« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/02/02

بسم الله الرحمن الرحیم

علت ضرورت وجود جامع عنوانی در نسبت‌های غیر ذاتی/حاشیه 18 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 18 /علت ضرورت وجود جامع عنوانی در نسبت‌های غیر ذاتی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین میزان وضع عام و موضوع ‌له خاص در معانی حرفی

جلد اول نهایة‌ الدرایه، صفحه ۵۶، سطر دوازدهم. «وسرّه أن أنحاء النسب ليس لها جامع ذاتي، بل جامع عنواني، وهذا شأن كل أمر تعلّق في حد ذاته»[1] .

این سطر را من در جلسه قبل خوانده بودم، اما عمداً دارم تکرارش می‌کنم تا شاید روشن‌تر بشود؛ چون در جلسه قبل من قسمت‌های آخر را خسته بودم و خواندم، شاید خیلی توضیح کاملی نداده باشم.

بحث در این داشتیم که میزان وضع عام و موضوع ‌له خاص چیست. میزان وضع عام روشن است. وقتی ما معنایی را که عام است به نحو عموم تصور می‌کنیم و لحاظ می‌کنیم، اصطلاحاً گفته می‌شود وضع عام. اگر لفظ را برای همین عامی که تصور کردیم وضع کنیم، گفته می‌شود موضوع ‌له هم عام است. پس معنا را عام لحاظ می‌کنیم، نه فردی از افراد معنا را، بلکه خود معنا را به طور کلی لحاظ می‌کنیم، وضع می‌شود عام.

بعد لفظ را اگر برای همین معنای عام وضع کنیم، موضوع ‌له هم می‌شود عام. اگر لفظ را برای مصادیق این معنا وضع کنیم، موضوع ‌له می‌شود خاص. مصادیق یعنی چه؟ یعنی جزئی حقیقی، یا یعنی اخص از آن عام. یک بار این‌طور می‌گوییم که باید موضوع ‌له مصادیق این معنای کلی باشد تا موضوع ‌له بشود خاص. یک بار هم می‌گوییم نه، موضوع ‌له اخص از این ملحوظ باشد، باز گفته می‌شود موضوع ‌له خاص. البته اگر موضوع ‌له اخص باشد، دیگر لازم نیست مصداق هم باشد، لازم نیست مصداق آن معنای کلی باشد؛ بلکه کافی است که معنای کلی بتواند به آن اشاره کند، آلت برای دیدن آن معنای اخص باشد.

ملاحظه کنید چه دارم عرض می‌کنم. ما معنای اسمی را لحاظ می‌کنیم، معنای اسمی را، نه حرفی را. معنای اسمی را به نحو مطلق لحاظ می‌کنیم، وضع می‌شود عام. این را اگر وضع کردیم برای معانی جزئیه‌ی اسمی، مثلاً ابتدا را، ابتدای اسمی را لحاظ می‌کنیم، خب این می‌شود لحاظ کلی و وضع می‌شود عام. اگر وضع کردم برای ابتداهای جزئی، این ابتداهای جزئی می‌شوند مصادیق این ملحوظ، می‌توانم بگویم موضوع ‌له خاص. اما اگر وضع کردم برای نسب ابتدائیه‌ای که معنای حرفی‌ هستند و در خارج موجود می‌شوند، این‌ها دیگر مصداق آن معنای اسمی نیستند. این‌ها معانی حرفی ‌هستند، مصداق آن اسمی نیستند.

نقش عناوین اسمی به مثابه آلت و مرآت برای معانی حرفی

ولی با وجود این می‌گوییم موضوع ‌له خاص است. چرا؟ چون همان‌ طور که دیروز توضیح دادیم، این معنای حرفی اخص است از آن معنای اسمی و همین اخص بودن باعث می‌شود که ما بگوییم چون آن عام را لحاظ کردیم وضع عام است، چون برای این اخص وضع کردیم پس موضوع ‌له خاص است. پس لازم نیست حتماً این موضوع ‌له مصداق باشد برای آن معنای عام و برای آن ملحوظ، بلکه باید اخص باشد. لازم نیست که موضوع ‌له مصداق و جزئی حقیقی باشد، بلکه کافی است که اخص باشد.

دانش پژوه: می‌توانیم فرض بگیریم حیوان را تصور کنیم، بعد برای انسان وضع بکنیم، می‌شود وضع عام موضوع ‌له خاص؟

استاد: معنا را تصور کنید.

دانش پژوه: بله دیگر معنای حیوان را در ذهن خودم بیاورم، بعد به عنوان اشاره بگویم به انسان.

استاد: بعد لفظ حیوان را وضع کنید؟ ببینید چه دارم عرض می‌کنم. نه. معنا را لحاظ کنید، معنای عام لحاظ کنید، یعنی معنای حیوان.

دانش پژوه: بله.

استاد: بعد لفظی را بخواهید وضع کنید. لفظ را بخواهید وضع کنید برای این معنا، یا اخص این معنا. لفظ چیست؟ لفظ حیوان است؟ نه، حیوان را که شما وضع کردید. شما حیوان را وضع کردید برای معنای عام. الان دو مرتبه می‌خواهید برای انسان وضع کنید؟ نمی‌توانید. یک لفظی را از بیرون بیاورید که برای هیچی وضعش نکردید، حالا می‌خواهید تازه وضعش کنید. معنای عامی تصور کردید و لفظی را برای خاص وضع کنید، برای خاص از آن.

دانش پژوه: خب حالا فرضاً اگر یه لفظ جدیدی را بیاورم و برای انسان مانندی وضع بکنم، اینجا می‌شود وضع عام موضوع ‌له خاص؟ به صرف اینکه انسان اخص از آن است؟

استاد: اخصِ مناسب باید باشد.

دانش پژوه: اخصیتی که استقلال نداشته باشد؟

استاد: بله؟

دانش پژوه: اخصیتی که در آن استقلال نباشد، لحاظ نباشد؟

استاد: بله. اخصیتی که در آن استقلال ندارد.

حالا شاید من خوب وارد بحث نشدم، آن چیزی که دیروز گفتم بهتر از آن چیزی بود که امروز دارم می‌گویم. شاید خوب وارد بحث نشدم ولی بحث همین است که گاهی وضع می‌کنیم برای مصادیق معنا، گاهی وضع می‌کنیم برای اخص از معنا. آن وقت مصادیق می‌توانند جزئی حقیقی باشند. حالا لازم است که حتماً ما برای مصادیق وضع کنیم معنا را تا موضوع ‌له بشود خاص؟ یا کافی است برای اخص وضع کنیم ولو مصداق نباشد؟ یعنی مصداق که عرض می‌کنم یعنی به آن بیانی که گفتم، یا مصداق یعنی جزئی حقیقی نباشد.

دانش پژوه: یک جزئی اضافی باشد

استاد: یعنی فرض کنید جزئی اضافه باشد.

دانش پژوه: یا این است مراد این است که مصادیقی که مثلاً ذات و ماهیتشان این عنوان نیست.

استاد: همین را عرض می‌کنم دیگر، بله. من هم داشتم همین را توضیح می‌دادم که معنای عامی را که ابتدائیت اسمی است فرض می‌کنیم.

تحلیل تفاوت‌های ماهوی میان ابتداهای اسمی و حرفی

بعد یک وقت برای مصادیق ابتدائیت اسمی وضعش می‌کنی. ابتدائیت وضع شده برای ابتدای اسمی که من لحاظ کنم یا ایجاد کنم. ابتدای اسمی که شما درست کنید. ابتدای اسمی که آن یکی درست کند، اینجا موضوع ‌له می‌شود این مصادیق. ابتدای اسمی یعنی ابتدایی که بتوانی مستقل لحاظش کنی؛ نه ابتدایی که از «مِن» درمی‌آید، آن ابتدای حرفی است. ابتدای اسمی آن است که می‌توانی مطلق لحاظش کنی. خب این‌طور بگویم، مثلاً «أبتدأُ مِن کذا»، این یکی از مصادیق ابتدای اسمی است. «أبتدأُ» می‌گویم، «مِن» نمی‌آورم. شما می‌گویید «أبتدأُ»، من هم بار دوم می‌گویم «أبتدأُ»، این ابتداهایی که به صورت اسمی هستند، این‌ها مصادیق آن ابتدای کلی‌ هستند.

کلمه‌ی ابتدا را وضع کرده واضع برای این ابتداهایی که ما داریم انجام می‌دهیم. آن معنای اسمی برای مصادیق این معنای اسمی وضع شده است. تا اینجا درست است؟ معنای اسمی برای مصادیق این معنای اسمی وضع شده است. اینجا وضع عام است، موضوع ‌له خاص است و موضوع ‌له هم مصادیق همین معنا هستند، جزئیات حقیقی همین معنا هستند. یعنی او گفته این لفظ ابتدا را لحاظ کرده، بعد گفته من این را وضع کردم برای هر ابتدایی که شما در خارج انجام بدهید. خب من یک دفعه «أبتدأُ» می‌گویم، یک دفعه شما می‌گویید، یک دفعه او می‌گوید، من خودم چند بار ممکن است بگویم، شما چند بار ممکن است بگویید، این‌ها همه می‌شوند مصادیق همان ابتدای اسمی و لفظ وضع شد. در وقت وضعش لحاظ شده آن معنای کلی و این لفظ وضع شده برای مصادیق همان معنای کلی. این می‌شود وضع عام و موضوع ‌له خاص. اینجا مشکلی نداریم.

اما یک بار این‌طور است: معنای اسمی را لحاظ کرده و مصادیق اسمی را توجه نکرده است. رفته سراغ مصادیق حرفی. این معنای اسمی را مرآت قرار داده برای معنای حرفی و بعد به عبارتی دیگر این معنای اسمی را آلت گرفته برای معانی حرفی. اسمش را گذاشتیم ابتدای عالی، این‌ها را خواندیم قبلاً دیگر، اسمش را گذاشتیم ابتدای عالی. حالا این ابتدای عالی را به طور کلی تصور کرده، وضع می‌شود عام. حالا بر چه وضع می‌کند؟ برای چه وضع می‌کند؟ برای مصادیق معنای اسمی وضع نمی‌کند، چون این ابتدای اسمی را آلت گرفته به معانی حرفی. پس به معانی اسمی اصلاً کار ندارد، نمی‌آید سراغ مصادیق اسمی این ابتدا. می‌رود سراغ معنای حرفی.

معنای حرفی عام ندارد. اگر معنای حرفی عام داشت، همان را تصور می‌کرد، دیگر لازم نبود که این معنای اسمی را آلت و مرآت بگیرد. معنای حرفی ندارد، معنای حرفی عام ندارد. این معنای اسمی را عنوان قرار می‌دهد برای آن ابتداهای نسبی که به حمل شایع موجودند؛ یعنی «مِن»‌هایی که در عبارت آورده می‌شود. «سرتُ من البصرة الی الکوفة» که من می‌گویم. «سرتُ مثلاً من الطهران الی القم» که دوباره من می‌گویم. یا همین‌ها را شما بگویید، این‌ها مصادیق خارجی نسبت اسمی‌ هستند و این تعبیر به مصادیق هم خوب نبود، حالا ولی از باب ناچاری عرض کردم. این مصادیق را جمع کنید بینشان یک جامع ذاتی پیدا نمی‌کنید که کلی این مصادیق باشد، به بیانی که توضیح داده شد.

بررسی جامع عنوانی و مرآتیت در مفاهیم تعلقی

نمی‌توانید این مصادیق را در یک جامع ذاتی جمع کنید. در یک جامعی که عنوان این‌ها می‌شود جمعشان می‌کنید و آن جامع همان معنای اسمی است که شما تصور کردید. آن معنای اسمی عنوان است برای این معانی حرفی؛ ذاتیِ این‌ها نیست؛ چون توضیح دادیم که این مصادیق حرفی جامع ندارند. این‌ها همه توضیح داده شد قبلاً گفتیم. پس اینجا شما معنای عام را لحاظ کردید ولی برای مصادیق خودش وضعش نکردید؛ چون مرآت گرفتید به چیزی، آلت گرفتید برای چیزی، وضع کردیدش برای همان چیز که این را آلتِ او قرار دادید و این جامع ذاتی آن چیزها نبود. این معنای اسمی جامع ذاتی آن‌ ها نبود، جامع عنوانی بود. در چنین جایی موضوع ‌له‌ های شما مصادیق نیستند، جزئیات حقیقی آن ملحوظتان نیستند ولی اخص از ملحوظند. چون اخص از ملحوظند گفته می‌شود موضوع ‌له خاص است. روشن است مطلب؟

دانش پژوه: چرا اخص‌ هستند؟

استاد: فرد آن نیستند، ها چرا اخص هستند؟ چون معنای اسمی طوری است که هم می‌تواند آن معانی خودش را شامل بشود، هم می‌تواند مرآت این‌ها قرار بگیرد. پس دو تا را شما می‌توانید در معنای اسمی داخل کنید که یکیش این معانی حرفی است. آن وقت معانی حرفی می‌شود اخص از آن معنای اسمی؛ چون معنای اسمی مرآت این معانی حرفی هم قرار می‌گیرد، صادق بر افراد خودش هم قرار می‌گیرد. پس معنای اسمی می‌تواند عام باشد، هم می‌تواند صادق باشد بر مصادیق خودش، هم می‌تواند مرآت باشد به مصادیق حرفی.

مصادیق حرفی درست نیست‌، من از باب ناچاری می‌گویم مصادیق حرفی؛ چون ذاتی نداریم که حرفی‌ها مصداق آن ذاتی باشند. لذا تعبیر مصادیق خوب نیست، خودِ خودِ ایشان حمل شایع. منتها من چون می‌خواهم اسم حمل شایع را نبرم می‌گویم مصادیق. پس معنای اسمی هم شامل مصادیق خودش می‌شود، هم مرآت به مصادیق حرفی می‌شود، پس شامل دو چیز می‌شود. بنابراین می‌شود عام در حالی که معنای حرفی یا مصادیق حرفی می‌شوند خاص. اما مصداق او نیستند، او بر این‌ها صادق نمی‌شود. معنونِ آن عنوانند.

دانش پژوه: با توجه به اینکه کل می‌تواند مرآت جزء بشود، یا کلی می‌تواند مرآت جزئی بشود، با توجه به اینکه اسم کلی است و حرف جزئی...

استاد: بله یعنی کلی می‌تواند مرآت بشود.

دانش پژوه: آیا واقعاً اسم کلی است و حرف جزئی؟

استاد: نه، حرف جزئی است و آن کلی؟ من الان دارم عرض می‌کنم، جزئی و آن کلی نیست ولی اخص از آن کلی است. نمی‌خواهم بگویم جزئی است. من که جزئی بودنش را دارم نفی می‌کنم.

دانش پژوه: با توجه به مرآتیت ثابت کردیم که کلی می‌تواند مرآت جزئی باشد. کدام جزئی؟ جزئی خودش یا جزئی دیگران؟

استاد: نه، جزئی مناسب هم می‌تواند، مرآت به جزئی مناسب هم می‌تواند بشود.

دانش پژوه: جزئی مناسب کدام است؟

استاد: مناسب هر دو ابتدائیت‌ هستند. هر دو ابتدائیت‌ هستند، منتها یکی ابتدائیت فی‌نفسه است یکی ابتدائیت فی‌غیره. هر دو ابتدائیت‌ هستند، اشتراک لفظی نیست، در ابتدائیت شرکت دارند، منتها یکی فی‌غیره یکی فی‌نفسه. بالاخره می‌توانیم این را عنوان آن قرار بدهیم. این را می‌توانیم مرآت آن قرار بدهیم. ما ابتدائیت را مرآت انسان قرار ندادیم، ابتدائیت را مرآت ابتدائیت قرار دادیم. اگر ابتدائیت بخواهد مرآت انسان قرار بدهد که بی‌مناسبت است.

تبیین اشتراک معنوی و عنوانی در معنای "مِن" و ابتدا

دانش پژوه: پس باید یک ابتدائیت باشد که جامع اسمی و حرفی باشد که بتواند...

استاد: جامع ذاتی نیست، جامع عنوانی است، بله جامع هست. جامع هست ولی جامع عنوانی نه جامع ذاتی.

دانش پژوه: پس این ابتدائیت ابتدای اسمی نیست، ابتدایی است که اعم از اسمی و حرفی است؟ هر دو را می‌گوید...

استاد: ببینید، ابتدائیت اسمی است. حرفی را شامل نمی‌شود. ولی وقتی ما آن را مرآت حرفی گرفتیم، می‌توانیم از طریق این عنوان آن معنون را لحاظ کنیم. او خودش صدق نمی‌کند، ولی ما آن را مرآت گرفتیم. حق مرآت گرفتن هم داشتیم. وقتی مرآت گرفتیم می‌توانیم این را نشان‌ دهنده‌ی آن قرار بدهیم.

ذاتی نیست، اگر ذاتی بود که لازم نبود من مرآت بگیرم، خودش نشان می‌داد. ذاتی مصادیقش را دارد نشان می‌دهد، احتیاج نیست که من مرآت بگیرم. این مصادیق حرفی را نشان نمی‌دهد، من آن را مرآت می‌گیرم، نشان می‌دهد. ولی توانایی دارد که مرآت بشود. چون توانایی دارد که مرآت بشود می‌شود عام. آن وقت آن یکی می‌شود خاص. الان عام و خاص است، نه عام و مصادیق. عام است و اخص، نه عام است و جزئیات حقیقی. این‌ها روشن است.

دانش پژوه: ببخشید، این تعبیر به آینه، اصلاً مرآت یا آینه چیست؟ عنوان است برای...

استاد: ایشان تعبیر به آلت می‌کند، حالا شما تعبیر به مرآت کنید یا تعبیر به آلت کنید.

دانش پژوه: آن وقت اینجا این سوال مطرح می‌شود، وقتی دو تا چیزی که ذاتاً با هم فرق دارند، چون فرمودید آن عنوانی که ما می‌خواهیم مشیر قرار بدهیم اسم است در واقع، و آن چیزی که در خارج هست ذاتاً ذاتش تعلق است، یک چیزی که مستقل است مگر چیزی می تواند مرآت...

استاد: هر دو ابتدائیت است و از این جهت می‌تواند مرآت بشود، از این جهت می‌تواند آلت بشود. هر دو ابتدائیت است، این را شما لحاظ کنید. چرا استقلال و عدم استقلال را نگاه می‌کنید؟ مگه ما خواستیم از استقلال و عدم استقلال استفاده کنیم؟ ما خواستیم از معنای ابتدائیت استفاده کنیم. این معنای ابتدائیت هم در حرف هست هم در اسم هست. منتها یکی ذاتش مستقل است یکی ذاتش غیر مستقل است. ما به استقلال و عدم استقلال کار نداریم در اینجا، استقلال و عدم استقلال را مرآت قرار ندادیم، نفس ابتدائیت را مرآت قرار دادیم و اجازه داریم این کار را بکنیم.

دانش پژوه: این جزئی آن کلی نیست، منشأ تناسب پس کجاست؟

استاد: همین اشتراکی که دارم عرض می‌کنم دیگر.

دانش پژوه: خب این منشأ تناسب باید ذاتاً مشترک باشد.

استاد: ذاتاً نیست، نه اشتراک ذاتی بین‌شان نیست. اگر اشتراک ذاتی بود که عرض می‌کنم مصداق می‌شد.

دانش پژوه: نه، بحث در این است که شما فرمودید مناسب باشد، مرآتیت می‌تواند برای جزئی مناسب هم باشد. جزئیِ خود آن کلی نیست ولی می‌تواند مناسبش باشد. این تناسب علتش چیست؟ منشأش چیست؟

تحلیل مفهوم ابتدائیت و نسبت آن با طرفین

استاد: تناسب همین است که هر دو ابتدائیت‌ هستند.

دانش پژوه: بالاخره باید اشتراکی باشد، تناسب باشد، اشتراک ذاتی است دیگر.

استاد: هر دو ابتدائیت‌ هستند. منتها این ابتدائیت استقلالی است، آن ابتدائیت غیر استقلالی.

دانش پژوه: جامع ذاتی‌شان می‌شود ابتدائیت؟

استاد: مفهوم. جامع نیست اینکه. ببینید مفهوم هر دو ابتدائیت است؛ در مفهوم جمع می‌شوند. مفهوم عنوان است. در مفهوم جمع می‌شوند، در ذاتی جمع نمی‌شوند. ابتدائیت در اسم با ابتدائیت در حرف مفهوم‌شان مشترک است، یعنی هر دو ابتدائیت‌ هستند، ولی ذاتشان که مشترک نیست. به قول خود شما آن یک ذات است، و آن یک ذات دیگر است. دو تا ذات‌ هستند. پس اشتراک ذاتی بین‌شان نیست، اشتراک مفهوم بین‌شان هست یا به تعبیر دیگر اشتراک عنوانی بین‌شان هست.

دانش پژوه: پس این ابتدای عالی اعم می‌شود؟

استاد: ابتدای عالی اعم می‌شود دیگر، باز عرض می‌کنم اعم می‌شود، ابتدای عالی از اسمی هم اعم می‌شود. ابتدای عالی مفهوم است که می‌تواند هم ابتدای اسمی را شامل بشود هم ابتدای حرفی را شامل بشود، یک مفهوم جامع است. هر دو را شامل می‌شود. عرض هم کردم ابتدائیت، منتها نگفتم مفهوم، حالا تعبیر به مفهوم کردم شما قبول کردید. تا حالا هم همین را عرض می‌کردم که ابتدائیت هم می‌تواند اسمی را شامل بشود هم حرفی را، منتها توضیح ندادم که این مفهوم است. منظور مفهوم بود منتها تصریح نبود، حالا دارم تصریح می‌کنم به مفهوم ابتدائیت. مفهوم ابتدائیت هم شامل ابتدائیت اسمی می‌شود هم شامل ابتدائیت حرفی می‌شود. آن وقت این مفهوم را من لحاظ می‌کنم و معنونش را که معنای حرفی است اراده می‌کنم.

دانش پژوه: الان ما می‌توانیم بگوییم که یعنی «مِن» موضوع ‌له‌اش ابتدای نسبی است، این حرف را بزنیم یا نه؟

استاد: مِن موضوع ‌له‌اش ابتدای نسبی است، یعنی معنای «مِن». یعنی «مِن» موضوع ‌له‌اش بله.

دانش پژوه: نمی‌توانیم این حرف را بزنیم. چرا؟ چون «مِن» اگر بخواهد این معنای ابتدائیت را برساند باید مندرج در طرفین بشود. یعنی این ابتدای عالی را ما فقط برای «مِن» خالی قرار نمی‌دهیم. نسبت چون خودش...

استاد: همین‌ها را ما همه را گفتیم.

دانش پژوه: همین، روی همان اشکال می‌شود.

استاد: اشکال نیست. شما دارید تحقیق مرحوم اصفهانی را نقد می‌کنید، اشکال نمی‌کنید. خود مرحوم اصفهانی هم فرموده که «مِن» یعنی ابتدای نسبی به صورت جزئی واقع می‌شود، هیچ‌وقت کلی‌ شما ندارید. همان‌طور که دیروز اشاره کردم

دانش پژوه: خب این ابتدای نسبی معنای چیست، معنای «مِن» است؟ معنای من نیست.

استاد: پس معنای چیست؟

دانش پژوه: معنای «مِن» با مجموعه‌اش است، یعنی به «مِن» نسبت نمی‌دهیم، می‌گوییم مجموع این را افاده می‌کند.

استاد: «مِن» ابتدای نسبی را می‌فهماند ولی طرفین را باید داشته باشد. «مِن» ابتدا را می‌فهماند. «مِن» ارتباط، حالا ابتدا نگوییم، ارتباط بین (خود ایشان می‌گوید)، ارتباط بین مبتدأٌ به و مبتدأٌ عنه.

تبیین ارتباط و نسبت در معانی تعلقی و شخصی

نسبتی که شما می گویید یعنی ارتباط دیگر. نگویید ابتدای نسبی، بگویید ارتباط ابتدائیت را. این معنای ابتدای نسبی است دیگر. شما وقتی می گویید ابتدای نسبی، ذهنتان به سوی معنای اسمی آن متمایل می‌شود و آن وقت نمی توانید تصور کنید. ابتدای نسبی را ترجمه کنید، به جای نسبت بگویید ارتباط ابتدائیت. ارتباط ابتدائیت از «مِن» برمی‌آید، منتها مرتبط و مرتبطٌ به آن فرق می‌کند. حالا «مِن» کارش چیست؟ ارتباط می‌دهد. ارتباط می‌دهد بین «مبتدأٌ به» که سِیر است و «مبتدأٌ عنه» که کوفه است یا بصره است. «سرتُ من البصرة»، مبتدأٌ به یعنی آن چیزی که بهش ابتدا کردیم سِیر بود، حرکت بود. «مبتدأٌ عنه» چی بود؟ بصره بود. بین این سِیر و بصره یک ارتباطی ایجاد می‌شود، آن ارتباط را "مِن" می‌گذارد. این سِیر با بصره چه ارتباطی دارد؟ این ارتباط را «مِن» افاده می‌کند. این چیزی که «مِن» افاده می‌کند ابتدائیت است یا ارتباط بین مبتدأٌ به و مبتدأٌ عنه.

این ارتباط را من در ضمن ابتدای اسمی لحاظ کردم. وضع شد عام. اما یک معنای عامی برای خود این ارتباط نداشتم که آن را لحاظ کنم. ارتباط ‌ها همه خاص‌خاص بودند، چه در ذهن من می‌آمدند خاص بودند، چه در بیرون می‌رفتند خاص بودند. من یک جامعی نداشتم که آن را لحاظ کنم. رفتم سراغ مفهوم اسمی، آن را لحاظ کردم و آن را آلت قرار دادم برای لحاظ این جزئی‌های حرفی. عنوانی نداشتم که این جزئی‌های حرفی را لحاظ کنم، عنوان اسمی را گرفتم و این را لحاظ کردم. روشن است دیگر. پس من عنوان را در اینجا به کار بردم نه جامع ذاتی را.

اگر جامع ذاتی می‌داشتم، می‌توانستم این‌طور بگویم: من این جامع ذاتی را لحاظ کردم، پس وضع شد عام. این را وضع کردم برای مصادیق که جزئی حقیقی‌ هستند و شد خاص. اینجا جای مصادیق بود؛ جای جزئیات حقیقی بود. اما حالا که من از جامع ذاتی استفاده نمی‌کنم، مصادیقی در کار نیست؛ جزئی حقیقی در کار نیست. من باید وضع کنم آن معنای عامی را که مرآتاً لحاظ کردم، وضع کنم برای این جزئیات حرفی که این‌ها مصداق و جزئی حقیقی این مفهوم نیستند، بلکه معنونِ این عنوانند. پس همه‌جا لازم نیست که موضوع ‌له وقتی گفته می‌شود خاص است تطبیق شود بر جزئی حقیقی. آنجا که صدق کند موضوع ‌له اخص است از ملحوظ کافی است. حالا چه اخص باشد به عنوان جزئی حقیقی، چه اخص باشد و جزئی حقیقی نباشد. تا اینجا روشن است؟ این مطالبی بود که دیروز همه‌اش را گفتیم. حالا داریم تکرار می‌کنیم به بیان دیگر.

«و سرّهُ»، این توضیحاتی که دادم برای این بود که ضمیر «سرّهُ» را معنا کنم. «و سرّهُ»، سرّ اینکه در اینجا اخص را مطرح می‌کنیم و آن را موضوع ‌له خاص قرار می‌دهیم، این است که جامع ذاتی نداریم. اگر جامع ذاتی داشتیم جزئیات حقیقیه را موضوع ‌له قرار می‌دادیم.

علت ضرورت وجود جامع عنوانی در نسبت‌های غیر ذاتی

آن جامع ذاتی را لحاظ می‌کردیم وضع می‌شد عام. برای موضوع ‌له‌ ها که مصادیق خود همین جامع ذاتی بودند وضعش می‌کردیم، لفظ را وضع می‌کردیم، موضوع ‌له می‌شد خاص. اما ما جامع ذاتی نداشتیم و این معانی اسمیه مصادیق آن جامع ذاتی نبودند، یعنی جامع ذاتی نداشتیم که این‌ها مصادیق باشند. پس لفظ را وضع نکردیم برای جزئیات حقیقی، لفظ را وضع کردیم برای خاص. علت اینکه ما موضوع ‌له را در اینجا خاص گرفتیم، نه جزئی حقیقی، این بود که ملحوظ ما جامع ذاتی نبود. اگر ملحوظ ما جامع ذاتی می‌بود، ما می‌توانستیم جزئیات حقیقی همین جامع را موضوع ‌له قرار دهیم.

و چون ملحوظ ما جامع ذاتی نبود، ما موضوع ‌له‌ ها را جزئی حقیقی این ملحوظ قرار ندادیم، بلکه معنونِ به این عنوان قرار دادیم. پس «سرّهُ» معنایش این شد: اینکه ما می‌گوییم میزان در خاص بودن موضوع ‌له این است که موضوع ‌له اخص باشد از ملحوظ، نه مصداق و جزئی باشد برای ملحوظ، علت این بود که انحاء النسب جامع ذاتی ندارند بلکه جامع عنوانی دارند. ضمیر «سرّهُ» معلوم شد چیست و به کجا برمی‌گردد. این یک معنا برای «سرّهُ». معنای دوم، سرّ اینکه در اینجا... معنای دوم را دقت کنید، معنای دوم همان معنایی است که دیروز گفتم.

و بهتر از معنایی است که امروز می‌گویم. این معنایی که الان گفتم معنای بدی نبود، ولی آن معنایی که دیروز گفتم بهتر از آن چیزی است که امروز اضافه کردم. معنای دیروز را تکرار می‌کنم. «و سرّهُ»، سرّ اینکه در اینجا من لفظ را برای همان ملحوظ وضع نکردم بلکه برای غیر ملحوظ وضع کردم. عبارت این بود دیگر، که گفتیم اگر ملحوظی داشتیم موضوع ‌له با ملحوظ یکی بود، عین بود، آن ‌وقت اگر ملحوظ‌ ما عام است موضوع ‌له هم می‌شود عام، ملحوظ‌ ما خاص بود موضوع ‌له هم می‌شود خاص. اما اگر مغایر بود، ملحوظ ما عام است و موضوع ‌له خاص است، اخص است، مغایرند با هم،

در اینجا می‌گوییم وضع عام موضوع ‌له خاص. در حرف این اتفاق افتاده که ملحوظ عام شده، موضوع ‌له جزئی نبوده، اخص شده، مغایر شده است. چرا در اینجا مغایرت است؟ چرا در حرف می‌گوییم وضع عام موضوع ‌له خاص؟ چون ملحوظی که ما در حرف داشتیم عام بود، پس وضع شد عام. نتوانستیم برای همان ملحوظ وضع کنیم لفظ را تا موضوع ‌له بشود عام. وضع کردیم برای اخص، موضوع ‌له شد خاص. و سرّ اینکه در ما نحن فیه موضوع ‌له غیر ملحوظ حال الوضع و اخص از ملحوظ حال الوضع است، سرّش این است که برای نسبت جامع ذاتی نداریم، جامع عنوانی داریم.

بررسی ویژگی امور تعلقی و امتناع جامع ذاتی در آن‌ها

و ما آن جامع عنوانی را لحاظ کردیم و نتوانستیم برای مصادیقش وضع کنیم، برای جزئیات حقیقی وضع کنیم. وضع کردیم برای اخص‌اش که معنای حرفی است. روشن شد مطلب؟ دیروز هم همین را گفته بودم. امروز فقط یک احتمالی را اضافه کردم که ضمیر «سرّهُ» را آن‌طوری برگردانیم. بعد «و هذا شأنُ كلِّ أمرٍ تعلّق في حدِّ ذاته» یا «كلِّ أمرٍ تعلُّقيٍ في حدِّ ذاته». دیروز هم هر دو احتمال را دادم که «تعلّق» بخوانید یا «تعلُّقیٍ» بخوانید. اینجا «تعلّق» داریم. هر امری که در حد ذاتش تعلق دارد شأنش این‌چنین است. شأنش این‌چنین است یعنی چه؟ یعنی نمی‌توانید جامعش را تصور کنید چون جامع ذاتی ندارد.

هر امر تعلقی این‌چنین است که جامع ذاتی ندارد بلکه جامع عنوانی دارد. شما جامع عنوانی‌اش را تصور می‌کنید، آن جامع عنوانی را مرآت قرار می‌دهید و به این ترتیب وضع را تمام می‌کنید، همان‌طور که در ابتدا و حرف این کار را کردید. هر معنای تعلقی همین حکم را دارد که جامع ذاتی برایش نیست، جامع عنوانی برایش هست. شما جامع ذاتی را چون ندارید تصور نمی‌کنید بلکه جامع عنوانی را تصور می‌کنید. چرا جامع ذاتی ندارد؟ این‌ ها را دیروز توضیح دادم امروز هم اشاره کردم. شما وقتی که می‌خواهید نسبتی را یا تعلقی را ایجاد کنید باید طرفینش را ایجاد کنید. تا طرفین ایجاد نشود آن نسبت حاصل نمی‌شود.

طرفین را که ایجاد کردید، چه در خارج، چه در ذهن، طرفین معین می‌شوند؛ چون وقتی وجود گرفتند معین می‌شوند. خاص می‌شوند، معین می‌شوند، نسبت بینهما معین می‌شود. هیچ‌وقت شما نمی‌توانید نسبت را به طور کلی محقق کنید؛ نه در خارج و نه در ذهن. چون تا بخواهید نسبت را محقق کنید باید منتسبین یعنی طرفین نسبت محقق بشود. طرفین نسبت که محقق شد، خاص می‌شود، معین می‌شود. تا این معین شد نسبت هم که بین‌شان می‌خواهید برقرار کنید معین است. بله نسبتی که بالقوه موجود است آن کلی است. ولی موجود نیست، بالقوه موجود است یعنی که موجود نیست. نسبتی که بالقوه موجود است، یعنی می‌تواند بین این دو منتسب معین حاصل بشود، بین آن دو هم می‌تواند حاصل بشود، بین آن دو هم می‌تواند حاصل بشود، این نسبت را می‌توانید شما کلی بگیرید. ولی این بالقوه موجود است. آن چیزی که بالفعل موجود می‌شود، موجود می‌شود بین دو منتسب و این دو منتسب چون معین‌ هستند ربط بین‌شان هم معین است. پس هیچ‌وقت شما نمی‌توانید ربط را کلی ایجاد کنید در خارج و نمی‌توانید ایجاد کنید در ذهن. در خارج که هیچ کلی‌ای ایجاد نمی‌شود، ولی در ذهن کلی را می‌توانید ایجاد کنید. اما ربط را در ذهن هم نمی‌توانید کلی ایجاد کنید. چرا؟ چون در ذهن تا خواستید ایجاد کنید باید طرفینش ایجاد بشود. طرفینش که ایجاد بشود طرفین معین می‌شود. وقتی طرفین معین شد ربط بینهما معین می‌شود.

تبیین تمایز میان وجود شخصی و مفهوم کلی در ذهن

در ذهن هم بخواهید ربط را ایجاد کنید، ربط بالقوه را عرض نمی‌کنم، ربطی که موجود بالقوه است کلی است، اما ربطی که موجود بالفعل است بخواهد در خارج ایجاد بشود یا در ذهن ایجاد بشود باید جزئی ایجاد بشود. بنابراین هیچ‌ وقت شما جامع ذاتی نمی‌توانید داشته باشید، اصلاً جامع ذاتی ندارید، مگر اینکه این جزئیاتی که موجود می‌شوند همه را لحاظ کنید، یک جامع عنوانی و یک مفهوم برایش بگیرید. بین این ربط‌ها، بین معانی تعلقی هر چه هست، چه حرفی چه غیر حرفی. معانی که در ذات‌شان تعلق است، این‌ها اگر بخواهند موجود بشوند با تعلق موجود بشوند. با تعلق که موجود می‌شوند طرفین‌شان باید موجود بشود تا این‌ها موجود بشوند. طرفین موجود می‌شود، طرفین می‌شود خاص.

طرفین که خاص شد این هم خاص می‌شود. وقتی این نسبت وجود بالفعل پیدا می‌کند می‌شود خاص و نمی‌توانید عام ملاحظه‌اش کنید. نمی‌توانید عام، وجودش بدهید. پس هیچ‌وقت کلی از این نخواهید داشت. این معنا هیچ‌وقت کلی‌اش وجود نخواهد گرفت، چه در ذهن و چه در خارج؛ مگر عنوان کلی برایش بتراشید و با آن عنوان نشانش بدهید. پس هر امر تعلقی این‌طور است که جامع ذاتی ندارد ولی جامع عنوانی دارد. علت اینکه جامع ذاتی ندارد همین است که عرض کردم، هیچ‌وقت شما نمی‌توانید یک کلی از این حتی در ذهنتان داشته باشید. در ذهن هم که می‌آید جزئیات می‌آید. وقتی در خارج ربط را می‌خواهید ایجاد کنید طرفینش ایجاد می‌شود و خاص می‌شود ربط هم که می‌آید می‌شود خاص.

در ذهن هم همین‌طور است. این ذات، ذات تعلقی است، در ذهن هم که می‌آید تعلقی است. پس در ذهن هم باید طرفینش را ایجاد کنید. تا طرفین ایجاد کردید با وجود طرفین طرفین خاص می‌شود، این ربط هم که بین طرفین است در خود ذهن خاص می‌شود. همیشه شما این‌طور معانی تعلقی را که ذاتشان تعلقی است به صورت شخصی دارید؛ هم در خارج و هم در ذهن. کلی‌اش را ندارید، مگر عنوان کلی برایش جور کنید. و الّا جامع ذاتی بین‌شان نیست.

دانش پژوه: اگر طرفین در ذهن کلی باشند چه‌طور؟

استاد: نمی‌شود. طرفین در ذهن کلی نیست. شما طرفین را تا در ذهن تصور کنید جزئی می‌شود.

دانش پژوه: از حیثی هم کلی است که انطباق بر کثیرین دارد، مثل همان شبهه‌ای که هیچ‌وقت چیزی که در ذهن من است و انسانی که در ذهن من است با انسانی که در ذهن شماست متفاوت است.

استاد: شما وجود ذهنی دادید من دارم وجود ذهنی عرض می‌کنم. شما مثلاً فرض کنید سِیر را با بصره تصور کنید. سِیر را با بصره تصور کنید در ذهنتان، بعد بین‌شان ربط بدهید. سِیری که تصور شده در ذهن شما یک موجود معین است. بصره هم که تصور شده یک موجود معین است. درست است که سِیر ماهیتش قطع‌نظر از این وجودی که الان شما بهش دادید می‌تواند هر سِیری را شامل بشود، بصره می‌تواند هر بصره‌ای را شامل بشود، اما این چیزی که شما در ذهنتان وجود دادید این چیست؟ این یک سِیر خاص است که به وجود ذهنی خاص موجود شده و آن بصره هم یک بصره خاص است که به وجود ذهنی موجود شده است. مگر نمی‌گوییم وجود مشخص است؟ وجود خارجی مشخص است یا وجود ذهنی یا هر دو؟ هر دو مشخص‌ هستند. وجود ذهنی هم مشخص است.

تحلیل وجود شخصی مفاهیم کلی در ظرف ذهن

اگر شما یک چیزی را لحاظ کردید، یعنی وجود ذهنی بهش دادید، این در ذهن شما مشخصاً موجود می‌شود، ولی ماهیتش می‌تواند حاکی از کلی باشد. ماهیتش می‌تواند حاکی از کلی باشد، ولی چون وجود ذهنی شده شخص شده است. خب حالا شما این سِیر را در ذهنتان می‌آورید، شخص می‌شود. بصره را هم در ذهنتان می‌آورید شخص می‌شود. درست است ماهیتش می‌تواند حکایت کند، ولی الان این موجود چه‌طوری است؟ موجود شخصی است دیگر. آن وقت بین این دو تا شخص می‌خواهید ربط ایجاد کنید، ربطی هم که بین این دو تا شخص ایجاد می‌شود آن هم می‌شود جزئی. پس هیچ ‌وقت شما ربط کلی نخواهید داشت، مگر عنوانی را انتخاب کنید.

دانش پژوه: مفهوم کلی هم نداریم؟ ما هیچ‌وقت مفهوم کلی نداریم در ذهنمان؟ چون همه‌شان قائم به شخص من است و موجود ذهنی است که مشخص است.

استاد: من این را گفتم؟

دانش پژوه: نه، لازمه اش است

استاد: نه، لازمه حرف من هم این نیست. من عرض کردم وجود کلی ندارید. شما می‌گویید مفهوم کلی هم نداریم، چه ربطی به هم دارد؟ من عرض کردم وجود کلی ندارید. اگر مفهومی را در ذهن‌تان بیاورید وجود ذهنی به آن بدهید می‌شود وجود شخصی؛ ولو مفهوم کلی است. مفهوم کلی بعد از این که در ذهن لحاظ می‌شود یک وجود می‌گیرد، وجود شخصی، که بهش می‌گوییم این وجود شخصی دارد. در ذهن ما مفهوم وجود شخصی می‌گیرد. وجود شخصی می‌گیرد ولو مفهوم کلی است. یعنی الان یک شخصی از مفهوم در ذهن من است که اگر در ذهن شما بیاید یک شخص دیگری است. ولو آن چیزی که در ذهن من آمده دارد حکایت می‌کند از کثیرین، آن هم که در ذهن شما آمده دارد حکایت می‌کند از کثیرین. مفهوم کلی است ولی وجود این مفهوم کلی نیست. در خارج اگر مفهوم را وجود بدهید که نمی‌توانید وجود بدهید مصداق را وجود می‌دهید وجودش هم شخصی است. در ذهن هم اگر وجود بدهید وجود شخصی است؛ یعنی یک مفهوم از مفاهیمی است که قابل تصور است. یک شخص از مفاهیم است. ولی خود مفهومش کلی است، وجودش را دارم عرض می‌کنم شخصی است. پس وقتی شیء را شما وجود دادید به وجود ذهنی آن می‌شود شخص.

دانش پژوه: اگر این نسبت بین مفهومینِ کلیین باشد چه‌طور؟ باز نمی‌شود کلی بشود؟

استاد: وقتی تصورش می‌کنید، باز وجودش را جزئی می‌کنید.

دانش پژوه: غیر وجودش، خود مفهومش که کلی است بین دو تا...

بررسی ربط بالفعل و بالقوه و امتناع جامع ذاتی در حروف

استاد: به مفهومش ما الان کار نداریم. ما داریم در وجود بحث می‌کنیم. چه وقت شما می‌توانید رابطه بین این دو تا برقرار کنید؟ بعد از اینکه این دو تا را موجود کردید بعد می‌توانید ربط بینشان بیندازید. پس این دو تا مفهوم موجود می‌شوند. وقتی موجود شدند به وجود شخصی موجود می‌شوند، معین می‌شوند. ولو قابل صدق بر کثیرین‌ هستند ولی معین‌ هستند. وقتی معین‌ هستند ربط بین‌هما معین می‌شود. ربط همیشه جزئی تحقق پیدا می‌کند. عرض کردم مگر اینکه ربط را با وجود بالقوه ‌شان ملاحظه کنید؛ یعنی ربطی که می‌تواند. ربطی که می‌تواند بین این کلیات باشد، این تصور ربط است و وجود دادن بالقوه است به ربط، نه وجود دادن بالفعل. ربط را اگر وجود بالفعل بدهید جزئی است. وجود بالقوه ‌اش می‌تواند کلی باشد. پس می‌توانید وجود بالقوه را برای ربط کلی بگیرید ولی وجود بالقوه که وجود نیست. وجود بالفعل وجود است. پس هر گاه ربط وجود پیدا کند چه در خارج چه در ذهن جزئی وجود پیدا می‌کند. بنابراین ما جامع ذاتی نخواهیم داشت. روشن شد مطلب؟

دانش پژوه: ایشان میزان را همان میزان اخصیت آن ملاک قرار دادید، چرا جزئی حقیقی نشود اخصیت و میزان؟

استاد: جزئی حقیقی در بعضی جاها می‌شود. معیار این نیست که فقط جزئی حقیقی باشد. معیار این نیست که جزئی حقیقی باشد. شما گاهی از اوقات مفهوم عامی را تصور می‌کنید یعنی کلی تصور می‌کنید برای جزئیات وضع می‌کنید. انسان را مثلاً یک وقت می‌گویید که انسانِ کلی تصور می‌کنید برای افراد انسان لفظ انسان را وضع می‌کنید. این شدنی است عیبی ندارد برای جزئی حقیقی وضع کردید. آنجا که ما جامع ذاتی داشته باشیم، می‌توانید جامع ذاتی را تصور کنید، لفظ را برای همین جامع ذاتی وضع کنید، می‌شود وضع عام موضوع ‌له عام. می‌توانید جامع ذاتی را تصور کنید لفظ را برای مصادیقش که جزئیات حقیقی‌ هستند وضع کنید، اینجا وضع می‌شود عام موضوع ‌له می‌شود خاص. ولی در حرف ما این وضع را ما این را نداریم. در حرف جامع ذاتی نداریم. لذا از این راه نمی‌توانیم برویم.

دانش پژوه: برای جزئی حقیقی نمی‌شود وضع بکنید؟

استاد: نمی‌شود. در حرف برای جزئی حقیقی نمی‌شود وضع کنید. چرا؟ چون آن عنوانی که شما تصورش کردید جامع ذاتی بین این جزئیات حقیقی نیست که شما بگویید من این لفظ را که معنایش این است برای این جزئیات حقیقی همین معنا وضع کردم. این‌ها که جزئی حقیقی این معنا نیستند. این‌ها معلوم است. این توضیحاتی که من عرض کردم همه را دقت بکنید مطلب برایتان روشن می‌شود.

دانش پژوه: با این فرمایش شما بین این ها اختلاف نوعی هست؟

استاد: بله، این‌ها را قبلاً گفتیم، هفت هشت روز بحث کردیم ثابت کردیم که بین معنای اسمی و معنای حرفی اختلافِ ذاتی و نوعی هست، اختلافِ لحاظی نیست بلکه اختلافِ ذاتی است.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: ایشان اختلافِ نوعی را ادعا می‌کند.

دانش پژوه: شما فرموده بودید که همین کافی است که معنا مستقل باشد، آن را چطور جواب می دهیم؟

استاد: آن هم جوابش گذشت، ما وقتی به معنایِ ربطی توجهِ مستقل کنیم، معنایِ ربطی را مبدل می‌کنیم به معنایِ اسمی، آن وقت توجهِ مستقل می‌کنیم. حتی کلمه مبدل و این‌ها را من همه را در جای خودش گفتم. ایشان معتقد است به اینکه آنجایی که شما معنایِ حرفی را مستقل لحاظ می‌کنید تبدیلش می‌کنید به معنایِ اسمی بعد لحاظش می‌کنید و الا غیرِ ممکن است بتوانید مستقل لحاظش کنید. حق هم با ایشان است. اگر قبول کنیم معنایِ حرفی ذاتش وابسته ا‌ست، این ذات در هر جا بیاید وابسته ا‌ست. پس نمی‌توانیم مستقل معنایش را، لحاظ کنیم. نه مستقل در خارج موجودش می‌توانید بکنید نه مستقل می‌توانید لحاظش کنید. اگر مستقلش کردید بدانید که تبدیلش کردید. تبدیلش کردید به معنایِ اسمی. گاهی اوقات اتفاق می‌افتد آدم می‌خواهد ابتدایی را که از «مِن» فهمیده می‌شود تصور کند، دفعتاً می‌رود ابتدایِ اسمی رو تصور می‌کند، یک تبدیلِ قهری در ذهنِ خودش رخ می‌دهد و متوجه این تبدیل نیست، فکر می‌کند دارد معنای حرفی را لحاظ می‌کند، این در واقع رفته است معنای اسمی را لحاظ کرده است.

دانش پژوه: پس از نظر واقع آن وقت استعمال این مِن مَجاز می‌شود بدون حقیقت است

استاد: چی؟

دانش پژوه: مستعمل فیه یعنی آنجایی که ما استعمال می کنیم که «مِن» ، «مِن» است مجاز است

استاد: موضوع ‌له چی بوده؟

دانش پژوه: موضوع ‌له ابتدای نسبی است.

استاد: ابتدای نسبی همین «مِن» است دیگر. ابتدای نسبی به حمل شایع همین «مِن»ی است که من دارم استعمال می‌کنم. لفظ را وضع کرده برای همین‌ها، یعنی برای ابتدای نسبی به حمل شایع. ولی ابتدای نسبی به حمل شایع مصداق آن ابتدای اسمی نیست؛ معنونش است. مصداق نیست.

دانش پژوه: فرق این با ابتدای نسبی شفاف نیست.

استاد: ببینید جزئی حقیقی (من این را چند بار گفتم)، جزئی حقیقی مصداق است و جزئی حقیقی است برای جامع ذاتی. عنوان ذاتی نه، برای جامع ذاتی؛ فقط همین. الان شما این را باید تصور کنید که جزئی حقیقی یا مصداق، فرد است برای جامع ذاتی.

این مصادیق «مِن» این‌ها فرد برای آن عنوانی که شما تصور کردید نیست؛ چون آن جامع ذاتی این‌ها نیست. اگر جامع ذاتی بود بله درست بود. جامع ذاتی نیست. ولی واقعاً این لفظ «مِن» وضع شده برای ابتدای نسبی. اگر شما در ابتدای نسبی استعمالش کنید حقیقت استعمال کردید مجاز نیست؛ چون وضع این‌طور است. منتها وقتی داشته وضع می‌کرده آن عنوان را داشته وضع می‌کرده؛ نه جامع ذاتی را وضع می‌کرده، جامع ذاتی نداشته. عنوان را داشته وضع می‌کرده و آن وقت موضوع ‌له اخص بود از این عنوان. نه جزئی حقیقی این عنوان بود، نه مصداق این عنوان بود. دیگر فکر می‌کنم با توضیحی که دادم مطلب روشن است ان‌ شاء الله. نتوانستیم بیشتر بخوانیم. حرف دیروز را تکرار کردم منتها به بیان دیگری. شاید بعضی مطالبی که مبهم بوده با این بیان حل بشود.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo