« فهرست دروس
درس رساله عشق - استاد محمدحسین حشمت پور

96/08/01

بسم الله الرحمن الرحیم

معرفی رساله و گستره سریان عشق/رساله عشق /رسائل ابن سینا

 

موضوع: رسائل ابن سینا/رساله عشق /معرفی رساله و گستره سریان عشق

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

معرفی رساله و گستره‌ی سریان عشق

بحث پیرامون «رسالة العشق» ابن‌سینا است که در مجموعه رسائل ابن سینا چاپ شده و از صفحه ۳۷۴ آغاز می‌شود.

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم قال فى الكشكول رسالة العشق للشيخ الرئيس اطنب فيها المقال و ذكر فيها أن العشق لا يختص بنوع الانسان بل هو سار فى جميع الموجودات[1]

شیخ‌الرئیس این رساله را به درخواست یکی از بزرگان نگاشته است؛ چنان‌که در ابتدای رساله اشاره می‌کند: «تو از من خواستی و من هم اجابت کردم». او کتاب را مشتمل بر هفت فصل قرار داده و عناوین فصول را یک‌به‌یک ذکر می‌کند. پس از ذکر عناوین، وارد فصل اول می‌شود.

مرحوم شیخ بهایی در «کشکول»[2] گزارش کوتاهی از این رساله داده است، گزیده‌ای از این رساله را آورده و به معرفی آن پرداخته است. در این کتاب ثابت شده است که عشق، عبارت از حالتی است که اختصاص به انسان ندارد، بلکه در تمام موجودات، چه فلکیات و چه عنصریات و مرکبات، عشق جریان دارد و موجودات دارای این حالت هستند.

ساختار عالم: افلاک و عناصر

منظور از فلکیات، عالم مافوق قمر است. اعتقاد قدما بر این است که عالم به این صورت مرتب شده: زمین در مرکز قرار گرفته، کره آب دور زمین را احاطه کرده (البته نه کره تام، بلکه سه چهارم زمین را)، و خشکی‌های زمین را کره سوم یعنی هوا احاطه کرده است. کره چهارم که محیط بر هواست، کره نار است. این مجموعه را «کره عناصر» یا «عناصر بسیطه» می‌نامند. می‌گویند چهار کره داریم که هر کدام عنصر بسیط هستند و طبقه‌طبقه روی هم قرار گرفته‌اند: اول خاک، بعد آب، سپس هوا و بعد آتش.

البته برخی معتقدند که ما سه کره داریم: خاک، آب و هوا؛ و کره نار نداریم. آن قسمت بالای هوا، هوای داغ است و گمان می‌شود که آتش است، در حالی که آتش نیست.

به این مجموعه چهار کره (یا سه کره)، «عالم کون و فساد» یا «عالم مادون فلک قمر» می‌گویند. بعد از این‌ها افلاک شروع می‌شوند. اول «فلک قمر» است، بعد عطارد، زهره، خورشید، مریخ، مشتری و زحل. بعد از زحل، «فلک ثوابت» و بعد از آن «فلک اطلس» است. ما نُه کره فلکی داریم و چهار کره عنصری (یا سه تا)، که مجموعاً یازده یا سیزده کره می‌شوند. به آنچه بالای فلک قمر است «فلکیات» و به این چهار تایی که در جوف قمر هستند «عنصریات» می‌گویند.

تعامل آباء و امهات و پیدایش موالید

وقتی این عناصر در کنار هم ترکیب می‌شوند، «مرکبات» ساخته می‌شوند که عبارت‌اند از: جماد، نبات و حیوان. جز حیوان، عنصریات مرکب را «موالید ثلاث» می‌گویند. چرا به این سه، موالید می‌گویند؟ معتقدند که فلک تأثیرگذار است و عناصر تأثیرپذیر. خورشید در عالم ما مؤثر است، ماه و سایر ستاره‌ها نیز مؤثرند. تأثیر خورشید روشن‌تر است، اما بقیه را هم باید باور کرد.

چون افلاک تأثیرگذارند، از آن‌ها تعبیر می‌کنند به «آباء» (پدران) و چون عناصر بسیطه تأثیرپذیرند، از آن‌ها تعبیر می‌کنند به «امهات» (مادران). پس اگر گفتند «آباء»، منظور افلاک است و اگر گفتند «امهات»، منظور عناصر است. از تأثیر آن «آباء» بر این «امهات»، سه مولود حاصل می‌شود که عبارت‌اند از: جماد، نبات و حیوان.

سریان عشق در تمام موجودات

ابن‌سینا می‌خواهد بگوید افلاک نه، عناصر اربعه و موالید ثلاث، همه این‌ها دارای عشق و شوق هستند؛ با عشق زنده می‌شوند، با عشق باقی می‌مانند و با عشق به سمت کمالشان حرکت می‌کنند. می‌خواهد در این رساله ثابت کند که «الساری فی جمیع الموجودات» (آنچه در همه موجودات جریان دارد) عشق است.

تفاوت عشق و شوق

چه فرقی بین عشق و شوق هست؟ شیخ در اینجا بیان نمی‌کند ولی در «اشارات» (نمط هشتم)[3] بیان کرده است. «شوق» عبارت است از حالتی که موجود نسبت به کمالات مفقود پیدا می‌کند؛ یعنی امید کمالی را دارد و با این شوق به سمت آن مفقودها می‌رود تا آن ناداری‌ها را به دارایی تبدیل کند (به شرطی که قابلیت کسب آن را داشته باشد). پس شوق نسبت به «مفقود» است و برای «تحصیل» آن.

اما «عشق» مربوط به دارایی‌هایی است که بالفعل موجود است. پس عشق عبارت است از حالتی که از آن تعبیر می‌کنیم به «حفظ موجود» و شوق حالتی است که از آن تعبیر می‌کنیم به «تحصیل مفقود». شوق باعث می‌شود آنچه را نداریم تحصیل کنیم، و عشق باعث می‌شود آنچه را داریم حفظ کنیم.

در مورد خداوند، در نمط هشتم می‌گوید خداوند دارای عشق است (که تعبیر به «ابتهاج» می‌کند) ولی دارای شوق نیست؛ چون خدا کمالی را فاقد نیست که بخواهد تحصیل کند. تمام کمالات ایشان از اول هست، پس برای آن‌ها عشق هست اما شوق نیست. اما در موجودات پایین‌تر (نفس و موجودات مادی)، گاهی عشق و شوق با هم و به یک معنا به کار می‌روند.

تبیین جایگاه عشق و شوق در مراتب وجود

این نکته مقدمتاً عرض شد تا اگر به کلمه «شوق» یا «عشق» در اینجا برخورد کردیم، ابهامی برایمان نباشد. گاهی ایشان مرادش عشق است اما لفظ شوق را هم به کار می‌برد. تفاوتی که الان عرض کردم در نزد ایشان لحاظ می‌شود.

پس روشن شد که ایشان می‌خواهد در این رساله ثابت کند که شوق یا عشق برای تمام موجودات فلکی و عنصری و موالید ساری است. این نظر ایشان است.

پرسش:

پاسخ: بله، عرض کردم که عشق برای خدا هست، اما شوق نیست. برای عقل هم همین‌طور. برای مادون عقول هم شوق هست و هم عشق. برای مافوقِ نفس که عقل و خداست، برای آن‌ها عشق وجود دارد. تفسیری که ما داریم می‌کنیم این است: عشق یعنی «حفظ کمالات موجود» و شوق یعنی «تحصیل کمالات مفقود». آن‌جایی که کمال مفقود ندارد، شوق ندارد.

خداوند کمال مفقود ندارد؛ عقول کمال مفقود ندارند.

پرسش: فقط می‌توانند امکان از دست دادن کمالشان را داشته باشند که باید

پاسخ: در واقع برای حفظ کمال کوشش کنند؛ لذا عشق دارند.

پرسش: گویا امکان از دست دادن وجود دارد که

پاسخ: حالا واجدند و باقی دارند؛ یعنی این را دارند و باقی هم نگه می‌دارند. نه که نگه می‌دارند تا از دستشان ندهند، نه؛ اصلاً هست.

حالا شاید عشق به همان معنای محبت شدید باشد، یعنی به کمالات موجودشان «ابتهاج» دارند. ما وقتی کمالی داشته باشیم، دوست داریم؛ نه که حالا حفظش می‌کنیم، یعنی ابتهاج داریم. مسروریم به داشتن. وقتی عالم باشیم خوشحالیم؛ وقتی عالم نباشیم احساس می‌کنیم باید دنبالش برویم که این نقص را برطرف کنیم و آن دارایی را حفظ کنیم. حس می‌کنیم به تعبیری علاقه‌مندیم. در خدا می‌گوییم «ابتهاج»، در خودمان می‌گوییم «لذت». لفظ عوض می‌شود. او هم از داشتن این کمال شادی دارد؛ حالا تعبیر شادی در مورد خدا شاید خوب نباشد، همان تعبیر «ابتهاج» بهتر است. یعنی همان که ما اسمش را لذت می‌گذاریم، منتها تعبیر به لذت نمی‌کنیم؛ آن معنا هست.

گزارش شیخ بهایی از رساله عشق

صفحه ۳۷۴، اول: «بسم الله الرحمن الرحیم».

شیخ بهایی در کتاب «کشکول» این‌طور گفته: «رسالة العشق للشيخ الرئيس». «اطنب فيها المقال»؛ یعنی گفتگو را در گفته‌اش در این کتاب و در این رساله طولانی کرده و مفصل بحث کرده است. «و ذكر فيها »؛ یعنی در این رساله ذکر کرده است: «أن العشق لا يختص بنوع الانسان بل هو سار فى جميع الموجودات»؛ بلکه عشق ساری در جمیع موجودات است، «من الفلكيات و العنصريات و المواليد الثلاث (المعدنيات و النباتات و الحيوان) ».

به عقول و خدا فعلاً کاری نداریم. در «اشارات» (نمط هشتم) بحث وسیع‌تر از اینجا مطرح می‌شود، منتها در یک فصل فقط. اینجا در رساله مفصل بحث می‌کند، منتها بحثش در اینجا درباره فلکیات، عنصریات و موالید ثلاث است. موالید ثلاثه را در پرانتز توضیح داده: «المعدنیات» (که همان جماد است)، بعد «النباتات»، بعد هم «الحیوان» (که انسان داخل حیوان است).

مقدمه ابن‌سینا و انگیزه نگارش

(باسمك اللّهم و بحمدك) این کلام خود ابن‌سیناست؛ آن قبلی یک گزارشی بود که مرحوم شیخ بهایی نوشته بود.

دارد خطاب می‌کند به آن کسی که از ایشان درخواست نوشتن رساله را کرده است. می‌گوید: «سألت أسعدك اللّهـ »؛ تو از من این درخواست را کردی و من هم به این درخواست تو جواب مثبت دادم. خدا تو را به سعادت برساند. «يا عبد اللّه الفقيه المعصرى» (این معرفیِ مخاطبِ کتاب است. البته من با یک آقایی که به کتب خطی دسترسی دارد صحبت کردم که کپی از نسخه خطی بدهد تا بعضی جاهایی که اگر احتمال غلط است بتوانم تصحیح کنم، که امروز موفق نشدم استفاده کنم).

أن أجمع لك رسالة خواستی که من برای تو جمع کنم: « تتضمن إيضاح القول فى العشق على سبيل الايجاز»؛ رساله‌ای که متضمن باشد گفتارهایی را درباره ماهیت عشق. «أن أجمع لک... فأجبتك»؛ اینجا خیلی طولانی وصل می‌کند.

من هم جواب مثبت به تو دادم. باز دعایش می‌کند: «لا زلت طالبا للخيرات»؛ همواره طلب‌کننده خیرات باشی.

«فأجبتک توخيا لمرضاتك»؛ چون من طالب خشنودی تو بودم، این سؤال و درخواستت را اجابت کردم. «و قضاء لمرامك»؛ خواستم مرام و خواسته تو را برآورده کنم. چون چنین کردم، «أجبتُ مرامک»؛ یعنی خواسته و مقصود تو را اجابت کردم.

«و جعلت رسالتى اليك متضمنة فصولا سبعة»؛ رساله‌ای که به سمت تو می‌فرستم را قرار دادم متضمن هفت فصل. که این هفت فصل را به ترتیب ذکر می‌کند و عناوینش را می‌گوید. بعد دیگر وارد فصل اول می‌شود.

عناوین فصول: فصل اول (سریان عشق در هویات)

عنوان فصل اول این است: «(الأول) فى ذكر سريان قوة العشق فى كل واحد من الهويات»؛ یعنی عشق در همه هویات (وجودها) هست. درست است که عنوانش «کل واحد من الهویات» است، ولی وقتی وارد فصل می‌شود می‌بینیم که برای موجوداتی که کامل نیستند بحث می‌کند؛ هرچه قوه کمال دارد و می‌تواند این قوه را تبدیل به فعلیت کند، بر آن‌ها عشق را ثابت می‌کند.

مرادش از این «هویات» که در اینجا می‌گوید، «هویات طبیعی» است که دارای قوه باشند. مثلاً برای عقول در این فصل عشقی را ثابت نمی‌کند. می‌گوید: «فی کل واحد من الهویات»؛ یعنی همه موجودات این قوه عشق را دارند و در خود پیدا کرده‌اند.

عناوین فصول: فصل دوم (عشق در جواهر بسیط)

وجود عشق را در -به قول خودش- معدنیات یا جمادات، هیولا و صورت و همچنین اعراض، این‌ها همه را در فصل دوم مطرح می‌کند. (و الثاني) فى ذكر وجود العشق فى الجواهر البسيطة الغير الحية

ثابت می‌کند که وجود عشق در «الجواهر البسیطة غیر الحیة» است. من اشتباهاً گفتم معدنیات؛ معدنیات عکسِ مرکب است. درست گفتم که هیولا و صورت بود؛ این‌ها بسیط‌اند، جواهر نیستند (البته اینجا جواهر وسیع‌تر می‌شود).

جواهر عبارت‌اند از هیولا و صورت. البته بحثی از اعراض هم داریم. درست است که عنوان فصلش «فی الجواهر» است ولی از اعراض هم بحث می‌کند.

«غیر الحیة»؛ موجود حی آن موجودی است که صاحب نفس باشد. تازه نفس نباتی؛ این‌ها را حی می‌دانند. از نفس حیوانی به بالا را دیگر حیوان می‌گویند. بنابراین ایشون وقتی می‌گوید «غیر حیة»، منظور هیولاست که مسلم غیر حی است؛ صورت هم هست، منتها نه صورتی که نفس نامیده می‌شود (چون نفس ما هم صورت است).

عناوین فصول: فصل سوم (عشق در ذوات قوه مغذیه)

فصل سوم: « و الثالث) فى ذكر وجود العشق فى الموجودات ذوات القوة المغذية من جهة قواها المغذّية»؛ ذکر عشق است در موجوداتی که قوه تغذیه برایشان هست.

در نباتات این قوه را داریم، یعنی قوه تغذیه را داریم. در حیوان داریم، در انسان داریم. اما در نبات این قوه مقدم است؛ در حیوان قوه موجوده است و تمام نفس حیوان را این قوه تغذیه و قوه حس و حرکت می‌گیرد. در انسان قوه تعقل همه کاره است. ولی بالاخره قوه تغذیه هم در انسان هست، هم در حیوان هست، هم در نبات هست. در نبات عرض می‌کنم حالت مقومی دارد.

حالا ایشان در هر موجودی که دارای نفس نباتی باشد و قوه مغذیه داشته باشد، عشق را ثابت می‌کند؛ چه نبات باشد، چه بخش نباتیِ حیوان یا انسان باشد. همه این‌ها دارای عشق‌اند.

پس فصل سوم: «فی ذکر وجود العشق فی ذوات القوة المغذیة»؛ موجوداتی که دارای قوه مغذیه هستند و بدنشان را به وسیله تغذیه ترمیم می‌کنند در وقتی که تحلیل می‌رود. مثل سنگ و این‌ها بدنشان اگر تمیز است دیگر با تغذیه ترمیم نمی‌شود؛ اگر جمادی بشکند و بدنش کم بشه دیگر دوباره ترمیم نمی‌شود، قوه تغذیه ندارد و توسط هیچ قوه‌ای نمی‌توانند بدنشان را ترمیم کنند. ولی از نبات که بگذریم، نبات و حیوان و انسان همه‌شان قوه تغذیه دارند.

«ذکر وجود العشق فی الموجودات التی لها قوةٌ المغذیة »؛ ذکر وجود عشق است در موجوداتی که دارای قوه مغذیه هستند.

مثلاً در حیوان قوه مغذیه داریم، اما همه حرکت‌ها را نداریم [منظور: همه کمالات را نداریم]. ما به حیث قوه مغذیه در حیوان بحث می‌کنیم و می‌گوییم عشق دارد. در نبات، البته قوه غاذیه تمام نفسش هست؛ بحث می‌کنیم. در حیوان، مختلف است. در فصل سوم از حیث نباتی و قوه مغذیه‌اش بحث می‌کنیم. در انسان هم مختلف است؛ در فصل سوم به حیث اینکه انسان دارای قوه مغذیه است، عشقش را بیان می‌کند.

عناوین فصول: فصل چهارم (عشق در جواهر حیوانی)

فصل چهارم: (و الرابع) فى ذكر وجود العشق فى الجواهر الحيوانية من حيث لها القوة الحيوانية

یعنی جواهر حیوانی شامل انسان هم می‌شود. در حیوان عشقی وجود دارد؛ نظیرش در بخش حیوانیِ انسان هم وجود دارد. این را در فصل چهارم مطرح می‌کنیم.

ذکر می‌کند وجود عشق را در جواهر حیوانی، از این جهت که قوه حیوانی است. یعنی برای حیوانات، قوه حیوانی همه‌کاره است؛ برای انسان قوه حیوانی همه‌کاره نیست، اما از این حیث که قوه حیوانی است، دارای عشق است. پس انسان فعلاً دو تا عشق دارد؛ حیوان هم دو تا. حیوان و انسان هر دوشان از حیث اینکه قوه مغذیه دارند، عشق داشتند. سه تا مرحله عشق برایش [تصویر می‌شود].

پس فصل چهارم: «ذکر وجود العشق فی الجواهر الحیوانیة» از این جهت که قوه حیوانی است.

عناوین فصول: فصل پنجم (عشق ظرفا و فتیان)

فصل پنجم: « (و الخامس) فى ذكر عشق الظرفاء و الفتيان للأوجه الحسان ».

این مربوط به انسانی است. ذکر عشق «ظرفا» (انسان‌های ظریف و نکته‌سنج) و «فتیان» (جوانمردان) به صورت‌های زیبا. «ظرفا» و جوانان به صورت‌های زیبا عشق دارند. ما در فصل پنجم عشق آن‌ها را بیان می‌کنیم.

بعداً خواهیم گفت عشقی که انسان دارد دو عشق است:

یکی عشق حیوانی که مخصوص قوای حیوانیِ انسانی است.

یکی هم عشق مشترک؛ مشترک بین حیوانی و انسانی.

که این عشق حیوانی، عشق به اندام و عشق به بدن است. اما عشق انسانی، عشق به شمایل و به روحیه است. منتها عشق مشترک ممکن است عشق به بدن باشد، منتها عشقی که تحت تدبیر عقل و با اجازه عقل است.

آخه عشق حیوانیِ خالص را مذموم می‌بیند؛ مطرحش می‌کند ولی عشق نابجایی قرارش می‌دهد که برای انسان خطرناک و باعث تنزل انسانیتِ انسان است. همین عشق‌هایی که الان بین مردم معصیت‌کار رایج است؛ آن عشق‌ها، عشق‌های مجنونِ حیوانیِ خالص است. آن‌ها را من «عشق ظرفا» نمی‌دانم.

عشق ظرفا آن است که تحت تدبیر عقل انجام می‌شود. کسانی هستند، انسان‌هایی هستند که حیوانیتشان تحت تدبیر انسانیتشان اداره می‌شود و این‌ها چنین نیست که تمام زمام کارشان را به قوه حیوانی سپرده باشند، بلکه عقلشان زمامدار است.

این توضیحی که من الان عرض کردم، اشکالی را که بعضی از معترضین به فلسفه فکر کردند [پاسخ می‌دهد]. خیلی از اوقات شما می‌بینید که می‌گویند ملاصدرا در جلد هفتم «اسفار» عشق ظرفا را مطرح کرده است. غالباً از رساله عشق ابن‌سینا خبر ندارند؛ خیلی رایج نیست بین این افراد. من آگاه شدم که هر دوشان «عشق ظرفا» را مطرح می‌کنند؛ عشق حیوانی را مطرح نمی‌کنند. آنی که مذموم است، عشق حیوانی است. عشقِ ظرفا، عشقِ ظرافت‌هاست که عشق مشترک است، یا به تعبیر دیگر عشقی که تحت تدبیر عقل انجام می‌شود و اجرا می‌شود.

پس عنوان فصل: «فی ذکر عشق الظرفا و الفتیان للأوجه الحسان»؛ یعنی جوانان، یعنی صورت‌های زیبا.

عناوین فصول: فصل ششم (عشق نفوس الهیه)

« (و السادس) فى ذكر عشق النفوس الإلهية ».

این دیگر مرتبه بالاتر است. نفوس الهیه به دو قسمت تقسیم می‌شوند: یکی نفوس بشریه (که الهی است) و یکی هم نفوس ملکیه. می‌دانید که نفوس بشریه بعضی‌هایش حتی در حد حیوانیت است، بعضی‌هایش در حد بشریت است. پس نفوس الهی می‌توانند بشری باشند یا ملکی باشند. پس ملائکه هم عشق دارند. آن‌ها را هم که در فصل ششم مطرحشان می‌کنیم و ثابت می‌کنیم که دارای عشق هستند.

در همین کتاب ما که الان داریم، صفحه ۳۸۹ (چهارده صفحه بعد)، نفوس الهی را تفسیر می‌کند. در سطر سیزدهم صفحه ۳۸۹ می‌گوید: «النفس البشریة و النفس الملکیة».

عناوین فصول: فصل هفتم (خاتمه)

« (و السابع) فى خاتمة الفصول‌ ».

فصل هفتم خاتمه فصول است که دیگر حالا نتیجه‌گیری است مثلاً.

تحلیل ماهیت عشق و متعلقات آن (کمالات بالقوه)

مختصری هم توضیح دادم. من نوعاً این فهرست‌هایی که ابن‌سینا می‌گوید، به تفصیل وارد می‌شوم و تقریباً مختصری از خود فصل هم تو همین عناوین می‌آورم. اینجا این کار را نکرده، خیلی مختصر رد شدم تا [وارد اصل بحث شویم].

« (الأول) فى ذكر سريان قوة العشق فى كل واحد من الهويات ». ایشان معتقد است این هویاتی که ما در این فصل مطرحشان می‌کنیم، همه دارای کمالات بالقوه هستند. یک‌سری کمالاتی دارند؛ آن کمالات قابل نیل است. الان کمالات را واجد نیستند، ولی می‌توانند تحصیل کنند.

یک کمالاتی هست که موجودات واجدش هستند؛ این دیگر برای تحصیلش اقدامی نمی‌کند، چون داراست.

یک کمالاتی هم هست که برای این موجود قابل نیل نیست؛ هرچه هم تلاش کند این کمال در اختیارش قرار نمی‌گیرد. این موجود می‌تواند بالقوه [باشد اما] واجد نیست.

اما یک نوع کمالاتی هستند که الان موجود نیستند، ولی قابل نیل‌اند؛ به تعبیر دیگر بالقوه در ما موجود است، در این موجودی موجود است. این کمالات قابل [تحصیل] است. کمالاتی هم که معشوق این موجود است و این موجود به سمت آن کمالات عشق و شوق دارد.

کمالی که الان برای موجود حاصل است، نسبت به این کمال شوق ندارد چون داراست.

کمالاتی که برای موجود حاصل نیست و این موجود لیاقت آن کمالات را هم ندارد، این کمالات هم چون قابل [نیل] نیستند، عشق تکوینی ندارد.

حالا ممکن است استعدادی تو انسان باشد. انسان یک کمالاتی است که مال مثلاً فرض کنید ملائکه است؛ گاهی آرزو می‌کند. چون عشقش اختیاری است، یک چنین عشقی را با توهمات خودش برای خودش ترسیم کند و درست کند و انتظار داشته باشد که فلان صفت ملکی برایش حاصل بشود. برای انسان این اتفاق می‌افتد، ولی [برای] آن‌ها که چیزی که دسترسی ندارند، عشق نمی‌آید.

ابن‌سینا می‌گوید انسان گاهی از اوقات تجاوزهایی دارد که حتی به چیزهایی که دسترسی ندارد عشق [می‌ورزد]؛ به خاطر اینکه آن‌ها را برای خودش ممکن توهم می‌کند، می‌گوید آن هم برای ما ممکن است. ملائکه خصوصیتی دارند که ما نداریم. [می‌گوید] بعد از مرگ اتفاق می‌افتد، الان این بهشتی ندارد. در وجود، در دنیایی، نه؛ الان یک چیز [دیگر است].

پرسش: عشق به خداوند نیست؟

پاسخ: چرا، وصول به خداوند ما داریم تو همین عمرمان، تو همین زندگی دنیایی. وجود واجبی پیدا کنم، یعنی بشویم الوهیت؟ علاقه نشان می‌دهیم به این‌جور مقامات، برای مقام [خدایی]. خوشایند [است]. این اراده ما [است]. [اگر] نبود، فقط به‌طور طبیعی ما عشق داشتیم.

پرسش: چرا انسان می‌تواند این در واقع عشق را داشته باشد؟

پاسخ: بهش اختیار دادند.

پرسش: شباهتی با خدا دارد دیگر.

پاسخ: شباهتی که البته شباهتی که اصلاً غلط است؛ چه شباهتی خلق به خدا و خلق؟ خدا شبیه ندارد، خدا مثل ندارد، ولی مثال یعنی آیت دارد. بنابراین نمی‌شود بگوییم هر انسانی به خدا شبیه است یا شبیه‌تر از بقیه است.

خلاصه علت اینکه انسان گاهی طلب می‌کند یا اشتیاق می‌ورزد نسبت به اموری که در اختیارش نیست، [این است که] انسان برای بی‌نهایت ساخته شده. نمی‌تواند خدا بشود، ولی می‌تواند فانی در خدا بشود. می‌تواند خودش را تو آن بی‌نهایت غرق کند.

تحلیل آرزوی الوهیت و اعتدال در طلب کمال

پرسش و پاسخ: بی‌نهایت بشود. اما متوجه نیست که خودِ مقام الهی بر خودش [ممتنع است]. آرزو می‌کند. انسان‌هایی که معتدل و عادی هستند، این‌ها به همان که خدا در اختیارشان گذاشته، یعنی آن مقامات که می‌توانند کسب کنند، کسب می‌کنند. حداقل انسان‌های معمولی آرزوی الوهیت ندارند.

خیلی از اوقات عشق و شوق، کلماتی که من به کار می‌برم [باید دقت شود]. ابتهاج از داشتن [عشق است]، اما ابتهاج برای رسیدن به کمال، گفتم شوق است؛ یعنی تحصیل کمال. [آن‌ها که] مقام الوهیت دارند، معنی لذت در مورد خودمان از نظر معنا در همه امور خستگی به کار رفته [؟]. استفاده لفظ «لذت» در موجودات [عالی] در موجودات دانی بله، موجود محترمی داریم که لیاقت این کلمات مهم را داشته باشد.

جمع‌بندی مقدمات: کمال بالفعل و بالقوه

خوب پس خلاصه مطلب این شد:

چه موجوداتی هستند که کمال بالفعل را واجدند؟ [این‌ها] جاوید حبیبی کمالشان بالفعل است؛ اشتیاق به تحصیل و کمال ندارند چون کمبود ندارند.

موجوداتی هستند که کمال ندارند و لیاقت آن برایشان نیست.

تنها موجودی برای به دست آوردن کمالِ لایقش اقدام می‌کند که نسبت به کمال بالقوه باشد. ایشان می‌فرماید که همه مشتاق‌اند؛ یعنی مشتاق‌اند به کمالی که امید دسترسی به آن کمال [را دارند].

آغاز بحث اصلی: عشق در هویات مدبره

هر وقتی می‌خواهد وارد بحث بشویم، یک بار هم تو بحث وارد می‌شود سبب بحث را مطرح میکند، شاید به بخش دوم نرسیم تو این جلسه.

همه موجوداتی که ما الان می‌خواهیم تو این فصل مطرحشان کنیم، همه‌شان دارای کمال لایق [بالقوه] هستند و سعی می‌کنند که آن کمال را تحصیل کنند. رنج نقصی که مربوط به خودشان است، آن تنفر و این میل به کسب کمال، آن‌ها را مشتاق می‌کند و به سمت کمال سوق می‌دهد. پس همه دارای شوق به تحصیل [هستند]. همه این موجوداتی که می‌گوییم، دارای شوق به تحصیل و دنبال تحصیل و کمال‌اند.

ایشان تعبیر می‌کند از هویت به «هویات مدبره»؛ یعنی هویاتی که تدبیر می‌شوند. یعنی همان موجودات مادی. آخه خود خدا که تدبیرکننده است، چون کمال دارد. نفوسی که بالقوه کمالی [دارند]، باید تدبیر بشوند، باید اداره بشوند. باید یک مخرج آن‌ها را خارج کند؛ آن مخرج تدبیرکننده است.

الان در موجودات مدبره، یعنی موجوداتی که تدبیر می‌شوند و توجه می‌کنید موجودات مدبره از نفس به پایین [هستند]، اداره نهایی کمالشان را واجدند و دلخوش‌اند. الان ما می‌خواهیم برای این موجودات [بحث کنیم]. بعد وارد می‌شود در مورد اینکه اصلاً همین عشق منشأ وجود این‌چنین موجوداتی است.

تحلیل متن: اشتیاق به خیر و نفرت از شر

توضیح بدهم وقتی این قسمت از عبارتی که الان خوانده شد، گفتم خواندن به توضیح این مبحث [کمک می‌کند].

«و إذ کل واحد من الهویات المدبرة»؛ هویاتی که تدبیر می‌شوند. یعنی یک نفر آن‌ها را تدبیر می‌کند؛ اگر تدبیرشان نکند [از بین می‌روند]. مدبرند یعنی تدبیر شده‌اند.

هر یک از هویات مدبره، «بما هو نازعٌ بطبعه»؛ چون به طبعش نازع است، یعنی مایل، یعنی مشتاق. چون به طبعش مشتاق است به کمالش. هر موجودی طبعاً اشتیاق به کمال خودش دارد.

«الذی هو خیریة هویته»؛ آن کمالی که خیریت هویت وجودش است. یعنی باعث این می‌شود که وجودش خیر باشد و بشود. آن هویت که به وجود آمده از جانب هویت و وجود خیر محض، یعنی وجود خدا. این خیریت موجودات ناشی شده از خیریت خداوند. خداوند چون خیر بوده، موجوداتش را خیر آفریده.

حالا چطور در این موجودات شر راه پیدا کرده؟ آن که خداوند خیر محض است، شر نیست. پس این‌طور شد که هر موجودی وجودش برایش خیر است و اینکه شریت از خیر محض صادر شده [محال است]. نقص هر موجودی از بالا [نیست]، بلکه عاملش هیولانی بودن این موجود است یا عدمی بودن این موجود است. دارای هیولاست؛ از این جهت نقص پیدا کرده. چون امور عدمی برایش حاصل است، از این جهت نقص پیدا کرده.

پس امور عدمی برمی‌گردد [به خود موجود]. این موجود هویتش یعنی وجودش خیر است، چون ناشی از خیر شده؛ اما هیولانی و مراتب عدمی، علاوه بر کمالی که مربوط به هویتش است، اولین نقص را هم دارند که مخصوص خودشان است. مرکب است؛ یعنی دارد مرکبشان می‌کند از عامل نقص و عامل [کمال].

«و نازعٌ» (معنای اشتیاق، شوق؛ نزاع فرق می‌کند). موجودات مدبره طبعاً این‌چنین‌اند که میل به کمال دارند. «الذی هو خیریة هویته»؛ کمالی که خیریت هویت این موجود مدبره است. یعنی هویتی که همان وجود است، دارای خیریت است. یعنی هویت خیر این موجود از هویت خداوند که خیر است صادر شده. چون خداوند که مصدر این بوده خیر بوده، این هم خیریت داشته. حالا این خیریت که اسمش کمال است، مورد توجه این هویت است؛ به طبعش اشتیاق [دارد].

«و نافرٌ»؛ یا اینکه خبر بعد از خبر «نازع» می‌شود، خبر اول. یعنی این موجود به طبعش نفرت دارد «عن النقص المخصص به»؛ از نقصی که اختصاص دارد به خودش. از نقصی که مخصوص خودش است نفرت دارد. ضمن کمالی که دارد، «نازع» یعنی تمایل [دارد]، خوب نقصی که اختصاص دارد به این موجود [چیست]؟ یکی شریتی که از ناحیه هیولا می‌آید (هر موجودی [مادی])، یک هم شریتی که از ناحیه امور عدمی می‌آید. کسی که عدمی داشته باشد، شریتی [دارد]. شریت هیولانی که از ناحیه هیولا می‌آید.

منشأ شرور: هیولا و عدم

پرسش و پاسخ: ایشان قائل می‌شود به اینکه آن خیریت را می‌خواهد کسب کند و هر عدمی شر است در مقابل [وجود]. بزرگ [است] که هر وجودی اگر موجودات وجودشان هیولانی [باشد]، همراه با عدمیات [است]. بالاخره هیولا داریم، مبتلا به این شر [هستیم]. همه محدودیت می‌آورد، محدود می‌شود، مبتلا می‌شود به محدودیت که خود ایشان [می‌گوید].

اگر نمی‌دانند یعنی شاید معنایش معنای عدمی باشد. البته استثنا می‌کند؛ در قوه دارد ولی در چیز دیگر می‌تواند باشد. می‌تواند فلان صورت را بگیرد، می‌تواند صورت [دیگر] بگیرد. تا نسبت به صورت [فعلی]، نسبت به آن بالقوه بودن [نقص است].

«لأن کل شر»؛ چرا گفتی شریت هیولانی و عدمی است؟ « لانّ كل شر من علائق الهيولى»؛ فقط هر شری یا عدم است یا وابسته به هیولا است. پس هر موجودی که دارای هیولاست، به خاطر داشتن هیولا مبتلا می‌شود [به شر]. هر موجودی هم که دارای [عدم] نداریم؛ به همان جهت ناداریمان، به همان اندازه نادان [و ناقصیم]. دارای [شر هستیم].

«فواجبٌ لما ذکرناه»؛ جواب «لما» [است]. حالا هویات مدبره چون به طبعشان اشتیاق به خیر دارند، ولی در ضمن از شریت هیولانی [نفرت] دارند، لذا روشن است که هر یک از موجودات شوق به آن کسب کمال و شوق به فرار از [نقص دارند]. موجودی دارای کمال مخصوص خودش است، نه برای نقص می‌کنیم، نه مطلق. هم دارای کمال [است]، الان اشتیاق دارد که آن کمال [را حفظ یا کسب کند]. پس این موجودات دارای شوق‌اند ضرورتاً.

تقسیم‌بندی سه‌گانه موجودات بر اساس کمال و نقص

مطلب دیگری که در این مطلب می‌خواهد بیان کند [در ادامه می‌آید]. پایین ایشان این‌طوری وارد تقسیم می‌شود:

شما از سه چیزی می‌توانید تعبیر کنید و عبارت [بیاورید]؟

۱. موجودی است که در اوج کمال است.

۲. موجودی که در اوج [نقص] است.

۳. سوم موجودی که هم راه برای کمالش هست، هم [نقص].

سه تا روایت [حالت]:

یکی موجودی که در اوج کمال است.

[دومی] در اوج نقص است. آن اسمش عدم است؛ بهره از وجود ندارد، نقص بی‌نهایت. حالا در این عدم، عدم مطلق است. حالا آیا میشود به این اسم وجود به کار برد؟ بر این وجود اطلاق نمیشود. این را میشود تصور کرد و خود این تصور میشود امر وجودی عدم نیست، اطلاق وجود بر این مجازی است.

میماند دو مورد که یکی در اوج کمال است و دیگری متوسط است، اوج کمال که در اوج است.

پس بحث ما در موجود متوسط است، این را میخواهیم ثابت کنیم دارای عشق است شوق است؟ یا در نقص در اوج است یا در کمال اوج است یا در موجود [متوسط] برای عشق است. یا چنانی که برای [کمال مطلق] ضرورتاً چه عشقی در این اشیاء [است]؟ موجوداتی که برای خیریتی خدا هستند و دارای شرایط هیولانی هستند، سبب وجود [عشق‌اند].

حصر موجودات در سه دسته (کمال محض، نقص محض، متوسط)

برای وجودی که خوب چطور عشق [سبب وجود است]؟ آخر سر منحصر می‌کند به موجودی که کمالِ کمال است، نه در کمال [نقص]. نه در کمال است نه در نقص نقص بلکه متوسط است

نتیجه می‌گیرد که عشق سبب وجود اینهاست، چون هر یک از چیزهایی که تعبیر می‌شود و در قالب لفظ ریخته می‌شود:

یا در اوج قرار گرفته به داشتن کمالِ خالص؛ فاعل است به خاطر خالصِ کمال، یعنی به خاطر کمالِ خالص.

و يلزم ضرورة أن يكون العشق فى هذه الأشياء سببا للوجود لها لان كل واحد مما يعبر عنه مرتب تحت أمور ثلاثة اما أن يكون فائقا بخالص الكمال یا کمال خالص که دیگر فقط [کمال است].

أو ممنوا بغاية النقص [یا] در کمالِ بی‌نهایت مبتلا به غایت، به نهایت نقص [است]؛ از طریق هیولا یک عدم دارد.

أو مترددا بين الحالتين یا امری است که مردد بین دو حال است.

حاصل الذات على مرتبة التوسط بين أمرين ثم ان البالغ في النقص غايته فهو المنتهى الى مطلق العدم و المستوفى لجميع علائقه فبالحرى أن يطلق عليه معنى العدم المطلق ثم الحقيق باطلاق‌ می‌تواند خودش را [به] اوج کمال و حسن ذات [برساند]. در منطقه توسط؛ بلکه در منطقه توسط، توسط بین امرین [وجود و عدم].

حالا می‌خواهد از بین این سه تا، عدم را خارج کند. [آن که] به غایت نقص رسیده، تمام علایق عدم را جمع کرده لست. پس این‌چنین وقتی به نهایت رسیده و منتهی می‌شود به عدم، دارای نقص [است]؛ آن هم نقصی که در [مقابل] کمال [است]. ان هم کمال بالفعل است هم به کمال رسیده، متوسط را که کمال بالقوه است را مورد بحث قرار میدهد

جلسه بعد ان‌شاءالله بخوانیم که عشق در این اشیاء سبب وجود [است]. به آخر مطلب نرسیدیم.

 


logo