« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/01/28

بسم الله الرحمن الرحیم

مبانی وضع عام و موضوع‌ له خاص در حروف و تبیین مقدمات آن/حاشیه 18 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 18 /مبانی وضع عام و موضوع‌ له خاص در حروف و تبیین مقدمات آن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

مبانی وضع عام و موضوع‌ له خاص در حروف و تبیین مقدمات آن

جلد اول نهایة ‌الدرایه صفحه ۵۵ سطر بیست‌وسوم: «إذا عرفت ما حققناه ـ في حقيقة المعنى الحرفي ـ تعرف : أنه لا يعقل الوضع لها ـ من حيث هي هي ـ إلا بتوسط العناوين الاسمية ، كالابتداء الآلي ونحوه»[1]

بحث اصلی ما رسیدگی به این قول بود که وضع در حروف عام است و موضوع‌ له خاص. و گفتیم اگر بخواهیم به این قول رسیدگی کنیم، لازم است که یک مقدمه‌ای ذکر کنیم که در آن مقدمه فرق بین معنای اسمی و معنای حرفی معلوم بشود؛ بعداً به این مذهب رسیدگی کنیم. ما آن مقدمه را گذراندیم و فرق بین معنای اسمی و حرفی روشن شد. اکنون می‌خواهیم وارد رسیدگی به این قول بشویم که گفت وضع در حروف عام است و موضوع‌ له خاص. نمی‌خواهیم این قول را رد کنیم. می‌خواهیم این قول را توجیه کنیم که اگر بخواهد در حروف وضع عام باشد و موضوع‌ له خاص باشد، باید چه اتفاقی بیفتد تا وضع حروف بشود عام و موضوع‌ له‌ آن ها بشود خاص. اما حالا آیا ما این قول را قبول می‌کنیم یا نمی‌کنیم، فعلاً مورد بحث ما نیست. ما می‌خواهیم بگوییم اگر وضع در حروف بخواهد عام شود و موضوع‌ له خاص شود، چه کار باید کرد.

می‌دانید که وضع یعنی لحاظ معنا. بعد از اینکه ما لحاظ کردیم معنا را، آن معنای لحاظ شده را برای چیزی وضع می‌کنیم. آن چیز می‌شود موضوع‌ له. پس خود لحاظ را می‌گوییم وضع. اگر ما امر عامی را لحاظ کردیم، گفته می‌شود که وضع عام است. اگر امر خاصی را لحاظ کردیم و بعداً وضع کردیم، گفته می‌شود وضع خاص است بعد از اینکه این معنای لحاظ شده را لحاظ می‌کنیم، وضعش می‌کنیم برای چیزی. گاهی وضعش می‌کنیم برای خاص، موضوع‌ له می‌شود خاص؛ گاهی وضع می‌کنیم برای عام، موضوع‌ له می‌شود عام. پس وضع عام است یعنی معنایی که ما لحاظش کرده بودیم تا وضعش کنیم، آن معنا عام است. موضوع‌ له خاص است یعنی آن معنا را بعد از لحاظ، برای موضوع‌ لهی که خاص است وضع کردیم.

اکنون ما می‌خواهیم در حروف چنین حالتی داشته باشیم. بگوییم وضعمان عام و موضوع‌ له‌ ما خاص؛ یعنی وضع کنیم یعنی لحاظ کنیم معنا را عاماً، بعد وضع کنیم همین معنای عام را برای امر خاصی تا وضع حروف بشود عام و موضوع‌ له‌ آن بشود خاص. دقت کنید در تعبیر «لحاظ کنم»؛ این تعبیر را حفظ کنید تا آخر بحث. لحاظ کنم معنای عام را و وضعش کنم برای خاص. عین همین تعبیر در ذهنتان باشد: لحاظ کنم معنای عام را و وضعش کنم برای خاص. نمی‌گویم وضعش کنم برای جزئی. نمی‌گویم وضعش کنم برای فرد. می‌گویم وضعش کنم برای خاص. بعداً روشن می‌شود که چرا من این تعبیر را گفتم.

خب حالا چطور می‌شود که معنای عام حرفی را لحاظ کنیم؟ چطور می‌توانیم معنای عام حرفی را لحاظ کنیم تا وضع بشود عام؟ یادتان هست ما گفتیم معنای حرفی معنایی است فی‌غیره. یعنی نسبتِ بین دو طرف. و تا دو طرفی نباشد، این نسبت متکون نمی‌شود؛ محقق نمی‌شود. پس وجود این نسبت بستگی دارد به وجود طرفین. و توضیح دادیم این حالتی که می‌گوییم اختصاصی به وجود خارجی ندارد. در وجود ذهنی هم همین وضع برقرار است، همین حالت هست. چه بخواهید نسبت را در خارج ایجاد کنید، باید بین دو طرف ایجاد کنید، چه بخواهید در ذهن تصور کنید، باید بین دو طرف تصور کنید. در خارج باید دو طرفی را بیاورید به هم مرتبط کنید؛ در ذهن هم باید دو طرف را تصور کنید به هم مرتبط کنید.

