« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/02/15

بسم الله الرحمن الرحیم

تبیین تعاریف معانی حرفیه و بررسی مسئله تنافی بین تعاریف/حاشیه 22 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 22 /تبیین تعاریف معانی حرفیه و بررسی مسئله تنافی بین تعاریف

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۶۰، سطر دوم. «قوله [قدس سره]: (ما دلّ على معنى في غيره ... الخ)[1] أي على معنى هو في حدّ ذاته في غيره، لا أنه موجود في غيره»[2]

حرف را معنا و تعریف کردند و گفتند: «ما دلّ على معنى في غيره»[3] [4] . یعنی الفاظی را که برای معانی حرفیه وضع شده‌اند، گفتند که به این صورت تعریف می‌شوند که «ما دل على معنى في غيره». بعضی‌ها هم با عبارت دیگری معانی حرفیه را تعریف کردند و گفتند: «ما يجعل آلة وحالة في غیره»[5] .

اتفاقاً در کلام مرحوم آخوند هر دو تعریف آمده است؛ هم تعریف اول که «ما دلّ على معنى في غيره»[6] است، هم تعریف دوم که «ما جعل آلة وحالة في غیره»[7] . آیا این دو تعریف حکایت می‌کنند از یک شیء؟ یا این که دو تعریف جدا هستند و در یک معنا جمع نمی‌شوند؟

بالاخره بین آن‌ها تنافی هست یا تنافی بینشان نیست؟ اگر تنافی بینشان نبود که خب، هر دو را قبول می‌کنیم. اگر تنافی بینشان بود، یا باید یکی‌ از آن‌ها را رد کنیم و یکی‌ را قبول کنیم، یا باید بگوییم آن تعریف در بعضی مواضع صادق است و این تعریف در بعضی مواضع دیگر، که مورد جریان این دو تعریف را جدا کنیم.

تبیین تعاریف معانی حرفیه و بررسی مسئله تنافی

در این صورت تنافی برطرف می‌شود. پس اگر تنافی وجود نداشت که مشکلی نداریم و هر دو تعریف را قبول می‌کنیم. اگر تنافی وجود داشت، یا باید یکی از دو تعریف را رد کنیم، یا اگر خواستیم هر دو را قبول کنیم، هر کدام را به یک مورد خاصی اختصاص می‌دهیم و می‌گوییم این مربوط به بعضی موارد و آن هم مربوط به بعضی موارد دیگر است؛ آن وقت تنافی به این صورت حل می‌شود.

ایشان کاری می‌کند که اصلاً بین این دو تعریف تنافی نباشد و هر دو یک امر را افاده کنند. بنابراین می‌گوید که نه احتیاج داریم که یک تعریف را انکار کنیم و نه هم احتیاج داریم به این که بگوییم این دو تعریف به حسب دو موردند. اما توضیح بحث؛ تعریف شده به لفظی که وضع شده برای معنی حرفی، تعریف شده به «ما دلّ على معنى في غيره»[8] . این را معنا کنیم و این تعریف را توضیح دهیم.

این جمله به دو جور معنا می‌شود: «ما دل على معنى ذاته فی غیره» یا «ما دل على معنى وجوده فی غیره». هر دو نحو می‌توانیم این جمله را معنا کنیم. حرف، لفظی است که دلالت می‌کند بر معنایی که آن معنا ذاتش در غیر هست، یک احتمال دیگر این که آن معنا وجودش در غیر است.

اگر بگوییم وجودش در غیر است، می‌شود عرض. عرض ذاتش در غیر نیست، یعنی عرض ذاتش وابسته نیست. شما می‌توانید بیاض را تصور کنید بدون این که احتیاج به موضوع داشته باشد؛ در حالی که اگر ذاتش وابسته بود، چه در خارج و چه در ذهن، بدون موضوع نمی‌توانستید آن را بیاورید.

تمایز میان معنای حرفی و عرض از منظر ذات و وجود

عرض وجود خارجیش وابسته است. ذاتش که در وجود ذهنی هم حاصل است، وابسته نیست. شما در وجود ذهنی می‌توانید عرض را مستقلاً تصور کنید. در وجود خارجی نمی‌توانید عرض را بدون موضوع بیاورید؛ پس معلوم می‌شود این ذات وابسته نیست. اگر ذات وابسته بود، در هر دو وجود باید با موضوع می‌آمد، چه در وجود خارجی و چه در وجود ذهنی.

اما می‌بینیم در وجود خارجی وابسته است و در وجود ذهنی وابسته نیست؛ معلوم می‌شود به لحاظ ذاتش وابستگی ندارد و به لحاظ وجودش وابستگی دارد. اما حرف این‌طور نیست. حرف در ذاتش وابسته است؛ به طوری که چه در خارج به آن وجود دهید و چه در ذهن به آن وجود دهید، بالاخره وابستگی دارد. باید در خارج هم طرفینش را بیاورید و در ذهن هم طرفینش را بیاورید تا بتوانید این حرف را تصور کنید یا در خارج موجود کنید.

پس عبارت «ما دل على معنى في غيره» نباید به این صورت معنا شود که «ما دل على معنى وجوده فی غیره»، بلکه باید به این صورت تفسیر شود که «ما دل على معنى ذاته فی غیره». این مطلبی است که تا حالا چندین بار گفته شده است؛ این اولین بار نیست که آن را می‌گوییم، چندین بار تا حالا آن را گفته‌ایم.

پس بین معنای حرفی و عرض فرق است. هر دو وابسته‌ هستند؛ منتها معنای حرفی ذاتش وابسته است و عرض وجودش وابسته است. این تفاوت را باید بین معنای حرفی و عرض لحاظ کنی و رعایت کنی. پس این جمله را به معنای درست معنا کردیم؛ به معنای غلط که معنای حرفی را با عرض خلط می‌کند، معنایش نکردیم.

تحلیل دیدگاه مرحوم آخوند و تبیین وابستگی ذاتی حرف

صفحه ۶۰ هستیم، سطر دوم. قول مرحوم آخوند که فرمود لفظ حرف، لفظی است که دلالت می‌کند بر معنایی «فی غیره»، یعنی «على معنى»[9] که آن معنا «فی حد ذاته فی غیره» است، نه «فی وجوده فی غیره» باشد؛ یعنی به لحاظ ذاتش «فی غیره» است، نه به لحاظ وجودش. «لا انه موجود فی غیره»؛ نه این که موجودِ «فی غیره» باشد، بلکه ذاتی است «فی غیره»، نه این که موجودی باشد «فی غیره».

بعد مثال می‌زند به نسبت که معنای حرفیه است. می‌گوید نسبت این‌طور نیست که وجودش وابسته باشد، بلکه خودش وابسته است. «فان النسبة فی حد ذاتها»، نه «فی حد وجودها»، بلکه «فی حد ذاتها متقومه بغیرها، لا فی وجودها». «لا فی وجودها» عطف بر «فی حد ذاتها» است؛ یعنی نسبت نه در وجودش، بلکه در ذاتش متقوم به غیر است.

«کالعرض فی الجوهر»؛ مثال است برای «وجودها». یعنی مثال است برای چیزی که در وجودش متقوم به غیر است. اگر «لا فی وجودها» را نمی‌گفت، ما می‌گفتیم «کالعرض فی الجوهر» مثال است برای مقابلِ حرف، ولی حالا که «لا فی وجودها» را گفته است، می‌گوییم مثال است برای «لا فی وجودها». البته مثال برای نفی نیست، مثال برای منفی است. مثال برای «وجودها» است یعنی مثال برای منفی.

«کالعرض» که «فی الجوهر» است، یعنی «وجوده فی الجوهر» است. به عبارت توجه کردید چطوری معنا کردم؟ «کالعرض فی الجوهر»، یعنی مثل عرض که معنایی است «فی الجوهر»، ولی معنایی است که وجودش «فی الجوهر» است، نه ذاتش «فی الجوهر». «فلا دلالة لهذه العبارة المعروفة»؛ عبارت معروفه یعنی عبارتی که در تعریف حرف معروف است و معروف شده که این تعریف را می‌آورند، همین عبارتی که مرحوم آخوند آورده است:

ارتباط معنای حرفی با مقوله اضافه و آلیت

«ما دل على معنى في غيره»[10] [11] .این عبارتی است که در تفسیر حرف معروف است. این عبارت دلالت نمی‌کند بر این که حرف مثل عرض است که در وجودش وابسته باشد، بلکه این عبارت معروف دلالت می‌کند بر این که حرف در ذاتش وابسته است، نه فقط در وجودش. «فلا دلالة لهذه العبارة المعروفة»[12] که همین «ما دل على معنى في غيره»[13] [14] باشد، دلالتی بر این ندارد که معنای حرفی به حسب وجود ذهنی‌اش موجودی است قائم به موجودی دیگر.

مثل عرض که در جوهر واقع می‌شود خارجاً. این‌طور نیست که همان‌طور که در خارج عرض وجودش به جوهر وابسته است، در ذهن هم معنای حرفی وجودش به چیزی دیگر وابسته باشد؛ بلکه در حرف هم وجود خارجی‌اش وابسته است و هم وجود ذهنی‌اش وابسته است. از اینجا می‌فهمیم که ذاتش وابسته است.

و نمی‌توانیم بگوییم در وجود ذهنی به منزله عرض است که وجودش وابسته است و ذاتش وابسته نیست. در هر دو جا ذاتش وابسته است. پس این عبارت معروف دلالت نمی‌کند بر این که معنای حرفی به حسب وجود ذهنی‌اش موجودی است قائم به موجودی دیگر و حکم عرض را دارد. «كالعرض في الجوهر»[15] ؛ یعنی مثل عرضی که در خارج وجودش وابسته به جوهر است نیست.

عرض را عرض کردم که در ذهن وجودش وابسته به جوهر نیست و در خارج وجودش وابسته است. حالا ایشان می‌گوید معنای حرفی در ذهن مثل عرض در خارج نیست. عرض در خارج وجودش وابسته است، معنای حرفی در ذهن وجودش وابسته نیست، بلکه ذاتش وابسته است. این معنای اول بود برای حرف که گفتیم «ما دل على معنى في غيره»[16] [17] . معنای دوم برای حرف این است که حرف چیزی است که آلت و حالتی است «في غیره»[18] .

بررسی تعریف دوم حرف و دفع تنافی میان تعاریف

«وأما جعله آلة وحالة في غيره»[19] ، یعنی جعل الحرف یا جعل لفظی که برای حرف وضع شده «آلة وحالة في غیره». این را به چه مناسبت می‌گویند؟ حرف را ما به اضافه برمی‌گردانیم. نه این که حرف، اضافه باشد، بلکه حرف مستلزم اضافه است و ما از طریق اضافه می‌توانیم حرف را بشناسیم. ملاحظه کنید، سیر در «سرت من البصرة إلى الكوفة»، سیر «مبتداٌ به» است؛ یعنی به توسط او ما شروع کردیم.

بصره «مبتداٌ منها» است یا «من عندها» است؛ یعنی سیر را از او شروع کردیم. بین سیر که «مبتداٌ به» است و بصره که «مبتداٌ من عندها» است، اضافه‌ای وجود دارد. بین سیر و بصره اضافه‌ای وجود دارد؛ آن اضافه را ما با معنای حرفی می‌فهمانیم. و اضافه حالتی است برای غیر؛ یعنی حالتی است برای طرفین اضافه، حالتی است برای مضاف و مضاف‌الیه.

پس اضافه حالتی است «فی غیره» یا «لغیره». حرف هم که دارد اشاره به اضافه می‌کند، او هم می‌شود حالتی «فی غیره». پس به این مناسبت حرف را تعریف کردیم به این که «حالة وآلة فی غیره»؛ چون آن را برگرداندیم به اضافه و اضافه حالتی شد «في غیره».

«و اما جعله آلة وحالة في غیره»، کتاب ما «فی غیره» دارد، «لغیره» اگر بود شاید بهتر بود. آخر همین پاراگراف دارد «فهي حالة للغیر». چون با «لام» آمده حتماً باید «حالة» خوانده شود، «حالّه» خوانده نمی‌شود. شاید به قرینه‌ی آن «حالة للغیر» که در آخر همین پاراگراف می‌آید، اولی را هم «حالة» بخوانیم؛ «حالّه» شاید خوب نباشد.

دانش پژوه: حال السیر هم دارد

نقش ادبیات عرب در فهم عبارات دقیق فلسفی

استاد: بله، بعدش هم دارد «آلة لتعرف حال السير و البصره»؛ همه‌اش «حال» است. یعنی در عبارت بعد دو تا کلمه «حال» می‌آید که هر دویش هم با تخفیف لام است؛ بنابراین احتمال می‌دهم که اولی هم به تخفیف لام باشد.

دانش پژوه: منظور از «حاله للغیر» چیست که حالت للغیر می شود؟

استاد: اضافه حالتی است برای مضاف و مضاف ‌الیه؛ همیشه این‌طوری است دیگر. اضافه حالتی است برای مضاف و مضاف‌الیه. چون معنای حرفی هم به یک نحوی به اضافه برگشت، حرف را گفتیم حالتی برای غیر.

توجه می‌کنید این تعریف دوم با تعریف اول فرق می‌کند. تعریف اول اصلاً برای حرف چیزی قائل نشد؛ این، حرف را حالت می‌داند و یک نحو استقلال به آن می‌دهد. آن تعریف اول، حرف را «فی غیره» قرار داد و هیچ نوع استقلالی به آن نداد. این، حالت قرار می‌دهد؛ منتها حالتی که «فی غیر» است. همین که حالت قرار می‌دهد یک نحو استقلال به آن می‌دهد؛ لذا ایشان وقتی دارد توجیه می‌کند، حرف را به اضافه برمی‌گرداند که اضافه می‌تواند حالت باشد. نه این که اضافه معنای اسمیه باشد دیگر، بلکه مقوله است.

اضافه می‌تواند حالت باشد «لغیر». حرف را برمی‌گرداند به اضافه و می‌گوید مستلزم اضافه است؛ بنابراین این شخصی که دارد حرف را به این که آلت و حالتی در غیر است تعریف می‌کند، این در واقع دارد به آن اضافه‌ای که حرف مستلزم آن است اشاره می‌کند.

دانش پژوه: خب این با مبنای خود ایشان متفاوت نیست؟

استاد: چطور؟

دانش پژوه: ایشان حرف را از باب نسبت می‌دانست

استاد: بله، ایشان حرف را نسبت می‌داند، الان هم نسبت می‌داند، ولی می‌گوید این حرف مشیر به آن اضافه است؛ نه این که بر اضافه صدق می‌کند. یعنی مستلزم اضافه است و مشیر به اضافه است. وقتی حرف گفته می‌شود آن اضافه در ذهن آدم می‌آید؛ پس خود اضافه نیست، اگر حرف خودِ اضافه باشد که می‌شود مقوله و دیگر می‌شود اسم.

پس روشن شد که این دو تعریف با هم تفاوت دارند. تعریف اول برای حرف هیچ‌ نوع شأنیت قائل نیست جز این که نسبت است. تعریف دوم به حرف یک شأنیت می‌دهد و می‌گوید حالتی است؛ تقریباً مثل این که می‌خواهد یک ذره مستقلش کند. لذا بعداً مرحوم اصفهانی می‌فرماید بین این دو تعریف تنافی نیست. وقتی نفی تنافی می‌کند، معلوم است که تنافی به نظر می‌رسیده که ایشان دارد نفی‌اش می‌کند. تنافی از همین ناحیه‌ای که عرض می‌کنم به نظر می‌رسیده که حرف کاملاً وابسته باشد، ولی در تعریف دوم که به حرف حالت می‌دهد، آن وابستگی کامل را از آن می‌گیرد.

تطبیق تعاریف با روایات و جمع‌بندی نهایی

بله وابسته است، عارض است؛ حالت بالاخره وابسته به صاحب حالت است، اما آن جور وابستگی شدید که در ذات حرف هست، در ذات حالت نیست.

دانش پژوه: جناب آخوند اگر از این تعریف دوم هم می خواست تشبیه را انجام دهد باز هم اشتباه است، چون نظرشان این است دیگر.

استاد: مرحوم آخوند در عبارت تعریف دوم را هم آورده است، به کفایه ملاحظه کنید. تعریف دوم را اول آورده و تعریف اول را دوم آورده است؛ هر دو را گفته است. یعنی آخوند از هر دو استفاده کرده است.

دانش پژوه: استفاده کرده که ایشان می گوید که این دو تا با هم فرق ندارند، به خاطر تشبیهی که حرف را با عرض انجام داده است، نباید انجام می داد. چون کلمه «حالت بودن» بهتر حالِ عرض را بیان می‌کند.

استاد: بله، این تعریف دوم، حرف را تقریباً به عرض شبیه می‌کند یا بفرمایید ملحق به عرض می‌کند. تعریف اول باعث می‌شود که اصلاً عرض هم نباشد. شاید حالا مرحوم آخوند بتواند از تعریف دوم استفاده کند و آن ادعایش را که حرف مثل عرض است اثبات کند. مرحوم اصفهانی در همین جا تعریف دوم را هم مرتبط می‌کند به حرف، به طوری که با عرض مناسب نباشد؛ لذا اگر مرحوم آخوند به بهانه‌ی تعریف دوم بخواهد مدعایش را که «کالعرض» بودنِ حرف است برساند، نمی‌تواند؛ چون ما تعریف دوم و تعریف اول را یکی کردیم. در این فرمایش شما که فرمودید احتمال دارد مرحوم اصفهانی از این عبارت، رد مرحوم آخوند را اراده کرده باشد، با همین بیانی که الان عرض کردم حرف بدی نبود.

«وأما جعله آلة وحالة في غيره»؛ ضمیر «جعله» برمی‌گردد به حرف، یعنی به الفاظی که برای حرف هستند. اما جعل این حرف به عنوان «آلة وحالة في غیره» ، فبملاحظه‌ی این است که «وقوع السير مبتدأ به، والبصرة مبتدأ من عنده؛ بلحاظه مضافا إلى البصرة» است. همان‌طور که خواندم معلوم شد که «وقوع السیر» را باید اسم «انّ» بگیریم و «بلحاظه مضافاً الی البصره» را خبر بگیریم. این‌طور عبارت‌ها احتیاج به تجزیه و ترکیب دارد و بدون تجزیه و ترکیب مطلبش روشن نمی‌شود. اینجاست که ادبیات عرب دخالت مستقیم می‌کند؛ این که به ما می‌گویند حتماً ادبیات را قوی بخوانید برای همین است، که این‌طور عبارت‌ها مثل عبارت‌های مرحوم اصفهانی یا مثلاً شفاء ابن سینا، تا آدم ادبیات بلد نباشد اصلاً نمی‌تواند این عبارت‌ها را حل کند. بعضی ادبیات بلدند اما نمی‌توانند حل کنند چون مطلب سنگین است، آن‌هایی که ادبیات بلد نیستند که اصلا هیچ.

اما این که لفظ یعنی حرف را آلت و حالتی در غیر قرار دهند، به ملاحظه‌ی این است که وقوع السیر «مبتدا به» و البصره «مبتدا من عندها» به لحاظ سیر مضاف به بصره است. چه زمانی می‌توانیم ما سیر را «مبتداٌ به» و بصره را «مبتداٌ من عنده» قرار دهیم؟ به لحاظ مضاف بودن آن به بصره. اگر ما سیر را مضاف به بصره ملاحظه کردیم، می‌توانیم بگوییم سیر «مبتداٌ به» هست و بصره «مبتداٌ من عندها» است؛ و الا اگر ما سیر را اضافه به بصره ندادیم، سیر برای خودش یک معنا شد و بصره برای خودش یک چیز دیگر شد، نمی‌توانیم یکی را «مبتداٌ منه» و یکی را «مبتداٌ عنه» حساب کنیم.

پس وقوع سیر «مبتداٌ به» و وقوع بصره «مبتداٌ من عندها» به برکت این است که ما سیر را مضاف به بصره لحاظ می‌کنیم. با این لحاظ آن می‌شود «مبتداٌ به» و این می‌شود «مبتداٌ منه»؛ آن وقت نسبتی هم که معنای حرفی است حاصل می‌شود. پس با کمک این اضافه حرف حاصل شده است. نمی‌خواهیم بگوییم اضافه حرف است یا حرف اضافه است، ولی با کمک اضافه حرف را درست کردیم؛ پس یک طوری بین اضافه و حرف ارتباط است.

«فالإضافة المزبورة آلة»؛ اضافه مزبوره یعنی اضافه‌ای که بین آن سیر و بصره است. «فالإضافة المزبورة آلة لتعرف حال السير والبصرة». وسیله‌ای است که ما حالِ سیر و بصره را تشخیص دهیم. از چه جهت حالشان را؟ ممکن است سیر حالات مختلف داشته باشد و بصره حالات مختلف داشته باشد، ما که همه‌ی حالاتش را در نظر نداریم. «من حيث المبتدئية»؛ یعنی فقط به لحاظ مبتدائیه حالِ سیر و بصره را ببینیم. کدام مبتدئیة؟ «بالمعنيين». مبتدئیة در سیر به معنای «مبتداٌ به» بود و در بصره به معنای «مبتداٌ عنه» بود؛ پس دو معنا داشت. در سیر معنایی داشتیم به نام مبتدئیة و در بصره معنای دیگری داشت. در سیر، مبتدا بودن به معنای «مبتداٌ به» بودن بود و در بصره، مبتدا بودن به معنای «مبتداٌ عنه» بودن بود.

پس بصره و سیر به لحاظ مبتدائیة دو معنا پیدا کردند و بین این دو معنا اضافه است. پس اضافه مزبوره وسیله‌ای است برای شناخت حال سیر و بصره، که حال این دو را بشناسیم؛ حالشان از حیث مبتدا بودن که به دو معنا مبتدا هستند. به یک معنا سیر مبتداست و به یک معنا بصره مبتداست. پس اضافه وسیله‌ای است برای شناخت این حالت. و چون اضافه متقوم است «بهما»، یعنی به سیر و بصره، «فهی حالة للغیر». اضافه حالتِ غیر است. حالا حرف هم که همین اضافه را لازم دارد، می‌تواند به اعتبار این اضافه «حالة فی غیره» به حساب بیاید؛ همان که دال بر معنای «فی غیره» شد، «حالة فی غیره» هم به حساب بیاید.

«و بهذین الوجهین»؛ به این دو وجهی که ما حرف را تعریف کردیم. دو تا تعریف برای حرف داشتیم دیگر: یکی «ما دل على معنى في غيره» و یکی هم «ما هو آلة وحالة فی غیره». حالا می‌فرماید به این دو تا اعتبار می‌توانیم حرف را دو جور معنا کنیم، بدون این که این دو جور با هم تنافی داشته باشند. «وبهذين الوجهين تارة يقال: إن الحرف ما أوجد معنى في غيره». حرف، لفظی است که معنایی را در غیر خودش ایجاد می‌کند؛ یعنی در سیر که معنای «مبتداٌ به» وجود نداشت و در بصره که معنای «مبتداٌ عنه» وجود نداشت، این دو معنا را ایجاد کرد. آن کلمه‌ی «مِن» این دو معنایی را که وجود نداشتند «فی غیره» در غیر خودش که سیر و بصره است ایجاد کرد، نه در خودش که «مِن» است.

«إن الحرف ما أوجد معنى في غيره». «فإنه»؛ خب این «تارةً» این چنین گفته می‌شود، یعنی به این وجه گفته می‌شود. «فإنه» یعنی این وجه به لحاظ آلیتی است که ذکر شد. «واخرى يقال: ما أنبأ عن معنى ليس باسم ولا فعل». می‌فرماید که حرف آن است که خبر می‌دهد از معنایی. اولی گفت معنایی ایجاد می‌کند، دومی می‌گوید خبر می‌دهد از معنایی، یعنی خبر می‌دهد از معنایی که خودش دارد. اولی گفت معنا را ایجاد می‌کند در غیرش، دومی می‌گوید معنای خودش است. حالا دو تا عبارت را نگاه کنید: «ما دل على معنى في غيره» یعنی معنای خودش که معنای وابسته است. «آلة وحالة فی غیره» یعنی به غیر معنا می‌دهد؛ غیر که سیر است معنا پیدا می‌کند و معنایش «مبتداٌ به» بودن است. بصره معنا پیدا می‌کند که معنایش «مبتداٌ عنه» بودن است.

پس این حرف دارد به غیر معنا می‌دهد و این می‌شود آلت. اما می‌گوییم که خبر می‌دهد از معنا، یعنی معنای خودش، معنایی که خودش دارد. «و اخرى يقال ما انبأ عن معنی» که آن معنا «ليس باسم ولا فعل». این به اعتبار اول است، یعنی به اعتبار «ما دل على معنى في غيره». آن تعریفی که عبارت بود از «ان الحرف ما اوجد»، این «ان الحرف ما اوجد معنی فی غیره» مربوط شد به «جعله آلة وحالة فی غیره». این «ما انبأ عن معنی» مربوط شد به «ما دل على معنى في غيره».

تحلیل معنایی آلیت و حالت در تعریف حرف

دانش پژوه: من فکر می کنم ایشان دو تعریف کرد، یکی «ما دل على معنى في غيره» یکی هم «جعله آلة وحالة فی غیره». این جعل دو حالت شد: آلت بودن و حالت بودن، آلت بودن و اضافه بودن بعد ایشان می‌گوید «وبهذين الوجهين»؛ یعنی به آلت بودن و اضافه بودن. «تاره یقال» به لحاظ آلیت و آن دومی‌ به لحاظ حاکی از اضافه مذکوره است. این دیگر اشاره‌ای به آن تعریف اولی ندارد

دانش پژوه دیگر: دومی به اولی بر می گردد

استاد: شاید به این صورت که شما معنی می‌کنید، معنی بشود؛ ولی به آن صورت که من معنی کردم، معنی می‌شود. به این صورتی که شما معنی می‌کنید، معنی کنیم تا ببینیم چگونه می‌شود.

دانش پژوه: بحث از ایجاد است یا بحث از حالتی است که به لحاظ خبر دادن از یک حالتی می‌باشد؟

استاد: بله. آنچه را که اول عرض کردم، مطلبی صاف است و مشکلی ندارد. حال، این مطلبی که اکنون شما می‌فرمایید را من نگاه می‌کنم تا ببینم خوب است یا خیر؛ اگر خوب باشد، خب آن را قبول می‌کنیم.

دانش پژوه: در واقع عبارت را از سر مطلب نگاه بفرمایید؛ من فکر می‌کنم...

استاد: بله. شما می‌فرمایید که این «بهذین الوجهین» اصلاً نظری به آن «ما دل علی معنی فی غیره» ندارد. اولی را ایشان گفت و تمام شد. بعد، «و اما جعله آلة و حالة فی غیره» معنای دوم برای حرف است. این معنای دوم را ایشان به دو بخش تحلیل می‌کند: یکی آلت بودن و دیگری حالت بودن. آن وقت «ان الحرف ما اوجد» اشاره دارد به آلت بودن؛ چون دارد ایجاد می‌کند و وسیله‌ی ایجاد است، پس «آلت» می‌شود. «ما أنبأ عن معنى» نیز اشاره می‌شود به حالت بودن.

شما می‌فرمایید که ما این دو «یقال» را که در اینجا آمده است، هر دو را مربوط می‌بینیم به معنای دومی که برای حرف آوردیم؛ یعنی برای «جعله آلة و حالة». منتها اولین «یقال» را مربوط کنیم به «جعله آلة» و دومین «یقال» را مربوط کنیم به «جعله آلة» که حرف، آلت است برای آن اضافه، پس معنایی را ایجاد می‌کند. و همچنین خبر از حالتی می‌دهد؛ پس «حالة» نیز هست. هم حالت است و هم آلت است.

دانش پژوه: ایشان می گوید «بهذین الوجهین تارةً یقال» یعنی همین دو وجهی را که در بالا گفتیم به زبان دیگر می خواهیم بگوییم، لسان روایت را ایشان نقل می کند.

استاد: بله. به هر حال من نمی‌دانم؛ معنایی که شما می‌فرمایید را می‌توانیم از این عبارت به دست بیاوریم، شاید هم بتوانیم. البته «اوجد» را به معنای آلت می‌گیرید؛ یعنی آلتی که ایجاد می‌کند. «أنبأ» یعنی حکایت می‌کند. حالا به آن طور که شما می‌فرمایید، ظاهراً می‌شود. باید بیشتر فکر کنیم؛ حالا ظاهراً می‌شود. «و بهذین الوجهین تارةً یقال ان الحرف ما اوجد معنا فی غیره، فإنه بلحاظ الآلیة المذکورة»، این حرفی که می‌زنیم به لحاظ آلی بودن حرف است.

«واخرى يقال : ما أنبأ عن معنى ليس باسم ولا فعل ، فانه باعتبار» این است که لفظ با وضعی که دارد، حاکی از اضافه‌ی مذکوره است. بله. «فلا تنافي بين الكلامين المنسوبين إلى الرواية». تنافی بین این دو کلامی که منسوب به روایت هستند، نیست. منسوب به روایت یعنی هر دو روایت شده‌اند.

هر دو روایت شده‌اند؛ یعنی منسوب به کسی نشده است. نگفتند مثلاً فلان شخص نحوی این تعریف را گفته است یا فلان شخص نحوی این تعریف دوم را گفته است. هر دو منسوب به روایت هستند. گفته‌اند روایت شده است در تعریف حرف، این؛ آن یکی دیگر هم گفته است روایت شده است در تعریف حرف، این. هر دو تعریف را نسبت به روایت داده‌اند و نسبت به شخصی نداده‌اند که آن شخص، این تعریفش باشد.

«فلا تنافی بین الکلامین المنسوبین الی الروایه». تنافی نیست که ما بخواهیم آن‌ها را جمع کنیم. و همچنین تنافی بینشان نیست که ما وادار بشویم هر کدام را به لحاظ موردی بگیریم. بگوییم که آن معنای اولی که آمده است به لحاظ بعض موارد است، و معنای دوم به لحاظ بعض موارد دیگر است تا تنافی درست نشود؛ چون ما دو تعریف را در دو مورد جاری می‌کنیم.

احتیاج به این نیست. نمی‌خواهد بگوید غلط است، می‌گوید «لا موجب»، احتیاجی نداریم. «كما لا موجب لجعلهما بلحاظ موردين من موارد استعمالهما» این اسم و حرف. یا از موارد استعمال حرف؛ موارد استعمال این دو تعریفی که برای حرف آوردیم.

«کما لا موجب» دوباره معنی کنم چون خوب معنی نکردم. «کما لا موجب» یعنی وادارکننده نیست، ایجاب‌کننده نیست، الزامی نیست که قرار بدهیم این دو معنایی را که برای حرف آوردیم به لحاظ دو مورد از موارد استعمال این دو معنا. یعنی موارد استعمال این دو معنا فراوان است؛ در موارد استعمال، این دو معنا را از هم جدا کنیم و بگوییم این معنا متعلق به این موارد و آن معنا متعلق به آن موارد است.

جدا کنیم مواردشان را تا تنافی رخ ندهد. ایشان می‌فرماید احتیاج به این نداریم. به بیانی که ما گفتیم تنافی رخ نمی‌دهد و اشکالی ندارد که هر دو تعریف را قبول کنیم. منتها تعریف اول را باید مواظب باشیم که با تعریف عرض اشتباه نگیریم که توضیحش گذشت. خب این حاشیه هم تمام شد، حاشیه بعدی جلسه بعد ان شاء الله.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo