« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/01/10

بسم الله الرحمن الرحیم

تبیین تفاوت ذاتی معانی اسمی و حرفی/حاشیه 18 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 18 /تبیین تفاوت ذاتی معانی اسمی و حرفی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۵۱، سطر دهم. «قَوْلُهُ قُدِّسَ سِرُّهُ: (فَقَدْ تُوُهِّمَ أَنَّهُ وَضْعُ الْحُرُوفِ وَمَا أُلْحِقَ بِهَا مِنَ الْأَسْمَاءِ...)[1] تَحْقِيقُ الْمَقَامِ يَتَوَقَّفُ عَلَى تَحْقِيقِ الْمَعَانِي الْحَرْفِيَّةِ وَالْمَفْهُومَاتِ الْأَدَويَّةِ»[2]

بحث در وضع داشتیم و اقسام وضع. سه قسم از اقسامی را که تصور می‌شدند گفتیم که واقع می‌شوند. یکی وضع عام موضوع‌ له عام، دوم وضع عام موضوع‌ له خاص، سوم وضع خاص موضوع‌ له خاص. فقط وضع خاص موضوع‌ له عام را اجازه ندادیم. الان بحث ما در این است که حروف و اسمایی که شبیه حروف‌ هستند، که استقلالی در معنا ندارند، این‌ها از کدام قسم از این اقسام ثلاثه هستند؟ وضع حروف برای معانی از کدام قسم هست؟ بعضی ها معتقد شده ‌اند که وضع حروف عام است موضوع‌ له خاص. و بعضی معتقد شده‌ اند که وضع حروف عام است موضوع‌ له هم عام است، فقط مستعمل‌ فیه خاص است.

قول دوم را الان کاری نداریم، که می‌گوید وضع حروف عام است و موضوع‌ له هم عام است، فقط مستعمل‌فیه خاص است؛ به این قول الان کاری نداریم. قول اول را می‌خواهیم مطرح کنیم، که گفتند وضع حروف عام، موضوع‌ له خاص. خب قهراً بنا بر این قول، مستعمل‌ فیه خاص خواهد بود. ولی مستعمل ‌فیه دیگر مطرح نیست چون به تبع موضوع‌ له است. فقط همین را مطرح می‌کنیم که در حروف وضع عام باشد موضوع‌ له عام باشد؛ یعنی واضع معنای عامی را تصور کرده باشد که بشود وضع عام، لفظ را برای خاص وضع کرده باشد که موضوع‌ له بشود خاص. در این باره می‌خواهیم بحث کنیم. مرحوم محقق اصفهانی این قول را قبول ندارند.

ولی قبل از اینکه اشکالشان را بر این قول وارد کنند، لازم می‌بینند که مقدمه‌ای ذکر کنند؛ که در آن مقدمه فرق بین معنای اسمی و معنای حرفی معلوم بشود، که این اصلاً دیگر تقریباً می‌شود گفت ربطی به بحث وضع ندارد. به طور کلی دارند معنای حرفی با معنای اسمی را مقایسه می‌کنند، فرق بینهما را ذکر می‌کنند. بعد که فرق بینهما معلوم می‌ شود، دیگر وارد ذیل مقدمه می‌شوند و این قولی را که الان مطرح کردیم رد می‌کنند. پس الان که می‌خواهیم شروع کنیم به بحث، دیگر بحث در وضع نداریم. فقط بحثمان در این است که معنای اسمی چیست، معنای حرفی چیست و فرق بینهما چیست. حدود چند صفحه‌ای در همین زمینه بحث می‌کنند. بعد که بحث تمام می‌شود دیگر یک صفحه به آخر این حاشیه مانده، وارد ذی المقدمه می‌شویم. ذی المقدمه کوتاه‌تر از مقدمه است.

تبیین تفاوت ذاتی معانی اسمی و حرفی و نفی تفاوت به لحاظ

در مورد فرق بین معنای اسمی و معنای حرفی دو قول هست؛ که یک قول را ایشان دفع می‌کند، قول دیگر را انتخاب می‌کند. یک قول این است که معنای اسمی و معنای حرفی هیچ فرقی ندارد جز با لحاظ. یعنی اگر این معنا را، همین ذات واحد را که ما اسمش را معنا می‌گذاریم، اگر استقلالاً تصور کنید می‌شود معنای اسمی، اگر آلیاً و غیرمستقلاً تصور کنید می‌شود معنای حرفی؛ که فرق بین معنای اسمی و معنای حرفی فقط به لحاظ است. ذاتشان فرقی ندارد، بینشان فرق به ذات نیست، فرق به لحاظ است. این یک قول است. یک قول دیگر این است که نه واقعاً فرق بینشان است. لحاظ نیست. یعنی معنای اسمی چیزی ا‌ست، معنای حرفی چیزی دیگر. دو تا ذات‌ هستند. اختلاف به لحاظ نیست، اختلاف به ذات است. مرحوم اصفهانی این قول دوم را تأیید می‌کنند، قول اول را رد می‌کنند. تمام حرفشان همین است. بعد هم اشکال می‌آید جواب داده می‌شود. تمام حرف همین است که معنای اسمی و معنای حرفی، دو ذات جدا یعنی دو معنای جدای از هم‌ هستند، نه فارقشان لحاظ باشد، فارقشان ذاتشان است. برای مدعایشان دلیل می‌آورند.

دانش پژوه: استاد این شبیه فلسفه در اختلاف نوعی و غیرنوعی است؟

استاد: بله.

دانش پژوه: بحث وجود رابط و مستقل؟

استاد: بله، همین بحثی که در فلسفه هم آمده؛ این بحث اختصاص به اینجا ندارد، در فلسفه هم آمده، خود ایشان هم به مبانی فلسفه و اصطلاحات فلسفی اشاره می‌کند. یعنی بحثی که الان من مطرح کردم با اصطلاح اصولی بود. بعداً اصطلاح فلسفی را خودشان می‌آورند. آنجا من اصطلاح فلسفی را می‌آورم، ربط این دو تا هم معلوم می‌شود.

دانش پژوه: یعنی آن بحث هم، همین بحث است در حقیقت؟

استاد: بله دیگر در واقع همان بحث است. آنجا گفته می‌شود وجود رابط و مستقل، اینجا گفته می‌شود دو ذات که یکی اسمی و یکی حرفی. حالا این‌ها هم توضیح داده می‌شود معلوم می‌شود ان ‌شاء الله.

ایشان می‌فرمایند که اگر معنای اسمی و معنای حرفی، من این قسمت را بخوانم، قسمت کوتاهی از خارج گفتم بخوانم بعد بقیه ‌اش را ان‌ شاء الله وقتی رسیدم عرض می‌کنم. صفحه ۵۱ هستیم، سطر دهم. قول مرحوم آخوند که فرمود: «فَقَدْ تُوُهِّمَ أَنَّهُ»[3] [4] «أَنَّهُ» یعنی وضع عام موضوع‌ له خاص بودن، وضع حروف است. یعنی وضع حروف این‌چنین است که وضع عام باشد موضوع‌ له خاص. «الْحُرُوفِ وَمَا أُلْحِقَ بِهَا مِنَ الْأَسْمَاءِ» بعضی اسما هستند غیر مستقل که آن‌ها ملحق به حروف به حساب می‌آیند. وضع این حروف و وضع این‌گونه اسما، این‌چنین است که عام باشد و موضوع‌ له خاص باشد. این یک توهم است، یک توهم دیگر مقابلش هست که می‌گوید وضع عام موضوع‌ له عام مستعمل ‌فیه خاص؛ که آن را عرض کردم مرحوم آخوند دارد پشت سر همین عبارت، ولی مرحوم اصفهانی بهش کاری ندارد. چون کاری ندارد ما هم به آن کاری نداریم.

دانش پژوه: هر دو رو توهم می‌داند؟

استاد: توهم حالا به معنی اینکه این‌طور گفته شده.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: قول خود آخوند؟ قول خود آخوند بعداً می‌آید که ما فعلاً در مورد قولش کاری نداریم. بعداً در حاشیه بعدی می‌پردازیم به قول ایشان. الان فقط اونی که مطرح است همین است که گفته شده وضع در حروف عام موضوع‌ له خاص. این را ما الان کار داریم. دیگر به بقیه اقوال و انتخاب‌های آخوند در این حاشیه کاری نداریم. حاشیه بعدی چرا، می‌پردازیم به بحث. «تَحْقِيقُ الْمَقَامِ يَتَوَقَّفُ»[5] بر یک مقدمه ‌ای که در آن مقدمه تحقیق شود معانی حرفیه و مفهومات ادویه. این معانی حرفیه و مفهومات ادویه یکی است، عبارت‌ها نخودِ هم ‌دیگرند.

دانش پژوه: ادوی یعنی ادات؟

استاد: بله، ادات. مفهومات ادوی یعنی آن‌هایی که ادات‌اند، آن‌هایی که حالت رابط دارند.

بررسی استقلال در مفهومیت و تباین ذاتی معانی

دانش پژوه: مثل ادات استفهام و این‌ها؟

استاد: مثل نسبت؛ نسبت بین محمول و موضوع. این‌ها مفهومات ادوی هستند.

دانش پژوه: مثل ان شرطیه؟

استاد: مثلاً ان شرطیه اگر ان شرطیه را اسم بدانیم حرف ندانیم.

«وَ بَيَان الْمُرَادِ» «بَيَان» عطف بر تحقیق است. توقف دارد بر تحقیق معانی حرفیه «وَبَيَان الْمُرَادِ مِنْ عَدَمِ اسْتِقْلَالِهَا فِي الْمَفْهُومِيَّة». اینکه می‌گوییم استقلالی در مفهومیت ندارند یعنی چه؟ استقلال در وجود ندارند، استقلال در مفهومیت چی؟ آن را هم ندارد. باید توضیح داده بشود که مراد از استقلال در مفهومیت نداشتن چیست. «فِي الْمَفْهُومِيَّةِ» متعلق به عدم استقلال است. «فَنَقُولُ: الَّذِي يَنْسَاقُ إِلَيْهِ النَّظَرُ الدَّقِيقُ بَعْدَ الْفَحْصِ وَالتَّدْقِيقِ» آنی که نظر دقیق بهش می‌رسد بعد از فحص و دقت کردن این است که معنای حرفی و اسمی متباینان به ذات‌اند.

«لَا اشْتِرَاكَ لَهُمَا فِي طَبِيعِيِّ مَعْنًى وَاحِدٍ» این معنای اسمی یا حرفی دو ذات مختلف و متباین جدای هم هستند. در یک طبیعت واحد شرکت ندارند. طبیعت خارجی نه، طبیعت معنا. «طَبِيعِيِّ مَعْنًى وَاحِدٍ» چون بحث در معناست، طبیعی را به معنا اضافه می‌کند. طبیعی می‌تواند در خارج باشد، می‌تواند طبیعیِ معنا باشد، طبیعی یک شیء یا طبیعی یک معنا. طبیعیِ یک معنا برای اسم و حرف نیست، بلکه طبیعیِ یک معنا برای اسم هست و طبیعیِ یک معنا برای حرف هست، که دو طبیعتِ معنا هستند جدای از هم، نه یک طبیعتِ یک معنا باشد که فقط لحاظ تفاوت ایجاد کند. «وَالْبُرْهَانُ عَلَى ذَلِكَ» را باید از خارج توضیح بدهم.

ایشان با قیاس خلف مدعایش را اثبات می‌کند؛ که قیاسی ا‌ست استثنائی و در آن قیاس استثنائی خلاف نظر خودش را مقدم قرار می‌دهد، بعد تالی را بهش می‌چسباند، می‌گوید این تالی باطل است پس مقدم هم باطل است. خلاف نظر خودش را باطل می‌کند آن وقت نظر خودش حق می‌شود. این‌طور می‌گوید. می‌گوید اگر اسم و حرف معنای واحد می‌داشتند لازم بود که در خارج، این معنای واحد به دو نحو وجود موجود می‌شد، در حالی که ذات واحد به دو نحو وجود موجود شود باطل است. معنای واحد به دو نحو وجود موجود بشود باطل است، یعنی تالی باطل است. پس اینکه اسم و حرف معنای واحد داشته باشند و فقط با لحاظ تفاوت کنند، این هم باطل است. پس باید گفت برای اسم و حرف معنای واحد وجود ندارد بلکه معنای متعدد وجود دارد؛ یعنی معنای حرف ذاتی است، معنای اسم ذاتی دیگر است.

خب این را توجه کنید قیاس استثنائی است، که با بطلان تالی بطلان مقدم را نتیجه می‌دهد. ما هم باید تالی را ابطال کنیم هم باید ملازمه را ثابت کنیم، و در صورتی که این دو کار را انجام بدهیم قیاس تمام است. اما بیان ملازمه: اختلاف ما در این است که معنای اسمی و معنای حرفی یک ذات‌ هستند یا دو ذات؟ اختلاف در این است. ولی اینکه وجود معنای حرفی با وجود معنای اسمی تفاوت دارد، در این اختلافی نیست. همه قبول داریم که وجودها فرق می‌کنند. وجود حرف، وجود فی ‌نفسه نیست، وجود اسم وجود فی ‌نفسه است. این را کسی اختلاف ندارد، همه قبول داریم که نحوه وجود حرف در خارج وجود وابسته است. حرف رابط می‌شود بین دو چیز، بین دو اسم.

برهان امتناع وجودهای دوگانه برای ذات واحد در خارج

حالت وابستگی دارد، وقتی می‌خواهید وجودش بدهید در خارج باید رابط قرارش بدهید. رابط که قرارش دادید وابسته می‌شود، وجود وابسته دارد. ولی اسم لازم نیست رابط باشد، می‌تواند رابط باشد، می‌تواند رابط هم نباشد. اسم مستقل در خارج موجود می‌شود، فی‌نفسه موجود می‌شود. پس وجودها با هم تفاوت دارند، این مطلب روشن است. حالا اگر ذات واحد داشتید، یعنی معنای اسمیتان با معنای حرفیتان یک ذات بود، خب این می‌خواهد در خارج موجود بشود، این ذات واحد می‌خواهد در خارج موجود بشود. با یک لحاظ که لحاظ استقلالی‌ است اسمیش می‌کنید، می‌آیید در خارج موجودش می‌کنید. با لحاظ دیگر که لحاظ عدم استقلال است حرفیش می‌کنید، در خارج موجودش می‌کنید. همین یکی را دو نوع در خارج موجود می‌کنید؛ یکی به نحو فی‌نفسه، یکی به نحو فی‌غیره. دو نوع وجود بهش می‌دهید.

خب پس روشن است. ملازمه درست شد دیگر، اگر معنای حرفی و معنای اسمی ذات واحد باشند این ذات واحد در خارج به دو نحو وجود موجود خواهد شد: یکی به نحو وجود فی‌ نفسه و یکی به نحو وجود فی ‌غیره. ملازمه تمام است. اما بطلان تالی: بطلان تالی واضح است. یک شیء نمی‌تواند هم وجود فی‌نفسه داشته باشد هم وجود فی‌غیره. دو تا وجود برای یک شیء نداریم.

دانش پژوه: همین لحاظ است دیگه.

استاد: دو لحاظ، در ذهن دو لحاظ است، در ذهن هم می‌تواند دو تا وجود درست کند، در خارج نمی‌تواند این کار را انجام بدهد؛ مگر لحاظ ما می‌تواند تأثیر در خارج بگذارد؟ خود ایشان هم متوجه هست، می‌گوید نمی‌توانید بگویید همان‌طور که در ذهن دو نحو وجود برای این شیء واحد درست می‌کنیم، در خارج هم به توسط لحاظمان دو نحو وجود درست کنیم. لحاظ ما در خارج تأثیر نمی‌گذارد. لحاظ ما می‌تواند وجود ذهنی را مختلف کند.

من می‌توانم این ذات واحد را در لحاظ خودم، در ذهن خودم با دو لحاظ متفاوت کنم، دو وجود متفاوت بهش بدم. ولی در خارج چی؟ در خارج نمی‌توانم این کار را بکنم. در خارج دیگر دست لحاظ من نیست. در خارج یا این فی ‌نفسه هست یا فی‌ غیره هست. شما الان وقتی می‌خواهید بیایید در خارج، اگر همین معنا در قالب اسم ریخته بشود می‌شود موجود فی‌ نفسه، همین معنا در قالب حرف ریخته بشود می‌شود موجود فی‌ غیره. یک معناست هم وجود فی ‌نفسه پیدا می‌کند هم وجود فی‌ غیره پیدا می‌کند؛ هیچ تغییری هم نمی‌کند. آن لحاظ شما تغییر است منتها تغییر در وجود ذهنی می‌دهد، به خارج کاری ندارد. هیچ تغییری هم نمی‌کند. یک شیء به دو وجود موجود است، غلط است، نمی‌شود.

دانش پژوه: وجود واحد به یک حیث واحد هم قابل است هم فاعل است، چطوری جمع هم می‌شود؟

استاد: بله

دانش پژوه: به حیثی قابل است، به حیثی فاعل است.

استاد: یک شیء ممکن است به حیثی فاعل باشد به حیثی قابل، ولی دو تا وجود ندارد. دو تا صفت دارد. اینجا فرق می‌کند با بحث ما. به یک شیء شما دو وجود نمی‌توانید بدهید ولی چندین صفت مختلف می‌توانید بدهید.

دانش پژوه: یک حقیقت به حیثی حرفی است به حیثی اسمی است؟

استاد: یعنی به حیثی وجود فی ‌غیره دارد و به حیثی وجود فی‌نفسه دارد؟ یعنی دو تا وجود بهش می‌دهید؟

دانش پژوه: نه.

استاد: بحث وجود است، با چیز دیگر مخلوطش نکنید. ممکن است شما یک شیء را به دو حیث متصف به دو صفت کنید ولی به دو حیث متصف به دو وجود نمی‌کنید. نمی‌توانید آخر این کار را بکنید. شما چه ‌طوری می‌توانید یک شیء را به دو وجود موجود کنید به دو حیث؟ می‌توانید بگویید این وجود قابلی دارد و وجود فاعلی دارد. این در واقع برمی‌گردد به این که قابل است و فاعل است.

نقد نظریه جامع واحد و حیثیات اسمی و حرفی

دو وجود بهش نمی‌دهید، دو صفت بهش می‌دید؛ یک صفت فاعلیت و یک صفت قابلیت. این اشکال ندارد. اما دو وجود بهش بدید مشکل است.

دانش پژوه: خب ما بهش دو وجود نمی‌دهیم، یک حقیقت واحد در خارج از حیثی اسمی است از حیثی حرفی است.

استاد: عیبی ندارد بگید اسمی حرفی، ولی وجود بهش می‌دهید، با حرف که نمی‌شود درست کرد، با لفظ که نمی‌شود درست کرد. شما بهش وجود می‌دهید یا نمی‌دهید؟ در خارج این وجود می‌گیرد یا نمی‌گیرد؟

دانش پژوه: در فاعل و قابل در خارج مگر وجود ندارند؟

استاد: نه در فاعل و قابل مثلاً نفس من؛ نفس من در خارج موجود است به وجود واحد. همین موجود به وجود واحد می‌تواند قبول کند صورت عقلیه را از عقل فعال، می‌تواند آن قبول کرده را تأثیر کند در بدن، اثر کند در بدن. پس فاعل است فی ‌البدن، قابل است من‌العقل ‌الفعال. اما نفس یک وجود بیشتر ندارد.

شما می‌خواهید به این معنا دو وجود بدهید. این نمی‌شود. اما در مثالی که خودتون می‌زنید اشکالی ندارد؛ نفسی ا‌ست به وجود واحد موجود است، دو صفت بهش دادید. این دو صفت هم دو حیثت دارد، اشکالی ندارد. اما می‌توانید شما به نفس دو وجود بدهید؟ به نفس دو وجود نمی‌توانید بدهید در خارج. در ذهنتان می‌توانید هزار تا وجود بهش بدهید، آن به لحاظ خودتان بستگی دارد. در خارج چی؟ در خارج که لحاظ شما تأثیرگذار نیست. خود خارج را باید بیایید نگاه کنید با قطع نظر از لحاظتان. در خارج یک شیء دو تا وجود بگیرد نمی‌شود.

دانش پژوه: همین را در مورد معنا هم بگوییم، یک جامع واحدی باشد که از حیثی (نه که وجوداتش متعدد باشد) از حیثی اگر نگاهش کنیم معنای حرفی است، از حیثی معنای اسمی است.

استاد: آیا این جامع وجود دارد یا نه؟ ببینید شما حرفتان بد نیست، یعنی برای شنیدن بد نیست ولی برای قبول کردن نه.

بله. ممکن است یک جامعی داشته باشیم، شما می‌فرمایید جامعی داشته باشیم که از حیثی وجود اسمی داشته باشد، از حیثی وجود حرفی داشته باشد. از شما سؤال می‌کنم آن جامع موجود هست یا نیست؟

دانش پژوه: بله موجود در خارج است به وجود واحد.

استاد: خب پس به وجود واحد موجود است. نه اگر جامع را شما در خارج به وجود واحد موجود می‌دانید که حرفی نیست. من عرض می‌کنم جامع در ذهنتان به وجود واحد موجود است. در خارج که می‌آیند دو تا فردِ این جامع موجودند؛ یک فردش اسماً موجود است یعنی فی‌ نفسه، یک فردش حرفاً موجود است یعنی فی‌غیره. دو تا فرد دارید دو تا وجود دارید؛ اشکال ندارد. دو تا فرد داشته باشید دو تا وجود داشته باشید اشکال ندارد. بخواهد یک جامع را به دو وجود موجود کند در خارج نمی‌شود.

دانش پژوه: معنا رو به دو وجود موجود نمی‌کنیم، به یک وجود و دو حیث.

استاد: آخر نمی‌شود، پس جامع موجود نشد شما دو تا فرد را دارید موجود می‌کنید. می‌گویید جامع با این حیث می‌شود یک فرد، جامع با حیث دیگر می‌شود فردی، این دو تا فرد را به دو وجود موجود می‌کنید که اشکال ندارد. جامع را بیاید به دو وجود موجود کنید؛ این شدنی نیست. الان هم این گوینده که مخالف ماست و خصم ماست دارد این کار را می‌کند؛ می‌گوید همین معنای واحد که به قول شما جام است، این هم به وجود اسمی موجود است یعنی فی‌نفسه، هم به وجود حرفی موجود است یعنی فی‌غیره.

دانش پژوه: تعدد وجود هم دارد؟ این را نگفته است.

استاد: تعدد وجود، نگفته است ولی حرفش به این منتهی می‌شود.

دانش پژوه: می‌شود حرفش را حمل کرد به این که این تحیث باعث نمی‌شود که در ذاتش تغییر پیدا کند.

استاد: اگر این‌چنین بگوید، اگر این‌چنین بگوید که این جامع با داشتن حیث اسمی موجود است به وجود فی‌نفسه، و با داشتن حیث حرفی موجود است به وجود فی‌غیره، یعنی جامع دو تا فرد دارد: یک فردش موجود است به چنین وجودی، یک فردش موجود است به چنان وجودی؛ ما اشکال نمی‌گیریم. ولی می‌گوییم پس یک ذات هم معنای حرفی هم معنای اسمی نشد؛ دو تا ذات شدند.

استحاله تقدم حیثیات بر وجود و نقش لحاظ در ذهن

یعنی این ذات با این حیثیت، با آن ذات با آن حیثیت شد دو تا ذات. اگر این دو تا ذات بگیرد که ما اشکال نمی‌گیریم. اشکال ما این است که شما این را یک ذات می‌گیرید؛ یعنی معنای حرفی و معنای اسمی را یکی بگیرید، فقط فرقش را به لحاظ بدانید که عرض کردم امر ذهنی است. در خارج فرقی بینشان نگذارید؛ نگویید با این حیثیت و آن حیثیت. فرقی بینشان نگذارید، آن وقت بگویید به دو وجود موجود است. اینجا غلط می‌شود. شما فرقی که می گذارید فرق چیست؟ حیث اسمی، حیث حرفی. حیث اسمی چیست؟ همان لحاظ است؟ خب لحاظ که دخالت ندارد که. لحاظ که برای ذهن است.

دانش پژوه: نه، قابلیت دارد دیگر در خارج.

استاد: چیست؟ ببینید بعد از اینکه وجود استقلالی می‌گیرد می‌شود اسمی. نه اینکه اول آن را اسمی بکنید بعد وجود استقلالی به آن بدهید.

دانش پژوه: درست است

استاد: پس شما الان دارید اول این جامع را به دو حیثیت تقسیم می‌کنید، دو حیثیتی که بعد از وجود می‌آید. اول می‌گویید موجود شد، این غلط می‌شود کار شما، یک ‌طوری مثل دور می‌شود.

قبل از این که این جامع وجود بگیرد هیچ‌کدام از دو حیثیت‌ را ندارد. مگر لحاظ بکنید، که عرض کردم لحاظ دخالت ندهید لحاظ برای ذهن است. و قبل از اینکه شما این جامع را موجود کنید به وجود خارجی، هیچ‌کدام از دو حیثیت‌ را ندارد. وقتی موجودش می‌کنید، به دو وجود موجودش می‌کنید، دو تا حیثیت پیدا می‌کند. آن وقت چطور می‌توانید بگویید این دو حیثیتی که بعد از دو وجود آمده، قبل از دو وجود می‌آید جامع را متعدد می‌کند؟

دانش پژوه: در همه طبیعت فرده همین است، همه طبیعتِ فردها طبیعت تقرر خودش را دارد، فرد بعداً موجود می‌کند طبیعتش را.

استاد: در همه تعددها تعددها بعد از وجودند.

دانش پژوه: بله.

استاد: الان شما به وسیله خود وجود دارید تعدد درست می‌کنید، فرق می‌کند با آن تعددهای دیگر. این جواب در همان نقضی که به قابل و فاعل گفتید من عرض کردم. شما در همه جا اول وجود را می‌آورید بعد صفات متعدد را می‌آورید. اما آنجا که خود وجود می‌خواهد تعددآور باشد آنجا نمی‌توانید کاری بکنید.

در آن مثالی که شما می‌زنید وجود می‌آید، تعدد از ناحیه دیگر می‌آید. اما آنجا که تعدد از ناحیه خود وجود بیاید، نمی‌توانید حیثیتی را که این وجود درست کرده منشأ تعدد قرار بدهید. الان شما دارید همین کار را می‌کنید.

دانش پژوه: نه آخر تعدد از کجا آمده؟ از کجا می‌گویید تعدد از ناحیه وجود اومده؟

استاد: از چه راهی آمده؟

دانش پژوه: این جامع تقرر خودش را که در ذاتش دارد، وجود خودش را که دارد، وجود خاصِ به فرد رو ندارد.

استاد: جامع وجود دارد؟ کجا وجود دارد؟

دانش پژوه: همه جامع‌ها چه‌ طوری وجود دارند؟

استاد: جامع در ضمن فرد است. جامع به ما هو جامع در ذهن وجود دارد؛ شما چطوری می‌گویید در خارج جامع به ما هو جامع وجود دارد؟ جامع به ما هو جامع در ذهن وجود دارد، به ما هو در ضمن فرد در خارج وجود دارد. یعنی این جامع را اول باید شما فردش را درست بکنید بعد جامع را موجود کنید. فردش را چطوری درست می‌کنید؟

دانش پژوه: وجود مضاف به چه می‌شود پس؟ وجود مضاف به طبیعت می‌شود تا فرد محقق بشود؟

استاد: نه وجود مضاف به فرد می‌شود طبیعت در ضمنش موجود می‌شود.

دانش پژوه: وجود مضاف به فرد نمی‌شود

استاد: وجود مضاف به طبیعت نمی‌شود. وجود مربوط به فرد است، وجود مربوط به طبیعت نیست. طبیعت در ضمن فرد موجود می‌شود.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: وجودِ انسان می‌شود حصه، آن که در خارج نیست. وجود مطلق که در خارج نیست، وجود انسان هم که حصه ا‌ست که در خارج نیست، وجود شخص انسان در خارج است. سه تا وجود داریم دیگر؛ یکی مفهوم کلیِ وجود، یکی حصه وجود، یکی هم شخص وجود. آن که در خارج است و اختلاف در آن هست که اصالت با اوست یا با ماهیت، آن شخص است. حصه که مسلماً در خارج نیست، مفهوم که در خارج نیست؛ هر دو کلی هستند، کلی که در خارج نیست مگر در ضمن جزئی، مگر در ضمن شخص. پس بنابراین وجود نمی‌تواند برای یک شیء متعدد بشود.

تفاوت وجود رابط، رابطی و مستقل در اصطلاحات فلسفی

شما اول می‌خواهید وجود را متعدد کنید بعد دو تا حیثیت مختلف، از این دو وجود مختلف درست کنید، بعد این دو حیثیتی که از وجود به دست آمده منشأ اختلاف وجود قرار بدهید. کارتان یک نحو ارتکاب دور است. نه یک نحو ارتکاب دور است، واقعاً ارتکاب دور است. درست در نمی آید. پس اینکه گفتیم تالی باطل است درست گفتیم. در ما نحن‌ فیه یک شیء نمی‌تواند به دو وجود موجود باشد. پس تالی باطل است. وقتی تالی باطل شد، نتیجه می‌گیریم که نمی‌توانیم برای معنای حرفی و معنای اسمی ذات واحد قائل بشویم و فقط فرق را به لحاظ بدانیم؛ بلکه باید دو ذات قائل شویم.

بعد ایشان که این مطلب را می‌گوید تأیید هم می‌کند. می‌گوید آن که وجود فی‌ نفسه دارد ماهیت است. وجود فی ‌نفسه دارد ماهیت است. چه این وجود فی ‌نفسه‌اش لنفسه باشد که جوهر می‌شود، چه لغیره باشد که عرض می‌شود. جوهر و عرض هر دو ماهیت‌ هستند و هر دو وجود فی‌نفسه دارند. منتها یکی وجود فی‌نفسه لنفسه دارد که جوهر است، یکی وجود فی‌نفسه لغیره دارد که عرض است؛ ولی هر دو ماهیت‌ هستند. آن که ماهیت دارد وجود استقلالی دارد.

ولی یک وجود دیگر هم داریم که برای ماهیات نیست. نسبت ماهیت نیست. نسبت رابط بین دو ماهیت است، خودش ماهیت نیست. وجود نسبت وجود ماهیت نیست، پس فی‌نفسه نیست؛ چه از سنخ لنفسه‌اش چه از سنخ لغیره‌اش، از هیچ‌کدام نیست. بلکه اصلاً یک قسم سومی است. نه فی‌نفسه لنفسه است که جوهر است، نه فی‌نفسه لغیره است که عرض است، بلکه اصلاً یک قسم سومی است؛ اصلاً فی‌نفسه نیست فی‌غیره است. ما از آن تعبیر به وجود رابط می‌کنیم. از جوهر تعبیر به وجود مستقل می‌کنیم، از عرض تعبیر به وجود رابطی می‌کنیم با یای نسبت، از این وجود نسبت تعبیر به وجود رابط می‌کنیم نه رابطی. سه تا وجود داریم؛ مستقل، رابطی و رابط. صدرا می‌گوید برای اینکه فرق بین رابطی و رابط یعنی بین عرض و نسبت فرقش روشن بشود، من یکی را با یای نسبت می‌آورم می‌گویم رابطی، یکی را بی یای نسبت می‌آورم می‌گویم رابط. این اصطلاح را ظاهراً ایشان جعل می کند، بقیه هم پیروی می‌کنند. الان مرحوم اصفهانی هم اشاره می‌کند؛ می‌گوید وجود حرفی، معنای حرفی مثل وجود نسبت وجود رابط است نه وجود رابطی. با عرض اشتباهش نکنید، فکر نکنید نسبت عرض است. بنابراین کسانی که گفتند، (این مطلب مهم است). کسانی که گفتند، معنای اسمی مانند جوهر است و معنای حرفی مانند عرض است این‌ها هم اشتباه کردند. معنای حرفی مانند عرض نیست چون عرض وجود رابطی دارد، در حالی که معنای حرفی وجود رابطی ندارد وجود رابط دارد. به تعبیر دیگر معنای حرفی وجود فی‌غیره دارد در حالی که عرض وجود فی‌نفسه دارد اگرچه لغیره است. و نمی‌توانید بگویید، معنای حرفی که وجود فی‌ غیره دارد به منزله عرض است که وجود فی ‌نفسه دارد. وجود فی‌ غیره با وجود فی ‌نفسه که یکی نیستند. نمی‌توانید این را به منزله آن قرار بدید. پس این که گفتند معنای اسمی کالجوهر است و معنای حرفی کالعرَض است اشتباه کردند. معنای اسمی کالجوهر و کالعرَض است؛ بعضی‌هایش مثل جوهر است بعضی‌ هایش مثل عرض است. معنای حرفی نه کالجوهر است نه کالعرَض است بلکه امر سومی است.

نقد تشبیه معنای حرفی به عرض و تبیین تباین ذاتی

این مطالبی است که ایشان می‌گوید. پس هم استدلال کرد بر مدعای خود و ثابت کرد که معنای اسمی حرفی در خارج یکی نیستند. هم بعد از استدلال تأیید کرد؛ گفت آن که می‌تواند در خارج وجود فی ‌نفسه بگیرد ماهیت است و ماهیت یا جوهر است یا عرض است، و معنای حرفی نه جوهر است نه عرض، پس نمی‌تواند وجود فی‌ نفسه بگیرد. او فقط باید وجود فی ‌غیره بگیرد. بعد هم گفت اینکه بعضی ‌ها گفتند معنای اسمی کالجوهر است و معنای حرفی کالعرَض است اشتباه کردند. این‌ها همه را توضیح داد که من عرض کردم.

دانش پژوه: ممکن است مؤیدی برای تباین بین این دو تا بیارید؟ این مؤید نشد ظاهراً. این مؤیدی که فرمودید اثبات می‌کند که بین معنای اسمی حرفی...

استاد: نه اثبات نمی‌کند.

دانش پژوه: مؤیدِ تباین است؟

استاد: بله دیگر. یکی ماهیت دارد یکی ماهیت ندارد. دو معنا، یکی دارای ماهیت یکی بی ماهیت؛ خب این معلوم می‌شود با هم فرق دارند دیگر.

دانش پژوه: فرق دارند که معلوم است، حرف شما هم درست است فرق دارند، تباین به ذات دارند؟

استاد: بله. ذاتِ یکی ماهیت است ذاتِ یکی ماهیت نیست. خب فرق دارند دیگر، تباین به ذات دارند دیگر.

دانش پژوه: یا به لحاظ ما آن...

استاد: به لحاظ نیست، یعنی واقعاً این ماهیت دارد معنای اسمی ماهیت دارد. یعنی ماهیت است، نه که ماهیت دارد؛ معنای اسمی ماهیت است. معنای حرفی ماهیت نیست. خب ماهیت هست با ماهیت نیست اختلاف به ذات دارند دیگر. «وَالْبُرْهَانُ عَلَى ذَلِكَ» «عَلَى ذَلِكَ» یعنی بر اینکه بین معنای اسمی و حرفی اشتراک نیست، اشتراک در ذات نیست بلکه تباین در ذات است. برهان بر این مطلب این است که اسم و حرف اگر متحدالمعنا بودند، و فرق به مجرد لحاظ استقلالی در اسم و لحاظ آلی در حرف می ‌بود، این مقدم. «لَكَانَ طَبِيعِيُّ الْمَعْنَى الْوَحْدَانِيِّ قَابِلًا أَنْ يُوجَدَ فِي الْخَارِجِ عَلَى نَحْوَيْنِ» این تالی. طبیعیِ معنای وحدانی که همان معنای اسم و حرف، همان معنای واحدی بود که به قول شما هم اسم است هم حرف، «لَكَانَ قَابِلًا أَنْ يُوجَدَ فِي الْخَارِجِ عَلَى نَحْوَيْنِ» باید در خارج به دو نحو موجود می‌شد: هم به نحو فی‌ نفسه هم به نحو فی‌ غیره.

«كَمَا يُوجَدُ فِي الذِّهْنِ عَلَى طَوْرَيْنِ» در ذهن چون لحاظ دخالت می‌کند، وقتی لحاظ مختلف می‌شود وجودها را مختلف می‌کند. اما در خارج لحاظ ما دخالت ندارد که اختلاف از ناحیه لحاظ بیاید. اختلاف باید به قول شما از ناحیه حیثیت بیاید، حیثیت هم که بعد از وجود می‌آید، نمی‌تواند منشأ اختلاف بشود. پس راهی برای اختلاف نداریم در خارج. پس در خارج دیگر نباید وجودها مختلف بشوند. در حالی که اگر حرف شما درست باشد یک معنای واحد در خارج دو وجود مختلف خواهد گرفت، که این خلاف است، پس آن حرف شما هم خلاف است. تا اینجا تالی تمام شد. از «مَعَ أَنَّ الْمَعْنَى الْحَرْفِيَّ» بطلان تالی را دارد بیان می‌کند. مثل این که ملازمه برایش روشن است، دیگر ملازمه را بیان نمی‌کند. «مَعَ أَنَّ الْمَعْنَى الْحَرْفِيَّ لَا يُوجَدُ فِي الْخَارِجِ إِلَّا عَلَى نَحْوٍ وَاحِدٍ» معنای حرفی، چه انحاء نسب و روابط، این‌ها در خارج جز نحو واحد وجود نمی‌گیرند و آن نحوه واحد وجود لا فی‌ نفسه است یعنی وجود فی ‌غیره. وجود لا فی‌ نفسه یعنی وجود فی‌غیره، که همان معنای حرفی است.

دانش پژوه: ظاهراً این استثنای تالی معنی نیست؟ این‌جا نیامده؟ ملازمه که گفته: «لَوْ كَانَا» فرق بینشان، «لَوْ كَانَا مُتَّحِدَيْ الْمَعْنَى، لَكانَ...»

استاد: این مقدم «لَكَانَ طَبِيعِيُّ الْمَعْنَى» تالی. ملازمه را بیان نکرد، به وضوحش واگذار کرد. اما «مَعَ أَنَّ الْمَعْنَى الْحَرْفِيَّ» بیان بطلان تالی است، تالی را دارد باطل می‌کند.

تبیین استثنای تالی و رد تسلسل در نسبت‌های خارجی

دانش پژوه: خب چه‌ طوری؟ این که با ملازمه است؟ گفت اگر آن معنای واحد باشد باید در خارج علی نحوین موجود بشود، لکن علی نحوین موجود نمی‌شود. این استثنای تالی است دیگر.

استاد: بله.

دانش پژوه: پس آن که استثنای تالی شده که «لَا يُوجَدُ عَلَى نَحْوٍ وَاحِد». ملازمه استتثنا است؟

استاد: کجا «لَا يُوجَدُ»؟

دانش پژوه: می فرمایید «لَا يُوجَدُ فِي الْخَارِجِ إِلَّا عَلَى نَحْوٍ وَاحِد»

استاد: این تالی است.

دانش پژوه: بله. حالا استثنای تالی چیه؟

استاد: «مَعَ أَنَّ الْمَعْنَى الْحَرْفِيَّ» «مَعَ أَنَّ الْمَعْنَى الْحَرْفِيَّ لَا يُوجَدُ فِي الْخَارِجِ إِلَّا عَلَى نَحْوٍ وَاحِد» یعنی لا یوجد بنحوین. لکن این معنای واحد بنحوین یافت نمی‌شود.

دانش پژوه: معنای واحد نه معنای حرفی. استثنای تالی باید بخورد به این‌که معنای واحد در خارج علی نحوین است نه معنای حرفی

استاد: خب بله معنای واحدی که معنای حرفی به قول او با معنای اسمی یکی است. به قول خصم ما معنای حرفی با معنای اسمی یکی است.

دانش پژوه: پس باید بگید جامع. این ‌طوری ...

استاد: حالا شما اسمش را بگذارید جامع. ایشان می‌گوید نه که معنای اسمی را ممکن است شما مثلاً ملحقش کنید به حرف و فی ‌غیره کنید، اما حرف را دیگر نمی‌شود ملحقش کنید به اسم و فی‌نفسه کنید. لذا ایشان حرف را مطرح کرده.

دانش پژوه: این که وسط دعوا، نرخ تعیین کردن است که باید بگوید استثنا بکند تالی را، بعد استثنای تالی بگوید که باید بطلان...

استاد: همین تالی را دارد استثنا می‌کند دیگر. می‌گوید باید این معنایی که شما می‌گویید معنای حرفی است و اسمی است، به دو وجود موجود شود در حالی که به یک وجود موجود شده؛ به دو وجود موجود نشده.

دانش پژوه: استاد پس این کلام آخر با این حرف شما الان فرمودید که درست است، باید بگوید که معنای اسمی و حرفی در خارج موجودِ به

استاد: شما اشکالتان این است که در بطلان تالی چرا کلمه جامع را نیاورده، چرا معنای حرفی را آورده؟ خب آن معنای جامع را با معنای حرفی یکی می‌گیرد آن گوینده. لذا مرحوم اصفهانی می‌تواند این‌طوری بیان کند که چه بگوید جامع به قول شما، چه بگوید حرفی. ولی چون اشکال بر معنای حرفی دارد وارد می‌شود ایشان تصریح به معنای حرفی کرده. ولی شما بردارید اینجا به جای جامع بگذارید؛ بگویید یک معنا نمی‌تواند در خارج موجود بشود «إِلَّا عَلَى نَحْوٍ وَاحِد».

دانش پژوه: استدلال تمام نیست دیگر. ایشان باید ابطال بکند که معنای جامع در خارج نمی‌تواند علی نحوین موجود بشود. اگر این را باطل کرد استدلال تمام است.

استاد: خب همین را دارد باطل می‌کند دیگر.

دانش پژوه: نه ایشان فقط دارد معنای حرفی را باطل می‌کند.

استاد: خب آخر عرض می‌کنم معنای حرفی پیش آن آقا با معنای اسمی یکی است.

دانش پژوه: یکی از افرادش است نه همش. پیش آن آقا هم معنای حرفی یکی از افراد جامع است

استاد: آخر شما چطور دارید از او دفاع می‌کنید در حالی که او این را نگفته است. او می‌گوید معنای حرفی و معنای اسمی یک فرد است. شما می‌گویید دو تا فرد است؟ آن حرفش این است که این دو تا یک ذات‌ هستند، یعنی یک فردند. شما دارید از او دفاع می‌کنید، حرف مرحوم اصفهانی را به او نسبت می‌دهید. خب دفاعتان درست نیست. او نمی‌گوید که معنای اسمی و معنای حرفی دو فردند. اگر بگوید دو فردند که حرفی ما نداریم باهاش، ما حرفش را قبول داریم. او می‌گوید یک فرد است. اگر می‌گوید یک فرد است یعنی همان جامع است؛ پس چه تعبیر به جامع کنیم چه به تعبیر به معنای حرفی کنیم برای رد او کافی است، که او معنای حرفی را با جامع یکی می‌گیرد.

آن وقت مرحوم اصفهانی چون می‌بیند اشکال از ناحیه معنای حرفی می‌تواند مطرح کند دیگر تعبیر به جامع نمی‌کند، آن معنای حرفی را ذکر می‌کند؛ چون از این راه می‌تواند اشکال کند. «وَلَا يُعْقَلُ» هنوز ادامه بطلان تالی است. ایشان می‌گوید معنای حرفی فقط یک جور می‌تواند وجود بگیرد، «وَلَا يُعْقَلُ» که وجود دوم بگیرد. «وَلَا يُعْقَلُ» که نسبت در خارج به وجود نفسی یعنی وجود فی‌نفسه حاصل بشود. چرا «وَلَا يُعْقَلُ» ؟ خود مرحوم اصفهانی در حاشیه گفته است. چون اگر نسبت بین موضوع و محمول به صورت نفسی وجود بگیرد می‌شود یک امر مستقل. آن وقت در هر قضیه ما سه تا امر مستقل داریم: موضوع، نسبت، محمول. این سه تا امر مستقل باز باید به هم مرتبط بشوند. مستقلات که بدون نسبت به هم مرتبط نمی‌شوند. دوباره بین موضوع و نسبت یک نسبت می‌خواهیم، بین نسبت و محمول هم یک نسبت دیگر می‌خواهیم. این سه تا جزء قضیه احتیاج پیدا می‌کنند به دو تا نسبت. آن وقت اگر آن دو تا نسبت را هم شما باز معنای اسمی بگیرید فی‌نفسه بگیرید، باز می‌شود پنج تا جزء. پنج تا جزء دوباره احتیاج دارند این چهار تا نسبت دیگر بینشان می‌خواهیم. همین‌طور مدام تعداد نسبت‌ها بالا می‌رود، تسلسل لازم می‌آید. و این باطل است، پس اینکه نسبت امر نفسی باشد باطل است. پس نسبت امر حرفی است و رابط است، فی‌غیره است نه فی‌نفسه. نمی‌تواند فی‌نفسه باشد؛ «لَا يُعْقَلُ» یعنی حتی معقول هم نیست. معقول نیست که نسبت در خارج به وجود نفسی موجود شود، فقط به وجود فی ‌غیره موجود می‌شود، به وجود لافی‌نفسه موجود می‌شود. یعنی یک وجود دارد. پس تالی باطل شد، تالی این، باید دو وجود داشته باشد و معلوم شد دو وجود ندارد.

تمایز وجود محمولی و رابط در تقسیمات وجود

«فَإِنَّ الْقَابِلَ» عرض می‌کنم مطلب را دو مرتبه دارد تکرار می‌کند منتها به صورت دیگری. می‌گوید آن که می‌تواند وجود نفسی بگیرد ماهیت است، و نسبت ماهیت نیست پس وجود نفسی نمی‌تواند بگیرد. «فَإِنَّ الْقَابِلَ لِهَذَا النَّحْوِ مِنَ الْوُجُودِ» «لِهَذَا النَّحْوِ مِنَ الْوُجُودِ»[6] یعنی وجود نفسی، «مَا كَانَ لَهُ مَاهِيَّةٌ» قابل این نحو از وجود چیزی ا‌ست که برایش ماهیت باشد، ماهیت تامه که ملحوظ در عقل است، که عقل می‌تواند لحاظش کند. یعنی مستقلاً می‌تواند لحاظش کند. نسبت را عقل نمی‌تواند لحاظ کند مگر بین المنتسبین، مستقلاً نمی‌تواند لحاظ کند. ولی جوهر و عرض را می‌تواند لحاظ کند اگرچه وجود مستقل برای عرض قائل نیست، ولی ذات عرض را مستقلاً می‌تواند لحاظ کند. بیاض را ما می‌توانیم لحاظ کنیم، ولی وجود گرفتنِ بیاض احتیاج به جدار دارد. لحاظ بیاض که احتیاج به لحاظ جدار ندارد. پس بر ماهیات چه ماهیت جوهری چه ماهیت عرضی عقل می‌تواند مستقلاً لحاظ کند. اما در مثل نسبت را نمی‌تواند مستقلاً لحاظ کند. پس نسبت ماهیت ندارد. آن که عقل مستقلاً لحاظش می‌کند ماهیت دارد، یعنی جوهر و عرض. نسبت را عقل مستقلاً لحاظ نمی‌کند پس ماهیت ندارد. «الْقَابِلَ لِحَاظِ لِهَذَا النَّحْوِ مِنَ الْوُجُودِ» یعنی قابل وجود نفسی، چیزی ا‌ست که برایش ماهیت تامه باشد، ماهیت تامه که در عقل ملحوظ بشود مثل جواهر و اعراض. این‌ها می‌توانند وجود نفسی داشته باشند. حالا وجود نفسی جوهر لنفسه است، وجود نفسی عرض لغیره است؛ این تفاوت بینشان هست ولی از این جهت که هر دوشان وجود نفسی دارن مشترک‌ هستند.

«غَايَةُ الْأَمْرِ» این است که بین جوهر و عرض این فرق هست که جوهر «يُوجَدُ فِي نَفْسِهِ لِنَفْسِهِ» اما عرض «يُوجَدُ فِي نَفْسِهِ لِغَيْرِهِ». فقط فرق همین «لِنَفْسِهِ» و «لِغَيْرِهِ»‌اش است و الا هر دو در فی‌نفسه بودن شریک هستند. پس جوهر و عرض با نسبت که معنای حرفی است یا ملحق به معنای حرفی است فرق می‌کند. از اینجا ظاهر شد که معنای حرفی را نه می‌توانیم تشبیه کنیم به جوهر نه می‌توانیم تشبیه کنیم به عرض، بلکه باید امر سوم قرارش دهیم. و کسانی که گفتند معنای اسمی مثل جوهر است و معنای حرفی مثل عرض است اشتباه کردند. معنای حرفی نه مثل جوهر است نه مثل عرض بلکه حتی همان‌طور که عرض کردم امر سوم است. «وَمِنْهُ ظَهَرَ» که تنظیر معنای اسمی و حرفی به جوهر و عرض، یعنی تنظیر معنای اسمی به جوهر و تنظیر معنای حرفی به عرض، این بالجوهر و العرض لف و نشرش مرتب است با تنظیر معنای اسمی و حرفی. این تنظیر غیر وجیه است، این توجیهی ندارد. زیرا عرض موجود فی‌نفسه لغیره هست و معنای حرفی موجود فی‌نفسه لغیره نیست. و چگونه می‌توانید تنظیرش کنید به عرض. بهتر این بود که بگوییم معنای اسمی وجود محمولی دارد و معنای حرفی وجود رابط دارند، همانی که صدرا می‌گوید.

وجود را به سه قسم تقسیم می‌کند: موجود مستقل و رابطی که از هر دو تعبیر می‌کند به محمولی. و وجود رابط که قسم سوم است. آن وقت وجود جوهر و وجود عرض هر دو می‌شوند محمولی و مستقل که معنای اسمی را می‌شود به این‌ها تشبیه کرد. وجود رابط که معنای حرفی را می‌شود به آن تشبیه کرد. «وَالصَّحِيحُ تَنْظِيرُهُمَا» یعنی تنظیر معنای اسمی و حرفی است به وجود محمولی که نظیر است برای معنای اسمی، و وجود رابط که نظیر است برای معنای حرفی. «لَا الرَّابِطِيِّ» وجود رابط بگو، نه وجود رابطی که همان وجود عرض است. «كَمَا لَا يَخْفَى عَلَى الْعَارِفِ بِالاصْطِلَاحِ الْمَرْسُومِ فِي تَقْسِيمِ الْوُجُودِ.» اصطلاح مرسوم در تقسیم وجود بعد از صدرا همین بوده که وجود به سه قسم تقسیم می‌شود: مستقل و رابطی و رابط. آن وقت مستقل و رابطی را هر دو را می‌گفتند محمولی، رابط دیگر محمولی نبود. شما باید تشبیه کنید معنای اسمی را به محمولی که شامل مستقل و رابطی می‌شود، و به رابط، نه اینکه تشبیه کنید معنای حرفی را به رابطی، بلکه باید تشبیه کنید به رابط. «فَرَاجِع» به اصطلاح؛ رجوع کن به اصطلاح تا بدانی که تنظیرت باید چگونه باشد. «وَبِالْجُمْلَة» وسط مطلبیم ولی خب دیگر وقت گذشته است، می گذاریم برای جلسه آینده ان ‌شاء الله. یعنی مطلب تقریباً باز هم تا حدی تکرار می‌شود. اصل مطلب همانی بود که گفته شد، ایشان یک مقدار تکرار می‌کند بعداً به سؤال جواب می‌پردازد.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo