92/02/10
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین استحاله اخذِ لحاظ ذهنی در معنای لفظ/حاشیه 19 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 19 /تبیین استحاله اخذِ لحاظ ذهنی در معنای لفظ
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۵۷، سطر چهاردهم. «وإن اريد بالجزئي ما هو جزئي ذهني ؛ حيث إن الموجود في الذهن ، وإن كان في حد ذاته ومفهومه كليّا ، إلا أنه بحسب وجوده الذهني جزئي»[1] .
مرحوم آخوند که وضع عام موضوع له خاص را در حروف قبول نداشتند و مدعی بودند که حالت موضوع له و مستعمل فیه در حرف مثل حالت این دو تا در اسم است، فرمودند خصوصیتی را که شما در ناحیه موضوع له یا مستعمل فیه فرض میکنید، این خصوصیت را ما رسیدگی میکنیم. یا خصوصیت خارجی است یا خصوصیت ذهنی. و میبینیم خصوصیت خارجی باشد اشکال دارد، خصوصیت ذهنی باشد اشکال دارد، پس متوجه میشویم که اصلاً نباید در ناحیه مستعمل فیه و در ناحیه موضوع له خصوصیت اخذ کرد. و نتیجتاً نمیتوانیم بگوییم در حروف وضع عام است موضوع له خاص. این نظرشان را بیان کردند. در فرضی که خصوصیت خارجی گرفته شود بیان کردند، در فرضی هم که خصوصیت ذهنی گرفته شود باز بیان کردند. در صورتی که خصوصیت خارجی گرفته شود یک اشکال کردند. و آن اشکال این است که گاهی ما میبینیم که مستعمل فیه کلی است. آنوقت چطوری شما برایش خصوصیت خارجی قائلید؟ کلی که در خارج نیست، خصوصیت ندارد. این نشان میدهد که خصوصیت خارجی را نمیتوانیم قبول کنیم و الا در هیچ موردی نباید تخلف میکرد، در حالی که در این مورد تخلف کرده است.
اما اگر خصوصیت را خصوصیت ذهنی بگیرید، خصوصیتی که در موضوع له است خصوصیت ذهنی قرار بدهید، سه تا اشکال وارد میکنند. ابتدا مرحوم آخوند مطلب را توضیح میدهند که خصوصیت ذهنی لازم است. بیان میکنند چون در ذهن آنچه که میآید کلی است، اگر بخواهیم جزئیش کنیم باید به آن خصوصیتی بدهیم. ابتدا این را بیان میکنند که خصوصیت لازم است داده شود به امر ذهنی، بعداً سه تا اشکال را مطرح میکنند. مرحوم اصفهانی کلام مرحوم آخوند را ابتدا توضیح میدهند بعد برایش اشکال میکنند. وقتی خواستند توضیح بدهند، آن فرض اول را که خصوصیت خارجی باشد مثل آخوند توضیح میدهند تمام میشود. اما فرض دوم را که خصوصیت ذهنی باشد، این را مرحوم آخوند سه تا اشکال میکند ایشان دو تا اشکال میآورد. منتها دو اشکال آخوند را در هم تلفیق میکند و به صورت یک اشکال ارائه میدهد. حالا ما دو اشکال مرحوم اصفهانی را باید بخوانیم. ما قبلاً در خصوصیت خارجی مطلب را توضیح دادیم و کلام مرحوم اصفهانی هم خواندیم، دیگر آن را تکرار نمیکنیم. اما در فرضی که خصوصیت ذهنی باشد بحث میکنیم. که اول بحث امروز است.
تبیین وجود ذهنی و نقش لحاظ در تشخص ماهیت
واضع وقتی میخواهد وضع کند لحاظ میکند. معنا را لحاظ میکند، بعد لفظ را بر این معنا وضع میکند. با لحاظ کردن معنا، معنا وجود ذهنی پیدا میکند. اصلاً به طور کلی وجود ذهنی به توسط لحاظ حاصل میشود. انسان هر چه را که لحاظ کند، با همین لحاظ آن چیز وجود ذهنی پیدا میکند. معنایی که واضع لحاظ میکند امری است، ماهیتی است، معنایی است که در ظرف ذهن وجود گرفته است. پس هم ماهیت است هم وجود است. ماهیتش را نگاه میکنیم کلی است. وجود را نگاه میکنیم جزئی است. و این وجود است که ماهیت را شخص میکند، وگرنه ماهیت کلی است هر جا بیاید. الان این ماهیت در ذهن آمده است، البته اینکه گفتم هر جا بیاید کلی است یعنی هر جا بیاید ذهن از آن کلی برداشت میکند. وگرنه ماهیت در خارج جزئی است، در ذهن کلی است، و خودش به لحاظ خودش نه جزئی است نه کلی.
بستگی دارد به اینکه ببینیم کدام وجود را قبول میکند. اگر وجود خارجی را قبول کرد میشود جزئی، اگر وجود ذهنی را قبول کرد به لحاظ ذاتش میشود کلی، به لحاظ وجود میشود شخص. یعنی چه به لحاظ ذاتش میشود کلی؟ یعنی وقتی شما انسان را تصور میکنید، یا حتی زید را تصور میکنید، این انسان تصور شده یا زید تصور شده حکایت میکند. حکایت از یک نفر نمیکند، حکایت از زیاد میکند، از انسانها میکند، از زیدها میکند. منتها حالا در خارج یک زید داریم، یک انسان داریم یا متعدد داریم، این مهم نیست. مهم حکایت کردن این ماهیت است. مهم داشتن محکیها نیست. محکیها را ممکن است نداشته باشیم ولی این لفظ میتواند حکایت کند و چون حکایت از کثیرین میکند میشود کلی. پس به لحاظ خودش کلی است. چه آن مفهومی که شما در ذهن آوردهاید در خارج جزئی باشد مثل زید، چه آن مفهومی که به ذهن آوردهاید نه کلی باشد نه جزئی مثل ماهیت. این که میآید در ذهن خودش میشود کلی، یعنی حکایت میکند از کثیرین.
اما وقتی به آن وجود میدهیم، این ماهیت در ذهن شما یک وجود خاصی که به آن دادهاید پیدا میکند و این وجود شخص است، ماهیت را شخص میکند. الان گفته میشود یک صورت شخصیه در ذهن من است. یک صورتی که شخص واحدی از صور است در ذهن من است، ولی همین صورتی که یک شخص است حکایت میکند از کثیرین. پس وجود به آن شخصیت میدهد، ولی خودش کثیر است، خودش کلی است. بنابراین موجودی که در ذهن میآید خودش همراه خصوصیت نیست. وجودش خصوصیت است که همراه میشود با این ماهیت و به این ماهیت خصوصیت میدهد. خب روشن شد که در هر لحاظی که ما میکنیم، وجود خصوصیت را میدهد. وجود از کجا میآید؟ از لحاظ میآید. لحاظ است که وجود ذهنی درست میکند، تا لحاظ نباشد که وجود ذهنی درست نمیشود. پس این لحاظ میخواهد خصوصیت را بیاورد. درست است تا اینجا؟ حالا شروع میکنیم به بحث. لحاظ وجود میآورد. حالا چه در لحاظ بحث کنید، چه در وجود بحث کنید. گاهی در لحاظ بحث میکنیم گاهی در وجود بحث میکنیم. تا اینجا مطلب روشن است، حالا بحث را ادامه میدهیم.
مقایسه لحاظ واضع و لحاظ مستعمل و امتناع اتحاد آنها
ما در وقتی که میخواهیم وضع کنیم لفظی را برای معنایی، یک امری را لحاظ میکنیم. و بعد لفظی را وضع میکنیم. و بعد هم میگوییم که این لفظ را استعمال کن در این معنا. مستعمل فیه را هم به نحوی تعیین میکنیم. یعنی در این وضع ما هم لحاظ انجام گرفته است، هم موضوع له تعیین شده است، هم مستعمل فیه تعیین شده است. این لحاظ واضع مقوّم این موضوع له و مستعمل فیه و همچنین وضع است. بعد ما میخواهیم استعمال کنیم. واضع وضع کرد تمام شد. ما میخواهیم استعمال کنیم. لفظ را وقتی میخواهیم استعمال کنیم در معنا، باید لحاظ کنیم، ما هم باید لحاظ کنیم. واضع لحاظ کرده وضع کرده است، ما باید لحاظ کنیم استعمال کنیم، یا موضوع له را به کار بگیریم. پس استعمال، استعمال لفظ متقوم است به لحاظ متکلم. یعنی لحاظ مقوّم است. آن لحاظی که واضع میکند و خصوصیت را به وجود میآورد، همین لحاظی است که مقوّم استعمال است و منِ استعمالکننده و متکلم آن لحاظ را دارم یا آن یک لحاظ دیگری است؟ بالاخره یکی از آن دو تا است دیگر.
آن لحاظ واضع یا همین لحاظی است که مقوّم استعمال است و منِ استعمالکننده و متکلم میخواهم آن لحاظ را داشته باشم یا نه امر عامی است، لحاظ است دیگر، لحاظ آن یکی، لحاظ من هم یکی. لحاظ را منحصر نمیکنیم در این لحاظ، عام قرارش میدهیم که یک فردش بشود لحاظ آن واضع، یک فرد دیگرش بشود لحاظ این متکلم. حالا ما یا لحاظ را عام قرار میدهیم که دو تا فرد پیدا کند، یا لحاظ را خاص قرار میدهیم و میگوییم این لحاظی که واضع میکند، همان لحاظی است که مقوّم استعمال است و باید متکلم آن لحاظ را داشته باشد. اگر بگوییم این لحاظی که واضع میکند همان لحاظی است که مستعمل و متکلم میکند، این غلط است. این لحاظی که مستعمل میکند مقوّم استعمال است. و با این لحاظ استعمال تحقق پیدا میکند، یعنی لفظ در معنا استعمال میشود. نمیشود این لحاظی را که مقوّم استعمال است همان لحاظی بگیریم که قبل از این مقوّم باید موجود باشد یعنی لحاظ واضع. استعمالِ لحاظ من در استعمالی که میکنم متوقف است بر لحاظی که واضع کرده است.
لحاظ من متوقف است بر لحاظ آن. اگر لحاظ من که متوقف است و قهراً مؤخر است، بخواهد همان لحاظ آن باشد و لحاظ آن لحاظ من باشد، لازم میآید آن مقدم عین این مؤخر باشد، این مؤخر عین آن مقدم باشد، موقوف و موقوف علیه یک چیز باشد و این دور است. پس نمیتوانیم بگوییم لحاظی که واضع میکند همان لحاظی است که مقوّم استعمال است و متکلم آن لحاظ را دارد. پس باید بگوییم که لحاظ در اینجا عام است. یک فردش لحاظ ما است که مقوّم استعمال است، یک فرد دیگرش هم لحاظ واضع است که وضع و موضوع له و مستعمل فیه با آن لحاظ درست میشود. یعنی تعیین میشود. الان در این قسمت میخواهیم بحث کنیم که لحاظی مای متکلم داریم، آن مورد بحث ما نیست. لحاظی هم واضع دارد. لحاظ واضع همین لحاظ من نیست. لحاظ واضع عام است. لحاظ من خاص است. این مهم است. این نکته بسیار مهم است در اینجا. چون الان دارد لحاظها را جدا میکند.
تحلیل ویژگیهای لحاظ واضع و پیامد الغای خصوصیت
لحاظ متکلم عام نیست، خاص است. چرا؟ چون متکلم لفظ را میآورد، معنا را میآورد، همه امور را میچیند، بعد استعمال میکند لفظ را در این معنا. در آن معنایی که در ذهنش حاصل شده است. ملاحظه میکنید وقتی استعمال میکند، چون همه اطراف را، اطراف حرف را معین کرده است، این حرف را به لحاظ جزئی موجودش میکند و بین اطراف معین قرارش میدهد. پس در کار مستعمل لحاظ خاص است. وجودی هم که در ذهن به این ملحوظ داده میشود خاص است. اما واضع دارد به طور کلی دستور میدهد این لفظ در معنا. نه یک لفظ خاصی را تلفظ میکند، نه یک معنای خاصی را در ذهن احضار میکند. به طور کلی میگوید این لفظ برای این معنا. آن لحاظش لحاظ خاص نیست. خصوصیت در کار واضع درست نمیشود. در کار من خصوصیت درست میشود. در کار واضع درست نمیشود. اگر هر دو لحاظ را یکی کردیم، چون لحاظ من خاص است، لحاظ واضع هم که همین است میشود خاص. خصوصیت درست میشود. اما اینکه دور شد. قرار شد لحاظ واضع با لحاظ ما دو تا بشود. لحاظ من خاص است. لحاظ آن چون عین لحاظ من نیست متفاوت است.
باید خودش را حساب کنیم. نباید لحاظ من را حساب کنیم. لحاظ خودش را حساب کنیم. لحاظ آن تعلق نگرفته بود به یک طرفین معین. آن نمیگفت لفظی که زید در فلان ساعت تلفظ کند وضع میشود برای فلان معنا. من وقتی میخواستم استعمال کنم، لفظ خاصی را در فلان ساعت تلفظ میکردم بر معنا استعمال میکردم. کار من خاص بود. کار واضع که این نبود، واضع عام گفته بود. درست شد؟ وقتی واضع عام گفت، مستعمل فیه آن میشود عام، موضوع له آن میشود عام. یعنی وجودی که در پیش واضع حاصل شده وجود ذهنی عام است، نه وجود ذهنی خاص. وجود ذهنی نیست که با تعیین اطرافش و حواشی آن خاصش کرده باشیم. این کار را من کردم که میخواهم استعمال کنم. اما آن که دارد وضع میکند اطراف را ملاحظه نمیکند، خصوصیت را ملاحظه نمیکند. میگوید لفظ برای این، لفظ برای این معنا. حالا این لفظ را کی استعمال کند؟ در چه زمان استعمال کند؟ در کدام مکان استعمال کند؟ اینها خصوصیاتی است که مستعمل و متکلم دارد. واضع اینها را در نظر نمیگیرد. پس واضع عام را وضع میکند. تا اینجا روشن است؟
حالا مرحوم آخوند میگوید: اگر شما بخواهید موضوع له را و مستعمل فیه را خاص کنید، با توجه به اینکه کار واضع عام را ظاهر کرده است، باید در همه موارد استعمالتان آن عمومیتی را که در کار واضع بود الغایش کنید. چون قرار شد که مستعمل فیه خاص باشد، موضوع له خاص باشد. شما که دارید استعمال میکنید آن عام را که نمیتوانید استعمال کنید. شما دارید میگویید موضوع له خاص است، مستعمل فیه خاص است، و در این خاص دارید استعمالش میکنید. آن عام را که نمیتوانید در خاص استعمال کنید. پس عمومیت را باید الغا کنید بعداً استعمال کنید. در تمام موارد، هر متکلمی بخواهد از این لفظ وضع شده برای معنا استفاده کند، باید این کار را انجام بدهد. یعنی باید آن عمومیتی را که واضع در لحاظ خودش داشت او را الغا کند و خاصی را به وجود بیاورد، یعنی معنای حرفی خاصی را که بین طرفین خاص است موجود کند. این باعث میشود که اعتبار خصوصیت در موضوع له لغو بشود. پس شما نگویید وضع عام است موضوع له خاص است. موضوع له نمیتواند خاص باشد. چون اگر موضوع له خاص باشد، باید آن عمومیتی را که واضع گفته همیشه الغایش کنیم تا موضوع لهمان بشود خاص. این معلوم شد دیگر.
بررسی متن نهایة الدرایه و محال بودن انطباق امر عقلی بر خارج
این اشکال اول مرحوم اصفهانی بر این احتمال است که عرض کردم مشتمل بر دو اشکال آخوند است. اشکال سوم هم که در کلام آخوند سوم است در کلام ایشان دوم است بعداً که رسیدم عرض میکنم.
صفحه ۵۷ هستیم سطر چهاردهم. «و إن أرید بالجزئی» عطف بر آن «فإن اريد» قبلی است. «و إن أرید بالجزئی ما هو جزئی ذهنی». اگر مرادتان از ماهیت جزئیه که واضع لحاظش میکند «ما هو جزئی ذهنی» باشد نه جزئی خارجی که قبلاً بحثش را کردیم. خب چطوری جزئی ذهنی باشد؟ میفرماید یعنی به وجودش نگاه کنید به ماهیتش نگاه نکنید. ماهیت در ذهن هر وقت بیاید کلی است. وجودش جزئی است یعنی یک صورت میسازد، یک شخصِ صورت میسازد، یک شخصِ ماهیت میسازد، یک شخصِ صورت علمیه میسازد. «حیث إن الموجود فی الذهن» یعنی آن که وجود را در ذهن پیدا میکند تحلیل میشود به ماهیت و وجود، یعنی به ذات و وجود. این تحلیل شده در حد ذاتش کلی است، در حد وجودش شخصی است. «و إن کان فی حد ذاته و مفهومه کلیّاً». «فی حد ذاته» یعنی به لحاظ مفهومش کلی است. یعنی حکایت از کثیرین میکند چنانچه بیان کردم. ولی بحسب خود وجود ذهنی آن جزئی است. زیرا که وجود تشخصدهنده است بلکه عینِ تشخص است.
بنابراین هر جا بیاید شخص میسازد، چه در خارج چه در ذهن. حالا در ذهن آمده معنا را شخص لحاظ کرده است، این معنا وجود گرفته به وجود ذهنی، و وجود ذهنی شخص است و شخصساز، پس موجود ذهنی میشود شخص. «إذ التشخص بالوجود بل هو عین التشخص». پس وجود است که این خصوصیت را در این ملحوظ آورده است. خودِ ملحوظ به لحاظ ماهیتش خصوصیت نداشته است. ولی بالاخره شده جزئی ذهنی و جزئی ذهنی شده است، نه کلی ذهنی، یعنی خصوصیت پیدا کرده است.
دانش پژوه: «و إن کان فی حد ذاته» به شرط لا می گوید؟
استاد: نه، به شرط لا نگیرید، همین طوری لابشرط بگیرید، لازم نیست بشرط لا بگیرید. «و إن کان فی حد ذاته» یعنی لابشرط. به لحاظ ذاتش کلی است، اگر قید وجود و شرط وجود را برایش نیاوریم، میشود جزئی و شخص، آن هم به خاطر وجودش، نه به خاطر خودش. «ففيه: أن هذا الوجود المأخوذ في الموضوع له أو المستعمل فيه: إن كان»
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله، لا بشرط نه کلی می شود و نه جزئی. ولی با هر دو می سازد. لا به شرط از وجود میگوییم، نه لابهشرط از کلیت و جزئیت. این را نمیگوییم. بله، اگر لابهشرط از کلیت و جزئیت بگوییم دیگر نمیتوانیم بگوییم کلی. شما ظاهراً لابهشرط از کلیت و جزئیت را دارید لحاظ میکنید. ما لابهشرط از وجود را داریم میگوییم.
یعنی ماهیتی که در ذهن آمده است، با قطع نظر از این وجود شخصیش، آیا حکایت از افراد میکند یا حکایت از یک نفر میکند؟ حکایت از افراد میکند. چون حکایت از افراد میکند پس کلی است. این بحث به طور کامل در «شوارق» آمده است.[2] [3] شوارق برای ماهیت حیثیات مختلفی قائل شده است، حتی برای ماهیت ذهنیها. برای ماهیت ذهنی شئون مختلفی قائل شده است. یکی شأن حکایت است. در شأن حکایت کلی قرارش میدهد. در شأن موجود بودن جزئی قرارش میدهد.
آنجا مراجعه کنید توضیح کامل داده شده است. من هم اشاره کردم به همان مباحث ایشان. ماهیتی که در ذهن میآید، یک صورت است، یک شخص است. نه یعنی صدق بر یک شخص میکند، خودش یک دانه صورت است. الان در ذهن من وقتی که زید را تصور میکنم یا انسان را تصور میکنم چند تا صورت وجود گرفته است؟ با این یک تصور؟ با این یک تصور یک دانه صورت آمده است. یک دانه صورت یعنی یک فردِ صورت، یک شخصِ صورت. حالا این صورت حالش این است که دارد حکایت میکند.
این صورتی که در خارج بود حکایت نمیکرد، حالا آمده است در ذهن و دارد حکایت میکند. پس وجود شخصی الان در ذهن من آمده است، یعنی یک دانه صورت است. به لحاظ وجودی که گرفته است در این ظرف یکی است. به لحاظ حکایت، حکایت از متعدد میکند. به این لحاظ کلی است. حالا شما اسمش را لابهشرط میگذارید، بهشرطلا میگذارید، هر چه. بهشرطلای از وجود که اصلاً موجود نیست.
بهشرطلای از وجودی که اصلاً موجود نیست که کلیت به آن بگویید یا جزئیت. حتماً باید لابهشرط بگذارید که بتوانید به آن بگویید کلی. آن وقت لابهشرط بودنش به حیثِ خودش است. خودش را نگاه میکنید، قید کلی و جزئی نمیآورید، میبینید قابل صدق بر کثیرین است. وقتی وجود را به آن میدهید دیگر قابل صدق بر کثیرین نمیشود به لحاظ وجودش؛ یعنی میشود شخص. این نکته مهمی است و نوعاً روشن نیست. فرق بین وجود ذهنی که میگوییم کلی و وجود ذهنی که میگوییم شخص.
یک دانه صورت علمیه را هم میگوییم کلی هم میگوییم شخص. به حیث حکایتش میگوییم کلی، به حیث وجودش میگوییم شخص. یعنی یک چیز وجود گرفته است، یک شخص وجود گرفته است در ذهن من. ولی این شخص چون حاکی است، و حکایت از کثیر میکند میشود کلی. این دو تا با هم باید امتیاز داده بشود.
«ففيه: أن هذا الوجود المأخوذ في الموضوع له أو المستعمل فيه»[4] ، این وجودی که در موضوع له اخذ میکنید یا در مستعمل فیه اخذ میکنید اگر همان لحاظی است که مقوّم استعمال است، یعنی همان لحاظی است که متکلم باید بکند تا استعمال کند، چون هر استعمالی متقوم به لحاظ است، بدون لحاظ که استعمال نمیشود که. باید لفظ را لحاظ کنیم، معنا را لحاظ کنیم تا بعد بتوانیم استعمال کنیم.
هر متکلمی لحاظ میکند و اگر لحاظ نکند استعمال نمیکند، پس این استعمال متقوم به لحاظ است و لحاظ مقوّم این استعمال است. اگر مراد از آن لحاظی که واضع میکند و باعث میشود که موضوع له و مستعمل فیه خاص شود، اگر مرادتان همان لحاظی است که مقوّم استعمال است، خب این درست است، لحاظی که مقوّم استعمال است خاص است. حالا شما بگویید اگر لحاظ واضع هم عین این لحاظ است، خب این هم میشود خاص. لحاظ واضع هم میشود خاص. اما لحاظ واضع نمیتواند این لحاظ مستعمل باشد. چون لحاظ مستعمل متقوم به آن است، متوقف بر آن است، مؤخر از آن است، نمیتواند همان باشد وگرنه دور لازم میآید. «فاستعمال اللفظ فيما هو جزئي بهذا المعنى محال». محال است که کسی لفظ را در جزئی به این معنی استعمال کند، یعنی در جزئی که جزئیتش با لحاظش میآید. یعنی با این لحاظ ما میخواهیم استعمال کنیم با همین لحاظ جزئیش داریم میکنیم. آن وقت لحاظ واضع هم بشود همین. چرا محال است؟ «إذ المفروض أن مثل هذا اللحاظ المتقوم بالاستعمال و الصادر من المتکلم»، این مقوّم استعمال است یعنی باید استعمال به توسط این درست بشود. «فكيف يعقل أخذ هذا اللحاظ» در «فيما هو مقدم عليه طبعا»، یعنی در لحاظ واضعی که او مقدم بر این لحاظ من است «طبعاً».
تقدمش تقدم طبعی است. چگونه ممکن است این لحاظی که منِ مستعمل مؤخراً میخواهم ایجادش کنم در ذهن واضع مقدماً حاصل شده باشد؟ عرض کردم دور لازم میآید. عبارات ایشان کوتاه گفته مرحوم آخوند بهتر از ایشان توضیح داده است. «و إن کان أعم»، ولی اگر لحاظ اعم باشد که بتواند شامل همه لحاظ ها بشود، در این صورت لحاظ میشود لحاظ ذهنی که واضع دارد. لحاظ ذهنی هم که واضع دارد کلی است. و حالا اگر ما بخواهیم این کلی را در مرحله استعمال بیاوریم باید خصوصیت کلیت را الغا کنیم تا خصوصیت درست بشود. و این باعث میشود که ما دائماً مرتکب مجاز بشویم. مرحوم اصفهانی اینطور توضیح میدهد: لازم میآید آن خصوصیتی که ما اعتبارش کردیم در ناحیه موضوع له یا در ناحیه مستعمل فیه، آن خصوصیت لغو بشود. و دائماً ما لفظ را در عام استعمال کنیم و این مجاز دائمی است. و این باطل است، پس اینکه خصوصیت در موضوع له و مستعمل فیه باشد باطل است. «و إن کان أعم»، ولی اگر این وجود که در مستعمل فیه و موضوع له پیش واضع اخذ شده است، اعم باشد از این لحاظی که مقوّم استعمال است تا بتواند لحاظ دیگری را هم که مقوّم استعمال نیست شامل شود، «كي يعم لحاظا»، یعنی لحاظی که مقوّم استعمال نیست. اگر این باشد «فالمستعمل فيه أمر عقلي»، مستعمل فیه کلی میشود، عقلی میشود که «لا موطن له إلا في الذهن». «فانطباقه على الخارج إنشاء وإخبارا محال». خب اگر این امر، امر عقلی است دیگر نمیتواند بر خارج منطبق شود. چون آن امر که عقلی است کلی است، خارج جزئی است، لازم میآید که ما همیشه خصوصیت خارج را الغا کنیم. «فانطباقه على الخارج محال». حالا چه انطباق، انطباق انشائی باشد مثل «سِر من البصرة إلی الکوفة»، یا اخباری باشد مثل «سِرت من البصرة إلی الکوفة» که در جلسه قبل بحثش را گذراندیم. انطباق این امر کلی و عقلی بر خارج محال است چه این انطباق به صورت انشاء باشد چه به صورت اخبار باشد. «فلا بد من التجوّز الدائمي»، دائماً ما باید مرتکب مجاز بشویم، چگونه مرتکب مجاز بشویم؟ «بإلغاء الخصوصیة»[5] ، خصوصیتی را الغا کنیم که در وضع اعتبار شده بود. «فیلغو الوضع المتخصص بهذه الخصوصية». وقتی ما داریم الغای خصوصیت میکنیم، وضعی که در آن خصوصیت مأخوذ بود لغو میشود. شما به آن خصوصیتش دیگر توجه ندارید دیگر، خصوصیتش را کنار میگذاریم خود وضع لغو میشود.
تبیین مفاهیم انطباق و صدق در مباحث منطقی
دانش پژوه: انطباقش مهم است یعنی چه؟ مگر کلی میتواند در ضمنِ فرد محقق گردد؟ انطباق یعنی این؟ انسان بر زید منطبق نمیشود. آیا انسان بر زید منطبق نمیشود؟
استاد: انسان بر زید منطبق میشود یا بر آن صدق میکند؟ انطباقِ انسان بر زید امری نادرست است، مگر آنکه مقصود شما صدق باشد. انطباقِ انسانی که کلی است بر زیدی که جزئی است غلط است، بلکه صدقِ آن صحیح است. انطباق بدین معناست که این، آن شود و هر دو یکی گردند.
یعنی شما وقتی این امر عقلی را با استفاده از امر عقلی به کار میگیرید، (حالا من پیشتر گفتم یکی شود اما اکنون پاسخ دیگری میدهم) اکنون عبارت مرحوم اصفهانی را ملاحظه فرمایید. ایشان میفرمایند چنانچه واضع، معنای کلی را وضع کرده و اجازه استعمال در مستعمل فیهِ کلی را داده باشد، شما زمانی که جزئی را استعمال میکنید یا مستعمل فیه را جزئی مینمایید، کار واضع را لغو میکنید. این یک معناست.
اگر چنین بگوییم که من ابتدا این معنا را عرض کردم اما سپس آن را تغییر دادم، اشکال شما وارد است؛ چرا که کلی بر جزئی منطبق میگردد و زمانی که آن کلی را اجازه داده شده باشد، من میتوانم جزئی را استعمال کنم و لغویتی نیز لازم نمیآید. آن کلی در جایگاه خود محفوظ است و من تنها مصداقی از آن کلی را آورده و مورد استعمال قرار میدهم. آن کلی بر جزئی که من به آن عمل میکنم، صدق مینماید.
بررسی دیدگاه مرحوم اصفهانی در خصوص لغو خصوصیت
اما مرحوم اصفهانی چنین نمیگوید. ایشان نمیفرماید که لازم میآید کلیِ لحاظ شده توسط واضع لغو گردد. ایشان میفرمایند آن خصوصیتی که شما در موضوع له و مستعمل فیه اخذ نموده بودید، لغو میگردد. زیرا واضع، وضعِ خویش را به آن خصوصیتی که شما استعمال میکنید، اختصاص نداده است. و شما نیز چنین میگویید، شما که موضوعله و مستعملفیه را خاص میدانید.
شما این خصوصیت را معتبر میدانید، در حالی که واضع به صورت عام وضع نموده است. از آنجا که واضع عام وضع کرده و امر عام را لحاظ نموده است، آن خصوصیتی که شما اعتبار میکنید، لغو میگردد. ما نمیگوییم که کارِ واضع لغو میشود، چرا که در آن صورت اشکال شما وارد خواهد بود. من ابتدا کار واضع را لغو دانستم اما سپس آن را اصلاح کردم. در واقع آن خصوصیتی که ما تصور میکنیم در موضوع له و مستعمل فیه وجود دارد، لغو میگردد.
دلیل این امر آن است که ما همواره به سخن واضع عمل میکنیم و آنچه را که واضع به عنوان کلی قرار داده بود، به صورت خاص استعمال نمودیم؛ اما آن خصوصیتی را که خودمان اراده کرده بودیم، نفی کردیم. عبارت را توجه کنید: « فلا بد من التجوّز الدائمي بإلغاء الخصوصیة»[6] . مقصود کدام خصوصیت است؟ همان خصوصیتی که ما داشتیم. «فیلغو الوضع المتخصص بهذه الخصوصیة»[7] . یعنی وضعی که به این خصوصیت تخصص یافته است، لغو میشود و به عبارت دیگر، تخصص به این خصوصیت ملغی میگردد.
چون شما همیشه در وقت استعمال باید مجاز قائل بشوید و لغو خصوصیت بکنید. حالا این مطلب را شاید بیشتر توضیح بدهم بماند برای جلسه بعد ان شاء الله، در جلسه بعد با اشکال بعدی ایشان توضیح میدهم.