« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/03/09

بسم الله الرحمن الرحیم

تحقیق در باب وضع خاص و مستعمل‌ فیه در اسماء اشاره/حاشیه 25 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 25 /تحقیق در باب وضع خاص و مستعمل‌ فیه در اسماء اشاره

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

کتاب اول نهایة الدرایه، صفحه ۶۳، سطر ۱۷. «وان كان وجودا لفظيا لآلة الإشارة، فهو وجود بالعرض لآلة الإشارة، لا للمعنى المشار إليه»[1]

بحث در این داشتیم که مستعمل‌ فیه در اشاره عام است یا خاص. مرحوم آخوند فرمود عام است و تشخصش به اشاره است. پس مستعمل‌ فیه «هذا» عام می‌شود. منتها چون اشاره هم در این مستعمل‌ فیه دخالت کرده، به این مستعمل‌ فیه تشخص می‌دهد و از این جهت می‌شود خاص. والا اصالتاً مستعمل‌ فیه عام است. مرحوم اصفهانی فرمود که مستعمل‌ فیه را چی می‌گیرید؟

یا موضوع ‌له را چی می‌گیرید؟ چون مستعمل‌ فیه با موضوع ‌له یکی است. موضوع ‌له آنی است که واضع لفظ را برای او جعل کرده و ما هم لفظ را در او استعمال می‌کنیم، پس همان موضوع ‌له می‌شود مستعمل‌ فیه. خب حالا ما نگاه می‌کنیم ببینیم که «هذا» برای چه وضع شده؟ سه تا احتمال داریم. یکی اینکه برای مفرد مذکر وضع شده باشد. یکی اینکه برای مفرد مذکرِ مشارٌ‌الیه وضع شده باشد. یکی هم برای آلت اشاره، دستی که دارد اشاره می‌کند، چشمی که اشاره می‌کند، این وضع شده باشد.

این سه تا احتمال را داریم. در احتمال اول که وضع شده باشد برای مفرد مذکر، مستعمل‌ فیه‌ ما مفرد مذکر است. اشاره در آن نیست که تشخصش دهد. شما گفتید مستعمل‌ فیه عام است و اشاره می‌آید آن را تشخص می‌دهد. اشاره که نمی‌آید. اشاره یک امر بیرونی است. مستعمل‌ فیه و موضوع ‌له مفرد مذکر تنهاست، اشاره در آن اخذ نشده است. بنابراین آن مشخصتان، آنیکه تشخص می‌دهد نیامده است. پس چرا می‌گویید که تشخص آن از طریق اشاره آمده است ؟ اصلاً اشاره‌ای وجود ندارد.

و اگر بگویید موضوع ‌له یا مستعمل‌ فیه، مفرد مشارٌ‌الیه است، مفرد مذکر مشارٌ‌الیه است. اگر این را بگویید، خب بله کلمه مشارٌ‌الیه در موضوع ‌له آمده، مستعمل‌ فیه هم در آن اشاره هست. یعنی آن عامل تشخص که اشاره است وجود دارد. ولی گفتیم اصلاً ممکن نیست که ما با استعمال، لفظ را وجود لفظی برای مشارٌ‌الیه قرار بدهیم. نمی‌شود لفظ را با استعمال، وجود لفظی برای مشارٌ‌الیه قرار بدهیم چنانچه بیان کردیم، دیگر تکرارش نکنم. حالا می‌رسیم به سومین فرض.

بررسی فرضیات سه‌گانه در مورد مستعمل‌ فیه و آلت اشاره

که در سومین فرض ما اسم اشاره را یعنی «هذا» را وجود لفظی قرار می‌دهیم برای آلت اشاره. آلت اشاره دست است، چشم است، ابرو است، آنچه که به وسیله او اشاره می‌کنیم می‌شود آلت اشاره. یعنی ما گاهی (دقت کنید چه عرض می‌کنم) گاهی از اوقات با دست اشاره می‌کنیم، گاهی با وجود لفظیِ اشاره به دست، اشاره می‌کنیم. یعنی گاهی عملاً اشاره می‌کنیم با انگشت اشاره می‌کنیم می‌شود عملاً. گاهی هم «هذا» می‌آوریم، «هذا» یعنی مثلاً انگشت گرفته شده به سمت فلان چیز.

که خودِ «هذا» یعنی همین انگشت گرفته شده به سمت فلان چیز. که «هذا» وجود لفظی نیست که مفرد مذکر را در ذهن ما حاضر کند. «هذا» وجود لفظی نیست که مشارٌ‌الیه در ذهن ما حاضر کند. «هذا» وجود لفظی است که انگشت به سمت مشارٌ‌الیه گرفته شده را در ذهن ما حاضر می‌کند چون وجود لفظیِ آن است. وقتی «هذا» وجود لفظی چیزی باشد، همان چیز را پیش ما حاضر می‌کند. پس اگر بگوییم «هذا» وجود لفظی است برای اشاره، این در واقع یک اشاره‌ای را پیش ما حاضر می‌کند.

و چون ما قبلاً گفتیم وجود لفظی، وجود بالعرضِ معناست، وجود بالذات لفظ است و وجود بالعرضِ معناست، پس این «هذا» که وجودش وجود بالذاتِ لفظ است، وجود بالعرضِ آن آلة الاشاره است. دیگر وجود بالعرضِ معنا نیست. وجود بالعرضِ آلة الاشاره است، چون قرار شد که آن را نشان بدهد دیگر. وجود لفظی است برای آن، یعنی برای آلت اشاره. وجود لفظی برای معنا نشد. وجود لفظی برای مفرد مذکر یا مفرد مذکر مشارٌ‌الیه نشد. وجود لفظی شد برای آن آلة الاشاره.

پس وجود بالعرض هم هست برای همان آلة الاشاره. دیگر وجود بالعرض برای معنا نیست. حالا شما اگر در معنا اشاره هم اخذ کنید کافی نیست. چون این وجود لفظی فقط آلة الاشاره را افاده می‌کند، نه اینکه معنا را افاده کند تا بعد صحبت کنیم که آیا در این معنا مشخص که اشاره است دخالت کرد یا نکرد.

دانش پژوه: اگر این‌طوری باشد لازم می آید اشاره به هر شیء با یک دست واحدی باشد؟

استاد: حالا داریم فرض می‌کنیم. نمی‌خواهم بگوییم این فرض هست یا نیست.

دانش پژوه: فرض دیگر این لفظ را وجود بالعرض برای اشاره کردن به....

استاد: به مذکر یا اشاره کردن به مؤنث، فرقی نمی‌کند

دانش پژوه: نه به این دست، بلکه به سبب دست یا اشاره به چشم. خب این در فرض بالا هم هست.

استاد: همین را ما می‌گوییم. ما هم همین را می‌گوییم. می‌گوییم چه اشاره با لفظ باشد چه اشاره با دست باشد. منتها وقتی با لفظ اشاره می‌کنی جانشین دست است. یعنی این هم یکی از انواع اشاره است.

دانش پژوه: آن فرض دیگر را ایشان نیاورد

استاد: فرض دیگر چی هست؟

دانش پژوه: همان فرض دوم هست به این شکل اشاره را به هذا لفظ نگیریم، ...

استاد: «هذا» را داریم می‌آوریم، پس این بحث ما در «هذا» است که می‌آید. «هذا» که می‌آید چه کار می‌کند؟ یک وقت مفرد مذکر را می‌فهماند، یک وقت مفرد مشارٌ‌الیه را می‌فهماند، یک وقت آلت اشاره می‌فهماند.

دانش پژوه: آلت اشاره یعنی نه خود هذا اشاره‌ای که هذا باشد؟ بلکه به اشاره ذهنیت؟

استاد: خب آن که بعداً مطرحش می‌کنیم.

دانش پژوه: در فرض چهارم؟

استاد: بله آن بعداً مطرح می‌کنیم قبولش می‌کنیم. آن در «بل التحقیق»[2] گفته می‌شود. الآن همین سه تایی را که اینجا می‌گوییم توجه بکنید.

نقد و بررسی انطباق کلام مرحوم آخوند بر فروض سه‌گانه

پس «هذا» را وجود لفظی گرفتیم برای اشاره با انگشت مثلاً. این می‌شود وجود بالعرض برای اشاره با انگشت ولی وجود بالعرضِ معنا نیست. یعنی با آمدن «هذا» معنا نمی‌آید. با آمدن «هذا» فقط آلت اشاره می‌آید. معنا نمی‌آید. خب وقتی معنا نیامد، دیگر بحث نمی‌شود که آیا این معنا به وسیله اشاره تشخص پیدا کرد یا نه. شما می‌گویید «هذا» که می‌آید معنا را می‌آورد و مستعمل‌ فیه می‌آورد، منتها مستعمل‌ فیه عام است با تشخص، با اشاره تشخص پیدا می‌کند. ما می‌گوییم اصلاً معنا نمی‌آید که بعد اشاره بیاید آن را مشخص کند.

از اول آن چیزی که با آمدن، با تلفظ به «هذا» می‌آید آلة الاشاره است. چون این است که معنا شده است. «هذا» را برای آلة الاشاره گذاشتیم. آن فرضی که آخوند کرد حاصل نشد. فرضی که آخوند کرد این بود که «هذا» بیاید، معنا هم بیاورد. و چون این «هذا» آن معنا را آورده، آن معنا را تشخص بدهد. خب «هذا» است دیگر، «هذا» اشاره است. چون اشاره آن معنا را آورده، معنا عام است ولی چون اشاره او را آورده آن را تشخص بدهد. الآن ملاحظه کنید اشاره معنایی نیاورد. اشاره آن آلة الاشاره را آورد. معنایی نیاورد که بگوییم این اشاره آن معنا را تشخص داده است. روشن است دیگر. پس این فرض سوم هم با کلام آخوند تطبیق نمی‌کند.

یعنی کلام آخوند را نمی‌شود بر این فرض سوم هم حمل کرد. چون در کلام آخوند معنا هست تشخص هم هست. در این فرض سوم معنا نیست. تشخص می‌خواهد به چه وارد بشود؟ روشن است چه عرض می کنم دیگر.

دانش پژوه: اینجا می شود گفت «معنا کل شیء بحسبه» شما می فرمایید هذا مستعمل فیه آن آلة الاشاره است...

استاد: ما می‌گوییم اصلاً معنا نمی‌آید که شما بفرمایید «معنا کل شیء بحسبه». شما می‌فرمایید «معنا کل شیء بحسبه». اصلاً معنا نمی‌آید. آن چیزی که می‌آید آلة الاشاره می‌آید که معنا نیست. آن چیزی که می‌آید آلة الاشاره است. شما نمی‌توانید بگویید معنا آمد و «معنا کل شیء بحسبه». بله اگر معنا بیاید بعد در مورد معنا می‌شود حرف زد. ولی الآن فرض این است که معنا نیامده. آن چیزی که آمده آلة الاشاره است. «هذا» را گفتیم آلة الاشاره آمده، یعنی دست، یعنی انگشت گرفته شده به سمت مشارٌ‌الیه. این آمد. یا فلشی که روی تابلو کشیدیم آن آمد. «هذا» را گفتیم آن آمد. معنا نیامده است. وقتی معنا نیاید چه کارش می‌توانیم بکنیم؟ نمی‌توانیم تشخصش بدهیم. پس کلام آخوند نمی‌شود بر این موضع حمل کرد. حتماً این موضع را آخوند اراده نکرده است. چون می‌گوید معنا می‌آید بعد مشخص می‌شود. در این فرضی که الآن ما داریم می‌کنیم معنا نمی‌آید که مشخص بشود. پس معلوم می‌شود کلام آخوند را نمی‌شود بر این فرض، تصویر کرد.

عبارت توجه کنید صفحه ۶۳ سطر ۱۷. «و إن کان»[3] آن «هذا» وجود لفظی نه برای معنا که بحث کنید مفرد مذکر است یا مفرد مشارٌ‌الیه است، بلکه وجود لفظی باشد «لآلة اشاره فهو» یعنی این لفظ یا این وجود لفظی یا این هذا، «وجود بالعرض» است اما «لآلة الاشاره لا للمعنا المشار إلیه» وجود بالعرض برای آلة اشاره است، وجود بالعرض برای معنا مشارٌ‌الیه نیست. تمام شد. تا اینجا شق سوم را هم مطرح کردیم و بیان کردیم که این کلام آخوند بر این شق سوم نمی‌شود حمل کرد. از «وليست الإشارة» دفع دخل مقدر است. شخصی می‌گوید تو «هذا» را داری استعمال می‌کنی و می‌گویی آلة الاشاره وجود می‌گیرد بالعرض.

تفاوت ماهوی اشاره با لحاظ و قصد و ردّ مقوم بودن آن

ما می‌گوییم خود اشاره هم وجود می‌گیرد. این «وليست الإشارة» را دفع دخل مقدر می‌گوییم، منتها مربوطش نمی‌کنیم به این آخری. مربوطش می‌کنیم به همه گذشته. می‌گوییم که در ما نحن فیه یک قسم بیشتر تصور نمی‌شود. چرا سه قسم تصور کردید؟ یک قسم بیشتر تصور می‌شود و آن این است که معنا مستعمل‌ فیه باشد و اشاره مقوم این معنا باشد، مقوم استعمال یا مستعمل‌ فیه باشد. به طوری که وقتی من لفظ را گفتم، معنایی که آمد با مقومش یعنی اشاره بیاید.

فرض کنید همان فرض اول را قبول کنید که معنا نفسِ مفرد مذکر است. وقتی من دارم استعمال می‌کنم، لحاظ می‌کنم، لحاظ مقومِ استعمال من است. آیا اشاره مقومِ استعمال من نیست؟ اشاره هم مثل لحاظ مقومِ استعمال است. پس وقتی دارم استعمال می‌کنم لفظ را در معنا، این اشاره که مقومِ استعمال من است آن هم دارد دخالت می‌کند. پس معنایی را مستعمل‌ فیه قرار می‌دهم و اشاره‌ام به خاطر مقوم بودنش می‌آید و تشخص را می‌آورد. توجه کردید چی شد؟ ما قبول می‌کنیم که «هذا» وضع شده برای معنا، مشارٌ‌الیه هم در آن نمی‌آوریم که شما بگویید می‌شود همان فرض دوم و معقول نیست.

بلکه چنین می‌گوییم. می‌گوییم همان‌طور که لفظ مقوم استعمال است، همان‌طور که قصد و لحاظ مقوم استعمال است، در مواردی هم که ما «هذا» را به کار می‌بریم اشاره مقوم استعمال است. و من استعمال کردم، اگر استعمال کردم مقومش را هم دارم. پس وقتی استعمال شد این لفظ در این معنا، مقومِ استعمالم که اشاره است می‌آید. آن وقت لازم می‌آید که من معنا را آورده باشم، اشاره را هم که مشخص است کنارش گذاشته باشم. این همان حرف آخوند می‌شود که مستعمل‌ فیه می‌شود عام و اشاره می‌آید به آن تشخص می‌دهد.

ایشان جواب می‌دهد که اشاره مثل لحاظ نیست. لحاظ مقوم استعمال است، اما اشاره مقوم استعمال نیست. اشاره به قرارداد وابسته است. یعنی خودِ اشاره یک امر قراردادی است. این مقومِ معنا، مقومِ مستعمل‌ فیه نیست، بلکه امر قراردادی است. اگر امر، امرِ قراردادی شد، اشاره را نمی‌توانید اشراب کنید در معنا و نتیجتاً همان سه فرضی که گفتیم مطرح می‌شود. دیگر فرض چهارمی که الآن شما دارید مطرح می‌کنید مطرح نمی‌شود. نمی‌توانید بگویید اشاره وجود لفظی و بالعرضِ معنا است و چون مقوم است پس باید همراه معنا باشد و تشخص به معنا بدهد. این را نمی‌توانید بگویید.

بلکه اشاره یک امر قراردادی است که با مواضعه و قرارداد و با جعل واضع حاصل می‌شود. چه کسی گفته است انگشت این‌طوری گرفتی یعنی اشاره؟ چه کسی گفته است ابرو را این‌طوری بالا انداختی یعنی اشاره؟ این مواضعه است دیگر، قرارداد است. حالا ولو قرارداد عملی. بالاخره تا قراردادی نباشد که این نیست، اشاره‌ نیست. پس لحاظ لازم است برای هر معنایی، ولی اشاره که لازم نیست. اشاره یک امر قراردادی است. می‌گوییم در این معنا اشاره حاصل است، در آن حاصل نیست. خب اعتبار داریم می‌کنیم دیگر، قرارداد می‌بندیم.

پس اگر اشاره یک امر مواضعه‌ای و قراردادی است، مقوم نمی‌توانید قرارش بدهید. وقتی مقوم قرارش ندادید اقسام همان سه تایی که گفتیم. عبارت را توجه کنید. «وليست الإشارة كاللحاظ والقصد» که مقوم استعمال است. اشاره مانند لحاظ و قصد نیست. لحاظ و قصد مقوم استعمال هستند، این مقوم نیست. «بل لو اعتبرت» اگر اشاره اعتبار شود، «لاعتبرت جعلا وبالمواضعة» با قرارداد اعتبار می‌شود، با جعل اعتبار می‌شود. لحاظ یک امری است که تکویناً در مستعمل‌ فیه دخالت دارد، اشاره تکویناً در مستعمل‌ فیه دخالت ندارد. اشاره با قرارداد دخالت پیدا می‌کند.

بنابراین «فیجری فیها» یعنی در اشاره جاری می‌شود «ما ذکرناه من الشقوق المتقدمه» همین سه شقی که الآن گفتیم. این سه شق می‌آید. دیگر نداریم یک شق دیگری که معنا را داشته باشیم اشاره را هم مقومش بگیریم. بگوییم مستعمل‌ فیه معناست و اشاره مقومش است. این را نمی‌توانید بگویید. بنابراین کلام مرحوم آخوند توجیه نداشت، مورد نداشت که بتوانیم حملش کنیم بر آن مورد. خب تحقیق در باب اشاره چیست؟ حرف آخوند که درست نشد. حرف آخوند که گفت مستعمل‌ فیه عام است که درست نشد. پس شما چه می‌گویید؟ ایشان می‌گوید در اسم اشاره و ضمایر مستعمل‌ فیه خاص است، موضوع ‌له خاص است، فقط وضع عام است.

تحقیق نهایی در باب وضع خاص و مستعمل‌ فیه در اسماء اشاره

پس اسم اشاره و ضمایر هم مثل حروف‌ هستند که وضعشان عام موضوع ‌له‌شان خاص. بیان ایشان چیست؟ این مدعایش بود. بیانش را توجه بکنید. پس با آخوند فاصله گرفت. آخوند گفت مستعمل‌ فیه عام است، تشخص از ناحیه اشاره می‌آید. ایشان گفت نمی‌توانید تشخص از ناحیه اشاره بیاورید. باید خودِ مستعمل‌ فیه را خاص کنی. نباید بگویی تشخص از ناحیه اشاره می‌آید. باید موضوع ‌له‌ات و مستعمل‌ فیه‌ات را خاص کنی. اگر عامش کنی از هیچ طریق نمی‌توانی خاصش کنی. باید عام نگهش داری. از طریق اشاره یا خطاب نمی‌توانی خاصش کنی به بیانی که گفتیم. از اول موضوع ‌له‌ات را خاص کن، از اول مستعمل‌ فیه‌ات را خاص کن. نه عام کنی بعد به توسط خطاب یا اشاره خاصش کنی. این توسط نمی‌تواند وساطت کند.

بیان ایشان این است. اسم اشاره یعنی «هذا» وضع شده برای معنا، یعنی برای مفرد مذکر، هر مفرد مذکری که شد. منتها «عند تعلق الإشاره به»[4] . یعنی معنایی که متعلق اشاره قرار گرفته، «هذا» برای آن است. خب این که همان فرض دوم شد که گفتید معقول نیست. دقت کنید. در فرض دوم گفتیم «هذا» وضع شده برای معنایی که مشارٌ‌الیه باشد به توسط همین لفظ. الآن این را نمی‌گوییم. می‌گوییم «هذا» وضع شده برای معنایی که مشارٌ‌الیه باشد به وسیله چشم و دست و امثال ذلک. دیگر لفظ در کار نمی‌آوریم.

اگر می‌گفتیم «هذا» وضع شده برای معنایی که مشارٌ‌الیه شده باشد با «هذا» این درست نبود، اصلاً تصور درستی نداشت چنانچه در فرض دوم گفتیم. اما حالا این را نمی‌گوییم. حالا می‌گوییم «هذا» وضع شده برای معنایی که مشارٌ‌الیه باشد با دست، با چشم، با ابرو. خب دقت می‌کنید؟ «هذا» وضع شده برای معنای چنینی، معنای چنینی، خاص است. معنایی که مشارٌ‌الیه باشد، معنایی که مشارٌ‌الیه باشد خاص است. پس موضوع ‌له را از همان اول خاص کردیم، مستعمل‌ فیه را خاص کردیم. نه عامش کنیم با اشاره خاصش بسازیم. ما از اول گفتیم بله تصور کرده مفرد مذکر را، پس تصورش عام بوده وضعش عام بوده است، ولی وقتی خواسته «هذا» را وضع کند برای مفرد مذکر وضع نکرده است. برای مفرد مذکری که مورد اشاره قرار بگیرد وضع کرده است. یعنی برای مفرد مذکرِ خاص وضع کرده است. پس موضوع ‌له می‌شود خاص، مستعمل‌ فیه هم می‌شود خاص.

بعد یک مطلبی را می‌گوید که آن را من رسیدم عرض می‌کنم. این قسمت را بخوانم. «بل التحقیق» این است که اسمای اشاره و ضمایر وضع شدن برای خودِ معنا، اما نه برای خودِ معنا «خالیا» که بشود عام. بلکه با این شرط «عند تعلق الإشاره به» به شرطی که اشاره به این معنا تعلق می‌گیرد که این قید وقتی می‌آید معنا را خاص می‌کند. آن وقت موضوع ‌له می‌شود خاص، مستعمل‌ فیه هم می‌شود خاص. چه «تعلّق الإشارة به خارجا» چه تعلق اشاره به «ذهناً» فرقی نمی‌کند ذهناً و خارجاً هر کدام باشد اشاره بهش تعلق بگیرد درست است. «بنحو من الانحاء» متعلق به اشاره است. یعنی اشاره به نحوی من الانحاء باشد، یا به ید باشد یا به چشم باشد یا به حاجب باشد به یک نحوی از انحاء باشد ولی به لفظ نه. اشاره به لفظ باشد همان صورت دوم برمی‌گردد که ما بهش اشکال کردیم.

«فقولک (هذا)» مثال می‌خواهد بزند. مطلب را گفت تمام شد. اسمای اشاره و ضمایر وضع شدند برای نفسِ معنا، منتها نفسِ معنایی که مقید باشد به اینکه متعلق اشاره قرار گرفته، یعنی متعلق نحوه از انحاء اشاره قرار گرفته است. آن را می‌خواهد مثال بزند. «فقولک (هذا) لا یصدق» بر زید با اینکه زید مفرد مذکر است و معنای «هذا» است، اما «(هذا) لا یصدق» بر زید مگر این قید اضافه کنی «الا اذا صار مشاراً الیه» اما نه مشاراً الیه به لفظ، که مشکل درست کند، بلکه به ید و به عین و به این‌ها. پس چی شد؟ «هذا» وضع شد برای معنایی که مشارٌ‌الیه باشد به وسیله آلات اشاره و این معنا خاص است. پس موضوع ‌له‌اش شد خاص. مستعمل‌ فیه هم قهراً می‌شود خاص. تمام شد این مطلب.

تفاوت عنوان و معنون در وضع اسماء اشاره و حروف

منتها ایشان می‌خواهد مطلب را بیشتر تاکید کند، بیشتر تبیین کند. لذا این‌طور می‌گوید. در حروف ما کلمه «فی» را به کار می‌بردیم. «فی» چه کار می‌کرد؟ بین ظرف و مظروف ربط درست می‌کرد. عنوانِ ربط را درست می‌کرد یا واقعیتِ ربط را؟ دقت کنید چه عرض می‌کنم. «فی» بین ظرف و مظروف ربط درست می‌کرد. عنوان ربط را یا خودِ ربط را؟ خودِ ربط را. نه عنوان. عنوان که برای ذهن است. این «فی» که در خارج می‌آمد واقعاً بین ظرف و مظروف یک ربطی درست می‌کرد. ما وقتی «فی» را می‌خواستیم معنا کنیم، گفتیم معنایش ربط ظرف و المظروف است. این می‌شود عنوان. این ظرف می‌شود عنوان. عنوان را مستقل تصور کردیم. عنوان را مستقل تصور کردیم. ابتدائیت را مستقل تصور کردیم. وضعش کردیم برای معنون که «مِن» بود یا «فی» بود. «مِن» و «فی» در خارج واقعاً ربط را درست می‌کردند. منتها ربط بین دو چیز را و وابسته بود به این دو چیز. این برای خارج بود.

در خارج ما چیزی اعتبار نمی‌کردیم. در خارج ظرف و مظروف را داشتیم، «ربط بینهما» را هم داشتیم. در خارج سیر و بصره را داشتیم، ربط بینهما را هم داشتیم. آن «مِن» که می‌آمد ربط واقعی درست می‌کرد. منتها ربط چیزی نبود که در خارج مستقل باشد. پس در خارج ما ربط واقعی داشتیم. ولی وقتی می‌خواستیم تصور کنیم و جعل کنیم، ابتدائیت را یا ربطِ سیر به مبتدا را یا ظرفیت را یا ربط ظرف به مظروف را لحاظ می‌کردیم که این‌ها همه عناوین بودند. عناوین اسمی بودند و ما این‌ها را وضع می‌کردیم برای حروف. عنوان را می‌گفتیم، معنون را که در خارج است اراده می‌کردیم. عنوان می‌شد عام، معنون می‌شد خاص. ما آنی که عام تصور کرده بودیم برای معنونِ خاص وضع می‌کردیم موضوع ‌له ‌ما می‌شد خاص. در حرف این بود دیگر. در حرف یک عنوان داشتیم و یک حقیقت داشتیم. حقیقت آن امر بیرونی بود که خاص بود. عنوان آن امر ذهنی بود که عام بود. و ما معنای اسمی را عنوان قرار می دادیم و وضع می کردیم برای حرف. خب معنای اسمی می شد عام بعد تصورش می کردیم وضع می شد عام. آن واقع و معنون که حقیقتا وجود داشت و در خارج بود آن خاص می شد و ما لفظ را برای آن خاص وضع می کردیم و موضوع له ما خاص می شد. در حروف این کار را می‌کردیم.

در اینجا چه کار می‌کنیم؟ در اینجا مشارٌ‌الیه را تصور می‌کنیم. مشارٌ‌الیه عنوان است دیگر، مشارٌ‌الیه عنوان است. معنونمان چیست؟ معنون زیدی است که در خارج وجود دارد و انگشت من به سمت او اشاره کرده. نه زید، زیدی که انگشت به سمت او اشاره کرده. این خاص است یا عام است؟ زید عام است شامل خیلی‌ها می‌شود ولی زیدی که انگشت من دارد به او اشاره می‌کند خاص است. پس معنون خاص است. مشارٌ‌الیه تصور شد ولی آن چیزی که لفظ «هذا» برایش وضع شد زیدی بود که در خارج با انگشت به او اشاره می‌کردم یعنی خاص بود. بنابراین تصور کردم مشارٌ‌الیه را وضع شد عام. این متصورِ خودم را وضع کردم برای زیدی که در خارج با انگشت به او اشاره می‌شد شد خاص. پس موضوع ‌له شد خاص، مستعمل‌ فیه شد خاص. اینجا عنوان و معنون درست کنید. مشارٌ‌الیه می‌شود عنوان، «هذا» یعنی مفاد «هذا» که لفظ است می‌شود معنون، می‌شود حقیقت. پس عنوان را در وضع تصور می‌کنیم برای معنون وضع می‌کنیم. چنین جایی وضع می‌شود عام موضوع ‌له می‌شود خاص.

«فالفرق بین مفهوم لفظ المشار الیه و لفظ (هذا)» یعنی مفهوم لفظ «هذا» نه خودِ لفظ «هذا». لفظ «هذا» که لفظ است با مفهوم مقایسه‌اش نمی‌کنیم. نمی‌گوییم فرق بین مفهوم و لفظ. مفهوم از یک وادی است لفظ از یک وادی دیگر است. این دو تا که مقایسه نمی‌کنیم که بین‌شان فرق بگذاریم. اشتراکی ندارند که بخواهند فرق‌شان را معین کنیم. مفهوم لفظ مشارٌ‌الیه و مفهوم لفظ «هذا». دو تا مفاهیم را با هم مقایسه می‌کنیم بعد می‌گوییم فرق‌شان چیست. فرق بین مفهوم لفظ مشار الیه و مفهوم لفظ هذا، فرق بین عنوان و حقیقت است. چرا؟ چون مشارٌ‌الیه می‌شود عام حالت عنوان دارد، این مفهوم «هذا» همان زیدی است که به او اشاره شده، زیدی که با انگشت به او اشاره شده است. می‌شود خاص، می‌شود حقیقت، می‌شود موجود خارجی نه عنوان و موضوع ذهنی. فرق بین این دو فرق عنوان و حقیقت است که مفهوم لفظ مشار الیه عنوان می شود و مفهوم لفظ «هذا» حقیقت می شود. نظیر فرقی که بین لفظ ربط می‌گذاشتیم و نسبت و لفظ «مِن» و «فی»

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: حالا معنا می‌کنیم. فرقی که بین لفظ ربط و نسبت است و لفظ «مِن» و «فی» و غیرهما. این لفظ «مِن» و «فی» و غیرهما عطف بر کجا بگیریم؟ عطف بر ربط بگیریم یا عطف بر نسبت بگیریم؟ عطف بر نسبت بگیریم. ربط که عنوان بود لحاظ می‌شد، نسبت خارجی موضوع ‌له می‌شد. ربط لحاظ می‌شد، «مِن» یا «فی» موضوع ‌له می‌شد. یعنی معنای «مِن» و «فی» موضوع ‌له می‌شد. یادتان هست قبلاً این‌طور بود دیگر. ربط را لحاظ می‌کردیم نسبت را که نسبت حرفی است اراده می‌کردیم نه نسبت اسمی. یا «فی» و «مِن» را می‌آوردیم. این ربط می‌شد عنوان، مابقی می‌شدند معنون. من لفظ «مِن» و «فی» را عطف بر نسبت گرفتم. تکرارم که شده به خاطر همین است. به خاطر همین است که خواسته بفهماند «مِن» و «فی» با نسبت فرق دارند. این یک طور معنا کرده که خب عرض کردم معنای بدی نیست. ولی شاید از نظر عبارتی هماهنگی نداشته باشد. خوب است که این‌طور بگوییم. لفظ ربط و نسبت و لفظ من و فی، یعنی یک طرف مقایسه را لفظ ربط و نسبت بگذاریم، یک طرف مقایسه را لفظ من و فی بگذاریم. ولی این‌طور معنا نکنیم که من از کلام شما که ردش کردم احتمال دادم این‌طور می‌خواهید معنا کنید، که «مِن» را با ربط ببندید، «فی» را با نسبت ببندید. این اگر بشود درست نیست.

که «مِن» بگویید لفظ ربط و نسبت به صورت لف و نشر مرتب، لفظ «مِن» با لفظ ربط، لفظ «فی» با لفظ نسبت. این‌طوری معنا نکنید. بلکه دو تا را یعنی ربط و نسبت را یک طرف قرار بدهید، دو تای دیگر را «مِن» و «فی» را یک طرف دیگر قرار بدهید. این بهترین معناست، آن معنای اولی که گفتم درست است ولی به خوبی این نیست. این بهترین معناست که شاید بتوانیم بگوییم متعین هم است که این‌طور بگویید. بین لفظ ربط و نسبت از یک طرف و لفظ «مِن» و «فی» و غیرهما از طرف دیگر. مفهوم هم بیاورید عیبی ندارد. یعنی بین مفهوم لفظ ربط و نسبت و مفهوم لفظ من و فی و غیرهما. که چون ایشان می‌خواهد دو تا لفظ را با هم مقایسه کند تکرار می‌کند لفظ را. لفظ ربط و نسبت یک طرف قرار می‌دهد، «مِن» و «فی» را یک طرف. چون «مِن» و «فی» یک طرف‌ هستند کلمه لفظ را تکرار می‌کند. می‌گوید لفظ ربط و نسبت که این برای یک طرف است، لفظ «مِن» و «فی» برای طرف دیگر است. این دو تا را با هم مقایسه می‌کند. لفظ ربط و نسبت می‌شود عنوان، «فی» و «مِن» می‌شود معنون.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: در حقیقت بین فرق بین معنای اسمی که لحاظ شده آلةً و عنواناً و معنای حرفی که واقعیت خارجیش است. و از این رو «فعموم الموضوع ‌له لا وجه له.» آن چیزی که شما گفتید که موضوع ‌له عام است یعنی مستعمل‌ فیه را گفتید فرقی نمی‌کند. مستعمل‌ فیه و موضوع ‌له را گفتید عام است. این وجهی ندارد. «فعموم الموضوع ‌له لا وجه له بل الوضع حینئذٍ» یعنی وضع در اسماء اشاره و ضمایر حینئذٍ یعنی با این بیانی که ما کردیم معلوم شد که عام است و موضوع ‌له خاص است «کما عرفت فی الحروف».

دانش پژوه: در فرض مفرد مذکر مشار الیه، اشکال دور مطرح کرد. درست است؟ که از طریق اسم اشاره از خود این هذا میاید باز دوباره به هذا همین لفظ برمی‌گردد. ولی الآن طبق این تحقیقی که ایشان مطرح کردند، شد معنا یعنی همان مفرد مذکر «عند تعلق الاشاره به خارجاً او ذهناً». این اشکال دور پیش نمیاد؟

استاد: نه دیگر عرض کردم این را. در فرض دوم گفتیم موضوع ‌له «هذا» مفرد مشارٌ‌الیه به لفظ است. ولی در اینجا داریم می‌گوییم موضوع ‌له «هذا» مفرد مشارٌ‌الیه به دست است نه به لفظ. دیگر دور لازم نمی‌آید. دوری که در فرض دوم گفتیم اینجا نیست. چون در آنجا می‌گفتیم موضوع ‌له لفظ، مفرد مشارٌ‌الیه به لفظ است. حالا می‌گوییم موضوع ‌له لفظ، مفرد مشارٌ‌الیه به چشم است.

دانش پژوه: این چشم را شما از آن «خارجاً» یا «ذهناً» می آورید؟

استاد: نه از آن «بنحو من الانحاء» در می‌آوریم.

دانش پژوه: کدام؟

استاد: «بنحو من الانحاء» بله این چشم و دست و این‌ها از «بنحو من الانحاء» در می‌آید. دیگر دور لازم نمی‌آید. حرف ایشان با صورت دوم یکی نمی‌شود. صورت دوم اشاره به نفسِ لفظ بود که عرض کردم «بنفسِ لفظ»[5] را متعلق به اشاره بگیرید. در اینجا مراد اشاره «بنحو من الانحاء»[6] است نه به لفظ. بلکه «بنحو من الانحاء». پس در «بل تحقیق» اشاره «بنحو من الانحاء» مطرح است، در آن فرض دومی که ما رد کردیم اشاره «بنفسِ لفظ»[7] مطرح بود و اشکال هم همان‌جا پیش می‌آمد. دور آنجا به خاطر «بنفس اللفظ» پیش می‌آمد.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo