« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

91/12/26

بسم الله الرحمن الرحیم

رد دیدگاه محقق رشتی در معقول بودن قسم چهارم وضع/حاشیه 17 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 17 /رد دیدگاه محقق رشتی در معقول بودن قسم چهارم وضع

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

جلد اول نهایة الدرایه صفحه ۵۰ سطر سوم. «مدفوع: بأنّ اللحاظ الذي لا بد منه ولا مناص عنه في الوضع للكلّي لحاظ نفسه ، ولحاظ الفرد من حيث فرديته أو لحاظ الكلّي الموجود فيه لا دخل له بلحاظ الكلي بما هو كلّي»[1]

گفتیم که سه قسم وضع داریم: وضع عام، موضوع ‌له عام؛ وضع عام، موضوع‌ له خاص؛ وضع خاص، موضوع ‌له خاص. قسم چهارم که وضع خاص، موضوع ‌له عام باشد نداریم. بعض اعلام ادعا کرده بودند که وضع خاص موضوع ‌له عام هم داریم و تشبیه کرده بودند وضع را به باب قیاس، اما قیاس منصوص العله.

فرموده بودند که در قیاس منصوص العله حکم در یک فرد جاری شده و چون فایده‌اش یا جامعش در افراد دیگر هم هست، ما حکم را سرایت می‌دهیم. با اینکه خاص آمده، ما عام را اجرا می‌کنیم. خاص می‌تواند مرآت عام باشد به این صورت. در ما نحن‌ فیه هم اگر وضع برای خاص بود، یعنی ما خاص را لحاظ کردیم و برای خاص هم وضع کردیم، وضع شد خاص موضوع ‌له شد خاص، و دیدیم این فایده ‌ای که در این وضع خاص و موضوع ‌له خاص وجود دارد در یک خاص دیگر هم وجود دارد، این وضع را در آن خاص دیگر هم اجرا می‌کنیم، در خاص بعدی هم که فایده وجود دارد اجرا می‌کنیم و هکذا.

نتیجه می‌گیریم که ما وضع خاص کردیم ولی موضوع ‌له ‌ما عام شد. یعنی آنی که لحاظ کردیم توانستیم در تمام موضوع ‌له ‌های شخصی که مناسبت داشتند به کار ببریم. وضع شد خاص، موضوع ‌له شد عام. به عبارت خود ایشان: خاص را مرآت آن کلی قرار دادیم. این جمله‌ ای که اخیر عرض کردم مهم است: خاص را مرآت آن کلی قرار دادیم و از دریچه خاص کلی را دیدیم. درست است که ما لحاظ کردیم خاص را و حکم را روی خاص بردیم، ولی این خاص می‌توانست عام را نشان بدهد و ما از دریچه خاص می‌توانستیم عام را ملاحظه کنیم. به این مناسبت وضعمان شد خاص ولی موضوع ‌له‌ ما شد عام. این را در جلسه قبل توضیح داده بودیم. حالا ایشان می‌خواهد این مطلب را رد کند.

بطلان قسم چهارم وضع و نقد دیدگاه مرآتیت خاص برای عام

می‌فرماید که: اگر موضوع ‌له کلی باشد و به عبارت بهتر شما لفظ را برای کلی می‌خواهید وضع کنید، باید کلی را لحاظ کنید. بدون لحاظ که نمی‌شود وضع کرد. خب حالا که باید لحاظ کنید خود کلی باید لحاظ بشود یا مرآتی برای لحاظ کلی داریم؟ اگر مرآت برای لحاظ کلی داشتیم، می‌توانیم از طریق آن مرآت کلی را لحاظ کنیم و کافی است. اما اگر مرآتی برای لحاظ کلی نداشتیم خود کلی باید لحاظ بشود. در ما نحن ‌فیه باید ببینیم مرآتی برای کلی داریم یا نداریم. خود کلی در وضع خاص لحاظ نشده است. این را همه قبول داریم شما هم قبول دارید که در آن وقتی که وضع خاص است یعنی من دارم جزئی را لحاظ می‌کنم خود کلی لحاظ نشده است.

اما اگر بتوانیم این جزئی را مرآت کلی قرار بدهم می‌توانم بگویم کلی را از طریق مرآت لحاظ کردم. آیا می‌شود خاص را مرآت عام قرار داد؟ می‌فرماید که دو نوع توهم می‌شود که خاص مرآت عام باشد که هر دو فقط توهم می‌شوند، ولی در هیچ‌کدام مرآتیت ندارد. فقط توهم می شود. توهمش را عرض کنم: یکی اینکه مثلاً زید را مرآت انسان بگیرید. زید را مرآت انسان بگیرید، این یکی، که جزئی مرآت کلی شده. یکی انسانی را که حصه زید است مرآت انسان بگیرید. انسانی را که حصه زید است، نه خود زید را.

می‌دانید که حصه کلی می‌تواند در خارج موجود باشد. ما همه حصه حیوان هستیم. در ما حیوانیت هست، در ما انسانیت هست. انسانیتی که در زید است با انسانیتی که در عمر است فرق می‌کند. وقتی شما آن شرایط عمرو شدن را، شرایط زید شدن را که همان شخصیات عمر است، شخصیات زید است، این عوارض مشخصه است، این‌ها را بگیرید یک انسان کلی باقی می‌ماند که جایش در ذهن است. در خارج انسان‌های حصه شده هستند. یعنی حصه انسان موجود است. این کلی در خارج موجود است منتها در ضمن فرد، یا به عین وجود فرد. پس آنی که در خارج هست کلی است منتها کلی همراه با این مشخصات. آیا این کلی همراه با مشخصات را که حصه آن کلی اصلی ا‌ست می‌توانید مرآت کلی بگیرید؟

خود زید را یک بار ملاحظه کردیم ببینیم می‌توانیم مرآت انسان بگیریم. یک بار دیگر انسانیت موجود در زید را که همان کلی حصه شده است، آن را ملاحظه کردیم ببینیم آن را می‌توانیم مرآت کلی بگیریم یا نمی‌توانیم. پس مرآت گرفتن جزئی للکلی دو قسم دارد. یکی این که شخص را مرآت بگیرید. یکی آن لابشرط موجود در شخص را مرآت بگیرید. به عبارت بهتر: یک وقت به شرط شیء را مرآت می‌گیرید. به شرط شیء یعنی فرد. یعنی انسانِ مشروط به این شخصیات که می‌شود زید. این را مرآت می‌گیرید برای انسان. یک بار لابشرط موجود در این به شرط شیء را با قطع نظر از آن شرایط همراهش می‌خواهید مرآت بگیرید. این دو تا با هم فرق می‌کنند.

تبیین مفهوم حصه و تفاوت لحاظ شخص با لحاظ کلی در ضمن فرد

آیا ممکن است ما شخص را یا لا بشرط موجود در شخص را و به عبارت دیگر حصه موجود در شخص را مرآت کلی قرار بدهیم؟ می‌فرماید می‌توانید مرآت قرار بدهید ولی مرآت کلی بما هو کلی نمی‌توانید قرار بدهید. قید بما هو کلی مهم است. می‌توانید شخص را مرآت کلی قرار بدهید ولی مرآت کلی بما هو کلی نمی‌توانید قرارش بدهید و در وقتی می‌خواهی موضوع ‌لهت را عام کنی باید کلی بما هو کلی لحاظ بشود. پس در وقت لحاظ باید کلی بما هو کلی را لحاظ کنی و مرآتت کلی بما هو کلی را نشان نمی‌دهد.

پس نمی‌توانی بگویی من در وقتی که جزئی را لحاظ کردم، چه جزئی مثل زید باشد، چه جزئی مثل انسان موجود در زید باشد، نمی‌توانی بگویی انسان یعنی کلی بما هو کلی را من لحاظ کردم تا موضوع ‌لهت کلی بشود. برای اینکه موضوع ‌له کلی بشود باید کلی بما هو کلی ملاحظه شود و مرآتی برای او نداری جز اینکه خود کلی را لحاظ کنی. برای کلی بما هو کلی مرآت نداری، خود کلی باید ملاحظه بشود. خود کلی را هم ملاحظه نکردی. مرآت هم که نداشتی که از طریق مرآت ملاحظه‌اش کنی. پس چطوری می‌گویی موضوع ‌له کلی است؟

وضع خاص موضوع ‌له نمی‌تواند عام باشد. نمی‌تواند کلی باشد چون لحاظی نسبت به آن کلی شما نداری. نه لحاظ مستقیم نه لحاظ از طریق مرآت. لحاظ مستقیم نداری همه‌ قبول داریم، شما هم قبول دارید که لحاظ مستقیم نسبت به کلی نداشتیم آن وقتی که وضع‌ خاص بود. لحاظ از طریق مرآت هم نداریم چون مرآت ولو مرآت است ولی مرآت کلی بما هو کلی نیست. مرآت کلی هست مرآت کلی بما هو کلی نیست و این لازم است؛ مرآت کلی بما هو کلی را لازم داریم. پس در ما نحن ‌فیه هیچ راهی برای لحاظ عام نداری از طریق خاص.

چطوری موضوع ‌له را عام می‌گیری؟ این اشکالی ا‌ست که بر بعض الاعلام مرحوم اصفهانی وارد می‌کنند. صفحه ۵۰ سطر سوم؛ «مدفوع» یعنی این گفته بعض الاعلام دفع می‌شود به اینکه...

دانش پژوه: ببخشید زید بما هو زید، یا شخص بما هو شخص،کلی بما هو کلی مرآت نمی‌شود؟ اگر زید را در ضمن کلی لحاظ کنیم چی؟

استاد: زید در ضمن کلی لحاظ کنید اشکالی ندارد ولی کلی لحاظ شده. کلی را شما لحاظ کردید در ضمنش زید را لحاظ کردید. یعنی کلی را مرآت جزئی قرار دادید؛ این را که ما قبول داریم. کلی مرآت جزئی می‌شود. ما عکسش را داریم می‌گوییم که جزئی مرآت کلی بشود آن را می‌گوییم نمی‌شود. ولی شما می‌فرمایید ما کلی را درک بکنیم جزئی در ضمنش لحاظ بشود؛ خیلی راحت و خوب است که قبلاً هم گفتیم که کلی را می‌توانید مرآت جزئی قرار بدهید زیرا کلی وجه جزئی است و می‌توانید شیء را از طریق خودش یا از طریق وجهش لحاظ کنید. آن اشکالی ندارد.

توهم انقسام وضع عام و موضوع ‌له عام به دو قسم مستقل و انتزاعی

«مدفوع: بأنّ اللحاظ الذي لا بد منه»؛ لحاظی که در باب وضع لا بد منه هست، «ولا مناص عنه في الوضع»؛ یعنی در باب وضع راه فرار از آن نداریم، در باب وضع للکلی لحاظی که «لا بد منه» هست «ولا مناص عنه» راه چاره ندارد راه فرار ندارد، این لحاظ باید باشد «في الوضع للكلّي» یعنی آنجایی که می‌خواهید لفظ را برای کلی وضع کنید که موضوع ‌لهتان بشود عام، لحاظی که لازم است «لحاظ نفس الکلی‌» است. این «لحاظ نفسه» خبر «اِنّ» است؛ «بأنّ اللحاظ کذایی لحاظ نفسه»؛ لحاظ خود کلی است. خود کلی باید لحاظ بشود. خب کسی می‌گوید خود کلی را لحاظ نکنیم وجه‌اش را لحاظ کنیم، مرآتش را لحاظ کنیم.

ایشان می‌فرماید کلی وجه و مرآت ندارد. شخص را یا حصه موجود در شخص را نمی‌توانی مرآت قرار بدی چون مرآت نیست. «ولحاظ الفرد»؛ این «لحاظ الفرد» دفع دخل مقدر است، که کسی می‌گوید خود کلی را لحاظ نکن مرآتش را لحاظ کن. ایشان می‌فرماید مرآت ندارد.

دانش پژوه: نفس، قطع نظر از افراد می شود یا قطع نظر از وجه؟

استاد: بله؟

دانش پژوه: مراد از نفسه قطع نظر از افراد است یا قطع نظر از وجه است؟

استاد: نه نفس کلی. نفس کلی خود کلی. به افراد کار نداریم. خود کلی باید لحاظ بشود. وقتی می‌خواهید وضع للکلی بکنید لحاظ نفس کلی لازم است. نفس کلی یعنی خود کلی. نفس یعنی خود.

دانش پژوه: می‌دانم آخر عرض کردم که مراد قطع نظر از افراد است؟

استاد: یعنی خود کلی نه فرد کلی.

دانش پژوه: یعنی قطع نظر از افراد؟

استاد: بله دیگر. نفس کلی یعنی خود کلی نه فرد کلی. بعد کسی اعتراض می‌کند که فرد کلی هم را می‌توانی مرآت قرار بدهی. ایشان جواب می‌دهد خیر. «ولحاظ الفرد من حيث فرديته»؛ یعنی زید به همین حیث فردیت دارد به همین حیثی که دارد. یعنی به شرط شیء با حیث به شرط شیءاش. «أو لحاظ الكلّي الموجود فيه»؛ لحاظ کنید کلی موجود فیه را. «فيه» یعنی فرد. ضمیر «فيه» به فرد برمی‌گردد. کلی موجود در فرد؛ این لابشرط موجود در به شرط شیء را. هیچ‌کدام از این دو تا کافی نیستند. چرا؟ «لا دخل له»؛ یعنی لهذا اللحاظ. «لا دخل لهذا اللحاظ بلحاظ الكلي بما هو كلّي». چون بما هو کلی‌اش مهم است. هیچ‌کدام از این دو لحاظ، لحاظ کلی بما هو کلی نیستند. اگرچه لحاظ کلی ممکن است حساب بشوند ولی لحاظ کلی بما هو کلی نیستند و کافی نیست.

دانش پژوه: «له» به هر دو لحاظ برمی‌گردد؟

استاد: بله. «لا دخل له» به هر یک از این دو لحاظی که عرض کردیم دخالتی ندارند به لحاظ کلی بما هو کلی.

دانش پژوه: چرا آن مطلبی که آورده بودن برای تایید خودش، قیاس منصوص العله؟

استاد: قیاس منصوص العله را که تشبیه کرد، ایشان دیگر جواب نمی‌دهند. می‌گویند قیاس منصوص العله همان ‌طور که خودتان می‌دانید در آن تعمیم هست. خود علت کار را درست می‌کند. اینجا تعمیم نیست. در قیاس منصوص العله علت آمده و تعمیم داده حکم را. اینجا مرآتی نیامده که لحاظ را تعمیم بده. پس قیاستان، قیاس ما نحن ‌فیه یعنی قیاس وضع به باب قیاس منصوص العله، قیاس مع الفارق است.

در قیاس منصوص العله معمم آمده. در اینجا مرآت نیامده. اینجا باید مرآت بیاد. مرآت نیامده پس کار درست در نمی اید. یعنی مسئله و مشکل حل نمی‌شود. روشن نشد؟ بله. «وربما يتخيّل انقسام الوضع العام والموضوع له العام إلى قسمين»؛ این مطلب دیگری ا‌ست. تا اینجا نتیجه گرفتیم که در باب وضع سه قسم بیشتر نداریم. قسم چهارم مورد انکار واقع شد و راه حلی که بعضی ‌ها برای قسم چهارم گفته بودند کارآمد نبود. یک مطلب دیگری هست و آن این است که وضع عام و موضوع ‌له عام را ما داریم. آیا این را می‌توانیم به دو قسم تقسیمش کنیم یا نه؟ بعضی‌ها وضع عام و موضوع ‌له عام را که موجود است به دو قسم تقسیم کردند.

تفاوت تقرر حصه در مرتبه ذات و نقش خصوصیات مفرده در احضار جهت مشترک

حالا می‌خواهیم حرف آن‌ها را نقل کنیم ببینیم آیا می‌توانیم همراهی کنیم با آن ها یا نمی‌توانیم. واضع گاهی اوقات معنای عام را یا به تعبیر دیگر کلی را لحاظ می‌کند و لفظ را هم به ازای همین کلی وضع می‌کند. تا کلی لحاظ شد وضع می شود عام. لفظ برای آن کلی وضع شد موضوع ‌له می شود عام. در چنین جایی وضع عام و موضوع ‌له عام همه قبول داریم، مشکلی نداریم. اما در بعضی مواضع، افراد ذهنی‌ هستند. جامعی بینشان باید با ذهن‌مان درست کنیم و آن جامع جهت مشترک بین این افراد است. جهت مشترک یک جهت طبیعی نیست که بتوانیم سراغش برویم و لحاظش کنیم. ابتدا باید فردی را لحاظ کنیم، از طریق آن فرد به آن جهت جامع پی ببریم.

فرد باید لحاظ بشود. مستقیماً نمی‌توانیم بریم جهت جامع را لحاظ کنیم چون جهت جامع وجود ندارد. افرادی در ذهن ما موجودند، در خارج نیستند. اگر در خارج بودند، فرد را داشتیم، جهت جامع را هم در ضمنش داشتیم، آن جهت جامع را مستقیم ملاحظه می‌کردیم. اما این افراد باید بیایند در ذهن. یعنی من اول باید در ذهنم فرد را بیاورم تا جهت جامع بیاید. در خارج لازم نیست من اول فرد را بیاورم، خود فرد در خارج آمده. جهت جامع را هم در ضمنش دارد، کلی در ضمنش هست، می‌توانم کلی را ملاحظه کنم، ابتدا بروم سراغ کلی. ولی در آنجا که افراد جزئی‌ هستند، جهت جامع وقتی تصور می‌شود که فرد را شما تصور کنید. به کمک این فرد جهت جامع تصور می‌شود.

بعد شما از این جهت جامع معنایی انتزاع می‌کنید و آن معنا را لحاظ می‌کنید. آن معنای لحاظ شده را مرآت قرار می‌دهید برای جهت جامع، جهت جامع هم مرآت می‌شود برای افراد. اینجا هم توجه کنید وضعتان می‌شود عام. با اینکه فرد را اول توجه کرده بودید، ولی با این فرد به جهت جامع رسیدید و از طریق جهت جامع آن امر را انتزاع کردید و آن معنای انتزاع شده ملاحظه شد. پس بالاخره کلی لحاظ شد، عام لحاظ شد. اگرچه با خاص شروع شد ولی عام لحاظ شد. حالا وضع می‌کنید آن عنوان انتزاع شده را برای افراد ذهنی. وضع‌تان عام شد، الان هم وضع کردید همین معنا را برای تمام افراد ذهنی، موضوع ‌له‌تان هم عام شد. وضع عام موضوع ‌له عام این قسم دوم را هم پیدا کرد. علاوه بر قسم اول که همه بهش معترف بودیم، این قسم دوم هم پیدا شد. خب توجه کردید این مسئله را هم. مثال بزنیم مثلاً.

نوع را ملاحظه کنید. نوع، این جهت جامع هست، خود معنای نوع را عرض می‌کنم که عبارت است از ماهیتٌ که یصدق به‌طور متواطی بر افرادش و تمام ما به الاشتراک تمام افرادش است، تمام المشترک بین تمام افرادش است. این معنایی که برای نوع در منطق گفتند. این معنا جهت جامع هست بین همه انواع: نوع الانسان، نوع الفرس، نوع البقر، نوع الشجر. همه این نوع‌ها را حساب کنید، تمام این‌ ها یک جهت جامع دارند به نام نوع که در منطق تعریف شده. آن جهت جامع، معناست. معنایی‌ است که بین همه نوع‌ ها مشترک است. بعد ما از این معنا، از این جهت مشترک، معنایی را انتزاع می‌کنیم. حالا هر چی. آن معنا را عنوان قرار می‌دهیم برای این جهت مشترک. جهت مشترک فرض کنید «ماهیة تصدق علی افرادها بالتواطی» مثلاً فرض کنید این است. این جهت مشترک باشد. عنوانی که از این جهت مشترک می‌گیریم عنوان نوعیت است. آن جهت مشترک، مشترک بین تمام افراد یعنی بین نوع انسان، نوع فرس، نوع بقر.

آن عنوان اخذ شده از جهت مشترک اخذ شده، یعنی معنای نوعیت. لفظ را کار نداریم، معنای نوعیت از آن جهت مشترک که ماهیةٌ کذا باشد اخذ شده. آن ماهیت کذا هم افرادی دارد؛ نوع الانسان، نوع الفرس، نوع البقر تا آخر که همه افراد ذهنی‌ هستند. ما این عنوان را که از جهت مشترک گرفتیم و آن جهت مشترک، مشترک بین افراد است، افراد ذهنی، آن عنوان را لحاظ می‌کنیم. بعد برای آن جهت مشترک بین افراد وضع می‌کنیم. لحاظ کردیم آن عنوان جامع را وضع شد کلی، وضع شد عام. وضع کردیم برای جهت مشترک، موضوع ‌له شد عام. پس وضع عام موضوع ‌له عام. این فرق می‌کند با آن قسم اول. در قسم اول شما کلی را لحاظ کردید، لفظ را هم برای کلی وضع کردید. مثلاً کلی آب را. آب افراد خارجی داشت. کلی آب را ملاحظه کردید و لفظ را برای کلی آب وضع کردید. این لحاظ کلی شد، وضع للکلی شد، لحاظ کلی وضع را عام کرد، وضع للکلی هم موضوع ‌له را عام کرد. تمام شد. وضع عام موضوع ‌له عام درست شد.

اما در این مثالی که عرض کردیم، شما افراد را در خارج نداشتید. جهت مشترکی در خارج نداشتید. همه‌ چیز در ذهن بود. در ذهن‌ افراد را آوردید، جهت مشترک داشت، از این جهت مشترک عنوانی گرفتید عنوان نوعیت باشد، آن عنوان را لحاظ کردید، تا لحاظ کردید وضع شد عام. این عنوان را برای جهت مشترک وضع کردید، موضوع ‌له شد عام. بعضی این‌طوری گمان کردند. حالا باید ببینیم حرف‌شان درست است یا درست نیست. من یک مطلبی را اشاره کردم که از طریق خاص به عام رسیدیم، آن را هنوز کامل نکردم. وقتی برسبم ان‌ شاء الله کاملش می‌کنم.

«وربما يتخيّل انقسام الوضع العام والموضوع له العام إلى قسمين»؛ یعنی این قسم را که وضع عام باشد موضوع ‌له عام باشد بعضی گمان کردند که این قسم واحد را «إلى قسمين» تقسیم می‌کنیم.

به دو قسم تقسیم کردند که قسم اولش را همه قبول داریم، قسم دومش را این آقا ادعا کرده. نظراً یعنی به این مناسبت. چطوری تقسیم می‌کنیم؟ به این نظر، به این مناسبت که دارد تقسیم می‌کند. «نظرا إلى أن الواضع ربما يلاحظ»، این اشاره به قسم اول از دو قسمی‌ دارد که همه قبولش داریم. «ربما» این واضع ملاحظه می‌کند معنای عام را مستقلاً. «فيضع اللفظ بإزائه»‌. لفظ را در مقابل این معنای عام وضع می‌کند. چون معنای عام را لحاظ کرده وضع می شود عام. چون «یضع اللفظ بازاء عام» موضوع ‌له می شود عام. کلمه «مستقلا» مهم است. این کلمه مستقلاً را من مختصراً توضیح دادم. بعداً برمی‌گردم دوباره توضیح بیشتر می‌دهم. حالا فعلاً در نظر داشته باشید که واضع معنای عام را مستقل لحاظ می‌کند. مستقل لحاظ می‌کند هنوز کامل بیان نشده یعنی چی. من ان‌ شاء الله در خطوط آخر همین بحث توضیحش را می اورم.

«وربما يلاحظ المعنى المنتزع»؛ این قسم دوم است، که این آقا ادعا می‌کند و ما قبول نداریم. قسم دوم برای وضع عام و موضوع ‌له عام. «وربما يلاحظ» این واضع معنایی را که این معنا انتزاع می‌شود از جهت مشترک بین افراد ذهنی. پس افراد ذهنی داریم، جهت مشترک داریم و معنای منتزع داریم که منشاء انتزاعش آن جهت مشترکه است. «فيضع» این واضع لفظ را به مرآتیت عنوان منتزع «لمنشئه». وضع می‌کند لفظ را «لمنشأ انتزاع». این «لمنشئه» متعلق به «یضع» است. وضع می‌کند لفظ را به مرآتیت عنوان منتزع «لمنشئه». این «لمنشئه» متعلق به وضع...

دانش پژوه: بمرتبه العنوان؟

استاد: به مرتبه نوشته؟ نه، مرتبه درست نیست. مرآتیت درست است.

«بمرآتية العنوان المنتزع لمنشئه». «لمنشئه» را متعلق گرفتم به «وضع». می‌توانید متعلق بگیرید به «منتزع» و خوب است که متنازع‌ فیه قرار بدهیدش که متعلق بگیرید به «یضع» و برای «منتزع» یکی تقدیر بگیرید. این‌طور می شود. وضع می‌کند لفظی را به مرآتیت عنوان... نه.

این «لمنشئه» را، متعلق بگیرید به «یضع» یا متعلق بگیرید به «مرآتیت». من گفتم عنوان منتزع اشتباه گفتم. یا متعلق بگیرید به «یضع» یا متعلق بگیرید به «مرآتیت» و اگه متعلق به هر دو بگیرید بهتر است. وضع می‌کند لفظ را به‌ خاطر اینکه این عنوان منتزع مرآت است برای منشأ، وضع می‌کند لفظ را برای منشأ. چون عنوان منتزع مرآت منشأ هست، چون از منشأ گرفته شده دیگر. چون عنوان منتزع مرآت برای منشأ است، لفظ را به کمک این مرآت برای منشأ وضع می‌کند. این عبارت را این‌طور معنا کنید خیلی خوب می‌شود، که «لمنشئه» را متعلق به هر دو گرفتم. این‌طور گفتم: چون عنوان منتزع مرآت است برای منشأ، پس واضع هم لفظ را به مرآتیت این عنوان برای منشأ وضع می‌کند. منشأ چیست؟

«وهي الجهة المشتركة بين الافراد الذهنية»؛ منشأ هم همان جهت مشترک بین افراد ذهنی است، پس پس لفظ به مرآتیت این عنوان برای جهت مشترکه وضع می شود. و جهت مشترکه کلی ا‌ست، پس وضع برای کلی شده، یعنی موضوع ‌له عام است. ضمیر «هي» را مؤنث آورده به اعتبار خبر. ضمیر «هي» برمی‌گردد به منشأ، ولی چون خبر که جهت مشترک است مؤنث بوده، خبر را مؤنث آورده.

دانش پژوه: این تصور، تصور صحیح است. درست است؟ از این جهت که عام برای عام باشد باطل است یا...؟

استاد: هنوز که ما وارد باطلش نشدیم که. خیلی مانده تا وارد باطلش بشویم. داریم مطلب را توضیح می‌دهیم. حالا شما دارید تصدیقش می‌کنید. وقتی تخریبش کردیم شما هم تخریبش می‌کنید. «لبداهة أن الأفراد الذهنية»؛ این خط خیلی مطلب ندارد. افراد خارجی جامع دارند، افراد ذهنی هم جامع دارند. آن وقت ما می‌توانیم جامع را ملاحظه کنیم، جهت مشترک را ملاحظه کنیم، ازش عنوانی انتزاع کنیم، این حرف‌هایی که گفتیم عمل کنیم. «لبداهة أن الأفراد الذهنية» مثل افراد خارجیه «ذات جهة جامعة مشتركة لكل» بله، «جامعة مشتركة». افراد ذهنی مثل افراد خارجی صاحب جهت جامع مشترک هستند. همان‌طور که مثلاً زید و عمرو و بکر خارجی دارای جهت جامع مشترک یعنی انسانیت هستند، همچنین این افراد ذهنی هم دارای جهت مشترک هستند که توضیح داده شد، در مثال توضیح داده شد. خب، در افراد خارجی آن جهت جامعه چگونه موجود است؟ دقت کنید این مطلب مهم است. البته مهم است، زیاد گفته هم شده ولی خیلی سخت نیست. ولی خب مهم است، به درد می خورد.

چطوری این جهت جامع در افراد موجود است؟ می‌فرماید در هر فردی حصه‌ای از آن جهت جامع موجود است. مثلاً در افراد انسان، خود کلی انسان که وجود ندارد؛ اصلاً کلی انسان ما در خارج نداریم. حصه‌ای از این کلی در خارج موجود است در ضمن زید. حصه ‌ای دیگر در ضمن عمرو. حصه‌ سوم در ضمن بکر. این کلی در خارج موجود است منتها حصه‌اش در ضمن افراد موجود است و به کمک آن حصه می‌گوییم کلی موجود است و الا خود کلی بما هو کلی که در خارج نیست. کلی بما هو کلی در ذهن است. در این جهت جامع بین افراد ذهنی هم همین وضع را داریم. یعنی در هر کدام از این افراد ذهنی حصه‌ ای از این جامعه وجود دارد. هیچ فرقی با افراد خارجی نمی‌کند، جز این که افراد خارجی افراد خارجی هستند، حصه ‌شان هم حصه خارجی است، این افراد ذهنی، افراد ذهنی‌ هستند، حصه‌شان هم ذهنی است و الا از این جهت که در هر یک از افراد حصه‌ای از آن کلی وجود دارد، از این جهت فرق نمی‌کنند. هم افراد خارجی در آن ها حصه‌ای از کلی موجود است، هم افراد ذهنی. «لكل فرد منها»؛ یعنی لکلّ فردٍ از این افراد خارجی یا افراد ذهنی، «حصة متقررة في مرتبة ذاتها». برای هر فردی از این افراد حصه‌ای‌ است که در مرتبه ذات این فرد یا افراد تقرر دارد.

این اشاره دارد به همان مطلبی که عرض کردم؛ در مرتبه ذات هر کسی انسانیت است. شما مثلاً در زید این حصه را کجا می‌برید؟ جزو عوارض قرار می‌دهید یا در مرتبه ذات می‌برید؟ انسانیتِ زید در مرتبه ذات می رود. آن عوارض مشخصه بیرون می آیند. پس این حصه‌ای که برای کلی‌ است در مرتبه ذات این شخص وارد است. خب حالا این شخص خاص حصه‌ای از کمیت را هم دارد. این را دقت کنید چه عرض می‌کنم. این فقط حصه‌ای از انسانیت که ندارد؛ حصه‌ای از کمیت را هم دارد. آن را چطور در مرتبه ذات می‌برید؟ کمیت که در مرتبه ذات نیست. انسانیت در مرتبه ذات این زید بود آن را بردید در مرتبه ذات. کمیت هم حصه‌ای از کمیت در این زید است، آن را چطوری در مرتبه ذات می‌برید؟ این را توجه کنید؛ در مرتبه ذاتِ کم می‌بریم، نه در مرتبه ذات زید. کمیت جهت مشترک بین کم‌هاست نه بین انسان‌ها. آن وقت شما این کمیتی را که جهت مشترک است حصه‌اش را می‌برید در ذات این فردِ کم، نه در ذات فرد انسان. روشن است چه عرض می‌کنم؟ همه جا این مطلبی که ایشان می‌گوید درست است. جهت مشترکه هر شیئی حصه می‌شود و حصه در مرتبه ذات همان شیء می‌رود. چه این حصه انسانیت باشد، چه حصه کمیت باشد، چه حصه کیفیت باشد، فرق نمی‌کند.

کمیتِ خاصی را که حصه کمیت مطلق است و در این شخص موجود است در ذات این شخص نبرید، در ذات کمیت این شخص ببرید، نه در ذات این شخص. در ذات این شخص انسانیتش را ببرید. در ذات کمیتش حصه‌ای از کم را ببرید. همه جا حرف ایشان درست است که این کلی به صورت حصه درمی‌آید و در افراد موجود می‌شود در مرتبه ذات افراد.

دانش پژوه: حصه هم اصطلاح نجفی‌هاست دیگر، که با فرد در خارج یکی است در واقع؟

استاد: بله دیگر. حصه‌ای از کلی که در فرد است در واقع. گاهی از اوقات حصه‌ای از کلی در کلی است، حصه‌ای از جنس در نوع است. گاهی حصه‌ای از نوع در فرد است. نوع می‌شود افرادِ جنس. فرد می‌شود افرادِ نوع. هر حصه‌ای در فرد خودش. حالا حصه‌ی جنس در فرد خودش که نوع است. حصه‌ی نوع در فرد خودش که شخص است.

دانش پژوه: همان حصه‌ای است که در اصول بحث می‌شد؟

استاد: بله دیگر، حصه همین است. همین حصه‌ای که دارم عرض می‌کنم یعنی حالا ممکن است در جایی حصه خودش شخص باشد، خود حصه شخص باشد. حصه‌ی انسانی که در زید است شخص است. حصه‌ی جنسی که در نوع است نوع است. حصه ممکن است شخص باشد ممکن است نوع باشد. فرقی نمی‌کند.

دانش پژوه: در خارج با فرد یکی بودن وجه تقابل می‌گیرد؟

استاد: بله. حصه‌ی جنس در نوع نوع است، ولی وقتی در نوع می اید دو مرتبه می اید در شخص. در شخص هم می شود شخص. حصه‌ی جنس در نوع نوع است، در شخص که می اید شخص می‌شود. «لكل فرد منها»؛ یعنی لکلّ فردٍ از این افراد ذهنی یا افراد خارجی، حصه‌ای ا‌ست از این جهت جامع هست که این حصه متقرر در مرتبه ذات این افراد است. تا اینجا مطلب گفته شد. از «ويترتب على هذا القسم من الوضع» مطلبی را که من در اول بحثم اشاره کرده بودم مطرح می‌کنیم، که آن کلمه «مستقلا» هم که من گفتم منتظر توضیحش باشید توضیح داده ‌شود. ما در اینجا سه تا چیز داشتیم. در اینجا که الان قسم دوم وضع عام موضوع ‌له عام را مطرح می‌کنیم سه تا چیز داشتیم: افراد ذهنیه، جهت مشترکه، عنوانِ مشیر به این جهت مشترکه یا دال بر این جهت مشترکه. تعبیر را توجه کنید؛ یک وقت می‌گوییم عنوان، عنوان مشیر، یک وقت می‌گوییم دال. ایشان قبلاً گفت عنوان، حالا می‌گوید دال. فرقی نمی‌کند. دو تا لفظ‌ هستند و مفادشان یکی است. پس افراد ذهنیه را داشتیم، و جهت مشترکه را هم داشتیم، عنوانِ این جهت مشترکه را که دال بر جهت مشترکه هست نیز داریم.

تحلیل وابستگی لحاظ جهت مشترک ذهنی به احضار فرد

ما باید دال را بگوییم جهت مشترک بیاید. همه جا همین‌طور است؛ دال را می‌گوییم مدلول می‌آید. در اینجا عنوان دال است، جهت مشترکه مدلول است. باید دال را بگوییم جهت مشترک بیاید. دال را می‌گوییم جهت مشترک نمی‌آید. شما باید فرد را ایجاد کنید، دقت کنید در این عرضی که می‌کنم. باید فرد را ایجاد کنید تا در ضمن فرد آن جهت مشترکه بیاید، بعد آن وقت دال را بر جهت مشترکه اطلاق کنید. این فرد اگر فرد خارجی باشد، تا در خارج، خداوند ایجادش کند جهت مشترکه هم می‌آید. من جهت مشترکه را از خارج می‌گیرم، نمی‌سازم، می‌گیرم. بعد جهت مشترکه را لحاظ می‌کنم، دال هم بر این جهت مشترکه وضع می‌کنم و دال قرار می‌دهم. اما اگر آن جهت مشترکه با ذهن من ساخته بشود، من آن جهت مشترکه را نمی‌توانم بیاورم مگر اول فرد را بیاورم. اینجا مهم است. جهت مشترک را نمی‌توانم بیاورم مگر فرد را بیاورم. در موجودات خارجی فرد را خدا آورده، ذهن من نیاورده. جهت مشترک هم در آن موجود است، ذهن من آن را می‌گیرد. اما در افراد ذهنی، ذهن من دارد افراد را می‌سازد.

جهت مشترکه را هم با ساختن افراد درست می‌کند و جهت مشترکی نیست که من بگیرمش. باید اول فرد را بسازم تا بعد جهت مشترک ساخته بشود. اینجا جهت مشترک ما در خارج حاضر و آماده نداریم. اول باید فرد ساخته بشود و این مهم است. جهت مشترک را از طریق فرد باید لحاظ کنید. فرد خاص است. باید از طریق این خاص جهت مشترک که عام است لحاظ بشود. دوباره تمام مشکلات برمی‌گردد؛ خاص مرآت عام نیست. شما که می‌خواهید وضع کنید، از اول که نمی‌توانید عام را لحاظ کنید تا وضع‌تان بشود عام موضوع ‌له بعد هم وضع کنید برای عام موضوع ‌له‌تان هم بشود عام. از اول باید خاص را لحاظ کنید. راهی ندارید جز لحاظ کردن خاص. خاص اول باید لحاظ بشود، بعد جهت مشترک به ذهن بیاید، بعد عنوان انتزاع بشود، حالا باید وضع کنید. توجه کنید اول چه کار کردیم؟ اول خاص را لحاظ کردیم. حالا که می‌خواهیم وضع کنیم، عنوان را می‌خواهیم برای عام وضع کنیم. خاص را لحاظ کردیم، عنوان می‌خواهد برای عام لحاظ وضع بشود. نمی‌شود. این خاص لحاظ شده، خاص نتوانسته عام را نشان بدهد. پس عام لحاظ نشده. اگر عام لحاظ نشده، این عنوان را برای چی می‌خواهد وضع کند؟ برای عام لحاظ نشده؟ عام لحاظ نشده که نمی‌تواند موضوع ‌له باشد.

در آنجایی که جامع در خارج است، شما جامع را لحاظ می‌کنید. مستقلاً لحاظ می‌کنید؛ کلمه «مستقلا» درست شد، یعنی بدون احتیاج به اینکه فرد را لحاظ کنید. عام را مستقلاً لحاظ می‌کنید. تا لحاظ عام کردید وضع می‌شود عام، برای همین عام وضع می‌کنید موضوع ‌له می‌شود عام. اما در آنجایی که فرد ذهنی است، جامعش هم با ذهن شما ساخته می‌شود، اول باید این فرد را در ذهن بسازید تا جامع ساخته بشود. فرد را که در ذهن ساختید، ساختن در ذهن یعنی چی؟ یعنی لحاظ کردن. یعنی فرد را باید لحاظ کنید. شما فرد را لحاظ می‌کنید. از طریق فرد می‌خواهید به جهت جامع برسید. فرد جامع بما هو جامع را نشان نمی‌دهد. پس به جامع هرگز نمی‌رسید. وقتی به جامع نرسیدید، لحاظ جامع نکردید، لحاظ کلی، لحاظ عام انجام نشده تا وضع کنید لفظ را یا عنوان را برای عام، بگویید لحاظ عام داشتیم پس وضع عام بود، وضع کردیم برای عام، پس موضوع ‌له عام بود؛ نتوانستید این کار را بکنید. مشکل اینجاست؛ در فرد ذهنی جهت جامع حاضر و آماده نیست که مستقل درکش کنید، بلکه باید از طریق فرد درکش کنید و فرد جهت جامع را نشان نمی‌دهد. فرد جهت جامع بما هو جامع را نشان نمی‌دهد. این‌ها اشکال بود که ما بر این آدم کردیم. بر این متخیل ما داریم اشکال می‌کنیم، در حالی که در واقع داریم حرفش را توضیح می‌دهیم.

ایشان تمام حرف‌ها را، یعنی این گوینده و متخیل تمام حرف‌ها را این‌طور می آورد: می‌گوید باید فرد را لحاظ بکنی، از طریق فرد جامع را لحاظ بکنی، و وقتی جامع لحاظ شد عنوانی را از این جامع انتزاع بکنی، بعد این عنوان را وضع کنی برای این جامع. این‌ها همه را می‌گوید غافل از اشکالی که بهش وارد می‌شود. اشکال این است که تو فرد را لحاظ کردی. فرد نشان ‌دهنده‌ی جامع نیست. این قسمت را من عمداً آوردم در بحث ولی این نباید می‌آمد ولی خب اگر نمی‌آوردم در ذهن شما بود. الان آن قسمتی که حالت اشکال دارد ازش بردارید بقیه‌اش می‌شود توضیح این متخیل. «ويترتب على هذا القسم من الوضع» مترتب می‌شود بر این قسم وضع، می‌خواهد فرق بین این قسم وضع را با قسم اولش را توضیح بدهد. دو تا قسم وضع عام موضوع ‌له عام درست کرده بود. بر این قسم دوم می‌خواهد یک فایده‌ای مترتب کند که فرق بین این قسم و قسم اولش است. در قسم اول مستقلاً کلی را لحاظ می‌کنید. در قسم دوم مستقلاً جهت جامع را لحاظ نمی‌کنید، از طریق فرد لحاظ می‌کنید. بعد ما اشکال می‌کنیم که لحاظ کلی از طریق فرد ممکن نیست. این اشکال را خودش نمی‌کند بر خودش. اشکال ماست بر او. ولو او دارد تصویر می‌کند که از طریق فرد دارید لحاظ می‌کنید کلی را. می‌گوید در قسم اول از وضع عام موضوع ‌له عام مستقلاً کلی لحاظ می‌شود.

در این قسم دوم مستقلاً لحاظ نمی‌شود. «ويترتب على هذا القسم من الوضع» «هذا القسم» یعنی قسم دوم از دو قسم وضع عام موضوع ‌له عام، مترتب می‌شود که «إفادة الجهة المشتركة بنفس الدالّ عليها غير ممكن». نمی‌توانید جهت مشترکه را به صرف آن عنوانی که دلالت بر او می‌کند افاده کنید. باید اولاً فرد را بیاورید و آن فرد را واسطه قرار بدهید. فرد را باید بیاورید تا جهت مشترکه را بیاورد، بعد از این جهت مشترکه عنوان انتزاع کنید. تا فرد نیاید، جهت مشترک نمی‌تواند مدلول عنوان قرار بگیرد. «لأن الايجاد الذهني للطبيعة ـ كالخارجي ـ بايجاد فرد أَنْ الْجِهَةِ الْجَامِعَةِ الذِّهْنِيَّةِ» همان ‌طور که خداوند اگر کلی را بخواهد در خارج موجود کند باید فرد این کلی را در خارج موجود کند، من هم اگر بخواهم کلی و جهت جامع را در ذهن موجود کنم باید فرد این جهت جامعه را در ذهن موجود کنم. پس ایجاد این طبیعت ذهنی به ایجاد فردش در ذهن است، همان ‌طور که ایجاد طبیعت خارجی به ایجاد فردش در خارج است. پس باید این فرد در ذهن ایجاد بشود تا آن جهت جامع که طبیعت ذهنی است ایجاد بشود. بنابراین من اول باید فرد را ایجاد کنم. ایجاد فرد چگونه است؟ با لحاظ است. ایجاد فرد در ذهن لحاظ است. اصلاً ذهنی را با لحاظ شما ایجاد می‌کنید. فرد ذهنی را با لحاظ ایجاد می‌کنید. باید لحاظ کنید فرد را تا این فرد ذهنی حاصل شود و در ضمنش جهت جامع حاصل شود. می‌بینید از کجا شروع کردید؟ از لحاظ فرد شروع کردید. با لحاظ فرد شما جهت جامع را آوردید. اما در آنجایی که در قسم اول وضع عام موضوع ‌له عام مستقلاً جهت جامع را و کلی را لحاظ کردید، اینجا مستقلاً لحاظ نکردید، اینجا از طریق فرد آوردید.

«فالخصوصية المفرّدة» خصوصیت فردساز، «لا بد من إحضارها بما يدل عليها» باید آن خصوصیت مفرده را، آن خصوصیت فردساز را، آن عوارض شخصی را، آن به شرط شیءهایی را که شخص می‌سازد آن‌ها را بیاورید «بما يدل عليها» تا فرد بیاید. وقتی فرد آمد «حتى يعقل إحضار الجهة المشتركة بإحضارها» یا باحضار آن خصوصیت مفرده. شما جهت مشترکه را می‌توانید در ذهن‌تان تعقل کنید احضار کنید با احضار آن خصوصیت مفرده. اگر خصوصیات مفرده نیاید جهت جامعه نمی‌آید. پس اول باید خصوصیت مفرده را بیاورید تا جهت جامعه بیاید. آوردن خصوصیت مفرده چیست؟ به لحاظ است. پس باید اول فرد را لحاظ کنید تا کلی بیاید. خب، خلاصه مطلب این شد: دو قسم وضع عام موضوع ‌له عام داریم. در قسم اول مستقلاً عام لحاظ می‌شود و لفظ هم برای آن ملحوظ وضع می‌شود. در قسم دوم عام را مستقل نمی‌شود لحاظ کرد، باید از طریق خصوصیت مفرده لحاظش کرد. با خصوصیت مفرده عام را لحاظ می‌کنیم، آن وقت عنوان را برای این عام وضع می‌کنیم. در هر دو جا عام لحاظ می‌شود، پس وضع می‌شود عام و لفظ یا عنوان برای این ملحوظ که عام است وضع می‌شود پس موضوع ‌له هم می‌شود عام. تفاوت این است که در قسم اول عام مستقلاً لحاظ می‌شود، در قسم دوم عام از طریق خصوصیت مفرده لحاظ می‌شود. فقط فرق همین است. حالا این گوینده فکر می‌کند این فرق خیلی مهم نیست، در حالی که اشکال از همین ناحیه همین فرق دارد پیش می‌آید که عرض کردم. این تصویر این تخیل بود که در تصویر اشکالی نکرد، ما اشکال کردیم. حالا آن اشکال را من ضمیمه کردم، شما در ذهن‌تان جدا کنید و به عنوان اشکال ملاحظه‌اش کنید. اشکال این است که خصوصیت مفرده اگر لحاظ بشود مرآت آن جهت جامع نیست به بیانی که گفتیم ولی این شخص توجه به این نکرده که این خصوصیت مفرده مرآت نیست، این را به عنوان یک فرض قبول کرده است. پس توجه کردید که این شخص متخیل وضع عام موضوع ‌له عام را به دو قسم تقسیم کرده است، برای قسم دوم از همان چیزی استفاده کرده که ما آن چیز را رد کردیم، یعنی همان راهی را که ما ایراد بر مرحوم رشتی گرفتیم همان راه را این متخیل طی کرده است.

پس همان ایراد بر ایشان وارد می‌شود. حالا ایرادی که بر ایشان وارد می‌شود چیست؟ ان‌ شاء الله جلسه آینده عرض خواهد شد.

دانش پژوه: اصل تصویری که کرده درست است؟

استاد: تصویری که کرده درست است ولی اشکال به آن وارد می شود.

دانش پژوه: وضع عام موضوع له عام می شود دیگر؟

استاد: داخل در آن نمی‌کنیم. حالا بحث می‌کنیم. تصویر این طرف روشن شد که چه می‌گوید؟ تصویرش درست است. تصویرش را فهمیدیم چیست. حالا ایشان باطل می‌کند. می‌گوید مبنا و بنا هر دو باطلند. ان ‌شاء الله در جلسه آینده توضیح می‌دهیم.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: باز هم عنوان لفظ است دیگر. عنوان لفظ است عنوان را وضع کنید. ما گفتیم دال، حالا شما بفرمایید لفظ.

دانش پژوه: عنوان انتزاعی لفظ است؟

استاد: عنوان انتزاعی می‌تواند با لفظ بیان بشود. شما عنوان را وضع کن، عنوان را وضع کن یا لفظ را وضع کن. فرقی نمی‌کند. می‌خواهیم در بحث وضع آن را بکشانیم، حتماً لفظ و معنا را درست می‌کنیم. این کاری به لفظ نداشت. وضع عام موضوع ‌له عام. عنوان را وضع می‌کنیم برای جهت مشترکه. حالا می‌گویید وضع باید در لفظ باشد، خب عنوان را به صورت لفظ دربیارید بعد وضع کنید. این که دیگر مشکلی ندارد.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: شاید حالا این اشکال شما را بتوانیم بگوییم اشکال خوبی است، مطرحش کنیم جواب بدهیم. شما می‌فرمایید که جهت مشترکه چه در افراد خارجی چه در افراد ذهنی متوقف است بر لحاظ فرد. ما در خارج هم اگر بخواهیم انسان را لحاظ کنیم، باید زید را لحاظ کنیم، عمرو را لحاظ کنیم تا انسان لحاظ بشود. در ذهن هم اگر بخواهیم جهت مشترک را لحاظ کنیم باید افراد را لحاظ کنیم تا جهت مشترک لحاظ بشود. پس همه جا ما جهت مشترک را بعد از لحاظ افراد و به کمک لحاظ افراد به دست می اوریم. این فرمایش شماست. فرقی نمی‌کند چه جهت مشترک در ضمن افراد خارجی باشد، چه جهت مشترک در ضمن افراد ذهنی باشد، در هر صورت ذهن من باید اول با فرد تماس بگیرد بعداً کلی را به دست بیاورد. این فرمایش شماست. جواب‌تان این است که آن کلمه ساختن را که من عرض می‌کردم کلمه مهمی بود، تأکید هم داشتم. وقتی می‌گفتیم که این فرد را ما می‌سازیم، بعد جهت مشترکش را ادراک می‌کنیم، فرق می‌کرد با آنی که خدا ساخته و جهت مشترک را در آن قرار داده. من با لحاظ خودم در افراد ذهنی فرد را می‌سازم و جهت مشترک را هم می‌سازم. آن وقت می‌خواهم با همین لحاظ خودم جهت مشترک را بسازم، برخلاف آنجایی که خداوند این فرد را ساخته، جهت مشترک ساخته شده من درکش می‌کنم، مستقلاً درک می‌کنم. بله، به کمک فرد می آیم سراغ جهت مشترک، ولی دیگر بعد فرد را کنار می گذارم جهت مشترک را مستقلاً می‌بینم.

یعنی زید را نگاه کردم، عمرو را نگاه کردم، بکر را نگاه کردم، از همه انسانیت را گرفتم. حالا یک انسان کلی در ذهن من هست. این انسان کلی از خارج گرفته شد، نه من فردش را ساختم تا کلی‌اش را بگیرم. برخلاف ذهنی. در ذهنی، من اول اصلاً باید فرد را بسازم تا جهت جامع ساخته بشود، یعنی فرد می‌خواهد من را به جهت جامع برساند. دیگر نمی‌توانم جهت جامع را مستقلاً ملاحظه کنم. هر وقت بخواهم جهت جامع را ملاحظه کنم باید فرد را بیاورم در ذهنم. اما در وقتی که من انسان را ملاحظه کردم، درست است که اول این زید و عمرو و بکر آمدند و انسان را به من دادند، دیگر بعد خودشان می‌توانند بروند کنار و مستقیماً و مستقلاً انسان را لحاظ کنم. برخلاف جهت جامع ذهنی که همیشه باید مقومش که لحاظ فرد است در ذهن من باشد تا آن جهت لحاظ بشود. جهت جامع را نمی‌توانم به جهت جامع ذهنی را بدون احضار فرد نمی‌توانم لحاظ کنم. یعنی مستقلاً نمی‌توانم لحاظ کنم ولی جهت جامع بین افراد خارجی را درست است از افراد خارجی گرفتم، ولی مستقلاً می‌توانم لحاظ کنم. این با هم خیلی فرق دارد. کلمه مستقلاً را عرض کردم خیلی مهم است. تمام نکته در همان کلمه مستقلاً است. در افراد خارجی من کلی را و عام را از این افراد خارجی می‌گیرم، ولی بعد می‌توانم، قطع نظر از افراد خارجی کنم و جهت جامع را و کلی را مستقلاً درک بکنم. اما در جایی که جهت جامعه را با افراد ذهنی ساختم، هر وقت بخواهم جهت جامع را بیارم باید افراد ذهنی را بیاورم. دیگر نمی‌توانم افراد ذهنی را کنار بگذارم و جهت جامع را مستقلاً ملاحظه کنم. تفاوت اینجاست، و تفاوت کمی هم نیست.

دانش پژوه: در ذهنی مقوم به افراد است

استاد: بله. در ذهنی آن «کلیِ به ذهن من آمده» متقوم به افراد است. در خارج آن «کلیِ به ذهن من آمده» درست است از طریق افراد آمده ولی متقوم به افراد نیست، مستقل می‌تواند ملاحظه بشود.

دانش پژوه: می شود گفت در خارجیات معقول اولی است و در ذهنی، معقول ثانی است؟

استاد: بفرمایید، عیبی ندارد. بالاخره مطلب روشن بشود با هر تعبیری که می‌خواهید.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo