« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/02/13

بسم الله الرحمن الرحیم

ردّ لزوم جزئیّت حقیقی در معانیِ حرفی و تبیین نقشِ جامعِ عنوانی/حاشیه 19 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 19 /ردّ لزوم جزئیّت حقیقی در معانیِ حرفی و تبیین نقشِ جامعِ عنوانی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۵۸، سطر چهارم. «والجواب ما أسمعناك في الحاشية المتقدمة من أن أنحاء النسب الحقيقة في حد ذاتها ـ مع قطع النظر عن أحد الوجودين من الذهن أو العين ـ تعلقية»[1] .

مرحوم آخوند که در حروف، موضوع‌ له را و مستعمل‌ فیه را خاص نمی‌دیدند، بر آن قولی که معتقد بود در حروف وضع عام و موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه خاص است، اشکال کردند که این خصوصیت موضوع‌ له یا مستعمل‌ فیه از ناحیه چه وجودی می‌آید؟ آیا از ناحیه وجود ذهنی می‌آید یا از ناحیه وجود خارجی؟ اگر بگویید از ناحیه وجود خارجی می‌آید که در انشائاتی که به صورت کلی هستند ما نمی‌توانیم امتثال کنیم که توضیحش گذشت. آن اکنون دیگر لازم نیست تکرار بشود؛ چون در اشکالی که مرحوم اصفهانی می‌کنند کاری به وجود خارجی ندارند. حرف آخوند را در وجود خارجی قبول دارند. اشکالشان در آنجاست که وجود، وجود ذهنی باشد؛ لذا من وجود ذهنی را باید توضیح بدهم تا بتوانم وارد جواب مرحوم اصفهانی بشوم.

اما اگر مرادتان از آن خصوصیت، خصوصیتی است که وجود ذهنی بخواهد بیاورد، ما می‌گوییم این خصوصیت باید با لحاظ حاصل بشود؛ چون وجود ذهنی یعنی لحاظ. اگر خصوصیت از طریق وجود ذهنی بخواهد بیاید، پس خصوصیت از طریق لحاظ خواهد آمد. آن وقت گفتیم که این اشکال بر آن وارد می‌شود که یا لحاظی که واضع در موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه دخالت می‌دهد همان لحاظ خارجی است که مستعمل دارد که این را اشکال کردیم، و یا همان لحاظ مستعمل است؛ نه لحاظ خارجی که این مستعمل خاص دارد، بلکه لحاظِ «المستعمل» که یک امر عقلی است.

بنا بر فرض اول، موضوع‌ له یا مستعمل‌ فیه مقید می‌شود به لحاظ خاص. بنا بر فرض دوم، مقید می‌شود به لحاظی که امری است عقلی و عام است. مقید به امر عقلی می‌شود. یعنی واضع می‌گوید وضع کردم لفظ را برای موضوع‌ له و مستعمل‌ فیهی که مستعمل لحاظش کرده باشد، اما نه لحاظ خاص، بلکه به طور کلی لحاظش کرده باشد. گفتیم که این اشکال دارد، اشکالش را بیان کردیم. من امروز مطلب را تکرار کردم تا بگویم اشکال به صورت دیگری هم می‌تواند بیان بشود که من آن صورت را نگفته بودم جلسه قبل. ظاهر عبارت مرحوم اصفهانی هم همینی است که من در جلسه قبل نگفتم، چون ایشان کلمه انطباق دارد. کلمه انطباق باید رعایت بشود.

تحلیل انطباق امر عقلی بر خارج در انشاء و اخبار

ایشان می‌فرماید که موضوع‌ له بنا بر این فرض دوم، مقید است به امر عقلی. مستعمل‌ فیه هم همین‌طور. چون مقید به یک امر عقلی است خودش هم می‌شود امر عقلی، پس موضوع‌ له می‌شود امر عقلی، مستعمل‌ فیه می‌شود امر عقلی. امر عقلی را اگر بخواهیم بیاییم در خارج، بیاوریمش در خارج، باید خصوصیت عقلی بودنش را الغا کنیم. اگر خصوصیت عقلی بودنش باقی بماند، در خارج نمی‌آید. پس اگر ما خواستیم این مستعمل‌ فیه و موضوع‌ لهی را که واضع ملاحظه کرده و به ما اجازه داده که لفظ را در آن استعمال کنیم، اگر بخواهیم او را در خارج ایجاد کنیم، چه خبر بدهیم از آن، چه بخواهیم امتثالاً در خارج ایجادش کنیم، باید آن قید عقلی بودن را لغو کنیم.

یعنی همان را که واضع اعتبار کرده است، آن را ما باید از بین ببریم. واضع لحاظ کلی را اعتبار کرده و قید کرده، در نتیجه موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه را امر عقلی گرفته است. ما حالا می‌خواهیم این امر عقلی را بیاوریم در خارج. وقتی می‌خواهیم بیاوریمش در خارج، باید آن عقلی بودنش را لغو کنیم. پس آنی که واضع اخذ کرده در موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه، آن لغو می‌شود. دائماً هم لغو می‌شود. یعنی هر وقت بخواهیم بیاوریمش در خارج، چه به صورت انشاء چه به صورت اخبار، باید آن قیدی را که واضع اعتبار کرده لغو کنیم. و این لغو کردن قید، دائماً درست نیست. اگر این قید دائماً باید لغو بشود، چرا واضع از اول اخذش کرده است؟

دیگر من عبارت را نمی‌خوانم و الا مطلبی را که عرض کردم روشن است. بعد فرق می‌گذارد، ایشان تعمیم می‌دهد انشائاً و اخباراً. این تعمیمش باز جهت دارد؛ چون در اخبار ما نمی‌خواهیم چیزی را واقع بسازیم، فقط از یک وقوعی داریم خبر می‌دهیم. در انشاء می‌خواهیم یک چیزی را واقع بسازیم. حالا ممکن است کسی بگوید در اخبار اشکال شما وارد نیست چون ما که انطباق نمی‌خواهیم بدهیم، ما داریم گزارش می‌دهیم از یک چیزی که واقع شده است. در انشاء باید لغو کنیم آن خصوصیت را، چون در انشاء من می‌خواهم این شیء را موجود کنم. می‌خواهم این شیء را موجود کنم و موجود کردنش به این است که از عقلی بودن درش بیاورم، و از عقلی بودن درآوردن به این است که الغای خصوصیت بکنم.

در انشاء قبول می‌کند حرف را، در اخبار ممکن است قبول نکند. ایشان می‌گوید فرقی نمی‌کند چه اخبار باشد چه انشاء. بالاخره وقتی می‌خواهی امتثال کنی، می‌خواهی در خارج بروی. وقتی داری خبر می‌دهی، باز هم از خارج داری خبر می‌دهی. علی‌أی‌حال داری خبر می‌دهی یا ایجاد می‌کنی چیزی را که برهنه از خصوصیتی است که واضع اعتبار کرده است. پس چه در اخبار و چه در انشاء، باید الغای خصوصیت بکنید. چه «سِر من البصرة إلى الكوفة» باشد که انشاء هست، چه «سِرت من البصرة إلى الكوفة» باشد که اخبار است، در هر دو باید آن ملحوظ واضع را، آن چیزی را که واضع اجازه داده و مقیدش کرده، قیدش را الغا کنید؛ یعنی عقلی بودن را الغا کنی تا بتوانی خبر بدهی از خارجی یا تا بتوانی ایجاد کنی در خارجی. این ضمیمه بود که من خواستم اضافه کنم به حرف‌های گذشته؛ یک مقدارش توضیح بود، یک مقدارش هم اصلاح بود. بعد داشت «مضافاً إلى أن الجزئیه» اشکال بعدی بود.

دانش پژوه: می‌شود که «إن کان اعم»[2] را رد بر وضع فحول که از جمله محقق باشد لحاظ خاص کرد؟ چون «إن کان اعم» که مطرح می‌شود، جزئی اضافی مطرح می‌شود. در رد همان بعض فحول که در کفایه آمده، من جمله محقق

استاد: بله من دیروز هم اشاره کردم، ظاهراً پریروز هم اشاره کردم که مرحوم اصفهانی همین شق دوم یعنی «و إن کان اعم» را قبول می‌کند و می‌گوید که باز هم موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه خاص هستند. چرا؟ چون خاص بودن آن‌ها به معنی جزئی حقیقی بودنشان نیست، به معنی اخص بودنشان است، و اخص بودنشان محذور ندارد. اگر بخواهی جزئی حقیقی درست کنی باید الغای خصوصیت بکنی، ولی الغای خصوصیت نمی‌کنیم؛ اخص بودن این موضوع‌ له را نسبت به ملحوظ عند الواضع، ملحوظِ حالِ وضع، همین را منشأ خاص بودن موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه می‌دانند که ان‌ شاء الله در جواب، این مطلب بیشتر روشن می‌شود. یعنی کلام بعض الفحول را که بعداً مطرح می‌کنیم، مرحوم اصفهانی قبول دارند و این «إن کان اعم» هم اشاره به همان معنایی که بعض الفحول گفته است، و مرحوم اصفهانی آن را قبول می‌کند و با بیانات خودش جواب مرحوم آخوند را می‌دهد. یعنی این شقی که قبول می‌کند، همین شقی است که الان اشکالش را کردیم. این اشکال را مرحوم اصفهانی وارد نمی‌داند، بعداً می‌بینیم که در جواب عرض می‌کنیم.

تمایز بین لحاظ و لحاظ آلی در تحقق جزئیت

خب اما «مضافاً إلى أن الجزئیه»[3] را هم من دیروز توضیح دادم ولی چون که برای بعضی‌ها روشن نشده است، عرض می‌کنم. مرحوم آخوند می‌فرماید که اگر می‌خواهی موضوع‌ له را جزئی کنی و مستعمل‌ فیه را جزئی کنی، باید جزئی حقیقیش کنی، و جزئی حقیقی کردنِ یک معنا به این است که اگر با وجود خارجی خواستی موجودش کنی، در خارج موجودش کنی، می‌شود جزئی حقیقی. اگر در ذهن خواستی موجودش کنی، با لحاظ، که به معنای وجود ذهنی دادن است، لحاظش کنی. این معنا وقتی لحاظ می‌شود، به آن وجود ذهنی داده می‌شود و چون وجود تشخص‌آور است، پس این معنای کلی با گرفتن این وجود ذهنی می‌شود جزئی حقیقی. پس تو با لحاظ می‌توانی معنایی را جزئی حقیقی کنی؛ چون لحاظ وجود ذهنی دادن است و وجود ذهنی مشخص است، پس لحاظ مشخص است؛ با لحاظ می‌توانی جزئی حقیقی درست کنی. این مطلبی است که داریم.

حالا مرحوم آخوند با توجه به این می‌گوید که چطور می‌توانی موضوع‌ له را یا مستعمل‌ فیه را جزئی کنی؟ می‌فرماید با لحاظ می‌توانی جزئی کنی، نه اینکه با لحاظ آلیت جزئی‌اش کنی؛ یعنی لحاظ تنها کافی است برای جزئی کردن یک معنا. لازم نیست که او را آلياً لحاظ کنی تا جزئی بشود، همین اندازه که لحاظش کردی جزئی می‌شود. خب این لحاظی که جزئی‌کننده است، هم در اسم وجود دارد هم در حرف وجود دارد. هم تو معنای اسمی را لحاظ می‌کنی و جزئی حقیقیش می‌کنی، هم معنای حرفی را لحاظ می‌کنی و جزئی حقیقی می‌کنی؛ پس باید در اسما هم بگویی موضوع‌ له چون لحاظ شده خاص است، همان‌طور که در حروف می‌گویی خاص است. مگر اینکه بگویی لحاظ جزئیت نمی‌آورد، لحاظ آلی جزئیت می‌آورد؛ یعنی اگر شیئی را آلياً لحاظ کنی جزئی می‌شود، آن وقت می‌توانی بگویی در حرف چون آلياً لحاظش می‌کنیم جزئی می‌شود، در اسم چون آلياً لحاظ نمی‌کنیم جزئی نمی‌شود.

اگر لحاظ کردن آلياً را منشأ جزئیت بدانی، می‌توانی فرق بگذاری بین اسم و حرف. ولی مسلماً لحاظ آلی منشأ جزئیت نیست، اصل لحاظ منشأ جزئیت است؛ چون لحاظ است که وجود می‌دهد، وجود ذهنی به معنا می‌دهد و همین وجود ذهنی جزئی درست می‌کند، پس اصل لحاظ جزئیت درست می‌کند. و این اصل لحاظ که جزئیت ‌ساز است، هم در معنای اسمی هست هم در معنای حرفی هست. پس هم باید معنای اسمی را موضوع‌ له‌اش را خاص بدانی هم معنای حرفی را خاص بدانی، در حالی که شما در معنای اسمی موضوع‌ له را عام می‌دانی نه خاص. پس معلوم می‌شود لحاظ در اینجا کاری نتوانسته است بکند و خصوصیت از ناحیه لحاظ نیامده است، وگرنه اگر از ناحیه لحاظ می‌خواست بیاید، باید در اسم هم می‌آمد. البته این نتیجه را نمی‌گیرد مرحوم آخوند. مرحوم آخوند می‌گوید تخصیص جزئیت به حرف، بلامخصص است؛ چون آن جزئیتی که از ناحیه لحاظ می‌آید هم در اسم هست هم در حرف هست، پس اینکه اختصاصش بدهی به حرف، بلامخصص است. ایشان این‌طوری اشکال می‌کند. خب این‌ها را دیروز گفته بودیم، من فقط تکرار کردم برای اینکه یک مقدار مطلب روشن‌تر بشود.

تبیین تعلقیت ذاتی نسب و تمایز اسم و حرف

حالا جوابی که مرحوم اصفهانی شروع می‌کند این است که می‌فرمایند که ما قبلاً بیان کردیم و گفتیم بین معنای حرفی و معنای اسمی تفاوت است؛ ذاتشان با هم تفاوت دارند، یعنی ذات یکی وابسته است، ذات دیگری وابسته نیست. معنای حرفی ذاتش وابسته است و معنای اسمی ذاتش وابسته نیست. معنای اسمی چون ذاتش وابسته نیست، می‌توانید او را گاهی به صورتی که وابسته‌اش کنید لحاظ کنید، گاهی به صورت مستقل لحاظ کنید، ولی معنای حرفی ذاتش این‌گونه است که وابسته است. در خارج هم قرار بدهید همین ذات می‌آید وابستگی را دارد، در ذهن هم لحاظ کنید همین ذات می‌آید وابستگی را دارد. شما نمی‌توانید بگویید با وجود من او را طور دیگر می‌کنم. اگر وجودی وابسته بود و وجودی دیگر غیروابسته، می‌توانستید بگویید در وجود خارجی وابسته است، در وجود ذهنی مستقل. ولی چون ذات وابسته است، به هر وجودی که موجود بشود، وابستگی‌اش را حفظ می‌کند.

پس در خارج هم وابسته است، در ذهن هم وابسته است؛ و مهم همین در ذهن است. در ذهن که می‌آید وابسته است و همین وابستگی باعث می‌شود که او را وابسته لحاظ کنید، یعنی وابسته به طرفین. و وقتی وابسته به طرفین لحاظ شد، خاص می‌شود. پس موضوع‌ له باید خاص بشود در حرف و مستعمل‌ فیه هم همین‌طور. اما در اسم این محذور را ندارید. در اسم اصلاً وابستگی ندارید؛ می‌توانید وابسته‌اش کنید، می‌توانید نکنید. اصلاً وابسته نیست، ذات وابسته نیست، لحاظش هم که می‌کنید وابسته نیست. آن وقت می‌توانیم بگوییم که اسم وابسته به طرفین نیست، پس می‌توانیم او را مستقل لحاظ کنیم؛ وقتی مستقل لحاظش کردیم دیگر خاص نمی‌شود. اما حرف چون وابسته است، باید طرفینش را لحاظ کنی، طرفین که لحاظ کردی می‌شود خاص؛ چون بالاخره طرفینش معین شده است. وقتی طرفین معین شد، خودش هم معین می‌شود و می‌شود خاص. پس اینکه ما می‌گوییم موضوع‌ له در حرف خاص است ولی در اسم نمی‌گوییم، تفاوتش همین است که ذات این دو تا فرق می‌کند؛ یعنی ذات معنای حرفی و ذات معنای اسمی. پس جواب اشکال «مضافاً» داده شد.

اینکه گفت لحاظ جزئیت‌آور است نه لحاظ آلی، ما می‌گوییم که بله لحاظ جزئیت‌آور است نه لحاظ آلی، ولی ما از راه دیگری خصوصیت را برای حرف ثابت کردیم؛ نه از باب اینکه لحاظ آلی شده و اسم لحاظ آلی نشده، از این راه پیش نرفتیم. ما از اینجا آمدیم که گفتیم ذات حرف با ذات اسم فرق می‌کند. ذات حرف وابسته است، در ذهن هم که لحاظش می‌کنید، وابسته به طرفین لحاظش می‌کنید و چون وابسته به طرفین لحاظ می‌شود، می‌شود خاص. اسم خاص نمی‌شود. ما از طریق لحاظ آلی و لحاظ معمولی نخواستیم پیش بیاییم که شما بگویید لحاظ جزئی‌کننده است و این لحاظ جزئی‌کننده در اسم و حرف فرق نمی‌کند. ما از طریقی پیش آمدیم که بین اسم و حرف فرق هست. پس این اشکالِ اخیر مرحوم آخوند داده شد. اشکال اولش است، البته این را توجه داشته باشید مرحوم اصفهانی در اشکال‌ها، اشکال آخوند دو شق داشت که این معنا را با وجود خارجی جزئی‌اش می‌کنی یا با وجود ذهنی جزئی‌اش می‌کنی. بر فرضی که با وجود خارجی بخواهیم ذهنی‌اش کنیم اشکال کرد و بر فرضی که با وجود ذهنی بخواهیم جزئی‌اش کنیم باز اشکال کرد. مرحوم اصفهانی قبول دارد که با وجود خارجی جزئی‌اش نمی‌کنید، لذا اصلاً سراغ آن شقی که مرحوم آخوند اول گفته و اشکال کرده نمی‌رود.

می‌آید سراغ این شق دوم که موضوع‌ له را و مستعمل‌ فیه را با وجود ذهنی بخواهیم جزئی‌اش کنیم. این را مطرح می‌کند، یعنی با لحاظ بخواهیم جزئی کنیم. آن وقت اشکال سوم مرحوم آخوند را جواب می‌دهد. در اشکال اول و دوم (حالا خود ایشان که اشکال سوم نداشت)، اشکال دوم داشت؛ در اشکال دوم مرحوم آخوند را جواب می‌دهد. اشکال اول مرحوم آخوند هم که تردید بین دو فرض است، فرض اولش را قبول نمی‌کند. فرض اولش که مراد از لحاظ، لحاظی باشد که مقوم استعمال است، این را قبول نمی‌کند؛ می‌گوید خب این دور لازم می‌آید، حرف آخوند در اینجا درست است. آن قسمت بعدش را قبول می‌کند؛ می‌گوید که مراد از لحاظ، لحاظی است که اعم باشد، یعنی مخصوص نباشد به لحاظی که مقوم استعمال است، بلکه اعم از آن باشد. بعد می‌فرماید همین اعم هم بدون اینکه احتیاج به الغای خصوصیت داشته باشد، همین می‌تواند موضوع‌ له را خاص کند و مستعمل‌ فیه را هم خاص کند.

چرا؟ چون این اعم اگرچه خودش اعم است، ولی در مقایسه با ملحوظِ حال الوضع که واضع داشت، اخص است. واضع در حین وضع یک ملحوظی داشت که در آن ملحوظ، اعتبار نشده بود خصوصیت معنا. ولی در وقتی که موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه می‌خواهد حاصل بشود، خصوصیت لحاظ می‌شود؛ خصوصیت به این معنا که باید لحاظی، طرفین را لحاظ کند، ولی حالا طرفین چه باشند؟ لاحظ چه کسی باشد؟ این‌ها مشخص نیست، پس از این جهت عام است. از این جهت این موضوع‌ له و این‌ها عام می‌شوند، ولی نسبت به ملحوظِ حال الوضع، خاص هستند. و همین اخص بودن نسبت به ملحوظِ حال الوضع، چنان‌چه قبلاً گفتیم، موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه را خاص می‌کند. پس ما دنبال موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه جزئی حقیقی نیستیم تا شما بگویید که باید برای به دست آوردن این جزئی حقیقی، الغای خصوصیت کنید و عقلی بودنِ آن امری را که واضع تصور کرده و قید کرده کنار بگذارید و جزئی‌اش کنید. ما اصلاً جزئی حقیقی نمی‌خواهیم. ما برای خاص شدن موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه کافی دانستیم که مستعمل‌ فیه و موضوع‌ له نسبت به ملحوظِ حال الوضع، خاص باشند. همین برای ما کافی بود و معلوم است که مستعمل‌ فیه و موضوع‌ لهی که ما داریم الان با لحاظ عام تصویرش می‌کنیم، نسبت به ملحوظِ حال الوضع، خاص است. پس موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه می‌شود خاص؛ خاص به معنایی که ما گفتیم، نه خاص به معنایی که مرحوم آخوند فکر کرده و برایش اشکال کرده است. این جوابی که در اینجا داریم می‌خوانیم، عرض کردم تکرار مطالب قبلی است که من مطالبش را هم تکرار کردم؛ چون مطالب قبلی هم گفته شده بود، دیگر خیلی احتیاج به بحث ندارد.

نقد جامع ذاتی و اثبات جامع عنوانی در نسب

«والجواب ما اسمعناك في الحاشية المتقدمة» یعنی جواب از اشکالات آخوند. عرض کردم جواب از آن بخش اول اشکال که وجود خارجی را مطرح می‌کند نمی‌دهد؛ چون قبول دارد حرف آخوند را در آنجا. جواب از شق دوم می‌دهد که مشخص را وجود ذهنی یعنی لحاظ قرار می‌دهیم. جواب آن است که به تو شنواندیم در حاشیه متقدمه و آن جواب عبارت از این است که «أنحاء النسب الحقيقة». نسب حقیقی که واقعاً حرف هستند، نه اضافات که اسم هستند. «أنحاء النسب الحقيقة» در حد ذاتشان تعلقی هستند؛ خود ذاتشان تعلقی است. «في حد ذاتها» یعنی چه؟ یعنی «مع قطع النظر عن أحد الوجودين من الذهن أو العين» این در دو خط تیره نوشته شده و باید هم نوشته می‌شد، جمله معترضه است. «في حد ذاتها» یعنی قطع‌ نظر کنیم از یکی از دو وجود که عبارت از ذهن یا عین است؛ یعنی نه وجود عینی و نه وجود ذهنی، هیچ‌کدام را لحاظ نکنیم، فقط ذات را ملاحظه کنیم. ذات را ملاحظه می‌کنیم می‌بینیم که تعلقی است. «أن أنحاء النسب الحقيقة في حد ذاتها» یعنی با قطع‌ نظر از وجودین «تعلقية». تعلقی است یعنی وابسته است و این وابستگی را نمی‌شود از این ذات گرفت. چه این ذات را در خارج موجود کنیم چه این ذات را در ذهن موجود کنیم، علی ‌أی ‌حال وابستگی برایش هست.

«ولا يعقل انسلاخها» این نسب «عن هذا الشأن» یعنی از این شأن تعلقیتی که دارند. نمی‌شود این نسب را از این شأن تعلقیت منسلخ کرد و گفت که این نسب، نسب هستند ولی تعلقی نیستند. اگر نسب هستند، تعلقی بودنشان حتمی است و قابل جدا شدن نیست. خب می‌گوییم به آن‌ها وجود می‌دهیم، به این ذات وجود می‌دهیم، و این وجود ممکن است نقشی داشته باشد شیء را از تعلقی بودن بیرون کند یا یک شیء را که تعلقی نیست، تعلقی کند. وجود بالاخره ممکن است نقشی داشته باشد. این ذات درست است که تعلقی است، ولی بعداً این ذات را موجودش می‌کنیم. وقتی موجود کردیم، ممکن است تعلقیت را از آن بگیریم به وسیله وجود. ایشان جواب می‌دهد که این‌طور نیست که وجود بتواند این‌چنین کارهایی را بکند. وجود فقط مبرز است، فقط مظهر است؛ یعنی این ماهیتی را که یا این معنایی را که در ذاتش تعلقی است ظاهر می‌کند، نه اینکه تعلقی بودنش را بگیرد و به او استقلال بدهد. وجود شأنش استقلال دادن نیست. وجود شأنش ظاهر کردن آن چیزی است که شیء دارد؛ یعنی تمام شیء را با تمام دارایی‌اش ظاهر می‌کند. چیزی به شیء نمی‌دهد.

«والوجود» چه ذهنی باشد چه خارجی، «مبرز لأحكامها» یا «لأحكام» این نسب «و مظهر لأحوال» این نسب است. «لا أن النسبية والتعلقية بأحد الوجودين»، نه اینکه شیئی و معنایی به وسیله یکی از دو وجود، نسبی باشد و به وسیله وجود دیگر تعلقی باشد؛ چنانچه در اسم می‌بینید، در حرف این‌طور نیست. خب اگر شما بگویید نسبیت و تعلقیت با أحد الوجودین ثابت می‌شود، دیگر فرقی بین اسم و حرف باقی نمی‌ماند. «لا أن النسبة والتعلقية بأحد الوجودين»، نه اینکه نسبیت و تعلقیت به یکی از دو وجود باشد و به وجود دیگر نباشد که اگر این‌چنین باشد، فرق حاصل نخواهد بود بین اسم و حرف «كي لا يكون فرق بين الاسم والحرف في حد ذات المعنى». در حالی که فرق هست؛ پس باید نسبیت و تعلقیت را به أحد الوجودین نسبت ندهیم، نسبیت و تعلقیت را به ذات نسبت بدهیم. بگوییم ذات اسم، یعنی ذات معنای اسمی، نسبیت و تعلقیت ندارد، ولی ذات حرف، نسبیت و تعلقیت دارد.

خب با فرق گذاشتن بین ذات اسم و ذات حرف، اشکال برطرف شد، اشکال مرحوم آخوند برطرف شد و فرمود که ذات حرف همه جا تعلقی است؛ پس در خارج هم تعلقی است، در ذهن هم تعلقی است. اگر بخواهیم در ذهن تصورش کنیم بدون متعلق، یعنی بدون طرفین، نمی‌توانیم متعلق را تصور بکنیم، و با تصور متعلق، تعین حاصل می‌شود و وجود ذهنی می‌شود معین و می‌شود خاص.

تحقق وضع عام و موضوع‌ له خاص با جامع عنوانی

مطلبی که در ادامه گفته می‌شود این است که نسبت، ذاتش تعلقی است و نمی‌شود از تعلق بیرونش آورد؛ یعنی هر کدام از افراد نسبت همین‌طورند، تعلقی‌ هستند. پس نمی‌توانید بینشان یک جامع ذاتی درست کنید که در آن جامع ذاتی، تعلق بیفتد. اگر جامع هم درست کنید، آن جامع باز تعلق دارد. همان‌طور که خودِ معنای حرفی تعلق دارد، جامع هم تعلق دارد، چون ذات است دیگر. در خودِ این ذات‌های شخصی چه در خارج بخواهند موجود بشوند، تعلق مأخوذ است؛ در آن هم که در ذهنتان تصور می‌کنید که کلیِ همین شخصیات است، تعلق مأخوذ است. چون ذات حرف تعلقی بود، چه در خارج شخصش بیاید، چه در ذهن نوعش بیاید، در هر صورت تعلقی است. وقتی تعلقی شد، وابسته می‌شود به طرفین و وقتی طرفین خاص شد، آن هم خاص می‌شود.

خب جامع ذاتی نداشتیم، جامع عنوانی می‌آوریم؛ با همین جامع عنوانی، حرف را هم تصور می‌کنیم. یعنی واضع این کار را می‌کند. آن وقت ملحوظِ حال الوضع درست می‌شود. ملحوظِ حال الوضع همان عنوان است که عام هم هست، لذا می‌گوییم وضع عام است. اما این لفظ وضع می‌شود برای معنون. درست است عنوان لحاظ شده، ولی لفظ برای معنون وضع می‌شود و معنون اخص است از ملحوظِ حال الوضع. چون معنون اخص است، پس موضوع‌ له می‌شود خاص، مستعمل‌ فیه هم می‌شود خاص؛ که قبلاً گفتیم معیار خاص شدنِ موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه، اخص بودنِ مستعمل‌ فیه و موضوع‌ له نسبت به ملحوظِ حال الوضع است. و ما الان در اینجا اخص بودنِ موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه را نسبت به آن ملحوظِ حال الوضع داریم. پس موضوع‌ له خاص است، مستعمل‌ فیه خاص است. اگرچه این موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه خودشان به وجهی عام هستند، اما چون اخص هستند از آن ملحوظِ حال الوضع، پس می‌شوند خاص؛ چون معیار خاص بودن همین بود که عرض کردیم.

«وحيث إن ذات النسبة تعلقية» چون خودِ نسبت تعلقی است، «فلا جامع ذاتي بين أنحائها»؛ چون در جامع ذاتی اگر داشته باشیم، باید تعلقیت را برداریم. اگر در جامع ذاتی هم تعلقیت باشد، لازمه‌اش این است که خودِ جامع ذاتی هم بشود شخص، دیگر جامع نباشد؛ پس باید تعلقیت را برداریم، در حالی که نمی‌شود تعلقیت را برداشت، تعلقیت جزو ذات این معنا است. پس جامع ذاتی داشتن معنایش این است که تعلقیت را از ذات بگیریم، در حالی که تعلقیت عین ذاتش است. «فلا جامع ذاتي بين أنحاء هذه النسبة»؛ زیرا «الغاء التعلق منها» یعنی از این نسبت، «اخراج نسبت است از نسبت»؛ یعنی ذاتش را عوض کردید، از نسبت بودن انداختیدش. «فلابد من الوضع لأنحائها بجامع عنوانی» حالا که جامع ذاتی نیست، پس در وضع برای انواع حروف، باید از جامع عنوانی استفاده کنیم. جامع عنوانی که «يجمع شتاتها» یعنی پراکنده‌ها را جمع می‌کند، «بل تلاحظ به»

دانش پژوه: یعنی تلاحظ آن نسبت به واسطه جامع عنوانی؟

استاد: بله، «فلابد»، تفریع بود بر «فلا جامع ذاتی». چون جامع ذاتی نداریم، پس در معنای حرفی باید وضع کنیم لفظ را «لِانحاء» این نسبت، اما نه به جامع ذاتی که نداریم، بلکه به جامع عنوانی که شتات و پراکنده‌های این نسبت را، یعنی افراد نسبت را، جمع می‌کند. «بل تلاحظ به»؛ یعنی معنای حرفی و اسم نسبت را که معنای حرفی است، باید ملاحظه کنیم «به»، به همین جامع عنوانی؛ یعنی جامع عنوانی را وسیله لحاظ معنای حرفی قرار دهیم. واضع هم همین کار را کرده است، واضع هم جامع عنوانی را وسیله لحاظ قرار داده، بعد برای معنونات وضع کرده است، لفظ را برای معنونات وضع کرده است. و خب لفظ را برای معنونات وضع کرده است، حالا پس ما باید بین عنوان و معنون ملاحظه کنیم چه نسبتی است.

عنوان را واضع لحاظ کرد و اسم را یا لفظ را برای معنون وضع کرد؛ پس عنوان شد ملحوظ، حال ‌الوضع، معنون شد، موضوع‌ له یا مستعمل ‌فیه. اکنون نگاه می‌کنیم، می‌بینیم معنون نسبت به عنوان، جزئی حقیقی نیست ولی جزئی اضافی است، یعنی اخص است. پس معیارِ خاص بودنِ موضوع و مستعمل‌ فیه در اینجا حاصل است؛ چون معیار حاصل است، پس می‌گوییم که موضوع ‌له خاص است و مستعمل ‌فیه خاص. «وحيث إن النسبة بين عنوان النسبة الكذائية ومعنوناتها» نسبت اعم و اخص است؛ یعنی عنوان با معنونش نسبت اعم و اخص است، «کان الوضع عاماً و الموضوع‌له خاصاً». وضع که لحاظِ عام بوده، می‌شود عام؛ موضوع ‌له که اخص بوده، می‌شود خاصاً. به این ترتیب ما موضوع ‌له را خاص می‌کنیم که اخصش می‌کنیم از ملحوظ حال‌ الوضع، نه یعنی جزئی حقیقیش می‌کنیم.

نفی ضرورت جزئیت حقیقی در وضع و استعمال

خب، «من دون لزوم الالتزام بالجزیئة الحقیقیة»؛ اصلاً لازم نیست که ما ملتزم بشویم به اینکه موضوع‌ له یا مستعمل ‌فیه جزئی حقیقی هستند، تا شما بگویید که با امر عقلی نمی‌شود جزئی حقیقی درست کرد مگر الغای خصوصیت کنید. «من دون لزوم الالتزام بالجزیئة الحقیقیة»؛ چه جزئیت حقیقیِ عینی باشد که ما از اول به آن نپرداختیم، یا ذهنی باشد که به آن پرداختیم و اشکالش را برطرف کردیم. پس برای خاص بودن موضوع‌ له و مستعمل ‌فیه لزومی ندارد که ملتزم بشویم به این که موضوع‌ له و مستعمل ‌فیه جزئی حقیقی باشند، بلکه کافی است که اخص باشند از ملحوظ حال ‌الوضع؛ با همین اخص بودن، می‌شوند، خودشان می‌شوند خاص.

«من دون لزوم الالتزام بالجزیئة الحقیقیة فإنه» یعنی التزام به جزئیت حقیقی، «من باب لزوم ما لا یلزم» است. یعنی ما در خاص بودن موضوع ‌له، جزئی حقیقی را لازم نداریم؛ در خاص بودن مستعمل ‌فیه، موضوع حقیقی را لازم نداریم. پس اگر این را اخذ کنیم در بحث، مثل اینکه چیزی را که لازم نداریم در بحث اخذ کردیم؛ پس این را کنار می‌گذاریم، آن چیزی را که لازم است اخذ می‌کنیم. آن چیزی که لازم است این است که موضوع‌ له و مستعمل‌ فیه نسبت به ملحوظ حال ‌الوضع اخص باشند که هستند.

تبیین مفهوم «خاص» در موضوع‌له

«فإنه» یعنی چرا ملتزم به جزئیت حقیقی نمی‌شوید تا بعد مباحث دیگر را مطرح کنید؟ «فإنه من باب لزوم مالایلزم». این مطلبی که جزئی حقیقی شدن است لازم نیست. حالا اگر شما اخذ کنید جزئی حقیقی بودن را، اخذ کردید و ملتزم شدید به چیزی که التزام به آن واجب نیست. «فافهم واستقم». ببینید، این «فإنه من باب لزوم ما لا یلزم» می گوید شما دارید ملتزم می‌شوید به چیزی که التزام به آن لازم نیست؛ شما دارید ملتزم می‌شوید به اینکه «خاص» یعنی «جزئی حقیقی»، و التزام به این درست نیست. خاص به معنی جزئی حقیقی نیست؛ خاص هم جزئی حقیقی را شامل می‌شود، هم جزئی اضافی را که بعداً می‌گوییم. فقط لازم هست که این موضوع ‌له یا مستعمل ‌فیه از ملحوظ حال‌الوضع اخص باشند که هستند. خب این حاشیه هم تمام شد، ان‌ شاء الله بقیه‌اش بعد.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo