92/02/29
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین اعتبار دوم کلی طبیعی و نقد محقق اصفهانی بر مرحوم آخوند در معانی حرفی/حاشیه 23 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 23 /تبیین اعتبار دوم کلی طبیعی و نقد محقق اصفهانی بر مرحوم آخوند در معانی حرفی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تبیین دیدگاه مرحوم آخوند و نقد محقق اصفهانی در باب معانی اسمی و حرفی
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۶۱، سطر پانزدهم. قوله: «وليس ـ مع قطع النظر عن هذا النظر ـ جهة جامعة ذاتية بين الموجودات الذهنية؛ حتى يكون هو الموضوع له»[1]
مرحوم آخوند فرمودند که معنای حرفی با معنای اسمی ذاتاً یکی هستند و با لحاظ تفاوت میکنند؛ یعنی در معنای اسمی این چنین لحاظ شده است که اراده شود «فی نفسه»، و در معنای حرفی اینطور لحاظ شده است که اراده شود «فی غیره». مرحوم اصفهانی فرمودند که این بیان آخوند، وضعِ حرف و موضوع له آن را به این منتهی میکند که وضع عام و موضوع له خاص باشد؛ در حالی که ادعای ایشان این بود که در حرف نیز مانند اسم، وضع عام و موضوع له عام است. اما بعد از این که به خوبی رسیدگی بکنیم، میبینیم که در حرف وضع عام میشود و موضوع له خاص؛ و همان مدعای ما را نتیجه میدهد، نه مدعای مرحوم آخوند را. بیان مطلب این بود که ما وقتی کلیِ طبیعی را در ذهن میآوریم، به یکی از دو اعتبار، اعتبارش میکنیم؛ یعنی لحاظش میکنیم.
برای توضیحِ این دو اعتبار، من مفصل دیروز مقدمهای را عرض کردم و بعد وارد بحث شدم که اکنون فقط به آن مقدمه اشاره میکنم. عرض کردم طبیعی وقتی که در خارج واقع میشود، به این صورت است که به عینِ وجودِ افراد موجود میشود، یا در ضمنِ وجودِ افراد موجود میشود. ما طبیعی را همینطوری نمیتوانیم در خارج موجود ببینیم، بلکه طبیعی در ضمنِ افراد یا به عینِ وجودِ افراد موجود میشود. اینچنین گفتیم که افراد بالذات موجودند و طبیعی بالعرض موجود است، یعنی به توسط افراد. در واقع حصهای از طبیعی در این فرد است و حصهای از طبیعی در آن فرد است و هکذا. این طبیعی در خارج به این صورت موجود میشود . وقتی حصه موجود باشد کلی در ضمنش موجود است پس طبیعی در خارج به ابن نحو موجود می شود که ما به آن میگوییم موجود بالعرض. حالا وقتی ما در ذهنمان میخواهیم این طبیعی را اعتبار کنیم و لحاظ کنیم، به دو نحو لحاظ میکنیم: یا این طبیعیِ به ذهن آمده را مشیر قرار میدهیم به آن حصههای خارجی. یعنی مثلاً وقتی انسان را لحاظ میکنیم، اینطور میگوییم: انسانی که در ضمن این افراد در خارج موجود است. ولو اکنون نگوییم در ضمن این یا در ضمن آن، ولی میگوییم انسانی که در خارج در ضمن افراد موجود است؛ به آن حصه اشاره میکنیم.
یک وقتِ دیگر میبینید که اینچنین عمل نمیکنیم؛ خودِ طبیعی را لحاظ میکنیم بدون این که آن را مشیر به این حصههای خارجی قرار بدهیم. به تعبیر ایشان، یک بار طبیعی را مشیر قرار میدهیم به موجود بالعرض؛ موجود بالعرض همین خودِ طبیعی است که در خارج در ضمن افراد یا به عینِ وجودِ افراد موجود است. و یا این که این طبیعی را طوری لحاظ میکنیم که هیچ اشارهای به آن موجود بالعرض نداشته باشد؛ یعنی خودِ انسان را ملاحظه میکنیم. اصلاً کار نداریم به این که این انسان در ضمن فردی موجود هست یا نیست؛ خودِ طبیعتِ انسان لحاظ میشود. آن وقت که ما این طبیعت انسان را لحاظ میکنیم، میشود کلی و عام. آن وقتی که این طبیعت انسان را مشیر به آن حصههای خارجی قرار میدهیم، میشود اخص. آن وقت رابطه بین این کلی و آن اخص میشود رابطهی عام و خاص. آن وقت اگر ملحوظ حال الوضع آن کلی باشد و موضوع له آن حصهها باشند، چون موضوع له اخص میشود از ملحوظ حال الوضع، باید گفت وضع عام و موضوع له خاص است؛ و این غیر از آن چیزی است که مرحوم آخوند میخواست. دیروز تا اینجا را بیان کردیم. البته اضافهاش را هم گفتیم، ولی خب حالا دیگر مطلبی که من میخواستم تکرار کنم برای ورود در بحث، همین مقدار برای تذکر حرفهای دیروز بود.
ما جهتِ جامعه را قبلاً گفتیم که یا ذاتی است یا ذاتی نیست، که از آن جهتِ جامعهای که ذاتی نبود تعبیر کردیم به عنوان. در اینجا بین این حصهها، که در خارج موجود باشند یا به عبارت دیگر در ضمن افراد موجود باشند، ما میتوانیم جهتِ جامعه بگیریم. یک جهتی که همهی این حصهها در آن جمع بشوند و آن جهتِ جامعه هم ذاتیه باشد و عنوان نباشد، یعنی خودِ ماهیت باشد. حصهی انسانی که در زید است، حصهی انسانی که در بکر است، حصهی انسانی که در عمرو است، همهی اینها را ملاحظه میکنیم و بینشان یک جهتِ جامعه میگیریم که انسان است، بدون اشاره به این حصص. این انسان میشود جهتِ جامعه بین این حصص و ذاتی هم هست، عنوان نیست و ذاتی است. ملحوظ حال الوضع همین است؛ یعنی همین جهتِ جامعهی ذاتی. اگر ما توانستیم لفظ را برای همین جهتِ جامعه وضع کنیم، یا جهتِ جامعهی دیگری داشتیم نظیر همین که لفظ را برایش وضع کنیم، وضع عام و موضوع له عام میشود. یعنی ملحوظ حال الوضع با موضوع له فرق نمیکند و هر دو عام میشوند. ولی اگر ما این ملحوظ حال الوضع را داشتیم و بعد لفظ را نه برای این ملحوظ، بلکه برای حصصِ این ملحوظ وضع کردیم، وضع عام و موضوع له خاص میشود.
حالا کدام کار را میکنیم؟ وضع میکنیم لفظِ حرف را برای این جهتِ جامعه که ملحوظ هم هست، یا وضع میکنیم برای حصص؟ حصص چه هستند؟ حصص همین کلی هستند که مشیراً به آن حصهی خارجیه لحاظ شده باشند. پس حصص هم همان کلیِ مشیر هستند. ذهنی هستند، حصص هم ذهنی هستند منتها کلیِ مشیر. ما باید ملحوظ حال الوضع را با قیدی مقید کنیم. چون همین ملحوظ حال الوضع را لحاظی میکنیم و میشود معنای اسمی، لحاظِ دیگر میکنیم میشود معنای حرفی. و با همین لحاظ میخواهد بین معنای اسمی و حرفی فرق بگذارد. پس خودِ ملحوظ حال الوضع که در اسم و حرف مشترک است را نمیتوانید موضوع له قرار دهید. دقت میکنید چه عرض میکنم؟ آن ملحوظ حال الوضع که در اسم و حرف مشترک است را نمیتوانید موضوع له قرار دهید، و الّا فرقی بین اسم و حرف واقع نمیشود. بلکه باید لحاظ کنید؛ لحاظ کنید آن را فی نفسه یا لحاظ کنید آن را فی غیره. اگر فی نفسه لحاظ کنید میشود معنای اسمی، و اگر فی غیره لحاظ کنید میشود معنای حرفی.
دانش پژوه: لحاظ که نیست. ذاتاً فینفسه است؟
استاد: نه، به لحاظ است.
دانش پژوه: چون لحاظ یک امرِ خارج از ذات است؟
استاد: اصلاً حرف آخوند این است که ذاتِ معنای اسمی و ذاتِ معنای حرفی یکی هستند و با لحاظ فرق میکنند.
دانش پژوه: یکی هستند. مرحوم اصفهانی همان حرف مرحوم آخوند را می گویند؟
تحلیل اعتبارات کلی طبیعی و نقش اشاره در ایجاد حصص ذهنی
استاد: ما داریم حرف مرحوم آخوند را به حرف اصفهانی برمیگردانیم. اکنون حرف آخوند دارد مطرح میشود، که تا لحاظ نکنیم فی نفسه را، معنای اسمی نمیشود و تا لحاظ نکنیم فی غیره را، معنای حرفی نمیشود. باید این لحاظ را ضمیمه کنیم. در اسم کاری نداریم، اسم اکنون برای ما مورد بحث نیست. در حرف اگر بخواهید فی غیره را لحاظ کنید، باید حصه درست کنید؛ چون خودِ فی غیره حصه درست میکند؛ یعنی شما دارید این لفظ را برای این معنایی که فی غیره باشد وضع میکنید. فی غیره خودش حصه ساز است و مشیر به آن حصه های خارجی میشود. آن وقت شما دارید همان کلی را مشیر به خارج قرار میدهید و آن را موضوع له لفظ واقع میسازید، در حالی که ملحوظ حال الوضع خودِ طبیعی بوده است با قطع نظر از حصهها. باید بین موضوع له و ملحوظ حال الوضع امتیاز بگذارید. امتیاز به چیست؟ به چه وسیله بین آن ملحوظ حال الوضع و موضوع لههایی که فی غیره هستند امتیاز میدهید؟ امتیاز جز با اشاره ممکن نیست. عامل امتیاز اشاره است؛ اشاره به همان حصهها. به قول ایشان «ما یوجب الامتیاز» اشاره است. تا اشاره کردید موضوع لهتان میشود همان ملحوظ در حالی که مشیر باشد، و ملحوظ در حالی که مشیر باشد میشود خاص. پس ملحوظ عام بود، لفظ برای همین ملحوظ در حالی که مشیر باشد وضع شد؛ یعنی لفظ برای خاص وضع شد. پس موضوع له خاص شد. وضع عام شد و موضوع له خاص شد. بیان مطلبی که چند بار تا حالا به نحوهای مختلف گفته شد.
مرحوم اصفهانی این مطلب را دارد که اگر بخواهید امتیاز بدهید، این کلیِ به معنای دوم را، یا طبیعیِ به معنای دوم را با طبیعیِ به معنای اول، امتیازی بینشان نیست مگر به اشاره. «ما یوجب الامتیاز» همان اشاره است و اشاره همانطور که گفتیم موجوداتِ ذهنی میسازد و این موجوداتِ ذهنی همه اخص از آن ملحوظِ حین الوضع میشوند. وقتی اخص شدند، موضوع له اخص از ملحوظ حال الوضع میشود و قبلاً گفتیم، هر وقت که چنین امری اتفاق بیفتد وضع عام است و موضوع له خاص. این بیان ایشان است. حالا آن را از روی متن بخوانیم. صفحه ۶۱ هستیم، سطر پانزدهم. «ولیس مع قطع النظر عن هذا النظر» «هذا النظر» یعنی این نظرِ ثانی که ما مثلاً انسان را یا ابتدائیت را ملاحظه میکنیم بدون توجه به حصص. «ليس ـ مع قطع النظر عن هذا النظر ـ جهة جامعة ذاتية بين الموجودات الذهنية» موجوداتِ ذهنی همان طبیعی بودند که به لحاظ اول لحاظ میشدند؛ یعنی مشیراً لحاظ میشدند. با قطع نظر از این نظر، جهتِ جامعهی ذاتیه بین موجوداتِ ذهنی نداریم تا آن جهتِ جامعه موضوع له ما قرار بگیرد و در نتیجه وضع عام شود و موضوع له هم ایضا عام شود.
«مع التحفظ علی ما یوجب امتیازه عن الموجودات الذهنیة بالاستقلال» اگر بخواهیم بر امتیازِ این جهتِ جامعهای که اکنون گفتیم با موجوداتِ ذهنی تحفظ کنیم، باید بر «ما یوجب الامتیاز» تحفظ کنیم. اگر بخواهیم بر امتیاز تحفظ کنیم، باید بر «ما یوجب الامتیاز» تحفظ کنیم و «ما یوجب الامتیاز» بین آن جهتِ جامعه و این حصص، اشاره است. پس در موضوع له باید بر اشاره تحفظ کنیم. و وقتی بر اشاره تحفظ کردیم، دیگر آن عامی که در وقت لحاظ داشتیم را نداریم؛ بلکه عامی را داریم که در آن اشاره اخذ شده و خاص شده است. آن وقت موضوع له خاص یا اخص از ملحوظ حال الوضع میشود. آن وقت وضع عام و موضوع له خاص میشود.
دانش پژوه: به آن بالا مربوط می شود؟
استاد: «مع التحفظ» را به «حتی یکون الوضع عاماً و الموضوع له عاماً ایضا» مربوط نکنید، بلکه به قبل از آن مربوط کنید. حالا قبل از آن «حتی یکون هو الموضوع له» باشد یا «جهة جامعة ذاتية بين الموجودات الذهنية» باشد. آن را به آنجا مربوط کنید. یعنی با قطع نظر از این نظر، جهتِ جامعهای باقی نمیبینیم در حالی که بخواهیم تحفظ کنیم. یعنی اگر بخواهیم تحفظ کنیم، جهتِ جامعهای باقی نمیبینیم. «مع التحفظ علی ما یوجب امتیازُهُ (یا امتیازَهُ) عن الموجودات الذهنیة.» ضمیر «امتیازُهُ» به آن طبیعیای که به لحاظ ثانی دارد لحاظ میشود برمیگردد و بحث ما هم در آن است. «مع التحفظ» بر چیزی که موجب امتیازِ این کلی از موجوداتِ ذهنی شود. عرض کردم «ما یوجب الامتیاز» خودِ اشاره است. اشاره به آن حصص است. اشاره به حصص است که بین این کلی که اکنون داریم در آن بحث میکنیم و آن کلیِ قبلی فرق میگذارد. «بالاستقلال». «بالاستقلال» را من متعلق میگیرم به امتیاز؛ یعنی آنچه که امتیازِ استقلالی میدهد و این دو تا را از هم مستقل میکند و جدا میکند. یکی طبیعی میشود که در آن هیچ اشارهای نیست و دیگری طبیعی میشود که در او اشاره هست.
ضرورت امتیاز میان ملحوظ و موضوع له در معانی حرفی
«فانه لا يكون إلا بالإشارة» این ضمیر «فانه» به «ما یوجب الامتیاز» برمیگردد. «فانه لا يكون إلا بالإشارة إلى الموجودات بالعرض» یا «فانه» را بهتر است که به امتیاز برگردانیم، به «ما یوجب» برنگردانیم (که من گفتم به «ما یوجب» برمیگردد اشتباه است، به خودِ امتیاز برگردانیم). امتیاز حاصل نمیشود («لا یکونُ» هم تامه است)، امتیاز حاصل نمیشود مگر به این که شما در وقتِ لحاظِ کلیِ طبیعی، به موجودات بالعرض یعنی به آن حصص که در خارج موجود بالعرض است اشاره کنید. «التی» جامعه بین این موجودات بالعرض چیست؟ جامعه بین موجودات بالعرض همان معنای کلی است که وقتی آن را نظر میکردید، خودش را نظر میکردید و مشیر بودنش را نظر نمیکردید. آن معنای کلی که مشیر بودنش نظر نمیشد؛ آن جامع است. جامع بین این وجوداتِ ذهنیه، یا به عبارت دیگر جامع بین این مشیرها، همان طبیعی است که شما در وقتِ لحاظش مشیر بودنش را لحاظ نمیکردید، بلکه نظرتان مقصور بر خودش بود، نه این که نظرتان بر خودش به علاوه مشیر بودنش بود. معلوم است چه عرض میکنم؟ شما به این طبیعی که نظر میکردید به دو نحو نظر میکردید: یکی نظرتان را بر خودِ طبیعی مقصور میکردید و هیچ به مشیر بودنش توجه نداشتید؛ این همان بود که در «ثانیهما» گفتیم. یک بار این طبیعی را ملاحظه میکردید و در کنارش مشیر بودنش را هم میدیدید؛ این همان بود که در «احدهما» گفتیم.
چه زمانی این حصص جمع میشوند؟ جامعشان چیست؟ جامعشان همان طبیعی است که به خودش نظر میکردید، نه نظر به خودش به علاوهی مشیر بودنش. «فانه لا يكون»؛ این امتیاز حاصل نمیشود مگر با اشاره به موجودات بالعرض یعنی حصص، «التی لا جامع لها»؛ موجودات بالعرض و حصصی که جامعه نداشتند مگر همان معنایی که نظر فقط بر خودِ همان معنا میشد و به مشیر بودنش توجهی نمیشد. آن جامع میشود. پس آن جامع میشود و اینهایی که با قید مشیر دارند لحاظ میشوند، موضوع له میشوند. آن وقت وضع میشود لحاظِ همان جامعه، و موضوع له میشود جامع هایی که مشیر باشند. آن وقت موضوع له اخص از وضع، یعنی اخص از ملحوظِ حالِ وضع میشود و هر جا چنین باشد، وضع عام و موضوع له خاص میشود؛ پس در معنای حرفی وضع عام است و موضوع له خاص. این خلاصهی حرف ایشان است که توجه میکنید چند بار گفته شد. از اولی که من وارد بحث شدم این مطلب را گفتم، منتها دیگر اکنون ایشان با توضیحات و تفصیلِ بیشتری بیان کرد. وارد حاشیه بعد بشوم؟ بله؟ باشد، نمی دانم می توانم وارد شوم یا نه؟ اکنون یک ذرهاش را میخوانیم، عیب ندارد، وقت داریم.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: تکرار عیب ندارد. تکرار عبارتها و توضیحات مرحوم اصفهانی هیچ اشکالی ندارد؛ وقتی مطلب سخت است، تکرارش مطلوب است. مطلب آسان را خوب نیست تکرار کنند، اما مطلب سخت را تکرار کنید بهتر است.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله، این اختلاف را ذاتی میگرفت، ایشان لحاظی میگیرد. ایشان میگوید اگر لحاظی بگیرید، دوباره برمیگردد به حرف ما.
دانش پژوه: بعد حالا در این دو مبنا کدام صحیحتر به نظر میرسد؟
استاد: دست خودتان است دیگر؛ معنای اجتهاد همین است که این دو تا را ببینید و هر کدام که پیش شما ارجح است انتخاب کنید. این میشود اجتهاد.
دانش پژوه: در مبنای فلسفی است این مطلب، در فلسفه اختلاف مورد رو در معنای حرفی ...
استاد: علی ای حال، این دیگر بستگی به شما دارد که کدام را انتخاب کنید. اکنون، به قول شما این دومی عمیق تر است، خب دومی را انتخاب کنید. بگویید مباحث فلسفی و مباحث اصولی را نباید مخلوط کرد، اولی را انتخاب کنید. مرحوم آخوند میفرماید که اختلاف در خبر و انشاء از همین قبیل است، یعنی از قبیل اختلاف اسم و حرف است. یعنی بین خبر و انشاء ما اختلاف ذاتی نداریم بلکه اختلاف لحاظی و اعتباری داریم. اینچنین نیست که معنای خبری با معنای انشایی دو تا ذات باشد، بلکه یک ذات است که با لحاظ فرق میکند.
مثلاً «بعتُ» گاهی گفته میشود به لحاظ حکایت؛ دارد خبر میدهد، میگوید من این را فروختم، دیروز نبودی مثلاً که از من بخری، من آن را فروختم. خب این خبر است. یک بار هم میآید میگوید «بعتُ»، یعنی در مقابل مشتری قرار میگیرد میگوید «بعتُ»، او هم میگوید «قبلتُ». هر دو دارد میگوید «بعتُ». آیا در اینجا معنای خبری با معنای انشایی (هنوز مثل اینکه از بحث اسم و خبر بیرون نرفتیم، دارم اشتباه میکنم). دوباره بگویم.
آیا معنای خبری با معنای انشایی در اینجا دو تا ذات است یا یک ذات است با دو لحاظ؟ یک ذات است که اگر حکایتش لحاظ شود میشود خبری، اگر ایجادش لحاظ شود میشود انشایی. معنا همان ماده «بعتُ» است که متکلم آن را میگوید. آیا این ماده که به متکلم اسناد داده میشود، در وقت حکایت و در وقت ایجاد، دو تا ذات میشود؟
یا یک ذات است که لحاظ حکایتش با لحاظ ایجادش فرق میکند؟ مرحوم آخوند میفرماید یک ذات است، لحاظش فرق میکند. «بعتُ» در خبر و در انشاء یکی است. منتها در خبر به لحاظ و با قصد حکایت است، در انشاء به لحاظ و با قصد ایجاد است. این بحث مرحوم آخوند. مرحوم اصفهانی دو تا بحث را مطرح میکند.
یک بحث این است که آیا اخبار و انشاء را واضع میتواند در مستعمل فیه اخذ کند یا نه؟ به عبارت دیگر، آن لحاظ حکایت را و لحاظ ایجاد را میتواند در مستعمل فیه اخذ کند یا نه؟ یک بحث هم این است که مستعمل فیه در خبر و انشاء یکی است یا دو تا. پس یک بحث در اخذ خبری بودن و انشایی بودن در مستعملفیه است؛ یک بار بحث در این است که مستعمل فیه در خبر با مستعمل فیه در انشاء دو تا است یا یکی. در اخذ، میفرماید نمیتواند اخذ کند. واضع نمیتواند لحاظ خبریت را، لحاظ انشائیت را یا به تعبیری دیگر خود اخبار و انشاء را در مستعمل فیه اخذ کند. چرا نمیتواند؟ چون خبر بودن از حالت مثلاً «بعتُ» است. انشاء بودن هم یکی دیگر از حالاتش است.
حالت امری است مؤخر. نمیتوانیم این را در مستعمل فیهی که مقدم است اخذ کنیم. واضع نمیتواند در این چیزی که «بعتُ» در آن استعمال میشود، اخذ کند. چرا؟ چون خبری بودن و انشایی بودن از حالات است، از شؤون است، و شؤون شیء و حالات شیء مؤخر از شیء هستند، پس این مؤخر را در مقدم نمیشود اخذ کرد. خب من فقط این مطلب را توضیح دادم مختصراً. وارد بحث دومم نشدم که مستعمل فیه یکی است یا دو تا. این مقدار را گفتم که هم وقت پر بشود هم اگر پیش مطالعه کردید، یک حدی مطلب روشن شده باشد.