« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

91/10/05

بسم الله الرحمن الرحیم

تطبیق تحقیق بر علم اصول/موضوع علم و عوارض ذاتی /مقدمه

 

موضوع: مقدمه/موضوع علم و عوارض ذاتی /تطبیق تحقیق بر علم اصول

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین تمایز علوم در مقام تعریف و مقام جعل

جلد اول کتاب نهایة الدرایه، صفحه ۳۲، سطر هفدهم:

«فقولهم: تمايز العلوم بتمايز الموضوعات إنما هو في مقام امتياز مركب اعتباري عن مركب اعتباري آخر في مقام التعريف»[1]

گفتیم مشهور بر این است که تمایز علوم به تمایز موضوعات‌ است، همان‌طور که وحدت علم نیز به وحدت موضوع آن است. بر این مدعا اشکال کردیم و گفتیم لازم می‌آید که هر بابی علمی مستقل باشد، زیرا موضوع این باب با موضوع باب دیگر تمایز دارد، و اگر تمایز موضوعات منشأ تمایز علوم بشود، پس باید این دو باب، دو علمِ متمایز بشوند. همچنین دو مسئله موضوعشان با هم ممکن است متفاوت باشد، و اگر تمایز علوم به تمایز موضوعات باشد، باید این دو مسئله را هم دو علمِ جدا به حساب آورد.

و چون این اشکال وارد می‌شد، مرحوم آخوند رأی دیگری پیدا کردند و فرمودند تمایز علوم به تمایز اغراض است، همان‌طور که وحدت علم به وحدت غرض است؛ یعنی موضوع را کنار گذاشتند و غرض را مطرح کردند. مرحوم اصفهانی ابتدا کلام مشهور را نقل کردند، اشکال را وارد کردند و فرمودند کلام صاحب فصول نمی‌تواند اشکال را دفع کند، به همین جهت ناچار هستیم که فرمایش مرحوم آخوند را بپذیریم.

بعد وارد تحقیق شدند. در تحقیق که ما تمام مطالبش را گفتیم، ولی نتوانستیم کامل تطبیقش کنیم، این‌چنین گفتند که ما دو مقام داریم؛ یکی مقام تعریف و یکی مقام جعل علم. یکی مقام تعریف علم و دیگری مقام جعل علم. اگر کسی از ما سؤال کند که این علم چگونه علمی است و چه علمی است، ما در صدد تعریف بربیاییم که آن شخصی را که با علم آشنا نیست، آشنا کنیم، حتماً از موضوع استفاده می‌کنیم. یعنی موضوع علم را برای او مطرح می‌کنیم، چون موضوع مسائل در موضوع علم مندرج هستند، او با توجه به موضوع، اجمالاً متوجه مسائل می‌شود و مسائل علم را می‌شناسد، در نتیجه علم برایش روشن می‌شود.

تحلیل تمایز ابواب علمی بر اساس وحدت غرض جامع

در مقام تعریف ما موضوع علم را القاء می‌کنیم تا این موضوعِ علم اجمالی از موضوع مسائل باشد، و شخص با برخورد به این اجمال بتواند مسائل را اجمالاً بشناسد. وقتی مسائل را اجمالاً شناخت، علم اجمالاً در اختیارش قرار می‌گیرد و علم را می‌شناسد. پس در مقام تعریف ما از غرض استفاده نمی‌کنیم، بلکه از موضوع استفاده می‌کنیم. اما در مقام جعل، آن وقتی که می‌خواهیم علمی را جعل کنیم که جدا از علم دیگر باشد، در این هنگام اگر بخواهیم به موضوع توجه کنیم، آن مشکل پیش می‌آید، پس به غرض توجه می‌کنیم.

یعنی نگاه می‌کنیم اگر غرض ما توانست امور مختلفی را جمع کند، آن امور مختلف را تحت غرض واحد جمع می‌کنیم و غرض واحد قرار می‌دهیم و علم واحد می‌سازیم. اما اگر چندین مسئله دیگر باقی ماندند که آن‌ها را این غرض واحد نتوانست جمع کند و غرض دیگری جمع کرد، آن‌ها را به علم جدید می‌بریم. پس تعدد اغراض باعث می‌شود که این مسائلی که با هم اختلاف دارند را کنار هم جمع کنیم و یک مرکب اعتباری به نام علم تشکیل بدهیم. اگر این غرض نتوانست بعضی مسائل را جمع کند، آن مسائل باقی‌مانده می‌ماند برای علم دیگر. پس اگر اغراض متعدد شدند، علم متعدد جعل می‌شود.

منی که غرضم این است که اعراب و بنا را توضیح بدهم، کلمات را به این حیث یا مسائلی را که این حیث در آن‌ها هست جمع می‌کنم و می‌گویم این شد علم نحو. آن یکی دیگر که غرضش این است که کلمات را از نظر اوزان و وزن بشناسد، مسائلی را که مربوط به وزن کلمات است جمع می‌کند و نامش را می‌گذارد علم عروض. آن که می‌خواهد ساخت کلمه را تشخیص بدهد، مسائل مربوط به ساخت کلمه را جمع می‌کند و نامش را می‌گذارد صرف، که این‌ها توجه می‌کنید با غرض‌های مختلف هر سه آمدند سراغ کلمه با غرض‌های مختلف. چون غرض مختلف بود، مسائل خاصی را این شخص در علم خودش قرار داد و مسائل خاص دیگر را شخص دیگر در علم خودش قرار داد، طبق آن غرضی که داشت.

تطبیق تحقیق در تمایز ذاتی و غرضی بر علم اصول

پس وقتی خواستند علم را جعل کنند اول غرض‌شان را نگاه کردند، بعد دیدند که این مسائل این غرض را تأمین می‌کند، گفتند پس به درد ما می‌خورد؛ آن مسائل دیگر غرض ما را تأمین نمی‌کرد، پس گذاشتند برای علم دیگر. پس توجه کنید وقتی خواستند علمی را از علمی جدا کنند یا اِفرادِ علم عن علمٍ مرادشان بود، یا جعل علم مستقلاً از علم دیگر مرادشان بود، از طریق غرض وارد شدند. ولی وقتی خواستند علم را به دیگران معرفی کنند، از طریق موضوع وارد شدند. پس در مقام تعریف باید گفت تمایز علوم به تمایز موضوعات است و وحدت علم به وحدت موضوعش است. اما در مقام جعل باید گفت تمایز علوم به اغراض است همان‌طور که وحدت علم به غرض است.

این توضیحی بود که مرحوم اصفهانی فرمودند. بیشتر از این من بحث کردم، منتها چون اکنون می‌خواستم گذشته را تذکر بدهم، به خلاصه‌اش اشاره کردم. ایشان همین مطلب را اکنون در «فقولهم تمايز العلوم» ذکر می‌کنند، که در عین این‌که تکرار مطالب گذشته بود، توضیح خارجی این عبارتی که اکنون می‌خواهیم بخوانیم نیز بود. حالا من عبارت را از رو می‌خوانم. صفحه ۳۲ هستیم سطر هفدهم: «فقولهم» یعنی قول مشهور، که گفته «تمايز العلوم بتمايز الموضوعات»؛ این قول «إنما هو في مقام امتياز مركب اعتباري عن مركب اعتباري آخر» که می‌خواهند مرکب اعتباری را که علم است از مرکب اعتباری دیگر که او هم علم است تشخیص بدهند، در مقام امتیاز «في مقام التعريف» از موضوعات استفاده می‌کنند.

آن وقتی که در مقام تعریف می‌خواهند بین این مرکب اعتباری و آن مرکب اعتباری تمیز بدهند، موضوعش را بیان می‌کنند. و گفتیم فرقی نمی‌کند چه مرکب اعتباری، علم باشد، چه مرکب اعتباری، باب باشد؛ در دو باب مختلف هم وقتی می‌خواهند تعریف کنند می‌آیند سراغ موضوع، و تمایز موضوع این باب از آن باب باعث می‌شود که این دو باب، دو نحو معرفی بشوند. یکی را بگوییم باب مفاعیل، این‌طوری معرفی‌اش کنیم؛ یکی را بگوییم باب فواعل، آن‌طوری معرفی‌اش کنیم؛ هر دو هم متعلق به علم نحو هستند. ولی چون موضوع‌شان متمایز است، در مقام معرفیت این دو باب از موضوع استفاده کردیم. ولی وقتی می‌خواهیم جعل علم کنیم، این دو باب را دو علم قرار نمی‌دهیم، چون دو غرض بر آن‌ها مترتب نیست.

بررسی تداخل مسائل و تمایز مرکبات اعتباری

ممکن است دو غرض بر آن‌ها مترتب باشد، ولی غرض جامعی آن دو غرض را هم می‌پوشاند، و مهم آن غرض جامع بود. و الّا بر هر مسئله‌ای غرضی مترتب است، ولی این مسائلی که هر کدام غرض مخصوص خودش را دارند، همه‌شان تحت یک غرض جامع می‌روند. تا وقتی چیزی را بتوانیم تحت آن غرض جامع مندرج کنیم، علم را متعدد نمی‌کنیم؛ باب را ممکن است متعدد کنیم اما علم را متعدد نمی‌کنیم. پس ابواب مختلف با این‌که در مقام معرفیت با موضوع مختلف‌شان معرفی می‌شوند و به طور مختلف معرفی می‌شوند، ولی در باب علم همه‌شان چون می‌روند تحت یک غرض جامع، همه‌شان می‌شوند علم واحد، با این‌که باب متعدد هست ولی می‌شوند علم واحد.

پس لازم نیامد که ما ابواب مختلف را علوم مختلف قرار بدهیم. در مقام معرفیت از موضوعشان استفاده می‌کنیم و مختلف هم معرفی‌شان می‌کنیم. اما در وقتی که می‌خواهیم مرکب اعتباری یعنی علم درست کنیم، چون یک غرض جامعی داریم، تمام این ابوابی را که هر کدام مشتمل بر غرض خودش هستند، تحت آن غرض جامع می‌بریم و همه‌شان می‌شوند علم واحد. اگر چیزی از آن غرض جامع بیرون بود، در این علم راهش نمی‌دهیم و متعلق به علم دیگر است. و الّا چیزهایی که در این غرض واحد جامع مندرج هستند، ولو خودشان دارای غرض‌های متعدد باشند، غرض‌های بلاواسطه‌شان متعدد باشد، ولی چون همه‌شان تحت غرض واحد مندرج می‌شوند، همه را در یک علم می بریم ولو ابواب مختلف است. بنابراین ابواب مختلف، علوم مختلف نمی‌شود.

قولشان که گفتند تمایز علوم به تمایز موضوعات است، این در مقام تعریف است که توضیح دادم. کما این‌که تعدد غرض و وحدت غرض «إنّما هو في مقام إفراد» یعنی جعل علم مفرداً و مستقلاً از علم دیگر، در مقام این است که مرکب اعتباری را از غیرش جدا کنیم. این مرکب اعتباری را که علم خاص است از آن مرکب اعتباری دیگر که علم خاص دیگر است جدا کنیم. چطوری جدا می‌کنیم؟ و چطوری از اول مفرداً و مستقلاً این علوم را جعل می‌کنیم؟ به غرض توجه می‌کنیم. با غرض مختلف، علوم مختلف درست می‌کنیم و با غرض واحد علم واحد درست می‌کنیم. کما این‌که تعدد غرض و وحدت غرض در این مقام است که ما می‌خواهیم مرکب اعتباری را از مرکب دیگر جدا کنیم و آن مرکب اعتباری جدا شده‌ای را که تأمین‌کننده غرض واحد است قرار بدهیم، او را «فنا وعلما برأسه» قرار بدهیم؛ علم جدا می‌خواهیم قرارش بدهیم.

ملاک تعدد علوم و نسبت غرض جامع با اغراض جزئی

«دون مركب اعتباري آخر»؛ مرکب اعتباری دیگر را که تحت این غرض نیست نمی‌خواهیم علم قرار بدهیم، یا اگر تحت این غرض هست و مندرجِ تحت این است، نمی‌خواهیم علم مستقل قرارش بدهیم، بلکه بابی از این علم قرارش می‌دهیم. «كباب واحد من علم واحد»، که این باب واحد از علم واحد غرض مستقلی ندارد، بلکه مندرج تحت غرض جامعی است. خودش درست است که با باب دیگر غرض جدا دارد، ولی چون مندرج می‌شود تحت یک غرض جامع، ما او را علم جدا حساب نمی‌کنیم. توجه کنید که در باب غرض آن اندراج مهم است، و الّا بر مسئله واحد هم غرض واحد مترتب می‌شود، بر مسئله دوم غرض دوم مترتب می‌شود، بر باب اول غرض اول مترتب می‌شود و بر باب دوم غرض دوم مترتب می‌شود.

ملاحظه می‌کنید که تعداد اغراض درست می‌شود، ولی این تعداد اغراض علم را متعدد نمی‌کند، یعنی باب را علم جدا نمی‌کند و مسئله را علم جدا نمی‌کند. جهتش فقط همین است که تمام این اغراض شخصیه و جزئیه مندرج تحت آن غرض جامع می‌شوند. و آن غرض جامع است که می‌خواهد علم را تدوین کند. آن غرض جامع هر مسئله‌ای را و هر بابی را در خودش و مندرج تحت خودش ببیند، به سمت خودش جذب می‌کند، ولو آن باب‌ها و آن مسئله‌ها غرض‌های جدای خودشان را هم داشته باشند؛ ولی وقتی با این غرض مرتبط هستند، همه تحت این علم جمع می‌شوند.

«ومن الواضح» بعد از این‌که جواب تمام شد، یعنی تحقیق تمام شد و مطلب را ایشان گفت، منتها همان‌طور که توجه کردید، قول مشهور را در یک مقام قرار داد و قول آخوند را در یک مقام دیگر. این‌طور نبود که در مقام واحد هر دو قول را اجراء کند. در حالی که مشهور در مقام واحد قولشان را گفتند و آخوند هم در مقام واحد قولش را گفته است. ولی مرحوم اصفهانی قول آن‌ها را به یک مقام مربوط کرد و قول آخوند را به یک مقام دیگر مربوط کرد. یعنی این دو قول هر دو را تصحیح کرد، ولی نظر مشهور یا نظر آخوند را تأمین نکرد. چون نظر آخوند این بود که بدون توجه به مقام خاص، وحدت و تمایز به غرض است. نظر مشهور هم این است که بدون توجه به مقام خاص، وحدت و تمایز به موضوع است.

تبیین تحقیق محقق اصفهانی در تمایز ذاتی مرکبات اعتباری

ایشان یعنی مرحوم اصفهانی توجه کرد به مقام، و در یک مقام قول آخوند را جاری کرد و در یک مقام قول مشهور را. این را شاید بتوانیم بگوییم جمع بین قولین نشده است. بله، یک تحقیق مسئله است، ولی جمع بین قولین نشده است. ظاهراً مرحوم اصفهانی هم تصمیم جمع کردن نداشته است. می‌گوید تحقیق مسئله این است، نظر من این است؛ حالا چه کار دارم مشهور چه گفته است، چه کار دارم آخوند چه گفته است. من نمی‌خواهم قول آن و این را توجیه کنم، من می‌خواهم حقیقت را بگویم. پس اشکال به ایشان وارد نمی‌شود که شما بین قولین جمع نکردید؛ ایشان می‌گوید من در صدد جمع نبودم، من در صدد بیان تحقیقی مسئله بودم و تحقیق مسئله را هم گفتم.

ایشان بعداً در صفحه بعد و در چند سطر بعد، وارد مطلبی می‌شود و قول آخوند و قول مشهور را مطرح می‌کند و حق را به مشهور می‌دهد. آن‌جا تقریباً دیگر فرقی بین مقام و مقام نمی‌گذارد، مسئله را طور دیگری حل می‌کند که ان‌شاءالله وقتی رسیدیم عرض می‌کنم. اکنون بعد از این‌که این تحقیق تمام شد، این تحقیقش را بر علم اصول تطبیق می‌کند، چون تحقیقش مطلق بود و کاری به علم خاصی نداشت. به طور مطلق می‌گفت در مقام تعریف این چنین، در مقام جعل آن چنان. حالا در مورد علم اصولِ تنها می‌خواهد بحث کند. با همین تحقیقی که کرد وارد می‌شود. می‌گوید علم اصول از باقی علوم به دو ممیز جدا می‌شود؛ یکی بذاته جدا می‌شود و یکی هم به غرض جدا می‌شود. بحثی از موضوع دیگر نمی‌کند.

می‌گوید علم اصول ذاتش با بقیه علوم فرق دارد. این یک بیان. یک بیان غرضی که علم اصول را علم اصول کرده است با غرض سایر علوم فرق می‌کند. اما در فرق اول این‌چنین می‌فرماید: هر علمی با علم دیگر به ذاتش فرق می‌کند، چون مرکب‌های اعتباری که در این طرف هستند با مرکب‌های اعتباری که در آن طرف هستند فرق دارند. دقت کنید به تعبیر، این مرکب اعتباری با آن مرکب اعتباری فرق دارد. شما ممکن است بگویید که مسئله‌ای از مسائل اصول در علوم دیگر هم هست. نه یک مسئله، شاید صد مسئله که در علم اصول آمده در علم دیگر هم آمده است. پس چرا می‌گویید ذاتاً فرق می‌کند؟ این مسئله همان مسئله است. نه ذاتش فرق می‌کند نه عرضش فرق می‌کند؛ حالا غرض ممکن است، ولی حتی عرض هم فرق نمی‌کند، موضوع و محمول یکی است. نسبت بین این‌ها یکی است، هر دو اثباتی است یا هر دو سلبی است. چرا می‌گویید موضوعات فرق نمی‌کند؟ چرا می‌گویید این ذات با آن ذات فرق می‌کند؟

تمایز ذاتی علم اصول و تبیین غرض از حیث حجیت

توجه کنید ایشان نمی‌گوید مسئله با مسئله فرق می‌کند، می‌گوید مرکب با مرکب فرق می‌کند. این مرکب ده مسئله دارد که در مرکب دیگر هم این ده تا هست، ولی بیست مسئله دیگر این‌جا است که در آن مرکب دیگر نیست. این مجموعه را با آن مجموعه نگاه کنید با هم فرق دارد. بله، تک تک مسئله‌هایش را ببینید ده مسئله مشترک دارند. ولی ما که نگفتیم مسائل با هم تمایز دارد، ما گفتیم مرکب‌ها با هم تمایز دارند. این مرکب اعتباری با این مرکب اعتباری تمایز دارد. یعنی این مجموعه‌ای که در اصول آمده با این مجموعه‌ای که در فلسفه آمده فرق دارد، ولو بعضی مسائل‌شان مشترک باشد. مجموعه با مجموعه فرق دارد و در هر علمی همین‌طور است؛ مگر دو علمی باشند که عیناً مسائل‌شان یکی باشد. و ما نداریم همچین علمی که عین مسائلی که در این علم است، عین مسائل در علم دیگر هم باشد؛ منتها فقط غرض فرق کند. خب، مرحوم آخوند فرمود بعید است و بعد هم گفت ممتنع است. یادتان هست دیگر، این‌که دو علم در تمام مسائل مشترک باشند، اول گفت بعید است، بعد گفت ممتنع است.

حالا این‌جا هم می‌گوییم دو علمی که در تمام مسائل عین هم باشند نداریم. حالا بر فرض، این را من دارم اضافه می‌کنم، بر فرض در تمام مسائل عین هم باشند، در نظمشان فرق می‌کنند؛ در باب‌بندی و نظمشان فرق می‌کنند. وقتی نظم فرق کرد باز مرکبی با مرکبی فرق می‌کند. این البته نیست، این را من دارم اضافه می‌کنم. دو علم پیدا کنید که در مسائل عین هم باشند، در نظم عین هم نخواهند بود. بالاخره در غرضی که می‌خواهد این مسائل را در خودش جمع کند، غرض‌ها مختلف هستند؛ یک غرض این نظم را می‌پسندد، یک غرض نظم طوری دیگر می‌پسندد، پس ممکن است نظم‌ها فرق کنند. وقتی نظم‌ها فرق کردند باز مرکب‌ها فرق می‌کنند. پس این مرکب با این مرکب به ذات فرق دارند و کاری نداریم به غرض‌شان و چیزهای دیگر. این مرکب یک نوع مرکبی است، آن مرکب یک نوع دیگر است و ذاتاً فرق می‌کند. علم اصول هم همین‌طور است و با همه علوم دیگر ذاتاً فرق می‌کند.

گذشته از این‌که ذاتاً فرق می‌کند، غرضاً هم فرق می‌کند. این دیگر روشن است. غرض علم اصول با غرض چیزهای دیگر فرق می‌کند. غرض علم اصول بحث در حجیت است. ادله اربعه از حیث حجیت موضوع علم اصول هستند. اصلاً غرض در علم اصول تعیینِ حجت است. خب این، این غرض در علوم دیگر نیست. پس غرض علم اصول با غرض بقیه علوم فرق کرد. تا این‌جا در مقام معرفیت کار نداشتیم و به مقام معرفیت کار نداشتیم. حالا در مقام معرفیت، کسی که جاهل به علم اصول است و نمی‌داند علم اصول چیست، از ما سؤال می‌کند علم اصول چیست؛ در این هنگام همان‌طور که در تحقیقمان گفتیم، از موضوع جامع علم اصول استفاده می‌کنیم. می‌گوییم علم اصول درباره حجت بحث می‌کند و ادله اربعه را که حجیت دارند مطرح می‌کند؛ ادله اربعه یعنی کتاب و سنت و عقل و اجماع، و در این مورد بحث می‌کند. تا این را گفتیم طرف می‌فهمد که علم اصول چیست، منتها اجمالاً می‌فهمد. پس از موضوع هم در علم اصول استفاده می‌کنیم، از غرض هم استفاده می‌کنیم و از اختلاف ذاتی مرکبات که تحت علم اصول هستند با مرکبات علم دیگر هم استفاده کردیم. توجه کردید که همان مطالب قبل بود که ما به طور کلی گفته بودیم و حالا بر علم اصول تطبیق کردیم.

استقلال فن اصول و بررسی منشأ تعدد علوم

«ومن الواضح» این است که «أنّ فنّ الاصول بنفسه»؛ قید «بنفسه» را دقت کنید که مهم است. فن اصول «بنفسه يمتاز عن سائر الفنون» ممتاز است از سایر فنون، «لامتياز كل مركب عن مركب آخر بنفسه». «بنفسه»[2] متعلق به «امتیاز» است. مرکبی از مرکب دیگر به نفسه ممتاز است. این کلمه مرکب را هم من اهمیت دادم و مهم هم هست؛ مرکب از مرکب امتیاز به نفسه دارد، نه مسئله از مسئله. این را دقت داشته باشید که اشکال را برطرف می‌کند، و الّا اگر بگوییم این مرکب با آن مرکب به لحاظ مسئله تفاوت بالذات دارد، شما اعتراض می‌کنید که در این علم همین مسئله را داریم و در علم دیگر هم همین مسئله را داریم؛ چطور می‌گویید تمایز ذاتی است؟ جواب این است که مرکبات تمایز ذاتی دارند، آن مسئله‌ها ممکن است تمایز ذاتی نداشته باشند.

«وبموضوعهما» عطف بر «بنفسه» است. «ومن الواضح أنّ فنّ الاصول بنفسه يمتاز عن سائر الفنون وبموضوعهما»[3] . «وبموضوعهما»[4] یعنی به موضوع علم اصول و سایر فنون. شما دارید امتیاز می‌اندازید بین اصول و سایر فنون، که دو چیز است. پس به نفس، به نفس‌شان امتیاز دارند یعنی اصول و سایر علوم، و به موضوع‌شان، یعنی علوم یعنی اصول با سایر علوم به موضوع امتیاز دارد. «وبموضوعهما الجامع في مقام التعريف للجاهل» موضوع را مطرح می‌کنیم در مقامی که می‌خواهیم علم را به جاهل تعریف کنیم و بشناسانیم. یعنی علمی که شناخته شده نیست پیش مخاطب، می‌خواهیم به مخاطب بشناسانیم و از موضوع استفاده می‌کنیم.

«لكن كون المجموع فنا واحدا لوحدة الغرض». این‌که مجموع علم اصول و مسائل پراکنده علم اصول فن واحد است و فنون متعدد نیست، با این‌که هر مسئله‌اش یک غرض بر آن مترتب است و هر بابش غرض خاص دارد، ولی تمام این مرکب که اجزائش پراکنده‌اند و اعتباراً دور هم جمع شدند، تمام این مرکب فن واحد است «لوحدة الغرض»؛ چرا که یک غرض جامعی تمام آن مختلفات را تحت خودش جمع می‌کند. توجه کردید که تحقیق را گفتیم و بر علم اصول هم تطبیقش کردیم. حالا می‌فرماید «ومنه ظهر»؛ یعنی از تحقیقی که کردیم ظاهر شد. ضمیر «منه» به «تحقیق» برمی‌گردد. از این تحقیقی که کردیم ظاهر می‌شود که تعدد غرض «أن تعدد الغرض إنما يوجب تعدد العلم في مورد قابل كمركبين اعتباريين لا مركب واحد».

تعدد اغراض جزئی در ابواب و وحدت غرض جامع در علم

این عبارت می‌خواهد بیان کند که با این‌که در دو بابِ یک علم تعدد غرض داریم، اما این دو باب را دو علم قرار نمی‌دهیم؛ با این‌که تعدد غرض داریم. علتش چیست؟ علتش همان‌طور که بارها عرض کردم این است که چون ، هر دو باب‌ها با داشتن غرض متعدد تحت غرض جامعی مندرج هستند؛ و آن غرض واحدی که جامع است، اجازه نمی‌دهد که شما این دو باب را دو علم قرار بدهید، چون هر دو را در تحت خودش قرار می‌دهد و می‌گوید هر دو باب یک علم است. پس توجه کنید در جایی که ممکن است ما غرض را منشأ تعدد قرار بدهیم، جایی است که این غرض جامع نمی‌تواند مسئله را تحت خودش جمع کند؛ مسئله از تحت او بیرون می‌ماند و ناچار می‌باید به یک علم دیگر برود.

در موردی که قابل است که غرضِ متعدد، علمِ متعدد درست کند، در آن مورد تعدد اغراض منشأ تعدد علوم می‌شود. کجا می‌تواند دو غرض، دو علم درست کند؟ آن وقتی که دو غرض جامع را ملاحظه کنید که مافوقی نداشته باشند. و الّا اگر همین دو غرض یک مافوقی داشتند، هر دو می‌روند تحت آن مافوق و باز این دو علم یکی می‌شود. پس در دو موردی که قابلیت دارند، ما تعدد غرض را منشأ تعدد علم حساب می‌کنیم. در دو باب که قابلیت ندارند دو علم مستقل بشوند زیرا جامع فوقشان هست، در آن دو باب تعدد غرض را منشأ تعدد علم نمی‌گیریم. پس در جایی تعدد غرض را منشأ تعدد علم می‌گیریم که جا داشته باشد، همان‌طور که عرض کردم. در هر جا تعدد غرض شد زود نمی‌گوییم تعدد علم شد. در دو باب تعدد غرض هست ولی تعدد علم نیست، چرا؟ چون این دو غرض تحت یک غرض جامع می‌روند. بله اگر دو غرض جامع داشتیم که فوق این دو غرض جامع، غرضی نبود، آن وقت این دو غرض جامع را منشأ تعدد دو علم می‌گیریم. البته این‌که می‌گوییم فوق یعنی فوق ذاتی، فوق عرضی کافی نیست.

یعنی برای مثال فرض کنید که این دو غرض ممکن است تحت یک مفهوم عام بروند؛ همه بالاخره موجودٌ، همه بالاخره شیءٌ. این شیء بودن و موجود بودن این‌ها که صدق ذاتی بر این اغراض ندارد. یک ذاتی پیدا کنید که این اغراض در آن مندرج بشوند؛ آن ذاتی می‌شود جامع. اما این‌که یک مفهومی را پیدا کنید، یک عنوانی را پیدا کنید که این اغراض متعدد تحت آن عنوان بروند، آن عنوان را نمی‌توانید غرض قرار بدهید. آن عنوان یک جامع اعتباری است، یک جامع انتزاعی است؛ جامع حقیقی می‌خواهیم. این را هم توجه داشته باشید و الّا ما همه علوم را می‌توانیم تحت یک جامع ببریم. همه اغراض بالاخره شیء هستند، همه اغراض بالاخره موجودند، همه اغراض بالاخره اسم غرض روی‌شان هست و عنوان غرض روی‌شان هست. این‌طور جامع‌ها به درد نمی‌خورد؛ جامع ذاتی می‌خواهیم.

پذیرش تقسیم علوم به شعب و نسبت محمولات مسائل با اعراض ذاتی

سئوال: پس به همین بیان اگر دو علم داشته باشیم با دو غرض و جامع ذاتی داشته باشند، می‌شود یک علم؟

پاسخ: می‌شود یک علم، بله. اگر دو علم داشتیم با دو غرض، بعد هم گشتیم و جامع پیدا کردیم، جامع ذاتی برای این دو غرض پیدا کردیم، می‌فهمیم که این دو علم را بی‌جهت دو علم قرار دادیم و باید بیاوریم و یک علم قرارشان دهیم. امروزه هر چه ممکن است علوم را شاخه شاخه می‌کنند و تکثیر می‌کنند؛ این منافات ندارد با حرف ایشان. یک شاخه از درون علمی بیرون کشیدن و بعداً اعتراف داشتن به این‌که این همان علم است و شعبه‌ای از آن علم است، اشکال ندارد. بخواهید علم مستقل قرارش بدهید و شعبه قرارش ندهید اشکال دارد. ولی شعبه حسابش کنید اشکال ندارد؛ یعنی کار امروزی‌ها منافاتی با حرف دیروز ندارد. دیروز می‌گوید که علم طبیعی یک علم است، طب و بسیاری از علوم برای مثال فرض کنید داروشناسی و این‌ها همه جزء همین علم طبیعی هستند و شعبه‌های علم طبیعی هستند. ولی این‌ها را علم مستقل حساب می‌کند به عنوان شعبه، علم مستقلی که در یک جا می‌توانند جمع بشوند؛ یعنی اصل‌شان یک جای دیگر است. این منافات ندارد که ما یک علم را به چند علم تقسیم کنیم و اعتراف کنیم که این اقسام، شعبِ آن علمِ جامع هستند.

«بل يمكن أن يقال» مطلب دیگری است که واردش می‌شویم. همان است که عرض کردم، ایشان می‌خواهد با توجه به یک مطلبی حق را به مشهور بدهد، اگرچه آن مطلب را خودش قبول ندارد. در اول بحث که بحث موضوع علم مطرح بود، گفته شد مشهور معتقدند که محمولات مسائل، اعراض ذاتی هستند برای موضوعات مسائل؛ و چون موضوعات مسائل افراد هستند برای موضوع علم، پس به‌ توسط موضوع مسائل، محمولات مسائل اعراض ذاتی موضوع علم هم می‌شوند. توجه کردید؟ اول محمولات مسائل را اعراض ذاتی موضوعات مسائل گرفتند و نه اعراض ذاتی موضوع علم؛ اعراض ذاتی موضوعات مسائل گرفتند. بعد گفتند موضوعات مسائل افراد موضوع علم هستند، و موضوع علم ذاتیِ این افراد است؛ پس محمولات مسائل همان‌طور که اعراض ذاتی موضوع مسائل می‌شوند، اعراض ذاتی موضوع علم هم می‌شوند، منتها به‌ توسط موضوعات مسائل. پس محمولات مسائل عرض ذاتی برای دو چیز هستند؛ یکی عرض ذاتی بر موضوعات مسائل بلاواسطه، و دیگری عرض ذاتی بر موضوع علم مع‌الواسطه. این را گفتیم در اول.

مرحوم اصفهانی فرمود لازم است که محمولات مسائل عرض ذاتی برای موضوعات مسائل باشد، دیگر لازم نیست عرض ذاتی برای موضوع علم باشد؛ این دومی‌اش را قبول نکرد. نگفت نیست، گفت لازم نیست. آن که لازم است این است که محمول مسائل عرض ذاتی برای موضوع مسائل باشد؛ اما عرض ذاتی برای موضوع علم هم باشد، می‌تواند باشد می‌تواند نباشد. حالا می‌فرماید بنا بر این‌که محمولات مسائل علاوه بر این‌که عرض ذاتی موضوع مسائل هستند، عرض ذاتی موضوع علم هم باشند، چنان‌چه مشهور می‌گویند؛ بنا بر این مبنا می‌خواهند حرفی بزنند. یک تحقیقی می‌خواهد داشته باشد با این مبنا، که محمولات مسائل هم عرض ذاتی موضوعات مسائل باشد و هم عرض ذاتی موضوع علم باشد. با توجه به این مبنا شروع می‌کند به بحث کردن.

سئوال: قهری است که اگر محمول برای این عرض ذاتی برای موضوع مسئله باشد، حتماً عرض ذاتی برای موضوع علم است؟

پاسخ: حالا چطور نیست را خود ایشان گفته بود. بحثش گذشته است، در جای خودش گفتیم؛ احتمالاً آن روز شما نبودید. مسائلی که من مطرح می‌کنم اکنون که تذکر می‌دهم دیگر به خیلی نکته‌هایش اشاره نمی‌کنم؛ آن وقتی که وارد بحث می‌شوم تمام حدود و ثغور را می‌بندم که اشکال وارد نشود، اما حالا فقط یک تذکر دادم و رد شدم. «بل يمكن أن يقال» من چون می‌بینم نمی‌رسم تحقیق ایشان را بخوانم، فقط همین مبنای تحقیقش را می‌گویم ببینیم می‌رسیم بقیه‌اش را بخوانیم یا نه. «بل يمكن أن يقال ما محصله» این «ما محصله» مقولِ «یقال» است. وسطِ مفعول و «یقال»، این جمله «بناء على مذاق القوم» فاصله شده است به صورت جمله معترضه، که مصحح کتاب ما هم این را بین دو خط تیره قرار داده و خوب هم قرار داده است. بنا بر مذاق قوم، نه مذاق ما، در این‌که محمولات قضایا اعراض ذاتی برای موضوع یعنی موضوع علم هستند.

ما معتقد بودیم که محمولات قضایا اعراض ذاتی برای موضوع مسئله، برای موضوع مسئله خودشان هستند. مشهور گفته بودند هم اعراض ذاتی برای موضوع مسئله و هم اعراض ذاتی برای موضوع علم. حالا بنا بر مذاق آن‌ها که محمولات مسائل را اعراض ذاتی برای موضوع علم می‌گیرند، بنا بر این مذاق «بل يمكن أن يقال ما محصله» یعنی مطلبی را و تحقیقی را که محصلش این است. محصل را توضیح بدهم؛ از خارج بگویم از رو نمی‌توانم بخوانم، دو دقیقه هم بیشتر وقت نداریم. در دو دقیقه هم نمی‌شود همه را گفت، پس باید بگذاریم برای جلسه بعد. فقط یادتان باشد که طبق این مبنا می‌خواهم حرف بزنم.

 


logo