92/03/22
بسم الله الرحمن الرحیم
تحلیل اراده القای لفظ و ماهیت شخصی آن و رد شبهه تعدد دال و مدلول/حاشیه 27 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 27 /تحلیل اراده القای لفظ و ماهیت شخصی آن و رد شبهه تعدد دال و مدلول
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایه الدرایه، صفحه ۶۶، سطر شانزدهم. «ولا ينافي ما ذكرنا إرادة شخص نفسه؛ لأنّ المراد بالذات والصادر ماهية شخصية من غير جهة الإرادة ، في قبال ما إذا اريد إفناء اللفظ في طبيعة المطلقة أو المقيدة»[1] .
تبیین مسئله اراده شخص لفظ و آرای بزرگان
گفته شد در جایی که در قضیه، خودِ لفظِ موضوع را اراده میکنیم، نه اینکه موضوع را حاکی از معنی قرار بدهیم، آیا چنین قضیهای صحیح هست یا نه؟ مثلاً میگوییم «زیدٌ لفظٌ» و مرادمان از زید همین هست که موضوع قرارش دادهایم؛ همین لفظی که تلفظ کردهایم، همین را داریم میگوییم لفظ است. آیا این صحیح است یا صحیح نیست؟ گاهی میگوییم «زیدٌ لفظٌ» یعنی زیدی که نظیر این زیدِ تلفظ شده است، لفظ است. گاهی میگوییم «زیدٌ لفظٌ» یعنی هر جا که شما زید را تلفظ کنید، میشود لفظ. پس اراده میکنیم نوع زید را، یا صنف زید را، یا مثل زید را. اینها مشکل ندارد. اما یک وقت میگوییم «زیدٌ لفظٌ» یعنی همین زیدی که الآن من تلفظ کردم و موضوع قرارش دادهام، همین لفظ است. آیا این صحیح است یا صحیح نیست؟
مرحوم آخوند ابتدا فرمود صحیح نیست؛ چون لازم میآید اگر این زید دلالت کند بر معنایی که خودش هست، لازم است اتحاد دال و مدلول. اگر دلالت نکند بر هیچ معنایی، لازم است که قضیه مرکب باشد از دو جزء، نه سه جزء. یعنی موضوع اصلاً به حساب نمیآید و در واقع قضیه میشود دارای محمول و رابطه، دیگر موضوع ندارد. بعد خود مرحوم آخوند شروع کرد به تصحیح کردن. اتحاد دال و مدلول را مشکلش را برطرف کرد. بعداً در قسمتهای بعدی که باید خوانده بشود، آن ترکیب قضیه «من جزئین» را هم مشکلش را برطرف میکند. خب، آن حالا بعداً[می آید]؛ ولی الآن بحث ما در اتحاد دال و مدلول است که مرحوم آخوند میخواهد درستش کند.
مرحوم آخوند این را درست کرد و مرحوم اصفهانی توضیح داد. توضیح مرحوم اصفهانی این بود که این لفظی که من تلفظ میکنم، این یک ثبوت خارجی دارد که با همین تلفظ من، این ثبوت خارجیش تأمین میشود. یعنی وقتی من تلفظ کردم ثبوت خارجی پیدا میکند. بعد من از خودِ همین، خودش را اراده میکنم. اراده میکنم یعنی متعلق اراده و متعلق شوق قرارش میدهم. این میآید در باطن من، همین لفظ میآید در باطن من، آنجا متعلق شوق قرار میگیرد، آنجا متعلق اراده قرار میگیرد. خب، میبینید آن چیزی که در باطن من آمده است، میشود مراد و مدلول؛ آن چیزی که من تلفظ کردهام، میشود دال. ثبوت خارجی که با تلفظ من درست میشود، میشود دال؛ ثبوت شوقی که در باطن من حاصل میشود، میشود مدلول. پس دال و مدلول میشوند دو تا، اشکالی ندارد. این را مرحوم اصفهانی فرمود.
بعد مطلبی فرمود که در جلسه گذشته خوانده شد و آن مطلب این بود که علاوه بر اینکه من از ثبوت خارجی ثبوت شوقی را به دست میآورم و اراده میکنم، یک اراده دیگر هم میکنم. اراده میکنم که تلفظم انجام بشود. یعنی وقتی میگویم زید، با اراده میگویم زید. پس القای زید و تلفظ به زید با اراده است و بعد که این تلفظ با اراده حاصل میشود، اراده میکنم خود همین زید را. هم با اراده تلفظش میکنم، هم از گفتنش خودش را اراده میکنم. میشود دو تا اراده. آن اراده اول مقوم اختیاری بودن فعل است که من با اراده کردن تلفظ، لفظ را با اراده صادر میکنم، نه اینکه از دهانم در رفته باشد. پس تلفظ من میشود یک امر اختیاری. از طرفی هم اراده میکنم از خود همین لفظی که القا کردم، اراده میکنم خودش را. یعنی از ثبوت خارجیش اراده میکنم ثبوت شوقیش را. دال میگیرم ثبوت خارجیش را بر ثبوت شوقیش. این هم یک اراده است. این دو تا اراده را ایشان گفته بودند.
بررسی شبهه اتحاد دال و مدلول و پاسخ محقق اصفهانی
حالا میگوید «ولا ینافی ما ذکرنا». «ما ذکرنا» را من اینطوری قرار میدهم. «ما ذکرنا» این بود که ثبوت خارجی دلالت کند بر ثبوت شوقی. یعنی ما دو تا ثبوت داشته باشیم؛ یکی ثبوت خارجی، یکی ثبوت شوقی. آن وقت ثبوت خارجی دلالت کند بر ثبوت شوقی. این کلام ما بود. معنای این کلام ما این بود که ما یک اراده داریم که عبارت از این است اراده میکنم از این لفظ، آن مراد خودم را که «مشتاقٌ الیه» من است. یعنی اراده میکنم از این لفظ آن ثبوت شوقی را، آن چیزی که در باطنم هست، آن را دارم اراده میکنم. خب، پس توجه کردید «ما ذکرنا» عبارت از این بود که ثبوت خارجی دال است بر ثبوت شوقی. معنای این کلام این است که من در وقت تلفظ اراده میکنم از این لفظ خودش را، منتها از این لفظ خارجی خودِ باطنیاش را. آن میشود مراد.
این را بعضیها احتمال دادند که این چنین ارادهای که من دارم، منافات داشته باشد با این مطلب که ما اراده کردیم خود همین لفظ را. ببینید اول بحثمان همین بود دیگر. بحثمان این بود که وقتی من میگویم «زیدٌ لفظٌ»، خود همین زیدی که تلفظ کردم، شخص همین زیدی که تلفظ شده، همین را میگویم «لفظٌ». پس همین شخص اراده شده است. دیگر دو چیز نیست که یکی خارجی باشد، یکی ذهنی و شوقی باشد. شما میگویید من اراده کردم آن شوقی را، مراد من آن شوقی است، آن مراد بالذات من است. اینطور نیست. الآن فرض ما این است که خود همین که تلفظ شده اراده شده است. پس آن چیزی که شما گفتید با آنچه که مفروض است منافات پیدا میکند.
ایشان جواب میدهد. میگوید آنجا که ما لفظ را میگوییم و نوع را یا مثل را اراده میکنیم، خب داریم لفظ را در آن معنایی که مرادمان هست فانی میکنیم تا با کمک این لفظ آن معنای مراد را تفهیم کنیم. در موردی که مورد بحث ما است که لفظ را میگوییم و خودش را اراده میکنیم، اینجا از طریق اراده پیش نمیآییم؛ مثل آنجایی که لفظ را میگوییم و نوع را اراده میکنیم، یا لفظ را میگوییم و صنف را اراده میکنیم، یا مثل را اراده میکنیم، عمل نمیکنیم، مثل آنجا عمل نمیکنیم. بلکه خود همین را ملاحظه میکنیم که تلفظ کردیم. همین، هم صادر از ما است، هم مراد بالذات ما است. مراد بالذات امر باطنی است. آن امر خارجی میشود مراد بالعرض. اینها را در جلسه اسبق گفتیم.
مراد بالذات همان باطنی ما است. امر خارجی مراد بالعرض میشود. پس مراد بالذات آن امر باطنی ما است. آن چیزی که صادر میشود همین امر خارجی است. آن چیزی که صادر شده امر خارجی است، آن چیزی که مراد بالذات است آن امر شوقی و باطنی است. ولی هر دو با قطع نظر از اراده، امر شخصی میشوند. یعنی همین شخص مراد است. ما که گفتیم، ثبوت خارجی دلیل میشود و ثبوت شوقی مدلول میشود، درست گفتیم. فرض ما این است که ما بدون توجه به اراده که ما را از آن خارجی به ذهنی میبرد، گذشته از آن، ما خود همین لفظ تلفظ شده را که طبیعتی است شخصی، ماهیتی است شخصی، همین را هم مراد بالذات قرار میدهیم، هم صادر قرار میدهیم. وقتی اراده میآید، خب مراد بالذات با صادر فرق میکند. وقتی اراده میآید مراد بالذات با صادر فرق میکند. صادر میشود ثبوت خارجی، آن وقت مراد میشود آن ثبوت شوقی.
تحلیل اراده القای لفظ و ماهیت شخصی آن
پس اینکه ما اراده را حذف میکنیم، در قبال آنجایی است که اراده را اعتبار میکنیم؛ در آنجا که لفظ را استعمال کردیم در معنای مطلق، یا در مثلی که مقید است، در آنجا اراده هست. اراده را اعتبار میکنیم. لفظ را میآوریم، اراده میکنیم آن مطلق را، یا اراده میکنیم آن مقید را. ولی در مانحن فیه لفظ را میآوریم، با قطع نظر از اراده میگوییم که این لفظ خودش یک طبیعتی است شخصی. نه شخصیتش را از ناحیه اراده گرفته، خودش یک طبیعت شخصی است که هم مراد بالذات است هم صادر است. ملاحظه میکنید دیگر منافات ندارد کلام ما با اینکه شخص همین را اراده کرده باشیم. همین شخص را اراده کردیم منتها شخصیت این از طریق اراده درست نشده است. آن وقت همین شخصی که ما ارادهاش کردیم ثبوت خارجیش را دلیل قرار میدهیم برای ثبوت شوقیش.
صفحه ۶۶ هستیم، سطر شانزدهم. «ولا ینافی ما ذکرنا ارادة شخص نفسه». «ما ذکرنا» فاعل «لا ینافی» است، «ارادة شخص نفسه» مفعولش است. یعنی آن چیزی که ما ذکر کردیم با این اراده شخص نفسِ آن لفظ منافات ندارد. یعنی در عینی که ما اراده کردیم شخص همین زید را، در عین حال میتوانیم بگوییم ثبوت خارجی داریم، ثبوت شوقی داریم و ثبوت خارجی دلالت میکند بر ثبوت شوقی. در عینی که شخص لفظ اراده شده، این تعدد دال و مدلول هم حاصل است. منافاتی بین این دو تا نیست. چرا منافات نیست؟ زیرا مراد بالذات، مراد بالذات همان امر باطنی است. امر خارجی مراد بالعرض است. آن امر باطنی یعنی زیدی که من متعلق اراده و متعلق شوق قرارش دادهام، این میشود مراد بالذات.
و صادر یعنی آن چیزی که من تلفظ میکنم و از دهان من صادر میشود در خارج، این مراد بالذات و صادر «ماهية شخصية»، یک ماهیت شخصی است «من غير جهة الإرادة» یعنی اراده در آن اخذ نمیشود. اراده در آن بعدی اخذ میشود که لفظ را بیاورم و اراده کنم نوعش را، یا لفظ را بیاورم اراده کنم صنف و مثلش را. آنجا است که اراده در کار است. «فی قبال ما اذا اريد افناء اللفظ فی طبيعة المطلقه» یا لفظ یا در طبیعت مقیده. طبیعت مطلقه یعنی در نوع یا صنف. مقیده یعنی در مثل. حالا شاید صنف را بتوانی در مقیده هم اراده کنی. مطلقه یعنی نوع، مقیده یعنی صنف یا مثل یا فقط مثل.
رفع تنافی میان اراده شخص لفظ و تعدد دال و مدلول
خب، این مطلب تمام شد. مطلب بعدی، این مطلب آنطور که من فهمیدم توضیحش دادم. یک مقدار به نظر میآید مطلبش دشوار است.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله صادر ثبوت خارجی است.
این «كما أنّ فرض إرادة اخرى» هم مطلبش آسان است، به سختی آن دو خط قبل نیست. مرحوم محقق دو تا اراده درست کرده است. این را توجه کردید دو تا اراده درست کرد.
دانش پژوه: ممکن است منافات داده بشود یعنی همان اول منافات داده بشود بین اراده شخص نفسه با این ثبوت ذهنی. جواب داده می شد که منافات ندارد
استاد: ظاهراً منافات احتمال داده میشد. آخر ببینید ایشان میگوید نفس لفظ اراده شده است. بحث ما این است «ارادة شخص نفسه»، یعنی خود این نفس لفظ اراده شده است. دیگر نمیرویم در باطن. ایشان در عین حال گفت باطن هم مطرح است، شوق باطنی را مطرح کرد. یعنی کأنّ دو تا اراده درست کرد.
یکی اراده نفس همین لفظ، این را ما مطرح کرده بودیم ولی ایشان به وقت توجیهش یک امر باطنی هم آورد که ثبوت خارجی دلالت کند بر آن ثبوت شوقی. یعنی رفت در باطن، در حالی که الآن بحث ما در باطن نبود، اراده شخص نفسِ لفظ بود. یعنی همین نفس تلفظ شده اراده میشد. همینی که ثبوت خارجی داشت اراده میشد. آن باطنیش کاری نداشت. در عین حال ایشان باطنی را مطرح کرد. حالا اعتراض، یعنی احتمال داده میشود که آن باطنی با این چیزی که الآن مورد بحث ما است منافات داشته باشد چون شما از طرفی میگویید نفس همین لفظ اراده شده است، از طرف دیگر میگویید که این امر باطنی اراده شده است. اینها با هم منافات دارند. نفس لفظ اراده بشود با آن چیزی که در باطن است مراد باشد دو تا است، با هم تنافی دارند.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: خارج را مراد بالذات نگرفت، بلکه باطن را مراد بالذات گرفت.
دانش پژوه: چون باطن را مراد بالذات گرفته، اینجا است بحث که باطل میشود دیگر.
استاد: باطن را شما مراد گرفتید در حالی که اصلاً بحث ما در این فرض بود که ارادة شخص نفسه. خود همانی که تلفظ شده مراد باشد.
دانش پژوه: «ما ذکرنا»
استاد: «ما ذکرنا» با باطن بود دیگر. اراده باطنی درست کرد. اراده باطنی درست کردن منافات ندارد با اینکه بحث ما در همین اراده ظاهری است. چون مراد بالذات و صادر هر دو همین ماهیت شخصی است با قطع نظر از اراده.
«كما أنّ فرض إرادة اخرى» را هم معنی کنم. میفرماید که ما اراده کردیم، ما گفتیم اراده میکنیم در وقتی که میگوییم «زیدٌ لفظٌ»، اراده میکنیم همین شخص زید را و با این مرادمان چیزی را نشان نمیدهیم. چون این لفظ زید حاکی از چیزی نیست. لفظ حاکی نیست، حاکی از خودش که نمیتواند باشد. حاکی از چیزی هم که نیست. پس اصلاً حاکی نیست. یعنی این لفظی که من تلفظ کردهام ارائه نمیدهد چیزی را. آنجا که من لفظ را تلفظ میکنم و مثلش را اراده میکنم، این لفظ دارد حکایت میکند از مثل و ارائه میدهد مثل را. اما در صورتی که من خود این لفظ را اراده کنم، دیگر ارائه نمیدهد چیزی را. یعنی اینطور نیست که من حاکی را اراده کرده باشم، محکی را ارائه بدهم. حاکی را تلفظ کرده باشم و محکی را ارائه بدهم. اینطور نیست.
تبیین نهایی یگانگی ماهیت در ثبوت خارجی و شوقی
پس اصلاً ارادهای که ما در این قضیه داریم ارادهای است که ارائه نمیدهد چیزی را. روشن است دیگر چون در جایی که من لفظ را تلفظ میکنم مثل و صنف و نوع را ارائه میکنم، اینجا لفظ دارد چیزی را ارائه میدهد. نوع را یا صنف را یا مثل را دارد ارائه میدهد. اما در مانحن فیه که من لفظ را گفتم و خود همین لفظ را اراده کردم، دیگر این لفظ چیزی را ارائه نمیدهد، خودش است فقط، نشان نمیدهد چیزی را، حکایت از چیزی نمیکند. این مطلب ما است. حالا مرحوم محقق یک اراده دیگری هم درست کرده بودند که اسمش را گذاشته بودند ارادهای که مصحح دلالت کلامیه است. این داشت دلالت میکرد. یعنی داشت ارائه میداد. این چنانچه خودشان گفتند دارد ارائه میدهد منتها چه چیزی را ارائه میدهد؟ آن چیزی که در باطن من است دارد ارائه میدهد.
از طرفی میگویید این لفظ من یا اراده من چیزی را ارائه نمیدهد، از طرفی هم وقتی میخواهید توجیه کنید دال و مدلول را دو تا کنید میگویید که این لفظ من دارد ارائه میدهد آن باطنی را. خب، این دو تا با هم منافات دارند. چون هم میگویید ارائه میدهد، هم میگویید ارائه نمیدهد. بحثتان این است که این لفظ چون خودش مراد است پس چیزی را ارائه نمیدهد. خودش که خودش است نمیشود گفت خودش را دارد ارائه میدهد. خودش خودش است. چیزی دیگر را ارائه نمیدهد چون ما لفظ زید را نگفتیم تا چیزی دیگر اراده کنیم. خود زید را اراده کردیم. پس زید چیزی را ارائه نمیدهد، خودش را که مراد است اراده کردیم، ولی به توسط او چیزی را ارائه نمیکنیم. این بحث ما است. ولی مرحوم محقق یک اراده دیگر هم درست کرد که اسمش را گذاشت ارادهای که مصحح دلالت کلامیه است. آن اراده چه بود؟ آن اراده داشت ارائه میکرد. داشت چه چیزی را ارائه میکرد؟ آن ثبوت شوقی را. ثبوت شوقی را داشت ارائه میکرد. پس اراده مورد بحث که شغلش عدم ارائه است، شأنش عدم ارائه است با آن ارادهای که مرحوم محقق اضافه کردند که شأنش ارائه است نمیسازد. با هم منافات دارند دیگر، یکی شأنش ارائه است، یکی شأنش ارائه نیست. منافات دارند. این تنافی را ایشان باز رد میکند. میگوید این تنافی هم حاصل نیست. زیرا آنجا که اراده چیزی را ارائه میکند ببین آن مرئی چیست، یعنی آن چیزی که ارائه شده چیست؟ آن چیزی که ارائه شده خود همین لفظ است. منتها خود این لفظ یک حیثیتی ثبوت خارجی دارد، یک حیثیتی ثبوت شوقی دارد. این حیثیت ثبوت خارجیش را دلیل قرار میدهیم برای حیثیت ثبوت شوقیش. پس مرئی، همان لفظ است.
پس اینکه ما میگوییم لفظ را اراده میکنیم و با او چیزی را ارائه نمیدهیم درست میگوییم. لفظ را اراده میکنیم و چیزی را ارائه نمیدهیم. بعد ما میگوییم که اراده میکنیم که ثبوت خارجی دلیل بشود برای ثبوت ذهنی یا ثبوت شوقی. اما آن چیزی که در خارج ثابت است و آن چیزی که در شوق ثابت است یک چیز است. نه اینکه چیزی دیگر باشد که ما با این چیز ارائهاش دهیم. دو چیز نیست که ما یکی را ارائه دهنده، یکی را هم مرئی و ارائه داده شده حساب کنیم. بلکه آن لفظی که ما به آن تلفظ کردیم همان مرئی ما است. یعنی ارائه شده، چیزی دیگر ارائه نشده است. خلاصه جواب ایشان این است: ارائه شده ولی همان خودش ارائه شده نه چیزی دیگر. پس اگر میگوییم ارائه نمیدهد یعنی چیزی دیگر را ارائه نمیدهد. اما حالا دارد خودش را ارائه میدهد که منافات ندارد با اینکه چیزی دیگر را ارائه ندهد. کما این که فرض اراده دیگری که مصحح دلالت کلامیه باشد، منافات ندارد با فرض اراده شخص همین لفظ که در کنارش میگوییم ارائه نمیدهد غیر خودش را به خودش. غیر خودش را به خودش ارائه نمیدهد. یعنی وقتی لفظ زید را میگویید، همان لفظ زید را اراده میکنید نه چیزی دیگر را تا این لفظ زید آن چیزی دیگر را ارائه دهد. ایشان میگوید این هم منافات ندارد. ما هم هم میگوییم که اراده میکنیم شخص زید را و به توسط او ارائه نمیدهیم چیزی دیگری را، هم ادعای اراده میکنیم، این دو تا با هم منافات ندارند. چیزی دیگر را ارائه نمیدهیم ولی خود همین شخص را ارائه میدهیم و این منافاتی ندارد که ما شخص را ارائه بدهیم و چیز دیگر را ارائه ندهیم. «فان المرئی حینئذ» مرئی یعنی آن که نشان داده شده، «حینئذ» یعنی در این هنگامی که اراده کردم شخص همین موضوع را، نه مثلش را، نه نوعش را، نه صنفش را. مرئی و نشان داده شده خودِ ماهیت شخصی است که من تلفظش کردهام. نه اینکه غیر این ماهیت را به توسط این ماهیت ارائه بدهم. خودش را دارم ارائه میدهم. خود همین زیدی که تلفظ شده همین را دارم ارائه میدهم.
دوباره عرض کنم یعنی تکرار کنم. ما که میگوییم با این اراده، شخصِ موضوع ارائه نمیدهیم چیزی را، یعنی چیزی که غیر از این موضوع باشد ارائه نمیدهیم. ولی حالا که داشتیم توجیه می کردیم و میگفتیم که با این لفظ آن متعلق شوق را که در باطن است ارائه میدهیم، میگوییم آن چیزی که دارد ارائه میشود غیر از همین ماهیت شخصی چیز دیگری نیست. خودش را داریم با خودش ارائه میدهیم. اول گفتیم خودش را نمیتوانیم ارائه دهنده چیزی دیگر قرار بدهیم. الآن میگوییم خودش را میتوانیم ارائه دهنده خودش قرار بدهیم. این دو تا با هم منافات ندارند که هم ارائه دهد خودش را، هم ارائه ندهد چیزی دیگر را. این دو تا با هم منافات ندارد و ما همین را داریم میگوییم. میگوییم این ماهیت شخصی که تلفظ شده خودش را دارد ارائه میدهد و چیزی دیگر را که صنف است و مثل است و نوع است ارائه نمیدهد. پس مرئی حینئذ خود همین ماهیت شخصی است، نه غیرش. اگر غیر بود آن وقت منافات داشت. میگفتیم شما گفتید که این ماهیت شخصی غیر را ارائه نمیکند، چرا دارید الآن از آن ارائه به دست میآورید؟ این را میگفتیم. یعنی این اشکال وارد بود. اما جواب به این اشکال را مرحوم محقق دادند که خود ماهیت شخصی مراد من است، نه به توسط این ماهیت شخصی چیز دیگر را بخواهم نشان بدهم. خود همین ماهیت شخصی را با خودش میخواهم نشان بدهم. غایت الامر این است که این ماهیت شخصی ثبوتی دارد در موطنی یعنی موطن خارج، که این ثبوت با موطنش دلالت میکند بر ثبوت همین ماهیت در موطن دیگر که موطن باطن باشد یعنی موطن شوق باشد. یعنی ثبوت خارجیش دلالت میکند بر ثبوت شوقیش.
بعد حالا مطلب بعدی، «ولا ینافی» مطلب بعدی. اگر مرئی نفس ماهیت شخصی باشد و نفس ماهیت شخصی هم همان باشد که تلفظ شده، پس چگونه شما حکم را بر ثبوت شوقی این لفظ بردید؟ شما میگویید که مرئی خود این لفظ است. حکم را بر کدام بردید؟ بر همین لفظ بردید که حکم برود روی همانی که مرئی است؟ یا اینکه روی لفظ نبردید، روی ثبوت شوقیش بردید؟ شما مدعی هستید که من حکم را روی ثبوت شوقی میبرم. یعنی حکم میکنم به اینکه این زیدی که به ثبوتش شوقی ثابت شده و مراد قرار گرفته، حکم میکنم که این زید لفظ است. پس حکم را بر آن ثبوت شوقی بردید. الآن میگویید که اراده من دارد خود همین زید را که ثبوت خارجی دارد نشان میدهد. این زید را نشان میدهد نه ثبوت شوقی. ایشان جواب میدهد ثبوت شوقی ثبوت شوقی همین زید است. بنابراین چه بگوییم که حکم بار شده بر ثبوت شوقی، چه بگوییم حکم بار شده بر همین ثبوت خارجیش، چون ثابت خارجی با ثابت شوقی ذاتاً یکی است. منتها یکی میشود دال، یکی میشود مدلول و الا یکی است. «ولا ینافی» یعنی «ولا ینافی کون المرئی نفس الماهیه الشخصیه»، مرئی نفس ماهیت شخصی است در عین حال حکم مترتب بر ماهیت شخصی نشده، بلکه مترتب شده بر ماهیتی که به ثبوت شوقی ثابت است. شما میگوییم که مرئی خود ماهیت شخصی است یعنی همان ماهیت شخصی که ثبوت خارجی دارد. بعد میگویید که حکم بار کردیم بر ثبوت شوقیش. خب، اگر مرئی آن ثبوت خارجی است چرا حکم بر ثبوت شوقی بار کردید؟ جواب میدهند ماهیتی که ثبوت شوقی دارد با ماهیتی که ثبوت خارجی دارد یکی است. پس می توانیم بگوییم ما حکم را بر همان مرئی بار کردیم، روی همانی که ثبوت خارجی دارد بار کردیم. چون روی ثبوت شوقی بار کردیم و ثبوت شوقی هم همان ثبوت خارجی بود دیگر. «ولا ینافی» این که مرئی نفس ماهیت شخصیه است و باید حکم بر همین مرئی مترتب شود. منافات ندارد این مطلب را که حکم بر ثابت به ثبوت شوقی مترتب شده، وقتی مرئی آن ثبوت خارجی است، حکم هم بر آن ثبوت خارجی باید بار شود. چرا شما حکم را بر ثبوت شوقی بار کردید. جواب می دهد ثبوت شوقی با ثبوت خارجی یکی است.
«لان الماهیة واحدة»[2] ، ماهیت یکی است. یک دفعه معنونش میکنید به ثبوت شوقی، یک دفعه معنونش میکنید به ثبوت خارجی. چون ماهیت یکی است، «فصح أن يحكم عليها»، یعنی بر این ماهیت میتوانی حکم کنی «بانها لفظ» یعنی بگویی «زیدٌ لفظٌ» یا «بانها ثلاثی» یا احکام دیگر که میتوانیم بکنیم. پس سه تا «ولا ینافی»[3] ایشان ذکر کرد و همه را بیان کرد. این بحث تمام شد، بحث بعدی جلسه آینده.