96/08/02
بسم الله الرحمن الرحیم
سريان قوة العشق فى كل واحد من الهويات/فصل اول /رساله عشق
موضوع: رساله عشق/فصل اول /سريان قوة العشق فى كل واحد من الهويات
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مرور مبحث پیشین و طرح رویکرد علی و غایی
عشق ابنسینا، صفحه 376، سطر هفتم.
ان كل واحد من الهويات المدبرة لما لا يخلو عن كمال خاص به و لم يكن مكتفيا بذاته لوجود كمالاته اذ كمالات الهويات المدبرة مستفاضة عن فيض الكامل بالذات و لم يجز أن يتوهم أن هذا المبدأ المفيد للكمال يقصد بالافادة واحدا واحدا من جزئيات الهويات على ما أوضحته الفلاسفة فمن الواجب فى حكمته و حسن تدبيره أن يغرز فيه عشقا كليا[1]
بحث در این بود که همه موجودات دارای عشقاند و با همین عشق تمام کمالاتشان را حفظ میکنند؛ بلکه همین عشق هم سبب این است که چیزی بر آنها وجود بگیرد. ما این مطالب را در جلسه گذشته به ذات شی نظر میکردیم و به هدفش کار نداشتیم؛ اما حالا میخواهیم توجه به هدف شی بکنیم و با توجه به هدف شی بیان کنیم که شی داری عشق است، همه موجودات دارای عشق هستند.
درباره موجودات مدبره سه چیز را ما مییابیم. الان منظورمان موجودات مدبره است (در جلسه گذشته اشاره کردم که همه موجودات فعلاً مورد توجه ما نیستند، اگرچه در آخر یک توجه کلی به موجودات میکنیم، ولی الان بحث ما در موجودات مدبره است؛ یعنی موجوداتی که تدبیر میشوند، تحت تدبیر موجود بالاترند، یعنی معالیلند). همین موجودات مادی که در جهان خودمان هستند، درباره آنهاست. سه تا مطلب را بیان میکند.
مطلب اول: اختصاص کمال به هر موجود
یکی اینکه همهشان دارای کمالی هستند که مخصوص خودشان است. هر کسی کمال مخصوص خودش را دارد، هر موجودی. این مطلب [اول].
مطلب دوم: نیازمندی موجودات در کسب کمال (بالغیر بودن)
دوم، اینچنین نیست که موجودات خودشان بدون کمک علت بتوانند به کمالشان دست پیدا کنند. چون آنها در اصل وجودشان «بالغیر»اند، در کمالاتشان هم «بالغیر»اند؛ یعنی با استفاده از فیاض باید کمالاتشان را دریافت کنند. از کمال [مطلق] باید به آنها داده بشود تا به وسیله عشقشان حفظ کنند.
این مطلب دوم. پس مطلب اول این بود که هر کدامشان کمال خاص خودشان را دارند (دارند یعنی کمال مال خودشان است، به این معنا که حالا ممکن است داشته باشند، ممکن است نداشته باشند و تحصیل بکنند). این انسان کمال نوعی مال انسان [است]؛ خوب مثلاً یکی کتابت است. شخصی هم هست که یک انسان این کمالات را دارد، یک انسان کمالات دیگر. این اول که همه موجودات دارای کمالاتاند.
مطلب دوم: کمالات اینطوری نیست که خودبهخود عاید شخص بشود و از یک موجود کاملی استفاده نشود. خود ما به خودمان شدنی نیست؛ چون اگر میتوانستیم به خودمان کمال بدهیم، هیچوقت خالی از کمال نبودیم که به دنبالش برویم. در حالی که ما دنبال کمالات میرویم. اگر ذات خودمان کافی بود در پیدایش آن کمالات، از همان اولی که ذاتمان موجود میشد، این کمالات هم باید باهاش موجود میشدند؛ در حالی که اینچنین نیست. کمالات عطا کردنی است، نه داشتنی.
مطلب سوم: شیوه اعطای کمال (قانون کلی و نیروی درونی)
مطلب سوم: فیاضی که میخواهد این کمال را به موجودات عطا کند، اینچنین نیست که دانهدانه موجودات را رسیدگی بکند. مثل مایی که خط به خط کتابی را مینویسیم، او هم اینچنین عمل کند [خیر]. قانونی در جهان میگذارد و در ذات موجودات یک میلی، به قوهای را ودیعه میگذارد، که خودشان دنبال کمال بروند، بعد که به دست آوردند حفظش کنند. دیگه اینطور نیست که کسی که معطی کمال است بیاید تمام مقدمات به دست آوردن کمال و موخرات حفظ کردن کمالات را، همه را دانهدانه به موجودات [بدهد]؛ بلکه او یک امر کلی را در موجودات قرار میدهد که موجودات با داشتن این کلی خود بخود دنبال کمال بروند.
منظور این است که علت مباشر که مستقیم بیاید دخالت کند [نیست]. بلکه نیرویی به آنها میدهد و با دادن آن نیرو میشود علت برای پیدایش این کمالات. علت بعید، علت قریب. عشق را در این موجودات میآفریند که بیان شد همه موجودات دارای عشق هستند.
تحلیل نقش علت فاعلی و غایی در سریان عشق
اما از چه طریقی استفاده کردیم؟ که میبینیم علت فاعلی این عشق را باید بدهد و علت غایی هم که هدف این موجودات در کار [است]. بنابراین هم علت فاعلی باعث میشود که این موجودات صاحب عشق بشوند، هم هدف باعث میشود که اینها با عشقشان به سمت آن هدف بروند.
پرسش: ارادهشان در استفاده [از این نیرو است].
پاسخ: بالاخره طالب کمال [هستند]. آن بهطور طبیعی دخالت میکند.
پرسش:
پاسخ: میخواهید بگویید سبب ارادی، سبب اراده خداست. اراده از جانب خداست.میخواهید بروید به بحث جبر؟ الان مورد بحث ما نیست، بحث ما در مورد عشق است، عشق را خدا داده؛ چه بخواهیم چه نخواهیم عاشق کمال هستیم. اراده را هم خودمان داریم، البته خدا به ما داده، خودمان به کارش میگیریم. چطوری به کار میگیریم؟ آیا دخالت موجودات خارجی و بیرونی در ارادت را قبول داریم؟ بله قبول داریم، بحثش مفصل است و در جای خودش باید مطرح شود. الان ما کاری به بحث اراده نداریم. اگر بخواهیم وارد آن بحث شویم کلا از بحث خودمان فاصله میگیریم.
اول این مقداری که گفتم عبارت را بخوانم، توجه کردید؛ با توجه به علت فاعلی موجودات و با توجه به علت غایی (هدف آنها)، ملاحظه میکنیم که باید همه موجودات دارای عشق به کمال خاص خودشان باشند تا از طریق این عشق بتوانند کمالات را تحصیل کنند یا کمالات که تحصیل کردند را حفظ کنند.
صفحه ۳۷۶، سطر هفتم. «مما يوضح ذلك »؛ از چیزهایی که میتواند واضح کند «ذلک» یعنی این عشق عمومی در تمام موجودات را. ؛ اما میتواند این مطلب را از این طریق [واضح کند]، یعنی از ناحیه علت فاعلی و از ناحیه غایت. که خود ذات را ملاحظه نکنیم، علتش را ملاحظه کنیم. علت میخواهد به این کمال بدهد؛ کمالی که مطلوب این ذات است. چهجوری بهش کمال میدهد؟ دانهدانه مینشیند با اینها مباشرتًا کمال میدهد یا یک قانونی [میگذارد]؟ شکی نیست که این فاعل اینچنین عمل نمیکند که تکتک این موجودات را رسیدگی بکند. یک قانون کلی و یک نیروی کلی بهشان میدهد.
تفاوت دیدگاه فلسفی با دیدگاه یهود (ید الله مغلولة)
البته توجه کنید یک نکتهای من اینجا عرض بکنم. [اینکه] خداوند یک نیرو در انسان میزند یا در موجوداتی، و موجود به سمت کمال خودش میرود، [و اینکه] خدا دانهدانه را رعایت کند [یا نکند]، منظور آن حرف یهودیها نیست. یهودیها میگویند که خداوند جهان را به نظم انداخت، روی نوار خاصی که باید جهان حرکت کند قرارش داد، خودش هم رفت کنار. ﴿وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ﴾ [2] ؛ دست خدا بسته است. دیگر نمیتواند کاری بکند، خودش این کار را کرده و دیگر امر را شروع کرده و داده به خود طبیعت که طبیعت، جهان را آنطوری که خدا بهش نظم داده پیش ببرد.
یهود میگوید دست خدا بسته است و نمیتواند دخالت کند. ممکن است کسی دیگر بگوید دست [خدا باز است اما] نشسته کنار، دیگر دخالت نمیکند؛ دکمه کامپیوتر را فشار داده، آن هم خودش مشغول فعالیت خودش است. جهان با یک دکمه مشغول کار است، چرا کار خودش را میکند؟ خودم نشسته بیکار. خدا میتواند دخالت کند، و دخالت نمیکند و خودش را کشیده کنار. هر دو حرف غلط است. دست خدا بسته [نیست].
خداوند دخالت نمیکند؟ ما معتقدیم که خدا نظم به جهان داده و جهان را روی ریلی قرار داده (به تعبیر دیگر دکمه کامپیوتر را فشار داده و جهان دارد با نظمی که خدا برایش قرار داده پیش میرود)، ولی اعتقاد داریم که در تمام ریزریز کارها خود خدا نظارت دارد، مراقبت میکند. هرجا بخواهد تصرفی بکند، تغییری بدهد، همه در اختیار خود اوست. و اگر در لحظهای چشم بردارد و توجه را از آن شی منعطف کند آن شی از بین میرود، تمام نظامش و رفتارش همه تعطیل میشود.
ما معتقدیم که خدا در عینی حالی که دکمه را فشار داده، ریز ریز اشیاء مشغول رسیدگی هست، خداوند اینچنین نیست که بیاید کارها را خودش مباشرتا انجام بدهد، نیرویی به این موجودات میدهد، خودش همه رعایتهایی که لازم است انجام بدهد را انجام میدهد. دستشان بسته نیست. همه کارها را کی دارد انجام میگیرد؟ خود خدا با توجه خودش دارد دنبال میکند (تعبیر من است که دنبال میکند، هدایت میکند). ابن سینا نمیخواهد حرف یهود را بزند که دست خدا بسته است. نمیخواهد حرف [دیگران را بزند]. گوینده دارد یا نه؟ که خداوند کشیده کنار و دخالت نمیکند بلکه خدا این نیرو را داده خودش مباشر نیست و با همین نیرو آن موجود کارهای خودش را انجام میدهد، و خدا رقیبش است مراقبش است، من جهة العلة و اللمية ان كل واحد من الهويات المدبرة هر یک از این موجوداتی که تحت تدبیرند: لما لا يخلو عن كمال خاص به سه چیز را نشان میدهد [اول] اینکه این موجودات از کمالی که مخصوص خودشان است خالی نیستند. هر کسی کمال مخصوص خودش را دارد. کمال چشم، دیدن است؛ کمال گوش، شنیدن است؛ کمال دست، لمس کردن؛ کمال پا، راه رفتن و حرکت کردن و امثال اینها.
از موجود [گاهی] ممکن است مثلاً دیدن، خودش اصل ذات چشم باشد [یا] کمال تیز دیدن باشد. یا مثلاً فرض کنید که درخواست دیدن باشد. خیلی از این نمونهها ما در خودمان داریم که ازش غافلیم.
کمالات بعضی ذاتیات است؛ بعضی هم فعلیات مثلا کمال اول چشم همان صورتی است که چشم را چشم کرده و از گوش و بقیه اعضا ممتازش کرده میشود کمال اول که هویتِ چشم را به وجود آورده. کمال ثانی افعالی است که این چشم انجام میدهد.
خوب هر موجودی گفتیم کمال خاص خودش را دارد؛ حتی اعضای ما هم هر کدامشان جدا کمال خاص خودشان را دارند.
و لم يكن مكتفيا بذاته لوجود كمالاته اذ كمالات الهويات المدبرة مستفاضة عن فيض الكامل بالذات ۲. فقر ذاتی و نیاز به فاعل
هیچ موجودی از این موجودات که معلول هستند و تحت تدبیرند، هیچکدام به ذاتشان برای وجود کمالاتشان اکتفا نمیکنند. اینچنین نیست که ذاتشان برای حصول کمالاتشان کافی باشد؛ بلکه فاعل باید این کمالات را به آنها بدهد.
اینها یک ذاتی دارند حواسته کمال؛ خواننده کمال [هستند]. پاسدار کمال، کافی نیست که کمال برایشان حاصل بشود، باید دنبالش بروند [تا] کسی بهشان بدهد.
بعضی موجودات را خدا طوری آفریده که متکی به ذاتشان [است]، چیزی که خود میخواهند به دست میاورند، [اما] موجودات مدبره که همین موجودات مادی ما هستند، اینها اینجوری نیستند که به ذاتشان اکتفا کنند برای به دست آمدن کمال. حتماً باید کمک باشد. و لم يكن مكتفيا بذاته لوجود كمالاته هیچکدام از این موجودات برای وجود کمالات خودش اکتفا به ذاتش نمیکند که به فاعل احتیاج نداشته باشد [و خود] فاعل باشد. اذ كمالات الهويات المدبرة مستفاضة عن فيض الكامل بالذات تمام کمالاتی که برای این هویت مدبره وجود دارد، همه استفاده شده و ریخته شده از خداوندی که کاملالذات است و احتیاج ندارد که ذاتش را کسی کامل کند. او فیضش را تعلق داده به اشیاء. تمام کمالات اشیاء از همان فیض او استفاده شده و در موجودات وارد شده.
و لم يجز أن يتوهم أن هذا المبدأ المفيد للكمال که توهم نشود که این مبدئی که مفید کمال است، قصد میکند به افاده کمال يقصد بالافادة واحدا واحدا من جزئيات الهويات تکتک جزئیات هویت را قصد کند که بیاید مباشرتًا به این برسد، به آن برسد، همه را یکییکی رسیدگی بکند. على ما أوضحته الفلاسفة فلاسفه اینطور توضیح میدهند که فاعل کل به تکتک نمیپردازد؛ با یک امر کلی که در اشیاء میگذاریم اداره میکند.
فمن الواجب جواب لما است «الهویات المدبرة لما لا یخلو عن کمال...» (۱ تا آخر ۳). فمن الواجب فى حكمته و حسن تدبيره حکمت خداوند و حسن تدبیر خدا -چون حکیم است- لذا واجب است در حکمت خدا (و حق واجب تخلف نمیکند)، أن يغرز فيه عشقا كليا
غرزِ عشق کلی در موجودات
لازم است که خدا «أن یغرز فیه»؛ در هر موجودی عشق کلی را «غرز» کند.
«غرز» یعنی چه؟ یعنی چنان فرو کند در این جسم که از اینجا جدا نشود و حتی قابل جدا شدن هم نباشد. «غرز» یعنی فرو کردن؛ یعنی مثل اینکه از داخل کردن [عمیقتر است]. وارد کردنی که دیگر جدایی ممکن نباشد؛ سوزنی که تو پارچه فرو میکنند، این را بهش میگویند «غرز».
واجب است در حکمت خدا -یعنی برای خداوند حکیم این قضیه حتماً اتفاق میافتد به لحاظ حسن تدبیرش که جهان را دارد حسن تدبیر میکند- واجب است که «یغرز فیه»؛ در هر موجودی عشق کلی [قرار دهد].
کارکرد دوگانه عشق: حفظ موجود و تحصیل مفقود
حالا عشق کلی را توضیح میدهد « حتى يصير تا اینکه بشود این موجود بذلك یعنی با این عشقی که خدا بهش میدهد، مستحفظا حفظ کننده باشد لما نال آنچه را که به دست آورده من فيض الكمالات الكلية (یعنی کمالات کلیهای که فیضش را خداوند بهش داده؛ یعنی خداوند این کتابت را، کمال کتابت، اصل کتابت [را داده]). کلی [است]. با داشتن این عشق [مستحفظ است] به کمالاتی که به دست آورده.
خب اگر خداوند عشق کلی را در او قرار بدهد، او به سمت حفظ کمالاتی که به دست آورده میرود و اگر هم کمالی را به دست نیاورده، به سمت تحصیلش میرود. دو تا کار انجام میدهد با این عشقی که خدا در او مینهد:
یکی اینکه عشق دارد به کمالات موجودش و سعی میکند از دست ندهد.
یکی عشق به کمالاتی که هنوز [کسب] نکرده؛ میرود دنبال این.
عشقی که خدا داده هم برای کمالات موجوده است، هم برای تحصیل کمالات مفقوده. اما عشق، عشق کلی است.
عشق کلی یعنی عشق مثلاً به کتابت. عشق به کتابت را در من نهاده. خب حالا این عشق کلی در امروز به این صورت جلوه میکند که من بنویسم؛ در فردا به آن صورت جلوه میکند که مطلب بعدی [را بنویسم]. دیگر برای دانهدانه از این کارهای من لازم نیست عشقی را [جداگانه بدهد]. یک عشق کلی به نام عشق به کتابت در من [هست].
یک عشق کلی به نام عشق به حفظ مثلاً سلامت بدن در [من هست]؛ غذا بخورم یا مثلاً آب بنوشم که ضایع نشوم. امثال اینها دیگر توجه میکنید، مثال زیاد است.
عشق کلی در هر جایی منحل میشود به عشقهای جزئی که منشأ اعمال [است]. کتابت امروز به این صورت ظهور میکند، فردا به صورتی دیگر ظهور میکند. دیگر لازم نیست دانهدانه عشق در من قرار بدهد؛ آن عشق کلی کافی است.
و نازعا یعنی مشتاق باشد یعنی متمایل است به اینکه آن کمالات را به دست [آورد].الى الايجاد لها عند فقدانها ليجرى به أمر السياسة على النظام الحكمى «لیجری به»؛ این «لیجری» را میشود دلیل بگیرید برای [کل مطلب]، ولی شاید بهتر باشد که دلیل بگیرید برای «یغرز فیه عشقاً کلیاً». چرا خدا این کار را کرده؟ چرا عشق کلی به این موجودات داده؟ چون خداوند میخواسته اداره کند موجودات را و این وسیله تدبیر بوده. خدا کارهایش را با وسیله انجام میدهد. میتواند [بدون وسیله باشد]؛ میتواند اینجا را خیس کند، ولی با باران خیس میکند. خدا کارش را با وسیله انجام میدهد؛ نه که حالا به وسیله احتیاج داشته باشد، ولی این [سنت اوست].
از جمله وسیلهای که قرار میدهد برای حفظ عالم، تو کل موجودات، از خداوند این عشق را در موجودات «غرز» کرد و فرو برد تا خداوند به وسیله این عشق اجرا کند «أمر السیاسة»؛ یعنی اداره کردن را. نظام کلی را اداره کند. چون میخواست جهان را با نظام کلی اداره کند، اینچنین عملی کرد که برای افراد [عشق قرار داد].
نتیجهگیری: ضرورت وجود عشق غیرمفارق
فواجب اذن وجود هذا العشق فى جميع الموجودات المدبرة وجودا غير مفارق البتة »؛
این میخواهد نتیجه بگیرد: حالا که بیان کردی این مطالب را، شما ملاحظه کردید که [تدبیر] موجودات جهان به توسط این عشق انجام میگیرد. [پس] وجود داشته باشد در تمام موجودات مدبره.
نتیجه: عشقی باید باشد در این موجود. اما این عشق «غیر مفارق» باشد؛ یعنی جزو لوازم ذات این موجود باشد، جدا نشود. میگوید خداوند برای هر موجودی قرار داده عشقی که از این موجود مفارقت نمیکند؛ جزو لوازم موجود است و همیشه همراهش است.
برهان لزوم عشق ذاتی (نفی تسلسل و لغو)
دلیلش این است: اگر خداوند این عشق را لازمه ذات این موجود قرار ندهد [و] بتواند از او جدا شود، موجود برای حفظ کمال عشق داشت؛ [حالا] برای حفظ عشقت هم احتیاج به عشق پیدا میکنی، چون بالاخره عشق هم کمال است دیگر. این عشق میتواند ازش جدا بشود؛ چون میتواند جدا بشود، آن باید حفظش کند. [اگر] موجود جدا بشود و خدا عشق آفریده به خاطر اینکه کمال را حفظ کند، عشق هم اگر بخواهد جدا بشود از این موجود، خداوند [باید عشق دیگری بیافریند]. ولی عشقی که این موجود به خاطر عشق دوم به آن عشق اول وفادار [بماند و] حفظ کند.
یکی عشق برای تحصیل عشق، یکی هم عشق برای تحصیل کمالات دیگر. همان عشق اولی را لازمهاش قرار میدهم. پس اگر بخواهد دو تا عشق باشد، یکی حافظ دیگری باشد، لازم [میآید تسلسل یا لغو]. یکی از این دو تا لغو میشود و لغو در جهان وجود و در عالم آفرینش حاصل نیست.
چون خداوند تمام کارهایش با حکمت است. بنابراین هیچ امر لغوی را در جهان انجام [نمیدهد].
« وجودا غير مفارق البتة »؛ یعنی عشق باید در موجود، موجود بشود؛ آن هم وجودی که مفارقت نکند، غیر مفارق.
« و الا »؛ یعنی اگر جدا بشود، اگر عشقی باشد که بتواند جدا بشود ، لاحتاجت این موجودات مدبره « الى عشق آخر » احتیاج به عشق دوم پیدا میکنند.
[چرا؟] « ستحفظ هذا العشق الكلى »؛ حفظ کند عشق کلی را.
«عند وجوده»؛ در وقتی این عشق کلی [موجود است]، یک عشق دیگر باید مواظب باشد که عشق زنده [بماند].
«و إشفاقاً من عدمه»؛ یعنی خوفا من عدمه، عشق دوم را خدا میآفریند تا مبادا [عشق اول] از بین برود.
« و يسترده عند فوته قلقا لبعده »؛ خداوند عشق دیگری بیافریند که علاوه بر اینکه عشق اول را حفظ میکند، اگر یک وقتی عشق اول از بین رفت، زود دنبالش برود دوباره به دست [آورد]. و يسترده عند فوته قلقا لبعده وقتی این عشق فوت کرد، در دسترس [نیست]؛ این موجود به خاطر داشتن عشق دیگر، «یستردّه» یعنی آن عشق اولِ رفته را برگرداند.
«قلقاً»؛ به خاطر اینکه پریشان [است] از دور شدن [عشق].
امتناع تعطیل در نظام احسن
« و لصار أحد العشقين معطلا لا طائل له و وجود المعطل فى الطبيعية أعنى الوضع الإلهي باطل »؛ اگر این عشق میخواهد ظاهر بشود، خدا باید عشق دیگری برای حفظ این عشق اول بیافریند، نتیجهاش این میشود: یکی از دو عشق میشود معطل، یعنی بیهوده. یکی از [آنها لغو است].
«واو حالیه است»؛ در حالی که وجود چیز معطل و بیکاری باشد در طبیعت باطل. در طبیعت یعنی در وضع الهی، قراردادی که خداوند برای جهان گذاشته. در این قرارداد محال است چیزی معطل بماند و از خلقت [بیهدف باشد]، ارزشی یا خودش [نداشته باشد].
نتیجه گرفتیم که خداوند عشق را در تمام موجودات [قرار داده] و این عشق لازم ذات همه موجودات [است]. بعد ایشان یک دلیل آورد برای دلیل اورد اینکه عشق دوم لغو است. [اگر] دوم باقی بماند، لازمه این است که عشق اول باقی بماند. حالا بعد از آن دلیل میآورند: در جهان یک [عشق] بیشتر نیست، عشق کلی؛ آن هم در باطن خودش است. خارج از این عشقی نیست برای این [موجود].
« على أنه لا عشق له خارجا من العشق المطلق الكلى »؛ هیچ موجودی خارج از آن عشق مطلق کلی که خدا قرار داده، عشقی برایش نیست. عشقهایی که هست، همه جزئیات همان عشق کلی است.
« فاذن وجود كل واحد من المدبرات بعشق غريزى.»؛ وجود هر یکی از مدبرات به عشق حقیقی است، نه تنها وجود کمالات برای این مدبرات [به عشق است] نه تنها وجود کمالات به عشق است، اصل وجود خود همین مدبرات هم به عشق [است].
گذار از هویات مدبره به کل موجودات (نردبان بلندتر)
توضیحاتی در جلسه [قبل دادیم].
ابن سینا میگوید: من میخواهم یک بیان کلی بیاورم، غیر از بیان قبلم. منظور خودم را میخواهم از یک نردبان بلندتری به دست [بیاورم]. منظورم سریان عشق در موجودات مدبره بود. یک نردبان بزرگتر بیاورم.
اولاً نردبان دیگر باشد، یعنی بیان دیگر باشد، بیان گذشته نباشد.
ثانیاً نردبان بلندی باشد که من را به آن موجودات بالا بالا هم برساند. حرفهای من را [تعمیم دهد]. من تا حالا بحث در موجودات مدبره میکردم، حالا میخواهم نردبان بلندتری تهیه کنم و بحث در مورد کل موجودات [باشد]؛ که کل موجودات دارای عشق [هستند].
بله، فقط موجودی که ما مورد بحث قرار نمیدهیم، موجودی که به خاطر شأنش و عظمتش متصف نمیشود به اینکه [تحت تدبیر باشد].
و لنجعل لهمتنا فى هذا المرام ما خوب است که برای [این منظور] در این بحث « مرقى »؛ مرقى یعنی نردبان، وسیله صعود باید قرار بدهیم برای اثبات مدعا. مرقى یعنی پلکانی که أعلى مما قدمناه . عالیتری [است]. بیانش که شامل همه موجودات [شود]، اختصاص [نداشته باشد]. نردبان بلندتر.
و لنفحص عن الموجود العالى عن التصرف تفحص کنیم از موجودی که عالی از تصرف است، یعنی اجازه تصرف داده نمیشود، تحت تدبير مدبر موجود عالی که تحت تدبیر مدبری باشد. جستجو میکنیم از موجود عالی که مبرا از این است که درش تصرف بشود و تحت تأثیر یک موجود مدبر [باشد].
خوب چرا این موجود عاری از این که درش تصرف بشود [است]؟ الان چرا عالی است؟ لعظم شأنه یا چرا مبرا از تصرف چیزی قرار بگیرد؟
تحلیل غایتمندی افعال و محوریت
(فنقول) ایشان ابتدا ثابت میکند که همه چیزها را ما به هدفی انتخاب میکنیم. بعد هم اگر از ما بپرسند که این هدف را چرا [انتخاب کردی]؟ همین اندازه که میگوید آن هدف من خیر بوده، انتخاب کردی. خب خیر را هر کسی انتخاب میکند و باید هم انتخاب [کند]. پس وقتی که طرفی که مخاطب [است]، جواب اینطوری میدهد که من [انتخاب] کردم به خاطر خیریتشان.
**درس دوم: بخش چهارم (پایانی)**
خیر؛ معشوق بالذات و غایت نهایی
خیر امری است که همیشه جلوی چشم آدم است. و انسان همیشه وقتی که به نظرش برسد که دست یافته، آرام میشود. اما تا وقتی که به خیر دسترسی پیدا نکرده، خیرهای مقید در اختیارش گذاشته شده، «یتلافی» [تلافی میکند، جبران میکند].
پرسش: پس بنابراین خیر میشود معشوق به همه. زیبایی یا زیبایی الهی، نسبت عشق و زیبایی [چیست]؟
پاسخ: چهره زیبا گاهی غیر واقعی است، گاهی به قول ابنسینا خیلی مظنون است. اساس همه [خیر است].
که میشود عبارت را عوض کنیم، بگوییم خیر «نصبالعین» ماست؛ یعنی همیشه [جلوی چشم است]. نه معشوق [به معنای عرفی]، به خاطر [ذاتش]. ذاتش معشوق است، نه اینکه به خاطر یک هدف دیگری.
بعد بیان میکند که این خیر، عاشق هم هست؛ خود خیر. موجودی که باطنش خیر [است]. پس این موجودی که ذاتش خیر است، باطنش خیر است همه خیر است چون دنبال خیر میگردد، خیر خود این خیر را دوست دارد، به خاطر اینکه خیر [است].
استدلال بر معشوق بودن ذاتی خیر
بیشتر توضیح داده بشود چطور خیر عاشق خیر است، واضح است [معشوق است]؟ یعنی خودش معشوق است، خودش معشوق است. (فنقول) أن الخير بذاته معشوق اگر این معشوق بودن خیر نبود، « و لو لا ذلك لما نصب كل واحد »؛ اگر نبود این که خیر [معشوق است]، فلولا أن الخيرية بذاتها معشوقة لما اقتصرت الهمم على إيثار الخير هرگز هر موجودی جلو چشمش قرار نمیداد. عمدا چند کلمه را جا انداختم « ممن يشتهى أو يتوخى أو يعمل عملا: »؛ چشم برنمیداشت جلو چشمش قرار نمیداد.
اگر نبود این که خیر معشوق بالذات است و همه طالبش هستند، « لما نصب كل واحد » جلو چشم قرار نمیداد. هر انسانی از انسانهایی که « ممن يشتهى أو يتوخى أو يعمل عملا: »؛ کاری را میخواهد انجام بدهد، کسی که کاری را میخواهد، کسی که کاری طلب میکند، کسی کاری [انجام میدهد].
اگر نبود که خیر معشوق است، کمال معشوق است، اگر این نبود، هر آینه نصبالعین قرار نمیداد، جلوی چشم قرار نمیداد هر کسی « غرضا امامه »؛ غرضی را در مقابل خودش. یعنی هیچکس غرضی را در مقابل خودش قرار نمیداد. غرضی که خیر ازش تصور نمیکرد جلوی چشمش قرار نمیداد.
اگر واقعاً خیر مطلوب بالذات نبود، يتصور خيريته زمان خودش نمیگذاشت غرضی که تصور کند خیریت را. اگر خیریت خودش معشوق نبود (خودش معشوق نبود، یک چیز دیگر معشوق شده بود)، این شخص همه همتش را صرف به دست آوردن خیریت نمیکرد. معشوق [حقیقی خیر است].
فلولا أن الخيرية بذاتها معشوقة اگر خیریت ذاتاً معشوق نبود، یعنی خودش معشوق نبود، یک چیز دیگر معشوق شده بود، [آن وقت] وسیله قرار میگرفتیم برای رسیدن به او. لما اقتصرت الهمم على إيثار الخير فى جميع التصرفات اگر اینچنین بود، اکتفا نمیکرد همتهای مردم برای اینکه انتخاب کنند خیر را در تمام تصرفاتشان. اینکه در [همه کارها خیر را میجویند، نشان میدهد خیر هدف است].
اتحاد عشق، عاشق و معشوق در خیر مطلق
بعد میگوید: « و ذلك الخير عاشق للخير »؛ [یعنی] خیریت. «و ذلک الخیر عاشقٌ»؛ عاشق هم هست. هم خودش خیر است، هم عاشق شده. حالا عاشق شده بودن [را توضیح میدهد].
یکی درباره خیر مطلق و مشترک؛ خیری که مثلاً بین انسانها [مشترک است]. نه چیزی که به خاطر چیز دیگری مورد علاقه ما واقع شده باشد، بلکه چون خیر است مورد علاقه [است].
که خیر، عاشق خیر هم هست. [اینجا] گاهی [کلمه] «کذلک» حذف میشود. عاشق [است]، معشوق [هم هست]. بعد « و ذلك الخير عاشق للخير.» [ادامه میدهد].
نه [تنها] خیر عاشق خیر است؛ یعنی یک جا ثابت کنی که خداوند عاشق خودش است. یعنی خودش عین خیر است، عاشق خودش است. پس اینجا معشوقیت و عاشقی عین هم شده [است].
لان العشق ليس في الحقيقة الا استحسان الحسن و الملائم جدا و هذا العشق هو مبدأ النزوع اليه عند غيبوبته ان كان مما يباين و التأحد به عند وجوده
طرحریزی مباحث آینده: خیر مشترک و خیر خاص
این مطلبی که میخواهد شروع کند دو تا مطلب است:
عشق به صورت مشترک، یا خیر به صورت مشترک بیان میکند؛ که خیرِ هر چیزی توش لحاظ میشود.
یکی هم خیر را بصورت خاص بحث میکند، ثابت میکند که این خیر [عاشق است] و همچنین معشوق [است].
چه در خیری که مطلق و مشترک باشد و [چه در خیری که] خاص [باشد].
خیلی وقت گذشت، ولی در عین حال بگذاریم برای جلسه بعد مطلب را بهتر باشد.
پس دقت کنید، خیر را معشوق موجودات کردیم ،خیر و معشوق بودنِ برای موجودات فهمیدنش خیلی راحت است، اما اینکه خیر را عاشق خیر کردیم، این توضیح بیشتری میخواهد. بماند برای جلسه بعد که هم خیر مشترک را بحث کنیم و هم خیر خاص را.