92/01/13
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین تفاوت ذاتی معنای اسمی و حرفی و طرح اشکال وجود جامع/حاشیه 18 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 18 /تبیین تفاوت ذاتی معنای اسمی و حرفی و طرح اشکال وجود جامع
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه صفحه ۵۳ سطر سوم: «ومنه ظهر: أن الأمر كذلك في جميع أنحاء النسب ، سواء كان بمعنى ثبوت شيء لشيء ، كما في الوجود الرابط المختص بمفاد الهليات المركبة الايجابية ، أو بمعنى (كون هذا ذاك)»[1] .
بحث ما در این باره بود که معنای حرفی با معنای اسمی یکی نیست و این چنین نیست که یک معنا باشد و با لحاظ فرق کند؛ به این صورت که به لحاظ استقلالی بشود اسمی و به لحاظ آلی بشود حرفی. بلکه این ها دو معنای جدا هستند و معنای اسمی ذاتش با حرفی فرق میکند. بعد برای توضیح بحث به ربط و نسبت پرداختیم و ثابت کردیم که نسبت امری است که در خارج به معنای حرفی یعنی به وجود فیغیره یافت میشود.
و این را نمیتوان با لحاظ موجود فی نفسه و معنای اسمی قرار داد. موجود فی نفسه و معنای اسمی صاحب ماهیت است و ذاتش با ذات این معنای حرفی جداست. بیان کردیم که معنای اسمی تحت ماهیتی است یا خودش ماهیت است که میتواند وجود خارجی پیدا کند و شخص باشد، یا میتواند وجود ذهنی پیدا کند و کلی باشد. اما معنای حرفی ماهیت نیست و ماهیت ندارد، بلکه عنوان دارد و خودش معنون آن عنوان است و جایگاهش فقط ذهن است. این چنین نیست که با لحاظی در خارج این چنین باشد و با لحاظ دیگر در خارج آن چنان باشد.
تبیین تفاوت ذاتی معنای اسمی و حرفی در ذهن و خارج
او فقط جایگاهش ذهن است و در ذهن میشود مستقل ملاحظه اش کرد، میشود آلی ملاحظه اش کرد. آن وقت در ذهن هم دو تا لحاظ است، دو تا عنوان و دو تا وجود است. باز هم دو چیز است نه یک چیز که با لحاظ دو تا بشود؛ چون اصلاً خود لحاظ آن وجود ذهنی را به وجود میآورد و آن وجود ذهنی را درست میکند. معنا ندارد که ما یک وجود ذهنی داشته باشیم و بعد دو نوع لحاظش کنیم، بلکه اصلاً با لحاظ است که وجود ذهنی درست میشود. وقتی لحاظ کردم استقلالاً، یک صورت درست میشود که یک صورت ذهنی است؛ وقتی لحاظ کردم آلیاً، صورتی دیگر درست میشود و دو صورت به ذهن میآید. آنجا هم تفاوت این دو صورت به ذات است. ولو ما حالا میگوییم به لحاظ، تفاوت حاصل میشود، ولی در آنجا تسامح میکنیم. آنجا هم یک جامعی که دو نوع لحاظ بشود نداریم. آنجا هم ما با لحاظ، تازه این شیء را به وجود میآوریم. پس چه در خارج و چه در ذهن، تفاوت بین معنای اسمی و معنای حرفی تفاوتی بالذات است.
منتها در ذهن با لحاظ، این معنای اسمی و معنای حرفی درست میشود، یا به تعبیر بهتر عنوان معنای اسمی و عنوان معنای حرفی درست میشود و این دو عنوان، دو ذات مستقل و جدای از هم میشوند. در خارج، لحاظ دخالت ندارد. در خارج وجود خارجی میآید و وجود خارجی هم به این ذات تعلق میگیرد و میشود ذات اسمی، و به آن ذات تعلق میگیرد و میشود ذات حرفی. پس تقریباً اگر دقت کنید و بخواهیم دقیق حرف بزنیم، میخواهیم بگوییم که معنای اسمی و حرفی دو تا ذات هستند، چه در ذهن و چه در خارج.
آن حرفی که میزدیم و تا حالا مدام میگفتیم در ذهن یک معنا داریم که با لحاظ استقلالی میشود اسمی و با لحاظ آلی میشود حرفی، آن هم حالا میخواهیم بگوییم تسامحی بوده است؛ چون مهم این است که وجود ذهنی را این لحاظ میسازد. وقتی من لحاظ میکنم معنای مستقل را، ذات معنای اسمی در ذهن من حاصل میشود و با لحاظ معنای استقلالی هم ذات معنای حرفی در ذهن من حاصل میشود و این دو تا دو ذات هستند که با هم تفاوت دارند. بله عقل من میتواند از این دو تا ذات یک جامع انتزاع کند و این چنین بگوید که این جامع اگر مستقلا لحاظ شد، شد این فرد و اگر آلیاً لحاظ شد، شد آن فرد.
بررسی نظر ثانویه و تسامح در تعبیر جامع
بعد که ما به نظر ثانویه برمیگردیم و محتوای ذهنمان را جستجو میکنیم، میبینیم دو تا فرد در ذهن ما موجود است و دو تا ذات در ذهن ما موجود است و بینشان جامع میگیریم. آن وقت میگوییم فرق این دو تا به این است که این جامع اگر لحاظ استقلالیاش شود میشود آن، و اگر لحاظ آلی شود میشود این، آنجاست که این تسامح را به کار میبریم. علت اینکه ما تسامح میگوییم، نمیگوییم حرف باطلی است؛ حرف ما باطل نیست چون با نظر ثانویه درستش میکنیم، فقط میگوییم تسامح است. پس روشن شد حرف قبلی ما هم درست است و حرف حالای ما هم درست است، منتها حرف قبلیمان با نظر ثانویه بود و در حرف حالا خواستیم دقیقتر حرف بزنیم و آن را اسمش را تسامحی گذاشتیم. این مطلبی بود که در گذشته گفته بودیم و حالا من مقداری تکرار کردم.
و روشن شد که نسبت امری است که موجود فی غیره است و نمیتواند موجود فی نفسه باشد. حالا ایشان میخواهد این بحث را تعمیم بدهد و میگوید نسبت به هر نوعی که باشد این حکم را دارد؛ چون سه نوع نسبت داریم و ایشان میفرماید هر سه نوعش این حکم را دارد. یک نسبت که از آن تعبیر به ربط میکنیم و در هلیات مرکبه از آن استفاده میکنیم مانند «زید قائم». صفت قیام را برای زید اثبات میکنیم یا به تعبیر دیگر قیام را به زید ارتباط میدهیم. این میشود نسبت و ربط زید و قیام یا ربط و نسبت قیام بر زید. این اسمش نسبت است، اسمش ربط است و در هلیات مرکبه وجود دارد که «ثبوت شيء لشيء» هست. این «ثبوت شيء لشيء» یک نوع نسبت است که عرض کردیم این نوع نسبت معنای حرفی است و وجود فی غیره دارد.
یک نسبت دیگر هم داریم که قسم دوم است و آن «ثبوت شیء» است. ثبوت شیء نسبت است، نسبت بین خود شیء و خود شیء. این هم نسبت است، ولو نسبتی است که یک مقدار خفی به نظر می رسد. ایشان میگوید که این نسبت شامل هلیة بسیطه هم میشود؛ نمیگوید هلیة بسیطه است، میگوید شامل هلیة بسیطه میشود. قبلی را گفت نسبتی است که مفاد هلیة مرکبه است و این دومی را میگوید شامل هلیة بسیطه است. معلوم میشود این قسم دیگری هم دارد؛ در حملهای اولیه این نسبت هست با اینکه در حملهای اولیه هلیة بسیطه نیست ولی این نسبت قسم دوم در آن وجود دارد. پس نسبت قسم دوم اختصاص به هلیة بسیطه ندارد و جای دیگر هم میآید، پس باید از آن تعبیر کنیم به اینکه شامل هلیة بسیطه میشود. وقتی میگوییم «الانسان موجود» یا میگوییم «الانسان انسان»، در هر دو این نسبت قسم دوم هست.
تعمیم مفهوم نسبت به انواع سهگانه و اعراض نسبی
به تعبیر ایشان میگوید «کون هذا ذاک». «کون هذا ذاک» یعنی کون این انسان خودش، یا کون الانسان موجود که موجود خودِ انسان است. این قسم دوم از نسبت است و این هم وجود فی غیره دارد. اما قسم سوم؛ قسم سوم نسبتهایی است که مقوم اعراض هستند، مقوم اعراض نسبیه. ما نه تا عرض داریم که یکی کیف و یکی کم است و این دو تا عرض نسبی نیستند؛ هفت تای دیگر همه شان نسبی هستند. مثلاً «أین» را ملاحظه کنید؛ «أین» را میگوییم نسبة المتمکن الی المکان. این تسامح است؛ «أین» نسبة المتمکن الی المکان نیست، بلکه «أین» عبارت از هیئت حاصله از نسبة المتمکن الی المکان است. هیئت حاصله از نسبة المتمکن الی المکان است؛ این میشود «أین».
«أین» آن هیئت است نه آن نسبت. نسبت مقوم آن هیئت است. این نسبت را هم میگویند وجود فی غیره دارد. هیئتی که از این نسبت حاصل میشود وجود فی نفسه دارد. پس نسبتی که مقوم اعراض نسبی است، آن نسبت هم مثل آن دو قسم دیگر وجود فی غیره دارد. خب نتیجه را عرض کنیم: نتیجه پس این شد که نسبت به هر یک از سه قسم که باشد وجود فی غیره دارد. این بیانات که ما در گذشته گفتیم اختصاص به یک نوع نسبت ندارد و هر سه نوع نسبت را شامل میشود.
صفحه ۵۳ هستیم سطر سوم: «و منه» یعنی از بیان گذشته ما که درباره نسبت داشتیم و ثابت کردیم که نسبت موجود فی غیره است ظاهر شد که «أن الأمر كذلك» یعنی وجود فی غیره حاصل است در «جميع أنحاء النسب». حالا «جميع أنحاء النسب» را که سه تاست توضیح میدهد.
«سواء کان» آن نسبت «بمعنی ثبوت شیء لشیء»؛ ضمیرها را مذکر برمیگرداند. ضمیرها به نسبت برمیگردد که همهاش هم مذکر است. چرا مذکر برمیگرداند؟ چون مراد نحو نسبت است. نه اینکه گفت انحاء نسبت، هر کدام از اینها نحوی از نسبت هستند و ضمیر برمیگردد به این نحو، نحو هم مذکر است و اشکالی ندارد که ضمیر مذکر به آن برگردد. «سواء کان» آن نحو نسبت «بمعنی ثبوت شیء لشیء کما فی الوجود الرابط» که مختص است به مفاد هلیات مرکبه ایجابیه. که این یک نوع نسبت است منتها به معنی ثبوت شیء لشیء است. در وجود رابط اینچنین نسبتی را پیدا میکنیم و این نسبت و این وجود رابط مختص به مفاد هلیات مرکبه است و در هلیات بسیطه نیست، آن هم مرکبات ایجابی؛ مرکبات سلبی که سلب نسبت است نه اثبات نسبت، در آنجا نسبت نیست و آنجا نسبت را نفی میکنیم، اما در ایجابیش نسبت هست. این یک قسم نسبت.
تشریح نسبت در هلیات بسیطه و حمل اولیه
«أو بمعنى (كون هذا ذاك)». یا به این معنی، یعنی نسبت به این معنی که این موضوع همان محمول است. «الثابت» را مشارالیه «ذاک» نگیرید، بلکه «الثابت» را صفت «کون» بگیرید. خوب کاری کرده مصحح که «کون هذا ذاک» را در پرانتز نوشته است. کتاب شما همینطور است و در پرانتز گذاشته؟
دانش پژوه: نه. نقطه گذاشته است. «کون. هذا ذاک»
استاد: نه این کتاب ما خوب است، چاپ کتاب ما خوب است که «کون هذا ذاک» را در پرانتز نوشته که کسی اشتباه نکند و «الثابت» را مشارالیه «ذاک» قرار ندهد، بلکه «الثابت» صفت «کون» بگیرد. «أو بمعنى (كون هذا ذاك)» یعنی نسبت دوم را، نحوه دوم نسبت را داریم میگوییم که به معنای «کون هذا ذاک» است. و این «کون هذا ذاک» ثابت است حتی در مفاد هلیة بسیطه. نمیگوید هلیة بسیطه است، میگوید حتی در هلیة بسیطه هم هست. معلوم میشود یک جای دیگر هم هست. یک جای دیگر هم هست یعنی این نسبت اختصاص به هلیة بسیطه ندارد و شامل هلیة بسیطه هم میشود.
تعبیر ایشان این طور نشان می دهد و تعبیر درستی هم هست چون در حملهای اولی این نسبت هست با اینکه در حملهای اولی هلیة بسیطه نیست. «الثابت» یعنی نسبتی که ثابت است و کونی که ثابت است حتی در مفاد هلیة بسیطه. آن وقت هلیة بسیطه را معنا میکند: «هو ثبوت الشیء». هلیة بسیطه ثبوت شیء است. ولی این نسبت دوم اختصاص به ثبوت شیء ندارد و شامل ثبوت شیء میشود. ثبوت شیء یعنی اسناد وجود به شیء، اسناد ثبوت به شیء که ثبوت شیء همین است. اما در مثل حمل اولی اسناد شیء به خود شیء است و اسناد ثبوت به شیء نیست، یعنی ثبوت شیء نیست بلکه ثبوت الشیء لنفسه است. ولی خب بالاخره همان «کون هذا ذاک» است دیگر، یعنی کون انسان همین انسان.
دانش پژوه: در هلیات مرکبه گفتیم حتماً باید این ربط باشد و الا لازم میآید تسلسل پیش بیاد. در هلیات بسیطه چطور؟ نیازی نیست که نسبتی وجود داشته باشد که میفرماید...
استاد: ببینید به استدلال کار نداشته باشید. ما تا اینجا اثبات کردیم که نسبت، وجود فیغیره دارد. یک استدلال هم داشتیم غیر از بیاناتمان، یک استدلال هم داشتیم که اگر بخواهد وجود فی نفسه داشته باشد هر قضیهای به خاطر اشتمال بر نسبت سه جزئی میشود، آن وقت این نسبت هم باید با آن موضوعش یک نسبت جدید پیدا کند و با محمول نسبت جدید پیدا کند، پس قضیه سه جزئی دوباره پنج جزئی میشود و هکذا. این استدلال ما بر مطلب بود. ولی در ضمن بیانمان ولو این استدلال را هم نداشتیم و ثابت کردیم که نسبت وجود فیغیره دارد و وجود فی نفسه دیگر ندارد. با آن بیانی که گفتیم نسبت وجود فی غیره دارد، با آن بیان تمسک میکنیم و همه نسبتها را وجود فی غیره میکنیم. وقتی همه نسبت ها وجود فی غیره شد دیگر اختصاص نمیدهیم به آن نسبتی که شما در هلیات مرکبه مطرحش میکنید، بلکه نسبتی که در هلیات غیرمرکبه هم مطرح است آن هم همین حکم را دارد.
پاسخ به منکران نسبت در هلیات بسیطه و طرح اشکال جدید
دانش پژوه: می خواهم بگویم نسبتی که در هلیات بسیطه مطرح است، اصلا نسبت نیست
استاد: نه آن نسبت رایجی که در ذهنتان هست نیست، نه اینکه نسبت نیست. بالاخره در هلیة بسیطه یا در ثبوت شیء، نسبت را دارید ولو مثل آن نسبت رایج نباشد. خب بله یک نحوه دیگری از نسبت است ولی بالاخره نسبت است.
دانش پژوه: خود شی و نفس شی هیچ یک نمی تواند واسطه شود که عنوان نسبت بگیرد
استاد: چرا دیگر، رابط قرار می دهید، میگویید «کون هذا هذا»، «کون هذا ذاک»، خود همین «کون» نسبت است. چطور شما نسبت قایل نمیشوید؟ این «کون» معنا دارد یا ندارد؟ این «کونی» که شما میآورید معنا دارد یا ندارد؟ اگر معنا دارد یک چیزی در مقابلش هست. بیمعنا که نیست. یک چیزی در مقابلش هست که آن چیز را ما میگوییم نسبت. ولو این نسبت مثل نسبت موجود در هلیة بسیطه نیست، در هلیات مرکبه نیست. نسبتی نیست که اسمش را ربط بگذارید. ثبوت شیء آیا نسبت هست یا نه؟ دارد اضافه میکند. ثبوت الشیء یک نوع نسبت است ولو اسمش ربط نیست، ولو نسبت موجود در هلیات مرکبه نیست. ما که نگفتیم از آن صنف است، میگوییم نحوه دیگری از نسبت است.
دانش پژوه: وجود نسبت در هلیات بسیطه را رد کرد؟
استاد: وجود نسبت در هلیات بسیطه را، آن نسبت رایج را منکر شدند. این نسبت را کسی منکر نمیتواند بشود. این نسبتی که الان ما داریم ادعا میکنیم را کسی نمیتواند منکر بشود. آن نسبت رایج را در هلیات بسیطه منکر شدند.
دانش پژوه: آن قسمت رایج در هلیات فیغیره است یا ماهیت است؟
استاد: بله این، ما همین را میگوییم. میگوییم همه نسبتها فیغیره هستند. در این جهت فرقی نمیکند. اصلاً حرف ما هم همین است که این سه تا نسبت در فی غیره بودن فرقی ندارند ولو در یک چیز دیگر با هم فرق دارند. بالاخره نحوههایشان با هم فرق میکند. نحوه های این سه نسبت با هم فرق دارد ولی حکمشان یکسان است و هر سه آن ها فیغیره هستند. «أو كان» قسم سوم است: «أو كان من النسب الخاصة المقومة للأعراض النسبية». نسب های خاصهای که مقوم اعراض نسبی هستند نه خود اعراض نسبیه. اعراض نسبیه نسبت نیستند بلکه هیئات هستند. هیئات حاصل از نسب هستند. پس خود نسبت نیستند بلکه حاصل از نسب هستند.
لذا ایشان میگوید نسبت مقوم این اعراض است. مثل کون الشیء فی مکان که از آن هیئت «أین» به دست میآید که نسبتی است که از آن هیئت «أین» به دست میآید. یا کون الشیء فی زمان که نسبتی است که از آن هیئت «متی» به دست میآید و هکذا أو غیر ذلک. یعنی نسبتهای دیگر هر کدام منشأ هیئتی میشوند؛ خودِ نسبت عرض نیست بلکه مقوم عرض است و خود آن نسبت هم موجود فی غیره است. در حالی که عرض موجود فی غیره نیست. عرض موجود فی نفسه لغیره است. این نسبت ها هیچ کدام عرض نیستند، والا نمیتوانند وجود فیغیره پیدا کنند چون عرض وجود فیغیره ندارد؛ عرض وجود فی نفسه لغیره دارد. خب این مطلب تمام شد. این دنباله بحث قبل بود یعنی بحث قبل را در این عبارتی که الان خواندیم تعمیم دادیم. بحث جدیدی نکردیم و فقط آن بحث را تعمیمش دادیم.
طرح اشکال «ان قلت» درباره جامع بین اسم و حرف
حالا اشکالی بر اصل بحث وارد میکنیم. به این تعمیم دیگر کاری نداریم و بر اصل بحث اشکال وارد میکنیم. اصل بحث ما این بود که معنای حرفی و معنای اسمی جامع ندارند. این «إن قلت» میخواهد برایشان جامع درست کند. میگوید «ربط» یک لفظ است و این لفظ معنا دارد. آن معنا جامع است بین معنای اسمی و معنای حرفی. شما مثلاً با کلمه «است» ربطی ایجاد میکنید بین موضوع و محمول. این «است» معنای حرفی نیست. حالا معنای فعلی است البته ولی معنای حرفی نیست. با مثال بهتر بگویم؛ با کلمه «هو» ربط ایجاد میکنید بین موضوع و محمول. «هو» اسم است. رابطتان اسم است. گاهی از اوقات هم نه، ربطتان فقط همان نسبت است و تعبیری ندارید. پس ربط هم میتواند اسمی باشد و هم میتواند حرفی باشد. خود کلمه «ربط»، کلمه است، لفظ است ولی معنا دارد. آن معنایش هم بر ربط اسمی صادق است و هم بر ربط حرفی صادق است. پس یک جامع پیدا کردیم، یک معنای جامع پیدا کردیم.
معنای جامع پیدا کردیم که آن معنای جامع هم اسم است و هم حرف است؛ چرا گفتید که حرف و اسم جامعی ندارند؟ چرا گفتید ذاتاً متفاوتند؟ یک نمونه، یک نمونه دیگر مثال میزنند به خود «نسبت». خود «نسبت» هم همینطور است. ما «نسبت» را اطلاق میکنیم بر یک معنایی. آن معنا هم میتواند اسمی باشد و هم میتواند حرفی باشد. کلمه «ظرف» هم همینطور است. «ظرف» یا «ظرفیت»؛ ظرفیت یک معنای اسمی دارد و یک معنای حرفی هم دارد که «فی» هست. یا «استعلائیت» یا مثلاً فرض کنید که به قول ایشان «ابتدائیت»؛ اینها همه الفاظ هستند و معنا دارند. معنایشان جامع بین معنای اسمی و معنای حرفی است. پس معنای جامع بین معنای اسمی و حرفی پیدا کردیم، چرا میگویید نمیشود؟ «ان قلت» این را میگوید. مرحوم اصفهانی در جواب، این مثالها را از هم جدا میکند. مثالهایی که مستشکل زده را جدا میکند. مستشکل به ربط و نسبت مثال زد و به ظرفیت و استعلائیت هم مثال زد. ربط و نسبت را مرحوم اصفهانی جوابی میدهد، استعلائیت و ظرفیت را جوابی دیگر میدهد یا بیان دیگر دارد که جدا میکند در جواب این دو تا را.
«فإن قلت : إذا لم يكن بين الاسم والحرف قدر جامع ، فما المحكيّ عنه بلفظ الربط والنسبة والظرفية وأشباهها من المعاني الاسمية؟». «محكيّ عنه» این لفظ چیست؟ این الفاظ چیست؟ الفاظ یکی «ربط» است، یکی «نسبت»، یکی «ظرفیت» و یکی اشباه اینها از معانی اسمیه است. اینها بالاخره الفاظ هستند و محکیعنه دارند یعنی معنا دارند. این معنایشان چیست که شامل اسمیت و حرفیت با هم نمیتواند بشود؟ با اینکه ظاهراً شامل هر دو میشود چرا شما میگوییم شامل نمیشود؟ «قلت». «قلت» را بگذاریم برای بعد.