92/02/14
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی قول به جزئی اضافی در موضوع له حروف/حاشیه 20 و 21 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 20 و 21 /بررسی قول به جزئی اضافی در موضوع له حروف
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۵۸، سطر چهاردهم. «قوله [قدّس سرّه]: (ولذا التجأ بعض الفحول إلى جعله جزئيّا إضافيا ... الخ)[1] »[2]
بحث در این داشتیم که در حروف، موضوع له خاص است یا موضوع له مثل وضع، عام است؟ قبول داشتیم که وضع در حروف عام است، ولی در موضوع له اختلاف داشتیم که آیا آن هم عام است یا آن خاص است؟ ما معتقد شده بودیم به این که موضوع له خاص است؛ مرحوم آخوند معتقد شده بودند به این که عام است.
خاص بودن موضوع له دو معنا دارد: یکی این که جزئی حقیقی باشد؛ دیگری این که از ملحوظِ حال الوضع اخص باشد. وقتی میگوییم موضوع له خاص است، میتوانیم اراده کنیم که جزئی حقیقی است، میتوانیم هم اراده کنیم که نسبت به ملحوظِ حال الوضع ، اخص است. یعنی ممکن است موضوع له خودش عام باشد، کلی باشد، اما همین اندازه که اخص است از ملحوظِ حال الوضع ، به همین اندازه با این که کلی است، میشود خاص. خب کلی را که خاص قرارش بدهیم، یا به عبارت دیگر جزئی قرارش دهیم، حتماً جزئی اضافی است؛ چون جزئی حقیقی که نمیتواند کلی باشد. جزئی اضافی است که کلی است.
تحلیل قول به جزئی اضافی در موضوع له حروف
خب اگر ما بگوییم موضوع له جزئی اضافی است، یعنی کلی است که نسبت به ملحوظِ حال الوضع جزئی است، اگرچه فی حد نفسه کلی است، ولی بالاضافه و نسبت به ملحوظِ حال الوضع جزئی است؛ این را اصطلاحاً میگوییم جزئی اضافی. کلی که بالاضافه به چیزی جزئی باشد به آن میگوییم جزئی اضافی. جزئی حقیقی آن است که واقعاً جزئی باشد و قابل صدق بر کثیرین نباشد و دیگر با چیزی نسنجیم و بگوییم جزئی است، بلکه خودش جزئی باشد؛ این میشود جزئی حقیقی. موضوع له را بعضی گفتند اگر بخواهد خاص باشد باید جزئی حقیقی باشد و بعضی گفتند اگر بخواهد خاص باشد، کافی است که جزئی اضافی باشد. خب ما هم که در گذشته بحث میکردیم، گفتیم که خاص بودن موضوع له به این است که موضوع له اخص باشد از ملحوظِ حال الوضع. اخص بودن را منشأ این گرفتیم که موضوع له خاص باشد و گفتیم احتیاجی به این نداریم که موضوع له جزئی حقیقی بشود.
«بعض الفحول» هم آن موضوع له را جزئی اضافی گرفتند. پیداست که آن ها هم مثل ما فکر میکردند؛ یعنی موضوع له را خاص گرفتند، منتها خاص نه به معنای جزئی حقیقی، بلکه خاص به معنای جزئی اضافی، یا به عبارت دیگر خاص به معنای این که اخص باشد از ملحوظِ حال الوضع ، ولو این اخص فی نفسه ملاحظه شود عام و کلی باشد. پس قول «بعض الفحول» را که مرحوم آخوند ذکر میکند، ما قبول داشتیم و ما قبلاً هم بیانش کردیم و از آن دفاع کردیم و اثباتش کردیم. حالا ایشان میفرمایند که این قول بعض اهل فحول، وجهش را هم شناختید؛ همین بیانی که عرض کردم.
صفحه ۵۸ هستیم، سطر چهاردهم. «و لذا»[3] یعنی چون جزئی حقیقی نمیشود درست کرد، نه جزئی حقیقی خارجی و نه جزئی حقیقی ذهنی، به این جهت است که «بعض الفحول» پناه برده به این که موضوع له را جزئی اضافی قرار دهد. دیده است که جزئی حقیقی نمیتواند قرارش بدهد، گفته است جزئی اضافی قرار بدهم. بعد مرحوم آخوند این قول «بعض الفحول» را قبول ندارد، ولی مرحوم اصفهانی قبول دارد. لذا میفرماید: «قد عرفت وجهه»[4] . وجه این که موضوع له جزئی اضافی باشد، دانستی. و همچنین دانستی «وأنّ ميزان» عطف بر «وجهه» است، یعنی «قد عرفت وجهه ، وأنّ ميزان العموم» این «أنّ ميزان العموم» هم عطف بر «وجهه» است و تبیین هم هست، وجه هم هست.
میزان عموم و خصوص در وضع و موضوع له
و دانستی که میزان عموم و خصوص، یعنی عام بودن وضع و خاص بودن موضوع له، این است که نسبت، یعنی نسبت موضوع له به ملحوظِ حال الوضع، مانند نسبت اخص باشد به اعم. اگر این نسبت حاصل شد، موضوع له میشود خاص؛ «لا نسبة الکلی» بر فرد. یعنی لازم نیست که نسبت عموم و خصوص، نسبت کلی و فرد باشد که ما بگوییم اگر ملحوظِ حال الوضع کلی شد و موضوع له فرد شد، آن وقت موضوع له خاص است. بلکه موضوع له را خاص میگیریم حتی اگر فرد و جزئی حقیقی هم قرارش ندهیم، بلکه فقط جزئی اضافی قرارش دهیم، یعنی بگوییم نسبت به ملحوظِ حال الوضع، اخص است. خب این حاشیه تقریباً روشن بود و از اولش هم ابهامی نداشت.
دانش پژوه: طبق فرمایشات ایشان از گذشته موضوع له را نمیتوانی عام بگیریم، چون معنای فی غیره را نمیتوانیم عام تصور کنیم. یعنی عام بودن رد می شود، اصلاً این که بگوییم خاص بودن به معنی جزئی حقیقی، جزئی اضافی بودن را اشکال کرده و گفته است تجوز دائمی پیش میآید. این اشکال را با آن چکار کنیم؟ درست است عام نمیتواند باشد، جزئی اضافی هم باشد مشکل دارد، چون تجوز دائمی لازم است. جواب تجوز دائمی را ایشان ندادند؛ یعنی دو طرف، هر دو مشکل دارند.
استاد: بله تجوز دائمی چه بود؟
دانش پژوه: تجوز دائمی بر مبنای وجود ذهنی بود. یعنی ایشان می گفت اگر خاص بودن از ناحیه وجود ذهنی حاصل بشود، تجوز دائمی پیش میآید. مرحوم محقق جواب داد که اصلاً ما جزئیت را به خاطر وجود نمیدانیم، بلکه به خاطر ذاتش میدانیم.
استاد: بله خود مرحوم محقق اگر یادتان باشد در آن سه تا اشکالی که مرحوم آخوند وارد کرده بود بنابر فرض این که موضوع له جزئی ذهنی باشد، در آن سه تا اشکال که برگردانده بود به دو تا اشکال، شق دوم اشکال اول را قبول داشت. یعنی اصلاً خودش معتقد بود به این که جزئی، جزئی اضافی است و الغای خصوصیت هم لازم نمیآید.
تمایز معانی حرفی از اعراض و وجود رابط
چرا؟ چون ایشان میگفت که ما در وقت استعمال، کلی را میتوانیم استعمال کنیم و جزئی را اراده کنیم؛ هیچ الغای خصوصیتی هم لازم نمیآید. شما در هر کلی که به جای جزئی استعمال میکنید همین کار را میکنید. شما این موضوع له را که خاص است به معنای جزئی اضافی است، اکنون در جایی به کارش میبرید که به منزله جزئی حقیقی است. اشکالی ندارد، شما کلی را میتوانید بر جزئی اطلاق کنید. این طور بود دیگر.
دانش پژوه: از دید ایشان اصلاً کلیتی وجود نداشت در معنای حرفی
استاد: کلیت نبود و فقط عنوان بود. عنوان کلی بود. اشکال مشترک نیست و اشکال وارد نمیشود. بنابر قول به جزئی اضافی اشکال وارد نمیشود. بنا بر این که ما جزئی حقیقی بخواهیم اراده کنیم، آن وقت اگر جزئی، جزئی ذهنی باشد، گفتیم دو فرض مطرح میشود: یکی این بود که جزئی ذهنی خاص باشد که همان لحاظِ مقومِ استعمال را داشته باشد، دوم این بود که لحاظِ مقومِ استعمال را نداشته باشد و مطلق لحاظ را داشته باشد که این میشد کلی، ولی نسبت به ملحوظِ حال الوضع میشد اخص و جزئی. و ما در وقت استعمال عیبی ندارد که کلی را به جای جزئی استعمال کنیم.
دانش پژوه: یعنی الغای خصوصیت لازم نیست؟
استاد: نه دیگر، شما هر دفعه که بگویید «زیدٌ انسان»، الغای خصوصیت میکنید؟ این اعم به این صورت بود که با این لحاظ هم میساخت، با آن لحاظ هم میساخت؛ حالا شما در یک لحاظ خاصی به کارش بردید و الغای خصوصیت نمیکنید؛ چون با همه میسازد.
«قوله [قدس سره]: (ويكون حاله كحال العرض ... الخ)[5] »[6]
مرحوم آخوند حالا کاری به قول بعض الفحول ندارد چون قول بعض الفحول را قبول نکرده بود. وقتی به معنای حرفی میرسد، میگوید که حال معنای حرفی، حالِ عرض است. یعنی همانطوری که عرض وابسته است به شیئی، معنای حرفی هم وابسته است به شیئی. پس از این جهت میشود گفت معنای حرفی مثل عرض است یا به منزله عرض است. نمیگوییم عرض هست، میگوییم به منزله عرض است؛ چون عرض، معنای اسمی است. منتها معنای اسمیِ وابسته، نه معنای اسمیِ مستقل. در حالی که حرف اصلاً معنای اسمی نیست، پس عرض نیست، ولی حالش حال عرض است، یعنی به منزله عرض است.
نقد تنظیر معنای حرفی به عرض و ترجیح تنظیر به وجود رابط
مرحوم اصفهانی این حرف را قبول نمیکند. میگوید که عرض در وجودش وابسته به موضوع است، نه در ذاتش. در حالی که معنای حرفی در ذاتش وابسته به غیر است. پس خوب بود که مرحوم آخوند معنای حرفی را به عرض تشبیه نکند، چون فارق بینشان هست. خوب بود تشبیه میکردند به وجود رابط که وجود رابط ذاتش وابسته است؛ نه این که در مقام وجود، تنها وابسته باشد، چون ذاتش وابسته است. پس خوب بود که مرحوم آخوند حال معنای حرفی را حالِ وجود رابط میدانستند، نه وجود رابطی، یعنی وجود عرض.
«قد عرفت ان الانسب تنظیره بالوجود الرابط»، یعنی تنظیر معنای حرفی به وجود رابط بهتر است.
دانش پژوه: چرا می گوید «انسب»؟ بهتر نیست بگوید علی الصحیح، چون اصلا تشبیه آن به عرض اشتباه است، چون عرض معنای اسمی است که در وجودش وابسته است. ولی حرف در ذاتش وابسته است.
استاد: گاهی افعل تفضیل تعیینی است و دیگر مفهوم ندارد. وقتی میگوید ﴿أُوْلُواْ الأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ﴾[7] ، این اولویت، اولویت تعیینی است؛ این طور نیست که استثنا داشته باشد. در اینجا هم انسب یعنی این، یعنی واقعاً باید همین کار را میکرد. انسب تعیینی این بود که تنظیرش میکرد به وجود رابط، نه به عرض. این یک جواب. جواب دیگر این که، حالا شاید آن جواب اول را تقویت کند، جواب دوم شاید خیلی خوب هم نباشد. جواب دوم این است که ایشان میفرماید که عرض در وابستگی بالاخره میتواند مشبه به باشد برای بحث ما، در اصل وابستگی.
حالِ معنای حرفی مثل حالِ عرض است، یعنی در وابستگی مثل هم هستند؛ منتها حالا یکی وجوداً وابسته است و یکی ذاتاً وابسته است. اگر بخواهیم دقیق حرف بزنیم تنظیرش کنیم به وجود رابط؛ اگر بخواهیم تسامحی حرف بزنیم تنظیر به عرض اشکالی ندارد. ولی انسب این است که تنظیر کنیم به وجود رابط؛ ولی تنظیر به عرض اشکالی ندارد، اشکالی که باطل کند مطلب را. این جواب دوم، حالا شاید برای جواب اول کافی باشد. بله انسب این است که تنظیر کند معنای حرفی را به وجود رابط، «لا العرض»[8] که وجود محمولیِ رابطی است که میتواند حمل شود و اصطلاحاً به آن رابطی گفته میشود. آن موجودی است که در ذاتش وابسته نیست، اما در وجودش وابسته است.
تمایز ذاتی معانی حرفی از اعراض
«و ذلک»، یعنی این که میگوییم انسب این بود که تنظیر کند به وجود رابط نه به وجود عرض، به خاطر این است که عرض «موجود فی نفسه» است و حرف یا معنای حرفی «موجود فی نفسه» نیست. همین جا با هم اختلاف دارند، پس تنظیر یکی به دیگری جا ندارد. «إلا أنه لغيره». بله «موجود فی نفسهای» است یا «موجود فی نفسهای» است که «لغیره»، در مقابل اسم که «لغیره» هم نیست.
دانش پژوه: «انسب» را آورد به خاطر همین «الا» بود
استاد: شاید، «إلا أنه لغيره في قبال الجوهر»، یعنی این عرض که «موجود فی نفسه» است، موجود «لغیره» هم هست در مقابل جوهر که هم «موجود فی نفسه» است و هم «موجود لنفسه» است و «لغیره» دیگر نیست. «فی قبال الجوهر» که «موجود فی نفسه» است «لنفسه». خب پس این یک مقدمه، که عرض «موجود فی نفسه» است؛ یعنی ذاتی دارد و وجودی دارد و در آن وجودش وابسته است.
این مقدمه اول تمام شد. در مقدمه دوم به نسبتها که معانی حرفی هستند مراجعه میکند و میگوید که آنها «موجود فی نفسه» نیستند. پس مقدمه اول این است که عرض «موجود فی نفسه» است، مقدمه دوم این است که نسبتها که معانی حرفی هستند «موجود فی نفسه» نیستند. نتیجه میگیرد پس این معانی حرفیه عرض نیستند. پس معانی حرفی عرض نیستند. مقدمه اول تمام شد که از «و ذلک» شروع شده بود: «وذلك لأن العرض موجود في نفسه» تا «في نفسه لنفسه» ادامه داشت. از «وأنحاء» مقدمه دوم است. «وأنحاء» یعنی این نسبتهای حقیقیه «لا نفسية لها أصلا». اصلاً وجود نفسی ندارد. اصلاً نفسیتی ندارد که بخواهد برای چیزی ثابت بشود، برخلاف عرض که نفسیت داشت برای چیزی که ثابت میشود.
این معنای حرفی اصلاً نفسیتی ندارد. «أنحاء النسب الحقيقية لا نفسية لها أصلا». اصلاً یعنی «لا خارجاً و لا ذهناً». خب معنای حرفی اگر بخواهد عرض باشد، در خارج که نمیتواند عرض باشد، حتماً باید در ذهن عرض باشد. یعنی باید در ذهن موجود باشد، منتها موجودی که وابسته به یک موجود ذهنی دیگر است. همانطور که عرض در خارج اینچنین است که در خارج موجود است منتها وابسته به یک موجود خارجی دیگر. «فالمعنى الحرفي ليس موجوداً ذهنياً قائماً بموجود ذهني آخر». معنای حرفی این نیست که بشود وجود عرض. «بل ذاته وحقيقته متقوّمة بمتعلّقه»[9] . نه این که وجودش متعلق باشد به شیء دیگر مثل عرض که وجودش متعلق به شیء دیگر است، بلکه معنای حرفی ذاتش و حقیقتش متقوم به متعلقش هست. نه این که موجود باشد «لمتعلّقه» که این وصفِ عرض است، عرض موجود است «لمتعلّقه»، اما معنای حرفی متقوّم به متعلق است. یعنی ذاتش، عرض کردم ذاتش وابسته است. چون ذاتش وابسته است در هر وجودی که بیاید وابسته است. نمیشود گفت ذاتش آزاد است و در وجود وابسته است. خب این مطلب هم روشن شد. این دو تا حاشیه هر دوشان روشن بودند که امروز خواندیم. حاشیه بعدی را میگذاریم برای جلسهی بعد.