92/01/18
بسم الله الرحمن الرحیم
دیدگاه مرحوم اصفهانی در تفاوت ذاتی معانی اسمی و حرفی/حاشیه 18 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 18 /دیدگاه مرحوم اصفهانی در تفاوت ذاتی معانی اسمی و حرفی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۵۴، سطر دهم. «فمفهوم الامكان ـ مع كونه بحسب الاستعمال ملحوظا بالاستقلال ـ مقصود بالتبع ، وكالآلة للقوة العاقلة يتعرف بها حال الانسان»[1]
دیدگاه مرحوم اصفهانی در تفاوت ذاتی معانی اسمی و حرفی
بحث دیروز به خاطر خستگی من کمی پراکنده گفته شده بود و بعضی جاها مقدمه را گفته بودم، نتیجه را نگرفته بودم. بالاخره به هم ریخته به نظر میرسید. من مباحث را امروز تماماً تکرار میکنم ، منتها دیگر آن قسمتهای اول عبارت را نمیخوانم. اصل مطلبش را عرض میکنم. نظر مرحوم اصفهانی در معانی حرفیه و به تعبیری دیگر مفاهیم ادویه این شد که با معانی اسمیه فرق دارد، ذاتاً فرق دارد. و چنین نیست که ذات این دو معنا یکی باشد و با اعتبار و لحاظ فرق پیدا کنند. یعنی نمیتوانیم بگوییم معنای اسمی و معنای حرفی یکی هستند و اگر لحاظ مستقل کردیم میشود معنای اسمی، اگر لحاظ آلی کردیم میشود معنای حرفی. به لحاظ ما ربطی ندارد، بلکه خود معنا یا فی غیره هست یعنی غیرمستقل که میشود حرف، یا فی نفسه هست یعنی مستقل که میشود اسم. لحاظ ما نمیتواند در این مسئله دخالتی داشته باشد. این مطلب را ایشان به عنوان تحقیق بحث ارائه دادند.
حالا فرمودند که اهل تحقیق و اکابر فن معقول یعنی فلسفه نیز به این مسئله معتقدند که معنای اسمی با معنای حرفی متفاوت است و تفاوتش فقط به لحاظ نیست، بلکه ذاتاً متفاوت است. بعد از اینکه این مطلب را فرمودند، اشاره کردند که بعضی از معانی اسمیه آلت هستند برای تعقل غیر. یعنی به منزله حرف هستند. همان طور که حرف آلت است برای تعقل غیر، این هم آلت میشود برای تعقل غیر. یعنی در قصد و لحاظ غیرمستقل است. مستقل لحاظش نکردیم، بلکه غیرمستقل لحاظش کردیم. مثال زدند به امکان. امکان دو نوع لحاظ میشود. یکی اینکه لحاظ میشود به لحاظ مستقل و در آن صورت به آن وجود محمولی میدهیم. یعنی حملش میکنیم. منتها نه به عنوان جوهر حملش کنیم که وجود لنفسه داشته باشد، بلکه به عنوان عرض حملش میکنیم که وجود لغیره داشته باشد. معنای حرفی وجود محمولی ندارد، وجود رابط دارد. معنای اسمی دو قسم است. هر دو قسمش وجود محمولی دارد. منتها یک قسمش وجود محمولی رابطی دارد، قسم دیگرش وجود محمولی غیررابطی دارد. مثلاً علم وجود محمولی رابطی دارد. اما عالم وجود محمولی دارد ولی رابطی دیگر نیست. حرف همیشه وجود رابط دارد. هیچوقت وجود محمولی ندارد. اسم وجود محمولی دارد منتها دو قسم است. گاهی محمولی رابطی است، گاهی محمولی رابطی نیست. عرض همیشه وجود محمولی رابطی دارد. وجودش رابط نیست، وجودش رابطی است. آن وجود حرفی ندارد، وجود اسمی دارد.
تبیین جایگاه امکان در میان معانی اسمی و حرفی
امکان از همین قبیله است که وقتی مستقل لحاظش میکنید به آن وجود محمولی میدهیم. منتها وجود محمولی رابطی. مثلاً ما به خارج نگاه میکنیم، میبینیم انسان به وسیله علتی موجود میشود و به وسیله علتی معدوم میشود. میفهمیم که برای انسان یک حالتی هست به نام امکان. این امکان را دو نوع میتوانیم لحاظ کنیم. یا به تعبیری بهتر حالا کلمه لحاظ نیاوریم، دو نوع میتوانیم مطرحش کنیم. یکی همان که در خارج هست. در خارج حالتی است که به انسان ربط دارد. یعنی در خارج شما امکانی را نمیبینید. همانطور که ظرفیت را نمیبینید. در خارج متمکن را به مکان ربط میدهید. متمکن وجود دارد، مکان هم وجود دارد، ظرفیت دیگر وجود ندارد. چیزی به نام ظرفیت ما نداریم. در اینجا هم امکان را به انسان نسبت میدهید. نسبت در خارج به عنوان یک معنای حرفی موجود است. آن طرف نسبت که انسان است به عنوان یک جوهر موجود است. چیزی ما به عنوان امکان نداریم. نسبت بین امکان و انسان را داریم که این نسبت حکایت میکند از حالتی از حالات انسان. آن حالت را ما مستقل توجه میکنیم، لحاظ میکنیم. آن وقت برایش امکان را حمل میکنیم. امکان را بر آن حالت حمل میکنیم. ولی در خارج امکان وجود محمولی ندارد. بعد که این امکان را میآوریم در ذهن و وجود ذهنی به آن میدهیم، برایش امکان را حمل میکنیم. یعنی میگوییم آن که در خارج هست الان دارم لحاظش میکنم. آن که در خارج هست و انسان را متصف به ممکن بودن میکند او امکان است. امکان را دارم حمل میکنم بر ما فیالخارج. بعد از اینکه آن ما فیالخارج را آوردم در ذهن تصورش کردم. آن وقت وجود محمولی میدهم به امکان، وجود محمولی رابطی. در چنین حالتی میبینید که امکان وجود استقلالی پیدا میکند در ذهن من. ولی وقتی میرویم بیرون غیرمستقل است. همان وقت هم که در ذهن من است میتوانم غیرمستقل ببینمش. میتوانم بگویم ربط است به انسان. اما گاهی به عنوان یک امر عرضی، به عنوان یک وصف جداش میکنم از انسان. آن وقت مستقلاً میبینمش و برایش امکان را حمل میکنم.
میآیم در خارج میبینم که مرتبط است. معنایی است فیغیره. نه یک عرضی باشد مثل بیاض که بر جدار وارد شود. بلکه کأنه یک امر انتزاعی است که حالت انسان را دارد بیان میکند. ولی چیزی غیر انسان من نمیبینم، نمییابم. بعد که میآیم در ذهن، این را مستقلش میکنم، وصفی به عنوان اوصاف برای انسان قرارش میدهم، مستقل ملاحظهاش میکنم، برایش امکان را حمل میکنم. این امکان در این فرض وجود محمولی پیدا میکند. پس توجه میکنید دو نوع میتوانم امکان را مطرح کنم. در یک مطرح کردن وجود محمولی رابطی پیدا میکند، در یک فرض دیگر رابط میشود. رابط میشود چیزی را به انسان اسناد میدهد. خود امکان این کار را میکند. یک وقت نه یک طرف نسبت قرار میگیرد، نه طرف نسبت محمول قرار میگیرد. بر آن حالت انسان حمل میکنم امکان را. یک بار نه، حملی در کار نیست، آن حالت است یا امکان است که دارد حالت انسان را نشان میدهد. پس آلت است برای تعقل غیر. یعنی آلت است برای تعقل انسان ممکن. یک وقت خودش را تعقل میکنم، خود امکان را. اینجا دیگر به آن حالت آلیت ندادم. او را آلت تعقل چیزی قرار ندادم، خودش را دارم تعقل میکنم. از من میپرسند امکان چیست؟ میگویم سلب ضرورت طرفین. یا امکان یعنی احتیاج و فقر. میبینید که اصلاً مستقل دارم میبینمش و برایش یک چیزی حمل میکنم. این دیگر به عنوان حالت غیر ملاحظه نشده، این خودش ملاحظه شده. این را به آن وجود محمولی رابطی میگوییم. مثل اینکه خود بیاض را شما لحاظ بکنید. اما یک بار میآیید در خارج. در خارج عرض را وقتی ملاحظه میکنید، در ذهنتان عرض را ابتدا ملاحظه میکنید، وقتی میآیید در خارج وابسته به دیوار ملاحظه میکنید. ولی مییابید آن را، در خارج هم مییابید، منتها وابسته به دیوار. شما امکان را در خارج اصلاً نمییابید. باید ذهن شما این امکان را برای انسان ببیند تا از طریق این امکان آن حالت خاص انسان روشن بشود.
تمایز میان لحاظ آلی و استقلالی در مفهوم امکان
پس امکانی که در ذهن من میآید آلت است برای تعقل آن حالت زید، برای تعقل آن حالت انسان. پس در اینجا در این فرض من امکان را دارم آلت برای تعقل غیر قرار میدهم، نه آلت برای تعقل خود امکان. امکان را نمیبینم تا امکان را ببینم، بلکه امکان را میبینم تا حالت انسان برایم روشن بشود. اینجا امکان را مستقل ندیدم. اینجا امکان را آلتا لتعقل الغیر دیدم، یعنی آلت برای تعقل حالت انسان دیدم. نه اینکه خودش را دیده باشم. در این صورت نمیتوانم امکان را به آن وجود محمولی بدهم. این معنای غیرمستقل است. خب، روشن شد که امکان دو نوع لحاظ میشود. در یک لحاظ غیرمستقل است. (این مهم است که الان دارم میگویم)، آیا امکان را در آن لحاظی که غیرمستقل است، وابسته به غیر است، آلت تعقل غیر است، میتوانم معنای حرفی قرار بدهم؟ در آن وقتی که مستقل ملاحظهاش میکنم و به آن وجود محمولی رابطی میدهم مسلماً معنای حرفی ندارد، آنجا معنای اسمی است. ولی آن وقتی که این را آلت تعقل غیر قرار میدهم، که همان را که در خارج است دارم میبینم، یعنی همان حالتی را که برای انسان هست دارم به وسیله این امکان میبینم، یعنی لحاظم طبق همان است که در خارج است. یک وقت نه، آن در خارج را میآورم مستقلش میکنم، این دیگر لحاظ من طبق آن که در خارج هست نشده است. آن که در خارج است ربط است، من الان آوردهام دارم مستقل میبینم. اما یک وقت نه، همان که در خارج است من دارم میبینم. یعنی تعقل من دارد همان خارج را مییابد، دیگر از آن خارج تعبیر به امکان نمیکند، آن حالت انسان را دارد به وسیله امکان میبیند. اینجا میشود لحاظ فیغیره. لحاظ غیرمستقل. یعنی من امکان را غیرمستقل دارم لحاظ میکنم. آیا در چنین حالتی میتوانم بگویم امکان معنای حرفی دارد؟
در آن حالتی که به آن وجود محمولی رابطی میدهم که مسلماً نمیتوانم بگویم وجود حرفی دارد، یا نمیتوانم بگویم معنای حرفی است. آیا در این فرض دیگر میتوانم بگویم معنای حرفی است یا وجود حرفی دارد؟ یعنی وجود فیغیره دارد؟ اصل تمام بحث اینجاست. ولو آن یک تکه دیگرش روشن است. اگر توانستم معنایش را معنای حرفی بگیرم، میگویم معنای امکان که معنای اسمی است با لحاظ میشود معنای حرفی، حرف خصم درست میشود. حرف مرحوم اصفهانی باطل میشود. اگر توانستیم این امکان را که معنای اسمی دارد در فرض لحاظ غیرمستقل، معنای حرفی قرارش بدهیم نتیجه میگیریم که این اسم معنای حرفی دارد یعنی معنای اسمی و معنای حرفی یکیست، با لحاظ تفاوت میکند و حرف مرحوم اصفهانی باطل میشود. نقضی بر مرحوم اصفهانی وارد میشود. مرحوم اصفهانی میخواهد کاری کند که این نقض وارد نشود. در همان فرضی که ما این امکان را «آلتا لتعقل الغیر» میبینیم ایشان وارد بحث میشود و ثابت میکند که معنا غیرمستقل هست، ولی حرفی نیست. اشتباه نکنید غیرمستقل را با حرفی. فکر نکنید هر جا معنا غیرمستقل شد حتماً حرفی است. غیرمستقل بودن مستلزم حرفی بودن نیست. معنای حرفی قاعده خاص دارد. باید آن قاعدهاش را اجرا کرد. در امکان آن قاعده اجرا نمیشود. قاعده را توجه کنید این قاعده مهمی است که از روی آن معنای حرفی را میشود شناخت. میفرماید معنای حرفی همیشه فیغیره هست. هیچ کاریش نمیتوانید بکنید. لحاظش هم نمیتوانید بکنید مستقلاً. اگر لحاظ مستقل کردید معنای حرفی را معدوم کردید معنای اسمی را به جایش نشاندید.
تفاوت جوهری معنای حرفی با معانی غیرمستقل اسمی
معنای حرفی به هر نحو که تعقل شود معنای حرفی است یعنی فیغیره هست. در لحاظ هم غیرمستقل لحاظ میشود، در خارج هم غیرمستقل وجود میگیرد. همه جا غیرمستقل است. به محض اینکه خواستید مستقلش کنید معدومش کردید. یک چیز دیگر را به جایش گذاشتید. مثلاً «مِن» معنای حرفی دارد. شما تعبیر کنید از معنایش به ابتدائیت. این دیگر معنای اسمی میشود، معنای «مِن» نیست. ابتدائیت خودش یک کلمهای است معنا دارد. این معنای «مِن» نیست. معنای «مِن» را در خارج تحقق بدهید فیغیره هست. در ذهن تعقل کنید فیغیره هست. خواستید مستقلش کنید دیگر حرف نیست. «مِن» را میخواهید تبدیل کنید به ابتدائیت، خب ابتدائیت اسم است حرف نیست. بر خلاف امکان. امکان آن وقتی که شما در خارج میبینیدش می بینید غیرمستقل است. در ذهن که میآوریدش مستقلش میکنید. مستقلش میکنید نه یعنی معنای قبلی را از بین میبرید معنای جدید به جایش میگذارید، همان معنا را دارید مستقل میبینید. یعنی همان معنایی که فیغیره بود را مستقل میبینید. در ذهنتان اسم است، خارج هم بروید اسم است. این وقتی بیاید بیرون، وقتی بیاید در ذهن شما، شما مستقلش کنید دیگر چیز دیگری نمیشود. همان امکان است. «مِن» وقتی ابتدائیتش میکنید چیز دیگری میشود. «مِن» نیست ابتدائیت است. امکان را وقتی لحاظ مستقل میکنید باز هم امکان است. چیز دیگری نشده است. باز هم امکان است. دقت میکنید این نکته اخیر خیلی مهم است. «مِن» را وقتی ابتدائیتش میکنید دیگر «مِن» نیست، ابتدائیت است. امکان را وقتی مستقلش میکنید محمولش میکنید باز هم امکان است. پس یک معنا دارد چه فیغیره بگیریدش و غیرمستقل، چه مستقل بگیرید یک معناست. این چنین غیرمستقلی را نباید حرف قرار بدهید. این معنای حرفی نیست. هر غیرمستقلی که معنای حرفی نیست. غیرمستقلی که یک جا میتوانید مستقلش کنید این معنای حرفی نیست. آن غیرمستقلی که هر جا ببریدش غیرمستقل است آن معنای حرفی است.
که با لحاظ هم نمیتوانید کاریش بکنید. لحاظ مستقلش بکنید معدومش کردید، یک چیز دیگر جایش گذاشتید. خودش هم لحاظ کنید که خودش غیرمستقل است. در خارج «مِن» را ملاحظه کنید، «مِن» در خارج غیرمستقل است. خود این «مِن» را ملاحظه کنید باز هم غیرمستقل است. در ذهن هم بیاورید غیرمستقل است، در خارج هم ببرید غیرمستقل است. بله شما کاری که میکنید «مِن» را میآورید در ذهنتان تبدیلش میکنید به ابتدائیت، یک چیز دیگر شد، این که «مِن» نشد. «مِن» را بیاورید در ذهن لحاظش کنید، همان طور که در خارج غیرمستقل است در لحاظ شما هم غیرمستقل است. شما کاری که میکنید «مِن» را میآورید در ذهنتان تبدیلش میکنید به ابتدائیت، آن وقت میگویید این معنا غیرمستقل نیست، خب بله وقتی تبدیل به ابتدائیت بشود غیرمستقل نیست، مستقل است. تبدیلش نکنید خودش را بیاورید. امکان را ما تبدیل نمیکنیم خود امکان را میآوریم میبینیم محمولی شد. در خارج میبریم میبینیم رابط شد. اما «مِن» را در خارج رابط است، خودش را بیاوریم در ذهن باز هم میبینیم رابط است. آن که میشود مستقل آن «مِن» نیست یک چیز دیگری است. پس معنای حرفی چه در ذهن بیاید چه در خارج باشد بالاخره فی غیره هست، هیچوقت فی نفسه نمیشود. عرض کردم فینفسه اش کنید باطلش کردید، یک چیز دیگر جایش گذاشتید. خب معیار معنای حرفی روشن شد. امکان این معیار را ندارد. این اگر بیاوریدش در ذهن دیگر آن حالت خارجی را نگه نمیدارد. تبدیل هم نمیشود مثل این نیست که «مِن» را تبدیل کرده باشیم به ابتدائیت، همان امکان است. آمده در ذهن میبینید مستقل شده است. وجود محمولی رابطی پیدا کرده است. در حالی که در خارج این چنین نبود. این را آوردید در ذهن توانستید بدون تبدیل مستقلش کنید معلوم میشود معنای اسمی است. آن «مِن»ی که میآورید در ذهن با تبدیل مستقلش میکنید، آن که دیگر معنای اسمی نمیشود. این را وقتی میآورید در ذهن بدون تبدیل مستقلش میکنید، میبینید معنای اسمی است. آن وقت هم که رفته بیرون معنای اسمی بوده منتها غیرمستقل بوده است.
تحلیل نهایی و بررسی عبارات متن نهایة الدرایه
غیرمستقل بودن حاکی از حرفی بودن نمیشود. این تمام حرفی است که ایشان میگوید. تمام تحقیق ایشان این است. پس بعضی معانی اسمیه (دقت کنید عبارت خودش را میخواهم بگویم.) بعضی معانی اسمیه ربما آلة لتعقل الغیر هستند و در نتیجه غیرمستقل هستند، ولی نمیتوان گفت معنای حرفی هستند. زیرا هر معنای غیرمستقلی که معنای حرفی نیست. بله باید مثل امکان را ملاحظه کنید. این مثل امکان غیرمستقل است، وقتی میرود در ذهن خودش میشود مستقل. پس این معنای حرفی نیست. این چنین غیرمستقلی معنای حرفی نیست. این غیرمستقلی است که با لحاظ غیرمستقل میشود. یک معناست. امکان یک معناست. لحاظ آلی میکنید یعنی آن حالت خارجی انسان را با آن میبینید، میشود غیرمستقل. میآوریدش در ذهنتان لحاظ استقلالی میکنید وجود محمولی به آن میدهید، میشود مستقل. یک معناست هم میشود مستقل با یک اعتبار، هم میشود غیرمستقل با اعتبار دیگر. این معنا معنای اسمی است که با لحاظی مستقلش میکنید با لحاظی غیرمستقل. نه با لحاظی حرفیش میکنید با لحاظی اسمی، این غلط است. با لحاظ نمیشود یک چیزی را اسمی کرد و حرفی کرد. بله یک معنای واحد اسمی را با لحاظ میشود مستقل کرد با لحاظ میشود غیرمستقل کرد. معنای حرفی را هرگز نمیشود مستقل کرد. با هر لحاظی بخواهد لحاظش کند، مگر تبدیلش کنید. معنای اسمی را که معنای واحدی است با لحاظی میتوانید مستقل کنید با لحاظی غیرمستقل. نگویید با لحاظی اسمی میکنیم با لحاظی حرفی. این تعبیر غلط است. نمیشود با لحاظی اسمیش کرد با لحاظی حرفی کرد. بله اسمیتش را حفظ کنید، با لحاظی استقلالیش کنید با لحاظی غیراستقلالی. این درست است. این تمام نظر مرحوم اصفهانی است که دیگر روشن شد فرق بین معانی اسمیهای که ملحق به حرف هستند و خود حروف معلوم شد. ایشان حروف را میگوید هر کاریش کنید فیغیره هست. در خارج ببرید فیغیره هست، در لحاظ بیاورید فیغیره هست، هر جور بخواهید لحاظش کنید فیغیره هست. تا خواستید فینفسهاش کنید عوضش کردید نه همان را حفظ کردید فینفسهاش کردید. «مِن» را تا خواستید ابتدائیت کنید عوض شده، یک چیز دیگر شده، شده اسم. اما امکان این طور نیست، امکان معنایش واحد است، معنایش اسمی است. همین خود امکان بدون تبدیل، گاهی مستقلش میکنید گاهی غیرمستقل. معنای واحد را میتوانید گاهی مستقل کنید گاهی غیرمستقل، اما معنای حرفی و اسمی دو تاست. نمیتوانید با لحاظ دو تایش کنید، ذاتشان دوتاست. دیگر فکر میکنم اگر بخواهم مطلب را دوباره تکرار کنم مبهمترش میکنم، همین اندازه کافی است.
صفحه ۵۴ هستیم سطر دهم. من از سطر نهم شروع میکنم. یا از سطر هشتم شروع میکنم. «مثلا الإمكان والوجوب والامتناع معان اسمية». اینها معانی اسمیه هستند که ما امکان را به عنوان مثال انتخاب کرده بودیم و آن را داشتیم توضیح میدادیم. پس امکان میشود معنای اسمی. «إلاّ أنّا إذا حكمنا على الانسان بالإمكان»، وقتی ما حکم میکنیم بر انسان به امکان، میگوییم الانسان ممکنٌ یا آن حالت انسان را میگوییم امکان است، «فالمحكوم به معنون هذا العنوان لا نفسه» محکوم به یعنی محمول، محکوم علیه یعنی موضوع. محکوم به یعنی محمول. یعنی آن که وجود محمولی دارد. آن که وجود محمولی دارد خود امکان نیست معنون امکان است. خود امکان را در خارج میتوانید بیابید که وجود غیرمستقل دارد. الان شما دارید امکان را حمل میکنید، وجود محمولی میدهید. این که حمل میکنید خود امکان نیست مؤدای امکان است. مؤدایش قابل حمل هست. یعنی در خارج شما یک چیزی دارید که اسمش را میگذارید امکان. مفهوم این لفظ، مفهوم لفظ امکان که معنون امکان است، آن را شما دارید حمل میکنید بر آنچه که در خارج دارید. در ذهنتان این کار را میکنید چون حمل برای ذهن است. پس در ذهنتان دارید آن امر غیرمستقل خارجی را مستقلش میکنید، مستقلش میبینید بعد حملش میکنید. یعنی وجود محمولی میدهید. ولی بدون اینکه تبدیلش کنید. بدون اینکه امکان خارجی را وقتی میآورید در ذهنتان یک چیز دیگرش کنید. «فمفهوم الامكان مقصود بالتبع». مفهوم امکان اگرچه دارد حمل میشود و وجود محمولی پیدا کرده، اما مقصود به تبع است. یعنی مشیر به آن حالت انسان است نه مشیر به خودش. یعنی آلت است برای تعقل آن حالت، نه آلت است برای تعقل خودش. یک وقت شما میگویید که این رابطه اسمش امکان است، آن رابطه هم اسمش امکان است. بر این روابط امکان را حمل میکنید. خب دارید خود این امکان را میبینید و به آن حمل میکنید، که امکان میشود «ما ینظر فیه». یعنی افراد امکان را ملاحظه کردید برایشان حکم امکان را بار کردید. خود امکان لحاظ شد. اما یک وقت خود امکان را لحاظ نمیکنید یعنی مفهوم کلمه امکان را لحاظ نمیکنید، آن حالتی که بر انسان است لحاظ میکنید. آن وقت از آن حالت تعبیر میکنید به امکان. اینجا چون دارید با این امکان آن حالت را ملاحظه میکنید پس این امکان میشود آلت برای تعقل الغیر. یعنی آلت میشود برای تعقل آن حالت. و این دیگر معنای غیرمستقل است. معنای اسمی است منتها غیرمستقل است. یک وقتی شما همین را میآورید در ذهنتان دیگر کار ندارید که حالت انسان را بیان کنید، اصلاً میخواهید ببینید امکان چی هست. امکان را میخواهید تعریف کنید. موارد امکان را نگاه میکنید، از کل موارد یک کلی میگیرید، میگویید امکان عبارت است از لا ضرورت طرفین. یا امکان عبارت است از فقر و احتیاج. اینجا خود امکان را نگاه کردید، دیگر کاری به این ندارید که حالت انسان چیست. خود امکان را لحاظ کردید برایش حمل کردید امکان را. این وجود محمولی پیدا کرده. اینجا دیگر وجود مستقل است، اینجا دیگر مستقل است. اما گاهی از اوقات هم این چنین است که شما امکان را آلت لتعقل الغیر قرار میدهید. یعنی امکان را تعقل میکنید تا حالت انسان معلوم بشود. اینجا میشود امکان میشود امری فی غیره یعنی فی الانسان. دیگر مستقل نیست. خود امکان را ملاحظه نکردید آن حالت انسان را ملاحظه کردید. ایشان میفرماید آن وقت که شما امکان را بر انسان حمل میکنید درست است به ظاهر به آن وجود محمولی دارید، ولی در واقع این مقصود به تبع است. یعنی شما میخواهید انسان را ببینید، وضع انسان را مشخص کنید، نه وضع امکان را، به امکان کاری ندارید. امکان «ما ینظر به» است نه «ما ینظر فیه». انسان «ما ینظر فیه» است. شما در انسان دارید نظر میکنید به توسط امکان. یعنی با عینک امکان انسان را ممکن میبینید. ولی خود امکان را نگاه نمیکنید دارید از پشت عینک انسان را میبینید، انسانی که حالتش امکان است. در چنین حالتی امکان را آلتا لتعقل الغیر گرفتید. پس امکان اگر «ما ینظر به» باشد میشود آلتا لتعقل الغیر و غیرمستقل. اگر «ما ینظر فیه» باشد میشود مستقل. الان ما که داریم حملش میکنیم بر انسان، ما مستقل قرارش دادیم ولی در واقع مقصود به تبع است یعنی غیرمستقل است، دارد آن حالت انسان را بیان میکند. «فمفهوم الامكان» با اینکه به حسب استعمال ملحوظ شد به استقلال، یعنی در استعمال من آن را ملحوظ به استقلال کردم، من آن را به طور مستقل لحاظ کردم ولی در این حال مقصود بالتبع است.
دانش پژوه: مفهوم همان عنوان است.
استاد: بله مفهوم همان معنون است. مفهوم را عنوان میگیرید. معنون هم بگیرید عیبی ندارد.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: معنونی که حالا این مفهوم آن را میسازد. معلوم است دیگر. عنوان یک مفهوم است این مفهوم صدق میکند بر یک چیزی. آن چیز را اگر کلی باشد میگوییم معنون. چون جای معنون هم ذهنی است. «مقصود بالتبع، وكالآلة». این «وكالآلة» عطف است بر «مقصود بالتبع». «كالآلة است برای قوه عاقله که «يتعرف» این قوه عاقله «بها» یعنی به این آلت که عبارت از امکان است، با این آلت میشناسد حال انسان را. حالت انسان را که حالت امکان است میشناسد. پس این تعقل، تعقل امکان نیست، تعقل آن حالت انسان است که به توسط امکان دارد انجام میشود. «فهو ملحوظ بالاستقلال في مرتبة الاستعمال». یعنی وقتی دارم امکان را استعمال میکنم مستقل ملاحظهاش میکنم. ولی این استعمال مستقل را دارم آلت قرار میدهم برای مشاهده حالت انسان. در این صورت میشود غیرمستقل. پس هم مستقل فرض شد هم غیرمستقل ولی یک معناست. یک معنای اسمی است که هم مستقل دیده میشود هم غیرمستقل. آن وقت این یک معنا ذاتش یکی است، فرقش به لحاظ است. اما آنجا که دو معنا داشته باشیم یک معنای اسمی یک معنای حرفی، به طوری که اگر معنای حرفی را خواستیم مستقلش کنیم باید تبدیلش کنیم و از بین ببریم، آنجا دیگر نمیتوانیم بگوییم یک معنا دو تا لحاظ دارد. آنجا باید بگوییم معنای اسمی لحاظی دارد معنای حرفی لحاظ دیگر، لحاظ ها را هم باید متعدد کنید. «فهو» یعنی امکان ملحوظ است «بالاستقلال» در مرتبه استعمال و ملحوظ آلی است در مرتبه حکم. یعنی وقتی استعمال میکنم آن را مستقل میبینم. وقتی میخواهم حکم کنم بر چه حکم میکنم؟ بر آن حالتی که در انسان هست. همین امکان را غیرمستقل میکنم. «فيكون كالمعنى الحرفي» از جهت عدم استقلال نه از جهات دیگر. یعنی واقعاً معنای حرفی نیست. به لحاظ عدم استقلال به معنای حرفی ملحق میشود. «کالمعنی الحرفی» است نه معنای حرفی. بعد میفرماید که گاهی هم امکان را مستقلاً ملاحظه میکنم که این را من چند بار عرض کردم. «وقد يلاحظ الإمكان بماله من العنوان». یعنی با همین عنوان امکان کاری اصلاً به انسان و غیر انسان نداریم. ربطش را با انسان کار نداریم، خود عنوان امکان را نگاه میکنیم. کار هم نداریم که صفت انسان است، صفت چیز دیگری است، اصلاً هیچ چیزش را توجه نداریم. فقط توجه به همین خود امکان داریم. خب در این صورت ما مستقلاً معناش کردیم، مستقلاً لحاظش کردیم. «وقد يلاحظ الإمكان بماله من العنوان» یعنی به همین عنوان امکان ملاحظهاش میکنیم بدون ارتباطش به انسان. «وهو ليس» یعنی امکان در این حالتی که به چنین حالتی تصور شده «ليس من أحوال الماهيات الإمكانية حقيقة» از احوال انسان حساب نمیشود. وقتی من خود امکان را ملاحظه کردم نسبتش به انسان را لحاظ نکردم دیگر از اوصاف انسان حساب نمیشود، از حالات انسان حساب نمیشود. خود امکان را میخواهم ملاحظه کنم یعنی نمیخواهم بگویم امکانی که وصف انسان است، خود امکان یعنی چه؟ امکان یعنی احتیاج. امکان یعنی لا ضرورت طرفین. این دیگر وصف انسان نیست. «وهو ليس من أحوال الماهيات الإمكانية»، چنین امکانی که به این نحو ملاحظه میشود از احوال ماهیات امکانیه حقیقتاً نیست. «بل هو موجود من الموجودات الذهنية» در ذهن آوردم به آن وجودی دادم وجود مستقل هم دادم. یکی از وجودات ذهنی شده که خود امکان را من دارم لحاظ میکنم. اصلاً کارم ندارم که این امکان وصف کیست. میخواهم خود امکان را تعریف کنم. «بل هو موجود» یعنی امکان در این فرضی که ما کردیم موجودی است از موجودات ذهنیه و در خارج واقعیت ندارد. «فحقيقة الامكان لها وجود رابط للانسان». اینجا دو تا مطلب را مطرح میکند. یک مطلب این است که حقیقت امکان چیست؟ یک مطلب این است که عنوان امکان چیست؟ حقیقت امکان را میگوید رابط است. وجود غیرمستقل دارد. اما عنوانی را که به امکان میدهیم میگوید وجود محمولی رابطی دارد که این را توضیح دادم. «فحقيقة الامكان لها وجود رابط للانسان». «و عنوانه» عطف بر حقیقت است. حقیقت امکان دارای وجود رابط است ولی عنوان این امکان «له» یعنی برای انسان وجود محمولی رابطی است. «حيث إنه موجود في الذهن» چون امکان در ذهن موجود است وجود مستقل هم به آن دادیم، پس از محمولات است. یعنی وجود محمولی دارد. ولی ما ادعا کردیم وجود محمولی رابطی دارد، رابطی را هم اضافه کردیم. لذا ایشان میگوید «والعرض وجوده»، باید «وجوده» باشد که در اینجا «وجودٌ» دارد. شما چه دارید کتابتان؟ «وجوده» هست؟ «وجودٌ» است؟ آن هم پس اشتباه است «وجوده» باید باشد. حالا «والعرض وجود» هم باشد عیبی ندارد. «والعرض وجود في نفسه» نه «وجوده» خوب است. «والعرض وجوده في نفسه وجوده لموضوعه»، باید «وجوده» باشد. خب این امکان با این تصور دومی که گفتیم میشود وجود محمولی ولی در عین محمولی بودن رابطی. یعنی مثل عرض. چون مثل عرض است میگوییم «والعرض وجوده في نفسه وجوده لموضوعه» و چون این امکان هم اینچنین است، پس باید وجودش فی نفسه و وجودش لموضوعه باشد و این معنای رابطی بودن است. آن که مستقل لحاظش میکردیم معنای محمولی بودن بود. این هم که الان گفتیم معنای رابطی بودن بود. پس نتیجه میگیریم که امکان، وجود محمولی رابطی دارد در این لحاظ دوم که گفتیم، نه در لحاظ اول.
دانش پژوه: بنفسه با فینفسه می شود...
استاد: پس چه بگوییم؟
دانش پژوه: عرض وجود فینفسه دارد منتها لغیره. ولی لغیره را با فینفسه حمل کردن با هم، این همان است؟
استاد: حمل نمیکنیم. میگوییم این هم وجود نفسی دارد هم وجود رابطی دارد.
دانش پژوه: بله این عبارت شما میخواهید تفسیرش کنید وجود فینفسه همان وجود لغیره است.
استاد: بله این درست است. یعنی وجود فینفسهاش جدای از وجود لغیره اش نیست. یعنی اگر بخواهد وجود فینفسه پیدا کند باید لغیره موجود باشد. این را معنا کردم. نه این که وجود فینفسه با وجود فیغیره یک معنا دارد. این را نمیخواهیم بگوییم. میگوییم اگر عرض خواست وجود پیدا کند باید متکی به غیر وجود پیدا کند. اینطوری میخواهیم بگوییم. پس وجود فینفسهاش همان وجود لغیره اش است منافاتی ندارد. یعنی این عرض هیچوقت نمیتواند بدون غیر وجود پیدا کند. اگر بخواهد فینفسه یعنی خودش وجود پیدا کند باید برای غیر وجود پیدا کند. وجود برای خودش وجود برای غیر است. یعنی برای خودش نمیتواند وجود پیدا کند، باید برای غیر وجود پیدا کند تا بگوییم خودش موجود شد. «وهو معنى كونه رابطيا». پس بنابراین امکان را اگر اینطور که اخیر گفتیم تصور کنیم هم محمولی است به بیانی که گفتیم، هم رابطی است به این بیانی که الان آوردیم و پشت سرش گفتیم «وهو معنى كونه رابطيا». خب این معنای اسمی بود که در این معنای اسمی توجه کردید چه کردیم؟ در این معنای اسمی یک بار مستقل دیدیم یک بار وابسته دیدیم. و گفتیم وقتی وابسته میبینید و غیرمستقل میبینید حکم نکنید که معنای حرفی است. عدم استقلال دلیل حرفی بودن نیست. کأنه کسی میپرسد خب حرف هم که فیغیره است، غیرمستقل است، شما چرا میگویید که اگر معنای اسمی غیرمستقل بود حرفی قرارش ندهید؟ ایشان جواب میدهد حرفی غیرمستقل است در همه جا غیرمستقل است، اصلاً نمیشود مستقلش دید. همین که بخواهد مستقل ببینید تلفش کردید و یک چیز دیگر به جایش گذاشتید. «و اما حقیقة المعنی الحرفی و حقیقة مفهوم ادوی فهو ما کان فی حد ذاته غير استقلالي» ، ذاتش غیراستقلالی است «بأيّ وجود فرض». ذات غیرمستقل با وجود نمیشود مستقلش کرد. عرض ذاتش مستقل است، وجودش وابسته است. معنای حرفی اصلاً در ذاتش وابسته است. حالا چه در خارج بیاورید چون ذات وابسته است با وجود خارجی میشود ذات وابسته. ببرید در ذهن چون ذات وابسته است با وجود ذهنی میشود ذات وابسته. علی ای حال ذات یک ذات وابسته ای است. چه با وجود خارجی موجودش کنید چه با وجود ذهنی. در لحاظ هم که بیاورید باید لحاظ غیرمستقل، یعنی او را غیرمستقل لحاظ کنید. تا بخواهد مستقل لحاظش کنید تبدیل میشود به معنای اسمی. پس اگر این ذات غیرمستقل است این ذات را در خارج بیاورید غیرمستقل وجود میگیرد، در ذهن هم بیاورید غیرمستقل لحاظ میشود. البته شما ممکن است همانطور که عرض کردم بگویید که ما این را مستقل لحاظ میکنیم. میگوییم اگر مستقل لحاظش کردید خودش دیگر نیست، تبدیلش کردید. ابتدائیت آوردید به جای «مِن» نشاندید، فکر میکنید دارید «مِن» را لحاظ میکنید. «مِن» را اگر بخواهد لحاظ کنید همانطور که در خارج موجود شده باید لحاظش کنید. چرا؟ چون ذات، این ذات است. ذاتش غیرمستقل است. اگر یک وقت وجود غیرمستقل بود، عرض وجودش غیرمستقل است. ذاتش را بیاورید در ذهن میتوانید مستقل فرضش کنید. لحاظ مستقل دارید وجودتان غیرمستقل است. میتوانید با وجود لحاظش کنید غیرمستقل لحاظ میشود، میتوانید ذاتش را لحاظ کنید مستقل لحاظ میشود. عرض یک معنای اسمی است. میتوانید همین معنای واحد اسمی را مستقل لحاظ کنید، میتوانید وابسته لحاظ کنید. اما حرف ذاتش وابسته است، هر کاریش کنید وابسته است. «وأما حقيقة المعنى الحرفي والمفهوم الأدويّ فهو : ما كان في حدّ ذاته غير استقلالي بأيّ وجود فرض». «فعدم استقلاله باللحاظ كعدم استقلاله في الوجود العيني» یعنی در لحاظ هم غیرمستقل است همانطور که در وجود عینی غیرمستقل است. یعنی هیچجا مستقل نمیشود. در لحاظ هم غیرمستقل در وجود عینی هم غیرمستقل. چرا در هر دو غیرمستقل؟ چون ذاتش ناقص است. یعنی چون ذات غیرمستقل است. نه وجود. اگر ذاتش مستقل بود وجودش را دو قسم میتوانستید بکنید. یک وجود قوی به آن بدهید، یک وجود ضعیف به آن بدهید. در وجود قوی میشد مستقل در وجود ضعیف میشد غیرمستقل. اما حالا که ذات ناقص است، با وجود که نمیشود نقص را برطرف کرد. این ذات چه در این خارج باشد یعنی وجود خارجی بگیرد، چه در ذهن بیاید که وجود ذهنی میگیرد، ذات وقتی ناقص است با وجود نمیشود مستقلش کرد، همه جا ناقص است. «من جهة نقصان ذاته عن قبول الوجود النفسي»[2] ، ذاتش ناقص است از اینکه بتواند وجود نفسی را قبول کند «في أي وعاء كان» یعنی چه در خارج باشد چه در ذهن.