92/03/01
بسم الله الرحمن الرحیم
تفاوت مستعمل فیه در خبر و انشاء از دیدگاه محقق اصفهانی/حاشیه 24/وضع
موضوع: وضع/حاشیه 24/تفاوت مستعمل فیه در خبر و انشاء از دیدگاه محقق اصفهانی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تفاوت مستعمل فیه در خبر و انشاء از دیدگاه محقق اصفهانی
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۶۲، سطر هفتم. «وأما مثل صيغة ( افعل ) ، واشباهها ـ مما لا اشتراك له لفظا وهيئة مع جملة خبرية ـ فالمستعمل فيه في كل من الخبر والانشاء ، غير المستعمل فيه الآخر»[1]
بحث در این داشتیم که مستعمل فیه خبر و انشاء یک چیز است که با لحاظ و قصد تفاوت پیدا میکند، یا دو چیز هستند که ذاتاً با هم فرق داشته باشند و نه صرفاً از جهت قصد. در کلام مرحوم آخوند آمده بود که مستعمل فیه در خبر و انشاء یک چیز است و بر اساس قصد تفاوت مییابد. ما خبر را به قصد حکایت به کار میبریم و انشاء را به قصد تحقق و ثبوت استعمال میکنیم. مستعمل فیه یک چیز و یک معناست، منتها گاهی به قصد حکایت بیان میشود و گاهی به قصد اینکه فردی از این معنا در خارج موجود شود گفته میشود. آن زمانی که به قصد حکایت گفته میشود، «خبر» است و آن زمانی که به قصد ایجاد فردی در خارج بیان میشود، «انشاء» است.
این کلام مرحوم آخوند بود. مرحوم اصفهانی میفرمایند که باید تفصیل قائل شویم؛ آن لفظی که به کار میبریم، گاهی به لحاظ هیئتش، خبری آن با انشائی تفاوت نمیکند؛ یعنی خبری و انشائی یک هیئت واحد دارند. مانند کلمه «بِعتُ»؛ که «بِعتُ» خبری با «بِعتُ» انشائی هر دو همین هیئت را دارند. در آنجا میتوانیم بگوییم مستعمل فیه یکی است و قصد متفاوت است و چنین تبیین کنیم که بین مستعمل فیه خبر و انشاء تفاوت قصدی است و تفاوت ذاتی نیست. در این موارد همان حرف مرحوم آخوند را قبول میکنیم.
نقد دیدگاه مرحوم آخوند خراسانی در باب تفاوت ذاتی صیغ
ولی مواردی داریم که صیغهی انشاء با صیغهی خبر تفاوت دارد. صیغهی انشاء «افعل» است و صیغهی خبر «فعلَ یفعلُ» است. آن میگوید «اِضرب» و این یکی میگوید «ضَرَبَ». صیغهها با هم فرق میکنند. در جایی که صیغهها با هم تفاوت دارند، ما معتقدیم که مستعمل فیه خبر و انشاء اختلاف ذاتی دارد و نه اینکه فقط اختلاف در قصد داشته باشد. در اینگونه موارد با مرحوم آخوند مخالفت میکنیم. ما معتقدیم که «ضَرَبَ» نسبتِ ضرب است؛ یعنی نسبتِ ماده که ضرب است به شخصی.
ولی «اِضرب» خودِ نسبت است. به تعبیر بهتر، (من ناقص بیان کردم) در «ضَرَبَ» داریم بعثی را به شخصی نسبت میدهیم، منتها نسبتِ صدوری. در «اِضرب» بعث میکنیم؛ بعثی که از سنخِ نسبت است، نه اینکه بعث را نسبت دهیم. خودِ بعث نسبت است. ما در «اِضرب» بعثی را که نسبت است افاده میکنیم، یا به عبارتی لفظ را در بعثی که نسبت است استعمال میکنیم. در «ضَرَبَ» لفظ را در نسبة البعث استعمال میکنیم و نه بعثی که خودش نسبت است.
پس مستعمل فیه دو ذات متفاوت میشود. مستعمل فیه دو ذات است و نه اینکه فقط لحاظ فرق کند. اینطور نیست که در هر دو، مستعمل فیه «بعث» باشد یا در هر دو «نسبت» باشد و فقط قصد ما تفاوت کند. بلکه در یک جا استعمال میکنیم در بعثی که خودش نسبت است و در یک جا استعمال میکنیم در نسبة البعث. یعنی بعثی را که نسبت نیست، نسبت میدهیم؛ این میشود خبر. اما یک بار بعثی را که خودش نسبت است مستعمل فیه قرار میدهیم و این میشود انشاء.
تحلیل ارکان صیغه امر و نسبت میان آنها
این مطلب را میخواهیم توضیح دهیم؛ توجه بفرمایید که در خبر و انشاء، مستعمل فیههای ما تفاوت کرد و ذاتاً فرق کرد، نه اینکه فقط قصداً تفاوت کند. این را میخواهیم اکنون توضیح دهیم تا وارد بحث آن شویم. ابتدا ایشان، یعنی مرحوم اصفهانی، به صیغهی «افعل» میپردازند و سپس به بحث خبر. در حال حاضر ما مقایسه نمیکنیم، فقط مفاد صیغهی «افعل» را بیان میکنیم و بعداً نیز مفاد خبر را بیان میکنیم؛ پس از آنکه هر دو مفاد معلوم شدند، میان آنها مقایسه میکنیم تا ببینیم آیا تفاوت مستعمل فیه خبر و انشاء تفاوت ذاتی است، چنانکه ما معتقدیم، یا تفاوت قصدی است چنانکه مرحوم آخوند معتقد است. پس اکنون میخواهیم بحث را از اینجا شروع کنیم که مفاد انشاء چیست؛ همین. فعلاً به خبر و مقایسه کاری نداریم.
دانش پژوه: استاد ببخشید، در مثل مناقشه نیست ولی این مثال بین «اِضرب» و این مثالی که خود ایشان فرمودند «أبعثك نحو الضرب، أو أحرّكك نحوه» مثال بین «اِضرب» و «ضَرَبَ» نیست، مثال بین «اِضرب» است که جمله انشائی است و «ابعثک نحو الضرب» که جمله خبری است.
استاد: بله مثال ایشان مثال خوبی است.
دانش پژوه: که کامل بعث در آن آمده
استاد: بله، هر دو مثالی که خود ایشان میزنند را من نزدم، من «اِضرب» و «ضَرَبَ» را مثال زدم. مثال خود ایشان این است که مثلاً بگوییم «اِضرب» که این میشود انشائی، و بگوییم «ابعثک نحو الضرب» که این میشود خبری. که همان بعثی را که از «اِضرب» میفهمیم، همان بعث را هم در خبر بیاوریم. منتها ماده را در «اِضرب» با یک هیئتی بیان میکنیم. ولی همین ماده را در «ابعثک نحو الضرب» به صورت مصدر میآوریم. ماده در هر دو میآید. منتها در «اِضرب» هیئت بر ماده وارد میشود، اما در خبر، هیئتِ خبر بر ماده وارد نمیشود. این ماده جزئی است از جملهی خبری؛ مانند «ابعثک نحو الضرب». یا در جایی میگوید «حَرِّک»، در جای دیگر میگوید مثلاً «ابعثک نحو الحرکه». یا در جایی میگوید «اِضرب» و در جای دیگر میگوید «حَرِّک الی الضرب» یا «اُحرِّکک نحو الضرب». بالاخره به گونهای است که مفاد یا به تعبیر دیگر، مادهای که در انشاء اخذ شده، در خبر هم آمده است و بعثی که مفادِ انشاء است در خبر مورد تصریح قرار گرفته است. آن موارد را اگر با هم بسنجیم، راحتتر میتوانیم سخن بگوییم. البته موردی مثل «اِضرب» و «ضَرَبَ» نیز همینطور است و همان استدلال را دارد.
تمثیل تحریک خارجی برای تبیین مفاد انشاء
منتها وقتی میگویم «اِضرب» و بعد میگویم «ابعثک نحو الضرب»، به کلمهی بعث در خبر تصریح میکنم و از این جهت راحتتر میتوان بحث کرد. در آن «اِضرب» هم بعث به نحوِ ضرب است و در این «ابعثک نحو الضرب» هم بعث به نحو ضرب است. در هر دو بعث به ضرب است. یعنی به سمت ضرب تحریک میکنیم. در هر دو این معنا وجود دارد. ولی در عین حال میخواهیم بگوییم مستعمل فیه فرق دارد. یعنی مثالها را به گونهای میآوریم که مستعمل فیهها خیلی به هم نزدیک باشند، اما بعداً میگوییم با هم تفاوت دارند. مثال خود ایشان به این صورت است و مثال ایشان مطلب را مقداری راحتتر تبیین میکند، ولی مثال آن موردی هم که ما ذکر کردیم درست است.
دانش پژوه: اگر مثال «ضَرَبَ» را میزدیم، آن هم نسبتِ بعث است.
استاد: بله آنجا هم همین است. عرض میکنم فرقی نمیکند و هر دو یکی است. آن مثالی که مرحوم اصفهانی آورده است را واضحتر میتوان تبیین کرد. بسیار خب، قرار شد وارد بحث شویم و در این بحث فقط مفاد انشاء را تبیین کنیم و فعلاً به مفاد خبر و مقایسه کاری نداریم. مفاد انشاء را ملاحظه کنید؛ ایشان میگویند وقتی «اِضرب» گفتیم، این «اِضرب»، به معنای «بعثُ المخاطبِ نحو الضرب» دقت کنید، «اِضرب»، «بعثُ المخاطبِ نحو الضرب» است. در این «بعثُ المخاطبِ نحو الضرب»، سه چیز مطرح است؛ یکی گوینده که «بعث» میکند، یکی مخاطب که «بعث» میشود، و یکی هم ماده، که متکلم مخاطب را به سمت آن «بعث» میکند. این سه چیز را ما در «اِضرب» داریم. «اِضرب» نسبتِ میان این سه امر را به ما میفهماند.
دانش پژوه: استاد ببخشید، جمله آخرتان چه بود؟
استاد: «اِضرب» نسبتِ میان این سه تا را به ما میفهماند. یعنی وقتی میگویم «اِضرب»، هر سه در ذهن شما میآید. یا به تعبیری دیگر، نسبتی در ذهن شما میآید که بین سه چیز برقرار شده است. متکلمی مخاطبی را به سمت ضرب تحریک میکند یا به اصطلاح بعث میکند. دقت کنید در همین جملهای که اکنون گفتم، دوباره تکرار میکنم؛ متکلمی مخاطبی را به سمت ضربی بعث میکند و تحریک مینماید. در این جمله سه چیز آمد؛ متکلم، مخاطب، و ضرب.
فقدان مطابق خارجی در انشاء و پیامد آن در صدق و کذب
نسبتِ بین این سه تا را ما «انشاء» میگوییم. همین است که وقتی میخواهم بیانش کنم اینطور میگویم. برای بیان نسبت، سه طرف نسبت را میآورم. میگویم متکلمی مخاطبی را به سمت ضربی تحریک و بعث کرد. من دارم همان نسبت را تشریح میکنم. منتها به جای اینکه خود نسبت را تشریح کنم، اطراف نسبت یعنی آن سه طرف را میگویم. دقت کنید، آنچه در خارج موجود است این سه مورد است؛ که دو مورد آن موجود است و یکی دیگر نیز میخواهد موجود شود. اما نسبتِ میان این سه تا در خارج نیست، مگر آنکه به این سه تا متقوم باشد. پس نسبت در خارج مطابق ندارد. به همین دلیل میگوییم در انشاء صدق و کذب راه ندارد؛ چون مطابق ندارد. اگر مطابق داشت و میدیدیم این انشاء با آن مطابقش همخوانی دارد، میگفتیم صادق است، و اگر مطابق نبود میگفتیم کاذب است.
اگر انشاء مطابقی داشت، ما خود انشاء را با آن مطابق میسنجیدیم؛ اگر مطابق در میآمد میگفتیم صادق و اگر در نمیآمد میگفتیم کاذب. اما انشاء مطابق ندارد. چرا مطابق ندارد؟ چون انشاء همان نسبت است. نسبت در خارج نیست، بلکه اطراف نسبت در خارج هستند. پس توجه کردید که ما انشاء را عبارت از نسبت گرفتیم یا بفرمایید انشاء را عبارت از بعثی گرفتیم که این بعث همان نسبت است. نسبة البعث مربوط به خبر است که ان شاء الله بعداً به آن میرسیم. پس انشاء عبارت از بعث است، و بعث چیست؟ همان نسبت است. پس انشاء عبارت از نسبت است.
مثالی میزنیم تا در این مثال روشن شود که اموری را داریم که مورد توجه هستند، و امری را داریم که آن مورد توجه نیست و عینیت خارجی ندارد. به مثال توجه کنید؛ کسی ایستاده است و ما میخواهیم حرکت کند اما راه نمیرود. دست پشت او میگذاریم و او را هل میدهیم و میگوییم راه برو. یا آهسته راه میرود و به او میگوییم تند برو. او را داریم حرکت میدهیم. یک زمان این کار فیزیکی را انجام نمیدهیم، بلکه به او میگوییم: «آقا مقداری تندتر برو» یا «چرا ایستادهای؟ راه برو، همه دارند میروند، تو هم برو.» به او دستور میدهیم. وقتی دستور دادیم، انشاء است؛ وقتی او را هل میدهیم، فعلی را داریم انجام میدهیم.
استقلال در لحاظ و تفاوت محرک با تحرک
حالا به این فعلی که انجام میدهیم رسیدگی کنیم. این فعل یک فاعل دارد، یک منفعل دارد، و یک امری هم در آن هست که فاعل آن امر را بر منفعل تحمیل کرده است. فاعل، ما هستیم که او را هل دادیم؛ منفعل اوست که ایستاده بود و اکنون راه میرود؛ و آن امری که میان ما و او حاصل شد، حرکت بود. کار ما چه بود؟ کار ما تحریک بود. کار او تحرک بود. از او حرکت صادر شد. یعنی مخاطب، مادهای را که من میخواستم صادر کرد. مادهای که میخواستیم حرکت بود، امری که ما از او میخواستیم حرکت بود و او این را صادر کرد. اکنون من که این کار را انجام دادم، به چه چیزی توجه داشتم؟
توجه من به صدور حرکت از مخاطب بود. اصلاً به کار خودم توجه نکردم. آنچه مطلوب من بود این بود که او را هل بدهم تا راه بیفتد. راه رفتن او منظور من بود و هل دادنِ من، منظور من نبود. توجه به هل دادن را ندارم؛ نه اینکه اصلاً توجه ندارم، بلکه این مطلوب اصلی من نیست. مطلوب من راه رفتن اوست. در حالی که کار را چه چیزی انجام داده است؟ کار را همین تحریک من انجام داده است؛ اگر این تحریک من نبود، هیچ اتفاقی نمیافتاد.
وقتی به آن طرف میگویم «حَرِّک» که در آن انشاء به کار میبرم، منظورم این است که حرکت از او صادر شود. اصلاً توجه به این حرکتِ «حَرِّک» گفتنِ خودم ندارم. این که میگویم توجه ندارم، منظورم توجه استقلالی است؛ اشاره کردم که نه اینکه اصلاً توجه ندارم. مطمئناً وقتی من او را هل میدهم، به کارم توجه دارم. مطمئناً وقتی «حَرِّک» میگویم، به گفتنم توجه دارم. اما توجه استقلالی ندارم؛ یعنی تمام منظور من حرکت اوست، نه تحریک من و نه گفتن من.
دانش پژوه: استاد ببخشید، این مثال را برای چه ایشان زد؟
استاد: اکنون نتیجه میگیریم. نتیجه میگیریم که چرا مثال زد. ایشان میگویند آنچه منشأ حرکت شد در تحریک خارجی، تحریکِ فاعل بود؛ ولی اصلاً منظورش این نبود و نظر استقلالی به این تحریک نداشت. منظورش این بود که آن مخاطب حرکت کند. در انشاء چطور؟ در انشاء نیز همینطور است. در انشاء وقتی میگوید «حَرِّک»، ملحوظ اصلیاش گفتنِ خودش نیست. ملحوظ اصلیاش حرکتی است که باید از آن شخص صادر شود.
دانش پژوه: یعنی ایشان میخواهند بگویند نسبتِ بعث به خود متکلم اصلاً ملحوظ نیست.
استاد: بله.
دانش پژوه: مهم بعثی است که نسبت به مخاطب صورت میگیرد.
استاد: بله.
نسبت انشائی به مثابه آلت برای امتثال
میخواهند بفرمایند نسبتی که در این سه مورد موجود شد، یعنی در این سه طرف که عبارتند از متکلم و مخاطب و ماده، آن نسبت میان این سه طرف بود و این سه طرف ملحوظ هستند، اما آن نسبت ملحوظ نیست. در حالی که همان نسبت است که کار را به سرانجام میرساند. همانطور که آن تحریک خارجی است که باعث صدور حرکت از مخاطب میشود. ولی تحریک، منظور استقلالی نیست؛ این نسبت نیز منظور استقلالی نیست. همان چیزی که منظور استقلالی نیست، همان مفاد انشاء است. همانی که واقع نمی شود. همان که مستقلاً باقی نمیماند. در خارج که این نسبت وجود ندارد، در ذهن من هم آن نسبت به صورت مستقل وجود ندارد. در ذهن من آنچه دارد تصور میشود، امتثالِ مخاطب و حرکت کردن مخاطب است. من آن را مستقلاً لحاظ میکنم.
ولی آن دستوری که دارم میدهم را لحاظ نمیکنم. دستور من مانند آن هل دادن خارجی است. همانطور که هل دادن خارجی لحاظ نمیشود، این دستور من هم لحاظ نمیشود. پس بنابراین، این نسبت نه وجود خارجی پیدا میکند و نه وجود ذهنی استقلالی. لذا مطابق خارجی ندارد. انشاء مطابق خارجی ندارد که بگوییم این انشاء با آن مطابق است، پس صادق است؛ یا مطابق نیست، پس کاذب است. به تعبیری دیگر، ایشان میفرمایند شما آن بعثی را که در انشاء هست، آلت و ابزاری میبینید برای آن امتثالی که منظور اصلی شماست. همانطور که بعضی اسمها را آلت میبینید برای افادهی معنای حرفی، همچنین این بعث را نیز آلت میبینید. خودِ بعث ملحوظ شما نیست. آن بعث آلتی است که در واقع همان نسبت است. بعث را آلت برای نسبت قرار میدهید و آن نسبت، مفاد انشاء است.
پس خلاصه این شد که مفاد انشاء «بعث» است، ولی بعثی که همان نسبت است. کدام نسبت؟ نسبتِ میان متکلم، مخاطب و فعل. که ما نسبتِ متکلم آن را خیلی مهم نمیدانیم. البته اینطور نیست که اصلاً ندانیم و به حساب نیاوریم؛ به حساب میآید. وگرنه صدور ماده از مخاطب به تنهایی در انشاء مطرح نیست. صدور ماده از مخاطب در خبر هم وجود دارد. در انشاء آن طرفِ متکلم هم مطرح است که بالاخره دارد دستور میدهد. ولی آنچه مطرح است، عرض کردم، نسبتِ میان اینهاست؛ که این نسبت بدون اطراف واقع نمی شود. پس عینیت خارجی ندارد و چون استقلالاً ملحوظ نیست، ذهنیت استقلالی هم ندارد. لذا مطابق ندارد؛ اگر مطابق نداشت، نمیتوان گفت چیزی با آن مطابق است تا در صورت مطابقت صادق باشد و در صورت عدم مطابقت کاذب.
بررسی متن نهایة الدرایه و جمعبندی نهایی
اکنون من عبارت را بخوانم. صفحه ۶۲ هستیم، سطر هفتم. «وأما مثل صيغة ( افعل ) ، واشباه «افعل»»، «مما» یعنی از صیغههایی که اشتراکی برای آن صیغ از جهت لفظ و هیئت با جملهی خبریه نیست؛ یعنی با جملهی خبریه تفاوت دارند، اما در امثال اینها مستعمل فیه در آنها «فالمستعمل فيه في كل من الخبر والانشاء» غیر از مستعمل فیه دیگری است. یعنی مستعمل فیه انشاء غیر از مستعمل فیه خبر است و مستعمل فیه خبر غیر از مستعمل فیه انشاء است؛ یعنی مستعمل فیهها ذاتاً با هم فرق میکنند و نه فقط از جهت قصد. این ادعای ایشان است. اکنون از کلمه «لان» شروع میکنند به اثبات این مدعا. عرض کردم که در ابتدا فقط مفاد انشاء را توضیح میدهند، بعداً مفاد خبر را میگویند و در نهایت میان آنها مقایسه میکنند.
اکنون میخواهند وارد بیان مفاد «افعل» شوند. میفرمایند: «لأن صيغة ( اضرب ) ـ مثلا ـ مفادها بعث المخاطب نحو الضرب، لكن لا بما هو بعث ملحوظ بذاته» دقت کنید، مفاد بعث است، اما میخواهیم بعث را به نسبت برگردانیم. لذا میگوییم «لا بما هو بعث ملحوظ بذاته»؛ نه اینکه مفاد بعث باشد و ما خودِ این بعث را ملاحظه کنیم. بلکه بعث را به نسبت برمیگردانیم، آنگاه آن را معنای انشاء مینامیم. پس بعثِ «بما هو بعث» مفاد انشاء نیست، بلکه بعثِ «بما هو نسبة» مفاد انشاء است، که نسبت را هم توضیح میدهیم. «بل بما هو نسبة بين المتكلم والمخاطب والمادة»، که توضیح دادم نسبت میان متکلم و مخاطب و ماده چیست.
ایشان از کلمه «فکما» آن مثال خارجی را شروع میکنند. در مثال خارجی بعث وجود دارد، ولی آن بعث ملحوظِ «بما هو بعث» نیست. بلکه اگر هم ملحوظ شود، به اعتبار این است که از مخاطب حرکتی صادر شود؛ یعنی از آن کسی که هل داده شده است حرکتی صادر شود، به آن جهت ملحوظ میشود. یعنی خودِ بعث ملحوظ نیست و خودِ تحریکِ فاعل ملحوظ نیست، بلکه تحرکِ منفعل یعنی تحرک آن متحرک ملحوظ است. «فكما أن الشخص» پس همانطور که شخص اگر دیگری را در خارج حرکت دهد، «نحو القيام أو القعود»، «نحو القیام یا القعود» متعلق به حرکت است. دیگری را در خارج به سمت قیام و قعود تحریک کرد، او را در خارج حرکت داد؛ نه اینکه با انشاء حرکت دهد، بلکه حرکت خارجی داد، یعنی واقعاً او را هل داد. «تحريكا خارجيا».
همانطور که در چنین حالتی، «لا يكون الملحوظ ـ في حال تحريكه ـ إلا المادة من المخاطب» آنچه در حال تحریک ملحوظ است، صدور ماده از مخاطب است. یعنی وقتی به مخاطب میگوید حرکت کن و او را هل میدهد و میگوید حرکت کن، تنها منظورش این است که حرکت از مخاطب اتفاق بیفتد. «ونفس تحريكه غير ملحوظ ولا مقصود بالذات» تحریک این فاعل، خودِ تحریک، نه ملحوظ است و نه مقصود بالذات. مقصود بالذات حرکت آن شخصی است که ایستاده و این فاعل دارد او را هل میدهد. در حالی که آنچه میتوانیم بر آن اطلاق «بعث» کنیم، همان هل دادن است؛ اما آن ملحوظ نیست. دقت میکنید چه عرض میکنم؟ همان هل دادن خارجی که عنوان بعث بر آن صدق میکند، ملحوظ نیست. پس در انشاء نیز که بعث، مفاد انشاء است، این بعث ملحوظ نیست. بعثِ «بما هو بعث» ملحوظ نیست، بلکه «بما هو نسبة» ملحوظ است.
همانطور که در تحریک خارجی، این بعث به عنوان بعث ملحوظ نیست، بلکه به این اعتبار که نسبتی میان حرکت و مخاطب برقرار میکند ملحوظ است. «فكذلك صيغة (افعل)» نیز در برابر این بعث وضع شده است اما بعثی که خودش ملحوظ نیست. ببینید: «الغير الملحوظ استقلالا» «استقلالاً» یعنی خودش ملحوظ نیست. به اعتبار اینکه نسبت است ملحوظ است و نه به اعتبار خودش. در آن زمانی که تحریک خارجی دارد انجام میشود، آن تحریک خارجی خودش بعث است؛ ولی این بعث به اعتبار بعث بودنش ملحوظ نیست، بلکه به اعتبار اینکه باید میان مخاطب و حرکت نسبت برقرار کند ملحوظ است. یا به اعتبار اینکه میان مخاطب و فاعل و حرکت نسبت برقرار میکند ملحوظ است. به این اعتبار ملحوظ است. پس در تحریک خارجی، بعثِ «بما هو بعث» ملحوظ نشد، بلکه بعث به این اعتبار که دارد نسبتی میان مخاطب و حرکت ایجاد میکند، ملحوظ است. مخاطب یعنی همان کسی که هل داده شده است.
در انشاء نیز همینگونه است. در انشاء مفاد بعث است، ولی این بعث ملحوظ نیست. نسبتی که میان متکلم و مخاطب و ماده برقرار است، آن نسبت ملحوظ است. پس خودِ بعثِ «بما هو بعث» ملحوظ نیست، بلکه به عنوان نسبت ملحوظ است. دیدید که بعث را به نسبت برگرداند. در خبر، بعث را به نسبت برنمیگردانند، بلکه بعث را نگه میدارند و میگویند این بعثِ نگه داشته شده، به آن کسی که داریم از او خبر میدهیم نسبت داده میشود. در انشاء، بعث را اصلاً نگه نمیدارد، بلکه بعث را به نسبت تبدیل میکند و آنگاه نسبت را مطرح میکند. تفاوت اینگونه ایجاد میشود که مستعمل فیه در انشاء آن نسبت میشود و در خبر، نسبة البعث میشود. قرار بود که من فقط مفاد نسبت و مفاد انشاء را بگویم و با خبر مقایسه نکنم، ولی دیدم که گویا لازم است مقایسهی کوتاهی انجام شود. «فكذلك صيغة (افعل)» در برابر این بعث وضع شده است که استقلالاً ملحوظ نیست. ملحوظِ استقلالی نیست، یعنی به عنوان بعث ملحوظ نشده، بلکه به عنوان نسبت ملحوظ شده است.
«ولذا مثل هذه النسبة لا خارج لها» این نسبت عینیت خارجی ندارد. عرض کردم آنچه در خارج هست، آن حرکتی است که قرار است از مخاطب صادر شود. برای نسبت، ما خارجیتی قائل نیستیم. نسبت امری است که میان اطراف محقق میشود؛ وقتی اطرافش در خارج محقق شدند، این هم محقق میشود. پیش از آنکه اطراف بیایند، این نسبت وجود ندارد. پس ما مطابقتی برای این نسبت نداریم. پس از آنکه مخاطب دستور متکلم را اجرا میکند، نسبت برقرار میشود؛ ولی آن دیگر تمام شده است و آن امتثالِ نسبت و امتثالِ امر است. آن زمانی که ما انشاء میکنیم، نسبت مفاد نسبت است و نسبت در خارج وجود ندارد. دقت میکنید چه عرض میکنم؟ آن زمانی که ما انشاء میکنیم، مفاد نسبت است، یعنی مفاد بعث است. بعث را هم که گفتیم به عنوان بعث لحاظ نمیکنیم، بلکه به عنوان نسبت لحاظ میکنیم. نسبت هم که هنوز وقوع پیدا نکرده است. چرا وقوع پیدا نکرده؟ چون همهی اطراف آن نیامدهاند. متکلم هست، مخاطب هست، ولی آن مادهای که باید از مخاطب صادر شود هنوز حاصل نشده است. نسبت میان اینها برقرار میشود و متقوم به اینهاست. هنوز این سه مورد با هم جمع نشدهاند، پس نسبتی نیست. وقتی نسبت نیست، در آن زمانی که انشاء گفته میشود مطابقتی در خارج ندارد. نسبت در خارج چیزی که با آن مطابق باشد ندارد. آن زمان نمیتوانیم بگوییم انشاء صادق است یا کاذب، چون مطابقی ندارد که با آن مطابق آن را بسنجیم. بعدها که امتثال میشود بله، اما آن دیگر انشاء نیست، بلکه امتثالِ انشاء است.
«ولذا مثل هذه النسبة لا خارج لها يطابقها» خارجی برای این نسبت وجود ندارد که این انشاء با آن خارج مطابق باشد. «لا خارج لها يطابقها أو لا يطابقها» تا اگر مطابق بود صدق باشد و اگر مطابق نبود کذب باشد. «بل حالها حال التحريك الخارجي» یعنی حالِ نسبت مانند حالِ تحریک خارجی است که تحریک خارجی فعلی از افعال است. این تحریک خارجی فعلی از افعال است و خارجیت ندارد. یعنی نمیتوان از آن خبر داد؛ نمیتوان گفت مطابق واقع هست یا مطابق واقع نیست؛ چیزی نیست که بخواهیم آن را بسنجیم. پس نسبت امری نیست که مورد سنجش قرار گیرد. بسیار خب، در میانه مطلب هستیم ولی ظاهراً نمیتوانیم آن را ادامه دهیم؛ باقی بحث را برای جلسه بعد بگذاریم.