ذلك» یعنی در حالی که این حالت را دارد که ممتنع است وجودش منفردتا « لا ينكر اعتداده من جملة الجواهر » (انکار نشد).

انکار نمی‌شود از شمردن این چی؟ از جمله جواهر. ضمیر «إعدادها» را به صورت برمی‌گردانیم. صورت مفرد است. به جوهر هیولانی برگردانیم؟ آن که مذکر است. جوهر هیولانی همان صورت است، که بگوییم صورتِ این جوهر هیولانی هست. از نظر معنی فرق نمیکند از نظر تمییز فرق میکند لكونه فى ذاته جزءا للجواهر القائمة بذواتها زیرا این صورتِ حیوانی، فی‌ذاته جزئی است برای جواهری که قائم‌بالذات هستند. پس، آن حلولش، مزاحم جوهریتش نیست. چرا؟ چون آن حلول را جبران می‌کند به‌واسطه‌ی جزئیت برای جوهر بودنش. چون جزءِ جوهر است، آن حلول را جبران می‌کند. اگر این جبران‌کننده را نداشت، جوهر نمی‌شد. اما از آنجا که این جبران‌کننده را دارد، به سبب آن، می‌شود جوهر از عنوان جوهریت محرم نکردیم.

حالا اصلاً بهره‌ای از جوهریت در عرض [نیست]. دیگر که عرض مقابل جوهر نامیده [می‌شود].

بل و أن يخصوها

اولویت و مزیت صورت بر هیولی: این بل عاطفه است عطف بر سمة الجوهرية است. لم يحرموها عن سمة الجوهرية لم يحرموها أن يخصوها أعنى الصورة بمزية فى الجوهرية نه تنها او را محروم نکرده‌اند از جوهریت، بلکه از این مزیت هم محرومش نکرده‌اند؛ از این اولویت نیز محرومش نکرده‌اند. محروم نکردنِ صورت را از اینکه اختصاصش دهند به آن مزیت. أعنى الصورة مزیت دارد بر چه چیزی؟ مزیت دارد بر هیولی. صورت در جوهریت، مزیت دارد بر هیولی؛ یعنی اولویت دارد. هیولی جزئی است. این هم جزء، است سمتشان یکی است، یکی جوهر بالفعل است، جوهر بالقوه است، جوهر را بالفعل می‌کند؛ یعنی جسم را بالفعل می‌کند. از این جهت، آن که جسم را بالفعل می‌کند، مزیت دارد. پس، نه تنها او را از جوهریت محروم نکرده‌اند، بلکه از این مزیت نیز محرومش نکرده‌اند.

نقش صورت در فعلیتِ جوهر: اذ هذه الصورة الجوهرية بها يقوم الجوهر بالفعل جوهرا این صورتِ جوهری، امری است که به سببش، جوهر، جوهر بالفعل جوهر میشود. منظور از جوهر در اینجا، «جسم» است. جوهر وقتی میآیید بالفعل جوهر میکند، ماده (هیولی) وقتی می‌آید، جسم بالقوه است. ماده توانایی جسم شدن را دارد. و مهما وجد أوجب وجود جوهر بالفعل و هرگاه وجودِ صورت، وجودِ جوهر بالفعل را (که همان جسم است) ایجاب می‌کند. صورت وقتی که موجود شد، ایجاب می‌کند که آن جوهری که اسمش «جسم» است، بالفعل موجود شود. و لأجل ذلك قيل ان الصورة جوهر بنوع فعل و از این جهت که صورت، جوهر را می‌سازد و علاوه بر این، جوهر را بالفعل می‌سازد، به این جهت گفته‌اند که این، جوهریتی است که نوعی فعلیت برایش است. هیولی در مقابلش، هیولی است که آن هم جوهر است، چون قائم بالذات است، اما بالقوه.

مزیتی که در صورت بود در این نیست و أما الهيولى فهي معدودة مما شمرده می‌شود از جمله چیزهایی که يقبل‌ الجوهرية بالقوة جوهیت بالقوه را دارد؛ یعنی می‌تواند جوهر شود، می‌تواند جسم شود. اذ لا يلزم لوجود كل هيولى جوهر ما وجوده بالفعل با وجود هیچ هیولایی (یا با وجود هر هیولایی) لازم نمی‌آید جوهرِ ما (یعنی جسمی که وجودش بالفعل است). یعنی با آمدن هیولی، جوهرِ بالفعل درست نمی‌شود. با وجود هیولی، لازم نمی‌آید جوهری که وجودش بالفعل باشد (منظور در اینجا، هر جسم بالفعل). با وجود هیولی، لازم نمی‌آید جسمی که وجودش بالفعل باشد (جسمی که بالفعل باشد). برخلاف صورت که با آمدنش چیزی حاصل می‌شود که جسم است. و لأجل ذلك زیرا هیولی، جزء بالقوه‌ی جوهر است. قيل انه جوهر بنوع قوة

نتیجه‌گیری از تفاوت هیولی و صورت: وضع صورت بیان شد. درباره‌ی هیولی هم اگر بحث کرد، مورد بحثش نبود؛ خواست صورت را با هیولی مقایسه کند و بفهماند که صورت، بلکه اولویت در جوهریت هم دارد. به این جهت، هیولی را مورد بحث گذاشت. فقد تقرر فى هذا القول حقيقة الصورة روشن شد حقیقت صورت، حالا که حقیقت عرض را روشن کردیم، فرق بینهما روشن میشود. و لا يحل اطلاق هذه الحقيقة على العرض جایز نیست که این حقیقت را بر آن عرض اطلاق کنیم؛ حقیقت یعنی استقلال و عرض استقلال ندارد، اذ ليس هو بمقوم للجوهر چون مقوم جوهر نیست، و لا معدود بوجه من الوجوه جوهرا و به هیچ وجه جوهر شمرده نمیشود (نه جوهر به‌طور بالفعل، نه جوهر به‌طور بالقوه). عرض را به هیچ کدوم نمیتوانی جوهر حساب کنی. تا اینجت فرق بین صورت و عرض روشن شد حقیقتِ صورت گفت، حقیقتِ عرض را هم گفت، وقتی حقیقت هر دو گفته شد، فرقشان روشن شد.

 

مبحث دوم: ورود به بحث اصلی (عشق هیولی و صورت)

 

حالا وارد بحث اصلی می‌شود. بحث اصلی ایشان درباره این است که این‌ها به هم عشق دارند. هیولی عشق دارد، صورت عشق دارد، عرض عشق دارد. این سه‌تای بسیطِ غیرحی، هر سه‌شان دارای عشق هستند. این بحث اصلی بود مقدمی بحثی را مطرح کرد، از ظاهرِ بحث ما بیرون بود، ولی لازم بود گفته شود. تا معلوم بشود صورت و عرض دو تا هستند، یکی نیستند پس ما سه تا بسیط غیرحی داریم. نه دو تا

 

مبحث سوم: تحلیل عشق هیولی به صورت

 

فاذا تقرر هذا فنقول* وقتی فرق بین صورت و عرض روشن شد. هیولی اگر صورت داشته باشد، سعی می‌کند صورت را حفظ کند و تا جایی که ممکن است، صورت از دست نرود؛ مگر اینکه عامل قوی‌ای بیاید و صورت را از آن بگیرد (مثلاً حرارتی بیاید و صورت را از این ماده‌ی آب بگیرد و به بخار تبدیل کند). عامل قوی ممکن است، ولی تا جایی که عامل قوی نیامده، این هیولی صورت را حفظ می‌کند. چرا؟ چون وجودش و بقای وجودش به این صورت است. اگر صورت را از دست بدهد، خودش از بین می‌رود.

پرسش:

پاسخ: پس اگر صورت به آن داده شد، آن صورت را حفظ می‌کند. هیولی اگر صورت نداشته باشد، خودش معدم میشود. اگر صورت داشته باشد حفظ میکند و اگر صورت نداشته باشد میرود صورت بگیرد. میتواند صورت نداشته باشد؟ به تحلیل ذهنی عرض کردم.

توصیف رفتار هیولی: اما وقتی اتفاق می‌افتد که صورت از آن گرفته می‌شود، بلافاصله (یعنی اگر فاصله بیفتد، هیولی ضایع می‌شود) صورت دوم را می‌گیرد. مثال می‌زنم به ستون خیمه. اگر خیمه را بردارند، آماده می‌گذارند و لوازم برقرار می‌ماند. یعنی چنان صورت اول را از این ماده می‌گیرند که در حین گرفتن، در همان حین، صورت دوم به آن داده می‌شود.

نتیجه‌گیری از رفتار هیولی: پس ملاحظه می‌کنید هیولی: اگر صورت نداشت، دنبال صورت می‌رود. اگر صورت اولی از آن گرفته شد، معطل نمی‌ماند، می‌رود دنبالش تا صورت دوم را بگیرد. و چنان می‌گیرد که فاصله‌ای بین از دست دادن صورت اول و گرفتن صورت دوم نیفتد. این گرفتنش و حفظ کردنش، هر دو دلیل بر این است که به صورت علاقه دارد. عشق، همین است. این استبدالش را دقت کنید: که به محض اینکه آن صورت از آن می‌گیرند، بلافاصله در فکر تبدیل صورت می‌افتد و می‌رود سراغ صورت دیگر. همین، نشان‌دهنده‌ی عشق است. البته هیولا که فکر ندارد اینها تعبیراتی است که ما میاریم تا اینکه مطلب را بیان کنیم

علت این عشق (نفرت از عدم مطلق): این نکته را توجه کنید: هیولی، عدم اضافی دارد. هیولی همیشه عدم اضافی دارد. یعنی یک صورت را دارد، صورت‌های دیگر را ندارد. و چون این یک صورت را دارد، موجود است. چون صورت‌های دیگر را ندارد، معدم است که به لحاظ صورت‌های دیگر، هیولی معدوم است (عدم اضافی). هیولی در وقتی که صورت دارد، عدم اضافی را دارد. یعنی یک صورت را گرفته و با همان موجود شده؛ صورت‌های بعدی را نگرفته؛ نسبت به صورت‌های بعدی موجود نیست. اما هیولی اگر تمام صورت را از آن بگیرید، عدم مطلق پیدا می‌کند. آن وقتی که یک صورت دارد، عدم اضافی دارد. هیولی خوف این را دارد که عدم مطلق پیدا کند. با عدم اضافی سازگار است، اما با عدم مطلق سازگار نیست. چون خوف دارد که عدم مطلق پیدا کند. تا این صورت را دارد، عدم مطلق پیدا نمی‌کند. الان که صورت واحدی را دارد، عدم اضافی دارد ولی عدم مطلق ندارد. خوف از این است که مبادا عدم مطلق پیدا کند. بدین ترتیب باقی می‌ماند. بنابراین، عشقش است که او را باقی نگه می‌دارد؛ همان‌طور که عشق، او را موجود کرد. اگر در گرفتن صورت کوتاهی می‌کرد (یعنی سریعاً وادار به استدلال صورت نمی‌شد)، تمدن صورت نمی‌شد و از بین می‌رفت. لحظه‌ای بدون صورت می‌ماند و در همان لحظه از بین می‌رفت.

پریسش:

پاسخ: خوف طبیعی و عشق طبیعی. نمی‌خواهیم بگوییم عشق ارادی. اشاره کردیم که نیست. خوفش، خوف طبیعی است؛ عشقش، عشق طبیعی است. معلوم است یعنی چه؟ یعنی به‌طور طبیعی به سمت آن می‌رود. به‌طور طبیعی، هیولی به سمت صورت می‌رود.

هیولی در اصل وجودش با صورت است؛ در بقای وجودش با صورت است. به محضی که صورت از آن گرفته شد، تبدیل صورت می‌کند؛ زیرا که می‌ترسد به عدم مطلق گرفتار شود. عدم اضافی برایش مشکل نیست؛ با عدم اضافی در تمام مدت سر می‌کند (صورت دیگر ندارد). به لحاظ صورت‌های دیگر، اگر این صورت واحد از آن گرفته شود، از عدم مطلق می‌ترسد.

پرسش: هیولی به هر صورتی عشق می‌ورزد.

پاسخ: به صورتی علی‌البدل، به یک صورت می‌گوید این صورت را به من بدهید که من به عدم نیفتم؛ چون نفرت از عدم دارد. صورت، عاشق صورت است. اگر هیولی از طریق دیگر می‌توانست وجودش تأمین شود و احتیاج به صورت نداشت، دنبال صورت نمی‌رفت. اما چون طبیعتش این است و از عدم نفرت دارد (یا امکانی برای طبیعتش باشد یا بنابر طبیعتش)، به صورت عاشق است. نه به همه‌ی صورت‌ها، بلکه به صورتی عاشق است؛ یعنی یک صورتی بگیرد که عدم مطلق برطرف شود. عبارت در اینجا یک مقداری ان كل واحد من هذه الهويات البسيطة الغير الحية قرين عشق غريزى هر یک از این سه‌تا هویت بسیطه‌ی غیرحی (چه هیولی، چه صورت، چه عرض)، قرین عشق غریزی هستند؛ عشق غریزی، نه عشق ارادی.

من دوباره برمی‌گردم به اول فصل. ظاهراً اشاره کردند هیولی را مقید می‌کنند به حقیقیه؛ چون هیولای حقیقی و غیرحقیقی داریم. اما هیولایی که بیاید در بدن ما، به‌وسیله‌ی نفس ما که اگر به ذات باشد، هیولای حقیقی نیست. نه حیات بالذات دارد مثل نفس، نه حیات بالعرض دارد مثل بدن. بدن حیات بالعرض دارد (یعنی مجاورش که نفس است، حیات دارد؛ لذا به بدن می‌گوییم حی؛ وقتی نفس رفت، بدن می‌میرد). اما هیولای اولی نه حیات بالذات دارد نه حیات بالعرض دارد، هیولای در بدن ما، هیولای ثانیه است هیات بالعرض دارد. ولی هیولای حقیقی که همان هیولای اولی است، حیات ندارد. پس، جز بسیط غیرحی است. صورت را هم عرض کردم. درباره‌ی صورت توضیح دادم که صورتی که از قبیل نفس باشد، آن صورتی که دوام انفراد ندارد و حلول می‌کند، آن نیست. ولی هیولی اگر حقیقیه باشد (غیرحی)، صورت هم اگر غیرنفس باشد. پس، در هیولی و صورت، قید آورد گفت: هیولای حقیقیه و صورتی که غیر نفس باشد غیر حی است، برای اینکه حی و عرض نشوند. هیولی را مقید کرد به حقیقیه که حی بالذات نیست. از مراتب جوهر باشند. بله، جسم و هیولی را همه را می‌گویند حیات ندارد. قدرت تصویر حرکت می‌کند

جمع‌بندی: قرین عشق غریزی قرين عشق غريزى هستند. هیچ‌کدام از این‌ها خالی نیستندلا يخلو عنه البتة از این عشق. این عشق هم سبب است برای وجودشان (یعنی برای هر واحد در وجودش) و هم در بقایشان. و هو سبب له فى وجوده* توضیح دادیم: هم در وجود این عشق برایشان لازم است، هم در بقا لازم است. اگر این عشق نباشد، از اول وجود نمی‌گیرند. پس این عشق باعث می‌شود که صورت بگیرند و موجود شوند و صورت بگیرند و باقی بمانند. هم در وجودشان این عشق دخالت می‌کند، هم در بقایشان. فأما الهيولى هیولی چطور عاشقی است؟ فأما الهيولى فلديمومة نزاعها الى الصورة مفقودة و ولوعها بها موجودة «نزا» یعنی اشتیاق. هیولی دائماً اشتیاق دارد به صورت، در حالی که صورت مفقود باشد. فلديمومة نزاعها الى الصورة مفقودة اگر صورت مفقود باشد، اشتیاق دارد که این صورت را به دست آورد. لذا می‌بینید تا صورتی از دست می‌دهد، معطل نمی‌شود. این معنا این است که دائماً در حال گرفتن صورت است؛ اگر صورت را نداشته باشد. و نیز به آن صورت حرص می‌زند (یعنی حفظ می‌کند) در حالی که صورت موجود است (یعنی اگر صورت به آن داده شده، حرص می‌زند که نگه‌ش دارد). اگر هم صورت ندارد، آن هم چه نوع دنبال بودن؟ دنبال این که یک لحظه بی‌صورت نتواند تحمل کند. آنقدر عشقش قوی است که یک لحظه تحمل فراق نمی‌کند؛ یک لحظه نمی‌گذارد از صورت شده باشد. و لذلك تلقاها متى عريت عن صورة بادرت الى الاستبدال عنها بصورة أخرى اشفاقا من ملازمة العدم المطلق

علت این حرص و اشتیاق: به خاطر همین عشقی که هیولی صورت دارد، ملاقات می‌کنید هیولی را علل استبدال آنها (هیولی‌ها) به صورت آخر. اشفاقا به محضی که هر زمان که برهنه می‌شود از صورتی (مثلاً صورت آبی را از دست می‌دهد)، ماده سبقت می‌گیرد استبدالل آنها به اینکه بدل بیاورد از آن صورت از دست‌داده، به صورت آخر. چرا این کار را می‌کند؟ خوف از اینکه همراه شود با عدم مطلق. خوب، از عدم مطلق بدش می‌آید. از دست شکارچی فرار می‌کند؛ چرا؟ چون از همه از عدم مطل قبدش میاد می‌ترسد. تمام شد. از عدم مطلق می‌ترسد.

اذ من الحقا (یعنی مطلب ثابت شده، مطلب حق) این است که هر یک از این هویت‌ها (هیولی، صورت، عرض) به‌طور طبیعی نفرت دارند از عدم. و هیولی، مقر عدم اضافی است. وحشت دارد از اینکه مقر عدم مطلق شود. ان كل واحد من الهويات نافر بطبعه عن العدم المطلق و الهيولى مقر العدم فمهما قرارگاه عدم اضافی است، ولی می‌ترسد قرارگاه عدم مطلق بشود. برای اینکه قرارگاه عدم مطلق نشود، عشق به صورت می‌ورزد. صورت را برای خودش حفظ می‌کند تا مبادا گرفتار شود قرارگاه عدم مطلق. وکالت ذات صورت. فمهما كانت ذات صورة مادامی که هیولی صاحب یک صورت است، لم يقم فيها سوى العدم الاضافى (در این هیولی قرار نگرفته) جز عدم اضافی. وقتی دارای صورت است، فقط عدم اضافی دارد؛ یعنی نسبت به سایر صورت‌ها عدم دارد. فمهما كانت ذات صورة (پس چون هیولی ذاتاً دارای دو صورت نیست)، لم يقم فيها سوى العدم الاضافى (در این هیولی قرار نگرفته) جز برای عدم اضافی؛ مقر عدم اضافی است. و لولاها (و اگر همین صورت واحد نباشد)، لولاها لابسها العدم المطلق (یعنی عدم مطلق، لباس هیولی شود). یعنی عدم مطلق، لباس هیولی شود. حالا چرا این علت؟ چرا این امر اتفاق می‌افتد؟ چرا هیولی این‌چنین مشکلی پیدا می‌کند؟ حاجتی نیست که من توضیح بدهم که چرا.

تشبیه ابن‌سینا: با تشبیه می‌گوید؛ نه حقیقتاً بیان کند. یعنی حقیقت مطلب را می‌گوید؛ لازم نیست بگوید. و لا حاجة هاهنا الى الخوض یعنی فرو رفتن (وارد شدن) لازم نیست که وارد شویم در بیان فى ايضاح لمية ذلك (علت آن). نیت این عشق: چطور شد که هیولی این عشق را دارد؟ بیانش را نمی‌خواهد بکند. فان الهيولى كالمرأة اللائمة الذميمة المشفقة. می‌گوید: هیولی مثل زن پستی است که زشت باشد، که همیشه خودش را در پشت آن صورت می‌پوشاند. و تا مقنعه (که حافظ صورت و پوشاننده‌ی صورت است) از صورتش بیفتد، معطل نمی‌شود؛ آستینش را می‌گیرد جلوی صورتش که باز آن زشتیش دیده نشود. منظور از زشتی، آن بی‌قوامی هیولی است؛ ضعف هیولی است؛ ناتوانی‌اش از قیام و برپا بودنش. خوب، این چون زشت است، باید با یک مقنعه خودش را بپوشاند. چون مقنعه‌ی آن، صورت است. تا این مقنعه از آن بیفتد (زشتی می‌خواهد ظاهر بشود)، با آستینش می‌پوشاند؛ یعنی با یک صورت دیگر. چرا پشت پرده است؟ به خاطر اینکه نمی‌خواهد کسی او را ببیند؛ زیرا زشت است. این تشبیه ابن‌سیناست. الذميمة (زن نکوهیده‌ی زشت). من استعلان قبحها فمهما انكشف قناعها غطت ذمائمها بالكم از ضمیمه (یعنی زشت) که مضموم است(یعنی مورد توجه نیست؛ تمایلی نسبت به او نیست). اگر غنایش افتاد (یعنی صورت که تا حالا مقنعش بود و پوششش بود، از آن گرفته شد، کنار رفت) غطت ذمائمها بالكم می‌پوشاند آن زشتی‌اش را با آستین. از آن گرفته شد این صورت، از آن گرفته شد با آستین صورت خود را میپوشاند

فقد تقرر أن في الهيولى عشقا غريزيا معلوم شد که هیولی، عشق طبیعی است. عشق طبیعی به صورت؛ اگر نداشته باشد، دنبالش می‌رود؛ اگر هم داشته باشد، حفظش می‌کند. نداشته باشد، معنیش همان است که عرض کردم: نداشته باشد یعنی صورت از آن گرفتیم، این دیگر الان ندارَد؛ زود دنبال آن صورت دوم می‌رود که لحظه‌ای بدون صورت نماند. این نداشته باشد، منظورم این است: نه نداشته باشد، ولی نداشت باشد فأما هذه الصورة صورتی که گفتیم که باید حلول کند ونمی‌تواند قائم باشد و منفرد به ذات باشد، یکی به ماقبلش هیولی، یکی به مابعدش که کمالات و عوارض هستند.

 

مبحث چهارم: تحلیل عشق صورت

 

وجه اول عشق صورت (به محل خود: هیولی): صورت هم به این سو عاشق است که محلش است (هیولی)، هم به آن سو عاشق است که عرضش است. خودش حلول می‌کند در محل. عوارض حلول می‌کنند در محل. عوارض می‌آیند. طبقه‌ی بالا (عرض)، طبقه‌ی وسط (صورت)، طبقه‌ی زیر (هیولی). این (صورت) در وسط، هم به پایینی علاقه دارد، هم به بالا علاقه دارد. فأما هذه الصورة فالعشق الغريزى فيها ظاهر بوجهين صورت از دو جهت عاشقی: یکی عاشق است به پایین‌تر از خودش که محلش است و هیولی است؛ یکی عاشق است به بالاتر از خودش که عوارض و کمالاتش هستند.

آن عشقی که ما در صورت می‌بینیم (می‌یابیم)، آن چیست؟ (أحدهما) ما نجد من ملازمتها موضوعها و منافاتها لما يستحبها عنه آن، ملازمتها (همراهی‌ها) با موضوعش است. صورت همیشه همراه با موضوع (یعنی محل) است. یعنی آن هیولی، موضوع صورت است. صورت ملازمت دارد (یعنی همراهی بدون انفکاک) با موضوعش، یعنی با ماده. و هرگز از ماده دست نمی‌کشد. و و منافاتها (یعنی دشمنی می‌کند) لما يستحبها عنه (یا لما یستمحها) – نسخه‌ی «ما یستجی» است. «جَبّ» به معنای قطع. یعنی از موضوع، منافات دارد با چیزی که قطعش کند (یعنی از موضوع جدا کند). مقاومت می‌کند در مقابل آن خاطره (آن چیزی که می‌خواهد جدا کند). نمی‌گذارد که او را از این موضوع ببرد. ممکن است مانعی پیش بیاید که این صورت را از ماده بخواهد جدا کند. اگر مغلوب شد، از بین می‌رود. صورت هوایی، صورت آبی را وقتی گرفتیم از این ماده، از بین می‌رود؛ ماده می‌رود دنبال است پس صورت، که در ماده است، تا جایی که ممکن است خودش را حفظ می‌کند و نمی‌گذارد کسی او را قطع کند از ماده. به کمال می‌شود. شغل کمالم هست؛ شغل و اصل وجودم هست. این صورت در اصل وجود، شوق دارد به موضوعش. اگر موضوع را از آن بگیرید، اصل وجود از آن گرفته شده است. اگر صورت وجود داشته باشد، لذا مقاومت می‌کند. جملات بعدی. منافاتها لما يستحبها عنه.. باز باید به وجود عشق بورزد؛ یعنی باید به جسم دیگر اگر عشق به موضوع می‌ورزد، به خاطر این است که وجودش، آن موضوع بشود. چون وجود خودش به آن موضوع وابسته است.

خلاصه‌ی وجه اول: منافات دارد با چیزی که قطع کند این صورت را از این موضوع. یکی ه جیمی... یک ضمیر «ها» لما یستمحها. «یستمحو» از ماده‌ی «محو» می‌آید. یعنی آنچه که طلب محو این صورت را می‌کند (یعنی قطع می‌کند صورت را از موضوع)، از آن نفرت دارد. یک نسخه دیگر هم داریم: «و منافاتها مستمعها». اصلاً ما نداریم. «مستمعها» یعنی مستمحّ این صورت (نرم‌کننده‌ی صورت). «و منافاتها مستمحّها» یعنی آنی که می‌خواهد محو کند صورت را از این موضوع (نرم‌کننده). مستمعات یا «لما یستمحها». هر دو با «ه جیمی» نوشته می‌شود؛ از همان ماده.

وجه دوم عشق صورت (و الثاني) ما نجد من ملازمتها كمالاتها و مواضعها الطبيعية (به کمالات خود): وجه دوم برای عشق صورت (مانند آن عشقی است که ما در صورت می‌یابیم)، آن چیست؟ من ملازمتها (همراهی‌ها) کمالاتها. همراهی بدون شکاف دارد با کمالات خودش. یعنی عوارضی که کمال هستند. حسن صورت انسانی، کمالش با کتابت است؛ به داشتن قوه‌ی کتابت. خوب، این الان عشق به کتابت برای صورت انسانی است. ولو فعلیت کتابت ندارد. فعلیت کتابت لازمش نیست.

وجه سوم عشق صورت (به موضع طبیعی خود): نه تنها به کمالاتش عشق دارد، به موضع طبیعی هم عشق دارد. مضطرّاً خودش را می‌کشد. یعنی این صورتی که مال سنگ است، باعث می‌شود که سنگ به پایین بیاید. چرا؟ چون موضع طبیعی این صورت، پایین است. موضع طبیعی این صورت، پایین است؛ لذا این صورت می‌آید پایین، ماده‌اش (که آن سنگ است) را با خودش می‌کشد پایین. اگر موضع طبیعی‌اش بالا بود، بالا می‌رفت. پس به موضع طبیعی خودش علاقه دارد؛ عشق دارد؛ لذا به سمت موضع طبیعی خودش می‌رود.

در مواضع طبیعی، عشق دارد و ملازمت دارد. متى حصلت فيها (هر زمان که در موضع طبیعی حاصل بشود) وقتی به این موضع طبیعی علاقه دارد (عشق دارد) و حرکت اما هر زمان که جدا شود از این موضع طبیعی، حرکت شوقی می‌کند الیها (یعنی به سمت این موضع). پس، اگر در موضع طبیعی است، ملازمت دارد با این موضع طبیعی (یعنی همراهی غیرقابل انکار، مگر قدرت کنیم جدا کنیم). و اما اگر موبایل (موضع) از این موضع طبیعی خودش... جدای از موضع طبیعی، حرکت شوقی می‌کند (حرکت...). اجسام... .

 

مبحث پنجم: عشق در اجسام بسیط و مرکب

و حركتها الشوقية اليها متى باينتها كصور الأجسام البسيطة الخمسة*

اجسام بسیط: اجسام بسیط، صور دارند. اجسام بسیطه، پنج تا هستند. که توضیح می‌دهد. اینا صحبت دارند. صورشان عشق دارد: اولاً به ماده، ثانیاً به کمالات. ثالثا مواضع طییا اجسام بسیطه‌ی خمسه عبارتند از: چهار تا عنصر (آب، هوا، خاک، آتش) و فلک. صورتشون هم طالب ماده‌اشونه، هم طالب کمالاتشونه، هم طالب مواضع طبیعی‌اشون.

در فلک، مواضع طبیعی را از دست نمی‌دهد تا حرکت شوقی کند؛ بلکه همیشه ملازمه دارد. در عنصر، گاهی همراه است (گاهی جدا از موضع طبیعی می‌شود). آنجا که جدا می‌شود، حرکت می‌کند. پس، فلک همیشه ملازمه با موضع طبیعی دارد (عشق به موضع طبیعی دارد و همیشه ملازمه). اما عنصر، عشق دارد ولی ملازم نیست. اگر بیرونش کردند، حرکت شوقی می‌کند.

تمام اجسام بسیطه، صورشان عاشق مواضع خودشان هستند. منتها در فلک، جایش عوض نمی‌شود؛ همیشه در جای خودش ثابت است. در فلک، ملازمت با موضع طبیعی است. در غیر فلک (عناصر)، اگر در موضع طبیعی باشد، ملازمت موقت دارد. اگر از موضع طبیعی بیرون برود، حرکت می‌کند.

اجسام مرکب: المركبات عن الأربعة (مثال می‌زند). و مرکبات یعنی آن اجسامی که مرکب شده‌اند از چهار تا عنصر. فلک مرکب نیست. ولی عناصر، ما بسیطه داریم، مرکبه داریم (که گفتیم در آن خمسه داخلش کردیم مرک...). جواد (جماد) و نبات و حیوان. بدن نبات و بدن حیوان، این‌ها می‌شوند مرکبه (مرکب از اربعه). که مثلاً صورت ترکیبی نبات، صورت ترکیبی انسان، صورت ترکیبی حیوان. این صورت‌ها هم همین حکم دارند: هم به موضع خودشان علاقه‌مندند، هم به موضوعشان علاقه‌مندند، هم به کمالات علاقه دارند. ولا (و همچنین) صورت ملازمان (عوارض) غیر حاض البته دیگر صورت دیگر نداریم که ملازم باشد.

 

مبحث ششم: تحلیل عشق عرض

و أما الاعراض فعشقها ظاهر بالجد فى ملازمة الموضوع أيضا و ذلك عند ملابستها الاضداد

پنج تا صورت داریم در بسیط‌ها. سه‌تا صورت هم داریم در مرکبات. تا اینکه دو تا از این یکی هیولی بود که معلوم شد عاشق است، یکی صورت بود که این‌ها معلوم شد عاشق هستند. هیولی یک عشق داشت، صورت دو عشق داشت (به هیولی و به کمالات). نسبت به موضع داشتن، عرض خود موضوع نیست؛ خود عرض است. اما نسبت به موضوع، داشته باشد آن جسم سنگین، می‌خواهد نسبت داشته باشد

تمام اعراض، تلاش دارند که در موضوعشان باشند. می‌دانند که... و اما اعراض، عشق‌هاشان ظاهراً از کجا ظاهر می‌شود؟ بالجَهد (یعنی به سبب). به سبب تلاشی که در همراهی با موضوع دارند (اِی‌ذان ای‌ذان یعنی همان‌طور که صورت تلاش داشت که همراه با موضوع باشد)، این اعراض ظاهر است. بالجد به سبب الجدّ فی ملازمت الموضوع (به سبب تلاش در ملازمت با موضوع).

عشق اعراض ظاهر است به خاطر اینکه تلاش می‌کنند که ملازمت کنند. و ذلك این را دقت کنید بند ملابستها الاضداد فى الاستبدال بالموضوع البته در یک نسخه «فی الستبداد بموضوع» می‌یابیم در اینکه اعراض با فى الاستبدال بالموضوع. یک نسخه داریم «فعل استبداد» به جای «استبدال» دارد. استبداد یعنی استقلال. استبدال که معلوم است؛ استبداد یعنی عوض کردن. استبدال یعنی استقلال.

می‌گوید: وقتی که اضداد (ضدّ) می‌آید ، سراغ این عرض مثلاً بیاض روی دیوار نشسته سواد میاد که ضدش است، این دیوار نشسته بود، ضدش می‌آید. وقتی اضداد می‌آید، می‌بینید که این عرض قبلی، می‌خواهد مستقل به این موضوع باشد؛ اجازه‌ی ورود به ضد نمی‌دهد. این در صورتی که نسخه‌ی «استبداد» باشد. قبلی مستقل می‌خواهد این موضوع مال خودش باشد. صورتی می‌آید که با این صورت قبلی جمع می‌شود این خیلی برایش مهم نیست، یه وقت عرض دومی می‌آید که ضد قبلی است. می‌بینید آن عرض قبلی، استبداد می‌کند به موضوع (ادعای استقلال دارد). در صورتی که نسخه‌ی استبداد بخوانیم، اگر استقلال می‌خواهم، استبدال بخوانید، معنایش این است: تا ضد آمد، این عرض در فکر استبدال می‌افتد (اگرچه نمی‌تواند؛ به دلیل اینکه تا موضوع عوض شد، از موضوع دیگر، این وسط ضایع می‌شود) ولی فکر استبدال هست. به دلیل اینکه دارد مقاومت می‌کند. قبلی معلوم می‌شود که اگر مغلوب شد، دست از رفت. این دو تا معنا برای عبارت. است حالا دقت کنید عبارت را از رو بخوانم

و ذلك این ظهور در وقتی که این اعراض همراه می‌شوند با اضداد این در استبدال بالموضوع است. یا استبداد بالمضوع است. یعنی در وقتی که شما می‌بینید استبداد موضوع می‌شود یا استبدال موضوع می‌شود، برایتان ظاهر می‌شود. که این عشق است. لذا سعی می‌کند مستبد و مستقل باشد یا سعی می‌کند مستبدل باشد (یعنی موضوع قبلی را مستقل داشته باشد یا این که موضوع را تبدیل کند). این، بنابراین نسخه یا می‌خواهد بدل کند. این ظهور وقتی است که این اعراض همراه با اضداد می‌شوند؛ این ظهور در استدلال.

می‌توانید ضمیر «ذالک» را به آن عشق برگردانید. این عشق در وقت ملابست این اعراض با اسناد اضداد ظاهرًا فی الاستبدال بالموضوع اگر «ذالک» به عشق برگردانیدیم، «ظاهرا» را باید در قبل از «فی» تقدیر بگیرید و احتیاج به قرینه دارد. «عشق‌ها ظاهرًا» خود ابن‌سینا اینجا آورد. حالا ظاهر در چی؟ظاهر بالستبدال بالموضوع یا ظاهر بالاستبداد بالموضوع، اگر به ظهور برگردانیم تقدیری لازم ندارد، اگر به عشق برگردانید، یک «ظاهری» را باید شما قبل از استدلال تقدیر بگیرید.

 

مبحث هفتم: نتیجه‌گیری فصل

فاذن ليس يعرى شي‌ء من هذه البسائط عن عشق غريزى فى طباعه*

نتیجه‌گیری نهایی: عشق غریزی، عشق غریزی متعلق به یحراست (سه‌گانه که هیولی بود، و صورت بود، و عرض بود). هیچ‌یک برهنه نمی‌شوند از عشق غریزی که در طبیعتشان است. همه‌شان این عشق غریزی را دارند. به بیان چه، توضیح داده شد. پس بنابراین، نتیجه گرفتیم در این فصل دوم که عشق در بسیط‌های غیرحی وجود دارد: هم در هیولی وجود دارد (من وجه واحد)، هم در صورت وجود دارد (من وجهین)، هم در عرض وجود دارد. من وجه واحد این فصل تمام شد.

 

logo