91/10/06
بسم الله الرحمن الرحیم
تعریف علم از طریق موضوع جامع و اشکال وارد بر آن/موضوع علم و عوارض ذاتی /مقدمه
موضوع: مقدمه/موضوع علم و عوارض ذاتی /تعریف علم از طریق موضوع جامع و اشکال وارد بر آن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تحقیق محقق اصفهانی در باب تمایز و وحدت علوم
جلد اول نهایة الدرایه. صفحه ۳۳ سطر هفتم:
«أن الموضوع الجامع ـ كما هو معرّف للعلم وموجب لوحدة القضايا ذاتا ـ كذلك موجب لكونها فنا واحدا منفردا عن غيره من الفنون»[1]
مرحوم اصفهانی بعد از این که قول مشهور را در باب تمایز و وحدت علوم ذکر کردند، و قول مرحوم آخوند را هم اشاره کردند، وارد تحقیق بحث شدند. در تحقیق فرمودند که ما دو مقام داریم: یکی مقام معرفیت و یکی مقام جعل. یک مقام این است که میخواهیم علمی را معرفی کنیم و بگوییم که این علم در چه بابی و در چه امری بحث میکند. دوم این که میخواهیم علمی را جعل کنیم، کاری به معرفیت آن نداریم.
در وقتی میخواهیم تعریف کنیم حرف مشهور درست است. یعنی در مقام تعریف، حرف مشهور درست است که میگویند باید تمایز علوم را به تمایز موضوعات قرار داد، وحدت علم را هم به وحدت موضوع قرار داد. ما در وقتی میخواهیم تعریف کنیم از موضوع استفاده میکنیم. اگر یک علم را بخواهیم تعریف کنیم همان موضوعش را ذکر میکنیم. اگر بخواهیم دو علم را تعریف کنیم دو تا موضوع ذکر میکنیم. اگر بخواهیم تمیز بدهیم بین دو علم در مقام معرفیت، دو تا موضوع را باید بگوییم. اگر بخواهیم علم واحدی را تعریف کنیم، همان موضوعش را میگوییم. علیأیحال در تعریف علم از موضوع جامع استفاده میکنیم که این چون توضیح داده شده است، من دیگر مفصل وارد آن نمیشوم. فقط اشاره میکنم که اصل بحث در ذهنمان بیاید.
بررسی مقام جعل و تایید قول مشهور
اما در مقام جعل، ما غرض را ملاحظه میکنیم. یعنی غرض واحدی را در ذهنمان میگیریم، بعد هر مسئلهای که بتواند این غرض را تامین کند، در علم وارد میکنیم و یک مرکب اعتباری به نام علم تشکیل میدهیم. پس برای تشکیل دادن علم، برای جعل علم، احتیاج هست که ما غرض را ملاحظه کنیم.
بعد از این که این تحقیق را داشتند، که در این تحقیق توجه داشتید که در مقام تعریف حق را به مشهور دادند، در مقام جعل حق را به مرحوم آخوند دادند، بعد از این تحقیق وارد بحث میشوند تا این که به طور کلی قول مشهور را تایید کنند. یعنی تمام بحث الان در تایید قول مشهور است، بدون این که به حرف مرحوم آخوند اشاره بشود.
در مقام معرفیت حق را به مشهور میدهند، در مقام جعل هم باز حق به مشهور داده میشود. دیروز اشاره کردیم که این کار را بنا بر این که مذاق قوم قبول باشد انجام میدهند. گفتیم که مذاق خود مرحوم اصفهانی این بود که محمولات مسائل باید عوارض ذاتی باشند برای موضوعات مسائل. حالا چه عوارض ذاتی برای موضوع علم باشند، چه عوارض ذاتی برای موضوع علم نباشند. این نظر مرحوم اصفهانی بود. ولی مذاق و نظر مشهور این بود که محمولات مسائل همانطور که عرض ذاتی برای موضوعات مسائل هستند، همچنین عرض ذاتی برای موضوع علم هم هستند. ایشان با توجه به این مبنا و مذاقی که مشهور دارند، میخواهد این تحقیق جدید را ارائه بدهد، که در این تحقیق جدید، هم در مقام تعریف حق را به مشهور داده، هم در مقام جعل حق را به مشهور داده است. این بنا بر مذاق خود مشهور هست.
تعریف علم از طریق موضوع جامع
در مقام تعریف بیان کردیم که مبنای مشهور کامل است. کافی است که در مقام جعل بیان کنیم که حرف مشهور کامل است. در مقام تعریف این چنین گفتیم که وقتی کسی از ما میپرسد که این علم چگونه علمی است و در چه زمینهای بحث میکند، ما موضوع را به او ارائه میدهیم. چرا؟ چون موضوع علم مشتمل است بر موضوعات مسائل، اشتمالاً ذاتیاً. یعنی موضوع علم کلی است و موضوعات مسائل افراد این کلی هستند. پس تمام موضوعات مسائل در موضوع علم ذاتاً مندرج هستند. و وقتی چنین است اگر ما موضوع علم را به آن سائلی که پرسیده این علم چیست ارائه بدهیم، اگر موضوع علم را به او ارائه دادیم، مثل این است که اجمالاً تمام موضوعات مسائل را به او ارائه دادیم. قهراً آن شخص وقتی به موضوعات مسائل برخورد میکند میفهمد که این علم در چه زمینهای بحث میکند، ولو حکمش را نداند، محمولات را نداند، ولی موضوعات را فهمید.
مثلاً میپرسد علم نحو در چه امری بحث میکند، میگوییم در کلمه و کلام به حیث اعراب. خب این تمام موضوعات مسائل مثل فاعل، مضافالیه، مفعول، استثناء، همه را شامل میشود. و طرف میفهمد که بحث در چیست. ولو حکمش را نداند، نداند فاعل مرفوع است، نداند مفعول منصوب است، ولو این احکام را نمیداند، ولی میداند که علم بالاخره در چه بابی بحث میکند و در چه امری بحث میکند. پس با ارائه موضوع میتوان علم را تعریف کرد. تعریفی که همهی علم را به آن شخصی که سوال کرده تفهیم میکند. این را قبلاً گفتیم.
حالا میخواهیم بگوییم در مقام جعل هم شخص میتواند به موضوع علم توجه کند و با توجه به موضوع، علمی را جعل کند. قبلاً از مرحوم آخوند نقل کردیم که با توجه به غرض میشود علمی را جعل کرد. اینطوری گفتیم: گفتیم غرض واحدی را در ذهن ترسیم میکند، میرود دنبال مسائل میگردد، هر مسئلهای که توانست این غرض را تامین کند آن را در این علم میگنجاند و آخر سر یک مرکب اعتباری از مسائلی که شاید هم از هم جدا باشند تشکیل میدهد و این میشود علم واحد.
اهمیت غرض جامع و موضوع جامع در تشکیل علم
و توضیح دادیم که غرض باید غرض جامع باشد و این مهم بود. این که غرض، باید غرض جامع باشد مهم بود. در ابواب ما غرض واحد داریم، ولی علم واحد نمیسازیم. چرا؟ چون غرضی که در ابواب مترتب است، مندرج تحت یک غرض عام است. ما نباید غرضهای جزئی را ملاحظه کنیم، غرض عام را باید ملاحظه کنیم. چون ابواب غرضشان غرض عام نیست بلکه مندرج تحت یک غرض عام هست، غرض آنها را باعث جعل علم جدا قرار ندادیم. آن غرض جامع را باعث قرار دادیم.
مثلاً فرض کنید باب فاعل، غرض خاصی دارد، مثلاً غرض دارد دربارهی مرفوع بودن. خب چه برای فعل لازم باشد چه برای فعل متعدی، مرفوعی را که حادث از او حادث شده نه هر مرفوعی، مبتدا مرفوع است، در باب فاعل که هر مرفوعی را نمیآوریم، مرفوعی را که حدث از او صادر شده یعنی فعل از او صادر شده، چه فعل متعدی چه فعل لازم، آن را ما در باب فاعل میآوریم. غرضمان پیدا کردن امری است که فعل از او صادر شده است. اعراب او را میخواهیم پیدا کنیم، اعراب او.
غرض دیگر در باب مفعول داریم. میخواهیم اعراب کلمهای را که فعل بر او واقع شده پیدا کنیم. این دو تا غرض. ولی هر دو غرض تحت یک غرض جامعی مندرج هستند: ما میخواهیم اعراب کلمه را پیدا کنیم. کاری به این که فعل بر او واقع شده یا فعل از او صادر شده نداریم. خب این هم یک غرضمان است، غرض جامع. این غرض جامع نمیگذارد که ما باب فاعل را یک علم مستقل درست کنیم، باب مفعول را یک علم دیگر درست کنیم. چون آنها غرضهای جزئی هستند و غرض جامع وجود دارد. ما غرض جامع را باید برای یک علم به کار ببرم و تمام اغراض جزئیهای که مندرج تحت این غرض جامع هستند همه را داخل در این غرض جامع کنیم و آن اغراض جزئیه را بگوییم بر ابواب مختلف یا بر مسائل مختلف همین علم بار هستند. علم را دو تا نکنیم، باب را دو تا کنیم، باب را متعدد کنیم، مسئله را متعدد کنیم، ولی علم باید واحد باشد چون غرض جامع در علم مطرح است نه غرضهای جزئی. این را در باب اغراض گفتیم، عمداً هم تکرارش کردم، چون عین همین حرفها را در موضوع میخواهیم بزنیم.
تطبیق مفهوم جامعیت در موضوعات علوم
حالا میخواهیم قول مشهور را در باب جعل علم تایید کنیم. همین حرفهایی که در غرض گفتیم، در موضوع هم میگوییم. این چنین میگوییم: میگوییم که ما موضوعی داریم در باب فاعل که عبارت است از کلمهای که فعل از او صادر شده است. اعراب او را میخواهیم بررسی کنیم. حالا به اعراب کار نداریم، موضوع این است. موضوع کلمهای است که فعل از او صادر شده است. اعرابش میخواهد رسیدگی بشود. در باب مفعول، موضوع کلمهای است که فعل بر او واقع شده است. اعراب او میخواهد حساب بشود. ما یک کلمه جامع هم داریم که قید نزدیم، فعل صادر شده یا فعل واقع شده، اصل کلمه میخواهد اعرابش رسیدگی بشود. این را الان میخواهیم ملاحظه کنیم. این موضوع، موضوع جامع است. این موضوع جامع هم فاعل را شامل میشود، هم مفعول را شامل میشود، هم بقیه معربات و مبنیات را شامل میشود.
ما این موضوع جامع را در نظر میگیریم. هر مسئلهای که موضوعش بتواند مندرج شود در این موضوع، جمعش میکنیم. باز یک مرکب اعتباری جمع میشود که موضوعات اجزاء این مرکب اعتباری تماماً در این موضوع جامع مندرج میشوند. و به این ترتیب یک علمی را جعل میکنیم. بنا بر قول آخوند غرض را در نظر میگرفتیم و اغراض جزئیهای را که در مسائل هستند مندرج تحت این غرض جامع میگرفتیم، بعد همین غرض جامع باعث میشد که آن مسائل مختلف را جمع کنیم، یک علم درست کنیم. در قول مشهور به غرض کار نداریم، موضوع جامع را در نظر میگیریم. هر موضوعی که بتواند در این موضوع جامع وارد بشود و مندرج تحت این موضوع جامع بشود، آن موضوع را و مسئلهی مربوط به آن موضوع را میآوریم در علم. آن وقت مسائلی که موضوعاتشان مختلف است، همه موضوعاتشان در این موضوع جامع جمع میشده، همه را کنار هم جمع میکنیم، یک مرکب اعتباری درست میشود، به این مرکب اعتباری میگوییم علم.
سئوال: موضوع جامع غلط است و فرض غلط ایجاد می شود؟
پاسخ: چه کسی گفته است موضوع جامع غلط است؟
سئوال: در بحث غرض فرمودید.
پاسخ: اشکال کردیم، اشکال جواب دادیم. ببینید الان تا اینجا مطلب روشن شد. اگر ما موضوع جامع داشته باشیم، تمام موضوعات مسائل را در این موضوع جامع جمع میکنیم و بعد این موضوع جامع را باعث جعل یک علم قرار میدهیم. توجه کنید میخواهم آن تکهای را که اول بحث اشاره کردم توضیح بدهم. در اول بحث گفتیم این توجیهی که ما میکنیم بنا بر مذاق مشهور است که موضوع جامع قائل هستند و میگویند محمولات مسائل که عرض ذاتی برای موضوعات مسائل هستند عرض ذاتی برای موضوع علم هم هستند. با این مبنا داریم حرف میزنیم.
تمایز علوم بر اساس موضوع جامع فوق
الان توجه میکنید که ما داریم یک موضوع جامع پیدا میکنیم که محمولات مسائل عرض ذاتیش باشد. ما مبنای خودمان که توضیح دادیم، یعنی مبنای اصفهانی مبنایش که توضیح داد این نبود که حتماً موضوع جامع لازم است. گفت عرض ذاتی بودن محمول برای موضوع مسئله لازم است، دنبال موضوع جامع نبود. اما بنا بر مذاق قوم و مشهور که دنبال موضوع جامع بودند، این توجیهی که میکنیم یک توجیه کاملی است. بنا بر نظر خود مرحوم اصفهانی که اصلاً موضوع جامع لازم نبود، که توجه داشتید. ولی بنا بر مذاق قوم موضوع جامع لازم بود، حالا داریم موضوع جامع را درست میکنیم. این را توضیح دادم برای این که بدانیم که چرا مرحوم اصفهانی اولی که وارد این توجیه شد شرط کرد و گفت که این توجیه بنا بر این است که مذاق قوم را قبول کنیم. درست هم میگوید، اگر مذاق قوم را قبول کنیم، موضوع جامع درست میشود و این توجیه را میتوانیم ارائه بدهیم. اما اگر مذاق قوم را قبول نکردیم دیگر موضوع جامع نداریم، یا لازم نیست داشته باشیم، دیگر آن وقت این توجیه تمام نمیشود.
خب تا اینجا روشن شد که موضوع جامع هم مثل غرض جامع میتواند در باب جعل علم کارایی داشته باشد. خب اشکال مرحوم آخوند را وارد میکنند. مرحوم آخوند گفت، اگر تمایز موضوع باعث تمایز علوم شود، لازم میآید ابواب مختلف چون موضوعات متمایز دارند علوم متمایز باشند، بلکه مسائل مختلف چون موضوعات مختلف دارند علوم مختلف داشته باشند. جوابی که ما میدهیم این است که موضوع باب، موضوع جامع نیست. موضوع مسئله به طریق اولی موضوع جامع نیست. ما موضوع مطلق را برای جعل علم کافی نمیدانیم، تا شما بگویید این باب هم موضوع مطلق را دارد پس علم مستقل جعلش کن، آن مسئله هم موضوع مطلق را دارد پس علم مستقل قرارش بده. ما موضوع جامع را در باب جعل منشاء علم مستقل قرار میدهیم. و این موضوع جامع در مسئله نیست، در باب نیست، در علم هست.
پس نمیتوانید نقض کنید مسئله و باب را و بگویید اگر تمایز علم به تمایز موضوعاتش است، این تمایز موضوعات را در باب هم داریم، در مسئله هم داریم. ما میگوییم تمایز علم به تمایز موضوعات جامع است، قید جامع را میآوریم. ابواب تمایزشان به تمایز موضوع است، تمایزشان به تمایز موضوع جامع نیست. مسئله تمایزش به تمایز موضوع است، تمایزش به تمایز موضوع جامع نیست. پس نمیتوانید اعتراض کنید. ما گفتیم علوم مختلف را از طریق اختلاف موضوع جامعشان میشناسیم. ابواب مختلف موضوع جامع ندارند. مسائل مختلف موضوع جامع ندارند تا تمایز موضوعشان باعث تمایز علم بشود. و در باب جعل ما گفتیم موضوع واحد و موضوع جامع باعث میشود که مختلفات را تحتش جمع کنیم و یک مرکب اعتباری به نام علم تشکیل بدهیم. در باب و مسئله ما مسائل مختلف را جمع میکنیم ولی نه موضوع جامع داریم که این مسائل مختلف تحت او قرار گرفته باشند، پس باب بشود علم مستقل. توجه کنید پس قید جامع را نباید رها کنیم. این قید جامع باعث میشود که ما علمی درست کنیم که همهی مسائلش در این موضوع جامع بریزد. و در ابواب و مسائل ما موضوع جامع نداریم تا شما ابواب و مسائل را بر ما نقض کنید.
تعیین سقف موضوع جامع در علوم
سئوال: در ابواب، دقیقاً موضوع جامع داریم برای موضوعات جزئی مسائل.
پاسخ: موضوع جامع دارم عرض میکنم.
سئوال: موضوع جامع؟
پاسخ: بله، جامع مطلق که نمیگویم. جامعی که بالاتر از آن جامع نداشته باشیم. اگر آن باشد که همه موضوعات میشوند جامع. آن چیزی که شما میفرمایید همه موضوعات میشوند جامع. ما میگوییم موضوع جامعی که فوق او دیگر نداشته باشیم. آن را ما موضوع علم قرار میدهیم، نه هر موضوع جامعی را. چون ابواب هم موضوع جامع دارند اما موضوع جامعی که خودشان تحت یک موضوع جامع دیگر داخل میشوند. این که تحت موضوع جامع دیگر داخل میشود نمیتواند علمساز باشد. آن موضوع جامعی که تحت موضوع جامع دیگر داخل نمیشود میتواند علمساز باشد. این را داریم عرض میکنیم.
و توجه کنید، گاهی موضوعی عامتر از این موضوع جامع داریم، ولی این موضوع جامع ما تحت او به نحوی که ما میخواهیم مندرج نیست. این هم نکتهای است که باید به آن لحاظ توجه بشود. آن وقت آن موضوع جامع فوق را ملاحظه نمیکنیم، همین موضوع جامع دون را ملاحظه میکنیم. مثلاً کلمه و کلام منحیثالاعراب و البناء میشود موضوع علم نحو. موضوعی است که تمام مسائل نحو را جمع میکند. اما این کلمه یک جنس بالاتر از خودش دارد، کلمه کیف مسموع است. کیف مسموع است. بالاتر از کیف مسموع، کیف محسوس است. بالاتر از کیف محسوس، خودِ کیف است. اینها همه اجناس بالاترند نسبت به کلمه. کلمه مندرج تحت اینها هست.
خب، چرا شما کلمه را موضوع جامع گرفتید؟ بیایید کیف مسموع را و بالاتر از آن کیف محسوس را، بالاتر از همه کیف را موضوع جامع بگیرید، آن وقت هر چه که تحت کیف است بیاید در اعراب قرار بگیرد. یا هر چه که تحت کیف مسموع است در علم قرار بگیرد. چرا کلمه را آخرین جامع گرفتید؟ جواب این است که حیثیتی که ما برای کلمه آوردیم آن باید لحاظ توجه بشود. گفتیم کلمه منحیثالاعراب و البناء. در کیف مسموع میشود این حرف را زد؟ کیف مسموع منحیثالاعراب و البناء؟ یا کیف محسوس؟ یا کیف مطلق؟ این حیثیت که در موضوع علم مأخوذ است، در آن اجناس بالاتر نمیآید. بنابراین ما اجناس بالاتر را اگرچه موضوع جامع هستند ولی موضوع جامعی که به دردمان میخورند نمیتوانیم قرارشان بدهیم. چون حیثیت هم باید بیاید. قید حیثیت در کلمه و کلام میآید، در بالاترش دیگر نمیآید.
پاسخ نهایی به اشکال مرحوم آخوند
اینجاست که ما میفهمیم موضوع جامعی که به دست آوردیم، دیگر بالاترش موضوع جامع نداریم، یعنی موضوع جامعِ به درد بخور نداریم. موضوع جامع بالاتر داریم ولی به دردمان نمیخورد. پس ببینید موضوعها را مدام عام میکنیم، عام میکنیم، آن آخرین عام را میگیریم. به آن آخرین عام که رسیدیم میگوییم موضوع جامعی که میتواند علمساز باشد این است. دیگر اگر بالاترش هم عام باشد که به دردمان نمیخورد به آن دیگر دقت نمیکنیم. پس توجه کردید که چطوری موضوع جامع را به دست میآوریم. موضوعات جزئی را میآوریم، جامع اینها را میگیریم. دوباره نگاه میکنیم، اگر جامعتر از این جامع داشته باشیم، آن جامع را میگیریم. ولی در تمام این جامعهایی که میگیریم باید تمام حیثیات، تمام آن چه که به دردمان میخورد همه را لحاظ کنیم. میرسیم به جایی که دیگر آخرین موضوع جامع و سقف موضوع جامع به دست آمده است. موضوعهای جامع بالاتر هم اگر باشد به دردمان نمیخورد. اینجا را میگوییم آخرین موضوع جامع، همهی مسائل مختلف را موضوعاتشان را میریزیم در این موضوع، یک علم واحد درست میکنیم. علم واحد جعل شد بدون این که توجه به غرض بشود. علم واحد جمع شد با توجه به موضوع.
پس مشهور درست گفتند. مشهور درست گفتند که با موضوع میشود علم ساخت. و درست گفتند که با تمایز موضوع میشود علوم را متمایز از هم جدا کرد. حرفشان درست است. منتها به این شرط که موضوع جامع را بگیرید، آن هم این چنین موضوع جامعی را. اشکالی هم که آخوند کرد دیگر وارد نمیشود. اشکال آخوند میگفت ابواب هم موضوعات مختلف دارند، مسائل هم موضوعات مختلف دارند، پس باید علوم مختلف باشند. گفتیم که نه، موضوعات مختلف به درد ما نمیخورد. موضوعات جامع مختلف به درد ما میخورد، نه هر موضوع مختلفی. آن هم جامعی که فوق همه جامعها باشد. و در ابواب ما چنین موضوعاتی نداریم. پس ابواب، علم نیستند، تمایزشان هم تمایز علوم نیست. همه چیز حل شد.
حالا به عبارت توجه کنید. من تمام تحقیق ایشان را از خارج گفتم. با این که باید بخشبخش میگفتم، بخشبخش نگفتم، همهاش را یکجا گفتم. از «بل يمكن» میخوانم. خط هفتمش را شروع کرده بودیم حالا از خط پنجم شروع میکنیم. «بل يمكن أن يقال»، بنا بر مذاق قوم که میگویند محمولات قضایا اعراض ذاتی موضوع علم هستند، نه تنها اعراض ذاتی موضوع مسائل هستند بلکه اعراض ذاتی موضوع علم هستند، «يمكن أن يقال» ما یعنی تحقیقی را که محصلش این است. میتوانیم تحقیقی بکنیم که قول مشهور در آن تحقیق تایید بشود و محصل آن تحقیق این است.
وحدت ذاتی قضایا در سایه موضوع جامع
«أن الموضوع الجامع»، همانطور که در باب معرفیت کافی است، در باب جعل هم کافی است. در باب معرفیت گفتیم چگونه کافی است، در باب جعل هم الان میخواهیم توضیح بدهیم که چگونه کافی است. موضوع جامع، همانطور که معرف علم است و موجب وحدت قضایاست ذاتاً. ذاتاً یعنی قضایا را به لحاظ ذات واحد میکند. چرا؟ چون قضایا به موضوعات وابسته هستند و موضوعات به لحاظ داشتن این کلی، همه ذات واحد به حساب میآیند. چون کلی یک ذات است که تمام موضوعات مسائل را شامل میشود، پس موضوعات مسائل و در نتیجه خودِ مسائل ذاتاً یکی هستند به خاطر این که موضوع جامعشان یکی است. و این هم عرض کردم موضوع جامع کلی است و موضوعات مسائل فرد هستند، کلی و فرد ذاتی هستند. یعنی دیگر ما در یک کلی و فرد عرض نداریم، ذاتی داریم. وقتی میگوییم این کلی اینها را جمع میکند، یعنی آنها که در کلی جمع میشوند ذات واحد پیدا میکنند. مثل ما انسانها که همه در کلی انسان جمع میشویم، ذات انسانیمان واحد است، عوارضمان فرق میکند، شخصیتمان فرق میکند. این موضوعات هم چون در یک موضوع جامعی جعل میشوند و موضوع جامع ذاتی اینهاست، اینها میشوند همهشان ذات واحد.
پس موضوع علم است که قضایا را وحدت ذاتی میدهد و قضایا را ذات واحد میکند. همانطور که معرف است، موضوع جامع همانطور که معرف علم است و موجب وحدت ذاتی قضایاست. «ذاتاً» را قید وحدت گرفتم. موجب وحدت ذاتی قضایاست، نه وحدت عارضی قضایا، بلکه وحدت ذاتی قضایا. یعنی قضایا در عارضی واحد نیستند، در ذات واحدند.
«كذلك»، یعنی همانطور که موضوع جامع در باب معرفیت کافی است، «كذلك» در باب جعل هم کافی است. «كذلك موجب»، یعنی این موضوع جامع موجب است برای این که این قضایا فن واحدی یعنی علم واحدی بشوند و از باقی فنون و علوم جدا شوند. هم علمِ جدا میسازد این موضوع جامع، هم با تفاوتش، علم را از علوم دیگری که موضوعات دیگر دارند جدا میکند.
تمایز موضوع جامع از موضوع ابواب و مسائل
«إذ ليس» شروع به تایید قول مشهور و دفع اشکال آخوند است. اشکال آخوند را میخواهد دفع کند. میگوید مراد از موضوع که مطلق موضوع نیست که بگویید در مسائل هم هست، در ابواب هم هست. و مراد از تمایز موضوع تمایز مطلق نیست. مراد از موضوع، موضوع جامع است، مراد از تمایز موضوع هم تمایز موضوعات جامع است. و این را جز در علوم پیدا نمیکنید. در ابواب و مسائل پیدا نمیکنید تا ابواب و مسائل را نقض بحث قرار بدهیم. که توجه میکنید مرحوم اصفهانی فقط قید جامع را اضافه میکند. جامع به همان نحوی که توضیح دادم که چگونه به دستش میآوریم. چگونه آن جزئیات را جامع قرار نمیدهیم، این کلی را جامع قرار میدهیم. و چگونه بالاتر از این کلی را جامع قرار نمیدهیم.
دو تا مطلب گفته بودیم. یکی این که ریزها را تحت این جامع جمع کردیم، یکی این که این جامع را سقف قرار دادیم، دیگر جامعهای بالاتر را به حساب نیاوردیم. هر دو را توضیح دادیم. وقتی یک جامعی که به دردمان میخورد به دست آوردیم، این جامع هم میتواند علم واحد درست کند، هم میتواند این علم واحد را از علوم دیگر جدا کند. پس هم دلیل وحدت علم می شوند و هم دلیل تمایز علوم می شود. پس قول مشهور که می گفتند وحدت علم به وحدت موضوعش است و تمایز علوم به تمایز موضوعات است درست بود.
شرط عدم اندراج تحت جامع دیگر
«إذ ليس مناط موضوعية الموضوع مجرد جامعيته لجملة من الموضوعات». مناط این که چیزی موضوع علم بشود، این نبود که جامع موضوعات باشد و الا موضوع باب هم جامع موضوعات هست. صرف جامع بودن کافی نبود بلکه جامعِ فوق بودن لازم بود. بلکه باید موضوع جامعی میبود که مندرج تحت جامعی دیگر نمیشد. یعنی جامع فوق بود، بالاترین جامع بود که تحت یک جامع دیگر نمیرفت. آن چنان موضوعی را ما برای علم انتخاب میکردیم. پس مناط موضوعیت موضوع علم، صرف جامعیت آن برای جملهای از موضوعات نبود، و الا باب هم چنین جامعیتی داشت و باید علم مستقل میشد. بلکه موضوعیت موضوع به این صورت بود که چنان موضوع جامعی باشد که همه چیز تحت او مندرج شود و او تحت چیزی مندرج نشود، به طوری که «لا يندرج تحت جامع آخر». تحت جامع آخر نرود.
منتها جامع آخری که این قید مهم است، «تكون محمولات القضايا أعراضا ذاتية له». محمولات قضایا اعراض ذاتیاش باشند. توجه کردیم در آن مثالی که زدیم کیف مسموع جامعِ بالاتر از کلمه بود، ولی محمولات مسائل نحو اعراض ذاتی آن نبودند. محمولات مسائل نحو که اعراب بودند ذاتی برای کلمه بودند، ذاتی برای کیف مسموع نبودند. این قید، قید مهمی است. یعنی جامع را باید طوری اخذ کنیم که بالاترین باشد، بالاترین جامع باشد، ولی این شرط را هم داشته باشد که محمولات مسائل اعراض ذاتیاش باشد. پس دو تا قید میآورد. یکی این جامع باید عام باشد به طوری که «لا يندرج تحت جامع آخر»، یعنی بالاترین جامع باشد، قید دوم این است که محمولات قضایا اعراض ذاتیاش باشند.
این که گفت باید بالاترین جامع باشد، موضوعات ابواب و موضوعات مسائل را خارج کرد و این که گفت باید محمولات مسائل عرض ذاتی آن باشند، مثل کیف مسموع و کیف محسوس و اصل کیف را که عام تر از کلمه هستند، آن ها را خارج کرد. «فخرج بهذا القيد»، به این قیدی که مشتمل بر دو مطلب است، به این قید یعنی از «بل بحيث». دو تا مطلب در آن بود دیگر. «فخرج بهذا القيد موضوعات الأبواب». چرا موضوعات ابواب خارج شدند؟ چون ما موضوع علم را گفتیم نباید مندرج تحت بالاتر نشود، ولی موضوعات ابواب مندرج میشوند. پس چون مندرج میشوند، پس موضوع علم نیستند. موضوع باب هستند، موضوع علم نیستند. «فخرج بهذا القيد موضوعات الأبواب»، یعنی اشکال آخوند جواب داده شد، به «لاندراجها تحت جامع تكون المحمولات أعراضا ذاتية له» دلیل اندراج این موضوعات ابواب تحت جامع بالاتری که محمولات مسائل اعراض ذاتی بر این جامعِ بالاتر هستند. یعنی جامع بالاتری پیدا میکنیم که همهی آن قیود را دارد، قیود معتبره را دارد، موضوعات ابواب تحت او داخل میشوند. پس موضوعات ابواب نمیتوانند موضوع جامعی باشند که ما برای علم لازمشان داریم.
تحلیل تمایز علوم نحو و صرف
«ودخل به موضوعا العلمين». این قیدی که ما گفتیم مخرج بود، ابواب را خارج کرد. مدخل بود، علوم مختلف را داخل میکند. یعنی علومی که هر کدامشان موضوع جامع مربوط به خودشون را دارند میتوانند به توسط این موضوعات جامع از هم تمایز پیدا کنند. یعنی چه؟ یعنی چون این موضوع جامعی که برای این علم است نتوانسته مسائل آن علم دیگر را جمع کند، لذا این موضوع نشان میدهد که مسائل آن علم دیگر با مسائل این علم فرق میکند. و در نتیجه این دو علم متمایزند. موضوعها دارند نشان میدهند. این موضوع میگوید من این مسائل را توانستم جمع کنم آنها را نتوانستم جمع کنم. آن یکی دیگر میگوید من آنها را جمع کردم اینها را نتوانستم جمع کنم. این دو تا موضوع نشان میدهند که این مرکب اعتباری یک علم است و آن مرکب اعتباری یک علم دیگر است. تمایز هم درست میکنند. پس با این قیدی که ما گفتیم، دو تا علم داخل شدند در بحث ما و تمایزشان هم روشن شد. دو تا باب دیگر نمیتوانند بگویند ما با تمایز موضوعاتمان دو علم را از هم جدا میکنیم. بله، میتوانند بگویند دو باب را جدا میکنیم، میتوانند بگویند این دو مرکب اعتباری را جدا میکنیم، ولی دو تا علم را نمیتوانند جدا کنند. چرا؟ چون موضوعات ابواب علمساز نبودند که بتوانند علمها را جدا کنند.
«ودخل به» یعنی به همین قیدی که ما آوردیم، موضوع دو علم به دلیل عدم اندراج آن دو تحت یک جامعِ «کذلک». چون این دو علم دو تا موضوع دارند، موضوعشان را نمیتوانیم تحت یک جامع فوق ببریم که هر دو موضوع را شامل بشود. یک جامعی نداریم که هر دو را شامل بشود. کدام جامع؟ جامعی که محمولات مسائل اعراض ذاتیاش باشند، چنان جامعی نداریم. اگر چنان جامعی داشتیم این دو موضوعی را که برای دو علم است تحت آن جامع میبردیم و دو علم را میکردیم یک علم. اما نداریم. چون نداریم ناچاریم این دو علم را دو علم کنیم. پس این که این دو علم، دو علم شدند، به خاطر این است که موضوع جامع چنینی ندارند لذا دو علم ماندند. پس «دخل» با این قید، دو علم تحت دو علم.
اگر این قید را نمیآوردیم این دو علم را هم میتوانستیم یک علم کنیم. میتوانستیم یک جامعی درست کنیم برای این دو علم که محمولات مسائل اعراض ذاتی این جامع نباشد. یک همچین جامعی میتوانستیم درست کنیم، هر دو علم را تحت آن جامع ببریم و دو علم را بکنیم یک علم. ولی چون قید کردیم که موضوع جامع ما دیگر باید محمولات مسائل را به عنوان عرض ذاتی بپذیرد، دیگر نتوانستیم از این جامع بالاتر برویم. لذا این دو علم ولو این که موضوع جامع بالاتر از خودشون دارند، ولی چون این شرط را برای آن جامع بالاتر نداریم، نمیتوانیم این دو علم را تحت یک موضوع ببریم و یک علمشان کنیم. و «دخل» به این قید موضوع دو علم، چون مندرج نمیشود این دو موضوع «تحت جامع كذلك». «کذلک» یعنی «تکون المحمولات اعراضا ذاتیة له». «کذلک» کنایه از این است. خط قبل را نگاه کنید: «تحت جامع آخر تكون محمولات القضايا أعراضا ذاتية له». در خط قبل به آن قید تصریح کرد، در این خط دوم میگوید «تحت جامع»ِ. دیگر تصریح به قید نمیکند چون قید طولانی است میگوید «کذلک». کنایه است.
عدم کفایت جامع مطلق برای وحدت علوم
«وإن اندرجا» ولو این دو علم مندرج میشوند تحت یک جامعی، تحت جامع بالاتر، ولی آن جامع بالاتر به درد بخور نیست. به درد بخور نیست یعنی چه؟ یعنی محمولات مسائل عرض ذاتیاش نیستند. علم نحو و علم صرف موضوعشان هر دو داخل میشوند تحت کیف مسموع، ولی با وجود این علم نحو و صرف را یکی نمیکنیم. چرا؟ چون آن کیف مسموع اگرچه موضوع جامع هست ولی جامعی نیست که محمولات مسائل عرض ذاتیاش بشوند. «وإن اندرجا»، ولو این که این دو علم که دو موضوع جامع دارند مندرج تحت یک جامع مطلق باشند، ولی جامع مطلق به درد ما نمیخورد. جامعی میخواهم که این قید را داشته باشد که «تكون محمولات القضايا أعراضا ذاتية له». مطلق یعنی بدون این قید. بدون این قید به درد نمیخورد، باید این قید باشد.
«كعلمي النحو والصرف». فان موضوع این دو تا ولو مندرج است «تحت الکیف المسموع»، موضوع این دو تا کلمه است به حیث اعراب برای نحو، کلمه است به حیث ساخت برای صرف. این هر دو تحت کیف مسموع داخل هستند. ولی محمولات این دو گونه علم بر کیف مسموع بار نمیشوند، یعنی به عنوان عرض ذاتی بار نمیشوند. لکن محمولات قضایای این دو علم اعراض ذاتی برای کیف مسموع نیستند، لذا کیف مسموع را موضوع جامع قرار نمیدهیم تا علم نحو و صرف یک موضوع جامع پیدا کنند و یک علم شوند. محمولات قضایا عرض ذاتی اینها نیستند. عرض ذاتی اینها نیستند، بلکه عرض ذاتی هستند برای کلمه و کلام «بما لهما من الحيثية المتقدّمة». کلمه و کلامی که حیثیت متقدمه را دارند. یعنی کلمه و کلامی که در علم نحو حیثیت اعراب را دارد، در علم صرف حیثیت ساخت را دارد. محمولات مسائل عرض ذاتی هستند برای اینطور موضوعات جامع، نه برای کیف مسموع.
سئوال: دخل را فرمودید در چه داخل می شود؟
پاسخ: تا اینجا مطلب معلوم شد. یک مرتبه دیگر برگردم و آن را توضیح بدهم. «بل للكلمة والكلام» یعنی محمولات قضایا عرض ذاتی هستند برای کلمه و کلامی که دارای حیثیت متقدمه هستند، یعنی نحوش دارای حیثیت اعراب است، صرفش دارای حیثیت ساخت است. کلمه و کلام با این حیثیت اعراب میشود موضوع جامع برای نحو و با حیثیت ساخت میشود موضوع جامع برای صرف. و محمولات مسائل نحو عرض ذاتی میشوند برای موضوع خودشون و محمولات مسائل صرف هم عرض ذاتی میشوند برای موضوع خودشون. هیچ کدام عرض ذاتی برای کیف مسموعی که بالاتر از این دو موضوع است نمیشوند، بنابراین کیف مسموع را نمیتوان موضوع واحد دید و علم نحو و صرف را به بهانه واحد بودن این موضوع، واحد کرد.
سئوال: قول مرحوم آخوند کاملاً متوجه بحث هست که در باب موضوع علم...
پاسخ: اگر متوجه هست، اشکال وارد نیست. اگر متوجه نیست اشکال وارد است.
سئوال: ایشان باید ملتزم به این مبنا شود، چون ایشان در بحث موضوع علم، موضوع علم را میگوید واحد کلی مندرج بین همه موضوعات مسائل. خب این نشان میدهد که ایشان متوجه این قضیه هست. اما نمیخواهد ملتزم به این مبنا بشود که اگر مثلاً موضوع جامع بین موضوعات مسائل هم باشد، موضوعات ابواب هم باشد، همانا این نمیتوانیم ما به عنوان موضوع، موضوع را در واقع وجه تمایز قرار بدهیم بین علوم. چون در واقع خود
پاسخ: آخوند هم بفرمایید قائل به این نیست، چه می شود؟ بفرمایید قائل به این نیست. ظاهر کلام آخوند این نیست. شما اصرار دارید من میگویم باشد.
اما فرمایش شما که فرمودید «ودخل» یعنی چه؟ «ودخل به این قید موضوعا العلمين» یعنی چه؟ ما دو موضوع دو علم را دو موضوعِ دو علم قرار دادیم، با این که میتوانستیم یک موضوع جامع برایشان درست کنیم و این دو علم را یک علم کنیم. اما قید «تكون محمولات القضايا أعراضا ذاتية له» این کار را اجازه نداد. پس با این قید، دو علم، دو علم شدند، نه یک علم. «دخل» یعنی داخل در علم شد این علم و داخل در علم شد آن یک علم دیگر، هر دو یک علم نشدند، هر کدام جدا جدا علم شدند. پس شما با این قید این دو علم را دو علم گذاشتید. با این قید آن ابواب مختلف را یک علم کردید و ابواب مختلف را از علم بودن بیرون کردید. و با این قید علمهای مختلف را در علم بودن باقی گذاشتید. پس «دخل» و «خرج». ابواب از علم بودن خارج شدند، این دو علم مختلف در علم بودن داخل شدند، در حالی که میشد این دو علم مختلف را با یک موضوع جامع یک علم ساخت، ولی ما دو علم درشان تحفظ کردیم، داخلشان کردیم در علم، این را یک علم قرار دادیم، آن را یک علم قرار دادیم به کمک این قیدی که آوردیم. همانطور که ابواب را از علم بودن خارج کردیم به کمک این قیدی که آوردیم.
سئوال: بیاناتشان یک طوری هست. فرمایش شما از بیرون روشن است.
پاسخ: این هم همین را میگوید. چون میگوید «دخل بهذا القید موضوعا العلمین لعدم اندراجهما تحت جامع كذلك». چون مندرج تحت جامع فوقی نشدند. جامع بالاتر از موضوع خودشون داخل نشدند. یعنی موضوعشان آخرین جامع بود. چون موضوعشان آخرین جامع بود دو تا علم ماندند. اگر میتوانستند و موضوعشان هم میتوانست در موضوع بالاتر برود، مندرج بشود، دو تا علم نمیماندند، یک علم میشدند. این قیدی که ما آوردیم باعث شد که اینها نتوانند موضوع جامع بالاتر از موضوع خودشون پیدا کنند و بشوند یک علم. پس «دخل» درست است «خرج» هم درست است. عبارت، عبارت دقیقی بود، مطلبش هم دقیق بود، انشاءالله که روشن شده باشد. میخواستم حاشیه بعد را هم بخوانم ظاهراً نمیرسیم، انشاءالله برای جلسه فردا.