92/01/11
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین تفاوت ذاتی معانی اسمی و حرفی/حاشیه 18 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 18 /تبیین تفاوت ذاتی معانی اسمی و حرفی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه صفحه ۵۲ سطر هشتم: «وَبِالْجُمْلَة: لَا شُبْهَةَ فِي أَنَّ النِّسْبَةَ لَا يُعْقَلُ أَنْ تُوجَدَ فِي الْخَارِجِ إلَّا بِوُجُودِ رَابِطٍ لَا فِي نَفْسِه»[1] .
بعضیها گفته بودند که وضع در حروف عام است و موضوع له خاص است. مرحوم اصفهانی این مدعا را قبول ندارند و میخواهند ردش کنند. قبل از اینکه این مدعا رد بشود، گفتند مقدمهای ذکر میکنیم که در آن مقدمه فرق بین معنای اسمی و معنای حرفی را میگوییم.
ما دیروز وارد این مقدمه شدیم و بیان کردیم که اینچنین نیست که معنای اسمی و معنای حرفی یکی باشد و با لحاظ تفاوت کند. یعنی به این صورت باشد که آن معنای واحد را اگر استقلالاً ملاحظه کنیم بشود اسمی و اگر آلیّاً ملاحظه کنیم بشود حرفی. اینچنین نیست، بلکه معنای اسمی ذاتی است جدا از معنای حرفی و لحاظ تأثیری ندارد.
البته اگر معنای اسمی و حرفی واحد باشند لحاظ دخالت خواهد کرد و نقش دارد، اثر دارد. لحاظ استقلالی معنای اسمی درست میکند، لحاظ آلی هم معنای حرفی درست میکند. این در صورتی است که معنا واحد باشد یعنی معنای اسمی و حرفی یکی باشد آن وقت لحاظ دخالت میکند. دیروز هم که ما بحث میکردیم و میگفتیم لحاظ دخالت دارد ولی دخالتش در ذهن است، این در فرضی بود که ما برای معنای اسمی و معنای حرفی وحدت قائل باشیم.
ولی آخر سر ادعا کردیم که این دو معنا واحد نیستند بلکه ذاتشان متفاوت است و وقتی ذاتشان متفاوت شد لحاظ دیگر دخالت ندادیم. الان هم همین کار را میخواهیم بکنیم الان هم میخواهیم بیان کنیم که لحاظ دخالت ندارد. ذات این از ذات آن جداست، دیگر احتیاج به لحاظ هم نیست.
تبیین تفاوت ذاتی معانی اسمی و حرفی
ایشان میفرمایند که اصلاً معنای حرفی قابل لحاظ استقلالی نیست تا شما با لحاظ استقلالی معنای اسمی قرارش بدهید. یعنی همان حرف دیروز را دارد تکرار میکند. دیروز میگفت اگر معنا واحد باشد میتوانی با لحاظ استقلالی اسمیاش کنی با لحاظ آلی حرفیاش کنی. ولی معنا واحد نیست معنا متعدد است. پس جا ندارد که با لحاظ استقلالی و آلی ملاحظهاش کنی.
یک معنا نیست که دو تا لحاظ رویش بیاید. آن معنای استقلالی جداست معنای آلی هم جداست. لحاظ در آن نیست خود آن معنا مستقل است. خود این معنا آلی است. لازم نیست با لحاظ آلیاش کنی یا مستقلش کنی. آن معنا مستقل است اسمی است، این معنا غیر مستقل است حرفی است.
بعد میفرمایند معنای حرفی را که غیر مستقل است هر چقدر هم بخواهی لحاظ استقلالی کنی مستقلش نمیکنی اصلاً نمیشود لحاظ استقلالی کرد. چرا نمیشود لحاظ استقلالی کرد توضیح داده میشود. توجه کردید؟ مطلب را میخواهم شروع کنم تکرار مطالب دیروز است ولی به ذهنتان خطور نکند که با مطالب دیروز نمیسازد. کاملاً با مطالب دیروز سازگار است. منتها مطالب دیروز که لحاظ استقلالی و آلی در آن مطرح میشد در فرضی بود که ما معنای اسمی و حرفی را واحد بگیریم.
آن وقت جا داشت که با لحاظ استقلالی و آلی متعددش کنیم. ولی ما که این را قبول نکردیم. ما معنای اسمی و حرفی را دو تا گرفتیم. پس اصلاً لحاظ را دخالت ندادیم. دیروز هم دخالت ندادیم الان هم دخالت نمیدهیم. پس حرف امروزمان و حرف دیروزمان ناسازگار نیست تأکید حرف دیروز است. ایشان میفرمایند که اگر بخواهی معنای حرفی را در خارج ایجاد کنی راهی نداری جز اینکه فی غیره ایجادش کنی. فی نفسه نمیشود ایجادش کرد.
بررسی امتناع وجود نفسی برای معانی حرفی
حتی لحاظ استقلالی هم نمیتوانی بیاوری و او را فی نفسه کنی. چرا نمیتوانیم لحاظ استقلالی بیاوریم؟ چون چیزی که لحاظ استقلالی میشود ماهیت است و معنای حرفی ماهیت نیست ماهیت ندارد. شما اگر بخواهی لحاظ استقلالیاش کنی و با لحاظ استقلالی ماهیتش کنی جور نمیشود یعنی نمیتواند. اگر لحاظ استقلالیاش کردی و ماهیت قرارش دادی وقتی در خارج موجودش میکنی به وجود نفسی موجود میشود.
در حالی که معنای حرفی در خارج نمیتواند به وجود نفسی موجود بشود. دقت میکنید چه عرض میکنم؟ ایشان به این صورت وارد میشود. اول میگوید معنای حرفی را در خارج فی غیره باید ایجاد کرد، نمیشود فی نفسه ایجاد کنید. این حرف اولش است. بعد میگوید با لحاظ استقلالی هم نمیشود معنای حرفی را مستقل کنی؛ زیرا اگر مستقل کردی ماهیت میشود و اگر ماهیت شد در خارج به وجود نفسی موجود میشود در حالی که الان گفتیم به وجود نفسی نمیشود موجودش کرد.
پس لحاظ استقلالی نمیتوانی دربارهاش داشته باشی. اول قبول میکند که وجود معنای حرفی در خارج فی غیره است. بعد با این مطلب که قبول کرده حرف را ادامه میدهد میگوید نمیتوانی مستقل لحاظش کنی زیرا اگر مستقل توانستی لحاظش کنی معلوم میشود ماهیت است و اگر ماهیت شد وقتی میآید بیرون فی نفسه موجود میشود در حالی که معنای حرفی گفتیم فی نفسه موجود نمیشود. پس ماهیت نیست پس لحاظ استقلالی ندارد. یعنی معنایی است آلی و حرفی.
دیگر نمیشود اسمیاش کرد. نه با لحاظ استقلالی میشود اسمیاش کرد نه با چیز دیگر. پس معنای حرفی جدا از معنای اسمی است با معنای اسمی یکی نمیشود. عرض میکنم مطلب تقریباً تکرار حرف های گذشته است منتها با این بیانی که گفته شد.
صفحه ۵۲ هستیم سطر هشتم: «وَبِالْجُمْلَة: لَا شُبْهَةَ فِي أَنَّ النِّسْبَةَ» که یک معنای حرفی است، «لَا يُعْقَلُ أَنْ تُوجَدَ فِي الْخَارِجِ» ممکن نیست در خارج موجود شود «إلَّا بِوُجُودِ رَابِطٍ» یعنی وجود فی غیره «لَا فِي نَفْسِه».
تحلیل منطقی قیاس در نفی لحاظ استقلالی معانی حرفی
آن رابط را من تبدیلش میکنم به فی غیره تا «لَا فِي نَفْسِه» عطف بشود بر آن فی غیره. عبارت اینطور میشود: «إلَّا بِوُجُودِ فی غیره لَا فِي نَفْسِه» خیلی عبارت راحت معنا میشود. «مَعَ أَنَّ طَبِيعِيّ مَعْنَاهَا» در حالی که طبیعی معنای این نسبت، اگر قابل لحاظ استقلالی بود، ما که معتقدیم قابل نیست. یعنی نمیتوانی لحاظ استقلالی کنی و او را تبدیل کنی به معنای اسمی. اصلاً قابل لحاظ استقلالی نیست یعنی قابل تبدیل شدن به معنای اسمی نیست.
در حالی که اگر قابل لحاظ استقلالی و قابل تبدیل شدن به معنای اسمی میبود و میتوانست این معنای حرفی معنای اسمی هم باشد «لَكَانَ مِنْ الْمَاهِيَّاتِ التَّامَّةِ فِي اللحَاظ» ماهیتی میشد که به طور کامل متعلق لحاظ قرار میگرفت که دیروز هم این را گفتیم که ماهیت را ما میتوانیم لحاظ تام کنیم. «وَهِيَ» اما اگر ماهیت میشد «هِيَ» ماهیت «قَابِلَةٌ لِلْوُجُودِ النَّفْسِيّ» پس نسبت هم قابل وجود نفسی میشد در حالی که اول گفتیم قابل وجود نفسی نیست.
دقت کنید این عبارت را من خواندم معنا کردم توضیح هم دادم. حالا میخواهم قالب منطقی به آن بدهم. «لَوْ كَانَ قَابِلًا لِلَّحَاظِ الِاسْتِقْلَالِيّ» مقدم است. قیاس، قیاس استثنائی است این «لَوْ كَانَ قَابِلًا لِلَّحَاظِ الِاسْتِقْلَالِيّ» مقدمهاش است. «لَكَانَ مِنْ الْمَاهِيَّاتِ» تالیاش است. «وَهِيَ قَابِلَةٌ لِلْوُجُودِ النَّفْسِيّ» تابع تالی است متفرع بر تالی است. ملازمه را لازم نیست اثبات کند چون اگر چیزی قابل لحاظ استقلالی بود از ماهیات تامه فی اللحاظ است این را دیروز هم گفتیم و مطلب جا افتادهای است.
شیئی که قابل لحاظ استقلالی است ماهیت است، این جا افتاده است. ملازمه اثبات شده است، احتیاج به اثبات ندارد. ولی تالی را باید باطل کند. تالی را چطوری باطل میکند؟ «وَبِالْجُمْلَة: لَا شُبْهَةَ فِي أَنَّ النِّسْبَةَ لَا يُعْقَلُ أَنْ تُوجَدَ فِي الْخَارِجِ إلَّا بِوُجُودِ رَابِطٍ لَا فِي نَفْسِه» این بیان بطلان تالی است که قبل از قیاس آورده. این بیان باطل میکند متفرع بر تالی را. یعنی «هِيَ قَابِلَةٌ لِلْوُجُودِ النَّفْسِيّ» را باطل میکند. با باطل کردن متفرع اصل تالی را هم باطل میکند.
تبیین نقصان ذاتی معانی حرفی و تمایز آن از اعراض
اصل تالی که باطل شد مقدم هم باطل میشود. توجه کردید چطوری استدلال کرد؟ آن بطلان تالی را ایشان مقدم آورد. نه بطلان تالی را بطلان متفرع بر تالی را. و این قانون است که گاهی اوقات در قیاس استثنائی متفرع بر تالی را باطل میکنند. بعد تالی باطل میشود تالی که باطل شد مقدم هم باطل میشود. ایشان این کار را کرده. اول متفرع بر تالی را باطل کرده بعد قیاس را منظم کرده. دیگر بقیهاش را به خود ما واگذار کرده.
ارتباط مطالب یعنی تنظیم قیاس به خود ما واگذار شده است. ایشان هم تنظیم کرده، خوب هم تنظیم کرده، منتها صورت منطقی ندارد.
دانش پژوه: اینطوری میشود: نسبت قابلیت وجود نفسی ندارد پس ماهیت نیست پس لحاظ استقلالی ندارد.
استاد: بله. حالا حالا اینطوری که ایشان گفته منظم کنیم: «لَوْ كَانَ قَابِلًا لِلَّحَاظِ الِاسْتِقْلَالِيّ» عرض کردم مقدم است. «لَكَانَ مِنْ الْمَاهِيَّاتِ» تالی است. «هِيَ قَابِلَةٌ لِلْوُجُودِ النَّفْسِيّ» فرع بر تالی است. بعد میگوید «قَابِلَةٌ لِلْوُجُودِ النَّفْسِيّ» نیست چون « لَا شُبْهَةَ فِي أَنَّ النِّسْبَةَ» تا آخر.
پس قابل وجود نفسی نیست. اگر قابل وجود نفسی نیست پس «مِنْ الْمَاهِيَّاتِ التَّامَّةِ» نیست. اگر «مِنْ الْمَاهِيَّاتِ التَّامَّةِ» نیست پس قابل لحاظ استقلالی نیست. اگر قابل لحاظ استقلالی نبود پس معنای اسمی نیست. معنای حرفی هست ولی معنای اسمی نیست. از اینجا کشف میکنیم که معنای حرفی و معنای اسمی از هم جدا هستند یکی نیستند. همان مدعای اول را دارد اثبات میکند همان که دیروز اثبات کرد دارد اثبات میکند منتها با بیان دیگر.
بعد این مطلب را تأکید میکند دو مرتبه دارد تأکید میکند. میگوید که ربط و نسبت که معنای حرفی است قابل نیست که وجود نفسی و وجود محمولی بگیرد. و این عدم قابلیت نشان میدهد که لحاظ استقلالی قبول نمیکند. می بینید دوباره دارد حرفها را تکرار میکند. اینکه معنای حرفی قابل نیست که وجود نفسی بگیرد وجود محمولی بگیرد کاشف از این است که لحاظ استقلالی قبول نمیکند. در واقع باید اینطور بگوییم: کاشف از این است که ماهیت تامه نیست.
بررسی قید «فی حد ذاتها» در نسبت و لحاظ استقلالی
و ماهیت تامه نبودنش باعث میشود که لحاظ استقلالی قبول نکند. این وسط یک چیزی را ایشان جا انداخته یعنی حذف کرده تقدیر گرفته. پس عبارت اینطور است: اینکه معنای حرفی قابل وجود محمولی نیست کاشف از این است که ماهیت نیست و ماهیت نبودنش باعث این است که لحاظ استقلالی نپذیرد. ایشان اینطور میگوید: میگوید اینکه قبول نمیکند وجود نفسی را کاشف از این است که لحاظ استقلالی نمیپذیرد این وسط ماهیت نبودن را حذف میکند و تقدیر میگیرد.
آن وقت تقدیر گرفته را دوباره در قیاس استثنائی بعدی میآورد. میگوید «وَإِلَّا» یعنی اگر قابل لحاظ استقلالی میبود، ماهیت بود در حالی که ماهیت نیست. پس قابل لحاظ استقلالی نیست. توجه میکنید قیاس در همدیگر پیچیده میشود و مطلب با چند قیاس تو در تو اثبات میشود. یعنی قویاً اثباتش میکند. اینها دیگر چون مطالبش تقریباً تکراری است من توضیح زیادی نمیدهم فقط نظم عبارت را بیان میکنم: «فَعَدَمُ قَابِلِيَّةِ الرَّبْطِ وَالنِّسْبَةِ لِلْوُجُودِ النَّفْسِيِّ الْمَحْمُولِيُّ»...
اینکه ربط و نسبت قابل نیستند که وجود نفسی و محمولی را بپذیرند (ببینید عبارت را چطوری معنا میکنم). ربط و نسبت فاعل قابلیت است. «لِلْوُجُودِ النَّفْسِيِّ الْمَحْمُولِيُّ» مفعولش است. یعنی ربط و نسبت قابلیت ندارند که وجود نفسی و محمولی داشته باشند. این قابلیت نداشتن کاشف از این است که تصور نمیشود که نسبت در حد ذاتش بتواند لحاظ استقلالی را قبول کند. «فِي حَدِّ ذَاتِهَا» نمیتواند قبول کند. قید «فِي حَدِّ ذَاتِهَا» را میخواهم توضیح بدهم.
نسبت را اگر شما به تعبیر اسمی بیاورید آن ممکن است لحاظ استقلالی بشود. مثلاً حرف «مِن» ابتدائیت را میرساند. ولی ابتدائیتی که «مِن» او را افاده میکند ابتدائیت اسمی نیست ابتدائیت ربطی است، ابتدائیت حرفی است. شما میتوانید این را تبدیلش کنید به ابتدائیت اسمی. آن وقت در این صورت لحاظ استقلالی میشود اما «فِي حَدِّ ذَاتِهَا» لحاظ استقلالی نمیشود. «مِن» را نمیشود لحاظ استقلالی کرد.
تفاوت قوام ذاتی در نسبت و عرض
ولی اگر تبدیلش کنید به ابتدائیت میتوانید لحاظ استقلالی بکنید. «فِي حَدِّ ذَاتِهَا» «مِن» قابل لحاظ استقلالی نیست اما اگر تبدیل شود و ذاتش عوض شود و بشود ابتدائیت قابل لحاظ استقلالی است. نسبت هم همینطور است. نسبت هم شما اگر آن واقع نسبت را نگاه کنید که بین المنتسبین است آن یک معنای استقلالی نیست و لحاظ استقلالی نمیپذیرد. بله اگر بتوانید به معنای اسمی تبدیلش کنید آن معنای اسمی را میتوانید لحاظ استقلالی کنید.
پس قید «فِي حَدِّ ذَاتِهَا» در اینجا مهم بود که ایشان آورد. «لَا يُتَصَوَّرُ أَنْ يَكُونَ لِلنِّسْبَةِ فِي حَدِّ ذَاتِهَا قَبُولُ اللِّحَاظِ الِاسْتِقْلَالِيّ» این نسبت در خود نسبت را نگاه کنید لحاظ استقلالی نمیپذیرد. مگر نسبت را به معنای اسمی تعبیر کنی آن معنای اسمی را بخواهی لحاظ استقلالی کنی. خود نسبت (حالا این را توجه کنید) خود کلمه نسبت اسم است بر آن حالتی که ما ازش تعبیر به ربط بین منتسبین میکنیم حالتی که در خارج اتفاق میافتد.
آن حالتی که در خارج اتفاق میافتد فقط یک آلة است استقلال ندارد. ولی کلمه نسبت که اسم است برای آن حالت این میشود یک معنای اسمی. این را میشود شما لحاظ استقلالی بکنید. شما الان نسبت را لحاظ میکنید به طور کلی کاری هم با منتسبینش ندارید. البته منتسبین مبهمی در نظر میگیرید ولی نسبت را لحاظ میکنید. میگویید نسبت یک امری است دیگر بالاخره خودش یک چیزی است. اما آن نسبتی که در خارج اتفاق میافتد که آن حالت ربط است آن معنای حرفی است.
آن را نمیشود لحاظ استقلالی بکنید. «وَإِلَّا» یعنی اگر این نسبت «فِي حَدِّ ذَاتِهَا» لحاظ استقلالی را قبول کند «كَانَ فِي تِلْكَ الْحَالِ» یعنی در این حالتی که لحاظ استقلالی را قبول کرده «مَاهِيَّةً تَامَّةً فِي اللِّحَاظِ» ماهیت تامه فی اللحاظ میشود. خب حالا ماهیت تامه فی اللحاظ باشد چه میشود؟ میفرمایند «وَمِثْلُهَا إذَا كَانَ قَابِلًا لِلْوُجُودِ الْعَيْنِيِّ كَانَ قَابِلًا لِلْوُجُودِ النَّفْسِيّ». اگر ماهیت شد باید وجود نفسی را قبول کند در حالی که اول فرض کردیم «عَدَمُ قَابِلِيَّةِ الرَّبْطِ وَالنِّسْبَةِ لِلْوُجُودِ النَّفْسِيِّ الْمَحْمُولِيّ» اول فرض کردیم قبول نمیکند.
پاسخ به اشکال قیام بالغیر و عدم منافات آن با وجود نفسی
«وَمِثْلُهَا» «مِثْلُهَا» مبتدا است. «إذَا كَانَ قَابِلًا لِلْوُجُودِ الْعَيْنِيِّ كَانَ قَابِلًا لِلْوُجُودِ النَّفْسِيّ» خبرش است. منتها «كَانَ» دوم جواب اذا است. «كَانَ» اول هم شرط است. و مثل چنین ماهیت تامهای، ماهیت تام یعنی ماهیت تامه فی اللحاظ، نه ماهیت تام. ما ماهیت تام داریم ماهیت ناقص داریم. کاری هم به لحاظ نداریم. جنس ماهیت ناقص است. نوع ماهیت تام است. اینجا وقتی میگوید تام قید فی اللحاظ را بعد آن میآورد که اشتباه نکنید منظورش از تام و ناقص، آن تام و ناقص نیست.
منظورمان آن ماهیت ناقص جنسی یا ماهیت تامه نوعی نیست. منظورمان تام فی اللحاظ است که اصلاً کاری به آن تقسیم ندارد. یک تقسیم داریم برای ماهیت که یا تام است یا ناقص. تامش را مثال میزنیم به نوع ناقصش را مثال میزنیم به جنس. این تقسیم اصلاً اینجا مطرح نیست. اینجا تقسیمی مطرح است که تام فی اللحاظ و ناقص فی اللحاظ است. یعنی ماهیتی که نه در ذاتش تام است، در لحاظش تام است. آن ماهیت ناقص فی اللحاظ، اصلاً ماهیت نیست.
«وَمِثْلُهَا إذَا كَانَ قَابِلًا لِلْوُجُودِ الْعَيْنِيِّ» مثل چنین ماهیتی که تام فی اللحاظ است اگر قابل وجود عینی باشد «كَانَ قَابِلًا لِلْوُجُودِ النَّفْسِيّ» در حالی که گفتیم ربط و نسبت قابل وجود نفسی نیستند. پس ماهیت نیستند. اگر ماهیت نبودند پس قبول لحاظ استقلالی نمیکنند. در حالی که معنای اسمی قبول لحاظ استقلالی میکند پس معلوم میشود معنای حرفی و معنای اسمی فرق میکند «و هو المطلوب». خب مطلب با چند بار تکرار تبیین شد و تکرارها همه مفید بودند بیفایده نبودند.
حالا سؤال مقدری را میخواهیم جواب بدهیم. ما الان در آخر حرفمان ادعا کردیم که اگر این نسبت ماهیت باشد، قابل وجود نفسی است. معترض میگوید که (حرف را تمام کنم حرف معترض را زود گفتم). ما گفتیم که اگر این نسبت لحاظ استقلالی بپذیرد و در نتیجه ماهیت باشد اگر خواست در خارج موجود شود به وجود نفسی موجود میشود در حالی که در خارج به وجود نفسی موجود نمیشود. این حرف ما بود دیگر.
تحلیل نقص ذات در معانی حرفی و تقوّم آن به طرفین
معترض میگوید اینی که در خارج به وجود نفسی موجود نمیشود، نه به خاطر این است که لحاظ استقلالی قبول نمیکند، بلکه به خاطر این است که وابسته است به یک شیئی. وابسته به منتسبین است. چون وابسته به منتسبین است وجود نفسی قبول نمیکند نه چون لحاظ استقلالی نمیپذیرد. پس بگو لحاظ استقلالی میپذیرد و در عین حال وجود نفسی قبول نمیکند. یعنی علت اینکه این ربط وجود نفسی قبول نمیکند قیامش بالغیر است نه عدم قابلیتش للحاظ الاستقلالی تا به نفع شما باشد.
معترض این را میگوید. ایشان جواب میدهد قیام بالغیر با وجود نفسی منافات ندارد که شما بگویید چون قیام بالغیر دارد وجود نفسی را نمیپذیرد. عرض قیام بالغیر دارد وجود نفسی هم میپذیرد. پس قیام بالغیر مانع وجود نفسی نیست. این عدم قابلیتش للحاظ الاستقلالی مانع وجود نفسی شده همان که ما گفتیم. پس توجه کنید ما گفتیم که چون لحاظ استقلالی نمیپذیرد پس وجود نفسی ندارد که لحاظ استقلالی را نفی کردیم.
معترض میگوید نه نگو چون لحاظ استقلالی ندارد وجود نفسی نمیپذیرد بگو چون قیام بالغیر دارد وجود نفسی نمیپذیرد. پس لحاظ استقلالی برایش ممکن است. علت اینکه وجود نفسی نمیپذیرد نه به خاطر این است که لحاظ استقلالی ناممکن است بلکه لحاظ استقلالی ممکن است علت اینکه وجود نفسی نمیپذیرد قیامش بالغیر است. جواب میدهیم به این معترض که قیام بالغیر مانع وجود نفسی نمیشود. عرض قیام بالغیر دارد در عین حال وجود نفسی دارد.
پس معلوم میشود قیام بالغیر مانع وجود نفسی نیست. آن لحاظ استقلالی نداشتن مانع وجود نفسی است. پس اگر ما ثابت کردیم که نسبت وجود نفسی ندارد باید نتیجه بگیریم که لحاظ استقلالی نمیشود. «وَقَدْ عَرَفْتْ آنِفًا» که مجرد لزوم قیام به غیر منافات با وجود نفسی ندارد. «كَيْف» چگونه منافات داشته باشد در حالی که عرض از انحاء وجود فی نفسه با اینکه وجودش قیام به غیر دارد. از «إنْحَاءِ الْمَوْجُودِ فِي نَفْسِه» ولی وجودش قیام به غیر دارد.
نتیجهگیری در عدم امکان لحاظ استقلالی معانی حرفی
«مَعَ أَنَّ وُجُودَهُ فِي نَفْسِهِ عيْنُ وُجُودِهِ لِغَيْرِه» وجود فی نفسهاش عین وجود لغیره است یعنی قیام به غیر دارد. با اینکه قیام به غیر دارد وجودش وجود نفسی است. پس معلوم میشود قیام بالغیر با وجود نفسی منافاتی ندارد. بعد ایشان نتیجه میگیرد میگوید علت اینکه وجود نفسی ندارد نقصانی است که در ذاتش دارد. نقصانی است که در ذاتش دارد. یعنی ذاتش وابسته است. توضیح این مطلب این است که وابستگی برای شیء گاهی در ذات است گاهی در وجود است.
عرض در ذاتش وابسته به غیر نیست. شما میتوانید بیاض را تصور کنید بدون تصور معروض. عرض در وجودش وابسته به غیر است. نمیتوانید این بیاض را موجود کنید مگر اینکه غیری موجود شود و الا ذات عرض کاری به غیر ندارد ذاتش را میشود تصور کرد بدون تصور غیر. اما نمیشود این ذات عرض را بدون وجود غیر موجود کرد. پس این ذات در وجود وابسته است در ذات وابسته نیست. لذا عرض را نمیگوییم ذاتش ناقص است. ذاتش ماهیت است. نمیگوییم ناقص است. ماهیت تام است.
وجودش را میگوییم ناقص است. برخلاف ربط برخلاف معنای حرفی. معنای حرفی در ذاتش ناقص است. یعنی ذاتش وابسته است کاری به وجودش نداریم. بله خب وقتی ذات وابسته باشد به تبع وجود هم وابسته میشود. ولی این فقط وجودش وابسته نیست این ذاتش وابسته است. بنابراین علت اینکه معنای حرفی وجود فی نفسه ندارد نقص در ذاتش است
اگر نبود نقص در ذاتش قیام به غیرش مانعی نداشت.همان طور که این قیام به غیر در عرض هست. پس علت اینکه وجود نفسی برای معنای حرفی ما در خارج نداریم نقص ذاتش است، نه وابسته بودن وجود. نه قیامش بالغیر. قیام بالغیر در عرض هم هست در حالی که نقص ذات در عرض نیست و وجود نفسی برای عرض ممکن است.
پس معلوم میشود آن که عامل عدم قابلیت وجود نفسی است نقص ذات است نه وابسته بودن به غیر و قیام بالغیر داشتن. از اینجا کشف میکنیم که معنای حرفی نقص ذات دارد معنای اسمی نقص ذات ندارد پس این دو تا یکی نیستند دو تا هستند. «فَكَوْنُ النِّسْبَةِ حَقِيقَةً أَمْرًا قائما بِالْمُنْتَسَبِينَ لَمْ يَكُنْ مَانِعًا» آن «لَوْ لَمْ يَكُنْ نُقْصَانٌ فِي حَدِّ ذَاتِهَا» که به صورت جمله معترضه بین دو خط تیره نوشته است فعلاً نظر نکنید اینطور بگویید:
«فَكَوْنُ النِّسْبَةِ حَقِيقَةً أَمْرًا قائما بِالْمُنْتَسَبِينَ لَمْ يَكُنْ مَانِعًا عَنْ وُجُودِهَا فِي نَفْسِهَا». اینکه نسبت قائم به دو طرف است قیام بالغیر دارد مانع از وجود فی نفسه داشتن این نسبت نیست. مگر اضافه قائم به دو طرف نیست؟ اضافه قائم به دو طرف است ولی ماهیت است، عرض است دیگر بالاخره. صرف قیام به دو طرف داشتن مشکلی درست نمیکند مانع وجود فی نفسه نمیشود. این نقص ذاتی است که باعث میشود که وجود فی نفسه قبول نکند.
«فَكَوْنُ النِّسْبَةِ حَقِيقَةً أَمْرًا قائما بِالْمُنْتَسَبِينَ» مانع از وجود این نسبت فی نفسها نیست اگر نبود «نُقْصَانٌ فِي حَدِّ ذَاتِهَا». اگر نقصانی فی حد ذات نسبت نداشتیم این تعلق به غیر مانع نبود از قبول وجود نفسی. اینکه میبینید قبول وجود نفسی نیست کشف کنید که ذات ناقص است نه چون تعلق به غیر هست تعلق به غیر در عرض هم هست. «مَعَ أَنَّ مِنْ الْبَدِيهِي» این است که حقیقت نسبت «لَا تُوجَدُ فِي الْخَارِجِ إلَّا بِتَبَعِ وُجُودِ الْمُنْتَسَبِينَ مِنْ دُونِ نَفْسِيَّةٍ وَاسْتِقْلَالٍ أَصْلًا».
«فَكَوْنُ النِّسْبَةِ حَقِيقَةً أَمْرًا قَائمًِا بِالْمُنْتَسَبِينَ» مانع از وجود نفسی نیست در حالی که ما ممنوعیت از وجود نفسی را مییابیم. پس معلوم میشود که قیام این نسبت به منتسبین مانع نبوده. چیز دیگری مانع بوده. دقت کنید قیام به منتسبین مانع از وجود نفسی نیست. یعنی قیام به منتسبین، این نسبت را ممنوع از وجود نفسی نمیکند در حالی که ما در خارج میبینیم ممنوع از وجود نفسی هست.
پس معلوم میشود این قیام به منتسبینش مانع نبوده این قیام به منتسبین داشته مانع همان نقص ذاتیش است. در حالی که بدیهی این است که حقیقت نسبت در خارج یافت نمیشود مگر به تبع وجود منتسبین بدون نفسیت و استقلالی برای نسبت. نسبت نمیتواند بدون منتسبین وجود بگیرد بلکه اصلاً نمیتواند بدون منتسبین قوام ذاتی داشته باشد نه تنها وجود. وجود را عرض هم بدون معروض نمیتواند وجود بیاید.
ولی نسبت بدون منتسبین نه تنها وجود نمیگیرد بلکه قوام ذاتی هم ندارد. از اینجا کشف میکنیم که نقص در ذات دارد. وقتی نقص در ذات داشت مستقل نیست پس نمیشود لحاظ استقلالی کرد. «فَهِيَ مُتَقَوِّمَةٌ فِي ذَاتِهَا بِالْمُنْتَسَبِين» این نسبت فی ذاتها متقوم به منتسبین است «لَا فِي وُجُودِهَا فَقَط» نه اینکه فقط در وجودش قائم باشد مثل عرض باشد که در وجودش قائم است. این در ذاتش هم قائم است به تبع در وجودش هم قائم است.
برخلاف عرض «فَإِنَّ ذَاتَهُ غَيْرُ مُتَقَوِّمَةٍ بِمَوْضُوعِه» وجودش متقوم به موضوع است ذاتش متقوم نیست «بَلْ لُزُومُ الْقِيَامِ بِمَوْضُوعِهِ» این لزوم ذاتی وجود عرض است نه ذاتیِ ذات عرض. ذاتی خود عرض نیست ذاتی وجود عرض است. یعنی وجود عرض وابسته است نه ذات عرض. برخلاف نسبت که ذاتش وابسته است نه تنها وجودش. «فَإِنَّ وُجُودَهُ فِي نَفْسِهِ وُجُودُهُ لِمَوْضُوعِه» است نه ذات عرض فی نفسه ذاتش لموضوعه باشد.
وجود فی نفسهاش وجود لغیره است. پس در وجودش وابسته است نه در ذاتش. برخلاف نسبت که در ذاتش وابسته است. «وَإِذَا كَانَتْ النِّسْبَةُ بِذَاتِهَا وَحَقِيقَتُهَا مُتَقَوِّمَة بِالطَّرَفَيْن»[2] این دیگر نتیجه میخواهد بگیرد. اگر نسبت ذاتاً متقوم به طرفین است با لحاظ استقلالی نمیشود وابستگیاش را برداشت. اصلاً نمیشود لحاظ استقلالیاش کرد تا بخواهید وابستگی را بردارید. «وَإِذَا كَانَتْ النِّسْبَةُ بِذَاتِهَا» نه تنها «بوجودها» بلکه «بِذَاتِهَا وَحَقِيقَتُهَا مُتَقَوِّمَة بِالطَّرَفَيْن».
اگر ذاتاً متقوم به طرفین است «فَلَا مَحَالَةَ» محال است که این نسبت را مختلف کنید به اختلاف وجودین من الذهن و العین. بگویید من در خارج این را مستقل میکنم این را وابسته قرار میدهم بعد میآورم در ذهن لحاظ استقلالی میکنم و وابستگیاش برطرف میشود، میشود معنای مستقل. ایشان میگوید محال است این کار را بکنی. این ذاتاً وابسته است. اگر ذاتاً وابسته است این ذات چه در خارج باشد که وجود خارجی بگیرد چه در ذهن باشد که وجود ذهنی بگیرد وابستگیاش محفوظ است.
چون وابستگی برای وجود نیست. اگر وابستگی برای وجود خارجی بود میبردیم در ذهن مستقلش میکردیم. وابستگی برای ذهن بود میآوردیم در خارج مستقل میکردیم. این وابستگی برای ذات است. این ذات چه در خارج چه در ذهن هست. پس وابستگی هم باهاش هست. نمیتوانیم با اختلاف وجود مختلفش کنیم. بگوییم در ذهن وابسته، در خارج مستقل یا بالعکس. اصلاً نمیشود این را مستقلش کرد. «فَلَا مَحَالَةَ» محال است که مختلف کنید این ذات را به اختلاف وجودین که وجودین عبارت از ذهن و عین است.
یعنی چیزی را میشود شما با اختلاف وجودین مختلف کنید که ذاتش تمام باشد بعد شما با وجودی او را چنان کنید با وجودی دیگر چنین. اما اگر این ذات در هر دو حالت موجود است اختلاف پیدا نمیکند. به عبارت بهتر چیزی را میتوانید به وجودین مختلف کنید که وجود بتواند او را مختلف بسازد. ولی وجود که ذات را مختلف نمیسازد. پس اگر ذاتی طوری بود با وجود نمیتوانید مختلفش کنید. این ذات وابسته است با وجود نمیشود مختلفش کرد.
یعنی با یک وجود وابستگیاش را حفظ کنیم با یک وجود وابستگیاش را بگیریم. پس نسبت یا معنای حرفی در کلا الوجودین وابسته است در کلا الوجودین غیر مستقل است با هیچ لحاظی نمیشود او را مستقل کرد با هیچ چیزی نمیشود مستقلش کرد نه با لحاظ نه با غیر لحاظ.
دانش پژوه: حالا استقلالی را نمیشود غیر استقلالی لحاظش کرد، آن معنای اسمی هم نمیشود معنای حرفی را لحاظ کرد.
استاد: بله همین است دیگر، درست است. معنای حرفی را گفتیم نمیشود مستقل لحاظش کنید. شما میفرمایید معنای اسمی را هم نمیشود غیر مستقل لحاظ کرد درست است. و همین شاهد بر این است که این معنای حرفی و معنای اسمی دو تا هستند یکی نیستند و من هنا ظهر مطلب بعدی است اگر چه وسط مطلب هستیم ولی چون وقت تمام شده میگذاریم برای جلسه بعد.