نقش عناوین اسمیه و جامع عنوانی در تصور معانی حرفیه

در داخل ذهن هم گفتیم نمی‌توانید معنای حرفی را مستقل تصور کنید و لحاظ کنید؛ بلکه در ذهن هم باید وابسته لحاظ کنید. چرا؟ چون ذات معنای حرفی وابسته است؛ نه فقط وجودش وابسته است که شما بگویید وجود خارجیش وابسته است، عوضش می‌کنیم و به جایش وجود ذهنی می‌گذاریم از وابستگی درمی‌آید. این‌طور نیست. ذات وابسته است. هر جا برود وابستگیش هست. در خارج وجود خارجی بگیرد وابسته است، در ذهن هم وجود ذهنی بگیرد وابسته است. پس چه در خارج چه در ذهن، اگر بخواهید وجودش بدهید حتماً باید مرتبطش کنید با دو طرف. حالا در ذهن بخواهید لحاظش کنید، باید دو طرف را اول لحاظ کنید بعد این معنای حرفی را لحاظ کنید.

تا دو طرف را لحاظ کردید، این دو طرف معین می‌شود. دقت کنید چه عرض می‌کنم. تا دو طرف لحاظ شد، دو طرف معین می‌شود. آن وقت معنای حرفی بین دو تا معین باید لحاظ بشود. معنای حرفیِ بین دو تا معین خودش معین است. نمی‌تواند کلی بشود. نمی‌توانید شما معنای حرفی را کلی لحاظ کنید. چون تا بخواهید لحاظش کنید، باید قبلاً دو طرفش را لحاظ کنید. دو طرف را که لحاظ کردید و وجود ذهنی به آن دادید، وجود ذهنی تشخص‌آور است، مثل وجود خارجی می‌ماند. وجود ذهنی و وجود خارجی هر دو تشخص و تعین می‌آورند. تا شما دو طرف را تصور کردید و وجود ذهنی به آن‌ها دادید، این دو طرف شدند معین. حالا می‌خواهید بین دو طرف، معنای حرفی را بیاورید. معنای حرفی که بین دو طرف معین می‌آید، خودش معین است، جزئی است، کلی نیست.

نمی‌توانید شما معنای حرفی را کلی کنید به بیانی که گفته شد، یا کلی لحاظش کنید. پس وضع عام را چه کارش کنیم؟ اگر بخواهیم در حروف وضع را عام قرار بدهیم، با توجه به اینکه نمی‌شود در حروف معنای عام را تصور کرد، چطوری می‌توانیم وضع را در حروف عام قرار بدهیم؟ ایشان می‌فرماید به توسط معنای اسمی می‌شود. یعنی آن معنای حرفی را تبدیلش کن به معنای اسمی. بعد معنای اسمی را لحاظ کن. دقت کنید معنای اسمی را لحاظ کن و مرآت معنای حرفی قرار بده. مرآت یعنی چه؟ یعنی عنوان. آیا عنوان، عنوانِ ذاتی است؟ یعنی عنوان برای خود حرف است، از ذات حرف گرفتید؟ نه. عنوانی است انتزاعی. عنوانی است جعلی. برای حرف، انتزاعی از ذات گرفته نشده است.

پس یک عنوانی را برای حرف می‌آوریم نه یک جامع ذاتی را. تعبیر را عوض کنم؛ عنوان ذاتی نگویم، جامع ذاتی بگویم. بین این حرفی که من الان تصورش کردم و حرفی که دو مرتبه همین را من تصور می‌کنم یا شخص دیگری تصور می‌کند، بین این دو تا حرفی که تصور شده و هر دو شخصاً وجود تعینی دارند، بین این دو ما جامع ذاتی نداریم یعنی جامعی که جمعشان کند. جامع عنوانی داریم؛ یعنی یک عنوانی را می‌توانیم بیاوریم که این معانی جزئی حرفیه را جمع کند. و آن عنوان را ما تصور می‌کنیم و مرآت این معانی حرفیه قرار می‌دهیم. آن وقت یک معنای کلی، تصور شده و لحاظ شده، می‌توانیم بگوییم وضع عام است. منتها وضع عام به این صورت با این همه زحمت.

دانش پژوه: جامع عنوانی واقعاً مرآت می‌شود؟

استاد: بله. جامع عنوانی مرآت می‌شود منتها مرآتیتِ عنوان در حد عنوان است. در حد عنوان است. ولی مرآتیتِ ذات دیگر بالاتر است. جامع را اگر جامع ذاتی گرفتید یعنی کلیِ ماهوی گرفتید، خب این راحت افراد را نشان می‌دهد. ولی عنوان هم می‌تواند نشان بدهد. نشان دادن از هر دویشان برمی‌آید. چه جامع ذاتی باشد چه جامع عنوانی باشد هر دو نشان می‌دهند. منتها مهم این است که اگر جامعتان ذاتی بود، این جامع ذاتی می‌تواند در ضمن فرد در خارج موجود باشد. اما جامع عنوانی نمی‌تواند در ضمن فرد در خارج موجود باشد. آنجا هم در داخل فرد باید این جامع را بر فرد تحمیل کنید، جامع عنوانی را باید انتزاع کنید، باز در فرد شما جامع عنوانی ندارید. مشکل اینجاست و الّا دیگر مشکلی ندارد؛ جامع عنوانی هم مثل جامع ذاتی می‌تواند مرآت باشد.

تفاوت ذاتی معانی اسمی و حرفی و امتناع لحاظ کلی در نسبت ‌ها

خب پس توجه کردید ما در معانی حرفیه نمی‌توانیم یک معنای کلی لحاظ کنیم به خاطر وابستگی داشتن. یعنی اول باید آن منسوب و منسوب ‌الیه را در ذهنمان بیاوریم تا نسبت را که معنای حرفی است، بین این منسوب و منسوب ‌الیه محقق کنیم در ذهنمان. منسوب و منسوب‌ الیه معین می‌شوند، این نسبت هم که می‌آید می‌شود معین. آن وقت این نسبت می‌شود فرد، نمی‌شود کلی. و من هرچه تصور کنم فرد را تصور کرده‌ام، کلی تصور نکرده‌ام. پس نمی‌توانم وضع را عام کنم، چون وضع عام یعنی تصور معنای کلی و من نمی‌توانم معنای کلیِ حرف را تصور کنم پس وضع عام نمی‌شود. برای اینکه وضع عام بشود عرض کردیم باید معنای اسمی را تصور کنید و این معنای اسمی را مرآت آن حرف قرار بدهید. و چون معنای اسمی می‌تواند عام لحاظ بشود، ما لحاظش می‌کنیم عاماً، آن وقت می‌گوییم در حرف وضع عام است.

تا اینجا روشن شد؛ وضع را در حرف عام کردیم. منتها با واسطه جامع عنوانی که جامع عنوانی‌مان یک معنای اسمی بود که می‌توانست معنای حرفی را هم نشان بدهد. حالا می‌خواهیم موضوع‌ له را خاص کنیم، آن بحث بعدی ماست. عرض کردم اولی که وارد بحث شدم، گفتم می‌خواهم بیان کنیم که در حروف چگونه وضع عام است و چگونه موضوع‌ له خاص است؛ دو مطلب می‌خواهم اثبات کنم تا این قولی که گفته شده توجیه بشود. وضع را الان عام کردیم معلوم شد که چگونه وضع عام می‌شود. موضوع‌ له را هم باید خاص کنیم که این بحث بعدی ماست ان ‌شاء الله وقتی رسیدم عرض می‌کنم. به عبارت توجه کنید. صفحه ۵۵ هستیم سطر بیست‌وسوم: «إذا عرفت ما حققناه ـ في حقيقة المعنى الحرفي ـ تعرف: أنه لا يعقل الوضع لها»

حالا که شناختید تحقیقی را که ما در حقیقت معنای حرفی داریم و بیان کردیم که معنای حرفی با معنای اسمی تفاوت اساسی دارد، تفاوت ذاتی دارد نه فقط تفاوت لحاظی، بعد از اینکه این مطلب را شناختید، تعرف که «أنه لا يعقل الوضع لها». نمی‌توانیم وضع کنیم لها. ضمیر «لها» به حقیقتِ معنای حرفی برمی‌گردد نه به خود معنای حرفی، چون معنای حرفی مذکر است و «لها» ضمیرش مؤنث است، برمی‌گردانیم به حقیقتِ معنای حرفی. البته اگر مذکر بود برمی‌گرداندیم به معنای حرفی، فرقی نمی‌کرد، از نظر جمله فرقی نمی‌کرد. اما چون مؤنث آمده برمی‌گردانیم به حقیقت. «تعرف أنّه لا يُعقل وضع» برای حقیقت معنای حرفی «إلا بتوسّط العناوين الإسمیّة». اگر بخواهید وضع کنید برای معانی حرفیه، باید از عناوین اسمیه استفاده کنید.

اما کدام وضع؟ وضع برای خود حقیقت «من حيث هي هي». یعنی از جهت خود حقیقت. به لحاظ فرد اگر بخواهد وضع بشود و لحاظ بشود، می‌شود. می‌توانید فرد معینی از حرف را لحاظ کنید و لفظ را برای همان فرد معین وضع کنید. ولی در این صورت وضعتان دیگر عام نمی‌شود، وضعتان خاص می‌شود چون فرد خاصی را لحاظ کرده‌اید. این دیگر وضع برای حقیقت «من حيث هي هي» نیست، وضع برای حقیقتی است که عوارض خاص را گرفته و فرد شده است. این دیگر وضع برای حقیقت «من حيث هي هي» نیست. شما وضع کرده‌اید برای حقیقت، منتها حقیقتی که به ‌شرط شیء شده است. حقیقتی که خصوصیت پیدا کرده، حقیقتی که تعین پیدا کرده و شده است فرد. آن وقت این دیگر وضع خاص می‌شود نه وضع عامی که شما دنبالش هستید.

اگر بخواهید وضع عام داشته باشید، باید وضع کنید برای حقیقتِ حرف «من حيث هي هي». یعنی بدون تشخص، بدون تعین، بدون اینکه فردیت برایش ملاحظه بشود. این را اگر بخواهید چنین وضعی داشته باشید، از طریق حرف نمی‌توانید اقدام کنید، چون حرف همیشه فرد است. از طریق اسم باید اقدام کنید. وضع ممکن نیست «إلا بتوسّط العناوین الإسمیة» که توضیح دادیم. عناوین اسمیه مثل چه؟ «کالإبتداء الآلی» اگر در «مِن» باشد «و نحو الإبتداء الآلی» مثلاً «الإنتهاء الآلی» اگر در «إلی» باشد. هرچه حالا ما مثال به یکی زدیم، شما مثال به بقیه بزنید. «آلی» که می‌گوید یعنی ابتدایی که او را آلت ببینی. چون ابتدا را من می‌توانم تصور کنم به نحو کلی و آلتِ تصور معنای حرفی قرارش ندهم.

این به درد ما نمی‌خورد. این وضع در اسم را عام می‌کند. ما در دنبال وضع در حرف هستیم. ما می‌خواهیم وضع در حرف را عام کنیم. پس عنوان اسمی را باید مشیر به حرف و حاکی از حرف بگیریم. بگوییم این عنوان حرف را نشان می‌دهد. و چون حرف را نشان می‌دهد من دارم الان تصورش می‌کنم تا با تصور این عنوان، حرف تصور بشود. آن وقت بتوانم بگویم من حرف را لحاظ کردم و وضع کردم تا بگوییم وضع در حرف شد عام. اگر من این ابتدا را مرآت قرار ندهم برای حرف، خب خود اسم دارد وضع می‌شود خود اسم دارد لحاظ می‌شود، خب بعداً هم دارم وضعش می‌کنم برای اسم. اصلاً از بحث بیرون می‌رود.

نحوه تکوین کلی در ذهن و کاربرد آن در وضع حروف

حتماً ابتدایی را که می‌خواهید در وضعِ حرف لحاظ کنید، حتماً ابتدا باید «ابتداء آلی» باشد. «آلی» یعنی آلت باشد، وسیله باشد، حاکی باشد، مشیر باشد که وسیله لحاظ حرف بشود. و الّا اگر وسیله لحاظ حرف نشود که وضع در حرف را درست نمی‌کند؛ ما الان بحثمان در وضع در حرف است این را می‌خواهیم درست کنیم. پس ابتدا را نباید اسمی ملاحظه کرد، ابتدا را باید آلی ملاحظه کرد. ابتدا اسمی هست ولی باید آلی ملاحظه‌اش کرد یعنی مشیر به حرف ملاحظه‌اش کرد. همچنین در بقیه اسم‌ها.

دانش پژوه: معنای حرفی جامع ذاتی ندارد؟

استاد: ندارد. معانی حرفی اصلاً جامع ذاتی ندارند. این که در طول این بحثی که در مقدمه داشتیم همه زحمتمان همین بود که بگوییم معانی حرفی جامع ذاتی ندارند.

دانش پژوه: ندارد به خاطر این بود چون به لحاظ درنمی‌آید، می شود گفت دارد و به لحاظ درنمی‌آید؟

استاد: نخیر. اصلاً شما معنای حرفی را چه زمانی می‌توانید موجودش کنید که بعد دنبال جامع ذاتی‌اش بروید؟ وقتی طرفینش را موجود کردید. در خارج طرفینش را موجود کنید، طرفین در خارج شخص هستند این رابطه هم می‌شود شخص. در ذهن هم اگر بخواهد رابطه را تصور کند باید طرفینش را موجود کند. تا موجود کرد، این طرفین شخص هستند رابطه هم می‌شود شخص. اصلاً شما نمی‌توانید معنای کلی برای حرف تصور کنید. هر تصوری از معنا از حرف داشته باشی جزئی است. تصور نمی‌توانید بکنید، وقتی تصور نکردید ندارید معنای کلی. مگر معنای کلی باید وجود نداشته باشه؟ معنای کلی باید در خارج یا ذهن وجود داشته باشه. شما نه در خارج می‌توانید معنای کلی داشته باشید نه در ذهن می‌توانید داشته باشید. از کجا می‌خواهید داشته باشید؟ ندارد که نمی‌توانید تصورش کنید. شما می‌فرمایید معنای کلی را برای حرف داشته باشیم، نتوانیم تصورش کنیم، نتوانیم در خارج موجودش کنیم. پس به چه دردمان می‌خورد؟ کجا هست؟

دانش پژوه: در ضمن افراد باشد ولی تصور نشود؟ مثل کلی‌هایی که در ضمن افراد هستند

استاد: در ضمن افراد هستند تصور می‌شود. تصور آنچه که در خارج هست راحت است. اگر در خارج شما کلی در ذهن داشته باشید می‌توانید تصورش کنید، کلی در ذهن در خارج هم ندارید که بتوانید تصورش کنید.

دانش پژوه: تمام این کلیات افرادش تصور می‌شود، این کلی هم...

استاد: آخر شما کلی را از کجا می‌گیرید؟ از فرد می‌گیرید. در فرد خارجی شما کلی را ندارید، از کجا می‌خواهید بگیرید؟ در فرد خارجی این نسبت شخصی محقق شده است. کلی را از کجا می‌آورید؟ ببینید کلی به این صورت درمی‌آید. کلی به این صورت درمی‌آید؛ ابن‌سینا در برهان شفا می‌گوید، دیگران هم گفته‌اند.[2] شما زید را تصور می‌کنید، انسانیتش را و نه خودش را، انسانیتش را. دو مرتبه انسانیت عمرو را تصور می‌کنید. دو تا انسانیت درست می‌شود در ذهن شما، یا این دو تا انسانیت‌ها روی هم ادغام می‌شوند. اگر عمرو بودن و زید بودن را حفظ کنید دو تا انسانیت درست می‌شود ولی این انسانیت کلی نیست. عمرو بودن و زید بودن را کنار بگذارید، یک انسانیت بیشتر نیست. انسانیتِ زیدی که با قطع نظر از شخصیاتش در ذهنتان آورده‌اید، با انسانیت عمرو فرق نمی‌کند. این دو تا انسانیت‌ها روی هم ادغام می‌شود. انسانیت سوم باز ادغام می‌شود. چهارم، هزارم؛ هر چقدر شما انسانیت تصور کنید می‌بینید که این انسانیت‌ها یکی شدند و آخر سر می‌بینید یک دانه صورت بیشتر ندارید.

دقت کنید یک دانه صورت بیشتر ندارید. و چون این صورت (این قسمت مهم است) و چون این صورت تراکمِ صور است، مشیر به صور هم هست. (این خیلی مهم است). چون این صورتِ واحده که در ذهن شما آمده تراکم صور است، تراکم بی‌نهایت صورت است، پس بی‌نهایت صورت را می‌تواند نشان بدهد و بر بی‌نهایت صورت می‌تواند صدق کند. کلی این‌طوری درست می‌شود. و علت صدقش هم همین است. کلی را از جزئی می‌گیرید می‌آورید در ذهن. و الّا ذهن ما که نمی‌تواند چیزی خلق کند مگر از پیش خودش یک چیزی بسازد که خارجیت ندارد. کلی که در خارج است، ما این‌طوری می‌گیریمش یعنی شخص را در خارج می‌گیریم. ما کلی که در خارج نداریم، ما شخص داریم. این شخص را در خارج می‌گیریم، تصورش می‌کنیم، تجریدش می‌کنیم، خصوصیات را می‌ریزیم کنار، آن لُب را که انسانیت است نگه می‌داریم. در آن یکی دیگر هم همین‌طور، در سومی هم همین‌طور، در هزارمی هم همین‌طور.

آخر سر یک صورت کلی به دست می‌آورید. این صورت کلی الان در ذهن آمد؛ این تراکم صورت‌های جزئی خارجی بود. چون تراکم آن‌هاست، با همه آن‌ها سازگار است، همه آن‌ها را نشان می‌دهد. حالا اگر ما بخواهیم این کلی را در خارج موجود کنیم، در خارج که ما کلی را نداریم، فرد داریم. می‌گوید فرد موجود است کلی هم در ضمنش یا به عینش موجود است. خود کلی وجود خارجی ندارد. خب پس کلی وجود خارجی ندارد. اگر در ذهن هم نتوانید کلی داشته باشید، کلی وجود ذهنی هم ندارد. کجا می‌خواهید داشته باشید کلی؟ شما می‌گویید جامع ذاتی یعنی کلی را داشته باشیم اما این نه در خارج بشود نه در ذهن. چطوری می‌توانید این را قبول کنید؟ که چیزی نه در خارج است نه در ذهن است ولی هست. شدنی نیست.

پس جامع ذاتی در معنای حرفی اصلاً وجود ندارد. نه وجود دارد من نمی‌توانم لحاظ کنم. جامع ذاتی اصلاً وجود ندارد. جامع عنوانی وجود دارد. و ما این جامع عنوانی را به کمک می‌گیریم و تصورش می‌کنیم تا از طریق این جامع عنوانی بتوانیم حرف را تصور کنیم. آن وقت این می‌شود تصور کلی. منتها نه تصور حرف کلیاً، بلکه تصور اسم آلی کلیاً. کلمه آلی هم فراموش نکنید. تصور می‌کنم اسمی را که آلی است، تصورش می‌کنم کلی، وضع در حرف می‌شود عام. به این طریق وضع در حرف را عام می‌کنم. حالا موضوع‌ له را می‌خواهم خاص کنیم این چطوری خاص می‌شود؟

تبیین معیار «خاص بودن» موضوع‌ له در نظر محقق اصفهانی

دو تا احتمال در خاص شدن موضوع‌ له هست. مرحوم اصفهانی با این بیانی که الان کرد که وضع را عام کرد، موضوع‌ له را هم مشخص کرد. گفت لحاظ می‌کنم معنای اسمی را که عام است و این را آلت قرار می‌دهم برای معنای حرفی، آلت لحاظ. و معنای حرفی هم لحاظ بشود. منتها به توسط این معنای اسمی. بعد وضع می‌کنم. بر چه وضع می‌کنم؟ برای معنای نسبی. یا ابتدای آلی را وضع می‌کنم برای ابتدای نسبی. خود ابتدای نسبی را ملاحظه کنید خودش یک عنوان عام است. درست است اگر بخواهد وجود بگیرد، خودش اگر بخواهد وجود بگیرد فرد است همان‌طور که گفتیم. اما الان ما داریم همین ابتدای نسبی را همین را لحاظ می‌کنیم. این هم خودش می‌شود اسم. ابتدای نسبی خودش می‌شود اسم، حرف نمی‌شود.

ولی وضع می‌کنیم بر این ابتدای نسبی. یعنی چه؟ یعنی وضع می‌کنیم برای کلِ ابتدای نسبی. کلِ ابتدای نسبی یعنی این ابتدای نسبی، آن ابتدای نسبی، آن ابتدای نسبی. این حرف ایشان بود. پس موضوع‌ له شد خاص. ولی این حرف به این بیانی که الان من گفتم، این‌طور نشان داد که ما برای تک‌تک افراد وضع می‌کنیم و برای جزئیات حقیقیه وضع می‌کنیم. جزئیات حقیقی یعنی افراد. معترض می‌گوید که شما برای افراد جزئیه نتوانستید وضع کنید. شما برای ابتدای نسبی وضع کردید و ابتدای نسبی جزئی نیست. پس موضوع‌ له خاص نمی‌شود. ما خواستیم موضوع‌ له را خاص کنیم. اکنون معترض به ما می‌گوید که شما موضوع‌ له‌تان را ابتدای نسبی قرار دادید.

ابتدای نسبی خاص نیست، خود ابتدای نسبی این که آخر خاص نیست. باید موضوع‌ له را تک ‌تکِ آن ابتداهای نسبی که در خارج موجودند یا در ذهن تصور می‌شوند قرار بدهید تا اینکه موضوع‌ له خاص بشود. یعنی این افرادی که در خارج هستند، افرادِ نسبت‌ها که منسوب و منسوب‌الیه‌شان تعیین شده، یا آن افرادِ نسبت‌هایی که در ذهنند، آن‌ها را باید موضوع‌ له قرار بدهید. شما ابتدای نسبی را موضوع‌ له قرار دادید. پس موضوع‌ له در صورتی خاص می‌شود که افراد موضوع‌ له باشند. شما که افراد را موضوع‌ له قرار ندادید. شما ابتدای نسبی را موضوع‌ له قرار دادید. و ابتدای نسبی خاص نیست، افراد نیست. پس موضوع‌ له‌تان خاص نشده است. این اشکال را بر مرحوم محقق، بعضی ممکن است بگیرند. ایشان بیان می‌کند می‌گوید که موضوع‌ له خاص را معنا کنید ببینیم موضوع‌ له کی خاص است.

یک وقت این‌طور می‌گوییم: در صورتی موضوع‌ له خاص است که موضوع‌ له عبارت باشد از جزئی‌های حقیقیه. یعنی مثلاً انسان را تصور کنم به نحو عام بعد وضعش کنم برای افراد برای زید و عمرو و بکر، که این زید و عمرو و بکر همه جزئی حقیقی هستند. آن وقت چون تصور کردم انسان را به طور کلی، وضع می‌شود عام و این انسان را اسم گذاشتم برای این جزئی‌های حقیقی، موضوع‌ له می‌شود خاص. یک وقت موضوع‌ له خاص بودن را این‌طوری معنا می‌کنیم که معنای تصور شده وضع شود برای افراد برای جزئیات حقیقیه. اگر خاص بودنِ موضوع‌ له را این‌طور معنا کردیم، در حروف نمی‌توانیم موضوع‌ له را خاص بدهیم. چون الان با این بیانی که ما کردیم، آن معنای ابتدای آلی که معنای اسمی بود نه برای این جزئیاتِ ابتدای خارجی، بلکه برای ابتدای نسبی وضع شد. و ابتدای نسبی کلیت دارد. موضوع‌ له کلیت دارد خاص نیست.

پس نمی‌توانید موضوع‌ له را خاص بگیرید. ایشان جواب می‌دهد در خاص بودنِ موضوع‌ له شرط نمی‌شود که موضوع‌ له جزئی حقیقی باشد تا شما بر ما اشکال کنید و بگویید موضوع‌ لهی که شما انتخاب کردید جزئی حقیقی نیست. در خاص بودن موضوع‌ له شرط می‌شود که موضوع‌ له اخص باشد از آن ملحوظ. اخص باشد از ملحوظ نه جزئی حقیقی باشد. همین اندازه که موضوع‌ لهتان از آن ملحوظتان اخص بود، موضوع‌ له می‌شود خاص. در خاص بودن موضوع‌ له شرط نمی‌شود که موضوع‌ له جزئی حقیقی باشد، بلکه شرط می‌شود که موضوع‌ لهتان اخص از آن ملحوظتان باشد. و در ما نحن فیه چنین هست. ملحوظ ما ابتدا بود که با معنای اسمیه می‌ساخت با معنای حرفی هم می‌ساخت.

ملحوظ ما این عام بود اما وقتی وضعش کردیم، وضع کردیم فقط برای ابتدای نسبی؛ نه اصل، اصلِ ابتدا را وضع کردیم برای ابتدای نسبی. یعنی آنی که لحاظ کرده بودیم اصلِ ابتدا بود، وضعش کردیم برای ابتدای نسبی. ابتدای نسبی اخص است از اصلِ ابتدا، از مطلقِ ابتدا. چون اخص است، پس ما آن معنای عام را وضع کردیم برای خاص، برای خاص؛ نه برای جزئی. وضع کردیم برای خاص پس موضوع‌ له شد خاص. اولِ بحث هم عرض کردم عبارتی می‌آورم که به آن عبارت توجه کنید: لحاظ می‌کنیم عام را و وضع می‌کنیم برای خاص. نگفتم وضع می‌کنیم برای جزئی حقیقی. مبنای خود مرحوم محقق را گفتم. آن معنای عامی را که لحاظ کردیم وضع می‌کنیم برای خاص نه وضع می‌کنیم برای جزئی حقیقی. همین که وضع کردیم برای خاص، موضوع‌ له می‌شود خاص. موضوع‌ له، لازم نیست حتماً جزئی حقیقی باشد. موضوع‌ له لازم است که نسبت به آن ملحوظ، اخص باشد. در این صورت ملحوظ اگر عام بود، موضوع‌ له می‌شود خاص. این بیان مرحوم اصفهانی است. ولی به نحوی که خودش بیان کرده بیان نکردم. عمداً این‌طور بیان کردم که آسان ‌تر باشد. حالا نحوه بیان خودش را شروع می‌کنیم. ایشان می‌گوید معیارِ خاص بودنِ موضوع‌ له این نیست که موضوع‌ له جزئی حقیقی باشد.

اگر معیارِ خاص بودنِ موضوع‌ له جزئی حقیقی بودنِ موضوع‌ له باشد، اشکال بر من وارد است؛ چون من چنین گفتم: ابتدای آلی را تصور می‌کنم و این متصورم را برای ابتدای نسبی وضع می‌کنم. موضوع‌ له من شد ابتدای نسبی. و ابتدای نسبی جزئی حقیقی نیست خودش کلی است. اگر در خاص بودنِ موضوع‌ له جزئی حقیقی بودن موضوع‌ له شرط بشود، ابتدای نسبی جزئی حقیقی نیست پس اگر موضوع‌ له قرار داده شده، نمی‌توانیم بگوییم موضوع‌ له خاص است. مرحوم اصفهانی می‌فرمایند که در جزئی بودن موضوع‌ له شرط نمی‌شود که آن موضوع‌ له جزئی حقیقی باشد؛ در خاص بودن، جزئی نگوییم، بگوییم خاص. در خاص بودن موضوع‌ له شرط نمی‌شود که موضوع‌ له جزئی حقیقی باشد تا تو این اشکال را بر من بکنی. در خاص بودن موضوع‌ له شرط می‌شود که اخص از ملحوظ باشد. و این مطلب در ما نحن فیه رعایت شده. پس موضوع‌ له خاص است. بعد یک توضیحی می‌دهد که این توضیح را هم من باید بیان کنم، منتها همین قسمتی را که الان گفتم بخوانم تطبیق بکنم تا به آن بیان برسیم.

دانش پژوه: نمی‌تواند موضوع‌ له جزئی حقیقی باشد؟ یعنی عملاً موضوع‌ له باید حتماً جزئی حقیقی باشد تا ما فایده‌ای از آن ببریم؟ وضع برای این است که تمام جزئیات را در داخلِ موضوع‌ له بریزیم دیگر. وقتی تمام جزئیات را نمی‌توانیم وضع برایشان بکنیم...

استاد: ببینید این بستگی به وضع ما دارد. ما لحاظ می‌کنیم بعد وضع می‌کنیم. مثلاً لحاظ می‌کنیم یک معنای کلی را، اسم قرار می‌دهیم برای فرزند خودمان که متولد شده است. اینجا موضوع‌ له جزئی حقیقی است. وضع عام است موضوع‌ له خاص است. ولی اسم قرار می‌دهیم. آنی که شما می‌فرمایید، ما لفظی را حاکی قرار می‌دهیم. اینجا که لفظ حاکی باشد، خب وقتی من لحاظ کردم انسان را و این لفظِ انسان را وضع کردم، حکایت از انسانیتِ انسان می‌کند چه در زید باشد چه در بکر باشد در عمرو باشد. آنجا نمی‌توانم وضع کنم برای شخصی‌ها. ولی آن وقتی که اسم کسی را می‌خواهم انسان بگذارم، نه اینکه حقیقتش را می‌خواهم بیان کنم، اسمش را می‌خواهم انسان بگذارم. و نه اینکه می‌خواهم لفظی را بگویم که بر همه اطلاق بشود. من نمی‌خواهم انسان بر همه اطلاق بشود، می‌خواهم انسان فقط بر فرزند خودم اطلاق بشود. اینجا اسم گذاشته‌ام. ممکن است معنای عامی را رعایت لحاظ کردم معنای عامی را ولی وضع کردم برای خاص. ممکن هم هست نه از اول معنای خاصی را لحاظ کردم وضع کردم برای خاص. ولی این‌طور جاها وضع برای خاص که خاص به معنای جزئی حقیقی است اتفاق می‌افتد. ولی در کار واضعِ لغت این نیست. این کارِ واضع هست ولی نه واضعِ لغت. واضع، کسی که بخواهد اسمی را بر فرزندش بگذارد. او می‌تواند موضوع‌ لهی را که جزئی است تصور کند. و آن کلی را که لحاظ کرده برای این جزئیِ حقیقی وضع کند. او می‌تواند. ولی بحث ما در لغت است. چون بحث در لغت است، بحثی از جزئیِ حقیقی نمی‌آوریم. وضع می‌کند لکلّ، ببینید انسان را وضع می‌کند لکلّ موجودی که انسانیت دارد. انسان را اول لحاظ کرده. بعد وضعش می‌کند لکل موجودی که انسانیت دارد. که کل موجودی که انسانیت دارند جزو افرادند. منتها افرادی هستند که نسبت به آن ملحوظش، اخص دیده می‌شوند. همین کافی است که وضع را عام کند و موضوع‌ له را خاص کند. البته ما اکنون در اینکه وضع عام است بحثی نداریم، در اینکه موضوع‌ له خاص است بحث می‌کنیم. چگونه موضوع‌ له را خاص کنیم؟ بعضی‌ها احتمال دادند به آن نحوه باید خاص بشود لذا بر مرحوم اصفهانی اشکال می‌کنند. ایشان می‌فرماید آن نحوه، خاص شدنِ موضوع‌ له نیست تا شما بگویید آن نحوه را تو رعایت نکردی و در نتیجه موضوع‌ له خاص را نتوانی به دست بیاوری. بلکه نحوه دیگری در خاص بودنِ موضوع‌ له دخالت دارد که آن را من رعایت کردم. «وميزان عموم الوضع وخصوص الموضوع له»[3] «عموم الوضع» را ایشان همین‌طوری ذکر کرده است، «خصوص الموضوع‌ له» مورد نظرش است. چون نه که بحثش در وضع عام و موضوع‌ له خاص بوده، «عموم الوضع» هم آورده است. میزان اینکه وضع عام باشد و موضوع‌ له خاص باشد این نیست که آن ملحوظ را وضع کرده باشی برای جزئیات حقیقیه. این میزانِ موضوع‌ له خاص بودن نیست. این میزانِ خاص بودنِ موضوع‌ له نیست. من گاهی می‌گویم موضوع‌ له خاص بودن، گاهی می‌گویم خاص بودنِ موضوع‌ له. این تعبیر دوم رساتر است. هر دو مفادش یکی است ولی تعبیر اول تعبیر مبهمی است. تعبیر دوم رساتر است. شما همه‌جا تعبیر اول من را تبدیل کنید به تعبیر دوم. تعبیر دوم؛ که راحت‌تر معلوم بشود برای شما. میزانِ خاص بودنِ موضوع‌ له این نیست که ما آن عام را وضع کنیم برای جزئیات حقیقیه. «حتى يورد»، یعنی اگر میزان این بود ایراد می‌شد بر ما «حتى يورد علينا» به اینکه «مجرد وضع کردن» برای حقیقتِ «ابتدای نسبی» که معنایی است حرفی «به توسط عنوان ابتدای آلی» که معنایی است اسمی، این مجردِ وضع «لایوجب» خاص شدن موضوع‌ له را تا شما بگویید وضع عام موضوع‌ له خاص. این چنین وضعی موضوع‌ له را خاص نمی‌کند. پس نگویید موضوع‌ له خاص شد. «لبقاء المعنون علی کلیته» عنوان را توجه کنید عنوان ابتدای آلی است که معنای اسمی است معنون ابتدای نسبی است که معنای حرفی است. اکنون ایشان می‌گوید این عنوانِ تصور شده را وضع کردم برای این معنون که عبارت از ابتدای نسبی است. خب این معنون بر کلیت خودش باقی است، بر شمول ذاتی خودش باقی است. چون بر کلیت و شمول ذاتی خودش باقی است، پس موضوع‌ له خاص نشد. کسانی این اشکال را بر مرحوم محقق وارد کردند که گفتند خاص شدنِ موضوع‌ له به این است که این موضوع‌ له، جزئی حقیقی باشد. ایشان می‌فرماید این معیارِ خاص بودن نیست تا شما بر من این اشکال را بکنید. «بأن مجرد الوضع» تا «وشموله الذاتي» کلام مستشکل است. مستشکل دارد این‌طور می‌گوید؛ می‌گوید شما وضع کردید این عنوان را برای معنونی که عبارت از ابتدای نسبی است و این معنوتان جزئی حقیقی نیست؛ پس چرا می‌گویید موضوع‌ له خاص است؟ این معنون شما به کلیت خودش و شمول ذاتی‌اش باقی است. پس نگویید این موضوع‌ له ما که این معنون است خاص است. این شخصی که این اشکال را بر مرحوم محقق وارد می‌کند، فکر می‌کند که خاص بودنِ موضوع‌ له به این است که جزئی حقیقی باشد و می‌بیند این ابتدای نسبی که معنونِ آن معنای حرفی است، جزئی حقیقی نیست نتیجه می‌گیرد پس موضوع‌ له خاص نیست. اشتباه می‌کند. موضوع‌ له در صورتی خاص می‌شود یعنی خاص بودنِ موضوع‌ له در صورتی است که موضوع‌ لهتان اخص باشد از ملحوظتان. و این مطلب در ما نحن فیه رعایت شده است. پس ما در ما نحن فیه موضوع‌ له را خاص می‌گیریم. چرا؟ چون معیارِ خاص بودنِ موضوع‌ له را داریم. آن که شما معیار گرفتید و به خاطرش بر ما اشکال کردید، آن معیار نیست. حالا معیار چیست؟ توضیح دادم، خود ایشان با بیان مفصل توضیح می‌دهد که ان ‌شاء الله در جلسه آینده مطرح خواهد شد.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo