92/01/14
بسم الله الرحمن الرحیم
شبهه وجود کلمات جامع معنای اسمی و حرفی و رد آن/حاشیه 18 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 18 /شبهه وجود کلمات جامع معنای اسمی و حرفی و رد آن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۵۳، سطر دهم: «قلت: ليس المحكي عنه بتلك الألفاظ إلا مفاهيم وعناوين، لا حقيقة الربط والنسبة ، كما في لفظ العدم»[1] .
بحث بر این داشتیم که معنای اسمی و حرفی ذاتاً یکی نیستند تا اختلافشان فقط به لحاظ باشد، بلکه دو ذاتِ متعددند. برای این مدعا دلیل اقامه کردیم و اثبات کردیم. معترضی اعتراض کرد که در بعضی موارد ما میبینیم که معنای اسمی و حرفی یکی است.
در جایی که کلمه «ربط» را به کار میبریم، این کلمه معنا دارد؛ معنایش هم معنای اسمی را شامل میشود و هم معنای حرفی را شامل میشود. همچنین کلمه «نسبت»؛ کلمه نسبت لفظ است اما یک معنا دارد، این معنا هم معنای اسمی را شامل است و هم معنای حرفی را. کلمه «ظرفیت» هم همینطور؛ ظرفیت، استعلائیت، ابتدائیت، اینها معانی اسمی هستند و معنای حرفی را هم شامل میشوند. پس ما معنایی را پیدا کردیم که هم معنای اسمی را شامل شود و هم معنای حرفی را شامل شود. لفظش را پیدا کردیم، آن لفظ هم که بیمعنا نیست و معنا دارد؛ آن معنا جامع بین اسمی و حرفی میشود. آن وقت اگر لحاظ مستقلش کنیم میشود اسمی، و اگر لحاظ آلیاش کنیم میشود حرفی.
تبیین تفاوت ذاتی میان معنای اسمی و حرفی و پاسخ به شبهه جامع
پس اینکه شما گفتید در همه موارد معنای اسمی و معنای حرفی از هم جدا هستند اشتباه است؛ در این موارد ما پیدا کردیم که معنای اسمی و حرفی را یکی کردیم و فرق را فقط به لحاظ گذاشتیم، ذات را یکی کردیم و امتیاز را بیرون از ذات قرار دادیم. در حالی که شما معتقدید که این معنای اسمی و حرفی به لحاظ ذاتشان امتیاز دارند. عرض کردم مرحوم اصفهانی در جواب، دو بخش میکند جوابش را؛ یک بخشش را ناظر میکند به مثل ربط و نسبت، و بخش دیگر را ناظر میکند به مثل ظرفیت و استعلائیت و ابتدائیت. دو تا جواب میدهد؛ یک جواب مربوط به آن طور معانی، یعنی معانی ربط و نسبت، و یک جواب هم مربوط به این طور معانی، یعنی معنای ظرفیت و ابتدائیت و استعلائیت.
اما در مورد ربط، جواب میدهد که آن معنا «عنوان» است نه «ماهیت». خلاصه جوابش این است که آن معنا عنوان است و معنای اسمی و حرفی «معنون» هستند. یعنی در واقع آن معنا فقط حکایت میکند از معنای اسمی و معنای حرفی، نه اینکه صدق میکند هم بر معنای اسمی و هم بر معنای حرفی. اگر یک «صادق» داشتیم که دو مصداق داشت، میتوانستیم آن صادق را جامع بینالمصداقین قرار دهیم؛ اما عنوان که صدق نمیکند بر معنون، عنوان حکایت میکند از معنون. عنوان را میشود جامع قرار داد، منتها جامعِ انتزاعی است و جامع واقعی نیست.
جامع واقعی باید بر مصادیقش صدق کند، مثل ماهیت؛ ماهیتِ انسان جامع واقعی است و بر تمام افراد و مصادیق صدق میکند. شما اگر معنای جامعی به این صورت پیدا کردید که بتواند بر معنای اسمی هم صدق کند و بتواند بر معنای حرفی هم صدق کند کافی است و ما دست از مبنای خودمان برمیداریم. اما شما یک معنایی پیدا کردید که عنوان است؛ حکایت میکند از معنای اسمی و حکایت میکند از معنای حرفی، نه اینکه دو فرد داشته باشد که یکی معنای اسمی و یکی معنای حرفی باشد. این چنین جامعی به درد ما نمیخورد. این چنین جامعی نمیتواند معنای اسمی و معنای حرفی را یکی کند و ذاتشان را یکی کند؛ چون جامعِ انتزاعی است نه جامع واقعی.
جامع واقعی میتواند ذات افراد را یکی کند، چون در تمام ذات افراد حضور دارد. انسان در ذات همه افرادش حضور دارد و چون واحد است میتواند افراد را یکی کند؛ آن وقت ذات افراد میشود یکی و شخصیتهای افراد فرق میکند؛ ذات همهشان انسانیت است و شخصیتشان متفاوت است. اما عنوان این چنین نیست؛ عنوان نسبت به معنون ها فقط حاکی است. ذات معنون ها که نیست تا شما بگویید در معنون ها این ذات موجود است و چون واحد است پس ذات معنون ها واحد است. این فقط حکایت از معنون ها میکند و حضوری در ذات معنون ها ندارد که بتواند ذات معنون ها را یکی کند.
بررسی مفاهیم عدم و وجود و نقش آنها به عنوان عنوان
پس قبول داریم که ربط و نسبت هم بر معنای حرفی دلالت میکنند و هم بر معنای اسمی، ولی قبول نداریم که معنای حرفی و اسمی دو فرد باشند برای این معنا؛ دو معنون هستند برای این معنا، نه دو فرد. و عنوان در ذات معنون دخیل نیست و حاکی از معنون است. اما جامع واقعی در ذات افرادش هست؛ آن وقت آن جامع واقعی چون واحد است میتواند افراد را واحد کند و ذاتاً واحدشان کند ولو شخصاً متفاوتند. اما عنوان که در معنون نیست نمی تواند معنون های متعدد را واحد کند، ذات معنون های متعدد را واحد کند. بله، حاکی از معنون های متعدد واحد است. حاکی واحد است ولی ذات واحد نیست. چون عنوان در ذات معنون نیست که بخواهد ذات را واحد کند. تنظیر میکند به «عدم». عدم را ملاحظه کنید؛ عدم لفظ است و مفهوم هم دارد؛ مفهوم دارد و معنا دارد، اما معنایش ماهیت نیست که افراد داشته باشد که افرادش بعضیها در خارج و بعضیها در ذهن باشند.
عدم یک عنوان است؛ یعنی معنای عدم -لفظ عدم نه- معنای عدم یک عنوان است. یعنی آن چیزی که شما میفهمید از عدم، یعنی صورت ذهنی عدم، یک عنوان است که میتواند معنون را نشان دهد ولی ذاتی ندارد که در معنونها داخل شود و معنونها را واحد کند. اصلاً معنونی در خارج ندارد و معنونش هم در ذهن است. این طور نیست که فرد خارجی داشته باشد و فرد ذهنی داشته باشد؛ مثل ماهیت نیست. ماهیت این چنین است که فرد خارجی دارد و فرد ذهنی دارد؛ در ذهن موجود است به وجود ذهنی و در خارج موجود است به وجود خارجی؛ و واقعاً فرد ذهنی با فرد خارجی اش فرق میکند، ذاتاً فرق میکند. اشتباه گفتم، ذاتاً یکی است؛ فرد خارجی با فرد ذهنی ذاتاً یکی است و وجودشان فرق میکند و شخصیتشان فرق میکند.
عدم مثل ماهیت نیست که دو نحو وجود بگیرد؛ او فقط در ذهن وجود میگیرد و عدم در خارج اصلاً نیست که بخواهد وجود بگیرد. بعد مثال دیگری می زنند که آنجا هم عنوان است و معنون، نه ماهیت است و فرد. مثال به خودِ «وجود» میزنند بنابر اصالت وجود. میفرماید که وجود هم مثل ماهیت نیست، بلکه از جهتی مثل عدم است؛ عدم فقط در ذهن معنون دارد و وجود بنابر اصالت وجود فقط در خارج معنون دارد. هیچکدام اینها مثل ماهیت نیستند؛ ماهیت هم در خارج هست و هم در ذهن. عدم مثل ماهیت نیست چون فقط در ذهن است؛ وجود بنابر اصالت وجود مثل ماهیت نیست چون فقط در خارج است. هیچکدام از این دو تا مثل ماهیت نیستند.
ماهیت در دو تا ظرف حاصل میشود؛ هم در ظرف ذهن و هم در ظرف خارج. اما عدم فقط در ظرف ذهن است و وجود بنابر اصالت وجود فقط در ظرف خارج است. پس از این جهت عدم با وجود مثل هم هستند؛ لذا برای وجود نمیگوییم ماهیت دارد، میگوییم مفهوم دارد. عنوانِ وجود مطلق، عنوان است که معنونها را نشان میدهد، نه اینکه مثل ماهیتی که بر فرد خودش صدق میکند، وجود هم بر افراد وجود صدق کند؛ بلکه عنوان و مفهوم وجود بر مصادیق وجود صدق میکند، همانطور که عنوان عدم بر مصادیق ذهنی عدم صدق میکند و از مصادیق ذهنی حکایت میکند.
تحلیل حقیقت ربط و نسبت از منظر حمل اولی و حمل شایع
پس عدم و وجود مثل هم هستند و ماهیت با هر دو جداست. عنوانِ «ربط» و عنوانِ «نسبت» هم مثل عنوان عدم هستند یا مثل عنوان وجود؛ مثل عنوان عدم هستند. مثل ماهیت نیستند که هم در خارج فرد داشته باشند و هم در ذهن فرد داشته باشند و فقط وجودشان فرق کند و بگوییم این فرد خارجی با فرد ذهنی ذاتشان یکی است. در ماهیت این را میگوییم دیگر؛ در ماهیت میگوییم این فرد خارجی با فرد ذهنی از نظر ذات یکسانند و از نظر وجود فرق میکنند؛ یکی وجود خارجی دارد و یکی وجود ذهنی دارد. در وجودات خارجی هم میگوییم ذاتشان یکسان است و فقط به لحاظ شخصیتشان فرق میکنند؛ در ماهیت اینطوری میگوییم.
در ربط نمیتوانیم این را بگوییم؛ نمیتوانیم بگوییم فرد خارجی دارد و فرد ذهنی دارد؛ فرد خارجیِ مستقل دارد و فرد خارجیِ غیرمستقل دارد. این تمام تحقیق ایشان در باب ربط و نسبت است.
دانش پژوه: صورت ذهنیِ عدم که مصداق عدم نیست
استاد: صورت ذهنی عدم حاکی از اعدام، اعدامِ تصور شده است. یعنی صدق بر افراد عدم در خارج ندارد، چون ما افراد عدمی در خارج نداریم.
دانش پژوه: اینکه شما میفرمایید که این عدم فقط در ذهن میتواند موجود باشد
استاد: بله؛ یعنی معنای عدم، معنای عدم در ذهن تصور میشود. آن وقت یک تصوری من دارم و یک تصوری شما دارید، اینها میشوند دو تا فرد.
دانش پژوه: این تصور هم امری وجودی است؟
استاد: بله، تصور امری وجودی است منتها در ذهن، «متصوَر» را موجود میکند، نه در خارج. یک تصوری من دارم پس یک فردی از عدم من دارم؛ یک تصور دیگری شما دارید و فرد دیگری شما دارید؛ آن وقت مفهوم عدم و عنوان عدم بر هر دو تصور ما صدق میکند و هر دو تصور ما را میتواند حکایت کند، ولی هیچ فرد خارجی ندارد. افراد ذهنی دارد و افراد ذهنی هم این تصورات من و شماست.
دانش پژوه: این را شما از این باب که عدم ماهیتی ندارد میفرمایید
استاد: بله دیگر؛ عدم ماهیت ندارد. عدم ماهیت ندارد که بگوییم این ذاتی که در ذهن من آمده با ذاتی که در ذهن شما آمده یکی است. چرا؟ چون عنوانش یکی است. اگر عدمی که در ذهن من میآمد با عدمی که در ذهن شما میآمد یک ذات داشت و آن ذاتش همان ذات جامع بود، میگفتیم آن ذات جامع در این دو تا مشترک است، پس عدمها مشترکند.
آن وقت نتیجه میگرفتیم که این عدم با آن عدم یکی است؛ ذاتاً یکی است و مثلاً شخصاً فرق میکند. اما عدم که ذاتی ندارد؛ عنوان واحد دارد و ذات واحد ندارد. با لحاظ من یک عدم در ذهن من باقی میشود و با لحاظ شما یک عدم دیگری در ذهن شما باقی میشود؛ این دو تا مابهالاشتراک ندارند و مابهالاشتراکشان عنوانشان است فقط. ذاتی که مشترک بین اینها باشد وجود ندارد که بگوییم این عدم در ذهن من با عدم در ذهن شما ذاتاً یکی است و شخصاً دو تاست؛ این را نمیتوانیم بگوییم چون ذاتی ندارد. بله، میتوانیم بگوییم عنواناً یکی هستند.
دانش پژوه: جامع واقعی فقط ماهیت است؟
استاد: جامع واقعی ماهیت است و عنوان نمیتواند جامع باشد؛ عنوان جامع هست، اما جامعِ انتزاعی.
تحلیل حقیقت ربط و نفی قوام ماهوی در معانی حرفی
دانش پژوه: در ما نحن فیه که ماهیت هست
استاد: در ما نحن فیه کدام ربط؟ کدام ربط ماهیت دارد؟ ربط اسمی یا ربط حرفی؟ ربط حرفی که ربط میدهد، این ماهیت ندارد؛ درباره ربط قبلاً گفتیم ماهیت ندارد. آن که من تصور میکنم که مستقل میبینمش، آن میشود اسمی، ولی در تصور من است و در خارج که نیست. در خارج ربط هایی که اتفاق میافتد همین ربطهای حرفی است. اینطور نیست که بگویم «زیدٌ مربوطٌ بالقیام»؛ این را که نمیگویم، این معنای اسمی را در خارج نمیآورم؛ «زیدٌ قائمٌ» میگویم. آن ربط حرفی اینجا حاصل است و من از آن میتوانم تعبیر کنم به ربط؛ و این یک معنا میشود و معنای اسمی میشود. اما معنای اسمی که در ذهن من تحقق پیدا کرده، در خارج که تحقق ندارد.
یعنی یک عنوان میشود؛ یک عنوان میشود که در ذهن من آمده است. اگر ماهیت بود در خارج هم باید میبود، چون ماهیت هم در ذهن میآید و هم در خارج؛ در حالی که این دیگر از ذهن جدا نمیشود و از ذهن بیرون نمیآید و در خارج نمیرود؛ پس فقط عنوان است و ماهیت نیست. پس قبول داریم که ربط معنا دارد و قبول داریم که این ربط هم معنای جامع دارد، و معنای جامعش هم میتواند اسمی را شامل شود و هم میتواند حرفی را شامل شود، ولی این معنای جامع چیست؟ این معنای جامع ذات نیست، بلکه عنوان است. آن وقت شما میتوانید بگویید اسمی و حرفی در عنوان واحد هستند و عیبی ندارد؛ ولی بحث ما که در عنوان نیست، ما بحث داریم که اسمی و حرفی در ذات واحد هستند یا واحد نیستند.
شما نمیتوانید با این بیان بگویید که در ذات هم واحد هستند. بحث ما در این است که معنای اسمی و حرفی در ذات واحد نیستند، بلکه دو تا ذات هستند. شما که میگویید در ذات واحد هستند، آن ذات واحد را نشان دهید؛ نشان دادنِ عنوان واحد به درد ما نمیخورد و ذات واحد را باید نشان دهید، شما دارید عنوان واحد را نشان میدهید. این جواب ایشان است و جواب درستی هم هست.
دانش پژوه: پس باز بخشی از جواب ایشان متوقف شد بر جواب قبلی ایشان که اثبات کرده بود معنای حرفی ماهیت ندارد.
استاد: بله، متوقف شده بود و عیبی ندارد ما از حرفهایمان استفاده میکنیم. بله، ما از حرفهایی که قبلاً زدیم در جواب این «إن قلت» داریم استفاده میکنیم.
دانش پژوه: در اشکال مستشکل، منظورش از ربط و نسبت یعنی لفظ ربط و نسبت است؟
استاد: اول میگوید لفظ ربط و لفظ نسبت که معنا دارد، بعد میآید سراغ معنا و معنا را جامع میگیرد. ایشان میگوید معنای جامع هست منتها این جامع عنوان است و ذات نیست؛ این معنا را قبول داریم. او میگوید لفظ ربط و لفظ نسبت، و معنای این دو، معنای این دو تا را میگوید معنای اسمی است. ایشان میگوید بله اسمی هستش ولی ذات نیست و عنوان است. دارید مستقل تصورش میکنید، ولی یک عنوان را دارید مستقل تصور میکنید نه یک ذات را. اتحاد عنوانی را ما بین معنای اسمی و معنای حرفی قبول داریم؛ اتحاد عنوانی را قبول داریم ولی اتحاد ذاتی را قبول نداریم.
بررسی محکیعنه الفاظ ربط و نسبت و تبیین مفاهیم انتزاعی
صفحه ۵۳ هستیم؛ البته من مطلب را هنوز کامل نکردم، خود ایشان بعداً به عبارت دیگر مطلب را بیان میکند و آنجا که رسیدم ان شاء الله عرض میکنم. صفحه ۵۳ هستیم، سطر دهم: «قلت: ليس المحكي عنه بتلك الألفاظ» این الفاظی که گفتیم محکی عنه دارند، یعنی معنا دارند، معنایشان نیست مگر مفاهیم و عناوین؛ معنایشان ذات نیست، ماهیت نیست، معنایشان فقط عنوان و مفهوم است. آن وقت اگر اتحاد مفهومی باشد شما میتوانید بگویید این دو شیء یعنی این دو معنا اتحاد مفهومی دارند، اما اتحاد ذاتی نمیتوانید برایشان درست کنید؛ در حالی که اصلاً بحث ما در همین است که اتحاد ذاتی دارند یا ندارند. «ليس المحكي عنه بتلك الألفاظ» یعنی لفظ ربط و نسبت «إلا مفاهيم وعناوين، لا حقيقة الربط والنسبة».
حقیقت و ذات نسبت و ربط، محکیعنه این الفاظ نیست. حقیقت این ربط چیست؟ آن چیزی است که در خارج اتفاق افتاده است و آن معنای حرفی است و دیگر اسمی نیست. آن چیزی که در خارج است که ربط بین موضوع و محمول است، آن در خارج است و آن معنای حرفی است. آن معنای حرفی حقیقتِ ربط است.
دانش پژوه: حالا اگر آمدیم مثلاً آن ربط را به معنای اسمی تعبیر کردیم چه؟
استاد: معنای اسمی تعبیر کردید
دانش پژوه: مثلاً گفتیم «زیدٌ مرتبطٌ بالقیام»
استاد: «زیدٌ مرتبطٌ بالقیام» دیگر ربط نیست! «مرتبط» که ربط نیست؛ دوباره بین زید و مرتبط، و بین مرتبط و قیام یک ربطی درست کردید که آن ربط است. خود کلمه «مرتبط» را که آوردید، مفهوم دارد و معنا دارد؛ آن خودش معنای اسمی دارد. یا «هو» مثلاً معنای اسمی دارد؛ اینها ربط نیستند.
ربط آن چسبندگی است؛ چسبندگی است که معنای حرفی است که قائم به طرفین است. یعنی اگر طرفین را بردارید دیگر نیست؛ ولی شما «مرتبط» را میتوانید بدون زید و قیام تصور کنید. مرتبط را جدا میتوانید بیاورید، اما آن ربطی که ما در خارج داریم، آن ربط را جدا نمیتوانید بیاورید. منتسبینش، یعنی دو طرفش باید باشد؛ مرتبط و مرتبطٌالیه باید باشد، منسوب و منسوبٌالیه باید باشد، و الا نسبت در خارج محقق نمیشود. آن چیزی که شما در خارج محققش میکنید، آن خودش اسم است و آن ربط نیست. خودش اسم است؛ یعنی مرتبط اسم است، «هو» اسم است و ربط نیست. گاهی شما ممکن است بگویید ربطی هست و ما از «هو» به آن ربط تعبیر میکنیم؛ این اشکالی ندارد، دیگر «هو» ربط نیست بلکه «هو» دالِ بر ربط است و این را هم ما اشکال نمیگیریم.
خود ربط اسمی را در خارج بیاورید و ربط حرفی را هم در خارج بیاورید؛ این دو تا یکی نیستند. ربط اسمی همان «مرتبط» است که خودتان میفرمایید؛ آن را در خارج بیاورید و ربط حرفی را هم بیاورید، میبینید دو تا یکی نیستند. با یک عنوان فهمیده میشوند و با یک عنوان فهمانده میشوند، اما یکی نیستند. مطلب تقریباً روشن است. «كما في لفظ العدم». از این «كما في لفظ العدم» از بحث دور میشوند یعنی تنظیر میکنند، بعد هم دو مرتبه مثال بعدی میآورند که وجود بنابر قول به اصالت وجود است. کاملاً از مطلب دور میافتند چون میروند سراغ موارد دیگر و بحث را در موارد دیگر پیاده میکنند؛ لذا دو مرتبه برمیگردد و میگوید «وبالجملة». این «وبالجملة» باز بازگشت به اصل بحث است.
واکاوی مفاهیم ربط و نسبت از منظر حمل اولی و شایع
«كما في لفظ العدم ، فانه لا يحكي إلا عن عنوان موجود في ظرف الذهن». لفظ عدم حکایت نمیکند مگر از عنوانی که در ظرف ذهن موجود است، نه اینکه حکایت کند از چیزی که بالحمل الشایع عدم است. اصلاً ما بالحمل الشایع عدمی نداریم؛ عدم بالحمل الشایع نداریم که این عدم یا لفظ عدم بخواهد حکایت از او بکند. مفهوم عدم حکایت بکند از عدمی که بالحمل الشایع عدم است؟ اصلاً عدم بالحمل الشایع نداریم که مفهوم بخواهد از آن حکایت کند. بنابراین «وليس العدم كالماهية»؛ این توضیح همین مطلب قبلی است. «وليس العدم كالماهية يوجد بنحوين من الوجود»؛ مثل ماهیت نیست تا مثل ماهیت دو نحو وجود بگیرد، هم وجود خارجی و هم وجود ذهنی. عدم فقط وجود ذهنی میگیرد و وجود خارجی ندارد. آن هم که در ذهن میآید باز عنوان است و جامعش هم میشود جامع عنوانی.
«بل وكذلك الأمر في لفظ الوجود»؛ «كذلك» نمیخواهد بگوید وجود فرد بالحمل الشایع ندارد، چون بنابر اصالت وجود، وجود فرد بالحمل الشایع دارد. پس «وكذلك» یعنی چه؟ یعنی همانطور که عدم دو فرد ذهنی و خارجی ندارد، وجود هم دو فرد ذهنی و خارجی ندارد. پس وجود هم مثل ماهیت نیست، همانطور که عدم مثل ماهیت نبود. این را میخواهد بگوید. نمیخواهد بگوید همانطور که عدم فرد بالحمل الشایع ندارد، وجود هم فرد بالحمل الشایع ندارد؛ چون میدانیم بنابر اصالت وجود، وجود فرد بالحمل الشایع دارد. مثل عدم نیست از این جهت. از آن جهت که عدم با ماهیت فرق دارد، وجود مثل عدم است. از چه جهت وجود و عدم با ماهیت فرق دارند؟ از این جهت که ماهیت دو فرد دارد؛ یکی خارجی و یکی ذهنی، اما عدم این دو فرد را ندارد.
از این جهت وجود هم مثل عدم میماند، یعنی دو فرد ندارد -یک فرد خارجی و یک فرد ذهنی- بلکه فقط فرد خارجی دارد. عدم فقط فرد ذهنی دارد و وجود فقط فرد خارجی دارد؛ هر دو در این مشترک هستند که «فردین» را ندارند و مثل ماهیت نیستند. «بل وكذلك الأمر في لفظ الوجود» بنابر اصالت وجود است؛ زیرا که حقیقت وجود مثل ماهیت نیست «حتى توجد تارة في الذهن ، واخرى في العين». دیگر عبارت بعد از توضیحات خارجی احتیاج به معنا کردن ندارد. «وبالجملة» دوباره برمیگردد به بحث ربط و نسبت؛ تشبیهی را که تشبیه به عدم بود و بعد هم یک تشبیه دیگری به وجود داشت، اینها را کنار میگذارد. میفرماید که شما ادعا کردید -به «إن قلت» میگوید- شما ادعا کردید که ربط معنا دارد و مفهوم دارد. یعنی ربط یا نسبت، لفظی هستند دارای مفهوم و دارای معنا؛ ما این را از شما قبول میکنیم و ما هم قبول داریم. کلمه ربط و کلمه نسبت، دو تا لفظ هستند و مفهوم دارند.
ولی شما ادعا کردید این مفاهیم ذاتند و افراد دارند؛ ما این را قبول نداریم. میگوییم این مفاهیم عنوان هستند و معنون دارند، نه اینکه ذات باشند تا افراد داشته باشند. به تعبیری دیگر میگوییم این معانی معنون دارند که معنونهایشان بالحمل الاولی ربط است و نسبت؛ بالحمل الشایع ربط و نسبت نیست. یعنی شما در ذهنتان ربطی را تصویر میکنید یا نسبتی را؛ تصویرتان هم مستقل است، یعنی هیچ مربوط و مربوطٌالیه در ذهنتان نمیآید و منسوب و منسوبٌالیه در ذهنتان نمیآید؛ فقط خود نسبت و فقط خود ربط؛ این را تصور میکنید. اما این نسبتی که شما تصور کردید بالحمل الاولی نسبت است، یعنی مفهوم نسبت است که مفهوم نسبت برایش صدق میکند. بالحمل الشایع نسبت نیست یعنی واقعِ نسبت نیست؛ واقع نسبت همان است که در خارج است؛ همان است که تا منتسبین نباشند نمیآید. شما الان بدون منتسبین در ذهنتان آوردهاید، اما آن خارجی بدون منتسبین نمیآید.
تمایز میان مفهوم ربط و حقیقت خارجی آن
پس آن چیزی که الان شما در ذهنتان آوردهاید حقیقتِ نسبت نیست؛ حقیقتِ نسبت آن است که وابسته به منتسبین است و بین منتسبین میآید. شما یک چیزی در ذهنتان آوردهاید که بدون منتسبین آمد، پس حقیقتِ نسبت نبود بلکه مفهومِ نسبت بود؛ بالحمل الاولی نسبت بود نه بالحمل الشایع. روشن است چه عرض میکنم؟ که ایشان میگوید که این الفاظی که شما میفرمایید یعنی ربط و نسبت مفهوم دارند، قبول داریم این را، ولی مفهومشان بالحمل الاولی ربط است، یعنی عنوان ربط است؛ بالحمل الاولی نسبت است یعنی عنوان نسبت است؛ بالحمل الشایع ربط و نسبت نیست. یعنی آن واقعِ نسبت و واقعِ ربط که در خارج است غیر از این مفهوم اسمی است که شما تصور کردید. این مفهوم اسمی که شما تصور کردید یک مفهوم مستقل است؛ آن چیزی که در خارج است وابسته است و آن با این فرق دارد؛ نه فقط در وابستگی و در عدم وابستگی، بلکه اصلاً آن یک چیز دیگر و این یک چیز دیگر است.
این احتیاج به منتسبین دارد و آن احتیاج به منتسبین ندارد. آن حقیقتِ ربط نیست چون حقیقت ربط در قوامش این است که احتیاج به منتسبین دارد. وقتی شما میبینید این احتیاج به منتسبین ندارد، پس معلوم میشود حقیقتِ ربط نیست بلکه عنوانِ ربط است. پس آن چیزی که در ذهن شما آمده است، مفهومی که برای ربط دارید و مفهومی که برای نسبت دارید، آن در واقع عنوان است -همانطور که قبلاً گفتیم- و ذات نیست. «وبالجملة: مفاهيم هذه الالفاظ» یعنی مثل ربط، مثل لفظ ربط، مثل لفظ نسبت، مفاهیم این ها چیزی است که ربط است؛ یعنی خود مفاهیم هم ربط هستند، نسبت هستند و عدم هستند -مفهوم عدم را هم به آن اضافه کنید- مفهوم ربط، مفهوم نسبت، مفهوم عدم؛ چون عدم را هم مثال زد حالا در اینجا عدم را هم داخل کرده است.
مفاهیمِ این الفاظ -این الفاظ یعنی ربط، نسبت، عدم و وجود؛ «ما هو ربط ونسبة وعدم ووجود» وجود را هم گفته من وجود را توجه نکردم، وجود را هم گفته- مفاهیم این الفاظ یعنی ربط و نسبت و عدم و وجود، مفاهیمشان ربط است، نسبت است، عدم است، وجود است، ولی «بالحمل الأوّلي»، نه بالحمل الشایع. «وإلا» این «وإلا» مهم است. «وإلا» یعنی اگر ربط بالحمل الشایع پیدا کردی، آن مفاهیم با ربط بالحمل الشایع فرق دارند، چون ربط بالحمل الشایع وابسته است و آن مفاهیم وابسته نیستند. پس آن مفاهیم دیگر ربط نیستند؛ ربط به معنای بالحمل الشایع یعنی ربط حقیقی نیستند. ربط حقیقی همان است که در خارج است، نه آن مفهومی که شما دارید. «وإلا» یعنی اگر بالحمل الشایع توجه کنی و بالحمل الاولی توجه نکنی، «فهي» یعنی آن مفاهیم «غير ربط ولا نسبة بالحمل الشائع».
ربط و نسبت بالحمل الشایع همان است که در خارج اتفاق افتاده است که وابسته به منتسبین و وابسته به مرتبطین است؛ آن مفهوم ربط نیست و مفهوم نسبت نیست. مفهوم ربط و نسبت که وابسته نیست. «وما هو ربط ونسبة بالحمل الشائع»؛ ربط و نسبت بالحمل الشایع همان خارجی است، یعنی همان است که متقوم به طرفین است. «وما هو ربط ونسبة بالحمل الشائع» خودِ این امری است که متقوم به منتسبین است و از او حکایت میکنیم به توسط ادوات و حروف. آن حقیقتِ ربط است که در خارج است. این چیزی که ما تصور کردیم، یعنی مفهومی که از کلمه ربط در ذهن ما آمده، آن این ربط واقعی نیست و آن حقیقت الربط نیست. پس حقیقت الربط امری است حرفی، و این چیزی که در ذهن ما آمده اگرچه امری است اسمی ولی غیر از آن است؛ پس باز هم ثابت شد که اسمی با حرفی یکی نیست و این اسمی را نمیتوانی جامع قرار دهی که آن حرفی هم در ضمنش بیاید، چون حرفی در ضمن این نمیآید.
واکاوی مفاهیم ظرفیت و استعلا و نفی اتحاد ذاتی با ادوات
و اما ظرفیت و استعلاء. خب عرض کردم در «قلت» هم ایشان جواب را متعدد میکند؛ یک جواب در ربط و نسبت میدهد و یک جواب در ظرفیت و استعلاء و ابتدائیت میدهد. اینها را دیگر نمیتواند بگوید عنوان است. استعلاء و ظرفیت و اینها را نمیتواند بگوید عنوان است؛ اینها در خارج هستند، مستقلاً در خارج هستند. اگرچه عنوان هم میتوانند داشته باشند، ولی در خارج اینها موجودند. در خارج ما دو تا ظرفیت داریم؛ یک ظرفیتی که با ادوات فهمیده میشوند و یک ظرفیتی که واقعاً ظرفیت است؛ در خارج واقعاً ظرفیت است. ربط را ما قسم اسمیاش را در خارج نداشتیم و هرچه داشتیم حرفی بود؛ نسبت هم همینطور. آن وقت اسمیاش را فقط در ذهن داشتیم و آن اسمی را نمیتوانستیم جامع قرار دهیم بین ذهن و خارج. اما در ظرفیت و ابتدائیت، ما اسمیاش را هم در خارج داریم. این را چطوری جواب میدهید؟
ایشان میفرماید که ظرفیت خودش عنوان است. یعنی یک کلمه ظرفیت داریم، لفظ ظرفیت داریم، این لفظ مفهوم دارد و مفهومش عنوان است. معنونِ این عنوان یک معنای اسمی است. اما ظرفیت حرفی؛ ما ظرفیت حرفی هم در خارج داریم. ظرفیت حرفی برمیگردد به ربط. «فی» کارش چیست؟ کلمه «فی»، ظرفیتِ ربطی درست میکند یعنی چه؟ یعنی ربط میدهد بین ظرف و مظروف. پس ظرفیتی که در خارج است، اگر حرفی باشد برمیگردد به ربط. ظرفیت حرفی یعنی ربط بین ظرف و مظروف. استعلائیت حرفی یعنی ربط بین مستعلی و مستعلیعلیه. ابتدائیت ربطی یعنی ربط بین مبتدا و مبتدا عنه. همه را برگرداند به ربط. خب اینها دیگر معنونِ ظرفیت یا معنون ابتدائیت یا معنون استعلائیت نیستند تا بگویید که این عنوان مشترک است بین دو نوع معنون؛ بلکه اینها هر کدامشان معنون هستند برای عنوان ربط و برای عنوان نسبت، نه معنون هستند برای ظرفیت یا معنون هستند برای استعلائیت.
پس دو مطلب را توجه کنید؛ مطلب اول: ظرفیت با اداتی که برای ظرف هستند در یک معنا مشترک نشد، چون اداتی که برای ظرف هستند معنایشان ربط بود؛ ظرفیت با ربطیت یکی نیست، پس معنا مشترک نشد. از طرفی ظرفیت بر ربطیت صدق هم نکرد تا از باب صادق و مصداق یکیشان کنیم. ظرفیت مشترک بین این دو تا نشد تا از این طریق یکی شوند، یعنی معنای حرفی و معنای اسمی یکی شود. ظرفیتِ اسمی هم بر ظرفیتِ حرفی صدق نکرد تا از این طریق یکی بشوند. شما اگر بخواهید معنای اسمی را با معنای حرفی یکی بکنید، یا باید این دو تا را مشترک کنید در یک جامعی که نمیتوانید، یا باید یکی را بر دیگری صدق بدهید که نمیتوانید. اگر بخواهید (این را توجه کنید)، اگر بخواهید اسمیت را با حرفیت -یعنی معنای اسمیِ ربط را با معنای حرفی- یکی کنید، یکی از دو راه را دارید: یا باید بین معنای اسمی و معنای حرفی جامع ذاتی پیدا کنید، یا باید معنای اسمی را بر معنای حرفی صدق دهید. جامع که نداشتیم و از قبل هم گفتیم نداریم؛ قبل از «إن قلت» هم بیان کردیم که جامع نداریم. اما این راه دوم که معنای اسمی صادق باشد بر معنای حرفی، این را هم الان رد کردیم.
گفتیم ظرفیت که معنای اسمی است صادق نیست بر «فی»؛ بر «فی» صادق است ربطیت، منتها ربطیت بین ظرف و مظروف. استعلائیت که معنای اسمی است صادق بر معنای حرفی نیست، یعنی صادق بر معنایی که «علی» افاده میکند نیست. «علی» افاده میکند ربطیت را نه استعلائیت را. «علی» فقط بین مستعلی و مستعلیعلیه ربط میدهد و استعلاء را بیان نمیکند و استعلائیت را نمیگوید؛ پس معنای اسمی بر آن حرفی صدق نکرد. بیانهای قبلیِ مشترک با حرفی هم که نشد، پس نمیتوانید بگویید معنای اسمی و حرفی یکی شدهاند. روشن شد چه عرض کردم؟ ایشان در دو حالت میگوید که معنای اسمی و حرفی را میتوانی یکی کنی؛ یک حالت این است که این دو تا را مشترک کنی تحت یک جامع ذاتی که این کار را نتوانستیم بکنیم و قبل از «إن قلت» گفتیم نمیشود. یکی دیگر اینکه معنای اسمی را بر معنای حرفی صدق بدهی و این کار را هم نمیتوانی بکنی؛ الان در بیانمان گفتیم که ظرفیت اسمی نمیتواند بر «فی» صدق کند چون «فی» مفادش ربطِ ظرف و مظروف است نه اینکه مفادش ظرفیت باشد.
ظرفیت را نمیتوانی بر «فی» صدق بدهی و استعلائیت را نمیتوانی بر «علی» صدق بدهی. پس باز معنای حرفی که در «علی» است با معنای اسمی که استعلائیت است یکی نمیشود. این تمام بیان ایشان در بخش دوم. و اما ظرفیت و استعلاء و ابتداء؛ اینها معانی اسمی هستند، قبول داریم معانی اسمی هستند و عنوان هستند، اما معنونشان معنای حرفی نیست. یعنی اینها بر معنای حرفی صدق نمیکنند، همانطور که مشترک نیستند با معنای حرفی، صادق هم نیستند بر معنای حرفی.
«ليس» معنونِ این ظرفیت و استعلائیت و ابتدائیت معنای حرفی؛ بلکه کلمه «فی» که معنای حرفی را افاده میکند ظرفیت را افاده نمیکند، بلکه ربط بین ظرف و مظروف یعنی ربطیت را افاده میکند. بلکه کلمه «فی» مثلاً معنایی است که رابطِ ظرف و مظروف است و کلمه «علی» رابطِ مستعلی و مستعلیعلیه است، و کلمه «من» رابطِ مبتدابه و مبتدامن عنده است.
در همه اینها مفادِ حرف ربط است نه ظرفیت، نه استعلائیت و نه ابتدائیت. پس آن معنای اسمی که عبارت از ظرفیت است بر حرفی که «فی» هست صدق نمیکند تا از راه اتحاد صادق و مصدوق یا صادق و مصداق -صادق و مصداق بهتر است- تا از راه اتحاد صادق و مصداق ثابت کنید که معنای اسمی و معنای حرفی یکی است. معنای اسمی بر معنای حرفی صدق نکرد؛ ظرفیت که معنای اسمی داشت بر «فی» صدق نکرد که معنای حرفی داشت، بلکه «فی» مفادش ربطیت بود. خب ظرفیت که بر ربطیت صدق نمیکند، پس معنای اسمی بر معنای حرفی صدق نمیکند تا از راه اتحاد صادق و مصداق شما بگویید معنای اسمی و معنای حرفی واحد و متحد است.
دانش پژوه: این معنای حرفیه برای استعلاء و ابتدائیت منشأ انتزاع دارد؟
استاد: بله
دانش پژوه: این معنایش که معنای ربطی است. استعلاء و ظرفیت و اینها انتزاع میشود از این ربط؟
استاد: عیبی ندارد انتزاع بشود، انتزاع بشود میشود عنوان.
دانش پژوه: خب در اسمیه چطور میشود پس؟
استاد: نه، اینجا ایشان انتزاع اجازه نمیدهند اینجا.
دانش پژوه: آخر غیر از انتزاع چطور ممکن است تصویر شود؟
استاد: اصلاً معنای اسمی را ما داریم، یعنی اسمیت را داریم که معنا دارد، ظرفیت را داریم که معنا دارد؛ ظرفیت بر «فی» اطلاق نمیشود ایشان میگوید؛ بر «فی» اطلاقِ ربطیت میشود و اطلاقِ ظرفیت نمیشود.
دانش پژوه: نه ما الان ظرفیت را از «فی» میفهمیم. این انتزاعی است، حتی ربطی باشد.
استاد: نه، ایشان میگوید ربطیت بین ظرف و مظروف را از «فی» میفهمیم نه ظرفیت را. حالا ممکن است نحویون بگویند ما از «فی» ظرفیت میفهمیم؛ ایشان قبول ندارد این را. میگوید تسامحاً گفته شده است. در واقع «فی» کارش ربط بین ظرف و مظروف است، کارش ایجاد ظرفیت نیست و کاری به ظرفیت ندارد؛ ربط بین ظرف و مظروف ایجاد میکند.
دانش پژوه: چه اشکال دارد همین را در اسمیت بگوییم؟
استاد: در اسمیت چه بگوییم؟
دانش پژوه: که آن هم همان نسبت بین ظرف و مظروف را ایجاد میکند.
استاد: نه، اسمیت یک کلمه اسمیت معنا دارد... کلمه ظرفیت -اشتباه گفتم- کلمه ظرفیت معنا دارد
دانش پژوه: کلمه ظرفیت هم بدون فرض ظرف و مظروف تصور نمیشود.
استاد: چرا؟ مستقلاً تصور میشود دیگر. شما ظرفیتِ اسمی را مستقلاً تصور میکنید و کاری به ربط ندارید.
دانش پژوه: همان ظرفیتِ اسمی هم ربط بین ظرف و مظروف نیست؟
استاد: ظرفیت یک معنای اسمی است؛ ظرفیت یعنی ظرف شدن، مظروف شدن.
دانش پژوه: بدون ظرف و مظروف تصور میشود؟
استاد: بله، خودش را تصور میکنید؛ ظرفیت یعنی ظرف شدن؛ این مظروف هم نباشد، معنای اسمی تصور میشود. ربط بین دو معنا را اگر شما تصور کنید عرض کردیم ربط است به حمل شایع. معنای اسمیاش را گفتیم ربط به حمل شایع. ربطیت معنای اسمی شد منتها به حمل شایع، به حمل اولی -اشتباه میگویم شایع- به حمل اولی؛ این دو سه تا کلمه «شایع» را که گفتم اشتباه گفتم، «حمل اولی» به جایش بگذارید. «لا أن الظرفية مشتركة مع أداتها في معنى ، أو أحدهما عنوان والآخر معنون»[2] اشاره دارد میکند به همان دو مطلبی که عرض کردم. اگر ظرفیت را که معنای اسمی دارد مشترک بدانید با ادات ظرفیت که معنای حرفی دارد، و هر دو مشترک باشند در یک معنایی، آن معنا میشود جامع بینهما؛ آن وقت ثابت میشود که معنای اسمی با معنای حرفی جامع ذاتی دارند، ولی این که درست نیست. معنای ظرفیت مشترک نیست با ادات ظرفیت، یعنی ظرفیت با ادات ظرفیت در معنا اشتراک ندارند؛ بلکه اداتِ ظرفیت معنایشان ربطیت است و ظرفیت معنایش ربطیت نیست، پس این دو تا در یک معنا مشترک نیستند. «أو أحدهما» یعنی و چنین نیست که یکی از این دو، مثلاً معنای ابتدائیت که اسمیت است عنوان باشد و دیگری معنون باشد؛ مثل مفهوم رابطه و مصداق نیست؛ رابطه با مصداقش عنوان و معنون بودهاند؛ اینجا ظرفیت با معنای «فی» عنوان و معنون نیستند چون ظرفیت بر معنای «فی» صدق نمیکند؛ معنای «فی» ظرفیت نیست بلکه معنای «فی» ربطیت است. پس ظرفیت بر معنای «فی» صدق نمیکند تا آن بشود عنوان و این بشود معنون. بنابراین نه از طریق اتحاد عنوان و معنون میتوانید اتحاد معنای اسمی و معنای حرفی را درست کنید و نه از طریق اشتراک این دو در یک معنای جامعی. «فتدبره، فانه حقيق به».