92/02/03
بسم الله الرحمن الرحیم
ادعای وجود جامع ذاتی در حروف و رد آن/حاشیه 18 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 18 /ادعای وجود جامع ذاتی در حروف و رد آن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تبیین وضع عام و موضوع له خاص و اشکال وجود جامع ذاتی در حروف
جلد اول نهایة الدرایة، صفحه ۵۶، سطر چهاردهم. «لا يقال: الابتداء النسبي الملحوظ بتبع لحاظ طرفيه ، يصدق على الابتداءات الخاصة النسبية الخارجية ، فهي كلي ذاتي يصدق على أفراده»[1]
بعد از اینکه فرق بین معنای اسمی و معنای حرفی را گفتیم، وارد بحثی شدیم که آن فرق را به خاطر این بحث گفته بودیم. یعنی وارد شدیم تا توجیه کنیم که وضع در حروف عام است و موضوع له خاص. در پایان این بحث ادعا کردیم که نسب جامع ذاتی ندارند، بلکه جامع عنوانی دارند. مفاد این کلام ما این بود که اگر جامع ذاتی میداشتند، ما آن جامع ذاتی را تصور میکردیم و لفظ را هم برای همان جامع ذاتی وضع میکردیم و قهراً وضع میشد عام، موضوع له هم میشد عام.
اما چون جامع ذاتی نداشتیم و جامع عنوانی داشتیم، ما آن جامع عنوانی را تصور کردیم و لفظ را برای معنونهای این جامع وضع کردیم. قهراً وضع شد عام، چون عام تصور شده بود، ولی موضوع له شد خاص، چون آن عام برای خاص وضع شده است. این مطلبی بود که ما گفتیم. این «لا يقال» میخواهد ثابت کند که بین معانی حرفیه هم جامع ذاتی هست و میخواهد نتیجه بگیرد که در معانی حرفیه هم میتوان گفت وضع عام موضوع له عام. چون جامع ذاتی موجود است، همان جامع ذاتی را ما تصور میکنیم و لفظ را هم برای همان جامع ذاتی وضع میکنیم، آن وقت وضع میشود عام موضوع له عام. برای اینکه تبیین کند که جامع ذاتی داریم اینچنین میگوید:
ما در خارج مثلاً «مِن» را در یک جملهای به کار میبریم برای ابتدائیت، آن هم ابتدائیت نسبی که بشود معنای حرفی. و این «مِن» که ما به کارش گرفتیم و معنایی که از این «مِن» استفاده کردیم در یک مورد خاص است. یک مورد معین است. بار دیگر «مِن» را به کار میگیریم یا شخص دیگر «مِن» را به کار میگیرد، باز فرد دیگری، فرد خاص دیگری از این ابتدائیت نسبی حاصل میشود. با هر استعمالی، فردی از ابتدای نسبی تحقق پیدا میکند. این افراد تحت یک طبیعت مندرج هستند و آن طبیعت همان جامع ذاتی بین اینهاست. همهی این ابتداها را میتوانیم به این صورت تبیین کنیم: ابتدای نسبی که تابع طرفین است. خودِ نسبی هم میفهماند تابع طرفین است، تابع طرفین بودن را خودِ نسبی میفهماند منتها ما تبیین بیشتر میکنیم.
ابتدای نسبی تابع طرفین، خب این ابتدای نسبی تابع طرفین، صدق میکند بر این ابتدایی که من با کلمهی «مِن» در این استعمال ایجاد کردم و صدق میکند بر ابتدایی که من با «مِن» دیگر در استعمال دیگر ایجاد کردم یا شخص دیگر با استعمال «مِن» در جای دیگر ایجاد کرده است. آن ابتداهای نسبی همه میشوند افراد همین کلی که الان عرض شد. یعنی میشوند همهی افراد ابتدای نسبی تابع طرفین. و همین کلی میشود جامع ذاتی بین این افراد. حالا چه افراد را خارجی بگیرید، چه افراد را ذهنی بگیرید. افراد چه خارجی باشند چه ذهنی باشند بالاخره مصادیق هستند و این کلی صادق بر اینهاست و هر صادقی جامع ذاتی است برای مصادیق. پس حروف جامع ذاتی دارد.
بررسی تفاوت معنای اسمی و حرفی در مفهوم ابتدائیت و نسبت
حالا اگر واضعی آن جامع ذاتی را تصور کند و بعد لفظ را برای همان جامع ذاتی وضع کند، وضعش عام و موضوع له آن عام خواهد شد. پس شما باید از این طریق در حروف وارد میشدید و وضع عام و موضوع له عام را نتیجه میگرفتید. به آن صورت که وارد شدید درست نبود. این مفاد «لا يقال» است.
صفحه ۵۶ هستیم، سطر چهاردهم. «لا يقال». «لا يقال» که ما در حرف میتوانیم وضع را عام و موضوع له را عام بگیریم به این بیان که ابتدای نسبی که ملحوظ میشود به تبع لحاظ طرفینش، این «الابتداء النسبي» جامعی است که «يصدق» بر مصادیق و بر افراد. «الابتداء النسبي» که ملحوظ است به تبع لحاظ طرفینش، این چنین ابتدایی «يصدق» بر ابتدائات خاصهی نسبیهی خارجیه.
من گفتم ذهنی و خارجی آن فرق نمیکند، مرحوم اصفهانی هم بعداً میگوید ذهنی و خارجی فرق نمیکند. ولی «لا يقال» بحث را روی خارجی میبرد. حتماً به خاطر اینکه خارجی واضحتر است یا شخص بودنش و فرد بودنش معلوم تر است. میگوید این نسبتی که در خارج من بین این دو امر به توسط «مِن» ایجاد کردم، این نسبت یک شخصی از نسبت است که در خارج موجود شده است. آن نسبتی هم که شخص دیگر یا خود من در زمان دیگر برای «مِن» دیگری بین دو چیز ایجاد کردم آن هم شخصی است که در خارج موجود شده است. این اشخاص همه مندرج هستند تحت همین کلی که گفتیم. همه را میتوانیم بگوییم «الابتداء النسبي». «يصدق» این ابتدای نسبی که جامع است، «يصدق» بر ابتداءات خاصهی نسبیهای که در خارج وجود گرفتند. «فهي» يعني این ابتدای نسبی «كلي ذاتي يصدق على أفراده» جامع ذاتی است. کلی ذاتی یعنی جامع ذاتی است. جامع عنوانی نیست. جامع ذاتی است که بر افرادش صدق میکند. چون در خارج افراد دارد. وقتی افراد داشته باشد در خارج میتوانیم صادقش کنیم بر افرادش و چیزی که بتواند صدق کند (این قسمت که عرض میکنم مهم است) چیزی که بتواند صدق کند جامع ذاتی است. صدق کند بر افرادش جامع ذاتی است.
دانش پژوه: هر ماشی بر افرادی صدق بکند این میشود جامع ذاتی؟
استاد: بله. جامع ذاتی لازم نیست حتماً جوهر باشد. هر چه باشد. یعنی این ذاتها در یک چیزی با هم اجتماع دارند، میشود جامع ذاتی. این ذاتهایی که در خارج موجودند، اینها در یک امری با هم اجتماع دارند. به لحاظ ذاتشان در یک امری اجتماع دارند میشود جامع ذاتی. مثلاً ما انسانها در یک چیزی که عبارت از ذاتمان هست، عبارت از انسانیت است، اشتراک داریم. آن میشود جامع ذاتی.
دانش پژوه: ما جامع ذاتی را لحاظ گرفتیم پس میتواند بر افرادش هم صدق بکند.
استاد: نه. ما هم صدق میگیریم. بعداً روشن میشود.
دانش پژوه: ماشی بخشی از افرادش را نشان میدهد؟
استاد: چرا؟
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: چرا؟ ماشی دارد ذات ماشی را نشان میدهد. ماشی یعنی چه؟ ماشی یعنی انسانی که مشی میکند نه انسان. انسانی که مشی میکند. ماشی ذاتیِ انسانی است که مشی میکند. بله ذاتیِ انسان نیست، ولی ذاتیِ انسانی است که مشی میکند. ذاتیِ افراد خودش هست. ذاتیِ معروضش نیست، این درست است. شما عرض کردم هر شیئی را که ببینید بر افراد خودش صادق میشود بگویید جامع ذاتی بین افراد است. ولو آن شیء سنخ عرض باشد؛ ولی بر افراد خودش دارد بار میشود نه بر معروض. نسبت به معروض عرض است. نسبت به افراد خودش که ذاتی است. ماشی هم همینطور، نسبت به افراد ماشی ذاتی است. ولو نسبت به افراد انسان و حیوان ذاتی نیست.
تبیین رابطه قابل و مقبول و ثبوت بالقوه در نسبتها
«فهي كلي ذاتي يصدق على أفراده». خب مرحوم اصفهانی جواب میدهند. مرحوم اصفهانی تمام همتشان بر این است که برای نسبت به معنای حرفی نه فرد خارجی درست کنند نه فرد ذهنی. آن وقت این جامع را بگویند اصلاً صادق بر هیچ چیز نیست. آن وقت جامع را جامع عنوانی میگیرند و میگویند صادق بر معنون است، صادق بر افراد نیست. و وقتی صادق بر معنون بشود میشود جامع عنوانی نه جامع ذاتی. اگر بر افراد صادق بشود میشود جامع ذاتی. دقت کنید ایشان چه میفرماید. مطلبی را میفرماید که چند بار تا حالا گفته شده است. البته خود ایشان نگفته، من در میان حرفها گفتم. یعنی ایشان تکرار نمیکند، من دارم تکرار میکنم. میفرماید که ابتدا دو معنا دارد. البته ابتدا به عنوان مثال انتخاب میشود، شما بقیهی معانی را هم میتوانید همینطوری حساب کنید.
ابتدا دو معنا دارد: یک معنایش معنای اسمی است، یک معنایش معنای حرفی. معنای اسمی از مقولهی اضافه است و مستقل است. مستقل لااقل تصور میشود. اما معنای حرفی. معنای حرفی را میفرماید که به معنای ابتدا نیست. یا به معنا نگوییم، ابتدا نیست. کلمهی معنا را هم نیاورم. معنای حرفی ابتدا نیست، بلکه نسبتِ «مبتدأٌ به» به «مبتدأٌ منه» است. یعنی معنای حرفی ابتدا نیست، نسبت است. منتها نسبتی است بین دو طرف ابتدا، لذا ما به آن گفتیم ابتدای نسبی. توضیح میدهم معلوم میشود. «مبتدأٌ به» در مثل «سرتُ من البصرة الی الکوفة»، سِیر است، حرکت است که به توسط او دارد ابتدا میشود. «مبتدأٌ منه» مبدأ حرکت است. خب، «مِن» بین این سِیر و مبدأ حرکت که بصره است ربط میدهد. میگوید سِیر من از بصره بوده است. «مِن» کارش فقط ربط است. «مِن» ابتدائیت را نمیفهماند.
ما از آن مجموعه داریم ابتدائیت را میفهمیم و الّا «مِن» در واقع «ربطُ المبتدأِ به بالمبتدأِ منه» است. ظرف هم همینطور، یا ظرفیت. ظرفیت ربطی است بین ظرف و مظروف. استعلائیت هم همینطور. ربطی که بین انسانِ روی بام و بام هست از آن تعبیر میشود به استعلائیت. و الّا استعلائیت که به معنای «علی» نیست. معنای «علی» ربطی است که داده میشود. معنای «مِن» هم همینطور، معنای ظرف هم همینطور. همه این معانی حرفیه به ربط تفسیر میشوند. به نسبت تفسیر میشوند. آن وقت ما ابتدا را از اینها میفهمیم و ابتدا یک معنای اسمی است. «مِن» برای ابتدائیت نیست، برای ربط «مبتدأٌ به» به «مبتدأٌ منه» است و چون این دو تا را دارد ربط میدهد به آن میگوییم ابتدائیت و الّا «مِن» برای ابتدا نیست. ابتدا یک معنای اسمی است.
خب ایشان مطلب را دو مرتبه ادامه میدهند. میفرمایند که وقتی که شما مقبول را در خارج داشته باشید، میتوانید بگویید قابل هم در خارج موجود است. مثلاً دیواری داشته باشید که با رنگ سفید میخواهید سفیدش کنید. این دیوار قبول میکند رنگ سفید را، قابل است. قبل از اینکه مقبول را به آن بدهید، میگویید که دیوار سفید، بالقوه موجود است. نمیگویید بالفعل. و معنای اینکه دیوار سفید، بالقوه موجود است این است که دیوار، بالقوه سفید است. بالقوه سفید است یا بالقوه دیوار سفید است. قبل از اینکه دیوار سفید بشود، این صادق است که دیوار بالقوه سفید است یا دیوار سفید است. اینجا گفته میشود که دیوار سفید، بالقوه موجود است، بعداً که دیوار را سفید کردیم میگویند بالفعل موجود است. بالقوه موجود است یعنی میتواند بعداً موجود باشد، الان موجود نیست. این را ما میدانیم که وجودِ قابل قبل از آمدن مقبول، این وجودِ مقبول است بالقوه.
تحلیل وجود بالفعل و بالقوه در نسبتهای ذهنی و خارجی
وجود قابل، وجود مقبول است بالقوه. در ما نحن فیه هم تا وقتی ما استعمال نکردیم معنای حرفی را در جمله، این نسبت حاصل است بالقوه. وقتی استعمال کردیم این نسبت میشود حاصل بالفعل.
دانش پژوه: وجود قابل، وجود مقبول است بالقوه؟
استاد: بله؟
دانش پژوه: وجود قابل، مقبول است بالقوه؟
استاد: یک مثال دیگر بزنم که شاید بهتر باشد که وجود قابل بالقوه وجود مقبول باشد. مثال به نطفه بزنم. نطفهی انسان قابلِ صورتِ انسان است و انسان میشود مقبول. نطفهی انسان، انسان است بالقوه. حالا مثال دیوار نه که بحث عرض بود یک مقدار سخت بود. این بهتر است، چون بحث جوهر میشود راحتتر فهمیده میشود. بگوییم وجود نطفه بالقوه وجود انسان است؛ یعنی میتواند انسان باشد.
دانش پژوه: اینجا ماده صورت انسان است؟ این ماده همان وجود صورت است بالقوه؟
استاد: بله. میگویید که نطفه بالقوه انسان است. حالا کلمهی صورت و ماده را به کار نبرید، ببینید چه میشود. نطفه بالقوه انسان است. نطفه چیست؟ قابل است. انسان چیست؟ مقبول است. پس قابل بالقوه مقبول است. همه جا همین است.
دانش پژوه: به نظرتان وجود نطفه با وجود انسان دو تا امر مغایر هم نیستند؟
استاد: خب یکیاش را داریم میگوییم بالقوه دیگر، بالقوه یعنی چه؟
دانش پژوه: ما میگوییم وجود ماده همان وجود صورت هست
استاد: بله ولی بالقوه. ولی بالقوه. قید بالقوه را چرا نمیآورید؟
دانش پژوه: در واقع این فردی که بالفعل شد وجود ماده همان وجود صورت میشود؟
استاد: نخیر. این را که نمیگوییم ما. ما میگوییم که وجود ماده وجود صورت است بالقوه؛ یا وجود قابل وجود مقبول است بالقوه. مثالی هم که دارم عرض میکنم در این مثال خدشه کنید: نطفه بالقوه انسان است. درست است یا غلط است؟ خودتان قبول دارید در یک جاهای دیگر بخواهید مثال بزنید به همین مثال میزنید.
خب نطفه چیست؟ بالقوه انسان است. نطفه غیر از انسان است، ولی در عین حال میگوییم بالقوه انسان است. کلمهی بالقوه میآورید. نطفه بالفعل انسان نیست، ولی بالقوه انسان است یعنی چه؟ یعنی میتواند انسان بشود. کلمهی بالقوه یعنی میتواند. شما آن «میتواند» را ملاحظه نمیکنید. اگر «میتواند» را ملاحظه کنید اشکال برطرف میشود. پس قابل همان مقبول است بالقوه. یعنی چه؟ این را معنا کنیم، یعنی میتواند مقبول باشد. بالقوه یعنی میتواند دیگر. قابل همان مقبول است بالقوه یعنی میتواند مقبول باشد. خب این که درست است دیگر. نطفه میتواند انسان باشد. ولی وقتی بالفعل شد دیگر نمیگویید قابل مقبول است، میگویید مقبول موجود شد. مقبول موجود است بالفعل. نه قابل مقبول است بالقوه. آن برای وقتی است که هنوز مقبول نیامده است. وقتی مقبول میآید آن وقت خود مقبول میشود موجود بالفعل.
حالا داشتیم این را عرض میکردیم: نسبت هم همینطور است. نسبت مادامی که ما «مِن» را به کار نگرفته باشیم، مثل وجودِ یک قابل است که بالقوه مقبول است. پس این «مِن» تا وقتی که استعمال نشده، بالقوه ابتدای نسبی است. یعنی میتواند ابتدای نسبی باشد وقتی به کارش گرفتند میشود ابتدای نسبی. الان که هنوز به کارش نگرفتیم میتواند ابتدای نسبی باشد، وقتی به کارش گرفتیم میشود ابتدای نسبی. تا اینجا روشن است؟ میخواهیم چه بگوییم؟ میخواهیم بگوییم که «مِن» تا وقتی استعمال نشده بالقوه ابتداست و وقتی استعمال میشود بالفعل میشود ابتدا. بالقوه که وجود ندارد، میتواند وجود داشته باشد. بالفعل وجود دارد. این نسبت وقتی استعمال شد میشود بالفعل. وقت استعمال هم طرفینش معین است. وقت استعمال طرفینش معین است، پس در وقت استعمال این نسبت میشود معین.
امتناع تصور جامع ذاتی در معانی تعلقی و نسبتها
چون طرفینش در وقت استعمال معین هستند، خودش هم میشود معین. تازه این نسبت حرفی موجود میشود. این برای خارج. بیاییم در ذهن. در ذهن این میتواند ابتدای نسبی باشد، ولی چه زمانی ابتدای نسبی هست؟ وقتی که طرفینش را تصور کردید و «مِن» را بین دو طرف قرار دادید. آن وقت میشود ابتدای نسبیِ بالفعل، منتها موجوداً في الذّهن نه موجوداً في الخارج. این تا اینجا درست است؟ در ذهنتان، تا خواستید معنای نسبی را بیاورید طرفینش میآید. وقتی طرفین آمد، طرفین معین میشوند. بعد این نسبت میآید بین دو تا معین رابطه برقرار میکند، خود نسبت هم معین میشود. قبل از این لحاظ، قبل از لحاظ، شما نسبتی نداشتید. در ذهنتان نسبت نداشتید. نسبت را با لحاظ دارید ایجاد میکنید. قبل از لحاظ نسبت بالقوه بود، ولی نسبت نبود.
بعد از اینکه لحاظ کردیم تازه نسبت درست شد. خب. اگر شما نسبت را در خارج یا در ذهن داشتید، بعد لحاظ میکردید نسبت کلی را، یعنی خصوصیات این نسبت های جزئی را که در خارج دارید یا در ذهن دارید الغا میکردید و نسبت کلی را لحاظ میکردید، میگفتید آن ملحوظ من جامع این افراد است. ولی شما با همان لحاظی که میخواهید جامع قرارش بدهید دارید فرد را میسازید. یعنی خود این لحاظ دارد فرد را میسازد. نه فردی باشد و فردی دیگر و فردی دیگر شما اینها را لحاظ کنید یک جامع ازشان بگیرید. اینطوری نیست. در مثل مثلاً افراد انسان، شما زید را دارید، عمرو را دارید، بکر را دارید. بعد لحاظ میکنید جامع اینها را. خصوصیاتشان را لغو میکنید جامعشان را لحاظ میکنید میشود انسان. این جامع ذاتی است. اما در معانی حرفی شما معنای حرفی در خارج ندارید. یا در ذهن، در ذهن بگوییم بهتر است. معنای حرفی در ذهن ندارید. با لحاظ تازه میخواهید ایجادش کنید. اینطور نیست که یک معنای حرفی داشته باشید و بعد معنای حرفیِ دیگر هم کنارش بگذارید بعد اینها را لحاظ کنید مشترکاتشان را لحاظ کنید تا آن بشود آن معنای مشترک بشود جامع ذاتی. میخواهم عرض کنم (این تکه را دقت کنید این تکه مهم است). میخواهم اینطوری عرض کنم که اگر ما نسبتی را با لحاظ ساختیم، با لحاظ، رفتیم دوباره نسبت دوم را بسازیم باز هم لحاظ میکنیم. حالا اگر چندین نسبت ساختیم، این را دقت کنید، خواستیم این چندین نسبت را تحت یک جامع ببریم و لحاظ جامعی داشته باشیم، تا لحاظ جامع کردیم فردِ دیگر درست میشود.
مثلاً پنج تا، پنج تا نسبت در ذهن ترسیم کردید. بعد خواستیم نسبت کلی در ذهن بیاوریم که جامع اینها باشد. خب کلی که در ذهن نمیآید، چون این نسبت وابسته به طرفین است. باید طرفینش را بیاورید. طرفین را میآورید، طرفین جزئی و معین هستند، نسبت بینهما میشود جزئی. این در واقع یک نسبت جامعی را تصور نکردید، یک ششمی را تصور کردید. تا حالا پنج تا تصور کرده بودید، حالا یک دانه ششمی تصور کردید. که این دیگر جامع آنها نیست، این خودش مستقلاً دارد یک فرد ذهنی خاصی را دارد درست میکند، نه یک فرد جامع.
تبیین وابستگی ذاتی نسبت به طرفین و عدم ثبوت فعلی
یعنی اگر جایی به طور کلی، اگر جایی شما با لحاظ بخواهید فرد بسازید، هر وقت بخواهید جامع را بین این افراد لحاظ کنید دوباره با لحاظتان فرد بعدی درست میشود، جامع لحاظ نمیشود. در ما نحن فیه هم شما میخواهید نسبت ابتدایی بسازید. نسبت ابتدایی در ذهن درست میشود، منتها معیناً. بله به طور کلی میتوانید بگویید در ذهن من است منتها بالقوه، که این در واقع وجود نیست. بخواهد بالفعلش کنید باید طرفینش را بیاورید، نسبت بینهما را بیاورید، طرفین معین میشود، نسبت بینهما معین میشود، شما یک فرد را الان ساختید در ذهنتان، یک فرد را. دوباره یک فرد دیگری نظیر همین بسازید. چند تا فرد اینطوری بسازید، مثلاً پنج تا فرد. خب حالا بعد دو مرتبه بخواهید بین همهی این پنج تا یک جامع بگیرید. یعنی معنای حرفی را لحاظ کنید.
معنای حرفی که بدون لحاظ طرفینش لحاظ نمیشود. لحاظ باید بکنید طرفین را. تا طرفین لحاظ کردید دوباره طرفین میشود خاص، این معنای حرفی میشود خاص. الان شما باز یک معنای حرفی خاصی پیدا میکنید که کنار آن پنج تاست و میشود ششمیِ آنها، نه جامع همهی آنها. شما با ذهنتان دارید میسازید و هر وقت هم میسازید فرد معین میسازید. اگر فرد معین را قطع نظر از این لحاظتان داشتید، میتوانستید افراد معین را لحاظ کنید و در یک جامعی شریکشان کنید. اما چون شما فرد معینی در ذهنتان ندارید و با همین ساختن دارید میسازید، هر دفعه که میسازید یک فردِ اضافی به آن قبلیها اضافه میکنید. پس ما برای معنای حرفی اصلاً جامع ذاتی نداریم. یک معنای جمعی نداریم. پس چطور شما میگویید که ما ابتدای نسبی را جامع ذاتیِ بین این مصادیق میدانیم؟
«لأنا نقول: قد عرفت سابقا» که ابتدا معنایی است اسمی و از مقولهی اضافه است. خب ابتدا را نمیشود معنای حرفی قرار داد و جامع بین افراد، چون معنای اسمی است. «وما هو معنى حرفي هو نسبة المبتدأ به بالمبتدا منه». معنای حرفی عبارت از ابتدائیت نیست، معنای «مِن» که معنای حرفی است عبارت از مثلاً ابتدائیت نیست، بلکه عبارت است از نسبت. «وما هو معنى حرفي هو نسبة المبتدأ به بالمبتدا منه». این نسبت را میگوییم معنای حرفی، نه ابتدائیت را، ابتدائیت معنای اسمی است. کما این که ظرفیت و مظروفیت «ایضاً کذلک»؛ یعنی اینها معنای اسمی هستند.
ربطِ ظرف به مظروف میشود معنای حرفی. مثال بعدی. «و نسبة الكون في المكان». این هم «معنی حرفی». وسطش یک جمله آمده که جملهی معترضه قرارش دادیم. «المقومة لمقولة الأين تارة، ولمقولة الاضافة اخرى». این را جمله معترضه قرار دادیم. آنوقت «نسبة الكون» شد مبتدا «معنى حرفي» شد خبرش. نسبت کون در مکان معنایی است حرفی. یعنی وقتی ما در مکان هستیم، ما را نسبت میدهند به این مکان، آن نسبت میشود معنای حرفی. آن وقت این نسبت که معنای حرفی است خودش دیگر از سنخ مقوله نیست، ولی میتواند منشأ انتزاع هیئت کذایی باشد که آن هیئت کذایی معنای اسمی است.
بررسی ویژگیهای ثبوت خارجی و ذهنی نسبتها
دانش پژوه: نسبت متمکن به مکان فرق دارد با کَون با مکان؟
استاد: نه. نسبت کون یعنی کونِ متمکن. نسبت کون فی المکان یعنی نسبت کونِ المتمکن فی المکان. این مقوم مقولهی اَین است. قبلاً هم گفتیم، مقولهی اَین را ایشان نسبت نمیداند، مقولهی اَین را هیئت حاصله از نسبت میداند. پس این نسبت مقوم مقولهی اَین است. مقولهی اَین هیئتی است متقوم به این نسبت. پس «نسبة الكون في المكان» مقوم مقولهی اَین است «تارة، ولمقولة الاضافة اخرى». یعنی مقوم مقولهی اضافه است «تارةً اخری». اگر ما نسبت متمکن به مکان را گفتیم میشود مقولهی اَین، یا مقوم مقولهی اَین.
نسبت طرفین را گفتیم میشود مقوم برای مقولهی اضافه. خب حالا چه آن را یک طرفی کنید که اَین باشد، چه آن را دو طرفی کنید که اضافه باشد، این «نسبة الكون في المكان» معنای حرفی است. تا اینجا این یک مقدمه است. تا اینجا ایشان روشن کرد که معنای حرفی چیست. قرار شد که معنای حرفی نسبت باشد. «نسبة شيء إلى شيء». این بشود معنای حرفی. حالا نسبت بین ظرف و مظروف، نسبت بین «مبتدأٌ به» و «مبتدأٌ منه»، هر چی، نسبت بین دو شیء میشود معنای حرفی. این مقدمهی اول بود. مقدمهی دوم، نسبت، شیء از اشیاء نیست و مطابق در خارج ندارد. بالقوه میتواند در خارج موجود باشد ولی بالفعل در خارج موجود نیست. «نسبة الكون في المكان» معنایی حرفی است. تا اینجا تمام شد.
«ونسبة شيء إلى شيء» چه نسبت «مبتدأٌ به» به «مبتدأٌ منه»، چه نسبت ظرف و مظروف، چه نسبت کون فی المکان به آن مکان یا شخص متمکن، در تمام این ها می گوییم:
«ونسبة شيء إلى شيء ليست شيئا من الأشياء». یعنی نسبت در خارج موجود نیست، شیئی از اشیاء نیست. این مقدمهی دوم است. مقدمهی اول این بود که معنای حرفی این است که گفتیم، یا نسبت این معنای حرفی است. بعد میگوییم که: ولی نسبت در خارج شیئی از اشیاء نیست نتیجه میگیریم در معنای حرفی هم در خارج شیئی از اشیاء نیست، مگر اینکه معینش کنیم، که توضیح دادم قبلاً. «ونسبة شيء إلى شيء ليست شيئا من الأشياء ، ولا مطابق لها في الخارج». این نسبت چیزی نیست و مطابقی برایش در خارج نیست. بلکه ثبوت خارجی آن در حد ثبوت مقبول است، که مقبول ثابت است به ثبوتِ قابل. یعنی با ثبوتِ قابل، میتوانیم بگوییم مقبول هم ثابت است منتها بالقوه.
با وجود قابل، میتوانیم بگوییم مقبول هم موجود است منتها در حدِ قوه نه بالفعل. خب گفتیم که نسبت در خارج چیزی نیست، فقط میتوانیم بگوییم در خارج موجود بالقوه است. «وهكذا ثبوتها الذهني». ثبوت ذهنی آن هم همینطوری است. در ذهن، نسبت ثبوت ندارد مگر در حد ثبوت مقبول به ثبوت قابل. آن وقت ما هم میتوانیم ثبوت خارجی را بالفعل کنیم، هم ثبوت ذهنی را میتوانیم بالفعل کنیم. ولی ثبوت بالقوه شان دیگر معلوم است که بالفعل نیست. «فلا ثبوت فعلي». خب پس اینطور شد که در خارج ما نسبتی نداریم. در ذهن هم عرض کردیم نسبت نداریم، با لحاظ نسبت درست میکنیم.
نتیجهگیری در خصوص عدم امکان وجود جامع طبیعی در نسبتها
«فلا ثبوت فعلي للنسبة إلا هكذا»، یعنی نسبت نمیتواند ثبوت فعلی پیدا کند «إلا هكذا»[2] یعنی مگر به این صورت که گفته شود در حد ثبوت مقبول است به ثبوت قابل. یعنی شما اگر بخواهید نسبت را ایجاد کنید، باید بگویید بالقوه موجود است، بعداً بیایید ایجادش کنید. بعداً که ایجادش کردید، با یک طرفینِ خاصی دارید ایجادش میکنید و وقتی با طرفین خاص ایجاد بشود خودش میشود خاص، آن وقت خاصاً موجود میشود. «فلا ثبوت فعلي للنسبة إلا هكذا»[3] . «هکذا»[4] یعنی وابسته به طرفین. یا وابسته به طرفین نگویید، همین بگویید بثبوت القابل. «وهي دائما متقومة بطرفين خاصين». این نسبت متقوم به دو طرف است، که آن دو طرف هم هر دو خاص هستند، قهراً خود نسبت هم میشود خاص.
به طوری که اگر ملاحظه شود ثانیاً «كان ثبوتا فعليا آخر للنسبة». اگر دو مرتبه شما طرفین را لحاظ کردید، این ثبوت فعلی است، ثبوتِ بالفعل است برای نسبت، منتها یک ثبوت دیگری است. «ثبوتا فعليا آخر للنسبة». هر وقت شما نسبت را تصور کردید یک فردی را در ذهنتان ایجاد کردید. کلی نتوانستید ایجاد کنید که شامل فرد باشد. «فلا ثبوت فعلي للنسب خارجا ؛ حتى يكون النسبة الذهنية بالاضافة إليها كالطبيعي». که اگر ما در خارج نسبتهایی داشتیم، آن وقت با ذهنمان میتوانستیم همهی این نسبتها را لحاظ کنیم و یک جامع ذاتی ازشان بگیریم.
ولی ما نسبت در خارج نداریم، نسبت در ذهن نداریم، بلکه با لحاظ داریم ایجادش میکنیم، یعنی یک فرد دیگری از نسبت درست میکنیم نه جامع. «حتى يكون النسبة الذهنية بالاضافة إليها كالطبيعي بالاضافة إلى أفراده».
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: یعنی اینطور نیست که نسبت قبل از منتسبین وجود داشته باشد، با منتسبین معیناً میآید. شما وقتی میخواهید لحاظ کنید، دو مرتبه یک نسبت دیگر میآید. نسبت جامع نمیآید. اگر شما نسبتی در خارج داشتید و بعد نسبتی لحاظ میکردید آن خارجیها را جمع میکردید. ولی چون در خارج نسبتی ندارید مگر اینکه نسبتها را ایجاد کنید، حالا دارید با ذهنتان نسبت ایجاد میکنید، نسبت ذهنی ایجاد میکنید. این نسبتهای ذهنی که دارد ایجاد میشود همه در ردیف هم هستند، همه کنار هم هستند، یکی صادق بر دیگری نیست که شما آن صادق را جامع بگیرید.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: یعنی شما باید این نسبتها را داشته باشید تا بتوانید یک کلی ازشان بگیرید. نسبتها را الان دارید ایجاد میکنید، چطور میتوانید کلی بگیرید؟ و کلی را اگر گرفتید، کلی چیست؟ کلی باز یک فرد دیگری است. مهم این است، کلی که گرفتید یک فرد دیگری از نسبت است. این را نمیتوانید جامع بین افراد قرار بدهید، این کنار بقیه افراد است. صادق نیست برای...
دانش پژوه: لحاظ ثانوی اگر داشته باشیم چطور؟
استاد: لحاظ ثانوی داشته باشید یک نسبت هفتمی درست میشود. پنج بار نسبت را ملاحظه کردید، پنج تا نسبت درست شد. آمدید جامع بگیرید، جامع نتوانستید بگیرید، ششمین نسبت درست شد. آمدید دو مرتبه به قول خودتان لحاظ ثانی بکنید همان ششمین نسبت را، دوباره هفتمین نسبت درست شد.
دارید با لحاظ نسبت میسازید دیگر. همه را هم بالفعل میکنید. خب این نسبتها دارد کنار هم درست میشود، هیچکدام جامع دیگری نمیشود، صادق بر دیگری نمیشود. این قسمت دیگر روشن است حالا، که ما اگر بخواهیم نسبتی را ملاحظه کنیم، آن نسبت، نسبت معینی است که در کنار نسبتهای معین دیگر قرار میگیرد و نمیتواند صادق بر نسبتهای دیگر باشد. و در حالی که جامع ذاتی صادق است. این صادق نیست، جامع ذاتی صادق است. پس این دیگر جامع ذاتی نیست.» این «وإن كانت النسبة الذهنية» هم مطلبِ مرتبط به قبل هست، ولی خب یک مطلبِ جدایی است باید توضیح بدهم ان شاء الله. با اینکه مطلب تمام نشده، ولی میگذاریم برای جلسه بعد.