« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/01/21

بسم الله الرحمن الرحیم

پاسخ به اشکال پیرامون اعراض نسبیه و مفهوم نسبت/حاشیه 18 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 18 /پاسخ به اشکال پیرامون اعراض نسبیه و مفهوم نسبت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۵۵، سطر یازدهم. «قلت: التحقيق كما عليه أهله: أن الأعراض النسبية ليست نفس النسب، بل هيئات وأكوان خاصة ذات نسبة»[1]

تبیین تمایز میان معانی حرفیه و معانی اسمیه

مرحوم محقق اصفهانی درباره معانی حرفیه فرمودند که معانی حرفیه وجود «فی‌ غیره» دارند؛ چه در ذهن تصور شوند و چه در خارج محقق شوند. و نمی‌شود آن‌ها را طوری لحاظ کرد که وجود «فی ‌نفسه» پیدا کنند. بعد فرمود که نسبت، معنای حرفی است، ربط، معنای حرفی است و نتیجه گرفت؛ پس نسبت و ربط هم مثل بقیه معانی حرفیه وجود «فی‌ غیره» دارند و وجود «فی ‌نفسه» یا به تعبیر دیگر وجود محمولی ندارند. مستشکلی اشکال می‌کند. می‌گوید اعراض نسبیه همه‌شان نسبت هستند و وجود «فی ‌نفسه» یعنی وجود محمولی دارند. شما چگونه می‌گویید که نسبت وجودش «فی‌ غیره» است و «فی ‌نفسه» نیست و وجود محمولی ندارد؟

این هفت تا نسبت هستند که اعراض هفت‌گانه‌اند؛ اسمشان را اعراض نسبی می‌گذاریم. این هفت تا نسبت همه‌شان وجود محمولی دارند؛ منتها محمولیِ رابطی. هیچ‌کدامشان «فی‌ غیره» نیستند، همه‌شان «فی ‌نفسه» هستند. پس چگونه شما همه نسبت‌ها را «فی‌ غیره» گرفتید؟ این‌ها که نسبت هستند و «فی‌ غیره» نیستند. ایشان جواب می‌دهد که مقولات نسبی نسبت نیستند، هیئتِ حاصل از نسبت هستند. در خارج مکانی هست و متمکنی. آن متمکن به مکان نسبت دارد. در خارج نسبت دارد، نه در ذهن ما نسبت پیدا می‌کند. پس این نسبت در خارج موجود است. منتها وجود «فی‌ غیره» دارد. نه اینکه اصلاً موجود نباشد؛ ما نسبت را یک امر اعتباری نمی‌دانیم، نسبت را یک امر واقعی می‌دانیم، و موجودش هم قرار می‌دهیم.

پاسخ به اشکال پیرامون اعراض نسبیه و مفهوم نسبت

اما می‌گوییم وجودش وجود «فی‌ غیره» است؛ یعنی وجودش وجود حرفی است، معنایش معنای حرفی است. از این نسبت هیئتی به دست می‌آید که آن هیئت را ما عرض می‌نامیم. نه اینکه آن نسبت عرض باشد؛ آن هیئت عرض است. و هیئتی که عرض است وجود محمولی دارد، وجود «فی ‌نفسه» دارد. آن را ما نمی‌گوییم وجودش «فی‌ غیره» است. ما نسبت را می‌گوییم وجود «فی‌ غیره» دارد که آن نسبت عرض نیست. آنی که از نسبت گرفته می‌شود که عبارت از هیئت است، آن عرض است؛ با او نمی‌گوییم وجود رابط دارد؛ او را می‌گوییم وجود محمولیِ رابطی دارد. پس اعراض نسبیه هیچ‌کدام‌شان معنای حرفی ندارند. با آنچه ما در مورد نسبت گفتیم به قوت خودش باقی است و به توسط اعراض نسبیه نقض نمی‌شود. این حرف ایشان بود که دیروز دیگر توضیحش را کامل گفتم.

بعد از کلاس اشکالی شد که آن اشکال را هم من جواب دادم؛ منتها حالا دو مرتبه می‌خواهم طرحش کنم و با نمونه جوابش را بدهم. همان جوابی که دیروز عرض کردم می‌گویم، منتها نمونه هم برایش می‌آورم. اشکال شد که چگونه شما هیئت را که وجود محمولی دارد از نسبت که وجود «فی‌ غیره» دارد اخذ می‌کنید؟ مگر می‌شود وجود «فی ‌نفسه» را از وجود «فی‌ غیره» اخذ کرد؟ توجه کنید هر دو امری که ما یکی را مأخوذ و یکی را مأخوذٌ منه قرار می‌دهیم، هر دو در خارج موجودند. هم نسبت که مأخوذٌ منه است، هم هیئت که مأخوذ است، هر دو در خارج موجودند. منتها یکی موجود است به وجود «فی‌ غیره» یعنی نسبت؛ یکی موجود است به وجود «فی ‌نفسه» یعنی هیئت. هر دو موجودند. این‌طور نیست که ما موجودی را از معدومی به دست بیاوریم. موجودی را از موجودی به دست آوردیم.

تحلیل نحوه اخذ وجود فی ‌نفسه از وجود فی‌ غیره

و هیچ عیبی ندارد که موجودِ به دست آمده «فی ‌نفسه» باشد و آن موجودی که این موجود را داده وجود «فی‌ غیره» داشته باشد. اشکالی ندارد. ما حتی از معدوم هم موجود را می‌گیریم تا چه برسد به اینکه موجود را از موجود بگیریم. ما از معدوم موجودی را به دست می‌آوریم. حالا چطور ممکن نباشد که ما از موجودِ «فی‌ غیره»، موجودِ «فی ‌نفسه» را به دست بیاوریم؟ از معدوم موجود را به دست می‌آوریم، مثالش را عرض کنم. «عَمی» وصفی است عدمی. وصف عدمی به لحاظی معدوم شمرده می‌شود، بله بهره‌ای از وجود دارد ولی بالاخره در خارج نیست؛ در خارج نیست. ما از این وصف، اتصافِ زید به عمی را که امر خارجی است و موجود است به دست می‌آوریم. از امر معدوم، موجود به دست آمد. از وصفی که معدوم بود، اتصافی که خارجی بود و واقعی بود به دست آمد.

ما از معدوم توانستیم موجود به دست بیاوریم، شما چطوری قبول ندارید که از موجودِ «فی‌ غیره»، موجودِ «فی ‌نفسه» به دست بیاید؟ موجودِ «فی‌ غیره» که از معدوم بدتر نیست. ما از معدوم توانستیم موجود به دست بیاوریم، آخر چطور از موجودِ «فی‌ غیره» نتوانیم موجودِ «فی ‌نفسه» به دست بیاوریم؟ بلکه از معدوم، موجودِ «فی ‌نفسه» به دست آوردیم، نه صرف موجود. از معدوم که عمی بود اتصاف به دست آوردیم که اتصاف، موجودِ «فی ‌نفسه» است ولو لغیره، ولی «فی ‌نفسه» است. پس این نمونه نشان می‌دهد که ما می‌توانیم از موجودِ «فی‌ غیره»، موجودِ «فی ‌نفسه» را بگیریم. یک مثال دیگر بزنم. ما از «مِنْ» که تصور می‌کنیم، ابتدائیت را در ذهنمان می‌آوریم. «مِنْ» وجودِ «فی‌ غیره» دارد، ابتدائیت وجودِ «فی ‌نفسه» دارد.

ما ابتدائیت را از «مِنْ» می‌گیریم. حالا نمی‌خواهیم بگوییم اصل ابتدائیت از «مِنْ» گرفته شده، منِ شخصی «مِنْ» را تصور می‌کنم، ابتدائیت را به دنبالش می‌فهمم. من از ابتدائیتی که از «مِنْ» که وجودِ «فی‌ غیره» داشت، ابتدائیت را که وجودِ «فی ‌نفسه» بود به دست آوردم. پس از وجودِ «فی‌ غیره» می‌شود وجودِ «فی ‌نفسه» را به دست آورد. بنابراین عیبی ندارد که ما نسبتی را در خارج داشته باشیم و به کمک آن نسبت، هیئتی در خارج تشکیل بشود.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: استفاده کردیم که در طول است. منتها لازم نیست اول وجود «فی ‌غیره» اتفاق بیفتد و زمانِ بعد، وجود «فی ‌نفسه»؛ بلکه اگر رتبه‌ی وجود «فی ‌غیره» جلوتر باشد، کافی است.

دانش پژوه: در خارج، یک مکان داریم، یک متمکن، سه نسبت و یک هیئت در خارج.

استاد: این را توضیح می دهم. خب توجه کردید که این نسبت می‌تواند منشأ به دست آمدن هیئت باشد. حالا ببینیم این هیئت چیست.

دانش پژوه: این در ذهنیات است، هیئت در خارج می آید

استاد: اکنون توضیح می‌دهم که هیئت چگونه در خارج پدید می‌آید. انسانی را ملاحظه کنید که در مکانی ایستاده است. خودِ انسان هیئاتی دارد؛ رنگی دارد، وضعی دارد و هیئات مخصوصی دارد که با آن‌ها کاری نداشته باشید. اکنون که در مکان ایستاده است، با مقایسه‌ی این انسان در مکان، یک هیئت خاصی به خود می‌گیرد.

اگر از این مکان بیرون برود، هیئت خاص دیگری پیدا می‌کند. این هیئت ‌ها از همان نسبت گرفته می‌شوند؛ یعنی یک نسبتی بین انسان و مکان هست که آن نسبت باعث می‌شود انسان دارای هیئتی شود. که آن نسبت را ملاحظه می‌کنید، هیئت را می‌یابید و معتقد می‌شوید که هیئتی برای انسان است؛ که این هیئت با هیئت‌های دیگر فرق می‌کند.

دانش پژوه: آیا این همان «وضع» نیست؟

استاد: خیر. این هیئت غیر از وضع است؛ اتفاقاً من همین کلمه را می‌خواستم عرض بکنم. مطالب را می‌گویم و آنچه در دل شماست را عرض می‌کنم. یک هیئتی داریم به نام «وضع» که در آن، این بدن را با بیرون می‌سنجیم. می‌گوییم این دیوار در دست راست قرار گرفته، این دیوار در دست چپ قرار گرفته است، یا مثلاً وضع من به گونه‌ای است که پشت این دیوار واقع شده‌ام یا جلوی این دیوار ایستاده‌ام. این‌ها هیئت‌هایی است که به لحاظ وضع گرفته شده که شامل نسبت بین اعضای من با خارج، یا نسبت اعضای من به همدیگر است؛ این را «وضع» می‌گوییم.

تبیین مفهوم «أین» و تمایز آن با «وضع»

اما یک نسبت به آن ظرفی که من در آن قرار گرفته‌ام داریم. از آن نسبت هیئتی به دست می‌آید که آن هیئت را ما «أین» می‌گوییم. این غیر از «وضع» است. وضع، سنجش من است با چیزی که می‌تواند ظرف من باشد یا نباشد. اما «أین»، نسبت من است یا هیئت من است که از سنجش من با مکان به دست می‌آید. البته این هم نسبت است و آن هم نسبت است؛ یا به تعبیر بهتر، این هیئت گرفته شده از نسبت است و آن هم هیئت گرفته شده از نسبت است.

ولی نسبت‌ها با هم فرق می‌کنند، پس هیئت‌ها نیز فرق می‌کنند. شما وقتی نگاه می‌کنید، هیئتی را در این انسان می‌بینید که اگر بپرسند این هیئت چیست، می‌گویید پشت دیوار ایستاده است، یا دیوار در دست راست اوست. دوباره یک هیئت دیگر می‌بینید؛ بپرسند این هیئت چیست، می‌گویید مثلاً کف اتاق ایستاده است. هوا دور او را گرفته است. این هم یک هیئت است؛ این غیر از هیئتی است که از آن تعبیر به «وضع» می‌کنیم؛ هیئتی است که از آن تعبیر به «أین» می‌کنیم. و این هیئت واقعاً دیده می‌شود؛ نه اینکه حالا خودِ هیئت را ببینیم، آن‌گونه که رنگش را می‌بینیم نیست. شما دست راست و دست چپ را هم نمی‌بینید، ولی می‌یابید که این دست راستِ دیوار است، یا دست چپِ دیوار است، یا پشت دیوار یا جلوی دیوار ایستاده است. این‌ ها را می‌یابید؛ این‌ها هیئت‌هایی هستند که از نسبت به دست می‌آیند. نه اینکه خودِ آن نسبت، «عرض» باشد. این نسبت، منشأ پیدایش آن هیئت است و این انسان با آن هیئت، می‌شود جوهری که همراه با عرضی است.

دانش پژوه: آیا هیئت متعلق به متمکن است؟

استاد: هیئتِ «أین» متعلق به متمکن است. البته شما می‌توانید مکان را به متمکن نسبت دهید، ولی این دیگر اسمش «أین» نیست؛ این چیز دیگری است. «أین» عبارت است از هیئت حاصل از نسبتِ متمکن به مکان؛ این می‌شود «أین». خب توجه می‌کنید که هیئت در خارج موجود است و ملاحظه می‌شود؛ نسبت هم در خارج موجود است و ملاحظه می‌شود، اما دیدنی نیست بلکه یافتنی است. ولی نسبت، معنای حرفی دارد و آن هیئت، معنای اسمی و عرضی دارد. پس توجه کردید که در هیچ کجا نیافتیم که نسبت، معنای مستقلی پیدا کند؛ حتی در اعراض هم نیافتیم. در اعراض، نسبت همان شأن خود را دارد ولی منشأ می‌شود برای هیئت، که آن هیئت «عرض» است، نه اینکه آن نسبت، عرض باشد. این بیانی است که قبلاً گفته شد و اکنون دوباره داریم آن را تکرار می‌کنیم. ایشان می‌فرمایند بله، این هیئتِ موجود و هیئتِ به دست آمده از نسبت، وجودش در خارج وجود ضعیفی نیست.

مانند وجود جوهر یا مانند وجود کیف و کم نیست، ولی بالاخره وجود است؛ حالا ضعف آن برای ما مهم نیست. وجودی است در خارج و آن هم «فی ‌غیره». حالا ضعیف است و نسبت به وجودهای «فی‌ نفسه» ضعیف است، اشکالی ندارد؛ بالاخره وجود هست. آن وقت می‌تواند منشأ وجود دیگر یعنی «هیئت» شود که آن هیئت، وجودش قوی‌تر است. عرض کردم که «عدمی» می‌تواند منشأ وجودی بشود، تا چه برسد به اینکه «وجودیِ ضعیف» منشأ وجودیِ قوی شود. وجودیِ ضعیف هم می‌تواند منشأ وجود قوی بشود که نمونه‌اش را مثلاً زدیم.

بعد از اینکه مرحوم اصفهانی به اینجا می‌رسد، می‌فرماید که اعراض نسبی همه‌شان ضعیف هستند و «إضافه» از همه‌ی این‌ها ضعیف‌تر است. بعد بیان می‌کند علت ضعف اضافه را که وقتی رسیدیم عرض می‌کنیم. بیان بسیار جالبی است که گرفته شده از بیان خواجه در اشارات است و بسیاری از ابهامات را احتمالاً حل می‌کند.

بررسی مقوله «أین» و تفاوت آن با مفهوم نسبت

اگر ابهامی در ذهن‌تان باشد نسبت به مقوله اضافه، این کلام مرحوم اصفهانی آن ابهام را برطرف می‌کند. من وقتی رسیدم توضیح می‌دهم که مطلب روشن بشود. صفحه ۵۵ هستیم سطر یازدهم. «قلت: التحقيق كما عليه أهله» یعنی اهل تحقیق این است که اعراض نسبیه نفس نِسَب نیستند؛ بلکه هَیئات و اکوان خاصه‌ای هستند که این هیئات و اکوان ذاتِ نِسَب هستند. اکوان جمع کون است، کون یعنی وجود. مثال می‌زند: «فمقولة الأين ليست نسبة الشيء في المكان» یا «إِلَى الْمَكَانِ». مقوله «أین» نسبتِ شیء به مکان نیست. این نسبت خودش مقوله أین نیست، هیئتِ حاصل از این نسبت مقوله أین است.

دانش پژوه: نسبت همیشه وجودِ غیری دارد.

استاد: بله. نسبت همه جا وجودِ «فی‌ غیره» دارد؛ در اعضا اعراض نسبی هم وجودِ «فی‌ غیره» دارد؛ در خارج بروید وجودِ «فی‌ غیره»، در تصور و ذهن هم ببرید وجودِ «فی‌ غیره»؛ در همه جا نسبت، وجودش «فی‌ غیره» است. هیچ‌وقت وجودِ «فی ‌نفسه» پیدا نمی‌کند با هیچ لحاظی و با هیچ حیله‌ای.

مثال می‌زند برای این مطلب که یک عرض نسبی را انتخاب می‌کند و می‌فرماید که نسبتش عرض نیست، هیئت حاصل از او عرض است. «فمقولة الأين ليست نسبة الشيء في المكان» یا عرض کردم «إِلَى الْمَكَانِ»؛ بلکه مقوله أین عبارت از هیئتی است که قائم است «بالكائن في المكان». یعنی به کسی که در مکان وجود دارد و به مکان نسبت دارد. این هیئت که قائم به چنین موجودی است می‌شود عرض. البته من یک مطلبی را می‌خواستم بگویم یادم رفت، این عبارت دوباره یادآوری کرد. من تا حالا بیان می‌کردم که هیئت را از نسبت گرفتیم. ایشان هم همین بیان را دارند. حالا چه مانعی دارد که بگوییم هیئت را از توجه به نسبت و طرفین نسبت گرفتیم؟ هیئت را از این گرفتیم. ابن‌سینا در تعلیقه ای که من جلسه قبل خواندم می‌گفت «متی» و «أین» مرکب نیستند.

من نمی‌خواهم مرکب قرارش بدهم، می‌خواهم بگویم متی و أین آن هیئت هستند؛ منتها هیئتی که از چند چیز گرفته شده؛ منسوب، منسوبٌ ‌الیه و نسبت. هر سه ملاحظه می‌شوند و آن وقت هیئت دیده می‌شود. شما وقتی می‌خواهید هیئت أین را در انسانی ببینید، مکانش را، خودش را، همه را تصور می‌کنید و می‌بینید چه هیئتی دارد. عرض کردم هیئت هم غیر وضع است. پس هیچ ایرادی ندارد که این طور بگوییم. بگوییم ما هیئت را از نسبت نمی گیریم. هیئت را از نسبت و طرفین، مجموعا می گیریم. این را اگر بگوییم دیگر آن اشکالی که فرمودید چگونه یک امر فی نفسه را از یک امر فی غیره می گیریم وارد نمی شود. چون ما امر فی نفسه را از فی غیره نگرفتیم، در این فرضی که می گویم. ما هیئت را از نسبت نگرفتیم، بلکه از نسبت به علاوه منتسبین گرفتیم.

« فمقولة الأين ليست نسبة الشيء في المكان» بلکه هیئت قائم به «الكائن في المكان» است. هیئتی است قائم به کائنِ در مکان.

دانش پژوه: می شود گفت قائم به متمکن است؟

استاد: هیئت، بله؛ هیئتِ قائم به متمکن است. ایرادی هم ندارد که بگویید قائم به مکان و متمکن، هر دو هست؛ ولی هیئت قائم به متمکن است.

دانش پژوه: ولی منشاء اصلیش هر سه تا باشد؟

استاد: هر سه بوده است ولی عرض کردم از آن طرف هم حساب کنید، هیئت قائم می‌شود به مکان. از این طرف دارید حساب می‌کنید، هیئت را قائم می‌کنید به متمکن. طورِ دیگر حساب کنید، هیئت قائم می‌شود به مکان. اکنون هیئتی که ما داریم بحث می‌کنیم، هیئتِ قائم به متمکن است، نه هیئتِ قائم به مکان. هیئتِ قائم به مکان را هم می‌توانیم فرض بگیریم، فعلاً مورد بحث ما نیست.

دانش پژوه: امر جدیدی اضافه نمی‌شود؟

استاد: اگر چه داشتیم؟

دانش پژوه: اگر داشتیم هیئتِ قائم به مکان، می‌گویید هیئتی است که قائم به متمکن است.

استاد: چه هیئتی را قائم به مکان می‌گویید؟ چه هیئتی را قائم به مکان می‌گویید؟ این را بگویید.

دانش پژوه: رابطه هیئت...

استاد: هیئت متمکن نسبت به مکان؟

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: خب حالا آن را اضافه کنید. چه می‌گویید؟ مکان را به متمکن نسبت می‌دهید، چه نسبتی می‌دهید؟ می‌گویید گنجایش متمکن را دارد؟ هیئتِ گنجایش را ملاحظه می‌کنید، این که می‌شود «کم»، عرض جدیدی اضافه نمی‌شود. یا اگر مثلاً می‌گویید برای متمکن مثلاً تنگ است یا وسیع است، این‌ها خب می‌شود «کیف». چه چیزی شما به مکان نسبت می‌دهید با توجه به متمکن؟ به مکان نسبتش می‌دهید و در عین حال داخل در این اعراض نه‌گانه نیست؟ شما این را باید در اعراض نه‌گانه پیدا کنید.

دانش پژوه: اگر از هر دو طرف باشد، هم از طرف مکان باشد هم از طرف متمکن باشد، باید داخل اضافه هم بشود

تمایز میان اعراض و نسبت‌های طرفینی در تصور و خارج

استاد: نه، اضافه نسبت متکرره است به طوری که یک طرف را تصور کنی طرف دیگر هم تصور بشود، طرفین به هم احتیاج داشته باشند. شما این‌طور نیست، می‌توانید تصور کنید نسبت مکان به متمکن را و عکس آن را تصور نکنی. ولی در اضافه نمی‌توانی تصور نکنی. شما ابوت را تصور کنید بدون بنوت تصور نمی‌شود. تصورش متوقف بر تصور آن است.

ولی نسبتی که شما در متمکن به مکان دارید، نسبت را بدون نسبتِ مکان به متمکن می‌شود تصور کرد. حالا بدون نسبتِ متمکن به مکان واقع نمی‌شود در خارج، یا بدون نسبتِ مکان به متمکن در خارج واقع نمی‌شود؛ ولی در تصورتان هم نمی‌توانید جداشان کنید؟ یعنی نسبت در اضافه عرض می‌کنم، در اضافه در تصور نمی‌توانید جدا کنید.

در حالی که در «نسبة المکان بالمتمکن»، می‌توانید جدا کنید از «نسبة المتمکن بالمکان». در تصورتان می‌توانید جدا کنید. در وقوع وقتی این به آن نسبت دارد آن هم به این نسبت دارد، طرفینی است؛ ولی در تصور این‌طور نیست. در تصور فقط در اضافه است که این نسبت را تصور کردی آن نسبت دیگر هم باید تصور بشود. در نسبت‌های دیگر لازم نیست که اگر نسبتی را تصور کردی دیگری هم تصور بشود.

پس فرق است بین نسبت طرفینی که در مکان و متمکن است و نسبت طرفینی که اضافه است. اضافه وقتی می‌گویند نسبت طرفینی است، یعنی نسبتی است که به این دو طرف احتیاج دارد، اگر یک طرف را لحاظ کنید طرف دیگر هم باید لحاظ بشود. در بقیه نسبت طرفینی نیست، با این که ممکن است در خارج نسبت طرفینی واقع شده باشد، ولی شما یک نسبتش را نگاه می‌کنید، به آن یکی دیگر نگاه نمی‌کنید. و می‌توانید این یکی را تصور کنید بدون آن یکی.

بررسی ضعف وجودی در مقوله اضافه نسبت به سایر اعراض

«غاية الأمر أن الأعراض النسبية أضعف وجودا من غيرها» یعنی «من غیر اعراض نسبیه». کما اینکه در بین اعراض نسبیه مقوله اضافه «أضعفها جميعا»؛ از همه ضعیف‌تر است. مقوله اضافه از همه ضعیف‌تر است، به طوری که این‌چنین بیانش می‌کنیم. وقتی می‌گوییم اضافه در خارج موجود است، منظورمان این است که طرفِ اضافه در خارج چنان موجود است، که ما از نحوه وجودش شیء دیگر را که همان اضافه است می‌فهمیم، می‌یابیم، درک می‌کنیم. نمی‌گویم در خارج موجود است؛ می‌گویم ما می‌توانیم این شیء را با شیء دیگر تصور کنیم. مثلاً اضافه برای اب موجود است. ما در خارج، اب را با حیثِ ابوت ملاحظه می‌کنیم. اگر این اضافه نبود در خارج، این اب را به عنوان این ذات ملاحظه می‌کردیم، شیء دیگری با او ملاحظه نمی‌شد.

نتیجه‌گیری پیرامون مندرج نبودن نسبت تحت مقولات

اما حالا که اضافه دارد، ما شیء دیگر را که همان حیثیت ابوت است با او ملاحظه می‌کنیم. پس اضافه باعث می‌شود که اگر شیء مضاف را تعقل کردیم، با تعقل او شیء دیگر هم که خود اضافه است تعقل شود. همان‌طور که توجه می‌کنید ما داریم استلزام یا لزوم را بین دو تا تعقل قائل می‌شویم. وقتی این را تعقل کردیم آن یکی هم تعقل می‌شود. از اینجا به نظر می‌رسد که اضافه باید وجود عقلی داشته باشد. خواجه هم همین مطلب را عیناً می‌گوید در نمط هفتم اشارات[2] ؛ ولی خب آدم به نظرش می‌رسد که اضافه باید وجود عقلی داشته باشد؛ چون ایشان می‌گوید وقتی این صاحبِ اضافه را در عقلت حاضر کردی، در عقلت شیء دیگر هم حاضر می‌شود؛ شیء دیگر همان اضافه است. وقتی در عقلت این ذات را تصور کردی، ابوتِ این ذات را هم تصور می‌کنی. خب این همه برای عقل است، در عقل اتفاق افتاده است.

شاید بتوانیم به این مناسبت بگوییم اضافه امر عقلانی است، خارجی نیست؛ چنانکه فخر رازی گفته است[3] . فخر رازی می‌گوید اضافه در خارج موجود نیست؛ ذهن من است که این اضافه را درک می‌کند. پس اضافه در ذهن من موجود می‌شود نه در خارج. خواجه در توضیح اضافه مطلبی می‌گوید که حرف فخر رد می‌شود. نه خواجه، مرحوم محقق. خواجه فقط همین اندازه حرف می‌زند که توضیح دادم. مرحوم محقق بیان می‌کند مطلب را. می‌فرماید که شما این ذات را تصور می‌کنید، حیثیت ابوت هم برایش تصور می‌کنید. این حیثیت، زائد بر ذات است یا داخل ذات است؟ داخل ذات که نیست؛ حیثیت ابوت به ذات ربطی ندارد، این ذات انسان است؛ حیثیت ابوت در آن وارد نیست. این حیثیت یک امر خارجی است. خب حالا در خارج شما اب دارید یا به تعبیر بهتر ذات دارید به علاوه ابوت که از مجموعه تعبیر کردید به اب.

این اب امر وجودی هست یا نیست؟ این حیثیت امر وجودی هست یا نیست؟ درست است با توجه به این ذات و با تعقل آن حیثیت، این ذات متصف می‌شود، ولی آیا خود این حیثیت در خارج هست یا نیست؟ حیثیت در خارج هست، امر وجودی است. من تعقل می‌کنم ابوت را و حیثیت ابوت را که این آدم را اب می‌سازد برایش درست می‌کنم؛ این در خارج الان می‌شود اب. در خارج انسان است، در خارج اب است. اتصاف به آن ابوت پیدا کرده. و اتصافش هم یا به تعبیر دیگر حیثیت ابوتش هم خارجی است، زائد و خارجی است. حالا خب توجه کردید که اضافه در عین اینکه این‌طور معنا شد ولی خارجیت پیدا کرد. اما وجودش بسیار ضعیف است. همین ضعف وجود باعث شده که بعضی منکر وجودش در خارج بشوند. نتوانستند وجود را برایش تصویر کنند؛ وجود خارجی. نه که وجود ضعیف بوده تصویر نکردند؛ وجود بقیه اعراض نسبیه قوی‌تر از اضافه بوده، لذا بقیه را قبول کردند، اضافه را گفتند وجود خارجی ندارد. بعضی‌ها گفتند وجود خارجی ندارد، البته ابن‌سینا، ملاصدرا همه‌شان مخالف فخرند و می‌گویند اضافه وجود خارجی دارد[4] [5] .

«غاية الأمر أن الأعراض النسبية أضعف وجودا من غير الاعراض النسبیة»[6] . کما اینکه مقوله اضافه در بین این اعراض نسبیه اضعف این‌هاست «جميعا». از همه آن شش تا عرض نسبی دیگر اضعف است. چرا اضعف است؟ زیرا وجود اضافه در خارج این‌طوری است: «ليس إلا كون الشيء في الخارج بحيث إذا عقل عقل شيء آخر معه». شیء در خارج (شیء یعنی این ذات پدر) در خارج طوری باشد (یعنی هیئتی داشته باشد) که اگر تعقل شد این شیء یعنی آن ذات پدر، «عُقل معهُ شیءٌ آخر» با او، شیء دیگری که همان ابوت است تعقل شود؛ شیء دیگری با او تعقل شود و زائد بر او باشد. این را می‌گوییم اضافه. اضافه این است که اگر شیئی را شما تعقل کردید باید آن اضافه‌اش هم تعقل شود و آن که شما تعقل کردید می‌شود اضافه؛ حیثیت زائد. «إلا أن هذه الحيثية زائدة على نفس الشيء». «نفس الشيء» یعنی همان ذات پدر که ما متصفش کردیم به اب بودن. «إذ ذات الأب له وجود غير متحيث بتلك الحيثية»؛ این یک وجود، «وله وجود متحيث بالحيثية».

یک وجودی دارد که متحیث به حیثیت ابوت نبود، تا حالا که زن نگرفته بود و بچه‌دار نشده بود این وجود را داشت، متحیث به ابوت نبود. حالا که صاحب فرزند شده، متصف شده به ابوت و این حیثیت را پیدا کرده؛ الان وجود متحیث پیدا کرده، در حالی که قبلاً وجود متحیث نداشت؛ همین نشان می‌دهد که این حیثیت زائد بر ذاتش است. چون اگر زائد بر ذات نبود در همه حال به خاطر وجود ذات باید این حیثیت هم برایش موجود بود، ولی می‌بینیم که ذات هست این حیثیت در یک زمانی نیست؛ معلوم می‌شود که این حیثیت جزو ذات نیست، زائد بر ذات است که می‌تواند از آن جدا شود. خب دو تا وجود برای أب درست کردیم که این دو وجود با هم تفاوت دارند؛ نمی‌خواهیم بگوییم هر دو را دارد، در یک زمان اولی را داشته و در یک زمان دومی را داشته است، هر دو را با هم ندارد. ولی بالاخره این دو وجود برایش بوده و با هم هم فرق می‌کرده؛ فرق چیست؟ فرق همان حیثیتِ موجودی است که ما از آن تعبیر به ابوت یا اضافه می‌کنیم.

منشأ تفاوت وجودی و مقایسه اعراض نسبیه با نسب

«ومنشأ هذا التفاوت ليس إلا أمر وجوديّ». و آن امر وجودی اضافه است. پس اضافه در خارج موجود است، منتها به وجود ضعیف، بلکه ضعیف‌تر از بقیه نسب.

خب، تا اینجا ما وضع اعراض نسبیه را گفتیم. اکنون می‌خواهیم مقایسه کنیم با نسب. اصلاً اشکال ما همین بود دیگر که اعراض نسبیه را آن طرف، یعنی طرف مقابل ما که خصم ما بود، نسبت قرار داده بود و از این جهت بر ما اشکال کرده بود.

حال ما می‌خواهیم جواب اشکال او را بدهیم. می‌خواهیم بگوییم اعراض نسبیه فرق دارند با نسب. فرقی که در ناحیه اعراض نسبیه بود بیان کردیم، حالا فرقی که در ناحیه نسب است را می‌خواهیم بگوییم؛ یعنی می‌خواهیم مقایسه کنیم. آن خصوصیتی که در اعراض نسبیه بود بیان کردیم که نشان داد که اعراض نسبیه وجود «في غيره» ندارند. اکنون می‌خواهیم درباره نسبت هم بحث کنیم، یعنی فرض او را هم بیان کنیم تا برایمان روشن بشود که نسب وجود «في غيره» دارد.

ایشان می‌فرمایند که نسب و روابط وجودشان اضعف از همه است. گفتیم در اعراض نسبیه همه‌شان وجودشان ضعیف‌تر از بقیه اعراض است. در این اعراض نسبیه اضافه از همه اضعف است. حالا می‌خواهیم بگوییم نسب و روابط از اضافه هم اضعف هستند. یعنی این‌طوری اگر به ترتیب از نازل برویم به بالا، وجود نسب که معنای حرفی است، اضعف از همه است.

بعد یک درجه بالاتر می‌رویم، وجود اضافه می‌شود که یک مقدار قوی‌تر از وجود نسب است؛ چون بالاخره نسب وجود «في غيره» دارد، ولی اضافه وجود «في نفسه» دارد. بعد از اضافه که بالاتر می‌رویم شش تا عرض نسبی درست می‌شوند. بالاتر می‌رویم جوهر درست می‌شود. همه این‌ها وجود دارند منتها وجود بعضی‌ها اضعف از دیگری است. ایشان می‌فرمایند نسب و روابط وجودشان اضعف از همه آن قبلی‌هاست.

تحلیل وجود «فی نفسه» و «فی غیره» در ذهن و خارج

چرا اضعف است؟ چون همیشه «في غيره» است. بعضی از وجودها اگرچه در خارج «في غيره» هستند ولی وقتی آن‌ها را به ذهنمان می‌آوریم، می‌توانیم آن‌ها را «في نفسه» کنیم. اما این نسبت و روابط، یعنی معنای حرفی را که در خارج «في غيره» هستند، در ذهن نمی‌توانیم «في نفسه» کنیم. در ذهن هم که بیاوریم باید «في غيره» تصور کنیم. عرض کردم اگر ببینید «في نفسه» تصورش می‌کنید، بدانید که آن را عوض کرده‌اید؛ معنای حرفی را برداشته‌اید و جایش معنای اسمی گذاشته‌اید.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: مثل خود نسبت، مثل نسبت به معنای اسمی. در خارج به آن می‌گویید حقیقت نسبت که وجود «في غيره» دارد؛ آن را به ذهنتان می‌آورید، عنوانش می‌کنید یعنی به صورت عنوان به ذهن می‌رود، وجود محمولی به آن می‌دهید و می‌شود وجود «في نفسه». پس می‌توانید این چنین چیزی را با لحاظ عوض کنید به همین نحوی که عرض کردم، که این را قبلاً هم گفتم. اما در معنای حرفی نمی‌توانید «في غيره» را با یک لحاظی «في نفسه»‌اش کنید.

در معنای اسمی می‌توانید این کار را انجام بدهید. چیزی که در خارج «في غيره» است، در ذهن می‌آورید و تبدیل می‌شود به عنوان، آن وقت می‌شود «في نفسه». خب، پس این‌طور شد که نسب و روابط را در خارج هم بگذارید می‌بینید «في غيره» است، در ذهن هم بگذارید می‌شود «في غيره»؛ به خاطر اینکه عرض کردیم ذات این معنا ناقص است. چون ذات ناقص است هر جا آن را ببرید وجودش «في غيره» است، چه در وعاء خارج چه در وعاء ذهن وجود «في غيره» دارد.

به همین جهت که هر جا وجودش «في غيره» است، هیچ طور نمی‌توانید شما آن را به عنوان مقوله‌ای از مقولات تصور کنید و قبول کنید. مقوله یا باید وجود «في نفسه» جوهری داشته باشد یا وجود «في نفسه» عرضی داشته باشد. نسبت هیچ کدام از این دو تا وجود را ندارد، پس در هیچ جا نمی‌توانید شما این را مقوله قرارش بدهید. «اما نسب و روابط صِرفه»، معلوم است، کلام غیر صِرفه را می‌آورد تا آن نسب ‌هایی که همراه منسوب هستند خارج بشوند که همان مثلاً اضافه یا بقیه مقولات نسبیه بودند.

عدم اندراج نسبت در مقولات و نتیجه‌گیری مقدمه

«وأما النسب والروابط الصرفة»، پس وجوداتشان اضعف جمیع مراتب وجود است، حتی از اضافه هم پایین‌تر هستند. «حيث لا يمكن وجودها من حيث هي هي». این «لا في الخارج ، ولا في الذهن» را مصحح بزرگ در خط تیره نوشته و خوب کاری کرده است. «حيث لا يمكن» وجود خارجی‌شان یا وجود ذهنی‌شان «من حيث هي هي». «من حيث هي هي» یعنی چه؟ یعنی قطع نظر از طرفین. نمی‌توانید شما نسبت را چه در خارج مستقل از طرفین قرار بدهید و چه در ذهن.

اصلاً این نسبت مستقل از طرفین نیست یعنی وجودش مستقل از طرفین نیست. پس وقتی وجودش مستقل از طرفین نبود وابسته است. وابسته است یعنی «في غيره»، چه در وعاء خارج و چه در وعاء ذهن. حيث لا يمكن وجود این نسب و روابط، نه در خارج و نه در ذهن، ممکن نیست وجود پیدا کند «من حيث هي هي»، «من حيث هي هي» یعنی چه؟ یعنی «مع قطع النظر عن الطرفين». ولی نسبتِ اضافی این‌طور بود که مع قطع نظر عن الطرفین وجود پیدا می‌کرد اما در ذهن. در خارج نه، در ذهن.

قطع نظر از طرفین در ذهن وجود پیدا می‌کرد. «فلذا» یعنی چون این نسبت و روابط در هیچ وعایی نمی‌توانند وجود «في نفسه» پیدا کنند، «لذا لا تندرج» این نسب و روابط تحت مقوله‌ای از مقولات، زیرا «المقولة لا بد من أن تكون طبيعية محمولة» مقوله باید محمول باشد، حالا چه محمول لنفسه، چه محمول لغيره. باید معنای محمولی را داشته باشد؛ معنای محمولی یعنی معنای مستقل، منتها حالا در ذهن نه در خارج یا در ذهن و خارج؛ این می‌شود مقوله.

اما نسبت نه در ذهن نه در خارج وجود «في نفسه» ندارد، پس داخل در مقوله نیست. آن که داخل در مقوله است که در خارج یا در ذهن یا در هر دو وجود «في نفسه» داشته باشد، و نسبت این چنین نیست پس وجود «في نفسه» ندارد. وقتی وجود «في نفسه» نداشت تحت مقوله و مندرج تحت مقوله نمی‌شود. «فلذا» یعنی چون معنای حرفی یا نسبت در هر وعایی وابسته است و معنای محمولی نیست، لذا «لا تندرج تحت مقولة من المقولات»، زیرا مقوله باید طبیعت محموله باشد و نسبت طبیعت محموله نیست، پس مقوله نیست.

تا اینجا مقدمه‌ای که مرحوم اصفهانی می‌خواستند ذکر بکنند برای ورود در بحث وضع حروف که وضع عام و موضوع ‌له خاص است، تمام شد. مقدمه تمام شد. از «إذا عرفت» باید وارد ذی ‌المقدمه بشویم و بیان کنیم که آیا وضع در حروف می‌تواند عام باشد و موضوع ‌له خاص، چنانچه بعضی‌ها ادعا کرده‌اند و ما هم برای اشکال بر آن‌ها این مقدمه مفصل را گفتیم، یا نمی‌تواند. ثابت می‌کنیم که نمی‌تواند. ان ‌شاء الله جلسه آینده.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo