« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

91/12/08

بسم الله الرحمن الرحیم

پاسخ به اشکال اضافی بودن اختصاص و ارتباط/حاشیه 15 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 15 /پاسخ به اشکال اضافی بودن اختصاص و ارتباط

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تمایز میان مفاهیم اضافی و مصداق‌های مقولی

جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۴۶، سطر هفتم. «ألا ترى صدق العالمية والقادرية عليه تعالى ، مع تقدس وجوده عن الاندراج في العرض والعرضي ؛ لمنافاة العروض مع وجوب الوجود ، بل تلك الإضافات إضافات عنوانية لا إضافات مقولية»[1] .

ادعا کردیم که اختصاص و ارتباط، معنای مقولی نیستند، بلکه امر اعتباری هستند. این مدعا را اثبات کردیم و «ما نحن فیه» را به ملکیت و امثال ملکیت که امور وضعیه و اعتباریه هستند، تشبیه کردیم. «ان قلت»[2] هم در آن مشبه ما و هم در «مشبه به» ما اعتراض وارد کرد. گفت هم ملکیت امر اضافی است، هم اختصاص و ارتباط امر اضافی هستند. و اضافه هم معنایی مقولی است؛ بنابراین ملکیت و ارتباط و اختصاص هم معنای مقولی می‌شوند. ما در جواب می‌خواهیم کاری بکنیم که اضافی بودن ملکیت یا اختصاص و ارتباط با اعتباری بودنشان را جمع کنیم و قبول نکنیم که این اختصاص و ارتباط و ملکیت معنای مقولی‌ هستند. اضافی بودنشان را قبول می‌کنیم، ولی معنای مقولی بودنشان را قبول نمی‌کنیم. بیانی که داشتیم این بود که اضافی بودن می‌تواند وصف باشد برای مفهوم، می‌تواند وصف باشد برای مصداق. گاهی دو مفهوم اضافی‌ هستند؛ در این صورت لازم نیست بگوییم معنای مقولی را داریم، بلکه باید ببینیم می‌توانیم معنای مقولی را داشته باشیم یا نه. چون اگر مفهوم اضافی باشد، ممکن است یک جا معنای مقولی داشته باشیم، در یک جای دیگر معنای مقولی نداشته باشیم. اما اگر مصداق اضافی بود، یعنی شیئی داشتیم که مندرج بود تحت حد اضافه و مندرج بود تحت مقوله، در این صورت آن معنا می‌شود معنای مقولی. اگر مندرج تحت مقوله بشود، مقولی می‌شود. در ملکیت و اختصاص مفهومشان اضافی است، اما اینکه ما مصداقی داشته باشیم که مندرج باشد تحت مقوله اضافه، این‌چنین نیست.

نقش اعتبار در ایجاد حیثیت‌های اضافی

بله وقتی اعتباری صادر می‌شود، اعتباری حاصل می‌شود، اضافه‌ای درست می‌شود؛ ولی بدون آن اعتبار این اضافه درست نمی‌شود. پس اضافه‌ای ما در خارج نداریم؛ حیثیتی در خارج نیست. اضافه دارد با اعتبار درست می‌شود. ما قبول می‌کنیم که ملکیت اضافه دارد، ولی ملکیتی که با اعتبار درست شده اضافه دارد؛ پس امری است اعتباری. من این مطلب را در جلسه گذشته توضیح دادم. گفتم که وجود یک مقوله به دو صورت ممکن است. یکی این که خود مقوله مطابق خارجی داشته باشد، مثل این که کیف مطابق خارجی دارد، بیاض مطابق خارجی دارد، خب گفته می‌شود که این مقوله در خارج موجود است. یکی اینکه حیثیت باشد این مقوله برای چیزی که در خارج موجود است؛ مثل اینکه ابوت حیثیت است، یعنی صفت است، برای ابی که در خارج موجود است. به تعبیر دیگر گفتیم منشأ انتزاع در خارج موجود باشد؛ آن وقت خود این امر منتزع هم که حیثیت است به اعتبار اینکه آن منشأ انتزاعش در خارج موجود است، موجود خارجی به حساب می‌آید. آن وقت می‌توانیم بگوییم این مقوله در خارج هست و دیگر اعتباری نیست. اما اگر ما با اعتبار توانستیم حیثیتی را درست کنیم، ولو این حیثیت برای یک امر خارجی باشد، ولی حیثیتی است که با اعتبار آمده است. ولو این ملکیت به معنای مالکیت برای بایع و مشتری است، به معنای مملوکیت برای ثمن و متاع است؛ با اختلاف صفت است و حیثیت است برای مالک و مملوک که متاع و ثمن است. ولو این‌چنین است یعنی حیثیت است برای امر خارجی، ولی حیثیتی است که با اعتبار می‌آید. این غیر از آن حیثیت فوقیت و تحتیت است که بدون اعتبار من و بدون توقف بر اعتبار من حاصل است. فوقیت و تحتیت را چه من اعتبار کنم چه نکنم برای کف و سقف موجود است و حیثیتی است که برای این دو شیء خارجی موجود است، بدون اعتبار من. لذا می‌توانیم بگوییم فوقیت و تحتیت امر مقولی است. چرا؟ چون بدون اعتبار، حیثیت یک موجود خارجی شده است. ولی ملکیت را نمی‌گوییم امر مقولی است، چون با اعتبار باید بیاید و بعد از اعتبار آن وقت می‌تواند حیثیت قرار بگیرد برای شیء خارجی. اختصاص و ارتباط هم همین‌طور؛ اختصاص و ارتباط بعد از اینکه اعتبار می‌شوند، می‌توانند وصف قرار بگیرند برای لفظ و معنا، که لفظ و معنا در خارج هست.

تفاوت اعتبار مقوله با خود مقوله

آن‌ها با اعتبار درست می‌شوند و بعد از اعتبار حیثیت شیء خارجی می‌شوند. این‌ها را نمی‌توانیم بگوییم معنای مقولی؛ این‌ها را می‌گوییم امر اعتباری. ولو بعد از اعتبار حکم مقوله را پیدا می‌کند، به منزله مقوله می‌شود. «به منزله»، نه معنا، نه مقوله؛ یعنی ما او را اعتبار کردیم مقوله، نه اینکه مقوله هست. اعتبار کردیمش اضافه؛ یعنی اعتبارش کردیم و چون امری است اضافی می‌توانیم بگوییم اعتبارش کردیم اضافه. آن وقت این معنای مقولی با اعتبار درست شده است؛ پس امری است اعتباری نه امری است مقولی، نه معنای مقولی. خود اعتبار امر خارجی است، فعل من است، مطابق خارجی دارد. آن معنای مقولی است، اما معتبر چون با اعتبار درست شده معنای مقولی نیست، بلکه امری است اعتباری یعنی ساخته اعتبار. این‌ها را تا جلسه گذشته گفته بودیم؛ الان همه‌اش تکرار گذشته بود.

دانش پژوه: استاد در فرضی که لفظ و معنا خارجی باشند...

استاد: خارجی هستند.

دانش پژوه: فرمودند طبیعت لفظ و معنا اینجا مورد بحث است، نه خارجی بودنش...

استاد: بله، ولی شما وقتی اختصاص و ارتباط را وقتی اعتبار کردید، بین طبیعت لفظ و بین طبیعت معنا اعتبار کردید؛ ولی الان که می‌خواهید استعمال کنید لفظ و معنای خارجی دارید. با وجود اینکه لفظ و معنایتان خارجی است، اما این معتبرتان خارجی نیست.

دانش پژوه: یعنی حکایت از آن ارتباط دارد

استاد: شما مؤیدید. می‌خواهید بفرمایید که لفظ و معنا طبیعتشان هست و طبیعتشان در خارج نیست. طبیعت در خارج نیست، پس رابطه هم در خارج نیست. ما می‌خواهیم بگوییم رابطه در خارج نیست؛ منتها ما می‌گوییم، ولو لفظ و معنا در خارج باشند که بالاخره در خارج هم می‌آیند دیگر، ولو لفظ و معنا در خارج باشند، این حیثیت، حیثیت خارجی نیست؛ ما داریم این را می‌گوییم. شما می‌فرمایید لفظ و معنا در خارج نیست، آن که بهتر. خب من می‌خواهم بقیه مطالب را عرض کنم. باز یک نکته‌ای را از جلسه گذشته باید اشاره کنم که بتوانم بحث را ادامه بدهم. ما در جلسه قبل در جای نامناسبی مطلب را رها کردیم، چاره‌ای نبود. نکته این بود که اگر شیئی مندرج شد تحت مقوله‌ای، معنایی است مقولی؛ ولی اگر مندرج نشد، معنای مقولی نیست. اگر با اعتبار من مندرج شد، باز هم معنای مقولی نیست. اگر مندرج نشد، معنای مقولی نیست. اگر با اعتبار من مندرج شد، باز هم معنای مقولی نیست.

بررسی اندراج و نفی مقوله بودن عرض برای واجب‌تعالی

اگر خود به خود بدون اعتبار من مندرج شد، معنای مقولی هست. خب حالا ما تا اینجا مطلب گذشته گفته شد. این بحث اخیر هم ذکر کردم تا وارد این «مشبه به» بشوم که ایشان ذکر کردند. ما بر خدا اطلاق می‌کنیم عالمیت را، قادریت را. صدق می‌دهیم بر خدا، اطلاق می‌کنیم؛ ولی آیا معنای این حرف این است که خدا معروض عالمیت و قادریت است؟ یا مندرج در عالمیت و قادریت است؟ معروض است یا مندرج؟ فرق بین معروض و مندرج؛ اگر بگوییم معروض است، یعنی صفت عالمیت را به عنوان یک صفت خارج از ذات دارد. صفت قادریت را به عنوان یک صفت خارج از ذات دارد؛ این اشکالی ندارد. اما اگر بگوییم مندرج است، مصداق به معنی مندرج؛ مندرج یعنی فردی از عالمیت است، فردی از قادریت است. قادریت و عالمیت عرض هستند. خدا اگر فردی از عرض باشد، خدا هم می‌شود عرض و این با وجوب وجودش نمی‌سازد؛ چون وجوب وجود متکی نیست، عرض متکی هست. معنا ندارد که واجب‌الوجود خودش عرض شود؛ صاحب عرض شود عیبی ندارد، ولی مندرج تحت عرض بشود یعنی خودش عرض شود. مندرج شدن یعنی فرد شدن؛ خودش بشود فردی از عالمیت، یعنی عالمیت یک امر کلی است، افرادی دارد، یک فردش مثلاً خداست؛ این غلط است. اندراج خدا تحت عالمیت غلط است. معروض شدن خدا برای عالمیت اشکال ندارد، که عالمیت عرض او باشد، صفت خارجی او باشد؛ این اشکال ندارد. ولی خدا مندرج بشود تحت عالمیت، این اشکال دارد. آن وقت خداوند می‌شود مقوله. اگر مندرج شد تحت عالمیت، و عالمیت هم عرض بود که عرض هست، لازم می‌آید خدا مندرج تحت عرض بشود و عرض باشد؛ در حالی که خدا ماهیت نیست، نه ماهیت عرضی نه ماهیت جوهری. پس اندراج باعث می‌شود که شیء از همان «مندرجٌ فیه» بشود. اندراج تحت مقوله باعث می‌شود که آن مندرج، معنای مقولی باشد. همان‌طوری که اندراج خداوند تحت عرض و عرضی باعث می‌شود که خداوند عرض و عرضی باشد. و چون عرض و عرضی بودن خدا باطل است، پس اندراج باطل است. حالا به این کار نداریم، می‌خواهیم خاصیت اندراج را بیان کنیم. هر جا اندراج هست این مندرج از سنخ «مندرجٌ فیه» می‌شود. پس اگر اندراج تحت مقوله باشد، مندرج معنای مقولی می‌شود؛ این را می‌خواهم بگویم. بنابراین اگر ملکیت مندرج بشود تحت اضافه، می‌شود معنای مقولی.

تفاوت عالمیت و قادریت با اعتباریات

ولی به شرطی که اندراجش اعتباری نباشد. اگر اندراجش اعتباری بود، دیگر معنای مقولی نیست؛ اعتبار معنای مقولی است، نه خود معنای مقولی. می‌شود امر اعتباری، یعنی امری که مندرج تحت مقوله حساب شده و اعتبار شده، نه اینکه مندرج باشد و معنای مقولی باشد.

دانش پژوه: در این تشبیه عالمیت و قادریت به اختصاص تشبیه شدند؟

استاد: بله، عالمیت و قادریت مثل ملکیت حساب شده است.

دانش پژوه: یعنی اعتباری دانستند عالمیت را؟

استاد: نه، اعتباری ندانسته؛ آن که اعتباری نیست. از جهت اندراج دارد تشبیه می‌کند، نه از جهت اعتباری بودن. می‌گوید اگر خداوند مندرج شود تحت عالمیت و قادریت، می‌شود عرض. پس اندراج باعث می‌شود که مندرج از سنخ «مندرجٌ فیه» بشود؛ این را می‌خواهد فقط بیان کند. و چون این‌چنین اقتضایی برای اندراج هست، پس اجازه نمی‌دهیم که خدا مندرج باشد تحت عالمیت و قادریت. توجه کنید خاصیت اندراج این است که مندرج از سنخ «مندرجٌ فیه» می‌شود. چون این خاصیت هست، اگر بگوییم خداوند مندرج تحت عالمیت و قادریت است، لازم می‌آید که خدا هم از سنخ عالمیت و قادریت یعنی عرض بشود، مقوله بشود. و مقوله شدن خدا باطل است، پس اندراج باطل است؛ فقط همین را می‌خواهم بگویم. می‌خواهم بگویم اندراج چه کار می‌کند. آخر ما گفتیم که اندراج است که معنا را معنای مقوله قرار می‌دهد. اندراج تحت مقوله این مندرج را معنای مقولی قرار می‌دهد؛ این بحث ما بود. حالا می‌گوییم و به همین جهت است که اجازه نمی‌دهیم خداوند مندرج باشد تحت مقوله، وگرنه لازم است خدا مقوله باشد؛ این حرف ماست. بعد آن وقت می‌گوییم در «ما نحن فیه» هم اندراج تحت مقوله یعنی اندراج تحت اضافه است، منتها این اندراج اعتباری است؛ پس مقوله بودن هم اعتباری است. بنابراین ملکیت معنای مقولی است اعتباراً، یعنی امر اعتباری است. معلوم است چه عرض می‌کنم؟ این‌ها مورد بحث ماست. نمی‌خواهیم بگوییم همان‌طوری که ملکیت اعتباری است، قادریت هم اعتباری است. ما قبول داریم قادریت معنای مقولی است، اعتباری نیست؛ یعنی به اعتبار معتبر بستگی ندارد. عالمیت، هر کسی عالم باشد، عالمیت از او انتزاع می‌شود و اعتبار لازم ندارد. هر کسی قادر باشد، قادریت از او انتزاع می‌شود و اعتبار نمی‌خواهد. ملکیت اعتبار می‌خواهد؛ چیزی ما در خارج به نام مالک و مملوک نداریم مگر بعد از اعتبار ملکیت. ملکیت اعتبار می‌خواهد، آن دو تا اعتبار نمی‌خواهند؛ از این جهت نمی‌خواهم به همدیگر تشبیه‌شان کنیم. آن دو با هم از این جهت با هم فرق دارند. عالمیت و قادریت بدون اعتبار مقوله‌اند،

مفهوم اندراج در واجب‌الوجود و جوهر

ملکیت با اعتبار می‌شود مقوله. از این جهت با هم فرق دارند. فقط بحث ما در اندراج است. ما گفتیم که اگر اندارجی حاصل بشود، قانون این است که مندرج بشود از سنخ «مندرجٌ فیه». بعد برای اینکه این قانون را بیان کنیم، این‌طوری گفتیم: چون قانون این‌چنین است، پس اجازه نمی‌دهیم که خداوند مندرج باشد تحت عالم و عالمیت؛ چون مندرج شدن یعنی از سنخ «مندرجٌ فیه» بودن. این را اجازه نمی‌دهیم، بلکه می‌گوییم خداوند معروض عالمیت و قادریت است نه مندرج. کلمه مندرج را به کار نمی‌بریم وگرنه مشمول قاعده اندراج می‌شود و لازم می‌آید که خداوند از سنخ «مندرجٌ فیه» بشود که غلط است. پس هر جا بخواهد سنخیت درست شود، باید اندارجی تحقق بگیرد؛ این را داریم استفاده می‌کنیم. و در ملکیت اندراج تحقق پیدا نمی‌کند مگر با اعتبار و بدون اعتبار اندراج نیست، پس بدون اعتبار معنای مقولی نیست. با اعتبار معنای مقولی می‌شود که با معنای مقولی شدن با اعتبار یعنی امر اعتباری بودن؛ و ما هم همین را ادعا داریم. روشن است؟

دانش پژوه: خدا مندرج تحت عالم هست یا نه؟

استاد: خدا مندرج تحت عالم هست، چرا؟ چون عالم ذات است و خدا هم ذات است. مندرج تحت عالم «بما هو جوهر» نیست، «بما هو ذات» چرا، مندرج است. تحت عالمیت مندرج نیست چون عالمیت عرض است. خدا اگر بخواهد تحت عالمیت مندرج بشود، یعنی تحت عرض مندرج بشود. اما تحت عالم خدا مندرج است، چرا؟ چون عالم ذات است. خدا تحت ذات مندرج است یعنی بالاخره ذات است و عالم هم هست، منتها حالا نحوه‌ی علمش با نحوه‌ی علم ما فرق می‌کند؛ علم ما زائد بر ذاتمان است، علم او زائد بر ذاتش نیست.

دانش پژوه: استاد علاوه بر اینکه آنجا که می‌گویید مثلاً بگوییم خدا عالمیت است، اصلاً خود این حمل غلط است.

استاد: همین را داریم می‌گوییم دیگر؛ پس تمام حرف‌های ما همین است که بخواهیم بگوییم، بخواهیم اندراج درست کنیم معنایش این می‌شود: خدا عالمیت هست. اگر بخواهیم اندراج حاصل کنیم باید این‌طوری بگوییم دیگر: خدا عالمیت هست. همان‌طوری که زید تحت انسان مندرج است می‌گوییم زید انسان هست. اگر خدا هم تحت عالمیت مندرج باشد معنایش این است که خدا عالمیت هست، در حالی که غلط است؛ عالمیت هست یعنی عرض است دیگر. تمام حرف ما همین است که این اندراج درست نیست که اگر اندراج درست باشد معناش این می‌شود که خدا عالمیت است.

دانش پژوه: پس این اختصاص به خدا هم ندارد؟

استاد: اختصاص به خدا ندارد، هیچ عرضی را نمی‌شود مندرج کرد تحت جوهر. خدا را می‌گوییم که روشن‌تر باشد. ممکن است کسی مثلاً بگوید حالا این موجود مندرج تحت عرض بشود چه می‌شود؛ ولی واجب‌الوجود را مندرج تحت عرض کردن غلط است.

ویژگی وجوب وجود و عدم نیاز به موضوع

ممکن است بگوییم حالا ما مندرج تحت عرض بشویم چه می‌شود؟ عرض محتاج است، خب ما محتاجیم. اما واجب‌الوجود بخواهد مندرج تحت عرض بشود، معنایش این است که واجب‌الوجود بشود محتاج. ما اگر مندرج تحت عرض بشویم، ما می‌شویم محتاج مثل عرض. خب اشکال ندارد ما محتاجیم. اگرچه مثل عرض محتاج نیستیم، ولی احتیاج را به ما نسبت زدن اشکال ندارد. به خدا اصلاً احتیاج نمی‌شود نسبت داد. به ما احتیاج را نسبت می‌دهند، اما احتیاج به موضوع را نسبت نمی‌دهند چون جوهریم. به خدا اصلاً احتیاج نسبت نمی‌دهند. من می‌خواهم عرض کنم که خدا را مطرح کردیم تا احتیاج را کاملاً از بین ببریم. نه اینکه خداوند اصلاً محتاج نیست، هیچ‌ طور نمی‌شود او را عرض قرار داد حتی با توهم. اما در مورد ممکنات ممکن است کسی توهم کند که عرض است؛ اگرچه عرض نیست در واقع، ولی ممکن است توهم کند چون ممکن با احتیاج منافات ندارد. می‌تواند مثلاً ادعا بشود، به غلط ادعا بشود که عرض است. اما واجب اصلاً با عرض سازگار نیست، حتی به غلط هم نمی‌شود ادعا کرد که خدا عرض است. چون بحث در «واجب ‌تعالی» روشن‌تر بود ما مثال به «واجب ‌تعالی» زدیم. وگرنه اختصاص به واجب ندارد؛ همان‌طوری که واجب عالمیت نیست، من و شما هم عالمیت نیستیم، معروض عالمیتیم.

دانش پژوه: پس ایشان نباید بگوید «لمنافاة العروض مع وجوب الوجود»[3] ؟

استاد: چرا دیگر.

دانش پژوه: چرا؟ امکان دارد یکی وجوب وجود داشته باشد

استاد: و عارض هم باشد؟ می‌شود؟

دانش پژوه: نه، عروض. امکان دارد چون ما می‌خواهیم بگوییم که این با استقلال و عدم استقلال تنافی دارد. باید بگوییم که وجوب با وجود «لذاته» خدا تنافی دارد. وجوب وجود همان وجود «لذاته» هست دیگر.

استاد: خب با عرض با وجود «لذاته» ما منافات دارد، با وجود «لذاته» منافات دارد. درست. فرقی نمی‌کند چه ما بگوییم ما، چه بگوییم واجب. آنجا که شدیدتر است در واجب است چون وجوب است. وجوب با عروض منافات دارد نه وجود «لذاته». وجوب از وجود «لذاته» بالاتر است، این دارد منافات پیدا می‌کند با عروض. عروض یعنی احتیاج.

دانش پژوه: یک تعبیر به وجوب برای استقلال می‌شود کرد این‌طوری؟ چون عروض لازمه‌اش عدم استقلال است.

استاد: استقلال نگویید، احتیاج بگویید.

دانش پژوه: احتیاج.

استاد: بله. عدم استقلال مگه مستلزم احتیاج باشد. من احتیاج معنا گفتم و واضح‌تر همین است. «ألا ترى» عبارت قبل این بود که اگر بخواهد چیزی فرد مقوله باشد باید مندرج باشد تحت مقوله؛ یعنی به طوری که اگر در خارج موجود شد، آن مقوله برایش صدق کند. این را گفتیم.

تفاوت عرض و عرضی در کلیات خمس و مقولات عشر

حالا می‌گوید «ألا ترى صدق العالمية والقادرية عليه تعالى ، مع تقدس وجوده عن الاندراج في العرض والعرضي» نمی‌بینی که عالمیت و قادریت بر خدا صدق می‌کند ولی اندراج حاصل نیست. وقتی اندراج حاصل نبود، خدا متصف می‌شود به عنوان قادریت و عالمیت ولی نه آن نوع اتصافی که مقوله درست کند، بلکه فقط عنوان درست می‌کند. برای خدا عنوان قادریت حاصل می‌شود، نه خدا مقوله‌ای بشود از سنخ مقوله قادریت و عالمیت. پس این قادریت و عالمیت به خدا عنوان می‌دهد، حقیقت خدا را بیان نمی‌کند؛ یعنی اضافه مقولی نیست، بلکه اضافه عنوانی است. «ألا ترى» صدق عالمیت و قادریت را بر خداوند مع تقدس وجود خدا از اندراج در تحت عرض و عرضی. بین عرض و عرضی فرق است. عرض مربوط به باب «قاطیغوریاس» است. عرضی مربوط به باب «ایساغوجی» است و عرض مربوط به باب «قاطیغوریاس» است. «قاطیغوریاس» یعنی مقولات عشر. «ایساغوجی» یعنی کلیات خمس. ما هم در باب کلیات خمس عرض را اطلاق می‌کنیم، می‌گوییم که نوع و فصل و جنس و عرض عام، عرض خاص. در باب «ایساغوجی» که کلیات خمسه است، عرض می‌گوییم؛ در باب «قاطیغوریاس» که مقولات عشر است، آنجا هم عرض می‌گوییم: جوهر و نه قسم عرض. خب این دو با هم فرق دارند. گاهی می‌گوییم عرض در هر دو باب، اما اگر دقیق بخواهم حرف بزنیم، در باب «ایساغوجی» می‌گوییم عرضی، در باب «قاطیغوریاس» یعنی مقولات عشر می‌گوییم عرض. عرض در مقابل جوهر، عرضی در مقابل ذاتی؛ چون در باب «ایساغوجی» ذاتی مطرح است، مقابلش می‌شود عرضی. در باب «قاطیغوریاس» جوهر مطرح است، مقابلش می‌شود عرض. عرضی آن است که حمل می‌شود؛ عرض مستقیم حمل نمی‌شود، باید مشتق کنید و حمل کنید. بیاض عرض است و حمل نمی‌شود، باید از آن مشتق بگیرید که ابیض را حمل کنید. ولی ماشی که عرضی است حمل می‌شود؛ مشی عرض است، ماشی عرضی است.

دانش پژوه: ذاتی باب ایساغوجی هم می‌تواند عرض باب مقولات عشر باشد؟

استاد: این یک مطلب بود که عرض کردم که عرضی می‌تواند حمل شود، عرض را اگر مشتق کنید حمل می‌کنید. مطلب دیگر این که عرضی می‌تواند نسبی باشد اما عرض نسبی نیست؛ این جواب شماست. برای اینکه من تصمیم داشتم بگویم، خواستم این را توضیح بدهم. عرض نسبی نیست یعنی نمی‌توان گفت بیاض نسبت به چیزی جوهر است نسبت به چیزی دیگر عرض؛ او همیشه عرض است. یا نمی‌توانیم بگوییم این جوهر نسبت به چیزی جوهر است نسبت به چیزی عرض؛ او همیشه جوهر است. برخلاف عرضی؛ ماشی نسبت به حیوان عرضی است، نسبت به افراد ماشی ذاتی است، نوع است دیگر. نسبت به افراد ماشی می‌شود نوع و ذاتی می‌شود، نسبت به حیوان می‌شود عرضی چون خارج است.

اضافات عنوانیه و نفی اندراج در ملکیت و اختصاص

خارج از ذات است، می‌شود نوع، می‌شود عرضی. پس امر عرضی با نسبت تفاوت می‌کند و می‌شود ذاتی، اما عرض با نسبت تفاوت نمی‌کند و جوهر نمی‌شود. هیچ عرضی جوهر نمی‌شود، هیچ جوهری عرض نمی‌شود با هیچ مقایسه‌ای. اما ذاتی، عرضی می‌شود و عرضی، ذاتی می‌شود اگر مقایسه‌ را عوض کنیم؛ بنابراین عرضی امری است قیاسی، ولی عرض امری است ذاتی و غیر قیاسی.

دانش پژوه: مثل ضحک؛ عرضی است. درست است؟

استاد: ضحک عرض است. ضاحک عرضی است؛ ضاحک هرگز جوهر نمی‌شود. اما ضاحکی که عرضی است برای انسان، ذاتی می‌شود برای افراد ضاحک. اینجا تعبیر به عرض و عرضی داشت، من توضیح دادم عرض و عرضی را. یک مقدار هم حاشیه رفتم، فقط به توضیح اکتفا نکردم. نسبی بودن و نسبی نبودن جزء توضیح نیست، این یکی از احکامی است که من این را اضافه بر مطلب گفتم. چرا خداوند مندرج تحت عرض و عرضی نیست؟ چون اگر مندرج تحت عرض و عرضی بشود، می‌شود عرض و عرضی و این با وجوب وجود نمی‌سازد؛ چون وجوب وجود، وجوب است، عرض و عرضی محتاج هستند، وجوب نیستند، امکان هستند، احتیاج‌ هستند.

«لمنافاة العروض مع وجوب الوجود»؛ عروض با وجوب وجود منافات دارد. عروض یعنی احتیاج، وجوب وجود یعنی استغنا. «بل تلك الإضافات» یعنی اضافات عالمیت و قادریت، اضافات عنوانی‌اند که فقط وصفی می‌شوند برای موصوف، نه اضافات مقولیه که ذات موصوف را توضیح بدهند. اضافات مقولیه، اضافه‌ای است که شیء را از سنخ مقوله و سنخ اضافه قرار می‌دهد؛ یعنی ذات شیء را دارد توضیح می‌دهد. البته این که عرض کردم ذات را نشان می‌دهد، در صورتی که اضافه حقیقی مراد باشد، نه اضافه مشهوری. اضافه مشهوری هم مراد باشد، ذات معنون را دارد نشان می‌دهد. «اَب» دارد ذات معنون به ابوت را نشان می‌دهد، ذات خالی را نه؛ ذات خالی را اضافه نشان نمی‌دهد چون ذات جوهر است در اینجا.

دانش پژوه: عالمیت و قادریت را ایشان اضافه گرفته است نسبت به خدا؟

استاد: بله، اضافه‌ است دیگر، صفت اضافی است. صفت اضافی است، منتها عنوان است؛ یعنی صفت است، نه ماهیت. خداوند مندرج تحت ماهیت (اگر ماهیت داشته باشد) مندرج تحت یک ماهیت خاصی است، مندرج تحت این عناوین و اوصاف نیست.

دانش پژوه: اضافه‌ای که ما قبلاً داشتیم، دو تا شیء داشتیم، از آن دو تا یک مفهوم اضافی در می‌آوردیم مثل بالا و پایین، سقف و پایین، بعد گفتیم فوقیت. بله. آنجا باید یک خدا هست، ذات خدا هست، چیزی نیست که بخواهیم از ترکیب این دو تا اضافه را در بیاریم مفهوم اضافی؟

استاد: بله، عالمیت را با معلومیت بسنجید، نسبت متکرر درست می‌شود. عالمیت با معلومیت بسنجید، نسبت متکرر درست می‌شود؛ چون عالمیت تنها که اضافه ندارد. عالمیت و معلومیت را با هم باید ببینید تا اضافه حاصل بشود. عالمیت تنها فقط یک نسبت است، اضافه اسمش نیست.

تحلیل نسبت و اضافه در مفاهیم متشابهة الاطراف

عالمیت را با معلومیت بسنجید، اضافه ا‌ست، چون هر دو نسبت‌ هستند، نسبت متکرر می‌شود: یکی از طرف عالم، یکی از طرف معلوم؛ آن وقت می‌شود اضافه. اما خود عالمیت تنها را ملاحظه کنید، به آن می‌گوییم نسبت، نمی‌گوییم اضافه. ولی چون عالمیت همیشه کنارش معلومیت هم هست، تقدیراً ولو تصریح نکرده باشیم، از این جهت می‌گوییم عالمیت اضافه‌ است.

دانش پژوه: الان عالمیت را جزو امور مقوله دیگه نمی‌دانیم...؟

استاد: چرا؟

دانش پژوه: عالمیت؟

استاد: عالمیت مقولی است، ولی خدا تحتش مندرج نیست. عالمیت امری مقولی است، در واقع اضافه‌ است؛ اضافه معنای مقولی است، ولی خدا را مندرج نمی‌داند. ایشان را عرض کردم بحثش در اندراج است، بحثش در مقوله نیست که چه مقوله هست و چه مقوله نیست. می‌خواهد بگوید که وقتی مقوله صدق می‌کند که اندراج باشد؛ زیرا که اندراج باعث می‌شود که مندرج از سنخ «مندرجٌ فیه» بشود. و اگر «مندرجٌ فیه» مقوله است، لازم می‌آید که این مندرج، مقوله باشد. این حرف ما بود دیگر، که اندراج باعث می‌شود که مندرج از سنخ «مندرجٌ فیه» بشود. پس وقتی معنایی می‌تواند معنای مقولی باشد که مندرج تحت مقوله باشد؛ این حرف ما بود. بعد حالا گفتیم چطور اندراج باعث می‌شود که مندرج از سنخ «مندرجٌ فیه» باشد، این را داریم بیان می‌کنیم. چون اندراج این خاصیت را دارد، در مورد خداوند اجازه نمی‌دهیم که خدا مندرج باشد تحت عالمیت و قادریت؛ یعنی قبول نمی‌کنیم؛ «اجازه نمی‌دهیم» یعنی قبول نمی‌کنیم. باطل می‌دانیم این را که خداوند مندرج باشد تحت عالمیت و قادریت. اگر مندرج بشود، می‌شود خود عالمیت و قادریت دیگر، از سنخ عالمیت و قادریت می‌شود که باطل است.

«بل تلك الإضافات إضافات عنوانية لا إضافات مقولية ، فكذا الملكية والاختصاص»؛ یعنی ملکیت و اختصاص هم اضافه مفهومی‌ هستند، اضافه عنوانی هستند، اضافات مقولیه نیستند.

دانش پژوه: تکرار این مقولات اضافی به اعتبار طرفینش است که می‌گویند تکریر؟ مثلاً همین بحث عالمیت چون هم در...

استاد: نسبت عالم به معلوم، این نسبت است، ولی نسبت عالم به معلوم و نسبت معلوم به عالم، اضافه ا‌ست که دو تا نسبت است. لذا هم عالمیت باید تصور بشود، هم معلومیت؛ در اضافه شما یک طرف را نمی‌توانید بگویید، فقط عالمیت تنها را نمی‌توانید بگویید اضافه‌ است. مگر اعتبار کنید معلومیت را در کنارش، منتها تصریح نکنید. عالمیت تنها اگر به قید «تنها» ملاحظه کنید، اضافه نیست. عالمیت و معلومیت با هم اضافه ا‌ست: هم عالمیت اضافه‌ است، هم معلومیت اضافه ا‌ست؛ هر کدام دیگری را دارد، آن وقت می‌شود اضافه. اگر دیگری را از آن بگیرید و فقط خودِ یکی نسبت را ملاحظه کنید، دیگر اضافه نیست. باید اضافه نسبت متکرر باشد، باید از هر دو طرف نسبت درست کنید، دو تا نسبت باید درست کنید.

تمایز میان عنوان و ماهیت در اندراج

حتی در مورد «اخ» و «اخوت» عرض کردم؛ شما می‌گویید این اخِ آن است، بعد برعکسش هم می‌گویید آن هم اخِ این است؛ این دو تا اخوت می‌شود، دو تا نسبت می‌شود. آن وقت بعضی‌ها گمان می‌کنند در اضافه‌هایی که «متشابه الطرف» است، دو تا اضافه نداریم، دو تا نسبت نداریم؛ در حالی که آنجا هم دو تا نسبت داریم. آنجا نمی‌گویند اخوت اضافه است؛ می‌گویند اخوت و اخوت اضافه ا‌ست، نمی‌گویند اخوت اضافه ا‌ست؛ منتها چون دوتایی هر دو مثل هم‌ هستند، یکی‌اش را حذف می‌کنند. در باب ابوت و بنوت می‌گویند ابوت و بنوت اضافه دارند. در اخوت می‌گویند اخوت اضافه ا‌ست، در حالی که این تعبیر تسامحی است؛ باید بگویند اخوت و اخوت اضافه دارند، که دو تا نسبت درست بشود.

دانش پژوه: می‌فرمایند که عالمیت و قادریت اضافه مقولی نیستند. درست است؟ در حالی که ما عالمیت را اضافه مقولی می‌دانیم چون یک عالم داریم یک معلوم.

استاد: در مورد خدا دارد می‌گوید

دانش پژوه: فقط در مورد خدا این طور است؟

استاد: بله، در مورد خدا این‌طور است که خداوند مندرج تحت مقوله نیست، پس مندرج تحت عالمیت و قادریت نیست. ما مندرج تحت مقوله هستیم، ولی مندرج تحت این مقوله نیستیم؛ لذا بر ما هم عالمیت و قادریت صدق نمی‌کند. ولی بر افراد عالمیت و قادریت، نسبت به افراد عالمیت و قادریت، می‌توانیم بگوییم مندرج تحت عالمیت و قادریت. ما مندرج تحت عالمیت و قادریت نیستیم، لذا به ما هم نمی‌شود گفت عالمیت و قادریت. ولی عالمیت ما مندرج تحت عالمیت هست؛ عالمیت خدا هم همین‌طور، منتها خودِ عالمیت برای خدا چگونه است؟ عرض کردم اضافه عنوانی است. آن وقت این عالمیتی که برای خدا اضافه عنوانی دارد، این تحت عالمیت است؛ این مقوله‌ است، این مقوله ا‌ست ولی خدا مندرج تحت این نیست.

دانش پژوه: بالاخره خود عالمیت اضافه مقولی است؟

استاد: بله، عالمیت اضافه مقولی است.

دانش پژوه: چون می‌فرماید «لا إضافات» منتها اندراج نیست

استاد: این اضافاتی که برای خدا درست می‌کنیم، اضافات عنوانی است، اضافات مقولی نیست؛ یعنی عنوان می‌دهد به خدا، نه مقوله بدهد به خدا. یعنی خدا را مقوله قرار نمی‌دهد، بلکه معنون می‌کند به این عنوان، یعنی متصف می‌کند به این صفت؛ این منظور ایشان است.

دانش پژوه: نسبت به واجب الوجود می‌خواهد اینجا؟

استاد: بله.

دانش پژوه: این ها اضافات عنوانی است نسبت به واجب ‌الوجود؟

استاد: نسبت به واجب الوجود یا نسبت به هر جوهر دیگر، یا نسبت به هر چیزی که اضافه نیست. «فكذا الملكية والاختصاص»؛ ملکیت و اختصاص هم این‌چنین است؛ یعنی اضافه بودنشان در حد مفهوم است، نه اینکه مقوله باشند.

دانش پژوه: این عنوانی که می‌گوید اضافات عنوانی است، یعنی الان معنونش چه می‌شود؟

استاد: معنونش خدا.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: معنون یعنی موصوف، نه معنون یعنی فرد؛ خدا موصوف به عالمیت است.

دانش پژوه: عنوان و معنون منطقی یعنی چه؟ این کجا مصداق است؟

استاد: معنون در منطق کلی و مصداق است؟

دانش پژوه: بله دیگر.

استاد: نه، عنوان دو نوع است: یک عنوان ذاتی داریم که وصف ذاتی می‌گوییم، می‌گوییم مثلاً انسان متصف است به وصف ذاتی انسانیت؛ معنون است به عنوان ذاتی. ولی عنوان در منطق هم به امر خارجی گفته می‌شود که گاهی قید می‌زنیم: معنون به وصف ذاتی. در منطق کجا‌ش خواندید، در بحث موضوع خواندید دیگر؟

دانش پژوه: درست است

استاد: در بحث «عقدالحمل» موضوع خواندید. «عقدالحمل» موضوع، یعنی خود موضوع یک «عقدالحملی» دارد با قطع نظر از محمولش؛ یعنی در خود موضوع شما یک قضیه درست می‌کنید: «الانسان کاتب» یعنی «کل ما هو موصوفٌ بعنوان الانسانیة فهو کاتب». «کل ما هو موصوفٌ بعنوان الانسانیة» که در «عقدالوضع» یعنی در موضوع تشکیل می‌شود، عنوان انسانیت را بر این فرد حمل می‌کند، این عنوان می‌شود عنوان ذاتی. وصف ذاتی. وگرنه نه هر عنوانی ذاتی است.

دانش پژوه: یعنی حمل می شود

استاد: این حمل می‌شود بله.

دانش پژوه: خب پس عالمیت را می‌تواند حمل کند بر خدا؟

استاد: عالمیت عرض نمی‌کنم، انسانیت برای انسان را دارد عرض می‌کنم.

دانش پژوه: در اینجا شما می‌فرمایید که در آنجا حمل می‌شود

استاد: بله، اگر عنوان ذاتی باشد. عالمیت که عنوان ذاتی برای خدا نیست.

دانش پژوه: این دارد می‌گوید اضافات عنوانی هستند

استاد: عنوان است، مگه هر عنوانی عنوان ذاتی است. عالمیت عنوان است ولی عنوان ذاتی که نیست.

دانش پژوه: عنوان عرضی پس نمی‌تواند حمل بشود؟

استاد: بله عارضی است دیگر، خودش دارد می‌گوید عرض و عرضی است؛ آن که هیچ‌جا نمی‌تواند حمل بشود. آن که در منطق خواندید، خواندید که انسان به وصف انسانیت. «الانسان کاتب» یعنی «الانسان الذی هو موصوف بالانسانیة» و انسانیت هم وصف ذاتی کاتب است. در خود آن موضوع شما یک قضیه تشکیل می‌دهید، که وصف عنوانی موضوع را بر خود موضوع حمل می‌کند؛ وصف عنوانی موضوع را، نه یک وصف عنوانی دیگر. وصف عنوانی موضوع را که خود انسانیت در مثال ما باشد، بر انسان حمل می‌کنیم. این هم حمل ظاهری نیست؛ شما خودِ موضوع را از جمله یا از قضیه بیرون می‌آورید، خودِ همین موضوع را دوباره یک قضیه می‌سازید. انسان که موضوع است، می‌شود «کل ما هو معنونٌ بعنوان الانسانیة»؛ یعنی «هذا» که معنون به انسانیت است، کاتب؛ این‌طوری است. در هر موضوعی شما یک «عقدالوضعی» تشکیل می‌دهید؛ «عقدالوضع» خودِ عقد یعنی قضیه. «فان مفهومهما» یعنی مفهوم ملکیت و اختصاص، از مفاهیم اضافه متشابهة الاطراف است؛ این‌ها را همه را من در جلسه قبل گفتم. اختصاص و ملکیت هر کدامشان از مفاهیم اضافی هستند، منتها اضافی‌هایی که متشابه الاطراف هستند. مثلاً فرض کنید که لفظ اختصاص دارد به معنا، معنا هم اختصاص دارد به لفظ؛ در هر دو طرف آن نسبت با کلمه اختصاص دارد بیان می‌شود، مثل این که در هر دو طرف آن نسبت با اخوت بیان می‌شد. یک وقت نسبت در یک طرف به ابوت بیان می‌شود، در طرف دیگر به بنوت؛ یک وقت در هر دو طرف به اخوت دارد بیان می‌شود. آن وقتی که به اخوت بیان شد، می‌گوییم اضافه متشابهة الاطراف است. در اینجا هم همین‌طور است: اختصاص از هر دو طرف است، ملکیت هم از هر دو طرف است: هم مالک ملکیت دارد به معنای مالکیت، هم آن متاع ملکیت دارد به معنای مملوکیت. نسبت از هر دو طرف است، لذا گفته می‌شود اضافه. پس مفاهیم اضافی‌ هستند و متشابهة الاطراف‌ هستند. این مفاهیم اگر در خارج یافت شوند، حیثیت می‌شوند برای امر خارجی، برای چیزی که «مطابق في الأعيان» است، «مطابق في الأعيان» دارد؛ یعنی خودِ این نسبت مطابقی در اعیان ندارد، بلکه حیثیت است برای چیزی که مطابق در اعیان دارد. ملکیت حیثیت است برای «ما له مطابق في الأعيان».

خب تا حالا که ایشان این را قبول نمی‌کرد، که ملکیت حیثیت باشد برای «ما له مطابق»؛ می‌گفت ملکیت نه مطابق خارجی دارد، نه حیثیت است برای «ما له مطابق في الأعيان». این را قبول نمی‌کرد تا حالا؛ حالا دارد می‌گوید قبول. دقت کنید قید دارد «لو وجدا». «لو وجدا»، اگر یافت شوند حیثیت‌ هستند؛ ولی یافت نمی‌شوند، اعتبار می‌شوند. در همان مقام اعتبار حیثیت‌ هستند. اگر یافت بشوند، حیثیت‌ هستند برای «ما له مطابق في الأعيان»؛ ولی یافت نمی‌شوند، بلکه اعتبار می‌شوند. پس اعتباراً حیثیت‌ هستند، اعتباراً اضافه‌ هستند، نه اینکه واقعاً اضافه هستند. پس واقعاً اضافه نیستند که مقوله بشوند، اعتباراً اضافه می‌شوند. پس نتیجه می‌گیریم که امر اعتباری است، نه امر مقولی. هنوز بحث تمام نشده؛ با تحقیق، آن بحث را تمام می‌کنند که ان‌ شاء الله بماند برای جلسه بعد.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo