92/03/21
بسم الله الرحمن الرحیم
نقش اراده مقومِ استعمال در تبدیل اراده تکوینی به دلالت کلامی/حاشیه 27 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 27 /نقش اراده مقومِ استعمال در تبدیل اراده تکوینی به دلالت کلامی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
طرح مسئله: استعمال لفظ در خود لفظ و آرای متقدمین
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۶۶، سطر یازدهم. «نعم لا بد من إرادة اخرى مقومة للاستعمال، وجعل اللفظ بوجوده الخارجي فانيا في اللفظ بوجوده الشوقي»[1] .
بحث در این داشتیم که آیا میتوانیم لفظی را استعمال کنیم و خود همان لفظ را اراده نماییم. توانستیم لفظی را اراده کنیم؛ نوعش را، صنفش را و مثلش را. توانستیم لفظی را اطلاق کنیم و نوعش یا صنفش یا مثلش را اراده کنیم. اما آیا میتوانیم لفظی را اطلاق کنیم و خود همان لفظ را اراده نماییم؟
مرحوم آخوند فرمودند که نمی شود؛ والا لازم میآید که لفظ را بر مرادمان اطلاق کنیم. لفظ باید بر مراد اطلاق شود. در اینجا لفظ خودِ لفظ است و مراد هم خودِ لفظ میباشد. بنابراین لازم میآید که دال و مدلول یک چیز واحد باشند و این که دال و مدلول یک چیز باشند، غلط است. البته فرمایش مرحوم آخوند شق دیگری نیز داشت؛ منتها چون بنده احتیاجی به آن نداشتم، ذکر نکردم و آن را تکرار نمیکنم. سپس خود مرحوم آخوند پاسخ دادند و فرمودند لفظ به حیث این که صادر شده است، «دال» محسوب میشود و به حیث این که مراد است، «مدلول» میگردد. بنابراین لفظ دارای دو حیثیت است. به یک حیثیت متصف به دال و به حیثیت دیگر متصف به مدلول است و چنین نیست که دال و مدلول که دو صفت متقابل هستند، بر یک موصوف وارد شده باشند؛ بلکه یکی از این دو بر موصوف با حیثیتی وارد شده و دیگری بر همان موصوف با حیثیتی دیگر وارد گشته است. پس اشکالی در کار نیست. مرحوم اصفهانی به این سخن اشکال کرده و فرمودند که این جواب تمام نیست.
نقد مرحوم اصفهانی بر تفکیک حیثیتی مرحوم آخوند
زیرا «صادر بودن» با «مراد بودن» دو حیثیت نمیشوند. بیان ایشان این بود که آن مراد بودنی در اینجا مورد نظر ماست که ارادهاش با دلالت کلامیه درست شود؛ یا به عبارت بهتر، مراد بودنی که کلام، آن مراد بودن را بفهماند. در اینجا کلام ما نشان میدهد که این کلام با اراده صادر شده است، ولی دلالت بر ارادهای نمیکند. دلالت بر چیزی دیگری جز خودش ندارد. معلوم میشود که این کلام با اراده صادر شده، یعنی اختیاراً صادر گشته است؛ ولی این اراده چیزی را نشان نمیدهد. ما وقتی لفظی را اطلاق میکنیم، معنا را اراده مینماییم؛ پس لفظ ارادهی معنا را نشان میدهد. و در اینجا معنا خودِ لفظ است، پس لفظ ما میخواهد ارادهی چه چیزی را نشان دهد؟ چیزی را جز خودش نشان نمیدهد. بله، عقل ما میگوید این شخص وقتی تلفظ کرد، کسی او را مجبور نکرده بود، پس با اراده تلفظ کرد؛ ولی با این تلفظ چه چیزی را اراده نمود؟ چیزی نیست که اراده نماییم، خودش است که تلفظ شده است.
دانش پژوه: ببخشید، این اشکال چون اشکالی درست است، به این صورت به تمام موارد چهارگانه وارد میشود، یا به آن نوع و جنس و صنف هم وارد میگردد؟
استاد: خیر، در آنجاها که ما از اطلاق لفظ، مثل و نوع و صنف را اراده کنیم، این اشکال وارد نمیشود؛ بنده در مثلش توضیح میدهم.
دانش پژوه: آیا تعدد دال و مدلول وجود دارد؟
استاد: بله، تعدد دال و مدلول وجود دارد.
دانش پژوه: در این مواردی که ذکر کرد هم هست؟
استاد: در مواردی که ایشان ذکر میکنند، در این سه مورد وجود دارد. حالا عرض میکنم؛ ملاحظه کنید در جایی که بنده «زید» را میگویم و منظورم خودِ این «زید» نیست بلکه مثل این «زید» است. میگویم: «زیدٌ لفظٌ». منظورم این نیست، آن زیدی که بنده دارم تلفظ میکنم. بلکه منظورم این است که اگر شما مثل این «زید» را تلفظ کنید، «لفظ» محسوب میشود. اینجا دال همان لفظی است که بنده بیان میکنم و مدلول آن لفظی است که شما میگویید. بنده میتوانم با اطلاق لفظ و با ادای این لفظی که ادا کردم، آنی را که شما ادا میکنید اراده کنم. میتوانم این را اراده کنم؛ چون کار خود بنده را که تلفظ به این لفظ است اراده میکنم، یعنی این لفظ را با اراده تلفظ مینمایم. سپس اراده میکنم از این لفظم آن چیزی را که شما تلفظ میکنید. این دو اراده است؛ اراده میکنم که خودم تلفظ کنم که نشان میدهد کار بنده که تلفظ به این لفظ است، اختیاری است؛ سپس با اطلاق لفظم اراده میکنم آن لفظی را که شما اطلاق خواهید کرد. بدین ترتیب دو اراده درست شد. آن وقت بنده با کاری که انجام دادم، ارادهای را نشان دادم. یعنی اراده کردم تلفظ شما را؛ با کار خودم اراده کردم آن تلفظ شما را، یعنی چیزی را نشان دادم.
تبیین دوگانگی اراده: اراده مقوم و اراده متقوم در استعمال
اما در زمانی که بخواهم «زید» را تلفظ کنم و همین «زیدِ» تلفظ شده را هم افاده نمایم، معنایش این است که بنده اراده کردم تلفظ کنم و تلفظ کردم. این ارادهی اولیه است که نشان میدهد کار بنده کاری اختیاری بوده است؛ اما ارادهی دومی در کار نیست که بنده با این لفظم نشان دهم چه اراده نمودهام. چیزی را نشان نمیدهم؛ خودِ تلفظ اکنون دارد انجام میشود. بنده با این تلفظم ارادهی چه چیزی را نشان میدهم؟ ارادهی خودِ همین را؟ خودِ همین لفظی که تلفظ کردم؟ این که نشان داده نمیشود؛ خودِ تلفظ دارد انجام میشود. دقت میکنید چه شد؟ این که دو اراده درست شود مهم است. در زمانی که بنده «زید» را تلفظ میکنم و اراده میکنم همین لفظی را که تلفظ کردهام (نه این که اراده کنم لفظی را که دو ساعت دیگر میخواهم تلفظ کنم، بلکه همین را که اکنون تلفظ کردم) این دو اراده برنمیدارد. این همان ارادهی تلفظ است؛ دیگر دوباره با این لفظ نمیتوانم چیزی را اراده کنم. خودش را که انجام دادم تمام شده است. بله، میتوانم اراده کنم مثلش را که بعداً میگویم یا مثلش را که شما بعداً میگویید؛ اما خودِ همینی که اکنون از دهان بنده خارج شد، دیگر نمیتوانم اراده نمایم. آن ارادهی اول انجام شد و این لفظ از دهان بنده خارج گشت. دیگر با این لفظ، خودش دارد اراده میشود، دیگر چیز دیگری اراده نمیشود. مشکل اینجاست.
این اشکال در آن سه فرض دیگر وارد نمیشود. در آنجا که بنده اراده کردم تلفظ کنم و تلفظ کردم، مثلش را اراده نمودم. اراده کردم نوعش را تلفظ کنم یا صنفش را اراده کردم. یعنی این لفظی که اکنون بنده میگویم، دارد دلالت میکند بر لفظی که دو ساعت بعد خواهم گفت؛ بر مثلش که دو ساعت بعد خواهم گفت. یعنی میگویم: «زیدی که بنده تلفظ میکنم لفظ است»، حواست باشد؛ نمیگویم «این». میگویم زیدی که بعداً میخواهم تلفظ کنم لفظ است. یعنی مثل همین تلفظی که کردم، اگر بعداً تلفظ کنم لفظ خواهد بود. خب ملاحظه میکنید این تلفظی که اکنون میکنم با اراده صادر میشود. با آن تلفظ، چیز دیگری را هم دارم اراده میکنم؛ یعنی اراده میکنم تلفظ بعدی خود را و آن را ارائه میدهم به شما مخاطب، ارائه میدهم تلفظ بعدی را. با این تلفظ فعلی، ارائه میدهم تلفظ بعدی را و این اشکالی ندارد. اما در صورتی که بنده اراده کردم تلفظ را و خواستم با همین تلفظ، خودِ همین تلفظ را نشان دهم، یعنی ارادهی این تلفظ را نشان دهم، نمیتوانم نشان دهم. پس در واقع بنده چیزی را نشان ندادم. فقط عقل بنده حکم میکند -یعنی عقل شما که دارید صدای بنده را میشنوید حکم میکند- که این لفظی که بنده گفتم، با اراده گفتم و اختیاراً از بنده صادر شد و اینطور نبود که از دهانم خارج شود. این را میفهماند؛ یعنی عقل حکم میکند که این ارادهی اولیه است و بقیهاش را حکم نمیکند. ارادهی بعدی را حکم نمیکند.
مطالبی که بنده میخواهم امروز بخوانم را اکنون در جواب سؤال شما عرض کردم؛ یعنی هنوز نرسیده بودیم به مطالب و بنده داشتم آرام آرام جلو میآمدم تا به بحث امروز برسیم. شما اشکال کردید و بنده در جوابتان مطالب امروز را گفتم؛ یعنی آمادگی بیشتری اکنون برای مطالب امروز دارید. خب بحثمان را ادامه دهیم. مرحوم اصفهانی کلام آخوند را توجیه کردند. فرمودند این لفظ یک ثبوت خارجی دارد، همین لفظی که بنده تلفظ میکنم. یک ثبوت خارجی دارد و یک ثبوت شوقی دارد. ثبوت شوقی یعنی چه؟ یعنی متعلق شوق بنده قرار گرفته است، به بیانی که دیروز گفتیم. متعلق شوق بنده قرار گرفته است. شوق یعنی اراده. پس این لفظ اگر متعلق شوق بنده است، متعلق ارادهی بنده میباشد. متعلق اراده بنده است یعنی مراد بنده است. پس توجه کنید دوباره عرض کنم؛ این لفظ یک ثبوت خارجی دارد. ثبوت خارجی را مرحوم آخوند «صدور» نامیدند. یک ثبوت شوقی دارد؛ ثبوت شوقی را مرحوم آخوند «مراد» نامیدند. ثبوت شوقی یعنی چه؟ یعنی متعلق شوق بنده. متعلق شوق بنده یعنی چه؟ یعنی متعلق ارادهی بنده. متعلق ارادهی بنده یعنی چه؟ یعنی مراد، همان که آخوند فرمودند. پس چه بگویید ثبوت شوقی، چه بگویید مراد؛ چه بگویید ثبوت خارجی، چه بگویید صدور. آخوند تعبیر کردند به صدور و مراد، ما تعبیر میکنیم به ثبوت خارجی و ثبوت شوقی. ثبوت خارجی «دال» میشود و ثبوت شوقی «مدلول» میگردد. یعنی آن لفظی که به ثبوت خارجی ثابت میشود دال میشود و آن که به ثبوت شوقی ثابت میگردد -یعنی مراد میشود- مدلول میگردد. یک لفظ است اما دو نوع ثبوت دارد. مرحوم آخوند فرمودند دو نوع حیثیت دارد. ما حالا تعبیر به حیثیت نمیکنیم، میگوییم دو نوع ثبوت دارد. آخوند حیثیتی را دال گرفت و حیثیت دیگر را مدلول. ما ثبوتی را دال میگیریم و ثبوت دیگر را مدلول، که میخواهیم کلام آخوند را توجیه کنیم. چیز جدیدی نمیخواهیم بگوییم، همان را میخواهیم توجیه کنیم منتها عبارت را عوض مینماییم. ایشان فرمودند به حیثیت صدور، دال است و به حیثیت مراد بودن، مدلول است؛ ما میگوییم به ثبوت خارجی دال است که همان صدور است، و به ثبوت شوقی و ثبوت نفسانی مدلول است که همان مراد است. این توجیهی بود که ما در جلسه گذشته برای کلام مرحوم آخوند آوردیم.
تحلیل دلالت عقلی و کلامی بر اراده و ابطال دور و خلف فرض
در این توجیه دقت کنید که یک اراده وجود داشت. ما اراده کردیم که با ثبوت خارجی، ثبوت شوقی را ارائه دهیم. اراده ما به همین ترتیب بود. اراده کردیم که با ثبوت خارجی این لفظ، ثبوت شوقی این لفظ را ارائه دهیم. این اراده تابع استعمال ماست؛ یعنی اینطور نیست که مقوم استعمال باشد. تابع استعمال ماست. یعنی با استعمال، این اراده حاصل میشود. تا اینجا روشن است؟ دارم وارد بحث امروز میشوم. همین ابتدای کلام اکنون ، وارد بحث امروز شدم. که ما با تلفظ (یعنی ثبوت خارجی لفظ) اراده کردیم ثبوت شوقی را ارائه دهیم؛ یا بفرمایید که نگویید اراده کردیم، بگوییم ثبوت شوقی را داریم ارائه میدهیم. با ثبوت خارجی، ثبوت شوقی را ارائه میدهیم. یعنی اراده میکنیم که این لفظی که صادر شده است، این لفظ را بفهمانیم که مراد ماست؛ بفهمانیم که ثبوت شوقی دارد یعنی مراد ماست. همانطور که وقتی تلفظ میکنیم، اراده داریم که معنا را بفهمانیم، اینجا هم وقتی تلفظ میکنیم، اراده داریم که ثبوت شوقی را بفهمانیم. تا اینجا درست است و یک اراده وجود دارد؛ ولی این اراده تابع تلفظ ما و تابع استعمال ماست. ایشان میفرمایند که یک اراده دیگری هم لازم داریم که این اراده تابع استعمال نیست بلکه مقوم استعمال است. یعنی از ابتدا باید اراده کنید تا تلفظ نمایید. بدون اراده که تلفظ نمیکنید. این مطلب را بنده چندین بار در توضیح این حاشیه گفتم. یک اراده هم لازم دارید که مقوم استعمال باشد. یک اراده لازم دارید که با این اراده، لفظ را جعل کنید؛ «فانیاً فی المعنا» یعنی ثبوت خارجی را دلیل ثبوت شوقی قرار دهید. یک ارادهی دیگر برای این «جعل» داریم. شما دارید کاری را جعل میکنید؛ چه جعل می کنید؟ ثبوت خارجی را دلیل برای ثبوت شوقی جعل مینمایید. این جعل شما باید با اراده باشد. این تلفظ شما باید با اراده باشد. این میشود ارادهای که مقوم استعمال است. یعنی استعمال با این اراده شروع میشود. این دیگر تابع استعمال نیست؛ این مقوم استعمال و مقدم بر استعمال است. یعنی ابتدا این اراده میآید و سپس استعمال شروع میشود. ابتدا اراده میآید و بعداً شما ثبوت خارجی را «دلیلاً علی الثبوت الشوقی» جعل میکنید. پس دو اراده شد.
ایشان میفرمایند که علاوه بر آن ارادهای که بنده گفتم و در جلسه قبل خواندیم، علاوه بر آن یک ارادهی دیگر هم لازم داریم که ارادهی مقوم استعمال باشد؛ والا -یعنی اگر آن اراده را نداشتیم- محذور پیش میآید که وقتی هست عرض میکنم. چون عبارت مقداری توضیح میخواهد، بنده بخشبخش توضیح میدهم و جلو میروم.
دانش پژوه: آیا اراده هم باز اراده میخواهد؟
استاد: خیر، چه ارادهای اراده بخواهد؟ هیچ ارادهای اراده نمیخواهد. تلفظ اراده میخواهد، ولی اراده، اراده نمیخواهد. ما اراده را مستند به اراده نکردیم. جعلی کردیم و این جعل، ارادهای را به دنبال داشت. جعل ما فعل ما بود و فعل ما اراده میخواست؛ اما ارادهی ما دیگر فعل ما نیست که بخواهیم برایش اراده کنیم.
دانش پژوه: این شوق است دیگر اراده نیست؟
استاد: شوق همان اراده است. بله، شوق اراده است.
دانش پژوه: منظور از ثبوت شوقیه یعنی ثبوت ارادی؟
استاد: کار من این است که جعل می کنم ثبوت خارجی را دالا بر ثبوت شوقی.
دانش پژوه: ثبوت شوقی یعنی ثبوت ارادی؟
استاد: بله، ثبوت مراد؛ یعنی ثبوتی که اراده کردیم. یعنی ارادهای که اینجا تابع استعمال است. ولی این کاری که بنده اکنون دارم انجام میدهم، این جعلی که میکنم، همینطوری از دستم در میرود و جعل میکنم یا تصمیم میگیرم که جعل کنم؟ تلفظ که میکنم، بی اختیار تلفظ میکنم یا تصمیم میگیرم اختیاراً تلفظ کنم؟ تصمیم میگیرم که تلفظ نمایم. تصمیم میگیرم که لفظ را استعمال کنم. این هم یک اراده است. این اراده قبل از استعمال است و با این اراده، استعمال که یک نوع فعل است، حاصل میشود. استعمال فعل است، جعل است، تلفظ است. تلفظ و جعل، این ها همه فعل هستند و فعل بدون اراده که نمیشود.
دانش پژوه: اراده میکنم که لفظ را ادا کنم.
استاد: آن که مدلول است.
دانش پژوه: اراده میکنم که لفظ را ادا کنم و لفظ را استعمال نمایم؛ استعمال که شد، لفظ «دال» میشود و این ارادهی بنده «مدلول» میگردد.
استاد: کدام ارادهی بنده؟ همان ارادهای که ابتدا کردم مدلول میشود؟ که این غلط است. ارادهای که ابتدا کردم مدلول نمیشود.
دانش پژوه: مثلاً میشود که اکنون بنده لفظ را میگویم و این لفظ خارج می شود ...
استاد: ارادهی تلفظ میکنم یک مطلب است، این لفظ را دال بر خودش قرار میدهم مطلبی دیگر است. ملاحظه کنید؛ ارادهی تلفظ میکنم. اراده میکنم تلفظ کنم و بگویم «زید». حالا این «زید» را دال بر چه قرار میدهم؟ دال بر معنا قرار میدهم، دال بر خودش قرار میدهم، دال بر صنفش قرار میدهم؛ آن یک مطلب دیگر است. ولی بنده اکنون اراده کردم که بگویم «زید». این تا اینجا درست است. سپس این «زید» را میخواهید دلیل چه چیزی قرار دهید؟ یک وقت دلیل معنا قرار میدهم؛ میگویم «زید» و منظورم آن هیکل است. یک وقت هم دلیل خودِ همین لفظ قرار میدهم. اکنون مراد ما و بحث ما اینجاست؛ دلیلِ خودِ لفظ که قرارش دادید، این لفظ را به وجود لفظی، دلیل وجود لفظی قرار دادید؟ که این غلط میشود. دلیل وجود شوقی قرار دهید درست است. دلیل وجود شوقی یعنی دلیل بر مراد بودن. نه مراد بودن به همین ارادهای که اکنون بنده برای تلفظ دارم؛ مراد است که بفهمانم بنده این «زید» را از «زید» اراده کردم. از تلفظ «زید»، «زید» را اراده کردم. ببینید این یک اراده است. از تلفظ «زید»، «زید» را اراده کردم؛ این یک اراده است که تابع استعمال است. یک اراده هم این است که تصمیم میگیرم حرف بزنم؛ تصمیم میگیرم تلفظ کنم. این هم یک اراده است که قبل از استعمال میباشد. این که بنده اراده میکنم از لفظ «زید»، همان لفظ «زید» را تفهیم کنم، این یک اراده است که تابع استعمال میباشد. یعنی بعد از این که استعمال میکنم، این تفهیم میآید. یک ارادهی دیگر هم میکنم که اصلاً تلفظی که میکنم با اراده باشد؛ کاری که شروع میکنم با اراده باشد. این یک ارادهی دیگر است و بدین ترتیب دو اراده میشود.
دانش پژوه: آیا این اراده مرکب است یا بسیط؟
استاد: یک ارادهی سابق داریم و یک ارادهی لاحق؛ یک ارادهی مقوم داریم و یک ارادهی متقوم. دو تا شد. ایشان در این بخشی که اکنون میخواهم بخوانم میفرمایند لابد که ارادهی مقوم هم داشته باشی. تا به حال در آن بخشی که جلسه قبل خواندیم، بیان کردیم که شما اراده میکنید، ثبوت شوقی پیدا میشود؛ سپس این تلفظ شما که ثبوت خارجی لفظ است، نشان دهندهی ثبوت شوقیِ لفظ است، یعنی ثبوت آن اراده را. این تلفظ شما آن اراده را نشان میدهد، یعنی مراد را نشان میدهد. ولی این تلفظ شما که نباید بیاراده باشد، این هم باید با ارادهای انجام شود. پس یک اراده هم باید بکنید که تلفظ نمایید. اراده میکنید که تلفظ کنید و با این تلفظ، نه همین اراده را، بلکه ارادهای را که میخواهید از این لفظ داشته باشید افاده میکنید. اراده کردید لفظ را بگویید و با این لفظ اراده داشتید چیزی را نشان دهید. بدین ترتیب دو اراده شد.
دانش پژوه: چرا یک اراده نگیریم و دو حیثیت ندهیم؟ چون در واقع اصلاً یک اراده نیست
استاد: واقعاً دو اراده است. شما هنوز ظاهراً تصور نکردهاید و الا این را به دو حیثیت تقسیم نمیکردید. شما اکنون دارید دو کار انجام میدهید؛ یکی تلفظ کردن و یکی نشان دادن. این هست یا نیست؟ دو کار انجام میدهید. مثلاً فرض کنید اکنون مورد بحث ما نه؛ کلامی میگویید که معنا دارد، معنایش را اراده میکنید. اکنون چه میگویید؟ تلفظ میکنید، اراده میکنید که تلفظ نمایید. این تلفظ کردن یک کار است. سپس با این تلفظ کردن -یعنی به کمک لفظ- معنایی را ارائه میدهید. اکنون دو کار انجام شد؛ یکی تلفظ کردن و یکی ارائه دادن. تلفظ کردید و ارائه دادید. دو کار شد. برای کار اولتان که تلفظ است اراده میخواهد، برای کار دوم هم که ارائه است اراده میخواهد. شما اراده میکنید از این تلفظتان که چیزی را به مخاطبتان تفهیم کنید؛ این یک اراده است که تابع استعمال و متقوم به استعمال میباشد. اما وقتی میخواهید استعمال کنید -یعنی میخواهید لفظ را بگویید تا معنا تفهیم شود- خودِ همین گفتن لفظ هم با اراده انجام میشود که کار دیگری است. پس دو اراده است. یک اراده مقوم فعل یعنی مقوم تلفظ شماست، یک اراده حاصل تلفظ شماست. ارادهای که حاصل تلفظ است را در جلسه قبل خواندیم؛ که گفتیم اینطور ثبوت خارجی را دلیل بر ثبوت شوقی قرار دادن، خودش یک کار است و این جعل را با اراده انجام دادیم که ارادهای تابع است. سپس خودِ همین تلفظ را هم بنده با اراده انجام دادم. پس دو اراده شد؛ دو ارادهی جدا از هم، یکی مقوم و یکی متقوم. یکی مقوم استعمال و یکی متقوم استعمال است. یکی قبل از استعمال است که با آن استعمال شروع میشود و یکی هم در استعمال میآید. یعنی وقتی بنده میگویم این لفظ را میگویم تا تفهیم کنم، خود همین که لفظ را میگویم تا تفهیم کنم، یعنی به ارادهی تفهیم؛ لفظ را میگویم به ارادهی تفهیم. ولی آیا خود لفظ را بی اراده میگویم؟ خود لفظ را هم با اراده میگویم و با اراده تلفظ میکنم. تلفظش میکنم تا معنا را تفهیم کنم؛ یعنی به ارادهی تفهیم معنا. ارادهی تلفظ به لفظ و ارادهی تفهیم معنا میشود دو اراده؛ یکی قبل از تلفظ و یکی بعد از تلفظ است.
حالا در این بخش که اکنون میخواهم از عبارت مرحوم اصفهانی بخوانم، این مطلب را میخواهند بفرمایند. میفرمایند آن ارادهای که بنده قبلاً گفتم و در جلسه قبل خواندیم کافی نیست؛ یک ارادهی دیگر هم باید قبل از استعمال داشته باشی که آن بشود مقوم استعمال. تمام حرف ایشان همین بود. این دو اراده را یکی نگیر و الا «دور» لازم میآید؛ خلف فرض لازم میآید. دورش را قبلاً بیان کردیم و دوباره نیز بیان میکنم؛ خلف فرضش را هم ان شاء الله بیان مینمایم.
دانش پژوه: بیان شما در جواب سؤال ایشان برای روشنتر شدن مطلب بود؟
استاد: بله، برای روشنتر شدن مطلب لازم است که گفته شود. کسی اشکالی نکرده است. ایشان میفرمایند آن اراده هست؛ سپس خودشان توضیح میدهند که یک ارادهی دیگری هم باید باشد و آن اراده به تنهایی کافی نیست.
عبارت را توجه کنید، صفحه ۶۶ هستیم، سطر ۱۱: «نعم لا بد من إرادة اخرى مقومة للاستعمال، وجعل اللفظ». من اگر [مصحح] بودم بعد از استعمال ویرگول نمی گذاشتم. این «و جعل اللفظ» عطف بر استعمال است و عطف تفسیری میباشد. ارادهی دیگری که مقوم استعمال است را داریم. استعمال یعنی چه؟ یعنی «جعل اللفظ بوجوده الخارجي فانيا في اللفظ بوجوده الشوقي». این استعمال است. حالا در موارد معمولی بنده همین «جعل» را توضیح دهم؛ استعمال یعنی «جعل اللفظ فانیاً فی المعنى». در آنجاها که بنده لفظ را میگویم و معنا را اراده میکنم -نه آنجا که لفظ را میگویم و خود لفظ را اراده میکنم که اکنون مورد بحث ماست- استعمال یعنی چه؟ یعنی «جعل اللفظ فانیاً فی المعنى». در اینجا لفظ «وجود خارجی» است و معنا همان «لفظ به وجود شوقی» است. نمیفرمایند «جعل اللفظ فانیاً فی المعنى»، بلکه میفرمایند «جعل اللفظ بوجوده الخارجي فانيا في اللفظ بوجوده الشوقي». این به جای آن است که بگوید «جعل اللفظ فانیاً فی المعنى». روشن است دیگر؟ این همان مفاد استعمال است، پس عطف تفسیری گرفته برای استعمال. «نعم لا بد من إرادة اخرى مقومة للاستعمال» که آن اراده مقوم استعمال و مقوم چنین جعلی است؛ والا -یعنی اگر این ارادهی اُخری را نداشتیم- آن ارادهی مقدم را نداشتیم. آن ارادهای که توضیح دادیم که اراده کردیم جعل کنیم لفظ را «فانی فی المعنى»، آن ارادهی تابع است، آن را داشتیم. حالا اگر این ارادهی متبوع را -یعنی ارادهای که مقدم بر استعمال و مقوم استعمال است- نمیداشتیم چه میشد؟ «فالإرادة المتقوّمة بنفس الماهية الشخصية مقوّمة لاختياريتها». مقومی که متقوم بود، مقوم هست.
دانش پژوه: آیا لاحق باز مقوم سابق میشود؟
استاد: بله، بنده عبارت را اینطور معنا میکنم؛ یک «یکون» یا یک «یلزم» را اضافه مینمایم. لازم میآید ارادهای که متقوم به نفس ماهیت شخصی است، مقوم اختیاریت این ماهیت باشد و این خلف فرض است. فرض کردیم که این اراده متقوم است؛ اکنون این ارادهی متقوم را بینیازکننده از آن ارادهی مقوم قرار دادیم، یعنی همان ارادهی مقوم گرفتیم آن را و این خلف فرض است. خلف فرضی که بعداً خود مرحوم اصفهانی به آن اشاره میکنند؛ در یکی دو خط بعد، این همان خلف فرضی است که اینجا میفرمایند. والا -یعنی اگر ارادهی دیگری نیاوری و همین ارادهی متقوم را جانشین ارادهی مقوم بکنی و آن را خودِ ارادهی مقوم قرار دهی- لازمهاش خلف فرض است که خلف فرض یعنی «ما فرضته متقوماً صار مقوماً».
دانش پژوه: دور هم هست
استاد: بله، دور هم هست. البته ایشان به دور هم بعداً اشاره میکنند، ولی اکنون خلف فرض را میفرمایند؛ چون به نظر خودشان خلف فرض تحقیق است. دور را میگویند اشکال مشهور است. دور اشکال مشهور است و خلف فرض اشکال تحقیق است. در اینجا اکنون دارند خلف فرض را بیان میکنند و بعداً به دور هم اشاره مینمایند. آن ارادهای که مقوم اختیاریت ماهیت است -ماهیت یعنی همین «زید» که بنده میگویم، یعنی آن ملفوظٌ به، آن ماهیت است- مقوم این تلفظ بنده ارادهای است که نشان میدهد این تلفظ، تلفظی اختیاری بوده و از دهان گوینده بیاراده خارج نشده بلکه با اختیار صادر گشته است. آن که متقوم بود، همان ارادهای است که لفظ را فانی در معنا میکند. اراده میکنم که لفظ فانی در معنا شود و معنا تفهیم گردد؛ آن اراده متقوم است. این ارادهای که اختیاری بودن تلفظ را نشان میدهد، مقوم است. حالا اگر شما به این ارادهی مقوم اعتنا نکنی و نگویی لابد منها، و ناچار همان ارادهی متقوم را به جای این ارادهی مقوم قبول کنی، یعنی متقوم را مقوم قرار دهی، این خلف فرض است و به قول شما دور هم هست.
سپس توضیحی میدهند که این ارادهی مقوم چه نوع ارادهای است؟ از کجا میآید؟ آیا کلام بر آن دلالت میکند؟ وقتی بنده مثلاً میگویم «کتبَ» و معنا را اراده میکنم، شما متوجه میشوید که بنده اراده کردهام. از کجا متوجه میشوید؟ از تلفظ بنده، از کلام بنده. کلام بنده دلالت میکند. «کتبَ» گفتن بنده دلالت میکند که معنایی را اراده کردهام. این نوع دلالت از کلام استفاده میشود و به آن میگوییم ارادهای که مدلول کلام است. اما وقتی تلفظ میکنم، شما حکم میکنید به این که بنده با اختیار تلفظ کردهام و اینطور نبود که غفلتاً تلفظ نمایم. این را با چه دلیلی حکم میکنید؟ آیا کلام بنده دلالت میکند؟ خیر، کلام بنده میتواند غفلتاً یا ارادتاً صادر شود. خود کلام دلالت نمیکند؛ عقل دلالت میکند بر این که متکلم با اراده تکلم کرده است. این ارادهای که مقوم استعمال و مقدم بر استعمال است، مدلول عقل است نه مدلول کلام. آن ارادهای که متقوم است مدلول کلام میباشد. روشن است، اینها مطالبی است که قبلاً هم گفته شده بود.
«ولا تكون دلالة الصادر عليها» «علیها» متعلق به «دلالة» است نه متعلق به صادر. «صادر» یعنی آن لفظی که تلفظ شده است. این دلالت میکند بر این که آن ارادهی مقومه وجود داشته است؛ آن ارادهای که اختیاری بودن این تلفظ را افاده میکند وجود داشته است. این دلالتِ لفظِ صادر بر وجود آن ارادهی سابق، دلالت کلامی نیست بلکه دلالت عقلی است. این مطلب تمام شد. مطلب بعدی؛ آیا میتوان گفت همین ارادهای که مقوم است، این همان ارادهی مؤخر میباشد؟ ارادهی مؤخر، ارادهی فناء لفظ در معناست و در اینجا ارادهی فناء لفظ در نفس لفظ است. در همه جا ارادهی تابع استعمال، ارادهی فناء لفظ در معناست؛ در اینجا که لفظ را در خودش استعمال میکنیم، ارادهی تابع و ارادهی متقوم، ارادهی فناء لفظ در خودش است. آیا میتوانیم بگوییم آن ارادهی مقوم که اختیاری بودن این تلفظ را نشان میداد و با دلالت عقلی فهمیده میشد، همان ارادهای است که متأخر و متقوم است؟ یعنی همان فناء لفظ در نفس است؟ میفرمایند نمیشود چنین گفت، چون اگر بگویید «دور» لازم میآید. هم دور است و هم خلف فرض. به قول مشهور دور است و به قول ما خلف فرض است. بنده هم دور بودنش را توضیح دادم و هم خلف فرض بودنش را. دور بودنش این است که مقوم میشود متقوم؛ ما هو المقدم میشود مؤخر و ما هو المؤخر میشود مقدم، که این محذور دور است. خلف فرض هم این است که آنچه را مقوم است متقوم میگیرید. آن که ما فرضته مقوماً شد متقوماً و آن که ما فرضته متقوماً شد مقوماً. پس هم خلف فرض لازم آمد و هم دور. و نفس همین ارادهای که مقوم است و نشان میدهد این تلفظ، تلفظی اختیاری است، معقول نیست که مصحح آن ارادهی دیگر باشد؛ یعنی جانشین ارادهی دیگر باشد و «مصححة لفناء اللفظ في نفسه» باشد. «مصححة لفناء اللفظ في نفسه» آن ارادهی مؤخر است. این ارادهی مقدم نمیتواند آن ارادهی مؤخر یعنی آن مصحح باشد، «للزوم الدور على المشهور، والخلف على التحقيق». خب این مطلب هم تمام شد و با پایان یافتن مطلب وقت هم تمام شد، ان شاء الله بقیهاش جلسه آینده.