91/10/03
بسم الله الرحمن الرحیم
تحقیق محقق اصفهانی در تمایز علوم/موضوع علم و عوارض ذاتی /مقدمه
موضوع: مقدمه/موضوع علم و عوارض ذاتی /تحقیق محقق اصفهانی در تمایز علوم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تبیین تمایز علوم از دیدگاه مرحوم آخوند و محقق اصفهانی
جلد اول کتاب نهایة الدرایه، صفحه ۳۲، سطر ششم:
«ولذا جعل ـ دام ظله ـ ملاك التعدد والوحدة تعدد الغرض ووحدته ، مع أنك قد عرفت الإشكال عليه في الحاشية السابقة بالنسبة إلى فن الاصول»[1]
مرحوم آخوند فرمودند که تعدد علوم به تعدد اغراض است، همانگونه که وحدت علم به وحدت غرض است. پس از آن، مرحوم محقق اصفهانی در توضیح بحث، ابتدا قول مشهور را ذکر کردند و قول مشهور را مبتلا به اشکال دیدند. اکنون میفرمایند چون قول مشهور مبتلا به اشکال است و دفاع صاحب فصول نیز مشکل را حل نمیکند، پس به همین جهت مرحوم آخوند موضوع را رها کردند و غرض را به عنوان عامل وحدت و عامل تمایز معرفی کردند.
یعنی ایشان نفرمودند تمایز علوم به تمایز موضوعات است، آنچنان که مشهور گفته بودند؛ و نفرمودند وحدت علم به وحدت موضوع است، آنچنان که مشهور گفته بود. ایشان فرمودند تمایز علوم به تمایز اغراض است و وحدت علم به وحدت غرض. علت اینکه از قول مشهور جدا شدند و این قول را مطرح کردند، اشکالی بود که بر مشهور وارد شد و صاحب فصول هم نتوانست آن اشکال را حل کند.
اشکال نیز این بود که لازم میآید هر بابی از ابواب علم، علم جدایی باشد و یک علمی که برای مثال مشتمل بر ده باب است، بشود ده علم؛ چرا که ابواب هم موضوعات مختلف دارند. اگر تمایز موضوعات باعث تمایز علوم بشود، ابواب هم تمایز موضوعات دارند، پس هر کدام از آنها علم جدا خواهند شد.
نقد مبنای موضوع در تمایز ابواب و مسائل علمی
نه تنها ابواب، بلکه هر مسئلهای موضوعش از مسئله دیگر جدا است. اگر جدایی موضوع باعث جدایی علم شود، هر مسئلهای را به خاطر داشتن موضوع جدا با مسئله دیگر باید علم دیگر قرار بدهید و علم جدا قرار بدهید. آن وقت لازم میآید به تعداد مسائل در یک علم، ما علم داشته باشیم. این اشکالی بود که به آن اشکال جواب داده نشد. لذا ناچار شدیم که دست از مبنای مشهور برداریم و بگوییم که وحدت غرض، عامل وحدت علم است و تعدد اغراض عامل تعدد علوم.
سپس مرحوم محقق میفرماید: اما این نظر مرحوم آخوند در باب اصول به مشکل مبتلا شد، که مشکلش را هم ما گفتیم. اگرچه وعده دادیم که این مشکل را در باب اجتماع امر و نهی حل کنیم، ولی فعلاً مشکل برقرار است. مشکل این بود؛ البته مراجعه میکنید ولی خلاصهی مشکل این بود: که جُلّ مسائل علم اصول در علوم دیگر هم آمده است؛ و البته در علوم دیگر به اغراض دیگر آمده است، ولی غرض اصولی هم در علوم دیگر بر آن مسائل مترتب میشود، چرا که قصد ترتب غرض لازم نبود و غرض قهراً مترتب میشد.
پس مسئله اصولی اگرچه در علم دیگری مطرح شده است، غرض اصولی هم در آن علم بر آن مسئله مترتب میشود. پس لازم نیست که ما این مسئله را بار دیگر به همان غرض در علم جدایی مطرحش کنیم. چون مسئله مطرح شد و غرضش هم مترتب شد، دو مرتبه در علم اصول برای چه میخواهد مطرحش کند؟ خود مسئله را میخواهد مطرح کند که مطرح شده بود؛ غرضش را میخواهد مترتب کند که مترتب شده بود؛ پس به چه عنوان میخواهند دو مرتبه مسئله اصولی را مطرح کنند؟ که این اشکال در علم اصول آمد و ذکر شد.
تفکیک مقام معرفیت از مقام جعل در تعریف علم
خب، پس تقریباً میشود گفت مرحوم محقق قول آخوند را هم نپذیرفت. قول مشهور را که نپذیرفت، قول آخوند را هم با این بیان تقریباً میشود گفت نپذیرفت. اینکه عرض میکنم تقریباً، چون اشکال را خودش بعداً جواب میدهد و قهراً قول آخوند پیش ایشان مقبول واقع میشود. ولی اکنون به ظاهر قول آخوند را نپذیرفت. لذا وارد تحقیق میشود. در تحقیق، هم قول مشهور را میپذیرد و هم قول آخوند را میپذیرد. منتها از قول مشهور انتظاری دارد که قول مشهور آن انتظار را برآورده میکند؛ از قول آخوند انتظار دیگری دارد که آن انتظار را قول آخوند برآورده میکند. یعنی هر کدام در موطن خودشان صحیح هستند. اکنون تحقیق را وقتی رسیدم عرض میکنم. این تکهای که از خارج گفتم بخوانم. صفحه ۳۲ هستیم سطر ششم.
«ولذا»؛ یعنی به خاطر اینکه قول مشهور به مشکل مبتلا شد، «جعل آخوند (دام ظله) ملاك التعدد والوحدة تعدد الغرض ووحدته» را تعدد غرض و وحدت غرض. ایشان گفت ملاک تعدد علوم، تعدد اغراض است و ملاک وحدت علم هم وحدت غرض است. علت اینکه مرحوم آخوند از قول مشهور فاصله گرفت، آن اشکالی بود که بر قول مشهور وارد میشد. اما «مع أنك قد عرفت الإشكال عليه » تو دانستی که اشکال بر این حرف آخوند وارد میشود. این اشکال را دانستی در حاشیه سابق، اما اشکال نسبت به فن اصول وارد شد و نسبت به بقیه فنون وارد نشد؛ چرا که در بقیه فنون این همه اختلاط مسئله نداریم. در علم اصول است که تداخل مسئله داریم، یعنی جُلّ مسائل علم اصول در علوم دیگر آمده است.
اما تحقیق؛ ما دو مقام داریم، دقت کنید دو مقام داریم: یکی مقام معرفیت و یکی مقام جعل العلم. یکی مقام معرفیت علم و یکی مقام جعل علم. یک وقت از ما سؤال میشود که این علم چیست؟ میخواهیم تعریفش کنیم. یک بار نه، اصلاً میخواهیم علمی را جعل کنیم و این علم را جدای از علم دیگر بکنیم. دو مقام داریم: یکی مقام معرفیت و یکی مقام جعل.
سئوال: مقام معرفیت بعد از مقام جعل است قاعدتاً؟
پاسخ: بله، مقام معرفیت. علمی ساخته شده است، از ما میپرسند؛ یا هنوز آن را نساختیم، میخواهیم آن را بسازیم، علی أی حال در ذهنمان آن را ساختیم. در ذهنمان ساختیم، حالا شخص از ما میپرسد که این علمی که میخواهید جعل کنید چیست؟ یا علمی جعل کردیم، او هنوز نفهمیده و ندانسته چیست، از ما میپرسد چه جعل کردید؟
تبیین ذاتی بودن موضوع و عرضی بودن غرض در مقام معرفیت
آن وقت من معرفی میکنم. چطوری معرفی میکنم؟ با غرض معرفی میکنم یا با موضوع؟ با موضوع معرفی میکنم. یعنی موضوع را میآورم؛ چون در موضوع جامع، تمام موضوعات مسائل وجود دارد، آن شنونده با شنیدن موضوع جامع، موضوع مسائل در ذهنش حاضر میشود و میفهمد من درباره چه میخواهم بحث کنم. حالا حکم را نداند، نداند؛ چون احکام را که بعداً باید علم را بخواند تا احکام را بفهمد. ولی میفهمد که علم در چه مورد بحث میکند. تعریف علم با ارائه موضوع به دست میآید، ارائه احکام لازم نیست. همین که بداند موضوع چیست، میفهمد این علم چه بحثی دارد میکند. حالا چه حکمی میکند، آن را باید برود علم را بخواند تا بفهمد. پس معرفیت علم به توسط معرفیت موضوعش است؛ یعنی موضوع را مطرح میکنیم.
اگر دو تا علم داشتید، خب دو تا موضوع خواهید داشت. تمایز این دو علم هم در باب معرفیت با تمایز موضوع ممکن است. یعنی از من میپرسد این دو تا علم چه فرقی با هم دارند؟ خب من موضوعاتشان را فرق میگذارم. میگویم این آن موضوع را دارد، آن یکی آن موضوع را دارد. طرف متوجه میشود که این دو علم باید با هم فرق کنند، که اصلاً بحث فرق میکند؛ به قول صاحب فصول میگوید بحث فرق میکند. یعنی اصلاً وقتی وارد میشوید در بحث میبینید این درباره فلان موضوع دارد بحث میکند، این درباره فلان موضوع. این تمایز، تمایز ذاتی هم هست. تمایز، تمایز ذاتی است.
سئوال: غرض هم اینقدر از تعریف میتواند بر بیاید؟
پاسخ: بله؟
سئوال: غرض هم میتواند اینقدر تعریف را به عهده بگیرد؟
پاسخ: شاید غرض نتواند به این خوبی.
اکنون توجه کنید این تمایز، تمایز ذاتی است. چرا؟ چون ذات موضوع مشتمل است بر ذات مسائل. به خاطر این که موضوع جامع است، جامع مسائل است. پس موضوع مانند کلی است، موضوع علم مانند کلی است و موضوع مسائل مانند افراد. کلی ذاتیِ افراد است. پس موضوع علم، ذاتیِ موضوع مسئله است. وقتی بین این موضوع علم و آن موضوع علم ذاتاً فرق بود، بین مسائل هم فرق ذاتی حاصل میشود و تمایز ذاتی حاصل میشود. این علم با آن علم ذاتاً متمایز میشود.
نقش غرض در مقام جعل و اعتبار وحدت مسائل
اگر غرض را مطرح کنیم، غرض عارض است. این علم با آن علم در غرض یعنی در عارض تفاوت میکند. اگر موضوع را مطرح کنیم، موضوع ذاتی است. این علم با آن علم در ذاتی عوض میشود و تمایز پیدا میکند. و در وقتی میخواهیم معرِّف بشویم و علم را تعریف کنیم، به ذاتی باید تعریف کنیم. یعنی باید بیان کنیم ذاتی این علم چیست و ذاتی آن علم چیست، تا بتوانیم به شخص مخاطب این دو تا علم را کامل معرفی کنیم. به غرض نمیتوانیم تعریف کنیم؛ چون غرض عَرَض است. تعریف به غرض، تعریف به عرض است؛ تعریف به عرض، تعریف نیست.
پس توجه میکنید که در باب معرفیت، ما باید مبنای مشهور را اخذ کنیم. مبنای مرحوم آخوند در باب معرفیت کارایی دارد ولی کارایی کامل ندارد. بالاخره آن هم جدا میکند دو تا علم را، ولی جدای ذاتی نمیآورد؛ برخلاف جدایی که از ناحیه موضوع میآید که جدایی ذاتی میآورد، به بیانی که عرض کردم. این باب معرفیت بود، که در باب معرفیت توجه کردید اگر موضوع واحد شد معلوم میشود علم واحد است و اگر موضوع متعدد شد معلوم میشود علم متعدد است.
اما در باب جعل؛ در باب جعل ما میخواهیم علمی را جعل کنیم. علم را جعل کنیم یعنی چه؟ یعنی یک مشت مسائل را اعتباراً وحدت بدهیم؛ دقت کنید اعتباراً وحدت بدهیم. یک مرکب اعتباری میخواهم درست کنم. علم مرکب اعتباری است دیگر، مرکب حقیقی که نیست. مثل ترکیب لشکر است؛ در لشکر افراد را جمع میکنید، در علم مسائل را جمع میکنید. که این مسائل موضوعاً و محمولاً با هم متفاوتاند. این مسئله یک موضوع و محمولی دارد، آن مسئله موضوع و محمول دیگر دارد. شما اینها را با هم جمع میکنید و اعتباراً یک مرکب درست میشود، یعنی یک مرکب اعتباری درست میشود.
تحلیل ابواب علمی بر اساس وحدت و تعدد غرض
چه شد که این مسائل را جمع کردید؟ دیگر اینجا به موضوع توجه نمیکنید، اینجا به غرض توجه میکنید. غرضم این چنین بحثی بود و این مسائل میتوانستند غرض من را تأمین کنند، پس همه را یک جا جمع کردم. غرض دیگری هم داشتم، آن مسائل دیگر میتوانستند آن غرض را تأمین کنند، لذا آنها را آنجا جمع کردم؛ آن شد یک علم، این شد یک علم. در مقام جعل علم، من دیگر به موضوع کار ندارم، بلکه غرضم را نگاه میکنم. غرضی دارم میخواهم این بحثها را بکنم. میخواهم برای مثال درباره اوزان کلمه بحث کنم؛ خب مسائلی را که مربوط به علم عروض است همه را جمع میکنم. یک وقت میخواهم در ساخت کلمه بحث کنم؛ غرض صرفی دارم، مسائلی که در علم صرف دخیلاند جمع میکنم. یک وقت غرضم این است که اعراب کلمه را استیفاء کنم، نه وزنش را و نه ساختش را؛ خب بحث نحو را مطرح میکنم.
سه تا غرض جدا است، هر سه درباره کلمه است یا درباره کلام است؛ اما سه تا غرض جدا باعث میشود من سه علم تدوین کنم با سه مسائل جدا؛ یعنی سه تا مرکب اعتباری درست کنم. توجه کردید غرض متعدد باعث شد جعل علوم متعدد را. پس در باب جعل، غرض مطرح میشود؛ در باب معرفیت، موضوع مطرح میشود. ما هم قول آخوند را قبول داریم، هم قول مشهور. خب قول مشهور اشکال داشت؛ اشکالش را چطوری حل میکنیم؟ اشکال مشهور را دوباره مطرح میکنیم. اشکال چه بود؟ اشکال این بود که لازم میآید ابواب هم هر کدام علم جدا باشند، هر بابی علم جدا باشد، بلکه هر مسئلهای علم جدا باشد. ایشان میگوید هر مسئله که اشکال نمیشود، چون علم را ما مرکب اعتباری میدانیم، هر مسئله که مرکب اعتباری نیست، یکی است؛ مفرد است نه مرکب.
فقط سراغ ابواب میآییم. نقض را در ابواب باید جواب بدهیم. چون در مسائل که اصلاً تخصصاً خارجاند؛ علم عبارت است از مرکب اعتباری، مسئله که مرکب اعتباری نیست، اصلاً مرکب نیست، مفرد است. پس نقض در او وارد نمیشود. ولی در ابواب نقض وارد میشود. ما نقض را قبول میکنیم. ابواب را هم میگوییم که اگر موضوعات مختلف داشتند در باب معرفیت، هر کدام را به موضوع خاص خودش معرفی میکنیم و میگوییم مرکبهای اعتباری جدای از یکدیگر. جدایی را قبول میکنیم. منتها حرف این است که علم قرارشان نمیدهیم. چرا علم قرارشان نمیدهیم؟ این را باید برویم در باب غرض جستجو کنیم. دقت کنید در باب غرض باید جستجو کنیم؛ چرا که علم جعل کردن مربوط شد به باب غرض.
حل اشکال تداخل علوم و تبیین نهایی غرض جامع در تحقیق محقق اصفهانی
پس اگر ما بخواهیم این ابواب را علم قرار بدهیم، باید ببینیم غرضمان چیست. با توجه به غرض، میتوانیم علم جدا قرار بدهیم یا نه، آن را بعداً حساب میکنیم. به لحاظ معرفیت شما باب را هم به صورت یک علم معرفی میکنید، چون باب هم مرکب اعتباری است از مسائلی. اگر این باب موضوعش از آن باب جدا است، در وقت معرفیت شما این باب را جدا معرفی میکنید به وسیله موضوعش، آن باب دیگر را هم جدا معرفی میکنید به وسیله موضوعش. خب پس نقض وارد شد، ولی ما ملتزم شدیم به نقض. این دیگر نقض نمیشود. آن جایی که نقضی وارد میشود و ما حکمش را قبول نمیکنیم نقض است؛ آن جایی که وارد میشود و ما حکمش را قبول میکنیم یعنی مطلب خودمان را توسعه میدهیم، میگوییم مطلب ما در این جا، حاصل بود، در آن نقضی هم که شما میگویید حاصل است. این توسعه دادن مطلب است و اشکال نیست. نقض آنجا است که موردی را بر ما وارد کند و ما حکمی را که قبول داشتیم در آن مورد قبول نکنیم؛ آن وقت میشود نقض. و ما اکنون آن حکمی را که در مورد علم داشتیم در مورد ابواب هم قبول کردیم، دیگر نقضی بر ما وارد نشد.
اما چرا این ابواب را علم جدا قرار نمیدهیم، با اینکه موضوعاتشان جدا است؟ این مرکب اعتباری که نامش باب است و آن مرکب اعتباری که نامش باب است، دو تا موضوع جدا دارند و لذا در باب معرفیت ما جدا جدا تعریفشان میکنیم. آن را با موضوعش معرفی میکنیم، این را هم با موضوعش معرفی میکنیم؛ میگوییم این باب درباره فاعل است، آن باب درباره مفعول است. جدا مطرحش کردیم دیگر.
سئوال: در یک علم جدا مطرح کردید؟
پاسخ: در یک علم جدا مطرح کردیم. یعنی در وقتی میخواستیم معرفیاش کنیم پرسید این باب چیست؟ گفتم باب فاعل است. آن باب چیست؟ گفتم باب مفعول است. یعنی با موضوع تعریفش کردم و با موضوع امتیازش دادم. همانطور که در خود علم این کار را میکنیم: این علم چیست؟ درباره اوزان است. آن علم چیست؟ درباره اعراب است. خب دو تا علم را با موضوع جدا کردیم، دو تا باب را هم با موضوع جدا میکنیم. اما وقتی میخواهیم علم تشکیل بدهیم، باید غرض را ملاحظه کنیم.
در باب فاعل غرضی داریم، در باب مفعول غرض دیگری نداریم. درست است حکم دیگر داریم؛ در باب فاعل حکمی داریم، در باب مفعول حکم دیگر. ولی غرضمان متعدد نیست. در هر دو میخواهیم در اعراب بحث کنیم. نه غرضمان بحث در رفع است، غرضمان بحث در اعراب است. یعنی یک غرض جامع داریم که مربوط به کل علم است، این ابواب را جمع میکند. اگر ما یک غرض مفرد داشتیم، یعنی فقط میخواستیم در یک علم درباره رفع بحث کنیم، مرفوعات را میخواستیم جمع کنیم، میتوانستیم یک علم جدا درست کنیم. ولی ما چنین غرضی نداشتیم. غرض ما آن غرض جامع است؛ میخواهیم درباره اعراب بحث کنیم، میخواهد اعراب فتحی باشد، جری باشد، رفعی باشد؛ فرقی نمیکند. چون غرض جامع داریم، ابوابی را که موضوعاً جدا هستند به خاطر وحدت غرض در یک علم میآوریم.
تحلیل متنی نهایة الدرایه در باب وحدت ذاتی قضایا
اما اگر در این ابواب هم اغراض جدا داشتیم و آن غرض جامع را نداشتیم، این ابواب را عنوان جدا قرار میدادیم. ولی وجود آن غرض جامع نمیگذارد ما اینها را از هم جدا کنیم، اینها را میآوریم تحت او. پس غرض واحد باعث شد که در باب جعل، ابواب مختلف را که تحت یک غرض جامعی مندرجاند در یک علم جمع کنیم؛ آن مرکبهای اعتباری را در یک مرکب اعتباری وسیعتر جمع کنیم. پس روشن شد که ما وحدت و تعدد غرض را هم معیار قرار میدهیم منتها در باب جعل، نه در باب معرفیت. در باب جعل میگوییم اگر این دو تا مرکب اعتباری دو غرض بر آنها مترتب است، دو علمشان کن. اگر، اگر یک غرض بر آنها مترتب است، یک علمشان کن. به آن غرض نگاه میکنیم. در علم، غرضی است واحد، لذا همه ابواب جمع میشوند. در ابواب، غرض متعدد است ولی غرض متعددی که تحت غرض واحدی مندرجند. آن غرض جامعِ واحد میگوید همه را جمع کن. اگر آن اغراض جزئیتر را که متعدد بودند من داشتم و این غرض واحد جامع را نداشتم، آن ابواب را علوم مختلف قرار میدادم. مطلب تقریباً روشن است.
سئوال: آن وقت تمایز به اغراض چهطوری میشود؟
پاسخ: تمایز به اغراض هم همین است دیگر
سئوال: این تمایز به موضوع است
پاسخ: یعنی اگر، اغراض جامع شما فرق داشت، غرض جامعی که در این علم دارید با غرض جامعی که در آن علم دارید فرق داشت، تمایز به اغراض است. اما اگر غرض ابواب فرق داشت، چون غرض جامع فرق ندارد تمایز به اغراض نیست. آن جایی که ابواب مختلف دارید، اغراض جزئی مختلف دارید، چون این اغراض جزئی مختلف تحت آن غرض جامع مندرج است، شما باید آن غرض جامع را ملاحظه کنید. آن وقت غرض جامعتان اگر با یک غرض جامع دیگر متمایز بود، دو تا علم درست میشود.
سئوال: من بحثم این بود که شما فرمودید محقق اصفهانی میخواهد بگوید که تمایز بین علوم هم به موضوعات درستش میتوانم بکنم هم به اغراض. به موضوعات درست فرمودید که ميز حاصل میشود، ميز ذاتی هم حاصل میشود. از آن طرفش چطور؟ یعنی از دو اغراضش؟
پاسخ: از اغراض هم تمایز میتوانم درست کنم، منتها تمایز ذاتی دیگر نیست.
سئوال: خب ما به دنبال این بودیم که بگوییم تمایز واقعی و ذاتی بین علوم به چه هست؟
پاسخ: خب نه؛ در دنبال این نبودیم، ببینید تمایز به اغراض را، مرحوم آخوند مدعی شد. اما نگفت تمایز ذاتی؛ گفت تمایز به اغراض است، و درست هم گفت. در باب معرفیت ما باید ذاتی را مطرح کنیم. باب معرفیت یک باب خاصی است که باید ذاتیات مطرح بشود. آن جا نمیتوانیم تمایز را به اغراض بگوییم؛ چرا که اغراض تمایز ذاتی ندارند، ذاتی نیستند و عَرَض هستند. اما موضوعات ذاتی هستند. عرض کردم نسبت موضوع علم نسبت به موضوعات مسائل، کلی نسبت به فرد است. کلی نسبت به فرد ذاتی است. پس موضوع علم هم ذاتیِ موضوعات مسائل است. بنابراین چون در باب معرفیت، ما به ذاتی احتیاج داریم، از موضوع استفاده کردیم. در باب تمایز آن وقتی که میخواستیم جعل کنیم علم را و این علم را جدای از آن علم قرار بدهیم، در باب تمایز و جعل علم احتیاجی به ذاتی نداشتیم و غرض برای ما کافی بود. اگر معرفیت مطرح بشود، دیگر نمیتوانیم غرض را مطرح کنیم. غرض را مطرح کردیم نه که باطل است، ناقص است.
بررسی تداخل علوم و تبیین وحدت ذاتی قضایا بر اساس موضوع جامع
سئوال: پس میزی که آخوند میدهد میز ناقصی است؟
پاسخ: در باب معرفیت.
سئوال: نه کلاً
پاسخ: نه؛ در باب معرفیت میز مشهور کامل است و میز آخوند ناقص است؛ در باب جعل میز آخوند کامل است، میز مشهور مبتلا به اشکال است. ؛ نه خوب است، بلکه مبتلا به اشکال است. چون گفته میشود اگر موضوع معیار تمایز باشد، تمایز موضوع معیار تمایز باشد، تمایز موضوع در ابواب مختلف هست پس باید تمایز علوم درست کنید، یعنی علوم متمایزه درست کنید. اشکال بر مشهور وارد میشود در باب جعل. اما در باب تمایز نه. در باب تمایز ما گفتیم که هم موضوع را، تمایز موضوع علوم را باعث تمایز علوم قرار میدهیم، هم تمایز موضوع ابواب را باعث تمایز ابواب قرار میدهیم. تمایز را هم در ابواب قبول کردیم هم در علوم قبول کردیم. اما وقتی میخواستیم جعل کنیم، در باب معرفیت اینطور گفتیم، اما اگر میخواستیم جعل کنیم، تمایز موضوعات را قبول نکردیم. چون تمایز موضوعات اگر باعث جعل علوم متمایزه میشد، ما هر بابی را باید علمی جعل میکردیم. اشکال بود. لذا رفتیم سراغ غرض. و غرض جامع را دیدیم اغراض جزئی را گفتیم کنار بگذاریم.
در باب جعل، غرض را مطرح کردیم. در باب جعل، موضوع را مطرح نکردیم. چون اگر موضوع را مطرح کنیم، تمایز موضوع را مطرح کنیم اشکالی که قبلاً گفتیم وارد میشود. پس قول مشهور در باب جعل اشکال دارد، در باب معرفیت کافی است، کامل هم هست و از قول آخوند هم کاملتر است. اما قول آخوند در باب جعل درست است و اشکال مشهور بر او وارد نمیشود. پس قول مشهور در باب جعل اشکال دارد، در باب معرفیت خوب است؛ قول آخوند در باب جعل کامل است و اشکال بر او وارد نیست، در باب معرفیت ناقص است. باطل نیست، ناقص است. ولی قول مشهور در باب جعل باطل است، نه ناقص.
سئوال: چرا باطل شد؟ همینطور که اغراض متعدد را تحت غرض واحد جمع کردیم، در موضوعات هم همین کار را می کنیم.
پاسخ: در موضوعات همین کار را بکنید نقض وارد میشود. او میگوید موضوع متمایز عامل تمایز علوم میشود. این نمیگوید موضوع جامع؛ میگوید موضوع متمایز عامل میشود. آن وقت اگر موضوع متمایز عامل باشد، این موضوع متمایز را در ابواب هم داریم، پس باید تمایز علوم درست کنید در ابواب. توجه میکنید؟
سئوال: متمایز نسبت به علوم دیگر، نه نسبت به...
پاسخ: نه، نسبت نمیگوید؛ میگوید تمایز. ببینید حرف مشهور این است: تمایز موضوعات باعث تمایز علوم میشود، همین. نه تمایز موضوع جامع. میگوید تمایز موضوع باعث تمایز علوم میشود و قید جامع نمیآورد. آن وقت شما میبینید این تمایز موضوعات را در مسائل هم دارید، تمایز موضوع را در ابواب هم دارید و به مشهور میگویید پس اینجا هم تمایز علوم درست کن. مشهور نمیتواند جواب بدهد؛ چون نگفته است تمایز علوم به تمایز موضوعات جامع است، گفته است به تمایز موضوع است. این نقض میشود به مسائل و نقض میشود به ابواب. اما در باب غرض رفتیم سراغ غرض جامع؛ اغراض جزئی را نگاه نکردیم. در باب جعل، غرض جامع را مطرح کردیم و مشکل حل شد. توجه میکنید تمام مطلب تمام شد. در باب جعل حرف آخوند درست است و حرف مشهور باطل؛ در باب معرفیت، حرف مشهور کامل و درست است و حرف آخوند درست است و ناقص. باطل نیست، درست است منتها در باب معرفیت ما از اعراض استفاده نمیکنیم، از ذاتیات استفاده میکنیم. شاید بتوانیم در باب معرفیت حرف آخوند را هم باطل کنیم. شاید اگر یک زحمتی بکشیم آن را هم باطل کنیم؛ ولی خب حالا لزومی ندارد.
تحلیل متنی نهایة الدرایه در باب وحدت ذاتی قضایا
«والتحقيق أن العلم عبارة عن مركّب اعتباري من قضايا متعددة» ؛ تحقیق این است که علم عبارت است از مرکبی اعتباری که مرکب باشد از قضایای متعدده که «يجمعها» این قضایا را «غرض واحد». و تمایز هر مرکب اعتباری از مرکب اعتباری دیگر «وتمايز كل مركب اعتباري عن مركب اعتباري آخر بالموضوع الجامع» است «في مقام المعرفية». در مقام معرفیت تمایز به موضوع است، «كما عرفت سابقا»؛ معرفیتِ این ها را گفتم، همه را توضیح دادم. یعنی اگر بخواهد این علم را معرفی کند به مخاطبتان و آن علم را معرفی کند به مخاطبتان، موضوع دو تا علم را میآورید، او تشخیص میدهد که این علم در چه زمینهای بحث میکند و آن علم دیگر در چه زمینهای بحث میکند؛ قهراً دو تا علم را از هم جدا میکند. «فلا ينافي»؛ پس منافات ندارد که معرفت بابی و امتیاز آن باب از باب دیگر «كذلك» باشد یعنی باز به توسط موضوع جامع باشد. یعنی باب را هم میخواهد معرفی کند همینطور است؛ چرا؟ چون باب هم یک مرکب اعتباری است. همانطور که علم مرکب اعتباری است، باب هم مرکب اعتباری است. اگر این مرکب اعتباری را از آن مرکب اعتباری به موضوعش جدا میکنید، خب مرکب اعتباری که باب است از مرکب اعتباری دیگر که باب است او را هم با موضوعش جدا کنید. در باب معرفیت هر دو با موضوع جدا میشوند، چه علم و چه باب.
پس منافاتی ندارد که دو علم را با موضوعشان جدا کنیم و دو باب را هم با موضوعشان جدا کنیم. منافات ندارد؛ چون همانطور که علم مرکب اعتباری است باب هم مرکب اعتباری است. آن دو مرکب اعتباری در باب علم را اگر با موضوع جامعش جدا میکنید، دو مرکب اعتباری که باب هستند او را هم با موضوعش جدا کنید. همانطور که منافاتی نیست، «كما أن» وحدت، این درباره تعدد موضوع بود، این درباره تمایز موضوع بود؛ حالا درباره وحدت موضوع میخواهد بحث کند. همانطور که وحدت موضوعی که جامع است (یعنی موضوع علم که جامع موضوع مسائل است)، وحدت این موضوع، موجب است با وحدت قضایا ذاتاً. وحدت موضوع باعث میشود که قضایا در این ذاتی که جامع است وحدت داشته باشند، یعنی در ذات با هم شریک باشند. هم این موضوع جامع ذاتی آنها است و هم موضوعات مسائل به لحاظ ذاتشان با هم جمع میشوند. یعنی اشخاص متعددند و افراد متعددند، ولی ذات واحد دارند. عوارضشان با هم فرق میکند چون اشخاص متعددند، ولی ذاتشان واحد است. مثل ما که اشخاص متعدد انسان هستیم، در ذاتمان یعنی انسانیت فرقی نداریم. در ذاتمان با هم یکی هستیم و به اعتبار ذاتمان یکی هستیم، به اعتبار شخصمان و عوارضمان فرق میکنیم. اگر یک موضوع جامع بین موضوع مسائل داریم، معلوم میشود موضوع مسائل به لحاظ ذاتشان یکی هستند؛ چون ذاتشان همان موضوع جامع است. آن موضوع جامع ذاتیِ اینها است، اینها در این ذاتی مشترکند و در اعراض که شخصساز است مختلفند.
سئوال: چهطوری وحدت قضیه را میسازد؟ یعنی قضیه اول با قضیه دوم چهطوری متحد میشوند؟ به لحاظ موضوع متحد میشوند؟
پاسخ: در موضوعشان متحد میشوند. این مسئله با آن مسئله در موضوع متحدند. نه متحدند یعنی یک موضوع دارند، یک ذات موضوع دارند ولو دو شخص موضوع داشته باشند.
سئوال: پس این قضیه با آن قضیه متحد است؟
پاسخ: این قضیه با آن قضیه در ذات موضوعشان در ذاتی متحد است؛ نه اینکه موضوع متحد باشد. موضوعشان فرق دارد؛ این یک شخص است و آن یک شخص است. در ذاتی متحد است یعنی ذات واحد دارند. موضوعات ذات واحد دارند، همهشان کلمهاند. فاعل با مفعول به لحاظ ذاتش که کلمه است مساوی است و با عوارض فرق کرده است.
سئوال: لذا باید بگوییم اتحاد موضوع القضیه است نه اتحاد خود قضیه.
پاسخ: بله، منظور همین است. وقتی دو موضوع متحد باشند، مسئله متحد میشود دیگر. محمول که تابع موضوع است. محمول تابع موضوع است؛ اگر موضوعها را متحد کردید محمول دیگر تابع موضوع است، اگر موضوعها را متمایز کردید محمول هم تابع موضوع است. دیگر حکم را روی محمول نمیبریم، حکم را روی موضوع میبریم. وقتی موضوعها متحد باشند میگویند مسئله متحد است.
بررسی وحدت ذاتی و عرضی در قضایای علمی
کما این که وحدت موضوع جامع یعنی وحدت موضوع علم که جامع موضوعات مسائل است، موجب میشود وحدت قضایا را ذاتاً. ببینید بعد از «كما» دو تا کلمه دارید یکی «أنَّ» و یکی «كون». هر دو اسم و خبر میخواهند. «كون وحدة الموضوع الجامع موجبة لوحدة القضايا ذاتا» اسم «أنَّ» است. خبرش هنوز نیامده است. ولی «کَوْنَ» را دقت کنید: وحدت موضوع جامع اسماش است و «موجبة لوحدة القضايا» ذاتاً خبرش است. «کَوْنَ» اسم و خبرش را گرفته است. «أنَّ» هم اسماش را گرفته است و خبرش نیامده است؛ خبرش بعد از جمله معترضه میآید: «لا ينافي». «لا ينافي كون وحدة الموضوع في الأبواب کَذَا»، آن خبرِ «أنَّ» است.
بین اسم و خبرِ «أنَّ» ، «في قبال الوحدة العرضية الناشئة من وحدة الغرض ؛ حيث إنه خارج عن ذات القضية» فاصله شده است به صورت جمله معترضه. لذا مصحح ما این جمله را در خط تیره گذاشته است و کار درستی کرده است؛ چون بین اسم و خبرِ «أنَّ» فاصله شده است. حالا ما آن جمله معترضه را نمیخوانیم، اول عبارت را معنا میکنم و بعد برمیگردم جمله معترضه را معنا میکنم. اینکه وحدت موضوع جامع باعث وحدت قضایا میشود منافات ندارد که وحدت موضوع در ابواب،د موجب وحدت قضایای باب شود ذاتاً. یعنی حکمی که در علم مطرح است که تمام قضایای پراکندهاش به خاطر وحدت موضوعش با هم وحدت پیدا میکنند، همچنین عیبی ندارد که در یک باب تمام قضایای پراکندهاش به خاطر وحدت موضوع آن باب وحدت پیدا کنند. همانطور که در یک علم مسائل پراکنده مطرح است ولی به خاطر وحدت موضوع جامع این مسائل پراکنده وحدت پیدا میکنند، در یک باب هم که مسائل پراکنده مطرح است به خاطر وحدت موضوع آن باب هم مسائل پراکنده وحدت پیدا میکنند.
«كما أن» وحدت موضوع جامع، «كما أن» اینکه وحدت موضوع جامع موجب وحدت ذاتی قضایای علم میشود، منافات ندارد که وحدت موضوع در ابواب هم موجب وحدت ذاتی قضایای باب شود. خب، حالا آن جمله معترضه را معنا میکنم. چون گفت وحدت ذاتی قضایا، خواست اشاره کند که اگر غرض را مطرح کنید، وحدت غرض وحدت ذاتی قضایا را درست نمیکند، وحدت عرضی بین قضایا درست میکند نه وحدت ذاتی. وحدت موضوع وحدت ذاتی بین قضایا درست میکند؛ چرا؟ چون موضوع علم ذاتیِ موضوعات مسائل است. اما وحدت غرض وحدت ذاتی بین مسائل درست نمیکند؛ چون غرض ذاتیِ مسائل نیست و عارض بر مسائل است. پس میتواند مسائل را جمع کند، جمع عرضی نه جمع ذاتی. این جمله معترضه میخواهد فرق بین غرض و موضوع علم را بیان کند، که موضوع علم وحدت ذاتی میآورد ولی غرض وحدت عرضی میآورد.
تحلیل نهایی غرض جامع در مقام جعل علم
«في قبال الوحدة العرضية الناشئة من وحدة الغرض»؛ یعنی این وحدت ذاتی که گفتیم در قبال وحدت عرضی است که ناشی میشود از وحدت غرض. چرا این وحدتی که از وحدت غرض ناشی میشود وحدت عرضی است؟ «حيث إنه خارج عن ذات القضية» چون غرض خارج از ذات قضيه است. چون غرض از ذات قضيه خارج است، پس وحدتی که این غرض میآورد از ذات قضیه خارج است و میشود وحدت عرضی. اما موضوع علم از ذات مسئله خارج نیست و از ذات قضایا خارج نیست، پس وحدتی که این موضوع میآورد وحدت ذاتی است و وحدت خارج از ذات نیست. تا اینجا بحث معرفیت بود. از «لكن» بحث جعل مطرح میشود. آن معرفیت و جعل که از خارج گفتم توجه داشته باشید؛ عبارت ایشان پیچیده است و با آن توضیح خارجی که عرض کردم حل میشود.
«لكن تسمية»؛ رفت در باب جعل. چرا این مشت قضایا را میگویید علم واحد؟ چون غرض واحد بر آنها مترتب است. چرا این مشت قضایا را با آن مشت قضایای دیگر میگویید علم متعدد؟ چون این غرض جامعی دارد و او غرض جامع دیگر دارد. سؤال سوم: چرا این مشت مسائلی که در این باب مطرحهستند با آن مشت مسائلی که در آن باب مطرحهستند و هر دو باب هم در یک علم قرار دادید، چرا این دو تا را نمیگویید دو علم مختلف؟ میگوید چون دو غرض مختلف بر اینها حمل نمیشود؛ یک غرض جامع همه را گرفته است. چون یک غرض جامع همه را گرفته است، به این دو تا باب نمیگوییم دو علم؛ چون یک غرض جامع دارند به آنها میگوییم یک علم. روشن شد چه عرض کردم؟
چرا این مشت مسائل را میگویید علم واحد؟ این سؤال اول بود. چون یک غرض بر آنها مترتب است. چرا این مشت مسائل را با آن مشت مسائل میگویید دو علم؟ چون این یک غرض جامع دارد و آن مشت مسائل هم یک غرض جامع دارد، غرض جامع دیگر دارد. حالا سؤال سوم این است که: چرا این مشت مسائلی را که در یک باب هستند با آن مشت مسائلی که در باب دیگرند نمیگویید مختلف و همه را تحت یک علم بردید؟ چون یک غرض جامع روی هر دو باب رفته است.
سئوال: لذا ولی با ملاک مرحوم آخوند خیلی از علوم با هم ممکن است تداخل بکنند در مقام جعلشان، ولی با ملاک مشهور خیلی کم این اتفاق میافتد. چون ممکن است بر یک مسئله چند تا غرض باشد.
پاسخ: خود آخوند ببینید؛ خود این آخوند به این مسئله اعتراف داشت. گفت چون وحدت غرض و تمایز غرض را مطرح کردیم، تداخل علوم فی بعض المسائل اتفاق میافتد و خودش قبول کرد. تداخل علوم فی کل المسائل اتفاق نمیافتد؛ گفت بعید است و بعداً گفت بلکه ممتنع است. ولی تداخل علوم فی بعض المسائل را خودش قبول کرد، شما نقض نکنید بر او.
سئوال: در واقع میخواهیم بگوییم این یکی از نقصهای این ملاکش هست.
پاسخ: حالا نامش را نقص میگذارید یا نه، ایشان قبولش دارد و بعد خودش هم معترف به این مسئله است. میگوید من اگر وحدت غرض و تعدد غرض را مطرح کنم تداخل علوم اتفاق میافتد؛ منتها تداخل فی بعض المسائل. انقلت به ایشان گفت تداخل فی کل المسائل؛ اول گفت بعید است و بعد گفت ممتنع است، که اینها را همه خواندیم قبلأ.
«لكن تسمية بعض المركبات الاعتبارية علما دون مركب اعتباري آخر ـ كباب من علم واحد»؛ این علم مرکب اعتباری است، آن باب هم مرکب اعتباری است. ولی علم را میگوییم علم و باب را دیگر نمیگوییم علم. چرا این کار را میکنیم؟ «بملاحظة تعدد الغرض ووحدته» که در باب است، «ووحدته(الْغَرَضِ)» که در علم است. این ابواب تعدد غرض دارند و در یک غرض جامع جمع میشوند. چون تعدد غرض دارند جدا از هم حساب میشوند. چون وحدت غرض این همه را شامل میشود در یک علم میروند. تعدد غرض دارند و بابهای جدا میشوند، چون یک غرض جامع همه را میگیرد دیگر علمهای جدا نمیشوند و علم واحد میشوند.
سئوال: ابواب مگه تعدد غرض دارند؟
پاسخ: بله تعدد غرض دارند؛ غرضهای جزئی. باب فاعل با باب مفعول غرض جزئیشان فرق میکند. باب فاعل یک غرض جزئی دارد و باب مفعول یک غرض جزئی دیگر دارد. آن وقت همه اینها تحت یک غرض کلی که مربوط به کلمه است و مربوط به اعراب است مندرجند. چون جدا از هم هستند، باب جدا قرار داده شدهاند و چون تحت آن غرض واحد جمع هستند، علم واحد قرار داده شدهاند. پس تعدد ابواب به خاطر تعدد اغراض جزئی است و وحدت علم به خاطر وحدت آن غرض جامع است.
سئوال: پس ملاک مرحوم آخوند اگر بود، هر کدام از اینها میتوانست یک علم باشد، هر کدام از ابواب؛ چون حرف از غرض جامع و غیرجامع نزده است.
پاسخ: خب ظاهراً منظورشان همان غرض جامع بود، این را شما اضافه کنید. «بملاحظة تعدد الغرض» در ابواب؛ چون تعدد غرض داشتند ابواب جدا قرار داده شدند. «ووحدته(الْغَرَضِ)» در علم؛ چون غرض واحد همه را جمع کرد علم واحد قرار داده شدند. همین ابواب که غرض جزئیشان متعدد بود ابواب مختلف قرار داده شدند، چون غرض جامعشان واحد بود علم واحد قرار داده شدند. «فقولهم» را نمیرسیم بخوانیم. مطلب گفته شد؛ مطلب گفته شد ولی وقت برای خواندن نداریم. انشاءالله جلسه آینده.