91/09/28
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین اشکال نظریه مشهور در تمایز علوم و جواب محقق اصفهانی/موضوع علم و عوارض ذاتی /مقدمه
موضوع: مقدمه/موضوع علم و عوارض ذاتی /تبیین اشکال نظریه مشهور در تمایز علوم و جواب محقق اصفهانی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
کتاب نهایة الدرایه، صفحه ۳۰، سطر هفتم:
«بل الغرض من أخذ الحيثيات ـ كما عن جملة من المحققين من أهل المعقول ـ هو حيثية استعداد ذات الموضوع لورود المحمول عليه»[1]
گفتیم مشهور معتقدند که تمایز علوم به تمایز موضوعات است. و این تمایز بهوسیله تمایز موضوعات دو گونه است: یکی این که موضوعات با هم فرق کنند، یکی این که موضوع واحد باشد، حیثیات این موضوع واحد با هم فرق کنند.
پس ممکن است علمی دارای موضوعی باشد و علم دیگر دارای موضوعی دیگر؛ و همچنین ممکن است هر دو علم یک موضوع داشته باشند، منتها این موضوع در این علم با حیثیتی باشد و در علم دیگر با حیثیتی دیگر. بعد حیثیت را هم توضیح دادیم؛ و معلوم شد که حیثیت عبارت است از خلاصه ی محمولات. محمول در علم نحو، رفع است، نصب است، جر است. حالا رفع به لحاظ فاعل بودن، رفع به لحاظ مبتدا بودن، رفع به لحاظ خبر بودن، یا نصب به لحاظ مفعول بودن، به لحاظ حال بودن، به لحاظ تمیز بودن، بالاخره هرچه هست اینها است.
تبیین حیثیت به عنوان خلاصه محمولات و محذور حمل شیء بر نفس
ما از این محمولات خلاصهای میگیریم بهعنوان اعراب. آن خلاصه را حیث قرار میدهیم برای موضوع. میگوییم کلمه به حیث اعرابش، موضوع علم نحو است. توجه میکنید که آن قید و حیثیتی که ما برای موضوع علم میآوریم، خلاصهای است از محمولات مسائل. حالا اگر این قید را ما به موضوع مرتبط کنیم، مثل این است که محمولات را به موضوع مرتبط کردهایم. آن وقت اگر محمولات را بعداً بر این موضوعِ متحیث و بر این موضوعِ مقید وارد کنیم، محمول بر خودش وارد میشود.
محمول بر موضوعی وارد میشود که محمول را در کنار خودش دارد؛ آن وقت لازم میآید محمول بر محمول وارد بشود، شیء بر نفس وارد بشود و این باطل است. پس این قید زدنِ موضوع به این قیدها باطل است. و شما دارید میگویید ما با همین قیدها موضوع را متعدد میکنیم، یعنی کاری میکنید که علم متعدد بشود ولی غافلید از اینکه با این کارتان حمل شیء بر نفس لازم میآید. این همان مطلب قبلی است با عبارت دیگر عرض کردم. گاهی به من میگویند چرا تکرار میکنید؛ عرض میکنم تکرارهای من بسیارش با عبارتهای مختلف است و این تکرارها لازم است؛ چون عبارت وقتی مختلف میشود نحوه فهم یک خرده بهتر میشود.
خب گاهی از اوقات هم هست که تکرارها لغو است، حالا آن ها را هم دیگر خودتان صرفنظر کنید، پیش میآید دیگر. منظور این تکراری که الان عرض کردم به عبارتی نبود که در جلسه قبل گفته بودم؛ عبارت دیگری بود ولی همان مطلب است. بعد شما اشکال کردید که ضرورت بشرط المحمول را چطوری توجیه میکنید؟ ما میگوییم «الانسان الکاتب کاتبٌ بالضرورة». من جواب دادم، جواب مفصل دادم، ولی بعداً متوجه شدم با یک کلمه میشود جواب داد؛ جواب مختصر. جواب مختصر راحتتر فهمیده میشود. البته بعضی اوقات؛ بعضی اوقات مختصرش میکنیم سختتر میشود. ولی بعضی اوقات اینطور است که جواب مختصر کنیم راحتتر فهمیده میشود. من الان میخواهم جواب مختصر عرض کنم.
پاسخ به اشکال ضرورت بشرط المحمول و تفاوت اجمال و تفصیل
در ضرورت بشرط المحمول، مثلاً مثل «الانسان الکاتب»، محمول در واقع چیست؟ محمول در واقع «کاتبٌ» است یا «واجب الکتابه» است؟ محمول کاتب نیست. در ضرورت بشرط المحمول اگر بگوییم «الانسان الکاتب کاتبٌ» حمل شیء بر نفس لازم آمده، ولی ما در آنجا جهت را جزء محمول میکنیم. جهت قضیه را جزء محمول میکنیم. اینطور میشود: «الانسان الکاتب واجب الکتابه است». آن وقت واجب الکتابه حمل شیء بر نفس دیگر نیست. درسته میگوییم «الانسان الکاتب کاتبٌ»، منتها میگوییم «الانسان الکاتب کاتبٌ بالضروره». این قید «بالضروره» را دقت کنید؛ در واقع اینطور میشود: «الانسان الکاتب واجب الکتابه». این واجب الکتابه حمل میشود و این حمل شیء بر نفس نیست.
در هر جا شما این کار را بکنید حملتان درست است، حتی در مانحنفیه. اگر در مانحنفیه بگویید «الکلمة المعرب واجب الاعراب»، درست گفتید. و «الکلمة المبنی واجب البناء»، باز هم درست گفتید. ولی اگر بگویید «الکلمة المعرب معربٌ» و «الکلمة المبنی مبنیٌ»، این درست نیست؛ این حمل شیء بر نفس است. پس ضرورتهای بشرط المحمول اگر دقت کنید، در واقع آن ضرورتِ بشرط المحمول دارد حمل میشود نه خود محمول. و اشکال دیگر ندارد. این جواب را اگر من در جلسه قبل میگفتم خیلی راحتتر فهمیده میشد. حالا شما همین جواب را قبول کنید؛ آن تفاصیل را اگر نخواستید قبول کنید مهم نیست.
سئوال: در حمل اولی؟
پاسخ: در حمل اولی، «الانسان حیوان ناطق» مثلاً؛ بله آنجا هم بالضروره میگوییم. آنجا البته مشکلی نداریم چون اجمال و تفصیل تفاوت میدهد. چون اجمال و تفصیل باعث تفاوت است ما مشکل نداریم؛ حمل شیء بر نفس لازم نمیآید. در مثل «الانسان حیوان ناطق»، موضوع را مجمل میگیریم، محمول را مفصل میگیریم. فرقِ بین این دو تا میگذاریم به اجمال و تفصیل، آن وقت مشکل حل میشود. اما در مثل «الانسان الکاتب کاتبٌ»، اجمال و تفصیل را نمیتوانیم حلِ مشکل قرار بدهیم؛ ناچاریم از یک طریق دیگر بیاییم. ولی خب در مثل «الانسان حیوان ناطق» هم اگر خواستید ضرورت را قید محمول قرار بدهید مشکلی ندارید ولی احتیاجی به آن نیست.
سئوال: در ضرورت بشرط المحمول حمل اولی است یا شایع؟
پاسخ: خیر، حمل شایع است. در ضرورت بشرط المحمول حمل شایع است.
سئوال: نامفهوم
پاسخ: احتیاجی به آن نیست. بله، آن هم هست؛ عرض کردم در ضرورت بشرط المحمول شما فرق به اجمال و تفصیل نمیتوانید بگذارید، حتماً فرق باید به همین بیانی باشد که عرض کردم.
جایگزینی استعداد به جای فعلیت در تقید موضوع
خب این مطالبی بود که ما در جلسه گذشته گفتیم، الان تکرار کردم. اشکالی در جلسه گذشته مطرح شده بود که الان جواب بهتری دادم. حالا مطلب را ادامه میدهیم. گفتیم که مراد از اینکه حیثیت به موضوع علم ضمیمه میشود، مراد این نیست که خود حیثیت ضمیمه میشود؛ وگرنه لازمهاش حمل شیء بر نفس است به بیانی که گفته شد. بلکه مراد این است که «استعدادِ» داشتن آن حیثیت قید موضوع قرار میگیرد، نه خود حیثیت. یعنی ما نمیگوییم «کلمه معرب، معرب است»؛ میگوییم «کلمهای که میتواند معرب باشد، معرب است». این دیگر حمل شیء بر نفس نیست. پس استعداد را ما قید موضوع قرار میدهیم و فعلیتِ همان استعداد را محمول قرار میدهیم.
سه تا مثال ایشان میزند یا چهار تا. مثال اولش در علم طبیعی است. در علم طبیعی جسم را موضوع قرار میدهیم برای علم، اما نه جسم مطلق را؛ جسمی را که قید به آن زدهایم: «من حیث الحرکة و السکون». اما مرادمان از این «من حیث الحرکة و السکون»، حرکت و سکون بالفعل نیست. نمیخواهیم بگوییم «جسمی که حرکت دارد و سکون دارد، متحرک است و ساکن». این باز حمل شیء بر نفس لازم میآید. میخواهیم بگوییم «جسمی که میتواند حرکت داشته باشد و میتواند سکون داشته باشد»، این را در مباحث طبیعی ثابت میکنیم که دارای حرکت است یا دارای سکون است، دارای فلان نوع حرکت است یا دارای سکون است. همانطور که توجه میکنید جسم را متحیث میکنیم به حیثیتی، ولی آن حیثیت حرکت و سکون نیست، بلکه استعداد در حرکت و سکون است. این یک مثال.
مثال بعدی، که شاید دو مثال بتوانید بگیریدش، کلمه را متحیث میکنیم به اعراب تا موضوع بشود برای علم نحو. محمول را گاهی رفعِ در باب فاعل قرار میدهیم، گاهی نصبِ در باب مفعول. اینکه میگویم دو تا مثال بهخاطر همین بود وگرنه فرقی نمیکند. ایشان اینجا دو مثال نگفته، یک مثال است؛ منتها منحلش میکنیم به دو مثال. آن وقت گفتیم مثال سه تا است یا چهار تا بهخاطر همینجا بود. این کلمه بهحیث فاعلیت، مستعد رفع میشود و رفع و مرفوعٌ بر آن حمل میشود. نه این کلمه مرفوع میشود بعد مرفوع بر آن حمل میشود؛ مستعد رفع میشود.
تبیین استعداد در علوم نحو، صرف و طبیعیات
این کلمه دیگر بهخاطر اینکه قابلیت دارد برای مفعولیت، نصب پیدا میکند؛ اگر مفعول شد منصوب میشود. که توجه میکنید نمیگوییم «این کلمهای که منصوب شد منصوب است»؛ میگوییم «این کلمهای که مفعول شد منصوب است». عبارت را بهتر معنا کنم، یک خرده این عبارت که الان گفتم تسامح داشت. خوب بود اما نرساند مطلب را. بهتر است که عبارت را عوض کنیم اینطور بگوییم: کلمهای که حیث فاعلیت دارد. نمیگوییم قابلیت دارد برای فاعلیت؛ من اول گفتم قابلیت دارد برای فاعلیت، قابلیتاش را برداشتم. کلمهای که حیث فاعلیت دارد، بهخاطر داشتن حیث فاعلیت، مستعد رفع است؛ نه چون میتواند فاعل باشد، بلکه چون فاعل است. چون فاعل است مستعد رفع است.
پس اینطور میشود: «الکلمة المستعدة للرفع»، «الکلمة الواجدة للفاعلیه، مرفوعٌ». بهجای «الواجده للفاعلیه» بگذارید «المستحقه للرفع». «الکلمة المستحقه للرفع، مرفوعٌ». اینکه اشکالی ندارد. «الکلمة الواجده للمرتبة الفاعلیه، مرفوعٌ». این هم اشکال ندارد. پس خودِ قید فاعلیت استعداد محمول را میآورد. چه بگویید کلمهای که مستعد محمول است (یعنی مستعد رفع است) رفع دارد، یا بگویید کلمهای که فاعل شده است. همین که میگویید فاعل شده این مستعد رفع است، این مرفوع است. چه بگویید کلمهای که مستعد رفع است مرفوع است، چه بگویید کلمهای که فاعل شده مرفوع است، هر دو درسته. فقط آنی که غلط است این است که بگویید «کلمهای که مرفوع است، مرفوع است». این غلط است.
فعلیتِ محمول را قید موضوع قرار ندهید، استعداد محمول را قید موضوع قرار بدهید. حالا چه استعداد محمول به این باشد که بگویید «کلمهای که مستحق رفع است»، چه با این عبارت نگویید، «کلمهای که فاعلیت دارد» به این عبارت بگویید؛ فرق نمیکند. کلمهای که فاعلیت دارد استعداد رفع دارد. آن وقت شما بگویید کلمهای که فاعلیت دارد مرفوع است، یا بگویید کلمهای که استعداد رفع دارد مرفوع است؛ هر دو درسته. آنی که غلط است این است که بگویید «کلمهای که مرفوع است، مرفوع است». این حمل شیء بر نفس است. در مفعول هم همین را میگوییم. در مفعول هم میگوییم این کلمه بهحیث مفعولیتش منصوب است. یا بهحیث استعداد نصبش منصوب است. این دو تا درسته، این کلمه، این کلمهای که منصوب است منصوب است؛ این غلط است.
تحلیل تقدم رتبی موضوع بر محمول و دفع محذور دور
مگر از باب ضرورت بشرط المحمول درستش کنید که توضیح دادم. این مثال دوم بود. یا مثال دوم و سوم. اما مثال سوم یا چهارم: کلمه به حیث اینکه صحیح است و معتل است، صحیح است و معتل؛ این غلط است. این حمل شیء بر نفس است. نمیتوانیم بگوییم کلمه بهحیث اینکه صحیح است، صحیح است. یا کلمه بهحیث اینکه معتل است، معتل است. این میشود حمل شیء بر نفس و غلط است. و ما در علم صرف اینچنین کلمهای را موضوع قرار نمیدهیم تا حمل شیء بر نفس لازم بیاید. بلکه اینطور میگوییم؛ میگوییم که کلمهای که دارای هیئتی است، که آن هیئت اجازه ورود صحت و اعتلال بر این کلمه میدهد؛ این کلمه یا صحیح است یا معتل.
مقید میکنیم کلمه را به هیئتی، که آن هیئت استعداد پذیرش صحت و اعتلال را برای کلمه میآورد، آن وقت صحت و اعتلال بالفعل را بر کلمه حمل میکنیم. پس صحت و اعتلال بالفعل بر کلمهای که مقید به استعداد شده حمل میشود، نه بر کلمهای که مقید به صحت و اعتلال شده؛ و دیگر حمل شیء بر نفس لازم نمیآید. چه حمل شیء بر نفس بگوییم چه دور بگوییم؛ من در یک توضیحاتی هم دور میگفتم، در یک توضیحاتی حمل شیء بر نفس میگفتم؛ هر دوتاش درست است. چون حمل شیء بر نفس به دور برمیگردد. از باب اینکه شیء را دارید حمل میکنید مؤخر گرفتید، از باب اینکه موضوع قرار شده مقدم گرفتید، آن وقت ما هو المقدم میشود ما هو المؤخر، ما هو المؤخر هم میشود مقدم، دور میآید یا محذور دور. حمل شیء بر نفس را به همین ترتیب میتوانیم برگردانیم به دور. یعنی اگر من گاهی تعبیر به دور میکنم، گاهی تعبیر به حمل شیء بر نفس میکنم، اشکالی ندارد هر دو درست است.
خب توجه کردید که ما جواب اشکال را دادیم. اشکال این بود که اگر موضوع علم را مقید کردید به حیثیت، با توجه به اینکه این حیثیت خلاصه محمول است، مثل این است که موضوع علم را مقید کردید به محمول. آن وقت اگر در مسائل بر این موضوع، محمول را حمل کنید، حمل محمول بر محمول لازم میآید؛ حمل شیء بر خودش لازم میآید. این اشکال بود، جواب ما این بود که ما موضوع علم را مقید به محمول نمیکنیم، مقید به قابلیتِ برای محمول میکنیم؛ آن وقت محمول را بر آن حمل میکنیم و اشکالی هم نیست. خب، باید ثابت کنیم که اشکال نیست. ما وقتی میخواستیم اشکال را وارد کنیم، اشکال کردیم؛ حالا که میخواهیم اشکال را دفع کنیم، باید ثابت کنیم که اشکال وارد نیست. در وقتی میخواستیم اشکال کنیم اینچنین گفتیم؛ دقت کنید:
بررسی حیثیات استعداد و تبیین دیدگاه مرحوم اصفهانی
گفتیم این محمول را قید موضوع قرار دادید؛ و چون قید موضوع قرار دادید، بهاعتبار اینکه هر موضوعی مقدم بر محمول است، پس این محمول را مقدم بر محمول گرفتید. چون قید موضوع قرارش دادید و موضوع بر محمول رتبتاً مقدم است؛ چون باید موضوع را وضع کنید تا محمول را بر آن حمل کنید. پس موضوع رتبتاً مقدم بر محمول است. شما محمول را هم آوردید جزء موضوع قرار دادید، پس محمول را مقدم قرار دادید. بعد که این محمول را حمل میکنید، محمول مؤخر از موضوع است. الان محمولِ مؤخر دارد حمل میشود بر موضوعِ مقدم؛ و در موضوعِ مقدم محمول را هم دارید. محمول بهاعتبار اینکه در موضوع اخذش کردید شد مقدم، بهاعتبار اینکه محمول قرارش دادید شد مؤخر؛ همین شیء واحد را که اسمش محمول است هم جزء محمول قرار دادید هم جزء موضوع قرار دادید و سابق گرفتید. مقدم یعنی سابق، من عبارت را عوض میکنم تا به عبارت خودِ مرحوم اصفهانی برسم.
همین محمول را بهاعتبار اینکه قید موضوع قرارش دادید، سابق قرارش دادید؛ بهاعتبار اینکه محمولش ساختید لاحق قرارش دادید؛ هم سابق شد هم لاحق شد، مشکل دور یا حمل شیء بر نفس آمد. اما در جایی که قابلیت را ما شرط قرار بدیم، قابلیت فقط میشود سابق، دیگر خود قابلیت که محمول نیست؛ قابلیت فقط، قید موضوع است، مثل خود موضوع میشود سابق. خودِ قابلیت محمول نیست که بشود لاحق، بلکه چیزی دیگر محمول است و آن چیزی دیگر میشود لاحق. آن وقت سابق با لاحق فرق میکند؛ سابق آن استعداد است، لاحق آن فعلیت است. پس لازم نیامد که این قید ما هم سابق شود هم لاحق شود تا آن دوری که عرض کردم پیش بیاید. بلکه قید ما شد سابقِ تنها، دیگر لاحق نشد؛ و محمول ما شد لاحقِ تنها، دیگر سابق نشد.
خودِ مرحوم اصفهانی هم در آخر میگوید «وجميع هذه الحيثيات سابقة ـ لا لاحقة»؛ آنجا را دارم توضیح میدهم. جمیع این حیثیات که حیثیاتی است که از آنها تعبیر به لیاقت میشود، تعبیر به استعداد میشود، این حیثیات فقط سابقاند، دیگر لاحق نیستند. محمول لاحق است ولی این حیثیات دیگر لاحق نیستند. اگر خود محمول را قید قرار داده بودید، آن وقت این محمول هم سابق میشد هم لاحق. اما چون خودش را قید قرار ندادید، لیاقتش را قید قرار دادید، لیاقتش فقط میشود سابق، خودش فقط میشود لاحق؛ دیگر سابق و لاحق یک چیز نمیشود تا دور لازم بیاید. این تمام تحقیقی است که ایشان در جواب این اشکال کرده است.
تطبیق مباحث با متن کتاب نهایة الدرایه
صفحه ۳۰ هستیم سطر هفتم: «بل الغرض»؛ گفتیم خط اول همین صفحه گفتیم «وليس الغرض من تحيّث الموضوع» اینکه خود حیثیات قید باشند، بعد میگوییم «بل الغرض» این است که استعدادِ این حیثیات قید است، نه خود حیثیات. «بل الغرض من أخذ الحيثيات» چنانچه از گروهی از محققین من اهل المعقول نقل شده، غرض از اخذ حیثیات «هو حيثية استعداد ذات الموضوع لورود المحمول عليه». حیثیتی که به موضوع مرتبط میکنیم، این حیثیت است: «استعداد ذات الموضوع لورود المحمول عليه». این حیثیت را قید موضوع قرار میدهیم، نه اینکه محمول را قید قرار بدهیم؛ استعداد داشتن موضوع «لورود المحمول علیه» را قید قرار میدهیم. یعنی آن استعداد قید موضوع میشود نه خود فعلیت.
سه تا یا چهار تا مثال میزند. بعد از اینکه مثالات تمام شد نتیجه میگیرد که این حیثیتی که ما قید موضوع قرار میدهیم فقط سابق است، دیگر لاحق نیست. مثلاً موضوع در علم طبیعی جسم طبیعی است، «مثلا الموضوع في الطبيعيات هو الجسم الطبيعي لا من حيث الحركة والسكون»؛ نه جسم طبیعی مقید به حرکت و نه جسم طبیعی مقید به سکون. زیرا که این حرکت و سکون محمول مسئله است، دیگر نمیتواند قید برای موضوع قرار بگیرد. «كيف؟» یعنی چگونه این جسم مقید به حرکت و سکون باشد در حالی که «ويبحث عنهما (عَنِ الْحَرَکَةِ وَ السُّکُونِ)فيها» یعنی در علم طبیعیات؟ یعنی محمول مسئله این دو تا هستند، چگونه این دو تا قید موضوع علم قرار بگیرند در حالی که محمول مسئله این دو تا هستند؟ یعنی مبحوثعنه در علم این دو تا هستند. مبحوثعنه یعنی محمول. محمول مسئله این دو تا هستند. آن وقت چطور آنی که میخواهیم ثابتاش کنیم در موضوع اخذش میکنیم؟
«كيف؟» یعنی چگونه جسم مقید باشد به حرکت و سکون در حالی که از همین حرکت و سکون بحث میکنیم فیها یعنی در علم طبیعیات. پس خود حرکت و سکون قید نیست، «لا من حيث الحركة والسكون بل من حيث استعداده لورودهما عليه»؛ چون جسم استعداد دارد لورودهما یعنی ورود حرکت و سکون علیه. بهخاطر همین استعداد است که موضوع علم طبیعی قرارش دادیم، بعد در مسائل، مستعد له را بر مستعد حمل می کنیم. و حمل مستعد له بر مستعد دور نیست. بل من حیث استعداد الجسم لورود الحرکه و السکون علیه .چرا جسم این استعداد را دارد؟ «لمکان اعتبار الهیولی فیه». به خاطر اعتبار کردن هیولی در جسم. چون هیولی را در جسم اعتبار کردیم به جسم استعداد و قابلیت دادیم که همیشه قابلیت ها از طریق هیولی می آید. ما هم هیولی را در جسم اعتبار کردیم، پس به جسم قابلیت حرکت و سکون دادیم. به خاطر همین قابلیت شده است موضوع علم طبیعی و در مسائل علم طبیعی از حرکت و سکونِ همین قابلٌ للحرکة و السکون بحث میشود.
بررسی جایگاه هیولی و اعتبار آن در علم طبیعی و الهی
«لمكان» اینجور عبارتها «لمكان» را به معنای مثلاً «بودن» معنا میکنیم؛ یعنی بهخاطر وجودِ اعتبار هیولی فیه. یعنی چون اعتبار کردیم هیولی را در جسم، بهخاطر این اعتبار، هیولی شد مستعد. جسم شد مستعد. چون هیولی استعداد بود، ما هم هیولی را در جسم اعتبار کردیم، جسم بهخاطر داشتن هیولی شد مستعد؛ حالا که شد مستعد ما جسم مستعد را موضوع علم طبیعی قرار میدهیم.
سئوال: خود اثبات هیولی در علم طبیعی صورت نمیگیرد؟
پاسخ: نخیر
سئوال: در علم الهی صورت میگیرد؟
پاسخ: هیولی در علم طبیعی اثبات نمیشود، هیولی در علم الهی اثبات میشود.
سئوال: همین برهانِ فصل و وصلی که طبیعیون میآورند برای اثبات؟
پاسخ: طبیعیون نمیآورند، الهیون میآورند.
سئوال: الهیون میآورند؟ برای طبیعی است که
پاسخ: خود الهی میگوید، میگوید من آنچه را که طبیعی لازم دارد و خودش نمیتواند در موردش بحث کند بحث میکنم، اثبات میکنم، در اختیار آن میگذارم. حالا اگر طبیعی هم آمد آنچه را که الهی گفته بود در کتاب خودش مطرح کرد اشکال ندارد، ولی دیگر جزء مسائل طبیعی به حساب نمیآید.
کلمه اعتبار در اینجا دارد، «لمكان اعتبار الهيولى فيه». شاید مرحوم اصفهانی خواسته بیان کند که ما در این مسئله کاری نداریم به اینکه هیولی وجود دارد یا ندارد؛ چون ما بحث در اثبات هیولی یا نفی هیولی نداریم. میخواهیم بگوییم اگر هیولی را اعتبار کردید، حالا چه واقعاً بود و اعتبار کردید، چه نه، شما اعتبار کردید، فقط اعتبار کردید، بالاخره استعداد برای جسم حاصل میشود. حالا یا استعداد واقعاً حاصل میشود اگر هیولی واقعاً باشد، یا اعتباراً حاصل میشود اگر هیولی اعتباری باشد. الان ما کاری نداریم به اینکه هیولی داریم یا نداریم. نمیگوید «لِمَکَانِ الْهَیُولَى فِیهِ» یعنی لوجود الهیولی فیه، میگوید «لمكان اعتبار الهيولى فيه». یعنی چون هیولی را در آن اعتبار میکنیم. حالا اعتباری که فقط اعتبار است، یا اعتباری که نه هست و ما داریم اعتبار میکنیم و لحاظ میکنیم. این دیگر مورد بحث ما نیست لذا واردش نمیشویم. کلمه اعتبار را آورده شاید خواسته بیان کند که ما به این اختلاف کاری نداریم اولاً؛ و ثانیاً بیان کند که این توجیهی که ما میکنیم بنابر هر دو قول هست چه هیولی را قائل بشوید چه هیولی را اعتبار کنید. در هر دو صورت بالاخره جسم بهحیث اینکه قابلیت حرکت دارد موضوع علم طبیعی قرار میگیرد. شاید خواسته به این مطلب اشاره کند که قید اعتبار آورده است.
این مثال اول بود. مثال دوم: «وفي النحو» یعنی الموضوع فی النحو. «وفي النحو والصرف»؛ نه دیگر این «وفي النحو والصرف» مستقل است، دیگر فی الموضوع را لازم نیست سرش دربیارید. «وفي النحو والصرف الموضوع هي الكلمة ـ مثلا»؛ چون در علم نحو، کلام هم ضمیمه میشود، فقط کلمه نیست. ایشان چون کلمه تنها را ذکر کرده میگوید مثلاً. یعنی بهعنوان مثال کلمه را آوردم کلام هم بیاورید عیب ندارد. در صرف نه، در صرف فقط کلمه است.
سئوال: اینجا گفته اند که کلام بازگشتش به کلماتی است، موضوع مشهوری که در کتابهای مشهور موضوع کلمه است.
پاسخ: موضوع علم نحو کلمه تنها است؟
سئوال: آنجا است که کلام را هم بازگشتش میدهند به کلماتی که...
پاسخ: حالا اگر کلمه تنها باشد دیگر مثلاً نمیخواهد. ولی خب عرض میکنم چون کلمه و کلام را موضوع علم گرفته، قید مثلاً آورده است.
تحلیل عوارض کلمه و کلام در علم نحو و صرف
«وفي النحو والصرف الموضوع هي الكلمة ـ مثلا ـ من حيث الفاعلية»؛ البته اگر مثلاً را قید بعد بگیرید احتیاج به توضیح هم ندارد، احتیاج به این توجیهی که عرض کردم ندارد. «مثلا» اگر قید باشد برای کلمه این توجیه را میخواهد، که مثلاً آورده چون هم کلمه میتوانست بیاید هم کلام میتوانست بیاید، بهعنوان مثلاً کلمه را انتخاب کرد و آورد. این در صورتی است که مثلاً را مربوط به کلمه بگیرید. اما اگر مثلاً را مربوط به حرفهای بعد بگیرید: موضوع علم نحو کلمه است، اما کلمهای که مثلاً حیث فاعلیت دارد یا مثلاً حیث مفعولیت دارد، که مثلاً برای بعد باشد. آن دیگر احتیاج به این توجیه هم ندارد که عرض کردم. موضوع علم نحو و صرف کلمه است از حیث فاعلیت، نه از حیث رفع؛ از حیث فاعلیت. که این حیث فاعلیت تصحیح میکند ورود رفع را بر این کلمه، یعنی مستعد میکند این کلمه را برای رفع. آن وقت رفع وارد میشود بر کلمه مستعده للرفع. نه وارد بشود بر کلمهای که رفع را دارد تا حمل شیء بر نفس لازم بیاید.
سئوال: اگر ما کلام را هم جزء موضوع علم نحو بگیریم که میگیریم، چه عارضی را برایش بار میکنیم که در واقع بشود استعداد؟
پاسخ: کلام هم بگیرید عوارضهایی که برایش بار میکنید متعدد است. یک وقت عارض اعراب بار میکنید، در محل اعراب است، جملهای است که در محل اعراب است یا جملهای است که لامحل لها من الاعراب.
سئوال: عوارض جمله را نمیگویید؟
پاسخ: بله، اگر کلام را شما موضوع علم قرار بدهید عوارض کلام بار میکنید. عوارض کلام مثل همین اعراب و بنا دیگر، بالاخره در نحو چه بحث میکنید شما؟ از اینکه تلفیق کردید مرکب را، از اینکه کلام درست کردید؛ یا از اعراب کلام صحبت میکنید. کلام که درست کردن زحمت ندارد که، دو تا مبتدا کنار هم میگذارید کلام درست میشود، علم نمیخواهد. بله، یک احکامی دارد که برای اعراب و بنایش چیکار بکنید، این را جلو بیاورید آن را عقب بیاورید، ابتدا به نکره بکنید، خبر مقدم قرار بدهید یا ابتدا به نکره نکنید، خبر مقدم قرار ندهید؛ اینها دیگر مباحثی است که میآید. اینها جزء محمولات است، همهاش هم بهغرض اعراب و بنا است. البته من نباید بگویم بهغرض، عمداً گفتم بهغرض ولی نباید بگویم؛ چون بحث ما در این است که تمایز به موضوعات است، غرض مطرح نیست. اشکال که بر موضوعات میکنیم بعداً غرض را مطرح میکنیم.
در علم نحو و صرف موضوع کلمه است از حیث فاعلیتی که تصحیح میکند ورود رفع بر این کلمه را، و از حیث مفعولیتی که آماده میکند کلمه را برای ورود نصب بر آن. کلمه آماده میشود برای اینکه نصب بر آن وارد بشود. این دو مثال تمام شد، که البته مثال دوم را گفتیم میتوانیم تجزیهاش کنیم باز به دو مثال. حالا مثال آخر: «أو من حيث هيئة كذا»؛ کلمه در علم صرف موضوع است برای علم، منتها کلمه من حیث هیئة کذا، کلمهای که فلان هیئت را داشته باشد، که آن هیئت مصحح و مجوز ورود صحت و اعتلال یا اعتلال بر آن کلمه است. کلمه با این هیئت یا کلمه با قابلیت ورود صحت و اعتلال میشود موضوع، آن وقت صحت و اعتلال بر آن حمل میشود بدون اینکه حمل شیء بر نفس لازم بیاید.
نقد دیدگاه برخی مدققین در مورد فعلیت حیثیت در موضوع
بعد خب این سه تا مثال را زد. اول بیان کرد که غرض ما این است که استعدادِ محمول را قید قرار میدهیم و حیثیت قرار میدهیم. این را اول گفت، بعداً مثال زد، حالا میخواهد دفع اشکال کند، یعنی همین اشکالی که اول کرد میخواهد اینجا دفعش کند. مثل اینکه مباحثی که الان کردیم مقدمات بودند. استعداد را حیثیت قرار بدهید نه خود شیء را. این مقدمه دلیل بود، مقدمه جواب بود. بعد میگوید اما این استعداد فقط سابق است، دیگر لاحق نیست، بنابراین تقدم شیء بر نفس، حمل شیء بر نفس یا دور لازم نمیآید. «وجميع هذه الحيثيات سابقة» که استعدادات بودند، جمیع این حیثیات سابقاند بر محمول، نه لاحق باشند. «بالإضافة إلى الحركات الاعرابية والبنائية ونحوهما» سابقاند و لاحق نیستند. یعنی همهشان سابقاند بر محمول، دیگر لاحق نیستند.
«بالإضافة إلى الحركات الاعرابية والبنائية» در مثال نحو تنها، «ونحوهما» در مثال علم طبیعی، در مثال علم صرف. جمیع این حیثیات بالاضافه به حرکات اعرابی و بنایی که محمولات مسئله نحو هستند، جمیع این حیثیات سابقاند لا لاحقه. پس لازم نیامد که یک شیء هم سابق باشد نسبت به چیزی و هم لاحق باشد نسبت به آن چیز. بلکه فقط سابق شد. یکی فقط سابق شد، یکی دیگر فقط لاحق شد. آن وقت پس دور یا حمل شیء بر نفس لازم نمیآید. تا اینجا جوابی که ایشان میدهد تمام میشود. بعد از قول بعضیها جوابی دیگری نقل میکند که این جواب در واقع جواب تام نیست و باعث ورود اشکال میشود. و آن جواب این است که: بعضیها موضوع را در نحو عبارت از معرب و مبنی گرفتند، نه عبارت از قابل معرب بودن و قابل مبنی بودن که ما گفتیم.
بلکه خود معرب و مبنی را قید موضوع قرار دادند. و در صرف خود صحیح و معتل را قید قرار دادند، نه قابلیت صحت و قابلیت اعتلال را. خب آن وقت اشکال بر اینها وارد میشود. شما اعراب و بنا را قید موضوع قرار دادید و مقدمش کردید، همین اعراب و بنا را محمول قرار دادید مؤخرش کردید. ما هو المقدم شد مؤخر و بالعکس، شد دور. یا شد حمل شیء بر نفس. همان اشکالی که ما میکردیم اصلاً بر اینطور توجیهات وارد بود که موضوع را مقید کنند به خود اعراب و بنا یا به خود صحت و اعتلال نه مقیدش کنند به قابلیت. ما مقید کردیم موضوع را به قابلیت، اشکال برطرف شد. اینها مقید کردند موضوع را به فعلیت، و همان فعلیت را بر خود همین فعلیت حمل کردند؛ اشکال برگشت، یعنی اشکال حمل شیء بر نفس برگشت.
بررسی دیدگاه شیخ هادی تهرانی و محذور عروض شیء بر نفس
«وأما ما عن بعض المدققين من المعاصرين» که در پاورقی ما نوشته مرحوم شیخ هادی، شیخ هادی تهرانی است. «وأما ما عن بعض المدققين من المعاصرين» که گفتهاش این است: «من أن الموضوع في النحو هو المعرب والمبني ، وفي الصرف» یعنی الموضوع فی الصرف «هو الصحيح والمعتل». موضوع در نحو میشود معرب و مبنی، در صرف میشود صحیح و معتل؛ یعنی خودِ موضوع را کلمه گرفته، مقیدش کرده به اعراب و بنا آن وقت شده معرب و مبنی. کلمه مقیده به اعراب و بنا شده معرب و مبنی. کلمه مقیده به صحت و اعتلال شده صحیح و معتل. اینکه میگوید موضوع معرب است و مبنی یعنی کلمه واجد اعراب و کلمه واجد بنا. اینکه میگوید موضوع صحیح است و معتل یعنی کلمه مقیده به صحت و کلمه مقیده به اعتلال. اینها را موضوع گرفته است.
ایشان میفرمایند «فقد عرفت ما فيه». در همین صفحه سطر سوم ما اشکال این را گفتیم. اشکال چه بود؟ «إذ مبدأ محمول المسألة لا يعقل أن يكون حيثية تقييدية لموضوعها ، ولا لموضوع العلم ، وإلا لزم عروض الشيء لنفسه». این اشکالی بود که در جلسه قبل هم به آن اشاره کردیم. ایشان میفرماید «فقد عرفت ما فيه»، با آن اشکالاتی که کردیم معلوم شد که این کلام بعض مدققین کلام صحیحی نیست. زیرا معرب بما هو معربٌ معقول نیست که بر او حرکات اعرابی عارض شود. «وَ هَکَذَا»[2] یعنی ما یکی از بیانات مرحوم شیخ هادی را مطرح کردیم و اشکال کردیم؛ و شما میتوانید آن عبارات دیگرش را هم مطرح کنید. ایشان گفت معرب محمول میشود برای اعراب، خب این اشکال دور دارد؛ گفت مبنی محمول میشود بر مبنی، و صحیح و معتل محمول می شود بر صحیح و معتل. ما فقط در آنجایی که معرب محمول بشود بر معرب بیان کردیم؛ آنجایی که مبنی محمول بشود بر مبنی یا معتل محمول بشود بر معتل، آنها را با کلمه هکذا فهماندیم. خب اینطور شد عبارت: «فقد عرفت ما فيه فإن المعرب ـ بما هو معرب ـ لا يعقل أن تعرض عليه» یعنی محمول بشود برای او «الحركات الاعرابية ، وهكذا» یعنی مبنی هم بما هو مبنیٌ معقول نیست که «تعرض علیه البناء» و معتل و صحیح بما هو معتلٌ و صحیحٌ معقول نیست که «تعرض علیه الاعتلال و الصحة».