91/12/05
بسم الله الرحمن الرحیم
پاسخ به شبهه مقولی بودنِ ملکیت و اختصاص/حاشیه 15 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 15 /پاسخ به شبهه مقولی بودنِ ملکیت و اختصاص
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۴۵، سطر نوزدهم. «فان قلت: لا ريب في صدق حدّ مقولة الاضافة على الملكية والاختصاص ونحوهما من النسب المتكررة»[1]
بحث بر این داشتیم که وضع، نوعی اختصاصِ لفظ به معنا است و نوعی ارتباط بین لفظ و معنا است. گفتیم که اختصاص و ارتباط دو امر اعتباری هستند، نه اینکه امر و معنای مقولی باشند؛ یعنی در خارج موجود نیستند، بلکه در اعتبار موجودند و دلیلی هم بر مدعایمان آوردیم.
الآن معترض اعتراض میکند و میگوید که مقوله اضافه بر ملکیت صدق میکند و بر اختصاص و ارتباط صدق میکند. اگر از ما سوال کنند که ملکیت در چه مقولهای داخل است؟ میگوییم در مقوله اضافه. و اگر بپرسند اختصاص و ارتباط در چه مقولهای داخل است؟ باز میگوییم در مقوله اضافه. پس اینها از مصادیق مقولات هستند. چرا شما میگویید معنای مقولی نیستند و امر اعتباری هستند؟ همه قبول داریم که اینها امر اضافی هستند و امر اضافی، امر مقولی است. پس اینها در خارج به عنوان یک معنای مقولی موجودند، منتها اضافه، وجودش ضعیف است، عیبی ندارد، علی أی حال خارجاً موجود است. مگر کسانی که اضافه را در خارج موجود نمیدانند که آنها خیلی زیاد هم نیستند.
ایشان جواب میدهد. من حالا اشکال را بخوانم، جواب را عرض میکنم. صفحه ۴۵، سطر ۱۹: «فان قلت: لا ريب في صدق حدّ مقولة الاضافة على الملكية والاختصاص»؛ بدون شک مقوله اضافه صدق میکند و حدّش صدق میکند بر ملکیت و اختصاص «ونحوهما من النسب المتكررة»[2] ؛ هر جا که نسبت مکرر باشد و نسبت طرفین از دو طرف تکرار بشود، اضافه حاصل میشود. حالا چه در ملکیت، چه در اختصاص، چه در امثال اختصاص.
بررسی صدق مقوله اضافه بر ملکیت و اختصاص
مثلاً ابوت و بنوت نسبت متکرره هستند؛ یعنی ابوت نسبتِ اَب است به ابن و بنوت نسبت ابن است به اَب. این دو نسبت را که تکرار میکنید اضافه درست میشود. اضافه همیشه دو طرف دارد؛ یکی ابوت و یکی بنوت. ابوتِ تنها را ملاحظه نمیکنیم؛ ابوت تنها یک نسبت است، نسبت اَب به ابن. آن طرف دیگر هم باید ملاحظه بشود که نسبت ابن است به اَب، آن وقت میشود نسبت متکرره. آن وقت این نسبت متکرره گاهی طرفینش نابرابرند و گاهی طرفینش برابرند. مثلاً وقتی میگوییم ابوت و بنوت، این طرفین اضافه نابرابرند. اما اگر میگوییم اخوت، طرفین اضافه برابرند.
در اخوت اینطور نیست که یک اخوت داشته باشیم، بلکه دو تا اخوت داریم؛ یکی اخوتِ زید لِعمرو و یکی اخوتِ عمرو لِزید. منتها چون این دو تا اخوت ها مشابهند، یکیش گفته میشود. آن وقت شخص شنونده خیال میکند اضافه فقط خودِ اخوت است، در حالی که اضافه بین اخوت و اخوت است؛ همانطوری که در آنجا اضافه بین ابوت و بنوت بود. یعنی طرف اضافه را اگرچه متوافق است، یکی نگیرید و دو تا بگیرید. چه دو طرف مخالف باشند و چه دو طرف موافق باشند. آنجایی که دو طرف موافق است گفته میشود «اضافه متشابهة الاطراف» و آنجایی که دو طرف مخالفند گفته میشود «اضافه مختلفة الاطراف».
و در «ما نحن فیه» که اختصاص یا ارتباط است، اختصاص از این طرف هم هست و از آن طرف هم هست. ارتباط هم از این طرف هست و از آن طرف هست. هر دو طرف ارتباط است و هر دو طرف اختصاص است، پس اضافه متشابهة الاطراف است. ولی نسبت، نسبت متکرره است و اضافه است. پس اضافه صدق میکند بر ملکیت، بر اختصاص «ونحوهما من النسب المتكررة». وقتی صدق کرد اینها میشوند مصداق مقوله اضافه، پس میشوند معنای مقولی و موجود فی الخارج. چرا گفتید امر اعتباری هستند؟
ایشان جواب میدهد. جواب را دقت کنید. ما دو تا مسئله داریم که یکی را مرحوم اصفهانی اشاره نکردند، من توضیح میدهم برای این که خلط نشود. بعد توضیح مرحوم اصفهانی را عرض میکنم. گاهی گفته میشود فلان شیء «ماهیتش» اضافه است و گاهی گفته میشود «وجودش» وجود اضافی است. این دو تا با هم فرق میکنند. مثلاً ابوت و بنوت ماهیتشان اضافه است، یعنی اصلاً ماهیتی غیر اضافه ندارند. ابوت امر اضافی است و بنوت امر اضافی است و غیر از این ماهیت اضافی، ماهیتی دیگر ندارند.
تمایز میان ماهیت اضافی و وجود اضافی در اشیاء
اما اَب و ابن، ماهیتشان اضافه نیست بلکه ماهیتشان جوهر است. اَب جوهر است و ابن هم جوهر است. اینها وجودشان وجود اضافی است. آن وقتی که وصف عنوانیِ ابوت را به این و وصف عنوانیِ بنوت را به آن میدهیم، آن وقت اَب و ابن درست میشود. اینجا اضافه عارض میشود بر جوهر و آن ماهیت دیگر جوهر است، ماهیت دیگر اضافه نیست. اگر بخواهند تعریف کنند اَب و ابن را، به جوهر تعریف میکنند. منتها چون معنون کردید به اَب و ابن، اضافه را هم در تعریف اخذ میکنید. ولی ابوت و بنوت را میخواهید تعریف کنید، جز به تعریف اضافی تعریف نمیکنید چون مقوله، مقوله اضافه است و ماهیت، ماهیت اضافه است و ماهیتی غیر اضافه ندارد.
آنجا که شیئی ماهیتی جز اضافه نداشته باشد گفته میشود «مقوله اضافه». ولی آنجا که شیء ماهیتی دارد و معروضِ اضافه واقع شده، ماهیتش را نمیگوییم ماهیت اضافه، بلکه عارضش را میگوییم اضافه. خودش را نگاه میکنیم ببینیم چه ماهیتی است؛ ممکن است جوهر باشد، ممکن است کیف باشد، ممکن است کم باشد؛ چون اضافه بر هشت مقوله دیگر عارض میشود. باید ببینیم که معروض چیست. عارض اضافه است، معروض چیست. پس هر جا اضافه بود، زود نمیگوییم ماهیت اضافه در اینجا هست و معنای مقولی یعنی معنای اضافی هست؛ ممکن است مقوله دیگری باشد. این یک مطلبی است که باید به آن توجه بکنیم؛ که اگر وجود شیئی اضافی بود غیر از این است که ماهیتش اضافه باشد. وجود اَب و ابن اضافی است اما ماهیتشان اضافی نیست. ابوت و بنوت وجودش و ماهیتش اضافه است. این یک مطلب است که اینجا مرحوم اصفهانی طرحش نمیکنند و مورد حاجت هم نبوده، من عمداً گفتم به خاطر اینکه خلطی که احتمال دارد، صورت نگیرد.
خب، حالا آنجایی که «مفهومِ» اضافه صدق میکند تقسیمی داریم. آنجا که وجود اضافی است که هیچ، آنجا که مفهوم اضافه صدق میکند آنجا ما تقسیمی داریم. گاهی مفهومها را ملاحظه میکنید و میبینید که بینشان اضافه است. گاهی «مصداقها» اضافه دارند و خودِ مصداقها اضافی هستند. گاهی دو تا مفهوم را ملاحظه میکنید بینشان اضافه است؛ مثلاً مثل همین اختصاص و مثل ارتباط. ارتباط، مفهوماً اضافه است؛ یعنی وقتی که شما تصور میکنید ارتباط را، میبینید نسبت بین دو شیء است در خود مفهوم. ولی خودِ همین ارتباط را بیاورید بیرون، نه بین دو مفهوم بسنجید، خودِ ارتباط را. آیا بر ارتباط، مقوله صدق میکند ؟ اضافه صدق میکند ؟ یعنی مصداقی است خارج از ذهن که بر آن مقوله، اضافه حمل بشود یا نه؟
اینکه مفهوم اضافی است، غیر از این است که بگوییم مقوله اضافه دارد صدق میکند. مقوله اضافه اگر صدق کرد، مصداق برای اضافه درست میشود و صدق هم در خارج است؛ یعنی در خارج شما شیئی دارید که اگر ما بخواهیم عنوانش را تعیین کنیم و واقعیتش را تعیین کنیم، میگوییم اضافه است. در این صورت، حدِ اضافه بر این شیء خارجی صدق میکند و آن وقت ثابت میشود که این شیء خارجی معنایی است مقولی؛ معنایی است مقولی یعنی ماهیتی است که میتوان تحت مقولهای او را برد.
تفاوت مفهوم اضافی و مصداق مقولی در وعاء خارج
اما اگر مفهوم، مفهومِ اضافی بود، یعنی وقتی آوردیم در فهممان، دیدیم که این را وقتی میفهمیم که اضافه را هم کنارش تصور کنیم، این دیگر مقوله اضافی نیست. هر چیزی که در مقام مفهومیت با نسبت فهمیده بشود نمیشود به آن گفت اضافه. مثلاً همین ارتباط، این را نمیشود به آن گفت مقوله اضافه بر او صدق میکند یا حدّ اضافه بر او صدق میکند، ولو به لحاظ مفهومی به آن میگوییم امری است اضافی؛ یعنی وقتی میخواهیم تصورش بکنیم و مفهومش را ملاحظه کنیم، ارتباطی و نسبتی را میفهمیم. اما اینطور نیست که این را مصداقِ آن نسبت قرار بدهی. در مقام مفهومیت نسبت فهمیده میشود. ولی این طور نیست که بتوانی مقوله اضافه را بر او صادق کنی.
مثالی بزنیم یک مقدار روشنتر بشود، خودِ ایشان هم این مثال را میزند. میفرماید که بر خدا صدق میکند عالمیت و قادریت؛ یعنی عنوانِ عالمیت و قادریت. آیا واقعاً خدا مصداقِ عالمیت و قادریت است به طوری که مصداقی بشود برای امر عرضی؟ مسلماً اینطور نیست. خدا که مصداقِ امر عرضی نیست، مصداقِ جوهر هم نیست، اصلاً مصداقِ مقوله نیست. با اینکه الان ما عنوانِ عالمیت و قادریت را بر آن حمل میکنیم. پس منظورمان این است که خداوند این اضافه را دارد یعنی عنوانِ این اضافه را دارد، نه واقعیتِ این اضافه را. عنوان داشتن غیر از واقعیت است. به ملکیت عنوانِ اضافه میدهیم، عنوان در ذهن عمل میشود. در ذهن میآوریم عنوانی به آن میدهیم. اما در خارج او این عنوان را ندارد و این عارض را ندارد.
ملکیت در خارج مصداقِ مقوله اضافه نیست، اگرچه در ذهن وقتی میخواهند تصورش کنید یک طوری تصورش میکنید که اضافه میشود و حالت اضافی پیدا میکند. خدا را وقتی میخواهند عنوانِ عالمیت و قادریت بدهیم اشکالی نیست، ولی نمیتوانیم مصداقِ عالمیت و قادریت قرار بدهیم و او را مندرج کنیم تحت عالمیت و قادریت. چون اگر مندرجِ تحت اینها بشود، مندرجِ تحت عرض و عرضی میشود، در حالی که خدا اصلاً مندرجِ تحت هیچ مقولهای نیست.
دانش پژوه: استاد، اصلاً عالمیت بر خدا صدق میکند؟ یعنی عالمیت بر ذات خدا اضافه نمیشود یا نسبتِ خدا با معلوم...؟
استاد: علی أی حال بر خدا عالمیت را صدق میدهیم، منتها عرض میکنم به همان حدی که میدانیم. عالمیت بر خدا صدق میکند و قادریت بر خدا صدق میکند در حالی که این صدقها در مرتبه عنوان است. یعنی فقط خدا «معنون» به اینها میشود و «مصداقِ» اینها نیست. معنون شدن غیر از مصداق بودن است. ملکیت معنون به اضافه میشود و مصداقِ اضافه نیست. اگر مصداقِ اضافه بود معنای مقولی میشد. اما اگر معنون به عنوانِ اضافه بشود دیگر معنای مقولی نیست. شما در مقام مفهوم عنوان میدهید، یعنی یک چیزی را تصور میکنید و بعد به آن عنوان میدهید. حالا این عنوان ممکن است معنون را به عنوانِ مصداق قبول کند ممکن است قبول نکند.
تحلیل تفاوت میان معنون شدن و مندرج بودن تحت مقوله
مثلاً شما به انسان عنوان انسانیت میدهید. این عنوان علاوه بر اینکه عنوانِ انسان است و صادق بر انسان است، ماهیتِ انسان هم هست. هم انسان تحتش مندرج است و هم به او معنون است؛ هم مندرج تحت این عنوان است و هم معنون به این عنوان است و هر دو هست. در ملکیت ایشان میگوید مندرج تحت اضافه نیست، ولو معنون به عنوانِ اضافه هست. یعنی مفهومش را ملاحظه کنی میبینی نسبت در آن هست. خودش را ملاحظه کنی، اصلاً خودش در خارج نیست که بخواهد به چیزی نسبت پیدا کند. پس مصداقی برای اضافه نیست، چون در واقع اصلاً ما ملکیتی در خارج نداریم که بخواهیم مصداقش کنیم.
دانش پژوه: ابوت و بنوت هم در خارج نیست...؟
استاد: ابوت و بنوت در خارج به قول فخر رازی نیست. ولی به قول صدرا و ابن سینا، ابوت و بنوت در خارج هستند منتها به وجود ضعیف. اصلِ اضافه عرض کردم اختلافی است که در خارج هست یا در خارج نیست. اینها نوعاً معتقدند که در خارج هست.
دانش پژوه: خب با آن مبنا که نیست چه؟
استاد: با آن مبنا که نیست هیچ، با آن مبنا که میگوید نیست، برای مرحوم اصفهانی خیلی بهتر هم هست. چون اصفهانی میگوید ملکیت در خارج نیست. آن مبنا میگوید اصلاً هیچ اضافهای در خارج نیست، از جمله ملکیت. بالاخره مرحوم اصفهانی از آن مبنا هم استفاده میکند و خیلی به نفعشان هم هست. ایشان میخواهد ثابت کند که ملکیت و اختصاص و ارتباط و امثال ذلک در خارج نیستند.
حالا اگر کسی بیاید بگوید اصلاً مطلقاً اضافه در خارج نیست، خب مرحوم اصفهانی بهتر استفاده میکند از این حرف. مرحوم اصفهانی میگوید اضافههای دیگر در خارج هستند، این در خارج نیست. یعنی به مبنای ابنسینا و صدرا دارد حرف میزند که ابنسینا و صدرا میگویند اضافه در خارج هست. ایشان میگوید اضافهای در خارج هست که «مصداقِ» اضافه باشد، نه «مفهومش» مفهومِ اضافه باشد.
دانش پژوه: استاد بالاخره ما اضافه را میگوییم نسبت بین دو شیء. حالا این نسبت بین دو شیء بر ملکیت صادق است، بر شرطیت صادق است، بر مانعیت صادق است، بر ابوت هم صادق است. چه فرقی میکند این؟ حالا ما چه نیازی داریم که حتماً باید در خارج محققش بکنیم بعد صادق بدانیم؟ در عالم اعتبار صدق میکند دیگر...
استاد: صدق یعنی چه؟ صدق یعنی مفهومی بر امر خارجی صدق کند. صدقی که ما لازم داریم این است.
دانش پژوه: چرا قید خارجی را می آورید؟
استاد: عرض می کنم. دارم جواب شما را می دهم. ما آنی که لازم داریم این است؛ یعنی ما میخواهیم ملکیت را یا اختصاص را امرِ مقولی کنیم. امرِ مقولی چه؟ یعنی در خارج موجود باشد. پس مصداقِ خارجی میخواهیم. بله، یک جاهایی هست که ممکن است شیئی بر مصداقِ ذهنی صدق کند، بر مصداقِ اعتباری صدق کند، یا بر مطلقِ مصداق بخواهد خارجی باشد هر چه. در بحث ما این مطلب مطرح است که آیا اختصاص امری ذهنی و اعتباری یا امری است خارجی؟ اگر بخواهیم خارجیش کنیم باید مفهوم بر خارج صدق کند. این مفهومِ اضافه باید بر مصداقِ خارجی صدق کند تا ما بتوانیم به مدعایمان برسیم.
واکاوی جایگاه فعل واضع و معتبر در ظرف اعتبار
خصمِ ما اینطور میگوید، میگوید اختصاص در خارج هست و ارتباط در خارج هست. پس او مصداقِ خارجی را ادعا میکند. ما میگوییم در صورتی این مصداقِ خارجی را دارید که این عنوان بتواند صدق کند و او بتواند مصداق باشد. یعنی این معنون بتواند مصداق باشد و این عنوان بتواند صدق کند. آن هم نه در مفهوم. اگر بحث آمد در مفهوم، حرفِ خصم ثابت نمیشود.
دانش پژوه: استاد، اختصاص جزو افعال است دیگر؟
استاد: اختصاص «دادن»، بله.
دانش پژوه: واضع اختصاص داده...
استاد: اختصاص دادن، بله. عرض نمیکنم که کارِ واضع همین است؛ کاری که واضع انجام میدهد فعل است و فعل مقوله است. اما ما که کارِ واضع را بحث نمیکنیم، ما رابطهی بین لفظ و معنا را داریم بحث میکنیم.
دانش پژوه: همان کارِ واضع، همان رابطه ایجاد کردنش کارِ واضع دیگر است.
استاد: واضع کاری کرده و رابطه ایجاد کرده. رابطه ذهناً ایجاد کرده یا خارجاً؟
دانش پژوه: خارجاً ایجاد کرده.
استاد: خارجاً ایجاد کرده؟ یعنی بین لفظ و معنا یک چیزی سوم گذاشته؟ نه، در اعتبارش ایجاد کرده. کارِ واضع، کارش را کار نداریم، کارِ واضع که مقوله است. ولی حاصلِ کارش که ارتباطِ بین لفظ و معنا است، یک اعتباری کرده. معتبَر چیست؟ معتبَر در خارج است یا نه؟ اعتبارش بالاخره یک امری است که واقع شده و در نفسالامر واقع شده. اعتبارش خارجی است چون واقعاً اعتبار کرده. و در خارج گفته میشود این آدم نشست فکر کرد. نشست فکر کرد و این فکر را در خارج ایجاد کرد.
خارج نه یعنی خارجِ ذهنش، این در وعاء خارج فکر کرد چون میدانیم فکر امرِ خارجی است. فکر امرِ خارجی است یعنی واقعاً ما داریم فکر میکنیم. منتها فکر کردن یعنی صورتی را در ذهن احضار کردن. این کار، کارِ خارجی است. پس فکر خارجی است و اعتبار، امری است خارجی. اما آن معتبَر، آنی که این اعتبار کرد، آن در خارج هم آمد یا در وعاء اعتبارش درست شد؟ آدم نشست فکر کرد و گفت: این اختصاص را من درست کردم. این اختصاص در خارج موجود شد یا در اعتبارِ خودش؟ حرفِ ما اینجاست. والا اینکه واضع کارش امرِ خارجی است، کارش مسلماً خارجی است. او دارد اعتبار میکند، اعتبار خارجی است و بحثِ ما در اعتبار نیست، بحثِ ما در معتبَر است؛ یعنی آن اختصاص و ارتباطی که درست کرده آن خارجی است یا نه؟
دانش پژوه: ما اگر وجودِ معتبر را در ظرفِ اعتبار حقیقی و نفسالامری میدانیم، همین کافی است.
استاد: درست است. همین را هم ما میگوییم. ما آن معتبر را در ظرفِ اعتبار حقیقی میدانیم، نه در خارج. بحثِ ما این است که این برای ظرفِ اعتبار است یا برای خارج؟ ما میگوییم امر اعتباری است؛ یعنی در ظرفِ اعتبار حقیقت دارد.
دانش پژوه: مقولهی اضافه هم بالاخره چون اضافه میگوییم نسبتِ دو شیء، اگر آن دو شیء اعتباری باشد، در ظرفِ خودش باید سنجیده بشود. اگر آن دو شیء، دو شیء حقیقی باشد، مطابقش هم باید در ظرفِ خودش سنجیده بشود.
استاد: ما به دو شیء کار نداریم، خودِ ارتباط را کار داریم.
دانش پژوه: خودِ اضافه نسبت به آن دو شیء را باید بسنجیم دیگر. آن دو شیء را نمیتوانیم بگوییم دو شیء خارجی نیستند...
استاد: یعنی شما لفظ و معنا را که هر دو خارجیاً، وقتی نگاه کنید یک چیزِ سوم هم میبینید؟
دانش پژوه: لفظ مگه خارجی است؟
استاد: لفظ خارجی است، معنا هم خارجی است. لفظ که تلفظ میشود دیگر خارجی است. معنا هم تصور میشود آن هم خارجی است. آیا شما علاوه بر این دو تا، یک شیء سوم...؟
دانش پژوه: در ظرفِ ذهنش در نظر میگیرید؟
استاد: خارجی یعنی آن که در خارج موجود است. آنی که واقعیت دارد. در مقابلِ اعتباری. آنی که واقعیت دارد، یعنی مصداقی دارد، آن را میگوییم.
دانش پژوه: خب اگر بحثِ تصور را بکشید وسط، آن واضع دارد بین لفظ و معنا یک ارتباط تصور میکند.
استاد: دارد تصور میکند. این که همین من جواب دادم دیگر؛ دارد تصور میکند فعلِش است. این که واقعیت دارد خارجیت دارد.
دانش پژوه: پس ظرفِ اعتبار نیست پس.
استاد: آنی که ما بحث نداریم. واضع نشسته دارد تصور میکند. هر چه هم تصور میکند، اعتبار میکند، فکر میکند هر چه دلتان میخواهد بگویید؛ این کارهایش حقیقی است، یعنی واقعاً دارد تصور میکند. اینطور نیست که اعتبار کند تصور کردنش را. او دارد واقعاً تصور میکند، پس کارش واقعی است. حاصلِ کارش را دارم عرض میکنم. آن معتبَر، آن متصوَر، آنی که دارد اعتبار میکند که ارتباط است، آن واقعی است یا اعتباری است؟ شما بحث را میبرید بر تصورِ واضع. تصورِ واضع که اعتبار، یعنی واقعیت دارد. تصورِ واضع واقعیت دارد؛ یعنی واقعاً دارد تصور میکند، نه اعتبار کنم تصورِ او را، نه من گمان کنم تصورش را، واقعاً دارد تصور میکند. ولی حالا آنی که تصور کرده، آن هم واقعیت دارد؟ یا فقط در عالمِ تصورش درستش کرده است؟ این را توجه کنید تفکیک کنید مسئله حل است. ما داریم بحث در آن معتبَر میکنیم، شما میروید سراغِ اعتبار. میگویید این اعتبار کرده درست هم هست خارج هم هست؛ خب بله، اعتبار کرده اعتبارش هم خارجی است، این را ما قبول داریم. معتبَرش کجاست؟ معتبرش یعنی آنی که تصور کرد و با تصورش ایجادش کرد، آن کجاست؟
دانش پژوه: در ذهن است
استاد: خب ما هم همین را میگوییم دیگر.
دانش پژوه: خب امرِ خارجی است آن هم؟
استاد: با اعتبار درست شده خارجی است.
دانش پژوه: خب خارجی به معنای اینکه در ذهن است، خارجی به معنای امرِ نفسالامری باشد.
استاد: شما این را اعتبار میکنید، در مقامِ اعتبار درست میشود، یا علاوه بر مقامِ اعتبار در خارج هم میآید؟
دانش پژوه: به آن معنای عینی نمیآید اما توی خارجِ ذهنی بله دیگر میآید.
استاد: یعنی در اعتبار میآید.
دانش پژوه: اگر ذهن را اعتبار بدانید بله.
استاد: خب بله دیگر در وعاء اعتبار درستش میکند. با اعتبار دارد درست میکند. در اعتبار میآید، خب من هم همین را دارم ادعا میکنم. من هم میگویم این امرِ اعتباری است یعنی در اعتبار میآید. شما هم دارید اصرار میکنید که در اعتبار میآید. این هم حرفِ خودمان بود که دارد برمیگردد به ما.
دانش پژوه: آنجا که بحثِ ابوت و کیف و بحثِ جوهر و کیف داشتیم بحثِ چیز بود دیگر؛ همین را میخواهد بگوید اندراجِ تحتِ مقوله شرطش حملِ شایع هستش.
استاد: شاید. حالا من عبارت را بخوانم، وقت گذشته است. «قلت: فرق بين كون المفهوم من المفاهيم الاضافية ، وبين صدق حد مقولة الإضافة على شيء»[3] آنی که مسلم است اولی است که به دردِ بحثِ ما نمیخورد. آنی که برای خصمِ ما نفع دارد که اگر ثابتش کند ما را رد میکند، دومی است که نمیتواند ثابت کند. دومی که به دردش میخورد نمیتواند ثابت کند، اولی را ثابت میکند، ما هم قبول داریم ولی به دردِ او نمیخورد. هنوز مطلب ادامه دارد إن شاء الله جلسه بعد.