« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/03/07

بسم الله الرحمن الرحیم

وضع و تبیین معانی در اسم اشاره/حاشیه 25 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 25 /وضع و تبیین معانی در اسم اشاره

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

کلیات وضع و تبیین معانی در اسم اشاره

جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۶۳، سطر چهارم. «قوله [قدس سره]: (حيث إن أسماء الإشارة وضعت ليشار بها)[1] »[2] .

بعد از اینکه درباره حروف و اسما بحث کردیم و وضع در حروف و اسما را توضیح دادیم، به بحث در وضعی که در خبر و انشاء بود رسیدیم. آن را هم گذراندیم. حالا داریم بحث می‌کنیم در اینکه اسم اشاره برای چه چیزی وضع شده است. ما در هر کجا که می‌خواهیم بحث وضع را مطرح کنیم، سه چیز را باید رسیدگی کنیم و این سه چیز باید از هم جدا بشوند که خلط بین‌شان اتفاق نیفتد؛ یکی وضع است، یکی موضوع ‌له است، و یکی هم مستعمل ‌فیه است.

یک چهارمی هم احتیاج است مورد توجه قرار بگیرد، ولو آن دیگر وضعش روشن است، آن دیگر احتیاج به بحث ندارد و آن «لفظ» است. لفظ را هم باید ملاحظه کنیم. منتها خب لفظ معلوم است دیگر، آن توضیحی نمی‌خواهد؛ لذا در مورد لفظ ما کاری نداریم. واضح است لفظی را وضع کرده برای معنایی. آن معنا را لحاظ می‌کند، همین لحاظ می‌شود «وضع». لفظ را بر آن معنا وضع می‌کند، می‌شود آن معنا «موضوع ‌له». پس لحاظ‌المعنی می‌شود وضع، خودِ معنا می‌شود موضوع ‌له. خودِ آن معنا می‌شود مستعمل ‌فیه.

در اسم اشاره که رسیدیم باید بحث کنیم. لفظ روشن است؛ معنا چیست؟ مستعمل ‌فیه چیست؟ یا موضوع ‌له چیست؟ این وقتی روشن بشود بعد وارد بحث بشویم، بهتر مطلب را می‌فهمیم.

دانش پژوه: مستعمل ‌فیه مصادیق آن معنا نیستند؟

استاد: مستعمل ‌فیه گاهی خاص است گاهی عام است؛ الان ما با آن کار نداریم ها. بله، مستعمل ‌فیه گاهی مصادیق موضوع ‌له‌ هستند. آنجا که مستعمل ‌فیه عام باشد، دیگر دنبال مصادیق نمی‌گردیم.

در اسم اشاره ما در ابتدا نمی‌توانیم آن‌چنان که باید موضوع ‌له را درست کنیم. باید بحثی را مطرح کنیم تا موضوع ‌له و مستعمل ‌فیه، این‌ها برایمان روشن بشود. من ابتدا یک مطلبی را خواهم گفت که این موضوع ‌له است یا این مستعمل ‌فیه است. بعد با «إلا أن التحقیق»ی که مرحوم اصفهانی شروع کرده، احتمالات مختلف را مطرح می‌کنیم و آن مطلبی که اول گفتیم که شاید به صورت جزمی بگوییم، مختل می‌شود؛ احتمالات مطرح می‌شود. بعد در «بل التحقیق»[3] خود ایشان حق مطلب را خواهد گفت. تمام حرف ما در این مباحث همین تعیین مستعمل ‌فیه و موضوع ‌له است.

بررسی دیدگاه مرحوم آخوند خراسانی در باب مستعمل ‌فیه

که ابتدا یک مطلبی را می‌گوییم و نتیجه را می‌گوییم، تمام می‌شود. بعد در «إلا أن التحقیق»[4] شروع می‌کنیم همین مطلب را باز می‌کنیم. احتمالات متعدد می‌آید؛ احتمالات متعدد را رسیدگی می‌کنیم. مرحوم اصفهانی بر همه احتمالات اشکال می‌کند و بالاخره باز مطلب در نمی‌آید؛ حل نمی‌شود دیگر، وقتی همه‌اش، همه احتمالات مشکل شد، مطلب در نمی‌آید. در «بل التحقیق»[5] حق مطلب را بیان می‌کند و مطلب را به سرانجام می‌رساند. با این بیانی که من کردم روشن شد که ما در این حاشیه می‌خواهیم چه بحثی را مطرح کنیم و چطوری می‌خواهیم بحث کنیم. و این خیلی مهم است که بدانیم این عبارات برای چی آمدند؛ یک دفعه می‌گوید «إلا أن التحقیق»[6] ، یک دفعه می‌گوید «بل التحقیق»[7] . این‌ها معلوم بشود که چه منظورش است.

من قبل از اینکه وارد حاشیه بشوم باید کلام مرحوم آخوند را توضیح بدهم؛ حاشیه بر کلام ایشان است. کلام آخوند را توضیح می‌دهیم. مرحوم اصفهانی این کلام را تأیید می‌کند به قول نحویین و بعد نتیجه‌ای می‌گیرد که مناسب است با فرمایش آخوند؛ تا اینجا کلام آخوند را تقویت می‌کند. از «إلا أن التحقیق»[8] اشکال را شروع می‌کند. از «بل التحقیق»[9] مرام خودش را می‌گوید. خب حالا شروع کنیم به بحث. عرض می‌کنم این فهرستی که من اول بحث عرض می‌کنم، این مهم است که بدانیم هر کجایی از این عبارت به چه چیزی نظر داده؛ نه اینجا، در همه جا باید این مطلب برایمان مشخص باشد، آن‌وقت بهتر می‌توانیم بفهمیم که مطلب چیست.

مرحوم آخوند می‌فرماید که در اسم اشاره، مستعمل ‌فیه عام است. بحثی از وضع و موضوع ‌له نمی‌کند، ولی موضوع ‌له و مستعمل ‌فیه تقریباً در این چند جایی که ما خواندیم دارد یکی حساب می‌شود. مرحوم آخوند گفت مستعمل ‌فیه در خبر و انشاء یکی است؛ فرق با قصد است. اگر این لفظ را در این مستعمل ‌فیه استعمال کردی به قصد حصول و ثبوت می‌شود انشاء، به قصد حکایت می‌شود خبر. مستعمل ‌فیه یکی است، فرقی نمی‌کند، قصد تو فرق می‌کند. این نظری بود که در باب اخبار و انشاء فرمود.

در باب اشاره هم همین است. می‌گوید مستعمل ‌فیه در باب اشاره با مستعمل ‌فیه در باب اسما یکی است. مستعمل ‌فیه هم عام است، یکی هم هست؛ منتها در باب اشاره، قصد ما فرق می‌کند. در باب ضمایر هم قصد ما فرق می‌کند. مثلاً فرض کنید که یک وقت می‌گویم «زیدٌ»، «زیدٌ قائمٌ». یک وقت می‌گویم «هذا قائمٌ». یک وقت می‌گویم «أنت قائمٌ». در همه جا زید مطرح است؛ منتها یک بار می‌گویم زید، یک بار به جای زید می‌گویم هذا، یک بار به جای زید خطاب می‌کنم به خودش می‌گویم أنت.

تحلیل تشخص در استعمال و کلام نحویین

«هذا» همان زید است که با قصد اشاره همراه شده یا با اشاره همراه شده. «أنت» هم همان زید است که با تخاطب یا با خطاب همراه شده. زید را وقتی گفتم نه اشاره‌ای همراهش کردم، نه خطابی. ولی وقتی هذا می‌گویم، همان زید است، اشاره را هم همراهش می‌کنم. وقتی أنت می‌گویم، همان زید است، خطاب را هم همراهش می‌کنم. آن‌وقت مستعمل ‌فیه می‌شود خاص. البته من دارم مثال می‌زنم، و الا اینطور نیست که حالا زید موضوعیتی داشته باشد. مستعمل ‌فیه می‌شود خاص با همین اشاره، با همان خطاب؛ چون اشاره و خطاب تشخص‌آور است، مستعمل ‌فیه‌های عام را می‌کند خاص. یعنی اگر گفتم «زیدٌ قائمٌ»، زید وضع شده برای هر انسانی که موسوم به زید باشد.

مستعمل ‌فیه عام است، مگر اشاره کنم یا اشاره‌ی باطنی داشته باشم. مثلاً فرض کنید زیدی که ما می‌شناسیم یک زید خاصی است؛ من به شما بگویم «زیدٌ قائمٌ» ذهن شما به همان منصرف می‌شود؛ این در واقع یک نوع اشاره همراهش هست ولو کلمه‌ی «هذا» را نیاوردم، ولی یک نوع اشاره هست. اگر این نوع اشاره را بردارید، بگویید «زیدٌ قائمٌ»، زید هم در شهر خیلی زیاد است؛ چه می‌فهمیم؟ شخص می‌فهمیم؟ نه. یک اسم عامی می‌فهمیم، «زیدٌ قائمٌ». اشاره تشخص می‌دهد. حالا در بحث ما «لفظِ» اشاره است؛ عرض کردم در یک جا ممکن است شما «واقعِ» اشاره را داشته باشید؛ زید بگویید و اشاره داشته باشید به آن زیدی که هر دو می‌شناسیم. اینجا هم اشاره هست، اینجا هم تشخص از باب اشاره دارد می‌آید.

ولی بحث ما در آنجا نیست که اشاره‌ی معنوی داریم، بلکه کلمه‌ای که برای اشاره وضع شده که یعنی «هذا» است، آن را داریم می‌آوریم. بحث ما اینجاست. این «هذا» تشخص‌آور است، آن «أنت» هم تشخص‌آور است. زیدی که اگر اشاره‌ی معنوی و ظاهری بهش نبود، اگرچه اسم خاص است ولی می‌تواند اطلاق بشود بر زیدهای مختلف و در نتیجه می‌تواند عام باشد. این زید را با استعمال، یعنی با اشاره‌ای که همراه کردیم یا با خطابی که همراه کردیم تشخص می‌دهیم و می‌شود خاص. پس مستعمل ‌فیه عام است، تشخصش از ناحیه‌ی خطاب یا اشاره می‌آید. این تمام حرف مرحوم آخوند است. حالا عبارت مرحوم آخوند را گوش بدهید بخوانم من. در کلام مرحوم اصفهانی نیامده، بخشی از آن آمده من کل آن را می‌خواهم بخوانم.

«ثم إنّه قد انقدح مما حققناه ، إنّه يمكن أن يقال : إن المستعمل فيه في مثل أسماء الإِشارة والضمائر أيضاً عام»[10] . مستعمل ‌فیه را عام می‌کند. بعد می‌گوید تشخص در اسم اشاره از ناحیه اشاره می آید و در ضمائر از ناحیه خطاب می آید. «وأنّ تشخّصه إنّما نشأ من قبل طور استعمالها». یعنی یک طور استعمالش کردم که تشخص از این نحوه‌ی ارائه استعمال می‌آید. چطوری استعمال کردم؟ همراهش کردم با اشاره، یا همراهش کردم با خطاب. با این همراه قرار دادن تشخصش دادم؛ پس تشخص از ناحیه‌ی استعمال، از ناحیه‌ی طور استعمال آمد. «وأنّ تشخّصه إنّما نشأ من قبل طور استعمالها». بعد طور استعمال را توضیح می‌دهد: «حيث انَّ أسماء الإِشارة وضعت ليشار بها إلى معانيها». یعنی اسم اشاره وضع شده برای همان معنا، ولی نه برای افاده‌ی معنا، برای اینکه معنا همراه اشاره افاده شود.

نقد تشخص ناشی از استعمال و آغاز اشکال‌ها

معنا در مثال ما همان زید بود. «هذا قائمٌ» یعنی «زیدٌ قائمٌ». منتها آن معنا را دارم می‌آورم همراه با اشاره. یک طوری دارم استعمالش می‌کنم که آن معنا دیگر عام نباشد، خاص بشود. «وکذا بعض الضمائر». «بعض الضمائر»[11] یعنی ضمیر غایب. ضمیر غایب هم همین است. در ضمیر غایب هم اشاره همراه است. «وبعضها»، یعنی و بعضِ ضمیرهای دیگر یا حتی اسم اشاره‌ی دیگر، البته حالا ضمیرهای دیگر وضع شده برای معنا اما «ليخاطب به المعنى»، این برای ضمیرهای مخاطب است. پس بعض ضمیرها را که غایب هستند ملحق می‌کنیم به اشاره، بعض ضمیرها را که مخاطب هستند مثل اشاره قرار می‌دهیم، ملحقش نمی‌کنیم به اشاره. بعد می‌گوییم «والإشارة والتخاطب»، اشاره که در اسم اشاره و ضمیر غایب هست و تخاطب که در ضمیرهای حاضر است، این دو تا «یستدعیان التشخص».

پس مستعمل ‌فیه عام است، این‌ها هستند که اقتضای تشخص می‌کنند. اگر این اشاره نبود، اگر تخاطب نبود، مستعمل ‌فیه عام بود، ولی با تخاطب و اشاره مستعمل ‌فیه را خاص کردیم. روشن است مطلب. پس مستعمل ‌فیه در اسمای اشاره و در ضمایر همان مستعمل ‌فیه در باب اسماست. در باب اسما ما مثلاً زید را به کار می‌بریم، زید خاص نیست؛ مگر عرض می‌کنم همراه با اشاره باشد؛ یعنی یک زیدی را که در نظر داریم بگوییم. آن‌وقت چون همراه اشاره است می‌شود خاص. با قطع نظر از اشاره زید عام است. اصلاً زید را وضع کرده برای معنای عام برای هر کسی که اسمش را زید بگذارید. این زید، خاص است به خاطر این است که علمیت در آن است. علمیت هم یک نوع اشاره در آن است، منتها اشاره‌ی عهدی؛ یعنی بین ما و شما این عهد برقرار است که زید عبارت باشد از فلان.

و الا علم خاص نیست، علم عام است؛ یعنی اگر علمیتش را برداریم عام است. پس اسم اشاره معناش، موضوع ‌لهش، مستعمل ‌فیه‌اش، ضمیر، این‌ها همه مثل اسما هستند، عام هستند. تشخصی که می‌بینید از ناحیه‌ی مستعمل ‌فیه نیست، از ناحیه‌ی موضوع ‌له نیست. از ناحیه‌ی اشاره و تخاطبی است که همراه کردید با استعمالتان. این حرف مرحوم آخوند است. مرحوم اصفهانی می‌فرماید که «کما هو ظاهر کلام بعض النحویین»[12] که آن‌ها هم مستعمل ‌فیه را عام گرفتند، ولی گفتند همراه با اشاره قرار بده. حالا «قال ابن مالک»، عبارت را دارم می‌خوانم. «قال ابن مالک: (بذا لمفرد مذکر اشر)[13] ». چون عبارت مرحوم آخوند را خواندم دیگر آن قسمتی را که مرحوم اصفهانی نقل کرده دیگر نمی‌خوانم، چون در لابلای آن عبارت مرحوم آخوند خوانده شد.

فقط «كما هو ظاهر كلام بعض النحويين»[14] را ادامه می‌دهیم یا می‌خوانیم که قول آخوند را تأیید می‌کند. «قال ابن مالک: (بذا لمفرد مذکر اشر)[15] ». به سبب «ذا» یعنی لفظ «ذا» وضع شده که استعمال می‌شود برای اشاره به مفرد مذکر. یعنی معنای «ذا» همان مفرد مذکر است، منتها با اشاره که به او می‌کنی. پس همان‌طور که توجه می‌کنید همان معنای اسمی را همراه می‌کنیم با اشاره، این می‌شود مفاد «هذا». به وسیله‌ی کلمه‌ی «ذا» به مفرد مذکر اشاره کن. پس مستعمل ‌فیه چون همراه با اشاره شده، شده متشخص و خاص. و اگر همراه نمی‌شد همان مفرد مذکر بود که مفرد مذکر عام است، خاص نیست.

دانش پژوه: استاد ببخشید اینجا تعریفی که کردند بنا بر نظر آخوند، اگر بگوییم مستعمل ‌فیه خاص است عیبی ندارد؟ چون اصلا مستعمل ‌فیه تشخص پیدا کرد؟

بررسی انواع وجود و نقد احتمالات در اسم اشاره

استاد: بله، مستعمل ‌فیه را مرحوم آخوند همان‌طور که تصریح می‌کند عام قرار می‌دهد. منتها می‌گوید تشخص از ناحیه‌ی اشاره آمده، طور استعمال است، عارضی است. طور را بردارید، طور را بردارید مستعمل ‌فیه می‌شود عام. خودِ طور شخصیت می‌دهد دیگر. طور یعنی این‌طوری یا آن‌طوری. وقتی می‌گوییم این‌طوری یا آن‌طوری، معلوم می‌شود یک عامی را داریم تقسیم می‌کنیم که این‌طوری به کارش بگیری یا آن‌طوری به کارش بگیری.

«و علیه»[16] این «علیه» همین مطلبی است که الان شما اشاره کردید. مستعمل ‌فیه عام است، تشخص طور استعمال است؛ یعنی از نحوه‌ی استعمال می‌آید. نحوه‌ی استعمال، مستعمل ‌فیه را خاص نمی‌کند. چون مستعمل ‌فیه مقدم بر طور استعمال است. معقول نیست که طور استعمال مستعمل ‌فیه را خاص کند.

یعنی این تشخصی که می‌آید مستعمل ‌فیه را خاص نمی‌کند چون نحوه‌ی استعمال است. نحوه‌ی استعمال بعد از استعمال است، چون صفت استعمال است. حالا شما استعمال را همراه مستعمل ‌فیه هم قرار بدهید، طور استعمال بعد از مستعمل ‌فیه است و مستعمل ‌فیه قبل از اوست. این بعدی نمی‌تواند مقید کند، این بعدی نمی‌تواند تشخص بدهد به قبلی. معقول نیست که امری که مؤخر است مقوم بشود. طور استعمال مؤخر از استعمال است؛ نمی‌تواند مقوم استعمال یا مقوم مستعمل ‌فیه بشود و مستعمل ‌فیه را خاص کند. لذا مرحوم آخوند می‌گوید مستعمل ‌فیه عام است با اینکه طور استعمالش خاص است. با اینکه طور استعمالش خاص است ولی خود مستعمل ‌فیه را عام می‌داند. مرحوم اصفهانی می‌خواهد همین مطلب را توضیح بدهد که آخوند مستعمل ‌فیه را عام می‌داند با اینکه طور استعمال را خاص می‌گیرد.

«و علیه»، بنا بر کلام آخوند که ظاهر کلام بعض نحویین هم هست. یا «علیه» یعنی بنا بر ظاهر کلام بعض نحویین، فرقی نمی‌کند چون هر دو یکی‌ هستند، کلام آخوند مطابق با ظاهر کلام بعض نحویین است. حالا «علیه» را به کلام آخوند برگردانید یا به ظاهر کلام بعض نحویین یا به هر دو. «فالتشخص الناشئ من قبل الإشارة التی هي نحو استعمال اللفظ فی معناه»؛ اشاره‌ای که طور استعمال لفظ در معنای خودش است، نحوه‌ی استعمال و طور استعمال است و قهراً شأن استعمال است و صفت استعمال است و در نتیجه مؤخر از استعمال است، «لا يعقل ان يكون موجبا لتشخص المستعمل فيه». معقول نیست که تشخص به مستعمل ‌فیه بدهد؛ پس مستعمل ‌فیه شخص نیست، همان‌طور که مرحوم آخوند می‌فرماید عام است. این‌ها توضیح کلام آخوند بود، اشکال نمی‌کند دارد توضیح می‌دهد. از «إلا أن التحقیق» شروع می‌کند به اشکال.

در «إلا أن التحقیق» یک مقدمه ذکر می‌کند بعد وارد بحث می‌شود. می‌دانید که شیء وجودات متعدد دارد؛ مثلاً انسان. برای انسان چهار تا وجود ما داریم. البته تازه یک وجودش را هم می‌توانیم چندین وجودش کنیم. یک وجود خارجی دارد انسان، وجود خارجی. مثل انسان‌هایی که در خیابان و کوچه و بازار دارند راه می‌روند؛ این‌ها وجود خارجی دارند. یک وجود ذهنی دارد، مثل انسانی که من و شما تصورش می‌کنیم. این وجود ذهنی گاهی عقلی است، گاهی خیالی، گاهی حسی؛ همه‌اش می‌شود وجود ذهنی. من این هر سه را یکی حساب کردم لذا گفتم چهار تا. این هر سه یکی است. هنوز قسم دوم را دارم توضیح می‌دهم. قسم دوم وجود ذهنی است که اگر مرادتان از ذهن، عقل بود می‌شود وجود عقلی، مرادتان از ذهن، خیال بود می‌شود وجود خیالی، مرادتان از ذهن، حس بود می‌شود وجود حسی؛ همه‌اش ذهنی است، هر سه ذهنی است. این شد دو قسم. یک قسم وجود خارجی، یک قسم هم وجود ذهنی با هر سه قسمش.

تحلیل وجود لفظی و مفروضات وضع کلمه «هذا»

قسم سوم وجود لفظی است. وقتی من می‌گویم «انسان»، انسان به وجود لفظی موجود می‌شود. قسم چهارم وجود کتبی است. وقتی می‌نویسم «انسان» را، انسان به وجود کتبی موجود می‌شود. پس چهار نوع وجود برای اشیا ما داریم: وجود خارجی، ذهنی، لفظی، کتبی. الان بحث ما در وجود لفظی است. کلمه‌ی «هذا» را من وجود می‌دهم. این وجود یک لفظ است. وقتی تلفظ می‌کنم، این وجود لفظیِ «هذا» است. می‌خواهیم ببینیم که این «هذا» که وجودِ لفظِ «هذا» است، وجود لفظیِ چه چیزی قرار داده می‌شود. وقتی من می‌گویم «هذا» و اشاره می‌کنم به زید، آیا «هذا» که وجود لفظِ «هذا» است، گفتنِ «هذا» که وجود لفظ «هذا» است، آیا وجود لفظیِ زید است؟ حتماً دیگر، وجود لفظیِ زید است دیگر. شما زید را با دو وجود لفظی می‌توانید بیاورید: یکی بگویید «زید»، یکی بگویید «هذا».

«هذا» هم همان زید است دیگر. زید در خارج است، این می‌شود وجود خارجی‌اش. در ذهن من تصور می‌شود، وجود ذهنی. در کتابت نوشتم، می‌شود وجود کتابی. وقتی گفتم «زید»، می‌شود وجود لفظی. وقتی گفتم «هذا» چی؟ آن هم می‌شود وجود لفظی. زید مسلّم وجود لفظی زید است. «هذا» وجود لفظی چیست؟ «هذا» وجود لفظی است، وجود لفظی چیست؟ وجود لفظیِ زید است؟ یا وجود لفظیِ زیدِ مشارٌ‌الیه است؟ یا وجود لفظیِ اشاره با انگشت است؟ من اگر اشاره با انگشت بکنم این‌طور بگویم، بگویم «قائمٌ»، با انگشت اشاره کنم به یک آدمی، بگویم «قائمٌ»، «هذا» هم نگویم. معنایش این است که «این» قائم است دیگر. یک وقت به جای اشاره با انگشت، می‌گویم «این». گاهی از اوقات هم هر دو را با هم جمع می‌کنم؛ هم با انگشت اشاره می‌کنم، هم می‌گویم «این».

حالا احتمال سوم ما این است که اصلاً لفظِ «این» وضع شده باشد برای اشاره با انگشت؛ یعنی وضع نشده باشد برای زید، وضع نشده باشد برای زید مشارٌ‌الیه، وضع شده باشد برای آلتِ اشاره. آلت اشاره گاهی انگشت من است، گاهی هم با گوشه‌ی چشم، پلک چشم را می‌پرانم به سمت کسی یعنی بهش اشاره می‌کنم. اشاره نحوه‌های مختلف دارد؛ گاهی با ابرو اشاره می‌کنم، گاهی با چشم، با دست. این‌ها همه اشاره است، این‌ها همه آلات اشاره است. حالا شایدم کسی بگوید «هذا» وضع شده برای آلتِ اشاره؛ یعنی به جای همان اشاره با انگشت است. پس «هذا» را یا وضع می‌کنیم برای زید که مفرد مذکر است، یا وضع می‌کنیم برای زید مشارٌ‌الیه، یعنی مفرد مذکر مشارٌ‌الیه، یا وضع می‌کنیم برای آلت اشاره. این سه تا احتمال در مورد «هذا» هست.

یکی یکی رسیدگی می‌کنیم ببینیم تشخص از کجا می‌آید. مرحوم آخوند تشخص را درست کرد؛ می‌خواهیم ببینیم تشخص از کجا می‌آید. اما اولی، اولین فرض؛ که «هذا» وضع شده باشد لمفرد مذکر. این درست است، یعنی وقتی گفتید «هذا»، مفرد مذکری را به وجود لفظی موجود کردید. ولی اصلاً اشاره‌ای نبود. آن عامل تشخص که اشاره است کجاست؟ «هذا» که اشاره را نمی‌فهماند. «هذا» بنابراین احتمال وضع شده بود برای مفرد مذکر، نه برای مفرد مذکر مشارٌ‌الیه؛ بلکه برای مفرد مذکر. اشاره از کجا آمد؟ «هذا» را گفتید، این وجود لفظی‌اش شد برای مفرد مذکر. یعنی با گفتن «هذا» مثل اینکه مفرد مذکر را حاضر کردید، هیچ اشاره‌ای هم انجام نشده؛ نه با دست اشاره کردید، نه خودِ «هذا» وضع شده برای اشاره، بلکه «هذا» وضع شده برای مفرد مذکر در این احتمال. خب اشاره از کجا آمد که تشخص بیاید؟ اشاره‌ای نیست که تشخصی باشد.

نتیجه‌گیری و نقد احتمال نخست در دیدگاه آخوند

شما آقای آخوند که گفتی تشخص از ناحیه‌ی اشاره می‌آید، حتماً این احتمال مورد نظرتان نبوده و الا در این احتمال اشاره‌ای نیست که بخواهد تشخص بیاورد. در این احتمال «هذا»ست، وضع شده برای مفرد مذکر، نه برای مفرد مذکر مشارٌ‌الیه که فرض بعدی ماست، بلکه وضع شده برای مفرد مذکر. خب این‌چنین کلمه‌ای که می‌آید، وجود لفظیِ موضوع ‌له‌اش را می‌آورد؛ یعنی موضوع ‌له‌اش را به وجود لفظی موجود می‌کند. موضوع ‌له چی بود؟ مفرد مذکر بود؛ مفرد مذکر را به وجود لفظی موجود کرد. دیگر اشاره‌ای نیست که بخواهد بگوید تشخص‌آور. پس این احتمال اگر مورد نظر آخوند باشد حرفش درست نیست. چون در این احتمال مشخصی که اشاره است نیامده. مستعمل ‌فیه حالا هر چی هست، عام است خاص است هر چی هست. شما گفتید که مشخصی که عبارت است از اشاره، همراه می‌شود و این مستعمل ‌فیه را تشخص می‌دهد. ما می‌گوییم در این احتمال این وضع پیش نیامد؛ پس این احتمال مورد نظر شما نباید باشد. این احتمال اول را من تطبیق بکنم تا احتمال دوم بعداً برسیم.

«إلا أن التحقیق» این یک تکه را هم من عرض بکنم در مقدمه‌ی بحث که ایشان گفت لفظ وجودِ لفظیِ معناست. یک مطلب دیگر هم گفت: لفظ، وجود خودِ لفظ است وقتی من تلفظ می‌کنم؛ حالا نگوییم لفظ، بگوییم تلفظ. تلفظ ایجادِ خودِ لفظ است بالذات، ایجاد معنای لفظ است بالعرض. بالذات خود لفظ را من دارم ایجاد می‌کنم؛ وقتی می‌گویم «زید»، لفظ زید را من تلفظ کردم و لفظ زید موجود شد. بالذات خود این لفظ موجود شد؛ ولی چون این لفظ حکایت می‌کند از معنا، بالعرض معنا را ایجاد کرد. منتها معنا نه به وجود خارجی ایجاد شد، نه به وجود ذهنی یا کتبی ایجاد شد، بلکه فقط به وجود لفظی ایجاد شد. پس لفظ وجود بالعرض است برای معنا. وجود بالذات است برای خودش، وجود بالعرض است برای معنا. این مقدمه‌ای که ایشان گفت؛ من مقدمه را عرض کرده بودم منتها کاملش نکرده بودم؛ این مقداری که اضافه کردم این را هم کامل اضافه می‌کنیم تا کامل بشود.

«إلا أن التحقیق» این است که وجود لفظ دائماً وجود بالذات است برای طبیعتِ کیفِ مسموع، که کیفِ مسموع همان لفظ است؛ صوتی است که با تلفظ حاصل می‌شود. منتها صوتی که به مقاطعِ فم برخورد می‌کند کلمه‌ی «زید» را درست می‌کند. کیفِ مسموع همان صوت است دیگر. کیفِ مسموع صوت است؛ وقتی به مقاطعِ فم برخورد می‌کند، باز هم صوت است، منتها صوتِ معین شده است. این صوتِ معین شده با تلفظ من وجود می‌گیرد، وجود بالذات. و همین که وجود بالذات است برای طبیعت کیف مسموع، وجود بالعرض است «للمعنی المستعمل فيه»؛ که این را توضیح دادم. همین وجود بالعرض، منتها وجودِ لفظیِ بالعرض؛ نه وجود خارجی یا ذهنی یا کتبی. این مقدمه‌ی ایشان بود. بعد از اینکه مقدمه را می‌گوید، می‌گوید «فقولک (هذا)»، قولِ تو که کلمه‌ی «هذا» را تلفظ می‌کنی. «قولک (هذا)» یعنی تلفظت به کلمه‌ی «هذا». اگر وجود لفظی است برای نفسِ مفردِ مذکر، «نفس» یعنی با قطع نظر از مشارٌ‌الیه بودنش. خودش. نه مفردِ مذکرِ مشارٌ‌الیه که فرض بعدی ماست، بلکه نفسِ مفردِ مذکر یعنی خودِ مفردِ مذکر بدون توجه به مشارٌ‌الیه بودنش.

اگر این «هذا»، تلفظ به «هذا»، وجود لفظی برای مفردِ مذکر بود، یعنی وجود لفظی برای زید بود؛ پس استعمالِ «هذا» در این مفردِ مذکر، ایجادِ مفردِ مذکر است در خارج، منتها نه به وجودِ خارجیِ تکوینی‌اش، بلکه به وجودِ جعليِ لفظی‌اش. آن‌وقت اشکال ما بر آخوند این است که «فمن اين الاشارة حينئذٍ؟» اشاره از کجا آمد که بخواهد تشخص‌دهنده باشد؟ اشاره‌ای وجود نداشت. آنچه وجود داشت کلمه‌ی «هذا» بود و معنای مفرد مذکر بود که ما با «هذا» مفرد مذکر را به وجود لفظی موجود کردیم بالعرض.

دانش پژوه: که احتمال ضعیفی است

استاد: این یک احتمال است، حالا کاری نداریم ضعیف است یا قوی. این یک احتمال است. در این احتمال اصلاً از اشاره خبری نیست. پس اشاره‌ای وجود ندارد که مشخص باشد. بنابراین مرحوم آخوند که آن حرف‌ها را زد، این احتمال را نمی‌تواند اراده کند، چون در این احتمال حرف‌های ایشان اجرا نمی‌شود. باید برویم سراغ احتمال‌های بعدی که ببینیم می‌تواند اراده کند یا نه. وقت تمام شده است، ان ‌شاء الله احتمال ‌های بعدی برای جلسه‌ی بعد.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo