92/02/25
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی تمایز اسم و حرف بر اساس تفاوت در کیفیت وضع و لحاظ/حاشیه 23 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 23 /بررسی تمایز اسم و حرف بر اساس تفاوت در کیفیت وضع و لحاظ
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۶۰، سطر پانزدهم. «قوله [قدس سره]: (الفرق بينهما إنما هو في اختصاص كل منهما بوضع ... الخ)[1] محصله: أن العلقة الوضعية ـ في كل منهما ـ على نهج خاص؛ لتقيدها في أحدهما بما ذا أريد منه المعنى استقلاليا»[2] .
مرحوم آخوند معتقدند که اسم با حرف یک معنا دارد و فرقشان به خودِ این معنا نیست؛ یعنی ذاتِ معنا در حرف با ذات معنا در اسم یکی است. فرقی بینهما از جهت ذات نیست، معناها هر دو ذاتشان یکی است. فرق به لحاظ است، به اراده است. یعنی واضع لحاظ کرده است که این معنای واحد گاهی «فی نفسه» و «بما هو هو» اراده شود و استعمال شود، و گاهی نیز به «حالت لغیره» اراده شود و استعمال گردد. آنگاه که «فی نفسه» لحاظ میشود، میشود معنای اسمی. آنگاه که «حالت لغیره» ملاحظه میشود، میشود معنای حرفی. پس معنا به لحاظ ذات در اسم و حرف واحد است. اینطور نیست که در اسم ذاتی و در حرف ذات دیگری باشد، بلکه ذات واحد است، ولی این ذات واحد را واضع به دو گونه لحاظ میکند. یکی را لحاظ میکند تا در وقت استعمال «فی نفسه» استعمال شود؛ یک بار دیگر لحاظ میکند تا در وقت استعمال به «حالت لغیره» ملاحظه شود. اولی میشود معنای اسمی و دومی میشود معنای حرفی. تا اینجا مطلب روشن است.
مطلب بعدی این است که واضع لفظ را اختصاص میدهد به معنایی از این دو معنا. مثلاً لفظ «مِن» را اختصاص میدهد به یکی از این دو معنایی که گفتیم، و لفظ «ابتدا» را اختصاص میدهد به دیگری از آن دو معنا. معنا در هر دو ابتدائیت است، ذات یکی است، منتها به توسط لحاظ، تکثیرش کردیم و شد دو تا. لفظ اختصاص داده میشود به این معنا که به لحاظ فی نفسه لحاظ شده و گفته شده است که باید فی نفسه استعمال شود؛ یا لفظ دیگری اختصاص داده میشود به آن معنای دیگر که به «حالت لغیره» لحاظ شده و گفته شده است باید به «حالت لغیره» استعمال شود. پس معنا داریم و اختصاصِ لفظ به معنا داریم؛ این دو مطلب هستند. وقتی واضع وضع میکند هم معنایی را لحاظ میکند و هم لفظی را برای این معنا وضع میکند.
تبیین تفاوت معنا و اختصاص در فرآیند وضع
پس در هر وضعی، معنا داریم، اختصاص داریم. این را دقت داشته باشید که در هر وضعی هم معنا داریم و هم اختصاص داریم. واضع چه چیزی را لحاظ میکند؟ معنا را لحاظ میکند یا اختصاص را؟ واضع معنا را لحاظ میکند، اختصاص، نتیجهی این لحاظ و جعل است. وقتی لحاظ میکند، سپس جعل میکند، اختصاصِ لفظ و معنا درست میشود. پس اختصاص، حاصلِ جعلِ لفظ للمعنی است، نه خودِ معنا، و معنا چیز دیگری است غیر از اختصاص. این مطلب هم روشن است. ما ابتدا مطلب اولمان این بود که معنا در اسم و حرف واحد است و امتیاز به نحوهی لحاظ است، به نحوهی اراده است. این مطلب اولمان بود. مطلب دوممان این بود که اختصاص با معنا فرق میکند.
خب حالا مطلب سوم را میخواهیم بگوییم. لحاظ که در اسم و حرف فرق میکند از خصوصیات معنا است یا از خصوصیات اختصاص؟ روشن شد که معنا و اختصاص دو تا هستند و یکی نیستند. حالا سؤال این است که این لحاظ و اراده از خصوصیات اختصاص هستند یا از خصوصیات معنا؟ اگر از خصوصیات معنا باشند و وصف برای معنا باشند و ما وصف را برای اختصاص قرارشان بدهیم، این وصف، وصف به حال متعلقِ موصوف میشود، نه وصف به حال خود موصوف. خود موصوف معنا است. وضع معنا نیست، متعلق معنا است، وابسته به معنا است. اگر ما لحاظ و اراده را که وصف معنا است وصف اختصاص قرار بدهیم، وصف به حال متعلقِ موصوف شده است نه وصف به حال موصوف. اگر این دو تا را یعنی لحاظ و اراده را وصف معنا قرار بدهیم، وصف به حال موصوف است. اگر وصفِ وضع قرار بدهیم یا وصف اختصاص قرار بدهیم، وصف به حال متعلقِ موصوف است نه به حال خود موصوف. مرحوم آخوند نیز این کار را کرده است یعنی لحاظ را وصف اختصاص قرار داده است، نه وصف معنا. پس وصفی که آورده است وصف به حال متعلقِ موصوف است نه وصف به حال موصوف. اشکال نمیکنیم، ما داریم توضیح میدهیم. شخصی حق دارد وصف به حال متعلقِ موصوف بیاورد و اختیار دارد وصف به حال موصوف بیاورد. مرحوم آخوند خواسته است آنگونه عمل کند. هیچ اشکالی به آن وارد نیست، داریم توضیح میدهیم که این کار را کرده است. تا اینجا مطلب معلوم است. پس چند مطلب تا اینجا گفته شد: یکی اینکه معنای اسمی و معنای حرفی یکی است و اختلاف فقط به لحاظ و اراده است. دوم اینکه وضع با معنا فرق دارد، بلکه وضع از متعلقات معنا است، نه خودِ معنا. مطلب بعدی این بود که اگر لحاظ را یا اراده را که وصف معنا است وصف اختصاص و وضع قرار بدهیم، وصف به حال متعلق موصوف شده است. اینها توضیحاتی بود که مرحوم اصفهانی برای کلام آخوند آوردند.
من این مقدار را از روی متن میخوانم و سپس به بقیهاش میپردازم ان شاء الله. صفحه ۶۰ هستیم، سطر پانزدهم. «قوله [قدس سره]: (الفرق بينهما إنما هو في اختصاص كل منهما بوضع)[3] »[4] «الفرق بينهما»[5] يعني فرق بین معنای اسمی و معنای حرفی. «إن قلت» میگویید فرقی بین معنای اسمی و حرفی نگذاشتید، مرحوم آخوند در «قلت» جواب میدهند که ما فرق گذاشتیم. فرق هم همین است که الان داریم میگوییم. فرق بین معنای اسمی و حرفی «إنما هو في اختصاص كل منهما بوضع» در این است که هر یک از اینها مختص به وضعی هستند. یعنی این معنا را یک بار اینچنین وضع کردیم شد اسمی، یک بار آنچنان وضع کردیم شد حرفی. معنا را وضع میکنیم یا اسم را؟ اسم و لفظ را. اسم و یا لفظ را وضع میکنیم. لفظی که معنای اسمی دارد وضع میکنیم برای اینکه اراده شود با این لفظ یا با این معنا اراده شود با این لفظ معنای فی نفسه. و حرف را هم وضع میکنیم تا از این لفظِ حرف اراده شود معنای لغیره که حالت است لغیره.
بررسی علقه وضعیه و نقش لحاظ در تکثیر معنا
«محصله: أن العلقة الوضعية ـ في كل منهما»[6] یعنی در هر یک از این دو معنای اسم و معنای حرفی «علی نهج خاص». معنا فرق نمیکند، معنا در هر دو یکسان است. معنا خاص نیست، معنا مشترک است هم بین اسمی و هم بین حرفی. اما علقهی وضعیه مختلف است. یعنی این معنا را یک بار وضع کرده است به این لحاظ، یک بار وضع کرده است به آن لحاظ. یک بار وضع کرده است که اینگونه اراده شود، یک بار وضع کرده است که آنگونه اراده شود. بین اسم و معنا علقهای قرار داده است، بین لفظ و معنا (من کلمهی اسم میگویم منظورم لفظ است، منتها چون در اینجا اشتباه میشود بحث ما در اسم و حرف است، خوب است که من اسم به کار نبرم، لفظ به کار ببرم). بین لفظ و معنا واضع علقهی وضعیه ایجاد میکند، اما این لفظِ حرف را با این معنا بینشان علقهای ایجاد میکند، یک علقهی خاص. لفظ حرف است، لفظ حرفی است، معنا هم معنای همین است، علقهی بین این دو تا میگذارد.
سپس میآید به سراغ اسم. لفظی را که برای اسم است وضع میکند برای همان معنا. لفظ را هم برای همان معنا وضع میکند. منتها علقهی وضعیهی دیگری را بین آن لفظِ حرفی و معنا قرار میدهد. لفظ یک بار اسم است و یک بار حرف است، معنا در هر دو یکسان است. علقهای که بین آن لفظِ اسمی با معنا برقرار میکند غیر از علقهای است که بین لفظِ حرفی و معنا برقرار میکند؛ با اینکه معنا یکی است ولی لفظ دو تا است، علقهی وضعیه میشود دو تا. علقهی وضعیه بین این لفظ که اسم است با این معنا فرق میکند با علقهی وضعیه بین لفظ دیگر که حرف است با همان معنا. علقهی وضعی را دو تا میکند. علقهی وضعیه را از کجا دو تا میکند؟ از طریق لحاظ. یک بار میگوید من این لفظ را اجازه میدهم که در این معنا استعمال کنی فی نفسه. یک بار هم میگوید این لفظ را اجازه میدهم که در این معنا در همان معنا استعمال کنید منتها لغیره.
پس علقههای وضعی دو تا میشوند. وقتی علقهی وضعی دو تا شد، ما خواستیم اسم لفظی را که اسم است در معنایی که برای حرف تعیین شده استعمال کنیم، نمیتوانیم چون علقهی وضعیه نیست. علقهی وضعیه را واضع بین لفظِ اسمی و معنا قرار داده است. ما میخواهیم بین لفظِ اسمی و معنا و معنایی که حرفی است علقهای را درست کنیم، علقه وجود ندارد. میخواهیم استعمال کنیم لفظ اسمی را برای معنای حرفی، علقه وجود ندارد. چرا؟ چون واضع بین لفظِ اسمی و معنای اسمی علقه درست کرده است و بین لفظِ حرفی و معنای حرفی علقه درست کرده است. من میخواهم معنای اسمی را در معنای حرفی به کار ببرم، علقهای نیست. دو تا علقه بیشتر نبوده است، یکی بین لفظ و معنای اسمی، یکی بین لفظ و معنای حرفی. این دو علقه بوده است. حالا بین لفظِ اسمی با معنای حرفی علقه نبوده است، استعمال من میشود استعمال بدون علقه و باطل.
پس هر یک از اسم و حرف را در جای یکدیگر نمیشود به کار برد چون علقه دیگر نیست. اسم را باید همان جایی که این واضع اجازه داده است به کار بریم، معنا را هم همینطور، و الا استعمالمان بدون علقهی وضعی است که باطل است. روشن است مطلب دیگر. محصلش این است که علقهی وضعیه «فی کل منهما» در هر یک از این اسم و حرف «علی نهج خاص» است. پس معنا فرق نکرد، علقهی وضعیه فرق کرد. «لتقیدها فی أحدهما بماذا» من فکر میکنم «بما إذا» باشد، هیچ کتابی «بما إذا» ندارد، «بماذا» است کتاب؟ حالا همان معنای «بما إذا» را معنا میکنیم. چون مقید است این علقهی وضعیه در «أحدهما» یعنی در اسم به جایی که «إذا أرید منه المعنى استقلالياً»، به آنجا که از لفظ معنای استقلالی اراده میشود. مقید است لفظ اسمی به اینکه استعمال شود در جایی که از آن معنای استقلالی اراده میشود. و در آخر یعنی در حرف مقید است این علقهی وضعیه به اینکه لفظ استعمال شود در جایی که «أرید منه المعنى آلياً». «أرید آلیاً» یعنی «أرید منه المعنى آلياً».
تحلیل اراده واضع و مستعمل و نقد قیدیت در وضع
پس یک بار علقهی وضعیه را بین لفظ اسمی وضع میکند با معنا، یک بار بین لفظ حرفی با معنا، آن وقت لفظ اسمی با معنای حرفی علقه ندارد و لفظ حرفی هم با معنای اسمی علقه ندارد، پس اگر یکی از این دو را به جای دیگری به کار بریم، بدون علقهی وضعی به کار بردیم که جایز نیست. «فاستعمال الأول فی مورد الثانی» همچنین استعمال ثانی در مورد اول، استعمال در «ما لا علقه وضعیة له» است. خب توجه کردید که استعمال اول در مورد ثانی و استعمال ثانی در مورد اول، هر دو استعمال در «ما لا علقه وضعیة له» است. چرا مرحوم اصفهانی فقط اولی را میگوید؟ میگوید «فاستعمال الأول فی مورد الثانی»، عکسش را نمیگوید. چون عکسش رایج نیست. کسی لفظ مربوط به حرف را در معنای اسمی به کار نمیبرد.
دانش پژوه: عکسش رایج است؟
استاد: عکسش رایج نیست، عکسش توهم میشود. البته این توضیحی است که من عرض کردم حالا شاید هم جهت دیگری داشته که ذکر نکرده است.
«لكنه لا يذهب عليك» یعنی مخفی نباشد. میخواهد بیان کند که وصفی که در اینجا به کار رفته وصف به حال متعلقِ موصوف است نه وصف به حال موصوف. «لكنه لا يذهب عليك أن لحاظ المعنى وإرادته» لحاظِ چه کسی؟ لحاظِ مستعمل یا لحاظِ واضع؟ ارادهی چه کسی؟ ارادهی مستعمل یا ارادهی واضع؟ دو چیز دارد در اینجا میگوید، یکی لحاظ و یکی اراده. سپس هم ضمیر تثنیه برمیگرداند. معلوم میشود که لحاظ و اراده را دو تا میگیرد. حالا برای چه کسی؟ برای واضع یا برای مستعمل؟ بحث در وضع است. پس لحاظِ واضع. سپس واضع چطور لحاظ میکند؟ لحاظ میکند «ليراد منه معناه بما هو هو وفی نفسه»[7] ، یا وضع میکند حرف را «ليراد منه معناه لا كذلك» بلکه «بما هو حال محالة لغیره» عبارت آخوند بود خواندم. واضع وضع میکند «ليراد وليراد» چه کسی اراده کند؟ مستعمل. «ليراد مستعمل». واضع دارد لحاظ میکند معنا را. سپس وضع میکند لفظ را برای همین معنا «ليراد منه المعنى استقلالياً» یا «ليراد منه المعنى آلياً». یعنی مستعمل اراده کند. پس لحاظ برای واضع است اراده برای مستعمل. روشن است مطلب.
میتوانیم بگوییم اراده هم برای خودِ واضع است، چون هنوز ارادهای که انجام نشده است، واضع دارد الان وضع میکند. «ليراد» واضع دارد وضع میکند تا اراده شود، بعداً اراده شود. اراده را دارد الان اخذ میکند، ولی نه آن ارادهای که بعداً مستعمل ایجاد میکند. آن اراده را که واضع نمیتواند الان وضع کند. آن اراده بعدا می آید. واضع که نمی تواند الان در وضعش وضع کند؛ بلکه ارادهای که خودش اراده میکند، ارادهای که خودش تصور میکند، آن را دارد اخذ میکند، به طور کلی. خب در این صورت پس اراده هم میشود ارادهی واضع، منتها ارادهای که مشیر به ارادهی مستعمل است. یعنی واضع دارد میگوید آنی که من دارم تصور میکنم ارادهی مستعمل است. من میگویم این لفظ را استعمال کن در این معنا به شرطی که اراده کرده باشی استقلال را یا به شرطی که اراده کرده باشی حالت لغیره بودن و آلیت را. پس دارد با همین ارادهای که تصور میکند اشاره میکند به ارادههایی که مستعملین میکنند. آن ارادههایی که مستعملین میکنند ارادههای خاص است، ولی اینی که الان دارد این واضع مرآت قرار میدهد ارادهی عام است. علی ای حال با این توضیحاتی که گفته شد، معلوم شد که لحاظ برای واضع است، اراده بالمآل برای مستعمل است، ولو ارادهای که هنوز نیامده است، ارادهای که بعداً میآید. واضع لحاظ میکند معنا را «کذا» اینچنین، مستعمل هم وقتی میخواهد اراده کند، اراده میکند اینچنین. پس لحاظ با اراده دو چیز شد. ایشان میفرماید این دو از شأن معنا هستند، شأن اختصاص نیستند. یعنی وصف معنا نه وصف اختصاص، و چیزی که وصف معنا است اگر برای وصف اختصاص قرار دهیم، چیزی که وصف معنا است اگر برای وصف اختصاص قرار دهیم، چون اختصاص از متعلقات معنا است، این وصفی که قرار دادیم وصف به حال متعلقِ موصوف میشود نه وصف به حال خود موصوف که توضیح دادم از خارج.
«لكنه لا يذهب عليك»[8] که لحاظ معنا (۱) و اراده معنا (۲)، معلوم شد این دو تا با هم فرق میکنند. این از شؤون معنا و احوال معنا است. لحاظ معنا و اراده معنا از شؤون معنا و احوال معنا است یعنی اوصاف وصف معنا است. بنابراین مرحوم آخوند که وصف کرده است اختصاص وضعی را «بهما»[9] ، «بهما» یعنی به لحاظ و اراده، از باب وصف به حال متعلقِ موصوف است نه به حال خود موصوف. روشن است این مطلب دیگر توضیحی احتیاج ندارد.
«وقیدیة شيء لشیء وصیرورته مکثراً له لا تكن جزافاً» من گمان میکنم که این جملهای که خواندم باید سر خط نوشته میشد. این وابسته به بعد است، وابسته به قبل نیست. اگرچه وابسته به اولِ بحث ما هست که گفتیم «العلقة الوضعية ـ في كل منهما ـ على نهج خاص»[10] . ولی بهتر این است که وابسته به بعد بگیریم. ذات معنای اسمی با ذات معنای حرفی هر دویشان یکی است. با قید لحاظ عوضشان کردیم، با قید لحاظ متعددشان کردیم. میفرماید که این قید مکثِّر ذات است. چون ذات وقتی مقید میشود میشود ذاتی، وقتی مقید میشود به قید دیگر میشود ذات دیگر. بنابراین قید، جزافی نیامده است، حتماً یک کاری دارد میکند. شما معتقدید که معنای اسمی و معنای حرفی یکی است. سپس قید میآورید؛ در آن یکی میگویید «لیراد منه»[11] معنای فی نفسه، در یکی دیگر میگویید «لیراد منه» معنایی که حالت است لغیره. پس دارید قید میآورید. قید مکثِّر است. یعنی این ذات معنای اسمی با ذات معنای حرفی که یکی است و دو تا نیست، الان با قید دارد دو تا میشود، با همین قید دارد دو تا میشود. پس قیدیتِ شیء برای شیء، مکثِّرِ آن شیء است. اگر شیء را قید قرار دهید برای شیئی، آن شیء دوم دارد تکثیر میشود به توسط قید. پس قید مکثِّر است و نباید آن را نادیده گرفت.
دانش پژوه: مستشکل نمیخواهد بگوید که حین وضع ذاتا اسم و حرف یکی می شود؟ آن چه باعث فرق می شود آن استعمال است.
استاد: استعمال نه آن لحاظ است.
دانش پژوه: خب، ما لحاظ و اراده هم بگوییم یک مرتبه است. لحاظ برای واضع است حین وضع، اراده برای آن استعمال است.
استاد: نمی شود
دانش پژوه: لحاظ و اراده فرق نمیکند شأنشان.
استاد: بله، مسلم همین است که میفرمایید، که لحاظ برای واضع است که حین الوضع انجام میشود. اراده مشیر به ارادهی مستعمل است. ولی ارادهای که حین الوضع اخذ میشود همین مشیر هست، نه آن لحاظِ مستعمل، نه آن ارادهای که در خارج واقع میشود. آن ارادهای که در خارج واقع میشود که اصلاً زمان واضع نیست و نمیتواند واضع در لحاظ خودش اخذش کند. یک ارادهی مشیر به ارادهی مستعملین را اخذ میکند در لحاظ خودش. پس اراده مربوط میشود به مستعمل، منتها نه ارادهای که بعداً در خارج موجود میشود، بلکه ارادهای که الان دارد تصویر میشود. آن قیدی که میآید با ارادهای میآید که این اراده خاص نیست، اراده خاصی نیست. ارادهی خاص آن وقتی است که این مستعمل شروع کند به اراده کردن و استعمال کردن، آن اراده خاص میشود. اما من که دارم عنوان مشیر میآورم این عنوان مشیر من خاص نیست عام است. روشن است مطلب؟
پس این که ارادهای که واضع در لحاظش آورده مسلماً اشاره دارد به ارادهی مستعمل، منتها میخواهم بگویم خودِ آن وجود خارجی ارادهی مستعمل نیست؛ بلکه آن وجود ذهنی ارادهی مستعمل است که واضع الان آن وجود ذهنی را دارد و اشاره میکند به آن ارادات خارجی که مستعملین خارجی در استعمالاتشان دارند. خب توجه کنید این را برای چه گفت مرحوم اصفهانی؟ برای این گفت که بفهماند معنای اسمی با معنای حرفی فرق میکند حتی بر مبنای آخوند که این دو معنا را به لحاظ ذات یکی میگیرد. با اینکه این دو معنا به لحاظ ذات یکی هستند ولی چون مکثِّر دارند، قید مکثِّر دارند و میشوند دو تا. درست است تا اینجا شد دو تا. پس وقتی معنا را دارد لحاظ میکند هیچ کدام از این دو قید را نیاورد. سپس وقتی میخواهد لفظ را وضع کند، به مستعمل میگوید که این لفظ را در این معنا با این قید به کار می بری، این لفظِ دیگر را در این معنا با آن قیدِ دیگر به کار می بری. دو تا معنا درست میکنی. یک معنا است، منتها چون قید مکثِّر آمده میشود دو معنا. در وقت وضع، اراده کرده معنا را، هیچ قیدی نیاورده؛ در وقت لحاظ، آن وقتی که لحاظ کرده. پس وضع شده عام. وقتی دارد لفظ را برای همین معنا که لحاظ کرده وضع میکند قید میآورد. میگوید همین معنایی که من لحاظ کردم، این لفظِ اسم را برای همین معنا بیاور منتها با این قید؛ آن لفظِ حرف را برای همین معنا بیاور با قید دیگر. مثل اینکه میگوید این لفظ را برای این معنا بیاور در اسم، این لفظ را برای آن معنای دیگر بیاور در حرف، مثل اینکه دو تا معنا درست کرده است. خب این دو معنا دو شعبه هستند بر آن معنای اولی که تصور کرده بود، یعنی معنای اولی که تصور کرد قیدِ آلی و قید استقلالی نداشت. الان که دارد لفظ را وضع میکند معنای آلی و استقلالی را میآورد. پس در هنگام لحاظ، آن عام را اراده کرد و قیدی نیاورد، در وقتی خواست لفظ را وضع کند قید آورد و تکثیر کرد.
خب، پس موضوع له نسبت به ملحوظِ حال الوضع شد خاص. ملحوظِ حال الوضع معنا را شامل شد بدون قیدِ آلی و استقلالی؛ ولی وقتی خواست وضع کند موضوع له را همین معنا قرار داد با قید آلی و بار دیگر معنا قرار داد با قید استقلالی. موضوع له شد خاص، موضوع له شد اخص از ملحوظِ حال الوضع. در حالی که شما میخواستید موضوع له را عام کنید مثل وضع. دارد اشکال میکند به آخوند. تا حالا توضیح داد، از «وقیدیة شيء لشیء»[12] دارد زمینه چینی میکند برای اشکال. میگوید که شما با این قید دارید معنا را تکثیر میکنید، دو تایش میکنید. معنای ملحوظ قید نداشت و عام بود. سپس شما قید میزنید و دو تا معنا درست میکنید که این دو معنا هر دو مندرج تحت آن ملحوظِ حالِ وضع هستند، هر دو مندرج تحت اصلِ معنا هستند. اصلِ معنا که لحاظ شده است عام لحاظ شده. وقتی آمدید وضع کنید برای معنای مقید این یکی را وضع کردید، برای معنای مقید به قیدِ دیگر لفظ دیگر را وضع کردید. این دو تا آنجایی که موضوع له پیدا شد معنای خاص مطرح شد. این موضوع له اخص است از آن ملحوظِ حال الوضع، پس شد وضع عام موضوع له خاص. این زحمتی که شما کشیدید که نتیجه نداد برایتان. شما خواستید وضع را عام کنید موضوع له هم عام، در حالی که وضع عام شد موضوع له خاص. این همان مبنای ما را درست کرد نه مبنای شما را. البته ایشان در وقتی توضیح دادن بیش از اینچه که من گفتم توضیح میدهد ولی اساس توضیح ایشان را عرض کردم. اساسش همین بود که گفتم. حالا من عبارت را بخوانم. «وقيدية شيء لشيء وصيرورته مكثراً له لا تكن جزافاً» اینکه شیئی قید میشود برای شیء دیگر، شیء اول قید میشود برای شیء دوم (من عمداً اول و دوم میگویم تا ضمیرها را بعداً بتوانم برگردانم). «وصيرورته» یعنی صیرورتِ آن شیء اول «مکثراً له» یعنی برای شیء دوم. اینکه آن شیء اول که قید است مکثِّر میشود آن شیء دوم را که ذات است، این «قيديّة شيء لشيء لا تكون جزافا» جزاف نیست و اثر دارد؛ یعنی در واقع، این قید مکثِّر آن معنا میشود. مکثِّر که شد معنا را خاص میکند. معنا که در اصل عام بود به توسط این قید تکثیر میشود و خاص میگردد. معنا که واحد بود متعدد میشود، معنا که عام بود خاص میشود. پس معنای مقید به این قید و معنای مقید به آن قید، این دو معنا نسبت به اصلِ المعنی که لحاظ شده بود میشوند خاص، و همینها موضوع له هستند، پس موضوع له میشود خاص. این را میخواهد بگوید ایشان. یعنی قید را شما نمیتوانید نادیده بگیرید، جزاف قرارش بدهید و بگویید همانطور که ملحوظ عام بوده موضوع له هم عام است. چون موضوع له همراه قید آمده است. لفظ را دارد وضع میکند برای ذاتِ مقید، آن لفظِ دیگر را هم دارد وضع میکند برای ذاتِ مقید به قیدِ دیگر. در وقتی که موضوع له دارد پیدایش میشود با قید همراه میشود. قید را که نمیتوانید نادیده بگیرید، قید را باید بیاورید. پس ملحوظ بیقید بود و موضوع له با قید شد؛ این با قید اخص است از آن ملحوظ، پس موضوع له اخص است از ملحوظِ حال الوضع. اگر موضوع له اخص شد وضع میشود عام و موضوع له میشود خاص، برخلاف آنچه که مرحوم آخوند گفتند. یعنی ایشان، یعنی مرحوم اصفهانی حتی بر مبنای مرحوم آخوند وضع حروف را برگرداند به وضع عام و موضوع له خاص. بنا بر نظر خودش که مسلم بود که وضع عام است و موضوع له خاص، در نظر خودش که اصلاً دو تا ذات درست کرد. نه یک ذات درست کند با قید دو تایش کند؛ بلکه اصلاً دو ذات درست کرد، یکی ذات معنای اسمی و یکی ذات معنای حرفی، و اینها را خاص کرد و گفت موضوع له خاص است. بنا بر نظر آخوند یک معنا درست میکند، معنای واحد، که با قید این دو تا را، دو تا میکند، این معنای واحد را دو تا میکند، و هر کدام از این دو تا با آن معنای واحد که مطلق بود رابطهی اخص دارد. هر یک از این دو معنا با آن معنای اصلی رابطهی اخص دارد، آن وقت موضوع له میشود خاص.
«ومن يلتزم باتحاد المعنى ذاتاً» کسی که مثل مرحوم آخوند ملتزم میشود که معنای حرف و اسم ذاتاً متحد هستند، «باتحاد المعنى ذاتاً في الاسم والحرف» (ما ذاتاً متعدد دیدیمشان، آخوند لحاظاً متعدد میبیند و ذاتاً واحد میبیند). کسی که ملتزم میشود به اینکه معنا در اسم و حرف اتحاد به ذات دارند و اختلاف به قید دارند، «لا مناص له» از اینکه ملتزم بشود به اینکه ممتاز میشوند هر یک از اسم و حرف ممتاز میشوند به سبب آن خاصیتی که از شؤونشان است. خاصیتی که از شؤون اسم است استقلالی بودن است، خاصیتی که از شؤون حرف است تبعی و آلی بودن است. آن وقت این ذاتِ واحد، این معنایی که ذاتاً واحد هستند، در معنای حرفی شأنش این میشود که آلی باشد، در معنای اسمی شأنش این میشود که استقلالی باشد، آن وقت این معنا میشود دو تا. معنا با قید میشود دو تا، نه به لحاظ ذاتش. هر کس مثل مرحوم آخوند ملتزم شود به اینکه معنا ذاتاً در اسم و حرف یکی است، «لا مناص له» چارهای ندارد جز اینکه ملتزم شود به اینکه هر یک از اسم و حرف ممتاز میشوند به وسیلهی قیدی که آن قید از شؤون اسم و حرف است. یعنی امتیاز را باید قبول کند. وقتی امتیاز را قبول کرد خاص بودنش را باید قبول کند. «بأن يقال إن الحرف مثلاً» حالا شما میتوانستید مثال به اسم بزنید، ما مثال به حرف زدیم. «إن الحرف مثلاً موضوع للمعنى الذي يتعلق به اللحاظ الآلي والإرادة التبعية» حرف وضع شده برای معنایی که همراه با این قید است، که «يتعلق به اللحاظ الآلي والإرادة التبعية». اسم هم وضع میشود برای همان معنا، اما همراه این قید نیست، آن همراه قیدِ دیگر است. روشن است مطلب دیگر. «فهو إشارة إلى ذات المعنى الخاص» «فهو» یعنی حرف یا موضوعِ حرف، اشاره است به یک معنای خاص. ملحوظِ حال الوضع عام شد، موضوع له الان معلوم شد که خاص است. «وإن كانت الخصوصية غیر مقوِّمة» ولو خصوصیت قید است و مقوم نیست، ولی بالاخره خصوصیت است، بالاخره شیء را خاص کرده و از آن عام بودن در آورده است. «إلا أن المعنى في غير هذه الحال لا اختصاص وضعي له» معنا یعنی معنای اسمی در غیر این حال، یعنی در حالتی که استقلالی ملاحظه نشود، بلکه تبعی ملاحظه شود که این شأنِ حرف است. معنای اسمی را بیاورید ولی شأن حرف را اراده کنید. اگر معنا را در غیر این حال بخواهید به کار ببرید (یعنی مثلاً معنایی که برای لفظ اسم است، اگر بخواهید در غیر این حال، یعنی در غیر استقلال به کار ببرید) «لا اختصاص وضعي له». اختصاص وضعی ندارد، در صفحهی قبل هم گفتیم. استعمال اول در مورد ثانی گفتیم استعمال في ما لا علقة وضعية له»[13] . آنجا هم همین را گفتیم. اینجا هم میگوییم معنایی را که مقید به این حالت شده، مقید به استقلال شده، اگر شما بخواهید در غیر این حالت به کار ببرید (یعنی در حالت غیر استقلال به کار ببرید) لازم میآید که اختصاص وضعی برای این معنایی که شما دارید لفظ را در آن به کار میبرید نداشته باشید. «وهذا المقدار كاف في الامتياز»[14] همین مقدار کافی است در امتیازِ اسم و حرف و در اینکه صحیح نباشد استعمال هر یک در جای دیگری. این کافی است. اما آیا با همین کاری که شما کردید توانستید موضوع لهتان را عام قرار بدید یا خاصش کردید؟ از «إلا أن المعنى حينئذ بالإضافة إلى الملحوظ حال الوضع كالحصة بالإضافة إلى الكلي» میخواهد همان مطلبی را بگوید که نتیجهی این بحث است و من هم اشاره کردم. میفرماید ولی در عین حالی که شما این کار را کردید موضوع لهتان را خاص کردید. شما میخواستید وضع عام باشد و موضوع له هم عام باشد، اما وضع عام شد و موضوع له خاص شد؛ یعنی مبنای ما درآمد به جای اینکه مبنای شما در بیاید. این تکه را باید ان شاء الله بگذاریم جلسهی آینده توضیح دهیم. از «إلا أن المعنى» چون ادامه دارد بحثش باید بگذاریم بعداً توضیح بدهیم. من اصل بحث را گفتم، این خط، یک خط و نصفی را هم توضیح دادم. میخواهید حالا بخوانم یک تکه را: «إلا أن المعنى حينئذٍ»، «حينئذٍ» یعنی در این هنگامی که قید خورده، «بالإضافة إلى الملحوظ حال الوضع» که معنای قید نخورده بود. این معنای قید خورده با آن معنای قید نخورده «كالحصة بالإضافة إلى الكلي». معنای قید خورده حصه است و آن معنای ملحوظِ حال الوضع کلی است. «فيكون الوضع عاماً والموضوع له خاصاً» وضع آن که عام، موضوع له میشود خاص؛ و این چیزی است که شما قبولش نداشتید، حالا باید بهش ملتزم بشوید. از «فان الطبيعي له اعتباران» همین مطلبی است که الان عرض کردیم. این را میخواهد تثبیت کند. منتها چون من خارجش را نگفتم دیگر حیفم نمیآید که عبارتش را نخوانم. قبلی را خارجش را گفته بودم حیف بود که عبارتش را از متن نخوانم، خواندمش دیگر.