91/11/03
بسم الله الرحمن الرحیم
مراد از سنت به معنای عام/حاشیه نهم و دهم /مقدمه
موضوع: مقدمه/حاشیه نهم و دهم /مراد از سنت به معنای عام
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تبیین موضوع علم اصول و جایگاه سنت و خبر واحد
جلد اول کتاب نهایة الدرایه، صفحه ۳۷، سطر هفدهم.
«قوله [قدس سره]: المراد من السنة ما يعمّ حكايتها»[1] .
مرحوم آخوند فرمودند که برخی از مسائل علم اصول را نمیتوانیم مسئله اصولی قرار بدهیم، زیرا در آن مسائل از عوارض موضوع بحث نمیشود، یعنی عوارض ذاتی موضوع. پس یا باید دست از این قانون برداریم که در هر علمی از عوارض ذاتی موضوع بحث میشود، یا باید اگر بر این قانون تحفظ میکنیم، برخی مسائل اصولی را مسئله اصولی قرار ندهیم و بگوییم در علم اصول به صورت استطرادی وارد شدهاند. برای اثبات این منظور مثال زدند به مسئله خبر واحد و به باب تعادل و تراجیح. مسئله خبر واحد چون مقداری آسانتر است بنده آن را انتخاب کردم و توضیح دادم. اکنون نیز همان را ادامه میدهم.
ایشان فرمودند که موضوع علم اصول ادله اربعه است. یکی از ادله اربعه سنت میباشد. پس موضوع علم اصول سنت است، به بقیه آن کار نداریم و فقط سنت را حساب میکنیم چون خبر واحد هم مربوط به سنت است. سپس اینطور فرمودند: یا مراد از سنت، همان سنت واقعی است که خبر از او حکایت میکند، که در این صورت خودِ خبر دیگر سنت نیست، بلکه خبر حاکیِ سنت است، و سنت همان گفتهی امام است، همان فعل یا تقریر امام است که در زمان خود امام اتفاق افتاده و این اخبار دارند از آن سنت حکایت میکنند. یا مراد از سنت همان خودِ آن سنت است، یا مراد از سنت معنای عام است که این معنای عام هم خود سنت را شامل میشود و هم حاکیِ سنت یعنی خبر را شامل میگردد.
آن وقت بنا بر اینکه مراد خودِ سنت باشد اشکال کردند که اشکال ایشان را گفتیم و آن جاهایی که میتوانستیم بر آن اشکال کنیم، اشکال کردیم. اکنون وارد فرض دوم میشوند که مراد از سنت معنای عام باشد. یعنی معنایی که بتواند هم خود سنت را شامل شود و هم حاکیِ سنت یعنی خبر را شامل شود. اکنون میخواهند در آن فرض وارد بحث بشوند و اشکال کنند. در فرضی که مراد از سنت خودِ سنت باشد اشکال کردند. حالا در فرضی هم که مراد از سنت معنای عام باشد میخواهند اشکال کنند.
منتها ابتدا باید بفهمیم سنت به معنای عام یعنی چه. در این تعلیقهای که خوانده شد مرحوم اصفهانی فقط همین را بیان میکنند که سنت به معنای عام یعنی چه، و چگونه سنت را معنا کنیم که شامل حاکی هم بشود. تفسیری برای سنت به معنای عام ارائه میدهند. سپس میفرمایند که به تنهایی این تفسیر مقبول نیست، و تفسیرهای دیگری هم ممکن است بکنیم که مقبول باشند. یک تفسیر را ارائه میدهند، در بقیه تفاسیر میگویند «بغیر ذلک». یعنی راه دیگری هم برای تبیین معنای عام هست، ولو ما آن راه دیگر را مطرح نکردیم. اما آن راهی که مطرحش میکنند و توضیحش میدهند این است: که منظور از سنت، طبیعیِ سنت باشد.
بررسی وجود عینی و حکائی در حقیقت طبیعیِ سنت
طبیعیِ سنت موجود میشود هم به وجود واقعی و خارجی، و هم به وجود حکائی. طبیعیِ سنت هم صدق میکند بر آن سنتی که در خارج واقع شده در همان زمان امام و هم صدق میکند بر این اخبار، چون این اخبار هم وجود سنت هستند، وجود طبیعیِ سنت هستند، منتها وجود حکائی میباشند. وجود طبیعی دو مصداق دارد: یکی وجود عینی و یکی وجود حکائی. مصداق اولش در همان زمان امام تحقق پیدا کرده است، مصداق دوم که حکائی باشد در طول زمانها موجود است. هر دو هم سنت هستند.
خب، اگر ما برای سنت این معنا را اراده کردیم، یعنی طبیعیِ سنت را اراده کردیم که هم با وجود واقعی موجود میشود و هم با وجود حکائی موجود میشود، در این صورت سنت را به معنای عام گرفتهایم. بعد حالا اشکال آخوند چیست، بحث دیگری است، آن را در حاشیه بعدی باید مطرح کنیم. اکنون در این حاشیه فقط میخواهیم سنت به معنای عام را بیان کنیم که شامل خبر هم بشود. اما حالا اشکال آخوند بنا بر این فرض چیست، اشکالش را بعداً مطرح میکنیم انشاءالله. این معنای سنت بود به معنای عام. ایشون میفرمایند برای عام بودن سنت غیر از این معنا هم میتوانی معنایی تصویر کنید و اختصاص به این معنا ندارد ولی این معنایی که بنده گفتم یک معنا است.
سئوال: وجود حکائی و وجود واقعی در طول هم هستند؟ می شود این ها را با هم جمع کرد؟
پاسخ: طبیعت میفرمایید که افراد یک طبیعت در عرض هم هستند. و اما این وجود عینی و حکائی در طول هم هستند، چون وجود عینی اولاً هست، حکائی از او حکایت میکند. این سوال شما است. ببینیم آیا همینطور است که افراد یک طبیعت در عرض هم هستند یا اینکه میتوانند در طول باشند. افراد یک طبیعت در داشتن طبیعت در عرض هم هستند، ولی در نحوهی وجود و داشتن وجود لازم نیست در عرض هم باشند. هم زمانا بینشان اختلاف است و هم رتبتاً، منتها رتبه اعدادی. مثلاً پدر با فرزند. در عرض هم هستند از نظر ماهیت، یعنی هر دو انسان هستند. ولی از نظر وجود هم زماناً متفاوت هستند، هم به لحاظ رتبه اعدادی و نه به لحاظ رتبه علی چون هیچکدام علت همدیگر نیستند. رتبه اعدادی هست، یعنی پدر مُعِدّ نسبت به فرزند است و رتبه مُعِدّ قبل از مستعد است. از این جهت میتوانیم اختلاف رتبه بینشان قائل بشویم.
تحلیل تفاوت وجودی و اتحاد ماهوی در افراد طبیعت
و در وجود واقعی و حکائی هم این مقدار طولیتی که میبینید این مقدار طولیت مشکلی درست نمیکند، چون یکی علت دیگری نیست. ممکن است مُعِدّ دیگری باشد ولی علت نیست. سنت علت وجود خبر نیست. بلکه سنت طوری است که اگر باشد، خبر میتواند تحقق پیدا کند و حکایت صادقانه بکند. اگر هم نباشد خبر حکایت میکند. علیای حال وجود این طبیعت به هر دو حاصل میشود هم به وجود واقعیِ خارجی و هم به وجود حکائی. این دو تا هم از نظر طبیعت در عرض هم هستند، از نظر وجود با هم اختلاف دارند. بله خوب وجود حقیقی با وجود حکائی فرق دارد. و ما بحثمان در وجودها نیست، در طبیعتها است، ما میخواهیم یک کار کنیم طبیعت عام بشود که شامل بشود طبیعتِ سنت هم آن سنت را و هم این سنت را. منتها آن سنت یک وجود عینی دارد و این سنت یک وجود حکائی دارد. این مقدار طولیت بین افراد یک طبیعت اشکال ندارد، اگر طولیت اسمش گذاشته بشود. پس آن چیزی که در افراد طبیعت، عرضیتی که در افراد طبیعت معتبر است عرضیت به لحاظ آن مفادِ خودِ طبیعت است. یعنی ذات باید یکسان باشد، طبیعت، کلیِ طبیعی، ماهیت، این باید یکسان باشد و لازم نیست وجودها یکسان باشد. وجودها عرض کردم اختلاف زمانی دارد، اختلاف درجهای دارد، اختلاف مُعِدّ و غیر مُعِدّ دارد، اختلاف بین وجودها هم هست در عین حال همه مصداق یک طبیعت هستند. انسانها مصداق یک طبیعت هستند. زمانهایشان فرق میکند، پدر مُعِدّ است برای فرزند، درجاتشان هم فرق میکند، پیغمبر با رعیت درجه وجودی آن فرق میکند، عالم با جاهل درجه وجودی آن فرق میکند. این اختلافات در افراد هست. اختلافی که در افراد بخشیده نمیشود و نباید معدوم باشد اختلاف به لحاظ خود ماهیت است، اختلاف به لحاظ خود طبیعت است، اختلاف در این کسی نباید داشته باشد. در عرض هم باشند به لحاظ طبیعت باید در عرض هم باشند و در مانحنفیه در عرض هم هستند طبیعتاً، یعنی هر دو بالاخره سنت هستند، منتها یکی وجود حکائی دارد و یکی وجود عینی دارد. وجودهایشان خیلی تفاوت میکند ولی تفاوت وجود محذوری ندارد. تفاوت در افراد ماهیت باید در ماهیتشان نباشد و الا در چیزهای دیگر تفاوت باشد اشکالی ندارد.
خوب ایشان میگوید این امر را میتوانید «بغیر ذلک» هم درست کنید. «بغیر ذلک» چیست؟ خود ایشان اشاره کرد قبلاً. الان تفسیری که برای اعم کردیم این بود: سنت اعم از اینکه وجود عینی داشته باشد و وجود حکائی داشته باشد. تعمیم را برد در وجود. یعنی آن را عام کرد. سنت همان سنت است، منتها وجودش را تعمیم داد که منحصرش نکنید به وجود واقعی، میتواند وجود واقعی باشد میتواند وجود حکائی باشد. تعمیم را طور دیگری هم میشود درست کرد. یکی اینکه باز هم در وجود تعمیم قائل بشویم. یکی وجود واقعی، یکی وجود تنزیلی، و نه وجود حکائی، وجود تنزیلی. یعنی خبر را «نازلمنزله» سنت قرار دادن. این غیر از حکایت است. حکایت ممکن است گاهی اوقات مطابق واقع دربیاید و ممکن است مطابق واقع درنیاید، ولی وجود تنزیلی همیشه هست. این روایت را «نازلمنزله» سنت کردند چه مطابق باشد و چه نباشد. اعتبار کردند که این همان سنت واقعی باشد. دیگر با مطابقتش کار ندارد. پس وجود تنزیلی با وجود حکائی فرق میکند. وجود حکائی وجودی است که حکایت میکند، گاهی صادق درمیآید و گاهی کاذب، ولی وجود تنزیلی یعنی این را من به جای آن قرار دادم، حالا چه مطابق باشد و چه مطابق نباشد من این را آن اعتبار کردم. میشود وجود تنزیلی، وجود اعتباری. این یکی، یک تعمیم دیگر هم این است: سنت و مُنَجِّزِ سنت. نه وجود اعتباری، وجود تنزیلی، وجود حکائی، هیچکدام اینها را نمیگوییم. سنت و مُنَجِّزِ سنت. بنا بر مبنایی خبر مُنَجِّزِ است دیگر. مرادمان از سنت خود سنت تنها نیست، مُنَجِّزِ سنت هم جزئش هست. خوب باز هم سنت عام شد. تعمیم را به هر صورت که بدهید اشکالی ندارد. علی ای حال یک کاری بکنید که خبر هم داخل سنت بشود. حالا یا وجود حکائی برای خبر قائل بشوید، یا وجود تنزیلی قائل بشوید، یا شأن تنجّز به آن بدهید، هر کاری کردید بالاخره یک طوری این خبر را داخل کنید که بشود از مصادیق سنت. آن وقت این سنتِ به معنای عام درست میشود. پس «بغیر ذلک» هم که ایشان فرموده روشن شد که چیست.
شرح عبارات مرحوم اصفهانی در نهایة الدرایه
حالا به عبارت توجه کنید. صفحه ۳۷ سطر هفدهم: «قوله: المراد من السنة ما يعمّ حكايتها». مراد از سنت معنایی است که شامل حکایت سنت هم میشود. یعنی هم شامل خود سنت میشود، هم شامل حکایت سنت میشود. هم به خود سنت میتوانیم بگوییم سنت، هم به آن خبری که حاکی از سنت است میتوانیم بگوییم سنت. اگر این را اراده کنیم، اشکال از ناحیه دیگری بر اصول وارد میکنیم که در حاشیه بعد انشاءالله توضیح داده میشود. ضمیر «حکایتها» را به «السنة» برگرداندید دیگر.
«بأن يراد من السنة». چطور از سنت اراده کنیم «ما یعم» را؟ یعنی معنای عام را؟ «بأن یراد» به اینکه اراده شود از سنتی که در کلمات فقها یا اصولیین واقع شده است، مراد طبیعیِ سنت باشد و نه سنتِ خاص، بلکه طبیعیِ سنت. طبیعیِ سنت چطور است؟ طبیعیِ سنت عبارت است از سنت «بوجودها العینی أو الحکائی». اگر طبیعت را مطرح کنیم، هم وجود عینی را میتوانیم اراده کنیم و هم وجود حکائی را میتوانیم اراده کنیم. در آن صورت طبیعت معنای عامِ سنت میشود. «فإن الشیء». خوب چطور میتوانیم وجود حکائی را اراده کنیم؟ ایشان میفرمایند شیء وجوداتش متعدد است. شیء گاهی وجود عینی دارد، گاهی وجود کتبی دارد، وجود لفظی دارد. مثلاً انسان وجود کتبی هم دارد. وقتی نوشتیم انسان، انسان تحقق پیدا میکند. وجود لفظی هم دارد، وقتی گفتیم انسان، انسان تحقق پیدا میکند. منتها فرقش با وجود خارجی خیلی زیاد است. وجود ذهنی هم دارد. وجودهای متعدد دارد، یک شیء ممکن است به نحوهای مختلف موجود بشود.
«فإن الشيء له انحاء من الوجود بالذات وبالعرض». أنحائی که بعضی بالذات و بعضی بالعرض هستند. یعنی بعضی بیواسطهاند و بعضی با واسطه هستند. «ومنها وجودها في الحكاية». از جمله أنحاء وجود، وجود شیء است در حکایت. یا وجود سنت است در حکایت. که در حکایت هم سنت وجود دارد، همانطور که در عین وجود دارد. پس ما میتوانیم سنت را به معنای عام بگیریم یعنی عبارت از طبیعیِ سنت قرار بدهیم و وجودهای مختلف برای طبیعیِ سنت درست کنیم. یکی از وجودها هم همین وجود حاکی است. آن وقت وجود حاکی را هم بگوییم سنت. پس آن وقت در چنین حالتی سنت شامل خبر هم میشود. «أو أن يراد». این عطف بر آن «بأن یراد» در قولش «بأن یراد من السنة» است. «ب» بر سرش داخل میشود. مرحوم آخوند فرمود «المراد من السنة ما یعم حکایتها». مرحوم اصفهانی در تفسیر فرمود «بأن یراد من السنة کذا». حالا میفرمایند «أو أن» یعنی «أو أن يراد الأعمّ بغير ذلك». از سنت اراده کنیم معنای اعم را منتها به غیر این توجیهی که گفتیم. با یک توجیه دیگری که از خارج بحث بود.
نقد مرحوم آخوند بر مسائل اصولی و پاسخهای احتمالی
«قوله [قدس سره]: إلاّ أنّ البحث في غير واحد من مسائلها كمباحث الألفاظ»[2] تا آخر. بنده حالا کلام مرحوم آخوند را باید مفصل نقل کنم، چون در حاشیه قبل فقط عمومیت سنت توضیح داده شد، و اشکال مرحوم آخوند بر اصول مطرح نشد. حالا در این حاشیه اشکال مرحوم آخوند بر اصول مطرح میشود. بنده دو مرتبه مطلب را تکرار کنم. مرحوم آخوند گفت از سنت یکی از دو چیز را میتوانید اراده کنید، یا سنت واقعی را یا سنت عام را. اگر سنت واقعی را ملاحظه کنید اشکال هست. اشکالش را هم توضیح دادیم. اشکال این بود که در مسئله خبر واحد ما از سنت واقعی بحث نمیکنیم، بحث از این خبر میکنیم، خبر که سنت واقعی نیست، خبر حاکی از سنت است، خود سنت نیست. شما باید در مسائل علم اصول از عوارض موضوع بحث کنید، عوارض ذاتی موضوع بحث کنید. موضوع در سنت است خبر که نیست. چطور دارید در عوارض خبر بحث میکنید؟ در حجیت خبر که عوارض خبر است دارید بحث میکنید؟ خبر که سنت نیست. بنابراین فرضی که سنت عبارت باشد از همان سنت واقعی، خبر دیگر سنت نیست. پس بحث کردن از خبر، بحث کردن از موضوع نیست، لذا مسئله اصولی به حساب نمیآید. این اشکال مرحوم آخوند بود در آن فرض.
حالا میگوید اگر اراده کنید از سنت معنای عام را که خبر هم داخل سنت بشود، آن وقت بحث از حجیت خبر بحث از عوارض سنت میشود. آن اشکال قبلی دیگر وارد نیست. آن اشکال دیگر وارد نیست. ولی اشکال جدید وارد است. اگر اراده کردید از سنت معنای عامش را، آن اشکال قدیم از بین میرود ولی اشکال جدیدی لازم میآید و آن اشکال جدید این است که بسیاری از مباحث علم اصول مبحثی است که ربط به موضوع ندارد، مثل بحث در الفاظ. بحث در ظهورات، بحث در سنت و کتاب و اجماع و عقل نیست. موضوع علم اصول این چهار تا هستند و بحثی که ما در الفاظ داریم، مباحث الفاظ مثلاً فرض کنید مشترک، مجاز، ظهورات، اینها بحث در موضوع نیست. بحث در موضوع نیست. پس نباید مسئله اصولی قرار داده بشود. چطوری بحث در موضوع نیست توضیح میدهم.
سئوال: از اول و ابتداءً در بحث از عوارض ذاتی جواب دادیم دیگر
پاسخ: از اول اشکال بنا بر این است که آن جواب ما نادیده گرفته بشود. بنا بر اینکه ما تمام حرفهای علمای عقلی را قبول کنیم که بگوییم باید در علم از عوارض ذاتی موضوع بحث شود، بنا بر این داریم اشکال میکنیم. آن راه حلی که ما نشان دادیم که همه حرفهای فلاسفه و غیر فلاسفه را همه را منکر شدیم، خوب دیگر این اشکالات پیش نمیآید، که روشن است. ما بنا بر این فرضی که حرف آن علمای عقلی را قبول کنیم و بگوییم در هر علمی باید از عوارض ذاتی موضوع آن علم بحث کنیم، بنا بر این این اشکالها را ما داریم مطرح میکنیم. البته بعداً مرحوم اصفهانی میفرمایند همان راه حلی هم که من نشان دادم اشکال اینجا را حل نمیکند. این هم میآید الان. راه حلی هم که من آنجا نشان دادم اشکال اینجا را حل نمیکند. بگذارید من اشکال را بگویم، بعد ببینیم که چطوری راه حل ایشان اینجا عقیم است. (بنده در جواب شما عرض کردم و الا مطلب نباید گفته میشد، باید به تدریج حرفهای ایشان را من نقل میکردم).
پس برخی از مسائل علم اصول را داریم که آن مسائل به موضوع اختصاص ندارند، یعنی درباره موضوع بحث نمیکنند، درباره ادله بحث نمیکنند. مثل مباحث الفاظ و بعضی دیگر که بعضی دیگر را در حاشیه بعدی مطرح میکنیم. بعضی دیگر یعنی مباحث عقلی، مقدمه واجب واجب است. اینها ربطی به موضوع علم اصول ندارند. پس بحث در اینها نباید مسئله اصولی باشد. خب این حرف مرحوم آخوند بود. توجه کنید در مباحث الفاظ و «جملة من غیرها»[3] پارهای از مباحث دیگر که بعد در حاشیه بعدی که حاشیه یازدهم است مرحوم اصفهانی توضیح میدهند که آن غیر مباحث الفاظ چه مباحثی هستند. در اینطور مباحث ما بحث در موضوع علم اصول نداریم. این یعنی چه؟ دو تا احتمال در تفسیر این کلام داریم. یک احتمال ظاهر عبارت است، احتمال دیگر آن مقدار ظاهر نیست، ولی هر دو را مطرح میکنیم.
تحلیل احتمال اول و دوم در مراد مرحوم آخوند
اما احتمال اول. در مباحث الفاظ ما بحث میکنیم در حجیت مثلاً ظهور، در حجیت ظهورات. این حجیت ظهورات یک مسئله است. موضوعش را ملاحظه کنید، محمولش را هم ملاحظه کنید. موضوع چیست؟ «الظاهر»، محمول «حجةٌ». «الظاهر» موضوع مسئله ما است. در حالی که موضوع علم ما «سنتِ ظاهر» است، «آیه ظاهر» است، نه «الظاهر». موضوع مسئله اعم شد از موضوع علم. توجه کنید موضوع علم مندرج شد تحت موضوع مسئله. باید برعکس میشد. الان موضوع مسئله اعم شد. پس ما در مسئله حجیت ظهور بحث از سنت نمیکنیم. بحث از چیزی که اعم از سنت است میکنیم. یعنی بحث از مطلق ظهور داریم، نه بحث از ظهور سنت. ما نمیگوییم «ظاهرُ السنة حجةٌ»، اگر میگفتیم «ظاهرُ السنة حجةٌ»، این بحث از سنت بود، بحث در موضوع علم بود، مسئله مسئله علم میشد. اما ما که نمیگوییم «ظاهرُ السنة حجةٌ»، میگوییم «الظاهرُ حجةٌ»، کار به سنت نداریم. یک مسئله عام را مطرح میکنیم. این «الظاهرُ حجةٌ» چه ربطی به اصول دارد؟ یک مسئله عامی است، ممکن است مربوط به یک علم دیگر باشد که در آن علم ظاهر مثلاً موضوع است. در علم ما «ظاهرُ السنة» موضوع است، یا سنت موضوع است، نه ظاهر به طور مطلق. پس بحث ما در ظاهر بحث اصولی نیست.
این مطلب اولی است که مرحوم آخوند میتواند اراده کند. مرحوم آخوند میگوید که در مباحث الفاظ بحث ما بحث اصولی نیست، چون ما داریم بحث میکنیم از اعمّ من الموضوع، یعنی اعمّ من موضوع العلم. بحث ما در مباحث الفاظ بحث درباره موضوع علم اصول نیست، بحث درباره اعم از موضوع علم اصول است، یعنی بحث از ظاهر است، نه در ظاهرِ حدیث. مرحوم اصفهانی میفرمایند که ما در علم اصول از ظاهر بحث میکنیم ولی ظاهری که منظور نظر ما است همان «ظاهرُ السنة» یا «ظاهرُ الکتاب» است. ما به ظاهرهای دیگر کار نداریم. درست است بحث ما نتیجه مطلق دارد ولی آنچه که غرض ما به حساب میآید و ما را به این سمت این مسئله سوق میدهد آن ظهوری است که در سنت داریم، ظهوری است که در کتاب داریم. آن باعث میشود که ما بحث از «الظاهر حجةٌ» را مطرح کنیم. پس غرض ما خودش مقید میکند این موضوع مسئله را. موضوع مسئله «الظاهر» نیست، «الظاهر فی السنة والکتاب» است. خوب چنین موضوعی دارد مورد بحث قرار میگیرد و این موضوع مربوط به سنت است، مصداق سنت است، یا خود سنت است، سنتِ کتاب است. ما داریم درباره موضوع بحث میکنیم. وقتی میگوییم «حجةٌ»، یعنی این سنت حجت است، ظاهرِ همین سنت حجت است، ظاهرِ همین کتاب حجت است. پس یک امر عامی را موضوع مسئله قرار ندادیم، بلکه همان که موضوع علم است همان را موضوع مسئله قرار دادیم، یا حالتی از آن موضوع علم را موضوع مسئله قرار دادیم. یعنی ظهور کتاب را، ظهور سنت را که حالتی از این موضوع است ما موضوع مسئله قرار دادیم. پس مرحوم آخوند اشکالش وارد نیست. اگر ما قائل شدیم که مراد از ظاهر که در موضوع علم آمده، مراد «ظاهرُ السنة» است یا «ظاهرُ الکتاب» است، اشکال آخوند دیگر وارد نمیشود، چون بحث ما در مباحث الفاظ مربوط میشود به موضوع اصول. بله، اگر موضوع مسئله عام بود این قید به آن نمیخورد، اشکال آخوند وارد بود.
پس اگر این مطلبی را که عرض کردیم اراده کنیم از کلام آخوند، اشکال آخوند را وارد نمیدانیم. عرض کردم از کلام آخوند دو چیز میشود اراده کرد. مراد اول را عرض کردم و بعد اشکال آخوند دیدیم با توجه به مراد اول وارد نیست. اما مراد دوم. مرحوم آخوند نمیخواهد بفرماید که موضوع مسئله عام است در مباحث الفاظ، نمیخواهد بفرماید که موضوع مسئله عام است، نمیخواهد بگوید موضوع مسئله «الظاهر» است. او قبول دارد که موضوع مسئله «الظاهر فی السنة» و «الظاهر فی الکتاب» است. ولی مطلب دیگری را میگوید. او میگوید این «حجةٌ» اولاً و بالذات بر چه چیزی بار میشود؟ بر «الظاهر» بار میشود. بعداً به توسط اینکه ظاهرِ سنت و ظاهرِ کتاب هم مصداقی است برای «الظاهرِ المطلق»، آن حکمی که روی «الظاهر» مترتب شده سرایت میکند به ظاهرِ خاص، به مصداقِ این ظاهر. پس این عرض، عرضی است که بر موضوع مسئله یعنی ظاهرِ سنت مترتب میشود اما به توسط عام، به واسطه عام. واسطه عام خودِ ظاهر است. یعنی شما «حجةٌ» را بر ظاهرِ سنت بار میکنید چون این «حجةٌ» اولاً بر کلِ ظاهر بار شده است، به توسط کلِ ظاهر دارید بر ظاهرِ سنت بارش میکنید. پس این عرض میشود عرض برای موضوع مسئله، منتها عرضِ با واسطه، واسطهاش هم اعم است. و گفته شده است که عرضی که بر موضوع عارض شود با واسطه اعم، عرض غریب است. پس حجیت برای سنت یعنی برای موضوع اصول عرض غریب به حساب میآید و شما حق ندارید در مسئله علمی از عرض غریب موضوعش بحث کنید. باید از عرض ذاتیاش بحث کنید.
تثبیت ورود اشکال در صورت وجود واسطه اعم
این مراد دوم آخوند است. مراد اول این بود که خودِ موضوع اعم است. ما این را باطل کردیم، گفتیم نه موضوع با قیدی که در ذهن ما است اخص شده است. در مراد دوم میگوییم قبول داریم موضوع اخص است، ولی حکم به واسطه اعم به این موضوعِ اخص نسبت داده میشود. اشکال آخوند اینطوری میگوید. ایشان میفرماید اگر اشکال آخوند این باشد، بجا است، اشکال درستی است، اشکال واردی است. این اشکال را با دفاعی نمیشود حل کرد، با دفاعی هم که ما قبلاً کردیم نمیشود حل کرد. این اشکال در هر صورت وارده است.
سئوال: با توجه به تفسیر مرحوم آخوند از عوارض ذاتی باز هم نمی شود حل کرد؟
پاسخ: بنا بر نظر مرحوم آخوند هم اشکال وارد است، بنا بر نظر ما هم اشکال وارد است، همین توضیح داده میشود. اشکال وارد است و هیچ از آن نمیشود خلاص شد. یکی از سه محذور را باید قبول کرد. بعداً ایشان میگوید یکی از سه محذور را باید قبول کرد که انشاءالله بعداً به همه اینها میرسیم. پس توجه کنید مرحوم اصفهانی کلام آخوند را به دو بیان، بیان کرد، یعنی دو طور برایش مراد درست کرد. در مراد اول گفت اشکال آخوند وارد نیست. در مراد دوم اشکال آخوند را وارد دید. مطلب تمام شد و روشن شد، حالا بقیهاش دفاع از علمای اصول و جواب اشکال آخوند است، که اشکال آخوند را که ما در فرض دوم وارد دانستیم، بعضی خواستند رد کنند. ایشان بیان میکند که رد بجا نیست، اشکال وارد است. و آخر سر بعد از اینکه اشکال را کاملاً حدود و ثغورش میبندد و ثابت میکند که اشکال وارده است، میگوید یکی از سه محذور را باید بپذیریم که آن بحث دیگری است انشاءالله وقتی رسیدم عرض میکنم.
«إلاّ أنّ البحث في غير واحد من مسائلها». عبارت آخوند اینطور است: «وأما إذا كان المراد من السنة ما يعم حكايتها»[4] . اگر مراد از سنت معنایی باشد که حکایتِ سنت را هم شامل میشود، چنانچه در حاشیه قبل توضیح دادیم. «فلأن»، یعنی باز هم مسائلی از علم اصول خارج میمانند. به چه بیان؟ به این بیان. «فلان البحث في تلك المباحث»، یعنی در مسئله خبر واحد و در تعادل و تراجیح، «وأنّ كان عن أحوال السنة بهذا المعنى»، یعنی بحث از احوال سنت است «بهذا المعنى» یعنی به همین معنای عام. «إلّا أن البحث في غير واحد من مسائلها» یعنی مسائلالاصول، «کمباحث الألفاظ» که توضیح دادم، «وجملة من غیرها» که در حاشیه بعد خود مرحوم اصفهانی توضیح میدهد، «لا یخص الأدلة». این مباحث اختصاص به ادله یعنی اختصاص به موضوع علم اصول ندارند. «بل یعم غیرها». این «بل یعم غیرها» مورد بحث ما شد، که مرحوم آخوند از این «یعم» چه اراده کرده است؟ «یعم» یعنی موضوع عام است، یا «یعم» یعنی واسطه عام است. اگر بگوییم موضوع مسئله عام است، جواب میدهیم. اگر بگویید موضوع مسئله خاص است ولی واسطهای که محمول را به موضوع میرساند عام است، میگوییم اشکال وارده است.
سئوال: بازگشتش به یک چیز نیست؟
پاسخ: روشن است که بازگشتش به یک چیز نیست ، یک توضیح هم نمیخواهد. روشن است. یک وقت میگوییم موضوع عام است، یک وقت موضوع را خاص میکنیم واسطهای که حکم را به موضوعِ خاص میرساند عام است، بازگشتش به یک چیز نیست.
چون روشن است بنده توضیح نمیدهم، فکر بکنید حل میشود. «إن كان الغرض كما هو ظاهر سياق الكلام»[5] ، کلام مرحوم اصفهانی را دارم میخوانم. «إن كان الغرض»، اگر غرضش در مباحث الفاظ و امثال ذلک، چنانچه ظاهر سیاق کلامش این است، چنانچه ظاهر کلام سیاقش هست، اگر غرضش این باشد که «أعم» هست موضوعِ این مباحثِ مزبوره. مباحث مزبوره مثل یعنی «مباحث الالفاظ و جمله من غیرها»[6] ، مباحث مزبوره یعنی اینها. مراد آخوند این است که موضوع این مباحث، موضوع این مسائل، اعم است از «الالفاظ الوارده فیالکتاب والسنة»[7] . موضوع این مسائل «ظاهر» است، «از ظاهر»، «از ظاهر حجةٌ». موضوع «ظاهر» است. و «ظاهر» اعم است از ظاهری که در کتاب و سنت آمده است. پس موضوع مسئله میشود اعم از موضوع علم و بحث در این اعم میشود، بحث در اخص که موضوع علم است نشده است، لذا مسئله مسئله اصولی نیست. چون در مسئله اصولی باید بحث از موضوع علم بشود، نه بحث از اعمِ موضوع علم. اینجا داریم بحث از اعمِ موضوع علم میکنیم. اگر مراد آخوند این باشد، «فیمکن دفعه». توجه کنید «من الألفاظ الواردة» را متمم افعل تفضیل گرفتم، مربوطش کردم به «أعمّية». میگوید موضوع، موضوعاتِ مباحثِ مزبوره یعنی موضوعات مسئله الفاظ و جمله من غیرها، موضوعاتش اعم است از الفاظی که وارد شده در کتاب و سنت، که الفاظ وارده در کتاب و سنت موضوع علم است، موضوع علم اصول است، ولی در مسئلهای که بحث میکنیم اعم از این موضوع را داریم بحث میکنیم. اگر مراد آخوند این باشد، جواب این است: «فیمکن دفعه». ممکن است دفعش کنیم به اینکه قرینه مقام شاهد است بر اینکه ما اراده کردیم خصوصِ ظهوری را که در کتاب و سنت آمده است. موضوع در مسئله ما عام نیست، موضوع در مسئله ما خاص است. یعنی ما بحث در مطلقِ ظواهر نداریم در علم اصول، بحث در ظواهر سنت و ظواهر کتاب داریم. ولو قید نمیآوریم ولی قید منظورمان هست. پس جواب آخوند داده شد و معلوم شد که موضوع این مسائل عام نیستند بلکه خاص هستند.
بررسی نهایی مراد آخوند و نتیجهگیری پیرامون عرض غریب
«وإن کان الغرض». و اگر غرض مرحوم آخوند این باشد که عوارض این موضوعاتِ خاصه، یعنی وقتی میگوییم «الظاهر حجةٌ»، منظورمان «الظاهر الوارد فی الکتاب والسنة» است، این را موضوع قرار میدهیم «حجةٌ» را برایش بار میکنیم. حجیت که محمول است بر این موضوعِ خاص بار میشود به واسطه امر عام، یعنی به واسطه ظاهر. حجیت ابتدا بر ظاهر مترتب میشود و بعد به توسط ظاهر بر مصداقِ ظاهر هم مترتب میشود. اگر این مراد آخوند باشد اشکالش بجا است.
«وإن کان الغرض» و اگر غرض مرحوم آخوند این باشد که عوارضِ این موضوعاتِ خاصه، عوارض مثلاً مثل حجیت، موضوعاتِ خاصه یعنی موضوعاتی که به قرینه مقام خاصش کردیم. موضوع «ظاهر» بود، حالا «ظاهرُ الکتاب والسنة» شد، موضوع شد موضوعِ خاص. عوارضِ این موضوعاتِ خاصه «تلحق» به این موضوعاتِ خاصه اما به واسطه امر اعم. امر اعم چیست؟ امر اعم را مثال میزند مثلاً به مباحث امر، بنده مثال زدم به مباحث ظاهر، ایشان مثال میزند به امر. امرِ وارده در شریعت، دالّ بر وجوب است. امرِ وارده در شریعت میشود موضوع، «دالّ علی الوجوب» میشود محمول. اما چرا دالّ بر وجوب است؟ چون مصداقی برای امر مطلق. یعنی دلالت بر وجوب ابتدا بر امر وارد میشود و بعد به کمک امر بر امرِ وارده در شریعت وارد میشود. پس امرِ وارد در شریعت موضوع مسئله است، حکم هم دارد بر این موضوع بار میشود. این موضوعِ مسئله با موضوع علم یکی است، یا مصداقی از موضوع علم است، و بیرون از موضوع علم نیست. ولی حکمِ «دالٌّ علی الوجوب» که محمول است، بر این موضوعِ خاص به توسط یک امر عامی عارض میشود، یعنی واسطه عروض واسطه عامه است. و هو آن امر اعم، این به صورت جمله معترضه امر اعم را بیان میکند، «وهو» یعنی آن امر اعم این است که صیغه افعل مثلاً در مباحث الفاظ یکی از مباحث دلالت امر بر وجوب است، یا یکی از مباحث حجیت ظاهر است، این بنده حجیت ظاهر را مثال زدم ایشان دلالت امر بر وجوب را مثال میزند. «وهو» آن امر اعم این است که صیغه افعل مثلاً «من دون دخل لورودها فی الکتاب والسنة». «وهو كون صيغة ( افعل ) مثلا من دون دخل لورودها في الكتاب والسنة». چه دارید بعدش؟
سئوال: «فالإشکال فی محله».
پاسخ: این خبر «کون» را نیاورده است. «کون صیغة افعل مثلاً دالّةً علی الوجوب»، آن را دیگر نیاورده است. چرا نیاورده است؟ چون واسطه را میخواهد بیان کند و به خبر کاری ندارد، فقط میخواهد واسطه را بیان کند. واسطه همین است که صیغه افعل میخواهد واسطه بشود. «وهو کون صیغة افعل مثلاً من دون دخل لورودها فی الکتاب والسنة». که اگر دخلِ ورود در کتاب و سنت را بگیریم دیگر میشود خاص. اما ما میخواهیم عام را درست کنیم، ورود در کتاب و سنت را نادیده میگیریم خودِ امر را ملاحظه میکنیم. دلالت بر وجوب را حمل میکنیم بر امر و بعد سرایت میدهیم به موضوع مسئله که امرِ وارده در کتاب و سنت است. «إن کان الغرض هکذا فالإشکال فی محله». این «فالإشکال فی محله» جواب «إن» است. اشکال در محل خودش است، یعنی اشکال آخوند درست است، اشکال واردی است. اشکال آخوند وارد است و مسئله دیگر مسئله اصولی نمیشود، چرا؟ چون محمولِ مسئله بر موضوعِ مسئله به واسطه امر عام وارد میشود، و وقتی به واسطه امر عام وارد شد عرض میشود عرض غریب و مسئله دیگر مسئله اصولی نخواهد بود. اشکال مرحوم آخوند وارد میشود.