91/12/01
بسم الله الرحمن الرحیم
جایگاه وضع و تحلیل منشأ انتزاع در صیغه وضع/حاشیه 15 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 15 /جایگاه وضع و تحلیل منشأ انتزاع در صیغه وضع
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۴۴، سطر چهاردهم. «ومنه يظهر: أنه ليس من الامور الاعتبارية الذهنية ؛ لأن معروضها ذهني ، بخلاف الاختصاص الوضعي ، فان معروضه نفس الطبيعي»[1]
مرحوم آخوند وضع را تعریف کردند به تعریفی که در آن تعریف، لفظ اختصاص و لفظ ارتباط آمده بود. مرحوم اصفهانی فرمودند: اینکه وضع، ارتباط لفظ به معنا و اختصاص لفظ به معنا است، در آن شکی نیست. شکی که ما داریم و بحثی که داریم این است که آیا این اختصاص و ارتباط، امری مقولی است که در خارج موجود باشد، یا امری اعتباری است که در خارج موجود نباشد؟
نفی مقولی بودن اختصاص و ارتباط و بررسی وجود خارجی آنها
بعد امر مقولی را به دو قسم تقسیم کردند؛ یکی امر مقولی که خودش در خارج موجود است، یکی امر مقولی که منشأ انتزاعش در خارج موجود است. بعد وارد بحث شدند و فرمودند که اختصاص و ارتباط هیچکدام از این دو امر مقولی نیست؛ نه خودش در خارج موجود است و نه منشأ انتزاعش در خارج موجود است؛ پس باید او را امر اعتباری قرار بدهیم، نه معنای مقولی. دلیلشان بر مدعایشان این بود که امر مقولی باید عارض بشود؛ و اگر بخواهد در خارج (امر مقولی که مورد بحث ما است، وگرنه هر امر مقولی لازم نیست عارض باشد، جوهر امر مقولی است اما عارض نمیشود) امر مقولی که در بحث ما هست، چون بحث ما در اختصاص و ارتباط است، اختصاص و ارتباط مسلماً جوهر نیست، بلکه عرض است.
اگر امر مقولی باشد، از قسم جوهر نیست، بلکه از قسم عرض است و هر عرضی که مقوله باشد موضوع میخواهد؛ و اگر این عرض توقع داشته باشیم که در خارج موجود باشد، موضوعش هم باید در خارج موجود باشد. پس اگر اختصاص بخواهد موجود خارجی باشد، باید در خارج موضوع داشته باشد، در حالی که موضوع اختصاص و ارتباط، همانطور که گفتیم، طبیعیِ لفظ و طبیعیِ معنا است، نه شخصِ لفظ و شخصِ معنا، و طبیعی هم در خارج موجود نیست. پس موضوع اختصاص و ارتباط در خارج موجود نیست تا ما انتظار داشته باشیم که خودِ اختصاص و ارتباط هم در خارج موجود باشد؛ پس اختصاص و ارتباط در خارج موجود نیست. وقتی در خارج موجود نبود، معنای مقولی نیست، بلکه امری اعتباری است. تمام دلیل ما این بود که ارتباط و اختصاص عارض هستند بر طبیعت لفظ و بر طبیعت معنا، یعنی عارض هستند بر یک امر طبیعی و امر طبیعی در خارج نیست.
تمایز اختصاص از امور ذهنی و مقولات ثانیهی منطقی
حالا این سوال مطرح است که قبول کردیم که ارتباط و اختصاص امر خارجی نیستند و موجود خارجی نیستند؛ ولی آیا از امور ذهنیه هستند یا نه؟ آیا امور اعتباریِ ذهنیه هستند یا نه؟ ایشان میفرمایند که امور ذهنیه را باید ملاحظه کنیم که چه چیزهایی هستند تا ببینیم که ارتباط و اختصاص هم میتواند از آن چیزها باشد یا نه؟ امور ذهنیه عبارتند از اموری که بر موضوعِ موجود فی الذهن عارض میشوند. مثلاً نوعیت؛ عارض میشود بر انسانی که در ذهن است؛ انسان خارجی که شخص است، نوع نیست. آن انسان ذهنی است که نوع است. پس نوعیت عارض میشود بر موضوعی که عبارت از انسان است، اما موضوعی که در ذهن موجود است؛ یعنی انسانی که در ذهن تصور شده باشد. برای آن انسانی که در ذهن تصور شده، نوعیت مترتب میشود، پس نوعیت میشود امر ذهنی؛ چون معروضش در ذهن است.
آیا ما میتوانیم اختصاص و ارتباط را هم امر ذهنی قرار بدهیم؟ میفرماید نه؛ چون موضوع ارتباط و اختصاص امر ذهنی نیست، بلکه طبیعت است؛ طبیعت میتواند در ذهن، در وجودِ ذهنی و فردِ ذهنی حاصل شود، میتواند در فردِ خارجی حاصل شود، ولی خودش بما اینکه طبیعت است هیچکدام از این دو جا نیست؛ در ذهن هم نیست. پس نمیتوانیم بگوییم این موضوع در ذهن هست، بنابراین عارضش هم که ارتباط و اختصاص است در ذهن هست. ما طبیعت را این طوری معنا میکنیم: امری است کلی که در فردِ خارجی هم یافت میشود، در فردِ ذهنی هم یافت میشود، اما «یافت میشود»، نه اینکه وجود ذهنی داشته باشد و وجودش مقید به وجود ذهنی باشد. پس نه میتوانیم این موضوع را در ذهن موجود بکنیم و نه در خارج؛ بنابراین نمیتوانیم بگوییم اختصاص امری خارجی است و نمیتوانیم بگوییم اختصاص امری ذهنی است.
بررسی ماهیت اعتباری اختصاص و نفی لزوم وجود ذهنی محض
ما گفتیم اعتباری است، اما الان داریم میگوییم اعتباریِ ذهنی نیست؛ اعتباری بودنش را قبول داریم، اما اعتباریِ ذهنی نیست، یعنی از آن قبیل ذهنیهایی که موضوعشان در ذهن موجود است مثل نوعیت و کلیت و امثال ذلک، از آن قبیل نیست. پس اختصاص و ارتباط را نه میشود از سنخ موجودات و مقولات خارجی قرار داد، و نه میشود از سنخ آن موجودات ذهنی که ما اصطلاحاً به آنها میگوییم مقولات منطقی، مقولات ثانیهی منطقی، قرار داد؛ بلکه صرفاً باید بگوییم امر اعتباری هستند. اختصاص و ارتباط امر اعتباری هستند، اما قید ذهنی دیگر نیاوریم و نگوییم اعتباریِ ذهنی. چرا؟ چون موضوعشان هم ذهنی نیست. اعتباریِ ذهنی اختصاص دارد به آن اموری که موضوعشان فقط در ذهن موجود است مثل نوعیت و کلیت و امثال ذلک.
دانش پژوه: استاد، واضع طبیعت را لحاظ کرد؟
استاد: نه؛ نمیگوییم ذهنی؛ طبیعت در ذهن نمیآید؛ من عرض کردم طبیعت هم در خارج میآید هم در ذهن، ولی به ما هی الطبیعة نه. در ذهنی که شما دارید طبیعت را تصور میکنید، بالاخره یک وجودی در ذهن میآورید و در ضمنِ آن وجود، طبیعت را تصور میکنید. مصداق را در ذهن میآورید، بعد در ضمنِ مصداق، طبیعت تصور میشود؛ همانطور که در خارج مصداقی هست و در ضمنش طبیعت میآید. خودِ طبیعت را ملاحظه کنید «بما هی»، نه مقید است به ذهن و نه مقید است به خارج، ولو در ذهن و خارج هر دو میآید به اعتبار مصداقش.
دانش پژوه: خود موضوعله هیچوقت لحاظ نمیشود، همیشه در مصداق موضوعله لحاظ میشود.
استاد: چرا، به کمکِ مصداق، موضوعله هم لحاظ میشود، وگرنه اگر لحاظ نشود که موضوعله نیست.
تفاوت در نحوه حمل محمولات بر موضوعات ذهنی و طبیعی
لفظ را طبیعیاش را لحاظ میکند و معنا را هم طبیعیاش را لحاظ میکند و این طبیعی را با آن طبیعی ارتباط میدهد. این چیزی که ما داریم نفی میکنیم این است که وجودِ موضوع «فقط» ذهنی باشد، به کلمهی «فقط» شما دقت کنید؛ ظاهراً توجه به «فقط» نکردید. چیزی که فقط باید در ذهن باشد، عارضش میشود امر اعتباریِ ذهنی. انسان به وصفِ کلیت، به وصفِ نوعیت باید در ذهن باشد و جای دیگری جای آن نیست. این اگر عارضی دارد به نام نوعیت، آن عارضش میشود امر اعتباریِ ذهنی. طبیعت اینطور نیست که وجودش مقید به ذهن باشد؛ عرض کردم در مصداق ذهنی هم موجود میشود و در مصداق خارجی هم موجود میشود؛ مثلِ مصداقِ نوع نیست؛ مصداقِ نوع هیچوقت در خارج نیست، مصداقِ نوع منحصراً در ذهن است.
آن وقت اگر نوعیت بخواهد بر او عارض بشود، نوعیت میشود امر اعتباریِ ذهنی؛ چرا؟ چون موضوعش که انسان است حتماً باید در ذهن باشد؛ بر شخص انسان که در خارج است نوعیت صدق نمیکند، بر کلی انسان که در ذهن است نوعیت صدق میکند. موضوع مقید است به اینکه در ذهن باشد، آن را میگوییم امر اعتباریِ ذهنی. در باب وضع، موضوع اختصاص که لفظ است و معنا، و موضوع ارتباط که باز هم لفظ و معنا است، این ها مقید نیستند به این که در ذهن باشند؛ پس نمیشود اختصاص و ارتباط را امر اعتباریِ ذهنی به شمار آورد، مگر در صورتی که موضوعش فقط در ذهن باشد، که گفتیم موضوعش فقط در ذهن نیست، موضوعش طبیعت است و طبیعت که فقط در ذهن نیست. پس نمیتوانید ارتباط و اختصاص را امر اعتباریِ ذهنی بدانید؛ امر اعتباری میدانیم اما دیگر ذهنی قرارش نمیدهیم.
پاسخ به اشکالات پیرامون مقام ثبوت و مقام اثبات در انتزاع
دانش پژوه: ما معروض موضوع و معروض را اینطوری نمی توانیم تشخیص دهیم، چون معروض همانطور که انسان هم میتواند در خارج باشد هم در ذهن باشد، ...
استاد: بله خب، انسانی که نوع است، من همان را دارم عرض میکنم؛ آن موضوعی که موضوع برای نوعیت است، آن فقط باید در ذهن باشد؛ در خارج نوع نداریم.
دانش پژوه: ولی به اعتبار محمول، موضوع مشخص می کنیم؛ در اینجا ما میخواهیم ارتباط و اختصاص را ...
استاد: نه؛ مشخص میکنید کار نداریم؛ بر چه حمل میشود، به مقام اثبات کار نداشته باشید؛ در مقام ثبوت شما باید انسانی را در ذهن تصور کنید تا نوعیت بر آن مترتب بشود. حالا شما میگویید من در مقام کشف، از طریق اینکه نوعیت بر آن مترتب شده، فهمیدم که انسانِ کلی را تصور کردم، این را میفرمایید؟ آن برای مقام کشف است و کار نداریم؛ بالاخره شما در ذهنتان چه کار دارید میکنید؟
نوع را بر چه چیزی دارید حمل میکنید؟ بر انسانی که فقط در ذهن باشد. حالا از کجا میفهمید که انسانِ موجود فی الذهن را، فقط موجودِ انسانِ موجود فی الذهن را تصور کردید؟ از اینکه نوع را بر آن حمل کردید؛ از اینجا میفهمید؛ آن برای ما مهم نیست که از کجا میفهمید. بالاخره شما الان این نوع را بر چه چیزی دارید حمل میکنید؟ این نوع را دارید بر انسانِ موجود فی الذهن حمل میکنید و انسان موجود فی الذهن هم کلی است؛ این نوع بر او حمل میشود. شما از کجا میفهمید که انسانِ کلی را گوینده تصور کرده؟ اگر خودتان باشید که میفهمید تصور کردید، اگر گوینده باشد از راه محمولی که گفته «نوع» میفهمید شما آن انسان ذهنی را دارید لحاظ میکنید. این برای مقام کشف شما است، ولی در مقام ثبوت، در مقام واقع، این نوع بر چه چیزی دارد حمل میشود؟ بر موجودی که مقیداً باید در ذهن باشد؛ در حالی که اختصاص و ارتباط این طور نیست، اختصاص و ارتباط بر لفظ و معنا بار میشود و بر طبیعت لفظ و طبیعت معنا بار میشود و لزومی ندارد لفظ و معنا حتماً در ذهن باشند.
بررسی طبیعت مشیر و نقد توهم وجود منشأ انتزاع خارجی
دانش پژوه: ببخشید، خودِ طبیعت فی نفسه در خارج که بما هو هو پیدا نمیشود، طبیعتِ خالص...
استاد: بله.
دانش پژوه: پس طبیعتی هم ذهنی میشود. اگر خودِ طبیعت را گفتیم موضوع است، موضوعله خودِ طبیعتاند بما هی هی پس آن حتما در ذهن است، اگر مصادیقش را اشاره کردیم، خب بله اما ایشان می فرماید طبیعت موضوع له است
استاد: یعنی طبیعتِ تنها موضوعله است؟
دانش پژوه: همین که فرمودید طبیعتِ لفظ و طبیعتِ معنا موضوعله است.
استاد: بله، طبیعتِ لفظ و طبیعتِ معنا موضوع له است؛ یعنی خودِ طبیعت، یا طبیعتِ مُشیر؟ خودِ طبیعت اگر موضوع له باشد که شما نمیتوانید لفظ خاصی را در معنای خاصی استعمال کنید؛ طبیعت مسلماً خودش موضوع له نیست، طبیعتِ مشیر موضوع له است. طبیعتِ مشیر هم در خارج است و هم در ذهن است؛ منتها ما آن موضوع له را چون طبیعت گرفتیم، گفتیم چه اشاره باشد چه نباشد، چه مصداق باشد چه نباشد وضع حاصل شده است.
دانش پژوه: طبیعت مشیر منظورتان چیست؟
استاد: یعنی طبیعتی که در مصداقش موجود بشود؛ آن طبیعت را ما موضوع له گرفتیم؛ طبیعیِ لفظ را و طبیعیِ معنا را؛ که خودِ طبیعت موضوع له بشود یک طور دیگر است. اگر خودِ طبیعت موضوع له بشود، شما طبیعتِ لفظ را به کار ببرید طبیعتِ معنا را میفهمید، اما اگر یک مصداقی از این لفظ را به کار ببرید مصداقِ معنا را نمیفهمید. توجه میکنید چه عرض میکنم؟ اگر خودِ طبیعت بما اینکه طبیعت است موضوع له باشد، خب فقط شما میتوانید طبیعتِ لفظ را در طبیعتِ معنا به کار ببرید و شخصِ لفظی در شخصِ معنا به کار نمیرود. اما طبیعت اگر طبیعتِ مشیر باشد، طبیعتِ مشیر اگر باشد یعنی طبیعتی که مصادیقش ملحوظند و مصادیقش باید استعمال بشوند؛ آن هم در ذهن میتواند باشد و هم در خارج میتواند باشد.
تبیین جایگاه وضع و نفی مقوله ثانیهی منطقی
توجه میکنید، مقیدش نکنید به ذهنیت؛ اگر مقیدش کنید به ذهنیت، اختصاص و ارتباط میشود امر اعتباریِ ذهنی. این اختصاص را، کلمهی «فقط» و اینهایی که عرض میکنم دقت کنید، که اگر موجودی فقط ذهنی بود، عارضش میشود امر اعتباریِ ذهنی؛ اگر انسانی که بخواهد نوع بشود فقط ذهنی بود، عارضش یعنی نوعیت میشود امر اعتباریِ ذهنی. خودِ انسان بما اینکه کلی است، این فقط ذهنی است و دیگر در خارج نمیآید. و اما طبیعتِ انسان، اگر طبیعتِ انسان مطرح بشود آن نه، آن مقید به ذهنیت نیست؛ شما بر طبیعتِ انسان اطلاقِ نوع نمیکنید، چون طبیعت میتواند در ضمنِ شخص باشد. بله، بر انسانِ بما اینکه کلی است اطلاقِ نوع میکنید؛ انسانِ بما اینکه کلی است جای آن فقط در ذهن است، به کلمهی «فقط» توجه کنید.
آنجا که جای آن فقط در ذهن است، اگر عارضی هم پیدا کند، عارضتان میشود امر اعتباریِ ذهنی؛ ولی آنجا که جای آن فقط در ذهن نیست و میتواند در ذهن در ضمنِ چیزی و در خارج هم در ضمنِ چیزی واقع بشود، این را دیگر نمیتوانیم بگوییم امر اعتباریِ ذهنی، همانطور که نتوانستیم بگوییم امر خارجی. پس وضع و ارتباط، اینها امر مقولی نیستند، یعنی خارجی نیستند، بلکه اعتباری هستند ولی اعتباریِ ذهنی هم نیستند، ذهنی به آن معنایی که داریم نفی میکنیم؛ وگرنه معنا ندارد که چیزی نه خارجی باشد نه ذهنی، که نمیخواهم این را بگویم که این وضع و اختصاص یا ارتباط و اختصاص نه خارجی است نه ذهنی، این را نمیخواهم بگویم. میخواهم بگویم از قبیل آن ذهنیها نیست، امر اعتباری بودنش را قبول داریم، از قبیل آن ذهنیها که موضوعشان فقط در ذهن است از آن قبیل نیست، که روشن است چه عرض می کنم.
تحلیل منشأ انتزاع در صیغهی وضع و نقد قیاس با ملکیت
دانش پژوه: واضع هم طبیعتِ مُشیرِ خارجی را لحاظ کرده هم طبیعتِ مُشیرِ ذهنی را لحاظ کرده و وضع کرده، چه لحاظ کرده؟
استاد: مُشیرِ ذهنی یعنی چه؟
دانش پژوه: همانطور که فرمودید طبیعتِ...
استاد: مگر منظورتان از مشیرِ ذهنی این باشد که در ذهنم لفظی را تصور کنم و معنا هم در همان ذهنِ من میآید، آن وقت واضع گفته مثلاً من ماء را وضع کردم برای این مادهی سیال؛ حالا من در خارج کلمه ماء را بگویم همین مادهی سیال به ذهن میآید، در ذهنم ماء را تصور کنم همان مادهی سیال به ذهن میآید؛ که فردی از لفظِ ماء را میگویم یا فردی از لفظِ ماء را تصور میکنم و فردی از معنا میآید؛ این درست است، اما مُشیر به ذهنِ خالی نیست، هم مشیر به خارج است هم مشیر به ذهن.
دانش پژوه: صرف این که مختص به یکی نیست، نمیشود نفی کرد هر دو را، ما هر دو را نفی میکنیم صرف اینکه مختص به یک مرحله نیست...
استاد: ما هر دو را نفی نکردیم به این بیان؛ به بیانی که دیروز گفتیم خارجی بودن را نفی کردیم؛ به بیانی که امروز میگوییم ذهنی بودن، هر دو را با یک بیان که نفی نکردیم؛ برای نفی خارجیتش یک بیان داشتیم، برای نفی ذهنیتش یک بیان دیگر. آن هم تازه ذهنی را که نفی نکردیم، ذهنیِ خاص را داریم نفی میکنیم، ذهنی از قبیل نوعیت و امثال ذلک و یعنی معقول ثانیه منطقی را داریم نفی میکنیم. وگرنه شکی نیست که شما وضع و اختصاص و ارتباط و همه را در ذهن میتوانید داشته باشید، در خارج ندارید اما در ذهن که میتوانید داشته باشید. صفحه ۴۴، سطر چهاردهم: «ومنه يظهر أنه» یعنی وضع، قبلاً گفتیم علقهی وضعیه، اما حالا چون ضمیر مذکر است میگوییم وضع «ليس من الامور الاعتبارية الذهنية» از امور اعتباریِ ذهنی هم نیست. «لأن معروضها» ضمیر «معروضها» به امور اعتباریهی ذهنیه برمیگردد. امور اعتباریه ذهنیه معروضشان ذهنی است، «بخلاف الاختصاص الوضعي» که معروضش ذهنی نیست. «فان معروضه نفس الطبيعي» معروض اختصاص، اختصاصِ وضعی، نفسِ طبیعت است، نه طبیعت به قید ذهنی بودنش، یعنی «لا بما هو موجود ذهنا»
مثالهایی برای امور ذهنی و مقولات عرضی و نقد توهم انتزاع
«كالكلية ، والجزئية ، والنوعية ، والجنسية» که اینها حمل میشوند بر معروضی که ذهنی باشد؛ گفتیم معروضِ اختصاص نفسِ طبیعی است، «لا بما هو موجود ذهنا» این «كالكلية» مثال است برای «بما هو موجود ذهنا» یعنی چیزی که معروضش نفسِ طبیعی نیست، بلکه طبیعی «بما هو موجود ذهنا» است.
«ولا بما هو موجود خارجا» «كالمقولات العرضية» یعنی معروضِ اختصاص نفسِ طبیعی است، «لا بما هو موجود خارجا»، «كالمقولات العرضية» که مقولاتِ عرضیه موضوعشان طبیعی «بما هو موجود خارجا» است. آن «كالكلية» مثال است برای منفی، «كالمقولات العرضية» هم مثال است برای منفی. خب این مطلب تمام شد. مطلب بعدی؛ ما گفتیم که معنای مقولی میتواند خودش در خارج موجود باشد و میتواند منشأ انتزاعش در خارج موجود باشد؛ هر دو را میتوانیم داشته باشیم.
مثلاً کیف معنای مقولی است و خودش در خارج موجود است؛ اما ابوت و بنوت، یا اضافه، امری است مقولی ولی خودش در خارج موجود نیست بنابر نظرِ کسانی که معتقدند اضافه در خارج موجود نیست، بلکه منشأ انتزاعش در خارج موجود است؛ یعنی این ذات، که از آن ابوت انتزاع میشود و آن ذات که از آن بنوت انتزاع میشود، این دو تا در خارج موجودند. منشأ انتزاع در خارج موجود است ولی خودِ این شیء که ابوت و بنوت است در خارج موجود نیست. پس مقولی میتواند خودش در خارج موجود باشد، یا میتواند منشأ انتزاعش موجود باشد. و بعد گفتیم که اختصاص و ارتباط هم معنای مقولی نیستند؛ یعنی چه؟ یعنی نه خودشان در خارج موجودند و نه منشأ انتزاعشان در خارج موجود است. وقتی معنای مقولی به آن دو قسم تقسیم شد و ما اختصاص و ارتباط را معنای مقولی نگرفتیم، یعنی معنای مقولی بودنش را نفی کردیم، آن دو قسم نفی میشود؛ یعنی هم درباره اختصاص و ارتباط نفی میشود وجودشان در خارج، هم نفی میشود وجودِ منشأ انتزاعشان در خارج.
نقد این توهم که صیغهی «وضعتُ» منشأ انتزاع است
این توهم میخواهد بگوید: اگرچه ارتباط و اختصاص در خارج موجود نیستند، ولی منشأ انتزاعشان در خارج موجود هست. شما ارتباط و اختصاص را از کجا انتزاع میکنید؟ از «وضعت» که واضع گفته است. واضع گفته: «وضعتُ هذا اللفظ لهذا المعنى». شما ارتباطِ بین لفظ و معنا را از همین «وضعت» انتزاع میکنید؛ اگر این «وضعت» گفته نشده بود این ارتباط حاصل نمیشد و این اختصاصِ لفظ به معنا درست نمیشد. با گفتنِ «وضعتُ هذا اللفظ بازاء هذا المعنى» ارتباط و اختصاص درست شد؛ پس ارتباط و اختصاص از همین «وضعت» اخذ شد و انتزاع شد و این «وضعت» در خارج موجود است و تلفظ شده است؛ یا اگر تلفظ هم نشده، بالاخره در ارادهی خودش و در ذهنِ خودش این را به صورت حدیث نفس گفته، یعنی در ذهنش گفته؛ علی ای حال بالاخره «وضعت» داشته است، یا گفته یا تصور کرده است.
چه تصور کرده باشد چه گفته باشد، بالاخره به آن وجود داده است؛ و تنها این نیست که تصور کرده باشد، حتماً «وضعت» را گفته است، و اگر «وضعت» را نمیگفت دیگران نمیفهمیدند؛ این تصورِ ذهنی خودش که برای خودش کافی بود. این دارد بیان میکند که این لفظ برای این معنا وضع شده است تا دیگران هم بفهمند؛ پس حتماً «وضعت» گفته شده است، یعنی در خارج موجود شده است. فقط اینطور نیست که در ذهن خودش یک حدیث نفس کرده باشد، آن هم بوده، ولی بعداً آن حدیث نفس را اظهار کرده است؛ اظهار کردن یعنی گفته است؛ بنابراین «وضعت» در خارج موجود شده است و حالا ما از همین «وضعت» که در خارج موجود است اختصاص و ارتباط را انتزاع میکنیم. پس اختصاص و ارتباط دو امری هستند که منشأ انتزاعشان در خارج موجود است، و شما گفتید مقوله میتواند چنین باشد، پس اختصاص و ارتباط هم میتوانند مقوله باشند.
مقایسهی اختصاص با باب ملکیت و نقد قانون انتزاع
نظیر هم میآورد این متوهم؛ نظیر هم میآورد و میگوید ملکیت هم امری است که در خارج نیست، ولی شما از «بعتُ» و «اشتریتُ»، «بعتُ و قبلتُ»ای که موجب و قابل میگویند این ملکیت را انتزاع میکنید. میگویید خودش در خارج نیست ولی منشأ انتزاعش در خارج است؛ بالاخره این متبایعین «بعتُ» گفتند و در خارج این کلمه و صیغه که صیغه انشاء است حاصل شده است؛ این صیغه انشاء که حاصل میشود پشت سرش امر انتزاعی که ملکیت است میآید. پس ملکیت امر مقولی میشود به خاطر اینکه منشأ انتزاعش در خارج موجود است، خودتان هم قبول دارید. ملکیت یک امر اضافه است دیگر و امر مقولی است. اگر ملکیت امر مقولی است و مقولی بودنش هم به این است که منشأ انتزاعش در خارج است، اختصاص و ارتباط هم امر مقولی است و مقولی بودنش به این است که منشأ انتزاعش که همان «وضعت» است در خارج موجود است. این توهم را مطرح کردند.
ایشان میگوید این توهم باطل است. «وتوهم أن صيغة (وضعت) منشأ للانتزاع» توهم شده که صیغه «وضعت» منشأ انتزاع است و نتیجه گرفته شده که «فقد وجد الاختصاص والارتباط بوجود المنشأ»؛ اختصاص و ارتباط که معنای وضع است با وجودِ منشأش در خارج موجود شده، چون منشأش موجود بوده در خارج این هم «وُجد» «وُجد» یعنی وُجد فی الخارج. پس میشود گفت که اختصاص و ارتباط در خارج موجود است و اراده کرد که منشأ انتزاعش در خارج موجود است؛ آن طوری بگوییم اینطوری اراده کنیم شدنی است. نظیر ثبوت ملکیت که امری است اعتباری و انتزاعی، این ثابت است «بالعقد أو المعاطاة»؛ عقد و معاطات هم هر دو انشاءً در خارج موجودند، یکی انشای قولی است یکی انشای عملی، هر دو هم در خارج موجودند. خب چون منشأ انتزاعِ ملکیت یکی از این دو امرِ موجود فی الخارج است میگوییم ملکیت در خارج هست و میگوییم ملکیت امری است مقولی. خب اختصاص هم همین وضع را دارد و ارتباط هم همین وضع را دارد، پس بگویید اختصاص و ارتباط هم امری است مقولی.
تبیین قانون انتزاع و عدم انطباق آن بر منشأ ادعایی
دانش پژوه: در عبارت قبل «المقولات العرضية» را منفی گرفتید یا نفی؟)
استاد: چه را؟
دانش پژوه: «لا بما هو موجود خارجا»
استاد: «لا بما هو موجود خارجا» را چیزی نگفتم، کلیت را گفتم مثال برای منفی است؛ یعنی «بما هو موجود» مثال است برای «بما هو موجود ذهنا»، نه برای «لا بما هو موجود». «كالمقولات العرضية» را هم همینطور، مثال برای منفی گرفتم، یعنی مثال گرفتم برای «ما هو موجود خارجا»، نه برای «لا بما هو موجود خارجا»
دانش پژوه: احساس کردیم برای نفی گرفتید
استاد: نه، برای منفی است؛ مثال است برای منفی؛ اگر گفتم مثال برای نفی اشتباه شده، این دو تا هر دو مثالند برای منفی نه مثال برای نفی.
«مدفوع بأن الأمر الانتزاعي»[2] ایشان میفرماید که امر انتزاعی یک خصوصیتی دارد که آن خصوصیت اینجا موجود نیست؛ پس نمیتوانیم بگوییم که اختصاص و ارتباط انتزاع شدند از «وضعت» و بعد نتیجه بگیریم که چون «وضعت» خارجی است پس این دو امرِ انتزاعی یعنی اختصاص و ارتباط هم خارجی هستند؛ این را نمیتوانیم بگوییم، چرا؟ چون خصوصیتِ انتزاع را در اینجا ندارید.
خصوصیتی که ما در باب انتزاع داریم این است که میتوانیم مشتقی از آن امرِ انتزاعی به دست بیاوریم و آن مشتق را صفت برای منشأ انتزاع قرار بدهیم. این قانونِ انتزاع است؛ که اگر امری را انتزاع کردید از منشأیی، میتوانید از آن امر مشتقی بریزید و آن مشتق را صفتِ آن منشأ قرار بدهید. ما از این ذات که اسمش زید است ابوت را انتزاع میکنیم؛ بعد از از ماده ابوت، «اَب» را - یعنی مشتقی را - که اَب است به دست میآوریم. این مشتق را صفت قرار میدهیم برای منشأ انتزاع، یعنی برای این ذاتِ زید و میگوییم اَبٌ. اینطوری است دیگر. از آن یکی دیگر که ذاتِ عمرو است بنوت را انتزاع میکنیم؛ بنوت میشود امر انتزاعی؛ از این امر انتزاعی که بنوت است مشتقی را که مثلاً ابن است میریزیم - مشتق به معنای وسیعش، نه مشتق به معنای فعل، مشتق به معنای وسیعش؛ یعنی چیزی که بتوانیم از ماده این بگیریم
دانش پژوه: مشتق اصولی.
استاد: بله، مشتق اصولی به قول شما - مشتقی را از این بنوت میگیریم که اسمش ابن است؛ این مشتق را صفت قرار میدهیم برای منشأ انتزاع، یعنی برای این ذاتِ عمرو. یا مثلاً اضافه؛ اضافه را فرض کنید امر انتزاعی؛ ما از اضافه کلمه مضاف را و کلمه مضافالیه را به عنوان مشتق میگیریم و وصفِ آن دو طرفی که اضافه از آن ها انتزاع شده قرار میدهیم؛ یکی را میگوییم مضاف و یکی را میگوییم مضافالیه. در هر جا که انتزاع باشد این چنین است که از آن امر انتزاعی شما مشتقی را میگیرید و آن مشتق را صفتِ آن منشأ انتزاع قرار میدهید.
عدم امکان حمل مشتقات اختصاص بر صیغهی «وضعتُ»
حالا بیاییم در ما نحن فیه ببینیم شدنی است این کار؟ اختصاص و ارتباط میگویید امر انتزاعی است و از «وضعتُ» هم انتزاع شده است؛ خب از اختصاص، مختصٌبه را بگیرید؛ مختص، مختصٌبه؛ این دو تا مشتق از اختصاصاند. از ارتباط هم همینطور؛ مرتبط، مرتبطٌالیه؛ این دو تا مشتقاند. کدام یک از این مشتقها را میتوانید بر «وضعتُ» حمل کنید؟ بر منشأ انتزاع که «وضعتُ» است حمل کنید؟ بر «وضعتُ» کلمه مختص اطلاق میشود؟ خود کلمه «وضعتُ» را عرض میکنم و نه لفظ؛ بر «وضعتُ» کلمه مختص اطلاق میشود؟ مختصٌبه اطلاق میشود؟ مرتبط اطلاق میشود؟ مرتبطٌالیه اطلاق میشود؟ نه. پس ما بر «وضعتُ» که به قول شما منشأ انتزاع است، نتوانستیم مشتقاتی را که از آن امر منتزع گرفتیم حمل کنیم؛ یعنی قانونِ انتزاع و منشأ انتزاع اینجا اجرا نشد. پس نتیجه میگیریم که نمیتوانیم «وضعتُ» را منشأ انتزاع بگیریم.
دانش پژوه: واضع تا حالا که نمیگوید «وضعتُ هذا اللفظ لهذا المعنی»
استاد: خب بر «وضعتُ هذا اللفظ» میتوانی اطلاق کنی؟
دانش پژوه: «هذا اللفظ» که مختص است؟
استاد: بر «وضعتُ هذا اللفظ» میتواند مطلق کند اختصاص را، مختص را؛ یا بر لفظ؟ بر لفظ اختصاص، منشأ انتزاعتان چیست؟ لفظ است یا «وضعتُ اللفظ» است؟
دانش پژوه: «وضعتُ اللفظ»
استاد: خب بر «وضعتُ اللفظ» می شود اطلاق کرد دیگر؛ بر لفظ است، منشأ انتزاعتان که لفظ نیست، منشأ انتزاعتان آنطوری که متوهم گفته «وضعتُ اللفظ» است، «وضعتُ اللفظ لهذا المعنی»؛ بر این جمله «وضعتُ اللفظ لهذا المعنی» میتوانید مختص را اطلاق کنید؟ یا مختصٌبه را اطلاق کنید؟ نمیتوانید؛ بر لفظش دارید اطلاق میکنید و لفظ که دیگر یک منشأ انتزاع نیست. روشن نیست؟ از روشن آن طرف تر است چطور روشنی نیست؟
نقد منشأ انتزاع بودن لفظ و نقش صیغهی انشاء
دانش پژوه: استدلال بر این بیانِ یک بحثِ لفظی میشود فقط، چون میتوانیم لفظِ بین این دو تا را، «اللفظ موضوعٌ لهذا المعنی»، یعنی از «وضعتُ» استفاده نکنیم، صیغه استفاده نکنیم...
استاد: این آقا میگوید «وضعتُ»؛ کلامِ این آقا را با این بیان رد کردیم. حالا میآییم سراغ کلامِ شما؛ شما میفرمایید منشأ انتزاع «وضعتُ» نباشد، بلکه یک چیز دیگر باشد،
دانش پژوه: لفظ «وضعت» شاید مقصودش نباشد؟
استاد: حالا این مقصودش نباشد، حالا ما به کلام شما می پردازیم، مقصود این آقا هست یا نیست، می گوییم «اللفظ الموضوع للمعنى»، یا «هذا اللفظ الموضوع لهذا المعنى»؛ از این شما چه استفاده میکنید؟ اختصاص استفاده میکنید؛ از لفظِ موضوع اختصاص استفاده میکنید یا از وضعش؟ از لفظِ موضوع که اختصاص استفاده نمیکنید، آن لفظ نمیتواند منشأ انتزاع بشود. از آن وضعش شما اختصاص را انتزاع میکنید، نه از آن لفظ و نه از لفظِ موضوع، ولو مقیدش هم بکنید به موضوع.
از خودِ وضع شما اختصاص را انتزاع میکنید نه از لفظِ موضوع یا معنای موضوع له؛ از آن وضعِ موضوع بودن یا موضوع له بودن دارید استفاده میبرید اختصاص یا ارتباط را، نه از خودِ لفظ؛ پس لفظ منشأ انتزاع نیست، حالا چه بگویید «اللفظ الموضوع» و چه بگویید «وضعتُ اللفظ». آن چیزی که منشأ انتزاع است فقط وضع است، خودِ «وضعتُ» است یا وضع است، یا هر ماده وضع. و آن وقت شما باید مختص را که مشتق از اختصاص است یا مرتبط را که مشتق از ارتباط است، بر همین منشأ انتزاع حمل کنید، نه برای یک چیز دیگر؛ بر لفظ حمل کنید یا بر معنا حمل کنید که کافی نیست؛ بر منشأ انتزاع باید حمل کنید و نمیتوانید حمل کنید. وقتی نتوانستید حمل کنید، پس معلوم میشود این منشأ انتزاع نیست و آن هم امر انتزاعی نیست.
بررسی رابطهی واضع با وضع و علیت در انتزاع
دانش پژوه: استاد، لفظ واضع که مشتق میشود از وضع، اطلاق میشود برای شخصی که وضع کرده، که وضع کارش است، همانطور که علت بر بنا اطلاق میشود که...
استاد: بله، درست است؛ این که مسلم است؛ این که مسلم است که به واضع میگوییم واضع، یعنی از وضع - منشأ انتزاعِ دیگر - وضع منشأ انتزاع، از وضع شما واضع را به دست میآورید و وصفِ این آدم قرار میدهید؛ کدام انتزاعی است کدام منشأ انتزاع؟ این آدم منشأ انتزاع است؟
دانش پژوه: کاری که از واضع صادر شده منشأ انتزاع است
استاد: بر کارش شما نمیگویید واضع، بر خودش میگوییم واضع. کارش که وضع است، هیچ؛ کارِ واضع وضع است، شما الان میخواهید بر چه چیزی واضع را اطلاق کنید؟ بر وضعش یا بر شخصش؟
دانش پژوه: بر شخص
استاد: شخص که منشأ انتزاع نیست.
دانش پژوه: چطور در مورد علیت و حرارت هم این کار را میکنیم، علیتِ نار برای حرارت؛ نار چون حرارت از آن صادر میشود، علیت دارد برای حرارت، عنوانِ علت را بر نار اطلاق میکنیم.
استاد: ما که نمیگوییم هر جا مشتقی را حمل کردی انتزاع هست؛ ما میگوییم آنجا که انتزاع هست باید مشتقی را حمل کنید، نه هر جا مشتقی حمل کردید انتزاع هست؛ مثلاً در باب علت، شما به این موضوع میگویید علت و این وصف را بر آن حمل میکنید، ممکن است اصلاً انتزاعی هم نباشد؛ یک جاهای دیگر شما وصفی از چیزی مشتق میکنید و حمل میکنید، هر جا که حمل کردید وصفی را که ما نمیگوییم انتزاع هست، ما میگوییم آنجا که انتزاع هست باید این حمل باشد، نه هر جا حمل بود انتزاع هست. آنجا که انتزاع هست، این حمل باید باشد. در همان باب علیت هم که شما فرمودید، انتزاع را می توانیم درست کنیم. از این ذات انتزاع کردیم علیت را و از آن یکی معلولیت را. آن وقت وصفی از علیت را که علت است، به دست می آوریم. و مشتق می کنیم. آن وقت وصفی از معلولیت را از معلول مشتق می کنیم و بر منشاء انتزاع حمل می کنیم. این را می گوییم علت و آن یکی را می گوییم معلول. ما این کار را در آنجا انجام می دهیم. منتها کی خواهم بگویم هر جا اتصاف و حمل بود، نگویید حتما اشتقاق هست، وحتما انتزاع هست. ما می خواهیم بگوییم هر جا انتزاع هست، حمل باید باشد. باید توصیف باشد. نه این که هر جا حمل و توصیف بود، انتزاع هست. آنجایی که شما مثال زدید، آنجا انتزاع هست توصیف هم هست؛ در ما نحن فیه اگر انتزاع باشد باید توصیف باشد، در حالی که توصیف نیست پس انتزاع نیست.
تبیین صیغهی «وضعتُ» به عنوان اظهارِ اعتبار
دانش پژوه: آقا ما انتزاع و منشأ انتزاع را از «وضعتُ» نفی کردیم، چه چیزی را برایش اثبات میکنیم؟ بالاخره این «وضعتُ» منشأ این اختصاص و ارتباط شد دیگر، قبل از اینکه...
استاد: «وضعتُ» که امر انتزاعی نیست، «وضعتُ» که امر انتزاعی نیست؛ «وضعتُ» امر خارجی است. آن اختصاص و ارتباط را ما میخواهیم ببینیم انتزاعی است یا نه.
دانش پژوه: نه میخواهم بگویم الان این وضعتُ پس چه کاره است؟ منشأ انتزاع که نشد، ولی بالاخره ما عملاً میبینیم این باعث اختصاص و ارتباط شد.
استاد: «وضعتُ» تبیین و اظهارِ اعتباری است که واضع کرده است؛ وضع اعتبار است، گفتیم دیگر وضع از امور اعتباری است و اختصاص و ارتباط از امور اعتباری است. این وضعتُ تبیینِ اظهارِ این اعتباری است که واضع کرده است؛ واضع اعتباری کرده که اسم آن اعتبار را ما وضع گذاشتیم و اسم آن اعتبار را گذاشتیم اختصاص و ارتباط و این اعتبارش را میخواهد ظاهر کند برای ما، لذا «وضعتُ» میگوید. «وضعتُ» اظهارِ آن اعتبار است و یک امر خارجی است و امر انتزاعی نیست.
دانش پژوه: حالا نتیجه بگیریم جزءِ مقوله ثانیه است؟
استاد: چه چیزی را؟
دانش پژوه: وضع.
استاد: نه، به وضع کار ندارم، به اختصاص؛ اختصاص نه، نمیخواهیم بگوییم مقوله ثانیه.
دانش پژوه: پس چیست در اینجا؟
استاد: معقول ثانیه منطقی که ردش کردیم؛ معقول ثانیه منطقی را رد کردیم، ما میخواهیم بگوییم امر اعتباری است، همین. ذهنی بودن را کنارش نمیآوریم و خارجی هم نمیگذاریم.
دانش پژوه: یعنی نه اولی است نه منطقی نه فلسفی است، یک فرای از...
استاد: نه ببینید، الان نمیخواهیم بگوییم معقول اولی است یا ثانیه؛ ما فقط مطلبی که گفتیم این بود که خارجی نیست و ذهنی به آن معنا هم نیست و اعتباریِ ذهنی هم نیست؛ بلکه امر اعتباری است؛ امر اعتباری چیست؟ امر اعتباری هم بالاخره هست دیگر و در نشئهی اعتبار هست. اسمش را حالا چه میگذارید هرچه دلتان خواست، معقول ثانیه بگذارید یا معقول اولی بگذارید هر چه. معقول اولی نیست چون معنای مقولی نشد؛ آن چیزی که از مقولات نیست معقول اولی نیست، پس این معقول اولی نیست. اما حالا معقول ثانیه، شاید معقول ثانیه باشد و امور اعتباری میتوانند معقول ثانیهی فلسفی باشند. ما الان بحث سرِ این اسمش نداریم؛ میخواهیم بگوییم خارجی نیست و امر اعتباریِ ذهنی نیست، بلکه فقط اعتباری است و همین. قیدِ ذهنی نیاورید و بگویید امر اعتباری؛ ما امور اعتباری زیاد داریم و نشئه شان هم اعتبار است و در نشئهی اعتبار موجودند.
استقراء در موارد انتزاع و پیادهسازی آن در ابوت
دانش پژوه: فلسفی باشد نیاز نیست منشأ انتزاع داشته باشد و اتصاف در خارج؟
استاد: بالاخره منشأ... نه، لازم نیست. اگر مثلاً فرض کن امکان منشأ انتزاع دارد؟
دانش پژوه: در خارج اتصاف در خارج دارد دیگر.
استاد: اگر منشأ انتزاع داشته باشد ؛ باز هم میشود امر، میشود معقول ثانیه، و این را هم داشته باشید که ما نمیگوییم همه معقولات ثانیه باید انتزاعی باشند یا انتزاعی نباشند. الان ما داریم ادعا میکنیم که این اختصاص و ارتباط امر اعتباری است، حالا توانستید ببریدش تحت معقول ثانی یا نبرید آن مهم نیست.
دانش پژوه: وضع و اختصاص کیف نفسانی نیست برای آن کسی که این کار را میکند؟ مثلِ حکم که کیف نفسانی است.
استاد: اعتبارِ اختصاص حکم نفسانی است، اما خودِ اختصاص نه. خودِ اختصاص امر نفسانی است یعنی چه؟ اختصاص بین لفظ و معنا است.
دانش پژوه: در درون من است دیگر، من بما ذات من که حکم صورت میگیرد، اختصاص...
استاد: حکمِ به اختصاص در درون من است
دانش پژوه: حکم به اختصاص چیزی غیر از اختصاص است؟
استاد: بله
دانش پژوه: اختصاص یعنی الحکم به خاص بودنِ این لفظ برای این معنا، ما به آن میگوییم اختصاص.
استاد: نه، آن که اختصاص نیست؛ اینکه نفس من حکم میکند و با این حکمِ من اختصاص درست میشود، آن حکمِ من اختصاص نیست؛ من اختصاص را دارم اعتبار میکنم و آن حکمِ من، اعتبارِ من است؛ این اختصاص زاییده آن اعتبار است و معلول اعتبار است و خودِ اعتبار که نیست؛ علت و معلول که نمیتواند یکی باشد. من حکم میکنم به اختصاص، منِ واضع حکم میکنم به اختصاص و با این حکمِ من، اختصاص موجود میشود در نشئهی اعتبار. حکمِ من و اعتبارِ من میشود علت و این اختصاص میشود معلول؛ دو تا را که نمیشود یکی کرد.
دانش پژوه: کدام کیف؟ کدام کیفِ نفسانی است، حکم من کیف هست یا نه؟
استاد: حکمِ شما فعل است و کیف نیست.
دانش پژوه: فعل است که یعنی چه؟ یعنی بالاخره یک کار...
استاد: حکمِ شما فعلِ شما است و فعلِ نفس است؛ بعداً این فعل برگردد به صورت اسم مصدری ملاحظه بشود و کیف بشود حرف دیگری است، تا وقتی مصدری ملاحظه میشود فعل است؛ تا وقتی وضوء اسم مصدری است، توضؤ مصدر است و توضؤ فعل است؛ وضوء اسم مصدری است و طهارت را ممکن است کیف بگیرید. این حکمِ شما تا وقتی حالت مصدری دارد فعل است و وقتی بخواهد اسم مصدر بشود میتواند کیف باشد.
بررسی منشأ انتزاع در باب ابوت و مقایسه با صیغهی وضع
دانش پژوه: استاد، ببخشید، این دلیلی که فرمودند برای شناختنِ بحثِ مثالِ انتزاعی که باید حمل بشود مشتقش، خودِ این را علتش چیست؟ یعنی به چه دلیل میگوییم هرچه بخواهد انتزاعی باشد باید حمل بشود؟
استاد: مواردِ انتزاع را استقصاء کردیم، استقصاء کردیم و همینطوری بوده است؛ مواردِ انتزاع استقصاء شده و اینچنین بوده؛ دلیلی نداریم یعنی یک دلیل عقلی بیاوریم، بلکه استقصاء کردیم اینچنین است؛ یعنی هر جا انتزاع است این حکم هست. پس اگر ما نحن فیه هم انتزاعی باشد باید این حکم باشد و این وضع باشد و این قاعده باید صادر باشد.
دانش پژوه: در ابوت پیاده میکنید همین را؟
استاد: در ابوت پیاده کردیم بله؛ ابوت را ما انتزاع میکنیم از این زید و بنوت را انتزاع میکنیم از این عمرو؛ این دو تا ذات میشوند منشأ انتزاع. ابوت و بنوت هم میشوند امر انتزاعی؛ از ابوت و بنوت که امر انتزاعی است ما دو تا مشتق میگیریم، یکی اَبٌ و یکی ابنٌ؛ این دو تا را حمل میکنیم بر منشأ انتزاع؛ اَب را حمل میکنیم بر این زید و ابن را حمل میکنیم بر این عمرو.
دانش پژوه: آقا، چرا به وضعتُ که میرسید به جای شخص میروید سراغِ صیغهی وضعتُ و کار را بر آن حمل میکنید؟
استاد: آن منشأ انتزاع است؛ در آن مثالِ ابوت و بنوت، در مثالِ ابوت و بنوت آن شخص منشأ انتزاع است و من بر منشأ انتزاع دارم حمل میکنم؛ در بحثِ ما «وضعتُ» منشأ انتزاع است و باید بر «وضعتُ» حمل کند. شما چرا در «وضعتُ» میگویید منشأ انتزاع شخصِ واضع است؟ منشأ انتزاع شخص واضع نیست.
دانش پژوه: در اَب و ابن شما منشأ انتزاع همان شخصی...
استاد: در اَب من از این شخصِ زید ابوت را انتزاع میکنم، ولو با توجه به اتفاقاتی که افتاده است؛ از شخص عمرو بنوت را انتزاع میکنم؛ چون این دو تا شخصها منشأ انتزاعاند، صفت را بر این دو تا شخصها حمل میکنم؛ اما در ما نحن فیه شخص واضع که منشأ انتزاع نیست، «وضعتُ» منشأ انتزاع است و من باید آن مشتق را بر «وضعتُ» حمل کنم که نمیتوانم؛ بر شخص واضع حمل میکنم ولی آن منشأ انتزاع نیست.
عدم امکان انتزاعِ اختصاص از لفظ و نقد ملکیت در «بعتُ»
دانش پژوه: آقا، همانطور که «هذا اللفظ» که میگویید مشار الیه را منشأ انتزاع میگیرید، «وضعتُ للمعنى» که میگویید همان مشار الیه «هذا المعنى» را منشأ انتزاع میگیرید که با...
استاد: خب درست نگفتید، اگر منشأ انتزاع بگویید درست نگفتید؛ لفظ منشأ انتزاع است؟ از لفظِ تنها شما انتزاع میکنید اختصاص را؟
دانش پژوه: مشار الیه «هذا اللفظ» را انتزاع...
استاد: «هذا اللفظ» منشأ انتزاع اختصاص است؟
دانش پژوه: چطوری مختص بودن، آن هم مختصٌ، یا مختصٌبه، مختص
استاد: آخر چطوری شما از لفظ انتزاعِ اختصاص میکنید؟ تا وقتی وضعتُ نباشد. شما میفرمایید بر لفظ منشأ انتزاع است یا بر معنا منشأ انتزاع است؛ وقتی «وضعتُ» بین این لفظ و معنا ارتباط برقرار نکند شما ارتباط را از کجا در میآورید؟ اختصاص را از کجا در میآورید؟ اگر «وضعتُ» نیاید از کجا در میآورید؟ خودِ لفظ که منشأ انتزاع نیست و خودِ معنا که منشأ انتزاع نیست؛ آن اعتباری که واضع میکند و با «وضعتُ» اظهارش میکند، آن منشأ انتزاع است؛ البته اگر باشد، ما که قبول نداریم منشأ انتزاع است، اما اگر باشد آن منشأ انتزاع است. خودِ لفظ که منشأ انتزاع نمیشود، مگر شما میتوانید از لفظ اختصاص انتزاع کنید یا ارتباط.
دانش پژوه: با توجه به «وضعتُ»...
استاد: با توجه به وضع، همینی که گفتید با توجه به وضع، پس همان وضع میشود منشأ انتزاع.
دانش پژوه: منشأ انتزاع ما میخواهیم دو چیز را به هم بچسبانیم، اگر یک طرف، یک طرف را بگیرید آن میگوید...
استاد: ببینید، خالی از این نیست و خالی از سه حال نیست؛ من هر سه را گفتم منتها دوباره میبینم تکرار میکنید و میخواهم منظم بگویم که دیگر بحث قطع بشود. یک بار لفظِ تنها را ملاحظه میکنید یا معنای تنها، این یک بار؛ یک بار لفظِ مقیدِ به موضوع بودن را و معنای مقیدِ به موضوعله بودن را ملاحظه میکنید؛ یک بار هم خودِ وضع را ملاحظه میکنید و سه تا، غیر از این سه تا دیگر نمیشود دیگر. آنجا که «وضعتُ» ملاحظه بشود و خودِ «وضعتُ» ملاحظه بشود که داریم بحث میکنیم، مشتق بر او حمل نمیشود. آنجا که لفظِ تنها و معنای تنها، بدونِ قیدِ موضوع و موضوع له ملاحظه بشود، آنجا که مسلماً اصلاً وضعی در کار نیست و اختصاصی در کار نیست که شما بخواهید اختصاص را حمل کنید، نه بر لفظ میتوانید حمل کنید و نه بر معنا؛ مشتق از اختصاص را یا مشتق از ارتباط را بر هیچکدام نمیتوانید حمل کنید.
تحلیل لفظِ مقید و نفی صفتِ اختصاص از آن
فقط میماند این دومی، که لفظ به قیدِ موضوع بودن و معنا به قیدِ موضوع له بودن؛ این را ملاحظه کنید منشأ انتزاعتان چیست؟ اختصاص از خودِ لفظ انتزاع میشود؟ دقت کنید در این مسئله؛ انتزاع، اختصاص و ارتباط از این لفظ انتزاع میشود یا از آن وصفِ موضوع بودنش؟ از کدام انتزاع میشود؟ از لفظ انتزاع نمیشود ولو لفظِ موصوف باشد، بلکه از آن صفتش انتزاع میشود؛ پس باز دوباره برگشت به اینکه منشأ انتزاع «وضعتُ» باشد؛ که ما منشأ انتزاع قرارش نمیدهیم به خاطر اینکه قانونِ منشأ انتزاع در موردش اجرا نشد. توجه میکنید دیگر، اصلاً لفظ و معنا را شما مطرح نکنید؛ لفظ و معنا تنهایی منشأ انتزاع نیستند و مقیدِ به صفت هم منشأ انتزاع نیستند چون اختصاص از داخل لفظ در نمیآید، اختصاص از آن کاری که واضع کرده به دست میآید و کارِ واضع هم همان «وضعتُ» گفتن است؛ آن وقت «وضعتُ» میخواهد منشأ انتزاع بشود اما نمیشود و قانون در موردش اجرا نمیشود.
بعد ایشان برای اینکه مطلب را تکمیل کند در «بعتُ» هم وارد میشود و بحث میکند؛ ملکیت را از بعتُ گرفتیم اما میگوید این هم غلط است و ملکیت را از بعتُ هم نگرفتید؛ چون از ملکیت مشتق بریز مالکٌ و مملوکٌ را و بر بعتُ حملش کن؛ بر بعتُ حمل نمیشود. بر آن شخصی که بعتُ گفته و بر آن مالی که منتقل شده مالک و مملوک صدق میکند؛ یا بر کسی که اشتریتُ گفته است. بالاخره مالک و مملوک یکی بر شخص صدق میکند و یکی بر مال صدق میکند و هیچکدامشان هم منشأ انتزاعِ ملکیت نیستند؛ منشأ انتزاعِ ملکیت همان بعتُ گفتن است و اشتریتُ گفتن است. این آدم به تنهایی منشأ انتزاعِ مالک نیست و آن کتاب هم به تنهایی منشأ انتزاعِ مملوک نیست. وقتی صفتِ مالکیت و مملوکیت و یعنی صفتِ تملک را میآورید، باز میبینید که این آدم منشأ انتزاعِ ملکیت نیست و آن کتاب هم منشأ انتزاعِ ملکیت نیست؛ باز همانطور که توجه میکنید ملکیت را اگر بخواهید انتزاع کنید باید از بعتُ انتزاع کنید و اگر از بعتُ انتزاع بشود، مالکیت یا مملوکیت، باید بر بعتُ حمل بشود، در حالی که حمل نمیشود و چیز دیگری حمل میشود که منشأ انتزاع نبوده است.
عدم انتزاعی بودنِ انشاء و تفاوت آن با امور اعتباری
بله، مالکٌ را شما بر این شخص حمل میکنید و مملوکٌ را بر آن کتاب حمل میکنید، چون مالکیت را و مملوکیت را میتوانید انتزاع کنید؛ ولی از بعتُ نمیتوانید ملکیت را انتزاع کنید؛ اگر از بعتُ ملکیت انتزاع بشود، مالکیت یا مملوکیت یا به تعبیر بهتر مالک و مملوک باید بر بعتُ حمل بشود، در حالی که حمل نمیشود. ایشان آخر سر هم نتیجه میگیرد که انشاء منشأ انتزاع نیست؛ انشاء یعنی انشای بعتُ و انشای وضعتُ، اینها منشأ انتزاع نیستند. اگر شما بخواهید وضع و اختصاص را امر انتزاعی بگیرید، منشأ انتزاعش وضعتُ نیست و منشأ انتزاعِ دیگری هم ندارد. و همچنین اگر بخواهید ملکیت را امر انتزاعی بگیرید، منشأ انتزاعش بعتُ نیست و منشأ انتزاعِ دیگری هم ندارد؛ باید ملکیت را امر اعتباری بگیرید و امر انتزاعی نگیرید. من خواستم انتزاعیش کنم اما نشد؛ انتزاعی نیست، بلکه اعتباری است؛ نه انتزاع میشود از مالک، نه انتزاع میشود از کتابی که مملوک است و نه انتزاع میشود از بعتُ که انشاء است؛ اصلاً ملکیت امر انتزاعی نیست و ملکیت امر اعتباری است و اعتباری غیر از انتزاعی است.
دانش پژوه: مالک و مملوک منشأ انتزاع دارند ولی ملکیت منشأ انتزاع ندارد؟
استاد: بله، مالکیت و مملوکیت امر اضافیاند و منشأ انتزاع دارند، مثلِ ابوت و بنوتاند؛ مالکیت و مملوکیت مثلِ ابوت و بنوت میمانند و منشأ انتزاع دارند، اما ملکیت امر اعتباری است و منشأ انتزاع ندارد.
دانش پژوه: پس نتیجه میگیریم اختصاص و ارتباط منشأ انتزاع ندارند، ولی مختص و مختصٌبه منشأ انتزاع دارد؛ شما فرمودید مختص و مختصٌبه منشأ انتزاع ندارد.
استاد: من عرض کردم از اختصاص، مختص را بگیرید بر منشأ انتزاعی حملش نمیکنید، نگفتم مختص و مختصٌبه را که اصلاً ما بحث نکردیم؛ مختص و مختصٌبه اصلاً منشأ انتزاع نمیخواهند، آنها منشأ انتزاع نمیخواهند، مختص همین لفظ است که در خارج هست و مختصٌبه هم معنا است که در خارج هست و آنها دیگر انتزاع نمیخواهند. بحث سرِ مختص و مختصٌبهِ ذات است؛ ذات در خارج هست و این منشأ انتزاع اصلاً امر انتزاعی نیست؛ مالک و مملوک ذات است و این در خارج هست و امر انتزاعی نیست؛ مالکیت و مملوکیت را دارم عرض میکنم؛ شما آنجا میگویید مختصیت و مختصٌبهیت، آنجا اینطوری میگویید و آن میشود امر انتزاعی؛ وگرنه مختص و مختصٌبه انتزاعی نیست و مالک و مملوک انتزاعی نیست، مالکیت و مملوکیت انتزاعی هست و مختصیت و مختصٌبهیت هم انتزاعی هست و آنها مشکلی ندارد؛ بحث سرِ اختصاص است و بحث سرِ ملکیت است؛ اختصاص امر انتزاعی نیست و ملکیت هم امر انتزاعی نیست؛ پس نتیجه میگیریم که انشاء منشأ انتزاع نیست، انشاء یعنی بعتُ و یعنی وضعتُ.
قاعده حمل عنوانِ مأخوذ از امر انتزاعی بر منشأ
«مدفوع بأن الأمر الانتزاعي مما يحمل العنوان المأخوذ» یعنی منِ امرِ انتزاعی «يحمل... على منشئه» یعنی منشأِ این امر انتزاعی؛ «مَنشأ» بخوانید، مُنشأ نخوانید، خوب ننوشته، منشأ را اینطوری نمینویسند و با الف مینویسند، حالا چون بدون الف نوشته فقط ما حرکتش را میگذاریم منشأ، یعنی فتحه رویش میگذاریم که منشأ بخوانیم. امر انتزاعی «مما يحمل» عنوانی که اخذ میشود از این امر انتزاعی، یعنی مشتقی که از این امر انتزاعی میگیریم، حملش میکنیم بر منشأِ این امر انتزاعی یعنی بر منشأ انتزاع. ایشان کلمه عنوان گفت و من مشتق گفتم؛ عبارت ایشان بهتر است؛ چون دیگر لازم نیست آن توضیحی که من عرض کردم عرض کنیم؛ من گفتم منظورِ مشتقِ نحوی نیست بلکه منظور مشتق اصولی است، چون کلمه اشتقاق را به کار بردم. حالا اگر کلمه عنوان به کار ببرید این توضیح هم لازم نیست. قانونِ امر انتزاعی این است؛ «والحال أن الاختصاص والارتباط بنحو الاشتقاق» «بنحو الاشتقاق» یعنی اختصاص را از آن مشتق بگیر بشود مختص یا مختصٌبه؛ ارتباط هم از آن مشتق بگیر بشود مرتبط یا مرتبطٌالیه؛ اختصاص و ارتباط نه خودش را، بلکه مشتقش را، لذا میگوید «بنحو الاشتقاق»؛ یعنی همین اختصاص و ارتباط را اگر بنحو اشتقاق ملاحظه کنی «لا يحملان على صيغة (وضعت)» حمل نمیشوند بر صیغهی وضعتُ «كما لا يحمل الملك بالمعنى الفاعلي» که مالک است «أو بمعنی المفعولي» که مملوک است «لا يحمل على صيغة (بعت)» بعتُ را نمیشود مالک گفت و نمیشود مملوک گفت؛ مالکش چیز دیگری است و مملوکش چیز دیگری است.
«بل اللفظ هو المختص بالمعنى» پس مختص اطلاق میشود بر لفظ، نه اینکه وضعتُ مختص باشد؛ مختص را بر وضعتُ نمیتوانیم حمل کنیم، بلکه بر لفظ حمل میکنیم، که مختص امر انتزاعی نیست بلکه ذات است؛ مثل خودِ لفظ، خودِ لفظ یک ذات است دیگر و ماهیتی است. این عبارت را توجه کنید: «بل اللفظ هو المختص بالمعنى». عبارتی دیروز خواندیم در اول حاشیه مرحوم اصفهانی: «لا ريب في ارتباط اللفظ بالمعنى واختصاصه به»[3] . یادم میآید گفتم ضمیر «اختصاصه» و «به» را به هر کدام دلتان خواست برگردانید، چه به لفظ چه به معنا. ایشان ضمیر «اختصاصه» را به «اللفظ» برگردانده و ضمیر «به» را به «معنى» برگردانده، لذا اینجا گفته «اللفظ هو المختص بالمعنى»[4] . آنجا ضمیر «اختصاصه»[5] را به «اللفظ» برمی گرداند وضمیر «به» را به «معنى» برگرداند. عکسش هم که من گفتم درست است، منتها آن وقت اختصاص عکس میشود؛ چون اختصاص میدانید که هم به صورت عکس استعمال میشود و هم به صورت مستقیم استعمال میشود؛ پس دو تا ضمیری که دیروز گفتم به هر کدام خواستید برگردانید درست گفتم؛ الان هم که دارم مطلب را توضیح میدهم باز هم درست است و همان حرف دیروز است منتها الان دارم تشریحش میکنم.
نتیجهگیری در باب عدم انتزاعی بودن انشاء و ملکیت
«بل اللفظ هو المختص بالمعنى»[6] پس مختص اطلاق میشود بر لفظ، و مختصٌبه اطلاق میشود بر معنا «وأحدهما مربوط بالآخر» دو تا لفظ داریم اینجا، یکی اختصاص و یکی ارتباط؛ اختصاص وضعش روشن شد، اختصاص اگر مشتقی از آن بگیرید وصف است برای لفظ، نه وصف برای وضعتُ؛ اما ارتباط چیست؟ ارتباط هم وصف برای هر یک دلتان خواست، چه لفظ و چه معنا؛ چون ارتباط بین لفظ و معنا است، «أحدهما مربوط بالآخر»، نه لفظ مربوط به معنا است بلکه معنا مربوط به لفظ است؛ هر دو به هم مرتبط است پس مرتبط را که مشتق از ارتباط است به هر کدام دلتان خواست نسبت بدهید، دلتان خواست به لفظ نسبت بدهید و دلتان خواست به معنا نسبت بدهید، ولی به «وضعتُ» نسبت ندهید، به «وضعتُ» نمیتوانیم نسبت بدهیم، پس «وضعتُ» منشأ انتزاع نیست. این را توجه داشته باشید، نمیخواهیم بگوییم این وصف، وصفِ هر چیزی شد آن منشأ انتزاع است؛ مختص وصف شده برای لفظ، اما لفظ منشأ انتزاع نیست؛ نمیخواهم این را بگویم.
میخواهیم بگوییم که مختص را بر «وضعتُ» نمیتوانی حمل کنی تا «وضعتُ» بشود منشأ انتزاع. حالا بر چه چیزی میتوانی حملش کنی؟ بر یک چیز دیگر، آن منشأ انتزاع است یا نه؟ نه. چون مختص را داریم به آن نسبت میدهیم و اختصاص را که به آن نسبت نمیدهیم؛ مختص را نسبت میدهیم و آن ذات است و مختص هم ذات است و اصلاً امر انتزاعی دیگر نیست؛ مختص اصلاً امر انتزاعی نیست. بله، مختصیت را اگر بیاورید امر انتزاعی میشود که این یک بحث دیگر است. کما اینکه ملک به معنای فاعلی که مالک باشد، حمل میشود بر این ذاتی که مالک است، و به معنای مفعولی که مملوک است حمل میشود بر آن کتابی که مملوک است؛ ولی مالک و مملوک هیچکدام بر بعتُ حمل نمیشوند. مهم این است؛ هیچکدام از مالک و مملوک که مشتق از ملک هستند بر بعتُ حمل نمیشوند. همچنین هیچکدام از مختص و مختصٌبه یا مرتبط و مرتبطٌالیه که مشتق از اختصاص و ارتباط هستند بر «وضعتُ» حمل نمیشوند.
نتیجه میگیریم: «فلا وجه لدعوى أن الانشاء» «انشاء» یعنی بعتُ و وضعتُ، انشاء در ملک بعت است، انشاء در وضع که وضعت است. و در غیر ملک و وضع منشاء انتزاع است. «منشأ الانتزاع» که خبر «أن» است. جا ندارد که ما ادعا کنیم که انشاء منشاء انتزاع است. نه در ملک می توانیم انشاء را منشاء انتزاع بگیریم یعنی بعت. نه در وضع می توانیم وضعت را منشاء وضع بگیریم. پس ملکیت انتزاع از بعت نیست و اختصاص و ارتباط هم انتزاع از وضعت نیست. بلکه این ها فقط امر اعتباری هستند و انتزاعی نیستند. این مطلب تمام شد.
«ومما يشهد» میماند برای جلسه بعد ان شاء الله.