92/03/23
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی ساختار قضیه و ملاک حمل در فرضِ موضوعیتِ خودِ لفظ/حاشیه 28 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 28 /بررسی ساختار قضیه و ملاک حمل در فرضِ موضوعیتِ خودِ لفظ
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه صفحه ۶۷ سطر سوم، «قوله [قدس سره]: (مع أنّ تركب القضية من جزءين)[1] بيانه: أن الموضوع في القضية الحقيقية: قد يحتاج في وجوده إلى الواسطة بتنزيل شيء آخر منزلة وجوده، كاللفظ بالنسبة إلى المعنى وقد لا يحتاج»[2] .
مرحوم آخوند فرمودند در جایی که ما لفظی را موضوع قضیه قرار میدهیم و خود همان لفظ را هم اراده میکنیم، قضیه ما قضیه باطلی است؛ زیرا اگر آن لفظ بخواهد دلالت کند، آن لفظی که موضوع قرار داده شده بخواهد دلالت کند بر خودش، لازم میآید اتحاد دال و مدلول؛ و بخواهد دلالت نکند بر خودش، موضوع از دلالت میافتد، قضیه فاقد موضوع میشود و آن وقت قضیه میشود دو جزئی، یک جزءش محمول است یک جزءش نسبت، و ما قضیه دو جزئی نداریم.
بعد شروع میکند به توجیه؛ مرحوم آخوند این اشکال را وارد میکند در فرضی که ما قضیهای را بیاوریم که موضوعش لفظی باشد که از آن لفظ خودش اراده شده باشد نه معنا. اگر از لفظی معنا را اراده کرده باشیم، خب اشکالی ندارد اما از لفظی خود لفظ را اراده کنیم، گفتند اگر این لفظ دلالت کند بر خودش، اتحاد دال و مدلول لازم میآید؛ اگر دلالت نکند بر خودش، لازم میآید که موضوع بیدلالت باشد. موضوع بیدلالت به درد قضیه نمیخورد، میاندازیمش دور؛ قضیه ما مرکب میشود از دو بخش: یکی نسبت یکی محمول، و ترکب قضیه از دو جزء باطل است. پس علی أی حال اشکال میشود؛ چه ما این لفظ را دال بر خودش قرار دهیم چه دال قرار ندهیم، علی أی حال اشکال هست. این اشکال را مرحوم آخوند وارد کردند.
بعد شروع کردند به جواب. در جواب، ایشان ابتدا شق اول را قبول میکنند، اشکال وارد میشود، جواب میدهند؛ بعد شق دوم را قبول میکنند، اشکال وارد میشود، جواب میدهند. شق اول این بود که موضوع دلالت کند بر خودش؛ اشکال این بود که اتحاد دال و مدلول لازم میآید، این را جواب دادند و اثبات کردند که اتحاد دال و مدلول نیست. فرض دوم این بود که زید یا موضوعی که در قضیه آمده بر خودش دلالت نکند؛ گفتند در این صورت موضوع از کار میافتد، قضیه بیموضوع میشود و در نتیجه قضیه میشود دو جزئی. اشکال وارد شد، حالا میخواهند این اشکال را جواب بدهند. الان در این حاشیهای که میخواهیم بخوانیم، ایشان میخواهند این اشکال را جواب بدهند.
مثلاً میگوییم «زیدٌ لفظٌ»، زید میشود موضوع، لفظ میشود محمول. بعد ما از زید خود همین زیدی را که تلفظ کردیم اراده میکنیم؛ نه مثلش را، نه نوعش را، نه صنفش را، بلکه خودش را اراده میکنیم و فرض هم میکنیم که زید بر خودش دلالت ندارد؛ فرض میکنیم که زید بر خودش دلالت ندارد. شما گفتید ترکیب قضیه از دو جزء لازم میآید؛ جواب میدهیم نه، جواب میدهیم که الان موضوع را ما گفتیم منتهی موضوع دلالت بر چیزی ندارد. الان قضیه را نگاه کنید میبینید سه جزء دارد: یکی موضوع که زید است، یکی محمول که لفظ است، یکی هم نسبت بینهما؛ ولو ما از زید که موضوع است چیزی را اراده نکردیم و زید را بر چیزی دال قرار ندادیم، ولی بالاخره موضوع خود شخص زید است و ما محمول را به همین شخص زید داریم نسبت میدهیم.
بررسی اشکال ترکیب قضیه از دو جزء در کلام مرحوم آخوند
یک وقت شما محمول را به آنچه که محکیِ زید است نسبت میدهید، یک وقت هم به خود همین زید نسبت میدهید که اصلاً حاکی هم نیست؛ نه به محکیاش و نه به خودش به عنوان حاکی بودن، نسبت میدهید لفظ را به زید، نه به محکی زید و نه به زیدی که حاکی است بلکه به زیدی که خودش است. چه عیبی دارد؟ عیبی ندارد، بالاخره موضوع میشود دیگر، قضیه سه جزء پیدا میکند: یکی لفظ، یکی زید، یکی هم نسبت بینهما؛ منتهی زید بر چیزی دلالت نمیکند. به تعبیر مرحوم آخوند میگویند از باب استعمال لفظ نیست؛ چون استعمال لفظ برای اشاره به معناست، آنجایی که لفظ را استعمال میکنیم برای اشاره به معناست که این لفظ حاکی میشود. ما هر جا که لفظ را استعمال میکنیم در واقع حاکی را استعمال کردهایم؛ اینجا حاکی استعمال نشده، پس از باب استعمال لفظ نیست، ولی بالاخره یک چیزی را ما موضوع قرار دادیم. نمیتوانید بگویید موضوع در قضیهمان نیست.
زید موضوع است، موضوع در قضیه آمده پس قضیه سه جزئی است؛ منتهی این موضوع حکایت از چیزی نمیکند. اگر حکایت میکرد میگفتیم استعمال لفظ کردیم، اراده معنا؛ حالا که حکایت نمیکند نمیگوییم استعمال لفظ کردیم، فقط همین؛ استعمال لفظ صدق نمیکند والا موضوع هست و قضیه میشود سه جزئی. این فرمایش آخوند است. مرحوم اصفهانی میخواهند توضیح بدهند؛ اول توضیح میدهند بعد به آن اشکال میکنند. توضیح ایشان این است که در هر قضیهای ما موضوع داریم. گاهی موضوعمان چنان است که احتیاج به واسطه دارد؛ خودش را نمیتوانیم در قضیه بیاوریم، نمایندهاش را میآوریم یا نشاندهندهاش را میآوریم، حاکیاش را میآوریم. آنجا که موضوع قضیه معناست، وقتی من میگویم «زیدٌ قائمٌ»، خود لفظ زید را نمیخواهم بگویم، معنای زید است یعنی آن انسان خارجی را دارم میگویم قائم است. موضوع زید نیست، موضوع لفظ زید نیست، موضوع معنایی است که لفظ زید از آن حکایت میکند یعنی آن انسان خارجی.
خب، در اینجا من خود موضوع را نمیتوانم در قضیه قرار بدهم؛ من هیکل زید را که نمیتوانم بیاورم اینجا قرار بدهم بعد قائم را به آن حمل کنم. ناچارم واسطه بیاورم و آن واسطه همان حاکی است. گاهی موضوع چنان است که خودش نمیتواند در قضیه حاضر شود، واسطهاش باید در قضیه حاضر شود و آن واسطه از خود موضوع واقعی حکایت کند. در جایی که موضوع معناست همیشه همینگونه است؛ خود معنا را شما نمیتوانید بیایید موضوع قرار دهید، باید لفظی که حاکی از این معناست موضوع قرار دهید بعد به واسطه آن لفظ، آن معنا موضوع میشود. گاهی اینچنین است، اما گاهی از اوقات خود موضوع را میتوانید بیاورید در قضیه، لازم نیست واسطهاش را بیاورید. آنجا که مراد از زید لفظ زید است نه معنای زید، شما نمیتوانید بگویید من لفظ زید را نمیتوانم در موضوع در قضیه بیاورم و موضوع قرارش دهم؛ شما لفظ زید را میتوانید بیاورید، معنا را نمیتوانستید بیاورید.
معنا را نمیتوانستید بیاورید ناچار بودید نمایندهاش یعنی نشاندهندهاش یعنی حاکیاش را که زید است بیاورید؛ اما در جایی که موضوع قضیه شما خود لفظ زید است، لفظ را که میتوانید بدون واسطه بیاورید. خب همین لفظ را موضوع قرار میدهید، قضیهتان میشود سه جزئی. پس در هر دو حال شما قضیه را سه جزئی قرار دادید، منتهی در یک جا موضوع را نمیتوانستید بیاورید، حاکیاش را آوردید، واسطهاش را آوردید؛ در یک جا خود موضوع را میتوانستید بیاورید، خود موضوع را آوردید. در هر دو حال موضوع حاصل شده و قضیه سه جزئی است. این فرمایش مرحوم اصفهانی است در توضیح فرمایش مرحوم آخوند. مطلب آسان است، از همین قدر خارج گفتنش کافی است.
تبیین تفاوت موضوعات بیواسطه و باواسطه در قضایا
صفحه ۶۷ هستیم، سطر سوم، قول مرحوم آخوند که گفته «مع أن تركب القضية من جزءين»[3] بعد عبارت مرحوم آخوند را ادامه میدهید «لولا اعتبارٍ الدلالة في البين»؛ اگر اعتبار دلالت در بین نباشد، (اگر اعتبار دلالت در بین باشد که اتحاد دال و مدلول لازم میآمد)؛ اگر اعتبار دلالت در بین نباشد ترکیب قضیه از دو جزء لازم میآید. اینها را گفتیم دیگر؛ اگر دلالت موضوع را قبول نکنید لازم میآید ترکیب قضیه از دو جزء و اگر دلالت را قبول میکنید لازم میآید اتحاد دال و مدلول. حالا ایشان میگویند اگر اعتبار دلالت در بین نباشد لازم میآید ترکیب قضیه از دو جزء، ولی این ترکیب القضیة من جزئین «إنّما يلزم إذا لم يكن الموضوع نفس شخصه». این عبارت آخوند است دارم میخوانم، در خارج هم گفتم دیگر، احتیاج به ادامه عبارت نیست، خودتان مطالعه کنید.
بیان مرحوم اصفهانی: بیان ایشان این است که موضوع در قضیه حقیقیه (قضیه حقیقیه قضیهای است که سه جزء دارد، قضیه تامه سه جزء است) موضوع گاهی احتیاج هست در وجودش به واسطه؛ یعنی اگر موضوع را میخواهید در قضیه موجود کنید، خود موضوع را نمیتوانید بیاورید باید واسطهاش را بیاورید. خود معنای زید را که همین هیکل است نمیتوانید بیاورید در قضیه، باید جانشینش که لفظ است بیاورید، حاکیاش که لفظ است بیاورید؛ آنجا احتیاج دارد به واسطه. خب، ما چطوری این واسطه را میآوریم؟ میگوییم که تنزیل میکنیم وجود این واسطه را منزلة وجود آن موضوع واقعی؛ یعنی میگوییم این واسطه نازلمنزله آن وجود واقعی است. اگر وجود واقعی را میآوردیم در قضیه، جا داشت که موضوع قرارش دهیم؛ حالا که نمیتوانیم او را بیاوریم نازلمنزلهاش را میآوریم، نازلمنزلهاش هم مثل خودش است. چطوری احتیاج به واسطه دارد؟ «بتنزيل شيء آخر منزلة وجوده»[4] ، به اینکه شیء دیگری را که مثلاً لفظ است، جانشین وجود آن موضوع کنید که معناست.
یعنی موضوع در واقع معناست، شما به جای آن موضوع واسطهاش را میآورید، نازلمنزلهاش را میآورید که لفظ است، مثل لفظ نسبت به معنا؛ این مثال است برای واسطه. واسطه چیست؟ نازلمنزله چیست؟ نازلمنزله و واسطه همان لفظ است نسبت به معنا، که لفظ واسطه است نسبت به معنا یا به تعبیر دیگر نازلمنزله معناست. شما که نمیتوانید معنا را موضوع قضیه قرار دهید، میروید لفظی را که جانشین معناست و معنا را میتواند افاده کند، آن را موضوع قرار میدهید. «فإن موضوعیته» یعنی موضوعیت لفظ برای قضیه نه به خاطر این است که خود لفظ موضوع است، بلکه به لحاظ این است که این لفظ وجود است برای معنایی که آن معنا موضوع است؛ «لما هو الموضوع» یعنی معنایی که آن معنا موضوع است. «فإن موضوعیته» یعنی موضوع قرار دادن لفظ برای قضیه نه به لحاظ این است که خود لفظ موضوع است، بلکه به لحاظ این است که این لفظ وجود معنایی است که آن معنا موضوع است، آن وقت شما جانشین کردید این لفظ را به جای آن معنا. پس گاهی اینچنین است که در قضیه حقیقیه نمیتوانیم موضوع را، خود موضوع را بیاوریم، نازلمنزلهاش را میآوریم، واسطهاش را میآوریم.
اما گاهی اینچنین نیست، احتیاج نداریم برویم واسطه بیاوریم؛ خود موضوع قابل است که در قضیه بیاید. آنجا که مراد ما از لفظ خود لفظ است، البته این که من می گویم مراد ما خود لفظ است تسامح است، چون قرار شد در این فرضی که ما می کنیم لفظ بر لفظ دلالت نکند، نگوییم مرادمان از لفظ خود لفظ است. ولی من از باب ناچاری و احضار مطلب در ذهن شما این را می گویم. آنجا که مراد ما از لفظ خود لفظ است، دیگر لازم نیست دنبال چیز دیگری برویم تا واسطه شود و موضوع در قضیه قرار داده شود. خود همین لفظ را می توانیم موضوع قرار بدهیم در قضیه و اینجا احتیاج به واسطه نداریم.
تحلیل ملاک حمل در قضایای بدون واسطه و باواسطه
«وقد لا يحتاج في وجوده إلى الواسطة»، گاهی موضوع چنان است که در وجودش احتیاج به واسطه نیست. چرا احتیاج به واسطه نیست؟ «لإمكان إيجاده على ما هو عليه في الخارج»، چون میتوانیم این موضوع را همانطور که هست در خارج بیاوریم و حکم را بر این ببینیم؛ یعنی همین لفظ را همانطور که هست، نه اینکه تبدیلش کنیم به معنا، همانطور که هست میتوانید بیاورید و حکم لفظ بودن را برایش بار کنید.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: برای آن وقتی بود که دلالت باشد. الان بحث ما در اینجا نیست که دلالت هست؛ آن برای وقتی بود که ما دلالت موضوع را قبول میکردیم، آن وقت اشکال اتحاد دال و مدلول لازم میآمد، جواب میدادیم.
دانش پژوه: الان با آن فرض قبلی؟
استاد: الان آن را فرض نمیکنیم، آن فرض را نداریم.
دانش پژوه: طیق آن فرض محمول را چطور می توانیم لفظ قرار دهیم؟ مثلاً میگوییم «زیدٌ لفظٌ»، خود زید را به هر چه هست تا آخر حرفش،
استاد: بله، شما میفرمایید که در همینجا که ما از لفظ، لفظ را اراده میکنیم نه معنا را، چطوری میتوانیم لفظ بودن را برایش حمل کنیم؟ از لفظ، لفظ را اراده میکنیم، یعنی زید را اراده میکنیم، خود زید را اراده میکنیم، لفظ را به آن حمل میکنیم.
دانش پژوه: ثبوت شوقی؟
استاد: بر ثبوت شوقی حمل نمیکنیم، بر مدلول حمل نمیکنیم، بر خود لفظ داریم حمل میکنیم؛ از آن فرض بیایید بیرون، از آن فرض باید بیایید بیرون. ببینید اصلاً وجود شوقی ما دیگر نداریم؛ یک وجود خارجی داریم یعنی تلفظ. در آن فرض قبلی وجود خارجی داشتیم وجود شوقی داشتیم، وجود خارجی دلیل میشد بر وجود شوقی، آن فرض قبلیمان بود؛ الان ما اصلاً وجود شوقی نداریم، فقط یک لفظ را گفتیم این لفظ هم دلالت بر هیچی نکرده، یعنی وجود شوقی وجود ندارد، ثبوت شوقی نداریم، فقط یک ثبوت خارجی داریم؛ این ثبوت خارجی را میتوانید برایش حمل کنید، یک چیزی بر این ثبوت خارجی حمل کنید.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله، یعنی موضوع خود همین ثبوت خارجیِ زید است، یعنی تلفظ زید؛ همین لفظ زید موضوع است. آن وجود شوقی که در حاشیه قبل مطرح میشد، آن در فرضی بود که زید بخواهد دلالت بر چیزی بکند؛ الان زید بر هیچی دلالت نمیکند. اصلاً دلالت بر خودش هم نمیکند؛ من که عرض میکنم دلالت بر خودش، عرض میکنم به خاطر اینکه نمیتوانم طور دیگر حرف بزنم والا دلالت بر خودش هم نمیکند. فرض ما این است که زید دلالت بر هیچی نمیکند، فقط یک لفظ است، آن را میآوریم.
«و قد لا یحتاج فی وجوده إلی الواسطة»، گاهی این قضیه، موضوع قضیه در وجودش احتیاج به واسطه ندارد؛ خودش را میتوانید بیایید موضوع قرار دهید، نه یک چیز دیگری را به عنوان واسطهای در موضوع قرار دهید. چرا میشود خودش را موضوع قرار داد؟ چون میشود خودش را در خارج آورد و آن محمول را برایش حمل کرد؛ یعنی محمول را برایش مترتب کرد، نه حمل؛ حمل برای خارج نیست، یعنی میتوانید این کلمه زید را در خارج بیاورید، بدون معنایش، خودش را بیاورید و در خارج برایش لفظ بودن را مترتب کنید، بگویید این لفظ است؛ درست گفتید هیچ ایرادی ندارد. و گاهی احتیاج نیست در وجود این موضوع به واسطه؛ زیرا ممکن است ایجاد کنیم این موضوع را «علی ما هو علیه»، یعنی همانطور که هست، بدون اینکه اشاره بگیریم از آن به معنایش، بلکه «علی ما هو علیه» یعنی همانطور که هست، ایجادش کنیم «فی الخارج». «فی الخارج» متعلق به «ایجاد» است، متعلق به «علی ما هو علیه» هم بگیرید ایراد ندارد، ولی بهتر است که به «ایجاد» متعلقش کنید. ممکن است ایجاد کنید این لفظ را در خارج و حکم لفظ بودن را ترتیب دهید علیه، بر خود همین موضوع بار کنید، نه بر واسطه موضوع، بر خودش بار کنید «کما فیما نحن فیه»؛ در ما نحن فیه اینچنین است. ما نحن فیه اینگونه است. چرا اینگونه است؟
«حيث إن المحمول سنخ حكم يترتب على نفس الموضوع»، ببینید چطوری میخوانم: «صنفُ حکمٍ یترتب علی نفس الموضوع»؛ چون محمول در این قضیه یک نوع حکمی است که میتواند بر خود موضوع حمل شود، لازم نیست بر واسطهاش حمل شود. قیام نوعی حکمی است که بر کلمه زید حمل نمیشود، بر معنا باید حمل شود، لذا کلمه را واسطه قرار میدهیم؛ اما لفظ، صنف حکمی است که بر خود زید میتواند حمل شود، لازم نیست بر معنای زید حمل شود. اینجا خود زید را ما موضوع قرار میدهیم، ولی آنجا که محمول ما قائم است، خود زید را موضوع قرار نمیدهیم، معنا را موضوع قرار میدهیم، زید را واسطه میگیریم. «حیث إن المحمول»، چون محمول در ما نحن فیه صنف حکمی است یعنی یک نوع حکمی است که مترتب میشود بر خود موضوعی که اراده شده به آن موضوع خودش؛ این باز «أرید به شخص نفسه» باز هم تسامح است، همان تسامحی که من مرتکب میشدم ایشان هم دارند مرتکب میشوند؛ چون قرار است که از این لفظ چیزی اراده نکنیم، این لفظ را بر چیزی دلالت ندهیم. عرض میکنم از باب ناچاری این حرف گفته میشود.
نقد مرحوم اصفهانی بر توجیه آخوند در باب ملاک حمل و ملاک قضیه
خب، «فالقضیة الحقیقیة حینئذ» یعنی در این صورت دوم که حکم ما حکمی است که میتواند بر خود موضوع بدون واسطه حمل شود، در چنین حالتی قضیه حقیقیه صاحب سه جزء میشود: یکی موضوع که خودش است، نه معنایش، یکی هم محمول، یکی هم نسبت. این اطلاق، اطلاق صحیحی است و اشکال ندارد؛ در این اطلاق هم قضیه سه جزئی میشود، آسیبی به سه جزء بودن قضیه هم وارد نمیشود، ترکب قضیه از دو جزء لازم نمیآید. و این صحیح هم هست «ودليل صحة هذا الإطلاق حسنه عند الذوق السليم والطبع المستقيم» است. دلیل اینکه این اطلاق صحیح است این است که پسندیده است؛ انسان با ذوق خودش این اطلاق را میپسندد، عرف هم میپسندد که گفته شود زید و مراد خود زید باشد؛ حکایت، مراد محکیِ زید نباشد. اینکه عرض میکنم مرحوم اصفهانی گفتند «أرید به شخص نفسه»، تسامح است، ممکن است آن را هم تسامح نگیریم؛ بگوییم باز هم قبول کرده که دلالت نمیکند، باز هم قبول کرده که حکایت نمیکند، واسطه نیست، ولی بالاخره با اراده آمده. لفظ را آوردیم اراده کردیم خود لفظ را، نه اراده کنیم محکیاش را؛ اگر اراده کردیم محکیاش را و مدلولش را آن وقت دلالت لازم میآید، حکایت لازم میآید، خروج از بحث میشود، خروج از فرض میشود، و مرحوم اصفهانی این کار را نکرده لذا تسامح نکرده است. میخواهم عرض کنم آن «الذی أرید به شخص نفسه» هم که گفتند تسامح نیست؛ چون دلالت را که طرح نکرده، دلالت را که نگفته، حکایت را نگفته، اراده را گفته است. و فرض ما این است که حکایت و دلالت منتفی است نه اراده منتفی است، پس تسامحی هم نکرده است.
خب تا اینجا کلام مرحوم آخوند را ذکر کردیم و توضیح دادیم؛ حالا مرحوم اصفهانی میخواهد بر آخوند اشکال کند.
توضیح اشکال: توضیح اشکال این است که شما که آخوند هستید با این توجیهتان ملاک حمل را درست کردید، ولی این کافی نیست؛ ما نمیخواهیم قضیهای به دست بیاوریم که در آن قضیه حمل، حمل صحیحی است، ما میخواهیم قضیهای به دست بیاوریم که قضیه کلامیه همدیگر باشد، کلامیه باشد، یعنی دلالت کلامی در آن باشد. شما قضیهای درست کردید که حملش درست است، ولی آیا صدق میکند که در کلام شما حملی انجام شد، یا صدق میکند که بر یک امر خارجی چیزی بار شد؟ بر یک امر خارجی که تلفظ بود، بر همان لفظ بود؛ لفظ یک امر خارجی است دیگر، منتهی خارجیش که با صوت حاصل شده؛ بر این امر خارجی یک چیزی بار کردید، و بار کردنتان و حمل کردنتان درست است، ولی آیا میتوانید بگویید که من یک قضیه کلامیه حملیه تشکیل دادم؟ این را نمیتوانید بگویید، در حالی که شما در صدد درست کردن یک چنین قضیهای بودید؛ نمیخواستید فقط حمل را درست کنید، میخواستید یک چنین قضیهای درست کنید.
توجه کنید به عبارت دیگر عرض کنم: در قضایای حملیه که ما در کلاممان این قضیه را تشکیل میدهیم، سه امر را تعقل میکنیم؛ سه امر را تعقل میکنیم، بعد سه چیز را کاشف از این سه امر قرار میدهیم؛ مثلاً «زیدٌ هو قائمٌ»، رابط را ذکر کردیم، «هو» را عمداً آوردیم، «زیدٌ هو قائمٌ». تصور کردیم زید را که آن انسان خارجی است، او را به وجود عقلی در ذهنمان آوردیم؛ تصور کردیم قیامش را که یک معنایی است، آن هم در ذهنمان آوردیم؛ تصور کردیم ربط بینهما را، آن هم در ذهنمان آوردیم. در ذهنمان سه چیز درست کردیم، دو تایش را به هم مرتبط کردیم، سه چیز درست کردیم که یکیاش ربط بود، دو تایش مرتبط بود. بعد موضوع را، لفظ موضوع را کاشف از یکی از اینها قرار دادیم، لفظ محمول را کاشف از دیگری قرار دادیم، لفظ «هو» را که رابط است کاشف از سوم قرار دادیم؛ آن وقت اجازه داشتیم «هو» را حذف کنیم، گاهی هم حذف میکنیم. در هر قضیهای ما سه امر را تعقل میکنیم، سه تا کاشف از این سه امر را هم ذکر میکنیم، و این میشود قضیه کلامیه. در هر قضیه کلامیهای، یعنی قضیهای که به صورت کلام القا میشود و واقع را نشان میدهد، در هر قضیه کلامیهای شما سه تا امر معقول دارید که با سه تا کاشف این سه تا امر معقول را میفرمایید؛ در هر قضیهای اینگونه است.
شما اگر بخواهید یک چنین قضیهای درست کنید، نمیتوانید بگویید نفس موضوع را دارم، معنای محمول را دارم، معنای نسبت را دارم؛ نفس موضوع کافی نیست، باید بگویید معنای موضوع را دارم، معنای رابط را دارم، معنای محمول را دارم و سه تا کاشف از این سه تا معنا میآورم، آن وقت قضیه کلامیه درست میشود. اما شما این کار را نکردید، شما این کار را کردید: مثال دیگر میزنیم، ضربی در خارج واقع شد؛ شما حمل کردید بر این ضرب «ضربٌ» را، نه گفتید «هذا ضربٌ». توجه کنید «هذا» را نیاوردید، همان امر خارجی را بدون اینکه چیزی جانشینش کنید، همان را قرار دادید «ضربٌ» را که در کلامتان است بر آن حمل کردید، نگفتید «هذا ضربٌ». اگر بگویید «هذا ضربٌ» باز کلام درست کردید؛ کلام درست نکنید، آن ضرب در خارج، زدنی را در خارج وجود داشت، شما بدون اینکه بگویید «هذا ضربٌ» گفتید «ضربٌ». آیا این «ضربٌ» بر این کار خارجی حمل شده؟ بله، درست حمل شده؟ بله، ولی کلام درست شده؟ نه، کلامی درست نشده؛ اگر بگویید «هذا ضربٌ» کلام درست شده است. اما اگر این ضرب خارجی واقع شده شما بر آن «ضربٌ» را حمل کردید، بدون اشاره، اینجا حملتان درست است، واقعاً «ضربٌ» است، واقعاً این امر خارجی «ضربٌ» است، اما آیا شما کلام گفتید یا موضوع خارجی را قرار دادید، محمولی را بر آن حمل کردید مترتب کردید؟ آن کار دوم را کردید، کلام تشکیل ندادید؛ حملتان درست است ولی کلام صدق نمیکند.
تمایز بین فعل خارجی و قضیه کلامیه و بررسی مقولات فلسفی
در ما نحن فیه هم همین کار را کردید؛ به جای اینکه ضربی در خارج واقع شود، لفظی از سر زبان شما صادر شد، این لفظ هم یک وجود خارجی دارد مثل آن ضربی که وجود خارجی داشت. حالا شما بر آن ضربی که وجود خارجی داشت بر وجود خارجی «ضربٌ» را حمل کردید، حالا بر وجود خارجی این زیدی که گفتید «لفظٌ» را حمل کردید. صحت حمل هست ولی کلام درست نشد. کلام این است که زید را تصور کنید، لفظ را تصور کنید، نسبت بینهما را تصور کنید؛ این سه متصور را داشته باشید بعد سه تا حاکی، سه تا کاشف از این سه متصور بیاورید، آن وقت این کاشفها که کنار هم جمع میشوند کلام درست میکنند. الان ما دنبال این بودیم به مرحوم آخوند میگویند، ما دنبال این بودیم که کلام درست کنیم، شما دنبال این هستید که حمل درست کنید. صحت حمل درست هست ولی کلام درست نشده، پس آن که منظور شما بود تأمین نشده؛ ولو شما توجیهتان توجیه خوبی بود، ولی حمل را درست کرد، حمل محمولی بر فعل خارجی را درست کرد نه حمل محمولی بر یک کاشف خارجی و بر یک کلمه را که کلام درست شود. ببینید ما میخواهیم موضوع و محمول و نسبت درست کنیم تا قضیه درست شود، تمام غرض ما همین است.
مرحوم آخوند هم دارند میگویند قضیه ما دو جزئی میشود باید سه جزئی باشد؛ همه حرف سر قضیه است که قضیه درست میکنیم یا قضیه درست نمیکنیم. الان ما فقط داریم حمل درست میکنیم نه قضیه؛ حمل که مورد بحثمان نیست. الان اشکال ما چه بود؟ اشکال این بود که لازم میآید ترکب قضیه از دو جزء؛ ترکب قضیه از دو جزء، یعنی اشکالمان در قضیه بود که قضیه دو جزئی میشود باید سه جزئی باشد. اشکال ما در حمل که نبود؛ شما آمدید حمل را درست کردید، ما دنبال این میگشتیم که قضیهمان سه جزئی شود. شما رفتید دنبال این که حمل را درست کنید.
دانش پژوه: ملازمهای وجود ندارد بین صحت حمل و صحت قضیه؟
استاد: ظاهراً ملازمهای نیست دیگر، مثل اینکه در خارج هست. شما چه کار کردید الان؟ شما حمل را درست کردید که این حمل میتواند در قضیه باشد، میتواند در خارج باشد؛ شما در خارج درست کردید این حمل را، این به درد ما نمیخورد، شما میخواستید قضیه را سه جزئی کنید، قضیه سه جزئی نشد.
دانش پژوه: آیا می شود لفظ را یا شخص لفظ را اراده کرد؛ یا حتما باید تحت قضیه کلامیه دربیاید؟
استاد: بله، اصلاً بحث ما هم آن بود که در قضیهای که میگوییم میتوانیم لفظ را بگوییم و شخص اراده کنیم. بعد هم حالا از آنجا بگذرید، الان اشکال ما چه بود؟ اشکالی که وارد شده بود بر مرحوم آخوند، میخواست جوابش را بدهد، اشکال در قضیه بود؛ میگفت لازم میآید ترکیب قضیه از دو جزء. اشکال این بود: ترکیب قضیه از دو جزء. مرحوم آخوند میخواهد اشکال را برطرف کند و ثابت کند که ترکیب قضیه از سه جزء لازم میآید نه دو جزء. آیا این کار را کرد؟
دقت کنید مستشکل چه گفت؟ مستشکل گفت لازم میآید ترکیب قضیه از دو جزء؛ مرحوم آخوند میخواهد این اشکال را برطرف کند و ثابت کند که، بلکه لازم میآید ترکیب قضیه از سه جزء. آیا این کار را کرد؟ توانست آخوند این کار را بکند؟ نکرد که؛ آخوند فقط ثابت کرد که حمل درست است. ثابت کرد که قضیه سه جزئی است؟ نه.
دانش پژوه: ایشان تقریباً مثلاً بیان آخوند این است که موضوعِ یک قضیه حقیقیه یک چیز است، در آن قضیه لفظی میتواند خود این لفظ موضوع باشد. آخوند هم درست کرده، یک قضیه درست کرده که سه جزء داشت ولی موضوعش خود همین لفظ بود.
استاد: ببینید اگر ما در خارج ضربی واقع شد و بعد بر آن حمل «ضربٌ» نمی کردیم، قضیه درست میشود؟
دانش پژوه: قضیه نیست
استاد: قضیه نمیشود دیگر. اینجا هم در خارج ضرب درست نشده، لفظی آمده، ما «لفظٌ» را بر آن حمل کردیم؛ درست به همین مثلی است که بر ضرب خارجی «ضربٌ» را حمل کردیم، بر لفظ خارجی هم «لفظٌ» را حمل کردیم. بله، بر همین تلفظی که کردیم «لفظٌ» را حمل کردیم؛ همانطور که حمل ضرب بر ضرب خارجی درست است ولی قضیه نمیسازد، همچنین حمل لفظ بر لفظی که من تلفظ میکنم درست است ولی قضیه نمیسازد. یعنی مرحوم آخوند حمل را درست کردند نه قضیه را. بحث ما در این نبود که بخواهیم حمل را درست کنیم، مستشکل در حمل اشکالی نداشت که شما بخواهید اشکالی که در حمل هست برطرف کنید، مستشکل در قضیه ایراد داشت خب قضیه را درست کنید.
«قلت: ملاك الحمل ومصححه وإن كان قيام مبدأ المحمول بالموضوع»، مبدأ محمول را به موضوع میچسبانیم نسبت میدهیم، قیام یعنی نسبت میدهیم، حمل درست میشود. «و هو ثابت هنا» این قیام در اینجا یعنی در «زیدٌ لفظٌ» ثابت است، پس حمل درست است، الا این که قضیه، قضیه کلامیه باشد نیست، ملاک حمل هست ملاک کون القضیه کذا نیست، الا اینکه ملاک قضیه، قضیه کلامه حملیه باشد این است که ملاک این کون «کون أجزائها المعقولة ثلاثة»؛ دقت کنید مصحح خط تیره را که علامت جمله معترضه است قبل از «معقوله» گذاشته، عبارت با برداشتن جمله معترضه اینطور میشود: «کون أجزائها ثلاثة»، و به نظر میرسد خوب نیست. من فکر میکنم اگر خط تیره را بعد از «معقوله» میگذاشت، فقط «المستکشفة بالکواشف» را میبرد در خط تیره بهتر بود، عبارت اینطور میشد: «کون أجزائها المعقولة ثلاثة»، یعنی خوب بود، این درست بود. خب، ملاک کون القضیة اسم «ان» است، «کون أجزائها المعقولة ثلاثة» خبرش؛ عبارت را دقت کنید: ملاک اینکه قضیه، قضیه کلامیه باشد این است که اجزاء معقوله این قضیه سه تا باشد که با سه تا کاشف هم کشف میشود، اجزاء معقوله این قضیه که با سه تا کاشف کشف میشود، سه تا باشد. یعنی باید اجزاء عقلیه سه تا باشد تا قضیه درست شود، و شما یکی از این اجزاء را ندارید، جزء خارجی است، جزء معقول نیست، پس قضیه درست نمیشود؛ حمل درست میشود قضیه درست نمیشود.
دانش پژوه: اشکال مستشکل هم همینجا بود دیگر
استاد: بله، اشکال مستشکل در همین قضیه بود شما بروید قضیه را درست کنید.
خب پس باید در ما نحن فیه سه تا معنا داشته باشید و سه تا کاشف، شما ندارید؛ بلکه یک امر خارجی دارید، دو تا معنا و کاشف، و این قضیه نمیسازد. حالا تنزیل میکند ما نحن فیه را به همین فعلی که عرض کردم؛ یعنی میگوید چه تلفظ کنی زید را چه این زید را در خارج بزنی، آنجا که تلفظ کنی زید را میتوانی بگویی «لفظٌ»، آنجا هم که زدی او را میتوانی بگویی «ضربٌ»، حمل در هر دو جا درست است، ولی آیا قضیه در آنجایی که «ضربٌ» را بر آن فعل خارجی حمل کردی تشکیل شده؟ مسلماً نه. پس در آنجایی هم که «لفظٌ» را بر آن فعل خارجی یعنی بر لفظ صادر از دهانت حمل کردی قضیه حاصل نشده است. «و من الواضح کما قدمناه»، چنانچه یک مقدار پیش گفتیم، یک مقدار پیش یعنی در مطالب قبل گفتیم، واضح است که اراده شخص نفسه، «أن إرادة شخص نفسه»، اراده شخص نفس این موضوع در قوه این است که ما چیزی را به این موضوع ارائه نکردیم، یعنی به توسط موضوع چیزی را ارائه ندادیم، یعنی موضوع را کاشف از چیزی قرار ندادیم، حاکی قرار ندادیم، «فیکون حاله» این موضوع که لفظ زید است، «حال سائر الأفعال الخارجیة»؛ همانطور که میتوانی بر افعال خارجی چیزی را حمل کنی ولی نمیتوانی قضیه تشکیل دهی، بر این لفظ هم میتوانی چیزی حمل کنی ولی نمیتوانی قضیه تشکیل دهی.
«غایة الامر» این است که بله، ایشان میفرمایند یک فرقی هست و آن این است که فعل خارجی در مورد بحث ما لفظ زید است که کیف مسموع است، فعل خارجی در مثال ما ضرب است که جزء مقوله فعل است؛ آن جزء مقوله فعل است این جزء مقوله کیف مسموع است. این فرق بینشان است و این فرق مهمی نیست که، این در مورد بحث ما یک فرق به درد بخوری نیست که. «غایة الامر» این است که صنف این فعلی که خارجی است، صنف این فعلی که در مورد بحث ما مطرح است از مقوله کیف مسموع یعنی صوت است، یعنی لفظ است. «فإن صح الحمل علی الضرب الخارجی»، اگر صحیح باشد که بر ضرب خارجی حمل کنی به قولت بگویی «ضربٌ»، یعنی بر ضرب خارجی «ضربٌ» را حمل کنی، «صح الحمل»، بله، اگر صحیح باشد حمل «ضربٌ» بر ضرب خارجی صحیح است، این «صح الحمل» خبر این است؛ صحیح است حمل بر لفظی که مراد به آن لفظ شخص نفسه است. اگر بر امر خارجی بتوانی حمل کنی بر این لفظ هم میتوانی حمل کنی، «و إلا فلا»؛ اگر نتوانی حمل کنی نمیتوانی حمل کنی و نمیتوانی حمل کنی، یعنی حمل به عنوان کلام نمیتوانی حمل کنی والا حملش اشکال ندارد در استدلال.
ببینید حمل اصلاً در مرحله کلام، اگر صحیح باشد حمل بر ضرب خارجی به اینکه بگویی «ضربٌ»، صحیح است حمل بر لفظی که مراد به آن لفظ شخص نفس آن لفظ است و الا یعنی اگر حمل بر ضرب خارجی صحیح نباشد حمل بر لفظی که مراد به او شخص نفسه هم است صحیح نیست، «لعدم الفارق». چرا این دو تا را مثل هم میکنی؟ چون فرقی بینشان نیست، و چون میدانیم که حمل به لحاظ خارج صحیح است در «ضربٌ»، در «لفظٌ» هم که مورد بحث ماست حمل بر حسب خارج را اجازه میدهیم، ولی قضیه تشکیل نمیشود. «لعدم الفارق» یعنی فرقی بین امر خارجی که ضرب است و امر خارجی که لفظ زید است نیست؛ یعنی چه شما ضرب خارجی را ملاحظه کنید و برایش «ضربٌ» را حمل کنید چه این لفظی را که در خارج آمده ملاحظه کنید برایش «لفظٌ» را حمل کنید فرقی بینشان نیست، هر دو فعل خارجی هستند و در هر دو دارید چیزی را مترتب میکنید؛ ترتبتان درست است، ترتیبتان درست است، حملتان درست است، ولی قضیه درست نمیشود، به بیانی که عرض کردم.