« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

91/09/26

بسم الله الرحمن الرحیم

نقد دیدگاه مشهور در تمایز علوم و تبیین نظر مرحوم آخوند/موضوع علم و عوارض ذاتی /مقدمه

 

موضوع: مقدمه/موضوع علم و عوارض ذاتی /نقد دیدگاه مشهور در تمایز علوم و تبیین نظر مرحوم آخوند

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین تمایز علوم از منظر مرحوم آخوند خراسانی

کتاب نهایة الدرایه، صفحه ۳۰، سطر اول:

«وليس الغرض من تحيّث الموضوع ـ كالكلمة والكلام بحيثية الاعراب والبناء في النحو ، وبحيثية الصحة والاعتلال في الصرف ـ أن تكون الحيثيات المزبورة حيثية تقييدية لموضوع العلم»[1]

مرحوم آخوند فرمودند که تمایز علوم به تمایز اغراض آن‌ها است؛ یعنی هر علمی با علم دیگر به‌ خاطر غرضی که بر آن مترتب می‌شود، تفاوت دارد. در این علم غرضی مترتب شده است و در آن علم دیگر، غرضی دیگر مترتب شده است، لذا دو علم شده‌اند. اگر غرض واحد باشد، علم واحد خواهد بود و اگر غرض متعدد بشود، علم متعدد می‌شود. پس وحدت علم به وحدت غرض است و تمایز علوم به تمایز اغراض است.

مرحوم اصفهانی می‌خواهند این بخش از کلام مرحوم آخوند را توضیح دهند. ایشان قبلاً اشاره می‌کنند به قولی که مخالف قول آخوند است و قول مشهور است؛ و آن قول این است که وحدت هر علمی به موضوع آن است و تعدد علوم به تعدد موضوعات آن‌ها است. ایشان اول این مطلب را توضیح می‌دهند و بعد که بحث تمام شد، به سراغ قول آخوند و توضیح کلام ایشان می‌روند؛ یعنی بر کلام مشهور اشکال می‌کنند و بعد می‌فرمایند به‌ خاطر وجود همین اشکال است که مرحوم آخوند قول مشهور را نپذیرفته و قول دیگری را در مسئله ارائه داده است.

در ابتدای حاشیه به قول مشهور می‌پردازیم که تمایز علوم به تمایز موضوعات است. اگر دو موضوع داشته باشیم، می‌توانیم دو علم تشکیل دهیم که یکی از دو علم، موضوعش این باشد و علم دیگر موضوعش چیزی دیگر باشد. در این حالت ذات دو موضوع دوتا است؛ یعنی واقعاً دو موضوع هستند که از هم جدا می‌باشند. این موضوع از آن موضوع جدا است؛ این موضوع را موضوع علمی قرار دادیم و آن موضوع دیگر را موضوع علم دیگر قرار دادیم.

نقد دیدگاه مشهور در باب تمایز علوم بر اساس موضوعات

گاهی از اوقات این‌چنین نیست؛ یک موضوع در هر دو علم موضوع قرار گرفته است، اما در یک علم با حیثیتی و در علم دیگر با حیثیتی دیگر. مثلاً در علم نحو موضوع «کلمه» است، البته «کلام» هم هست، منتها حالا من کلام را عرض نمی‌کنم. موضوع در علم نحو کلمه است و در علم صرف هم کلمه است. یعنی ذات موضوع در هر دو علم یکی است، اما حیثیت‌ها فرق می‌کند. در علم نحو حیثیتی که برای کلمه هست و کلمه با آن حیثیت موضوع قرار گرفته است، حیثیت اعراب و بنا است؛ کلمه به حیث اعراب و بنا در علم نحو موضوع قرار می‌گیرد. و در علم صرف حیثیتی که هست، اعتلال و صحت است؛ یعنی کلمه به لحاظ معتل بودن و به لحاظ صحیح بودن، موضوع علم صرف است. پس در هر دو علم، موضوع ذات واحدی دارد اما حیثیت‌ها فرق می‌کند.

در جایی که موضوع دوتا باشد، فرق بین موضوع این علم و موضوع آن علم، فرقی واقعی است. در صورتی که موضوع یکی باشد و حیثیت‌ها متعدد باشد، فرق بین این موضوع و فرق بین آن موضوع اعتباری است، نه واقعی. این‌ها مطالبی بود که در جلسه قبل گفته بودیم.

حالا مطلبی را که می‌خواهیم بگوییم این است: این حیثیتی را که شما قید موضوع قرار می‌دهید چیست؟ چه حیثیتی است؟ می‌فرمایند حیثیتی است که مشیر است به محمولات مسائل. مثلاً در مسئله‌ی نحوی، رفعِ فاعل، نصبِ مفعول، مثلاً جرِّ مضاف‌الیه و امثال ذلک؛ این‌ها محمولات مسائل هستند. حیثیتی که در موضوع اخذ کردیم، مشیر به این محمولات است. حیثیت عبارت بود از اعراب و بنا؛ اعراب مشیر است به همین رفع و نصب و جر و امثال ذلک. پس حیثیتی که ما در موضوع هر علمی اخذ می‌کنیم، حیثیتی است که به محمولات مسائل آن علم اشاره دارد.

تبیین محذور دور در تقیید موضوع به حیثیات

حالا که چنین است اگر ما آن حیثیت را قید موضوع قرار دهیم، مشکل درست می‌شود و دور لازم می‌آید. چون حیثیت، اجمالِ همان محمولات است. وقتی ما حیثیت را قید موضوع قرار می‌دهیم، یعنی اجمالِ آن محمولات را قید موضوع قرار می‌دهیم و بعد خودِ محمولات را بر این موضوع مترتب می‌کنیم. همانی که قید شده است، دارد بر این مقید حمل می‌شود؛ منتها فرقش این است که قید مجمل است و محمول، مفصلِ همان مجمل است. و این در واقع فرقی نیست؛ این فرق اعتباری است و فرق واقعی نیست.

وقتی ما حیثیت را قید قرار می‌دهیم، حیثیت را سابق بر محمول می‌بینیم، چون قید موضوع است. موضوع با تمام قیودش سابق بر محمول است و قبل از محمول قرار دارد، ولو رتبتاً. پس این حیثیت وقتی قید موضوع قرار داده می‌شود، سابق به حساب می‌آید. وقتی خودِ محمول دیده می‌شود، لاحق به حساب می‌آید؛ چون محمول نسبت به موضوع لاحق است. قیدِ موضوع نسبت به محمول سابق است و محمول نسبت به موضوع و قیودش لاحق است. خب حالا همین محمول را، تفصیلش را نگاه می‌کنیم و لاحق قرار می‌دهیم؛ اجمالش را نگاه می‌کنیم و سابق قرار می‌دهیم. یک شیء را هم سابق می‌گیریم و هم لاحق می‌گیریم؛ این می‌شود دور.

این حیثیت اگر بشود قید موضوع، تفصیل همین حیثیت می‌شود خودِ محمول. وقتی قید موضوع شد، سابق دیده می‌شود و وقتی خودِ محمول شد، لاحق دیده می‌شود. یک شیء هم می‌شود سابق و هم می‌شود لاحق؛ یعنی هم می‌شود مقدم و هم می‌شود مؤخر. و این محذورِ دور است. دور نیست، محذورِ دور است؛ چون دور آنجایی است که توقف باشد و مقدم و مؤخر بر هم متوقف باشند، آن می‌شود دور. اگر توقف نباشد و فقط تقدم و تأخر باشد، می‌شود محذورِ دور.

پرسش و پاسخ پیرامون ماهیت تقیید و حیثیت

سئوال: «استاد ببخشید، حیثیت چگونه قید است؟ من می‌گویم کلمه از حیث این که معرب یا مبنی است؛ این که قید نشد. دارم می‌گویم از این حیث معرب است. مثل این که من می‌گویم زید از حیث این که رنگش چیست، سفید است یا سیاه است. وقتی می‌گویم از حیثِ رنگ، یعنی گفتم سفید است؟ یعنی مقیدش کردم به سفیدی یا سیاهی؟»

پاسخ: بله. از حیث رنگ...

سئوال: «یعنی استفهام است، انگار می‌خواهم جهت بحث کردن درباره زید را مشخص کنم که از این حیثِ او است».

پاسخ: فرقش فقط به اجمال و تفصیل است؛ این را عرض کردم. و این...

سئوال: «خب ما هم مقیدش نمی‌کنیم».

پاسخ: مقید نمی‌کنید حرفی نیست، اگر قید کردید ما می‌گوییم اشکال دارد. شما می‌گویید مقید نمی‌کنید، این یک بحث دیگر است. ما داریم می‌گوییم اگر موضوع را مقید کردید به این حیثیت، بعد تفصیل همین حیثیت را بر چنین موضوع مقیدی حمل کردید، محذور دور لازم می‌آید. یعنی «ما هو المقدم»، مؤخر می‌شود و «ما هو الموخر»، مقدم می‌شود. این محذور لازم می‌آید. شما می‌فرمایید ما قید نمی‌کنیم؛ قید نکنید مشکلی نداریم.

سئوال: «و در علم خارجاً اتفاق نمی‌افتد دیگر. ما می‌گوییم کلمه از حیث اعراب و بنا...»

پاسخ: قید می‌کنید.

سئوال: «این که قید نشد، من گفتم کلمه مقیداً به اعراب، معرب است».

پاسخ به اشکالات و بررسی تفاوت قوه و فعلیت

پاسخ: وقتی می‌گویید حیثیت، لازم نیست لفظ قید را بیاورید. وقتی می‌گویید که کلمه از این حیث، دارید مقید می‌کنید.

سئوال: «من حکم نکردم به قید».

پاسخ: باید حکم بکنید.

سئوال: «خب قید یعنی حکم به تقییدِ این مقید با آن قید».

پاسخ: یعنی باید کلمه قید را بیاورید؟

سئوال: «نه، ظاهرش هم به قید نمی‌خورد، انگار یک استفهام است، من هنوز حکم نکردم».

پاسخ: یعنی واقعاً استفهام می‌کنید شما وقتی می‌گویید کلمه از حیث اعراب و بنا؟ یعنی کلمه مقید به این حیثیت، مقید به حیثیت؛ نه مقید به اعراب و بنا. خب لفظ‌تان نشان می‌دهد که دارید مقید می‌کنید ولو کلمه قید را نمی‌آورید. وقتی می‌گویید کلمه «از حیث اعراب و بنا»، این «از حیث» را برای چه آوردید؟ قیدش کردید، صفت بر آن آوردید. قید یعنی صفت. الان شما کلمه‌تان را موصوف کردید به این حیثیت یا نکردید؟

سئوال: «به حیثیتِ اعراب و بنا».

پاسخ: به حیثیت؛ نه به حیثیت اعراب و بنا. بنابر...

سئوال: «می‌شود اصلاً یک چیزی را مقید به متضادین کرد؟ مقید کردن به حیثیت اعراب و بناء

پاسخ: مقید کردن به حیثیت اعراب «یا» بناء

سئوال: حیثیت دقیقا یعنی چی

پاسخ: حیثیت یعنی با این وجه دیدن، یعنی به وجه اعرابش، به وجه بنایش.

سئوال: «خب این وجه را در آن دارد یا نه؟ قرار است بعداً پیدایش بکنیم یکی از این دو تا را؟»

پاسخ: شما جلسه قبل بودید؟

سئوال: «بله».

پاسخ: جلسه قبل که جوابش را ما دادیم، آن جواب را دارید الان به من پس می‌دهید.

سئوال: «نه، با اشکال ایشان می‌خواستم...»

پاسخ: اشکال خب با آن توجهی که شما می‌کنید اشکال وارد نیست، چون شما قید نمی‌گیرید. این‌که غلط است که قید نگیرید؛ حیثیت را قید نمی‌گیرید، یک عنوان دیگر دارید به آن می‌دهید. یعنی نه این حیثیت را، یک چیز دیگر را دارید قید می‌کنید که عرض کردم جواب است. جواب را من در جلسه قبل گفته بودم؛ الان دارم اشکال را وارد می‌کنم که اشکال این است که شما دارید آن چیزی را که می‌خواهید بر موضوع حمل کنید، مجمل می‌کنید و حیثیتِ موضوع و قید موضوع قرارش می‌دهید. آن وقت لازمه اش همانی است که عرض کردم.

مرحوم اصفهانی می‌فرمایند که مراد این نیست که ما حیثیت را قید قرار بدهیم. «قابلیتِ» این حیثیت را قید قرار می‌دهیم. قید می‌شود قابلیت و محمول می‌شود فعلیت؛ آن وقت دیگر اشکالی نیست. یعنی موضوعی که «می‌تواند» معرب باشد، معرب است، مرفوع است. این فاعلی که «می‌تواند» معرب باشد، این کلمه‌ای که می‌تواند معرب باشد، «اگر» فاعل شد مرفوع است؛ نه کلمه‌ای که «مرفوع است» اگر فاعل شد مرفوع است. کلمه‌ای که «معرب است» اگر فاعل شد مرفوع است؛ این را نمی‌گوییم. کلمه‌ای که «می‌تواند» معرب باشد، اگر فاعل شد مرفوع است. کلمه‌ای که «می‌تواند» مبنی باشد، در هر جا قرار بگیرد مبنی است؛ دیگر دوری لازم نمی‌آید. یعنی ما «استعداد» را قید قرار می‌دهیم، نه خودِ حیثیت را قید قرار می‌دهیم. استعداد داشتنِ این حیث را قید قرار می‌دهیم، نه خود حیثیت را قید قرار می‌دهیم. اگر خود حیثیت را قید قرار دهیم و بعد محمول را هم بر موضوع مقید حمل کنیم، فرق بین محمول و حیثیتی که در موضوع آمده است فرق اجمال و تفصیل است که فرقی اعتباری است و فرق واقعی نیست.

اما اگر «قوه» را قید قرار دهیم و «فعلیت» را محمول قرار دهیم، فرق بین فعلیت و قوه فرقی واقعی است و فرق اعتباری نیست. آن وقت می‌توانیم یکی را قید قرار دهیم و یکی را مقید؛ آن وقت آن قید همیشه مقدم است و دیگر مؤخر نمی‌شود. اگر حیثیت را شما قید قرار دهید، این حیثیت به وجود اجمالی‌اش مقدم می‌شود و همین حیثیت به وجود تفصیلی‌اش مؤخر می‌شود، آن وقت «ما هو المقدم» می‌شود مؤخر و «ما هو الموخر» هم می‌شود مقدم. اما اگر قوه را قید قرار دادید، قوه دیگر مؤخر نمی‌شود و فقط مقدم است؛ آن چیزی که مؤخر می‌شود فعلیت است. آن وقت «ما هو المقدم» دیگر مؤخر نمی‌شود و «ما هو الموخر» مقدم نمی‌شود. آن چیزی که مقدم بود تا آخر مقدم است و آن هم که مؤخر بود تا آخر مؤخر است؛ پس محذور دور لازم نمی‌آید. اگر شما استعدادِ داشتن این حیثیت را قید موضوع بگیرید دور لازم نمی‌آید، اما اگر خود حیثیت را، نه استعدادش را، خودش را قید قرار دهید دور لازم می‌آید؛ به بیانی که گفتیم. چون فرق بین این حیثیت و آن محمول، فرق اجمال و تفصیل است که فرقی اعتباری است و واقعی نیست. بنابراین آن چیزی که مقدم است با آن چیزی که مؤخر است یکی می‌شود؛ یعنی مقدم می‌شود مؤخر، مؤخر می‌شود مقدم و این محذورِ دور است. اما اگر فرق را بر قوه و فعلیت بگذارید، قوه و فعلیت فرق واقعی دارند. آن چیزی که مقدم است می‌شود قوه و آن چیزی که مؤخر است می‌شود فعل؛ این دو با هم تفاوت دارند، مقدم دیگر مؤخر نمی‌شود و مؤخر هم مقدم نمی‌شود و محذور دور لازم نمی‌آید.

تحلیل تفاوت حمل اولی و حمل شایع در منطق

سئوال: «این اشکالی که می‌فرمایید تقدم و تأخر اعتباری می‌شود و همان است، با این اشکال در همه‌ی حمل‌ها پیش می‌آید. مثلاً ما وقتی می‌گوییم «الانسان حیوان ناطق»، همین اشکال دقیقاً همین‌جا هم پیاده می‌شود. یعنی باید همه‌ی حمل‌ها را کنار بگذاریم. چون اصلاً در تعریف حمل هم می‌گویند فرق بین موضوع و محمول اعتباری است نه واقعی؛ یکی‌شان اجمال است و یکی‌شان تفصیل است».

پاسخ: چه کسی این را گفته؟ در حمل اولی، در حملِ حد بر محدود این را می‌گویند، در بقیه نمی‌گویند.

سئوال: «خب در همان هم...»

پاسخ: در حمل حد بر محدود فرق بین اجمال و تفصیل می‌گذارند.

سئوال: «در حقیقت یکی هستند».

پاسخ: بله.

سئوال: «خب همین اشکال الان آنجا وارد نمی‌شود؟»

پاسخ: ببینید؛ مقدم و مؤخر در آنجا این‌طور است؛ موضوع مقدم است و محمول مؤخر است. در حملِ حد بر محدود که می‌گوییم «الانسان حیوان ناطق»، این حرفی که من زدم می‌آید و باید توجیه بشود. یعنی موضوع سابق است و محمول لاحق است. آن وقت موضوع و محمول یک چیز هستند. موضوع انسان است، محمول هم انسان است؛ منتها موضوع را با اجمال ملاحظه کردیم و نامش را گذاشتیم انسان، محمول را با تفصیل ملاحظه کردیم و نامش را گذاشتیم حیوان ناطق. آنجا خودشان گفتند، گفتند مفهوماً یکی هستند و اعتباراً دوتا هستند. در آن هم، یک استثنایی هست که اصلاً حمل اولی معنایش این است؛ قوامش به این است که فرق اعتباری در آن کافی است، یعنی فرق به اجمال و تفصیل در آن کافی است.

سئوال: «اگر محذور عقلی باشد دیگر استثنابردار نیست، اگر ما این محذور را داریم می‌گوییم...»

پاسخ: خیر؛ آنجا می‌خواهند بگویند اصلاً به طور کلی ما در حمل اولی این‌طور حملی داریم و در حمل شایع آن‌طور حملی داریم. در حمل اولی می‌گویند اختلاف به اجمال و تفصیل و اتحاد در مفهوم است؛ اختلاف به اجمال و تفصیل است اصلاً حمل اولی با این ساخته می‌شود. و در حمل‌های شایع، مغایرت باید مغایرت واقعی باشد. یعنی یک مغایرتی باشد و یک اتحادی باشد. در حمل شایع، اتحاد در مصداق است؛ وقتی می‌گوییم «زیدٌ عالمٌ»، اتحاد در مصداق است و اختلاف در مفهوم است. ولی در حمل شایع، اتحاد در مفهوم است و اختلاف در حیثیت است. این اصلاً ساختمان این حمل این‌چنینه که اختلاف در آنجا را قبول می‌کنیم. اما در اینجا توجه کنید در ما نحن فیه، همان امرِ بالاجمال می‌خواهد مؤخر قرار داده بشود منتها به تفصیل ملاحظه بشود. البته حالا اجمال و تفصیل هم من دارم عرض می‌کنم. حالا در واقع یکی است، اجمال و تفصیل هم من دارم عرض می‌کنم که حیثیت اعراب و بنا با خود اعراب و بنا، من دارم می‌گویم اختلاف اجمال و تفصیل دارد؛ اختلاف اجمال و تفصیل هم ندارد، اختلاف کلی و جزئی دارد. یعنی این حیثیت اعراب و بنا کلی است، آن رفعِ فاعل می‌شود جزئیِ این کلی؛ که دیگر اصلاً اختلاف هیچ‌جور پیدا نمی‌شود بین‌شان. حتی اختلاف اجمال و تفصیل. اختلاف اجمال و تفصیل را در حمل‌های اولی داریم و کافی می‌دانیم. اینجا اختلاف به اجمال و تفصیل نداریم، اینجا حتی یکی جزئیِ دیگری است، یکی کلیِ آن یکی است. یکی کلی است و یکی جزئی؛ اعراب و بنا می‌شود کلی، آن فاعل بودن و مفعول بودن این‌ها می‌شوند جزئی. و جزئی و کلی فرقی ندارند با هم. آن وقت «ما هو المقدم» می‌شود مؤخر و «ما هو الموخر» می‌شود مقدم؛ که این غلیظ‌تر از آن چیزی است که قبلاً عرض کردم.

بررسی نسبت کلی و جزئی در قضایا

سئوال: «می‌شود گفت در باب حمل فقط صرفاً تبیین ذات و ذاتیات است، اما در باب هم، یعنی باب حمل و باب حد را از هم جدا کنیم. اگر بالاخره باب حمل را در باب حد جاری بکنیم این اشکال به نظر می‌آید، چون علت چه بود؟ علت این بود که آن چیزی که در مرتبه‌ی محمول، محمول است، می‌آیند در مرتبه‌ی موضوع اخذش می‌کنند»

پاسخ: نه ببینید؛ فرق را به اجمال و تفصیل بگذارید تمام است، خوب است. فرق را به کلی و مصداق بگذارید تمام نیست. من آن عبارت را عوض کردم. اول گفتم فرق به اجمال و تفصیل دارد ولی بعداً غلیظ‌ترش کردم و گفتم فرق به اجمال و تفصیل هم نیست؛ بلکه یکی کلی است و یکی جزئی. و این‌ها دیگر در واقع فرق ندارند با هم. باز فرق به اجمال و تفصیل یک مقدار مشکل را حل می‌کند، چنانچه در حمل اولی‌اش حل کرد؛ اما فرق بین جزئیت و کلیت را ما اصلاً نداریم. یعنی یکی کلی است و یکی جزئی، این دو با هم فرقی نمی‌کنند. دیگر فرق به اجمال و تفصیل هم بین‌شان نیست. باز فرق به اجمال و تفصیل یک فرق اعتباری بود، می‌توانستیم قبولش نکنیم ولی در حمل اولی قبولش کردیم و کافی قرارش دادیم. در ما نحن فیه حتی آن فرق را هم نداریم. حتی فرق اعتباری را که به اجمال و تفصیل است نداریم. اول بیانی که کردم این بود که فرق به اجمال و تفصیل گذاشتم، بعد عرض کردم که حتی فرق اجمال و تفصیل هم نداریم؛ بلکه یکی کلی است و یکی مصداق همان کلی است که این دو با هم فرقی ندارند. محمول می‌شود مصداق برای قید، قید می‌شود کلی برای محمول. فرق این قید با محمول، فرق بین کلی و مصادیق است که در واقع فرق نیست.

سئوال: « در باب اجمال و تفصیلِ بابِ «الانسان حیوان ناطق»، یعنی ممنوعیتی با این امر آنجا استثنا می‌خورد؟»

پاسخ: نه، قرار شد استثنا نخورد دیگر، من دارم توضیح می‌دهم معنایش این است که استثنا نخورد.

سئوال: «آخر اجمال و تفصیل را عرض کردیم که قضیه را حل نمی‌کند»

پاسخ: حل کرد دیگر، عرض کردم در مثل خودش حل کرده است. در ما نحن فیه اجمال و تفصیل نیست. اگر اجمال و تفصیل بود قبولش می‌کردیم. در ما نحن فیه اجمال و تفصیل نیست. در ما نحن فیه کلی و مصداق است که نمی‌توانید فرق بگذارید بین‌شان. اگر اجمال و تفصیل بود قبول می‌کردیم، همان‌طور که در حمل اولی قبول کردیم.

سئوال: « «الانسان حیوان ناطق» که حمل است، آنجا هم حمل کلی و جزئی است؛ انسان مصداق جزئی از کلی حیوان است».

پاسخ: نه، آخر در «الانسان حیوان ناطق»

سئوال: حملش هم درست است، این‌ها همه را قبول کردند یعنی حمل را

پاسخ: کلی نیست، حیوان کلی نیست. شما بر انسان وقتی می‌گویید «الانسان حیوان ناطق»، انسان را مصداق حیوان قرار نمی‌دهید، حیوان را کلی نمی‌گیرید؛ چون اگر حیوان را کلی بگیرید حمل‌تان غلط است. انسان کلیِ حیوان است؟ یا انسان همان حیوانی است که حصه‌ای از حیوان است؟ انسان حصه‌ای از حیوان است که همان حصه خودِ انسان است. مسلّم انسان حصه‌ای از حیوان است. یعنی آن حیوانی که حصه‌اش را لحاظ کردیم بر انسان حمل می‌کنیم، نه حیوانِ مطلق را. حیوانِ مطلق که حملش بر انسان غلط است. انسان که حیوانِ مطلق نیست؛ حیوانی که به شرطِ لا باشد که در ضمن حصه موجود است، آن را می‌گیرید. وگرنه انسان حیوانِ مطلق بما‌هو‌مطلق غلط است؛ انسان که فرس و بقیه نیست، انسان فقط حیوانی است که حصه شده است، نه حیوانِ مطلق. پس انسان و حیوان مساوی هستند در این حملی که شما می‌کنید؛ در «الانسان حیوان ناطق»، انسان و حیوان مساوی هستند نه این که حیوان عام باشد. حیوانِ عام را بر انسان حمل نمی‌کنید، و الا غلط می‌شود. حیوانی را که حصه شده است بر انسان حمل می‌کنید. حتی وقتی می‌گویید «زیدٌ انسانٌ»، انسانِ عامش را بر زید حمل نمی‌کنید. انسانِ عام را بر انسانیتش حمل می‌کنید. بر زید اگر بخواهید حمل کنید، انسانی را که حصه شده بر زید حمل می‌کنید. زید که انسانِ عام نیست؛ زید انسانی است که مشروط شده به شرایط. یعنی شما «لابشرط» را بر انسان حمل می‌کنید، ولی لابشرطی که مشروط شده است، ولو به شرطش تصریح نکردید؛ مگر این که منظورتون از زید، انسانیتِ زید باشد، آن وقت انسانِ مطلق را بر آن حمل می‌کنید.

بررسی موضوع و محمول در قضایای حقیقیه و ضرورت بشرط المحمول

سئوال: «لذا می‌فرمایند مجاز بر زیدٌ انسانٌ، می‌گویند مجاز است، چون انسان بر زید حمل نمی‌شود؛ بلکه انسانیتِ موجود در زید است».

پاسخ: بله، انسان بر انسانیتِ در زید حمل می‌شود، اگر خواستید بر خود زید حملش کنید آن انسان هم باید به شرطِ شیء‌اش کنید؛ یعنی حصه کنید، بعداً حملش کنید بر زید. در «الانسان حیوان ناطق» هم همین‌طور است؛ حیوانی که بر انسان حمل می‌شود مساوی با انسان است، اعم نیست. پس هیچ وقت نمی‌توانید مصداق را موضوع قرار دهید و کلی را «بما هو کلی» محمول قرار دهید یا برعکس. نمی‌توانید این کار را بکنید، حتماً باید تساوی باشد. در ما نحن فیه شما می‌خواهید «اعراب» را قید قرار دهید که کلی است، آن «رفع» را که جزئی است محمول قرار دهید. کلی با جزئی را می‌خواهید یکی کنید، باید یکی کنید دیگر تا حمل درست بشود. اگر یکی کردید، آن قید با محمول‌تان فرق نمی‌کند، آن وقت آن قید به‌عنوان این‌که قید است می‌شود مقدم و به‌عنوان این‌که محمول است می‌شود مؤخر، اشکال پیش می‌آید. توجه کردید چه شد؟ این‌طور است، اینجا نمی‌شود مشکل را حل کرد. در کلی و جزئی مشکل حل نمی‌شود؛ چون کلی را با جزئی باید یکی کنید تا بتوانید حمل کنید. آن وقت آن قید با محمول هر دو می‌شوند یکی. اختلاف به اجمال و تفصیل هم که من اول عرض کردم، آن هم نیست. اختلاف به اجمال و تفصیل اول قبول کردم، آن را هم حالا در مقام می‌گویم نیست؛ و الا اگر اختلاف به اجمال و تفصیل بود کافی بود، همان‌طور که در حمل اولی کافی است.

سئوال: «استاد باز موضوع بعد از تعریف هم حمل طبیعی و هم حمل وضعی‌اش عوض می‌شود دیگر؛ آن‌طوری که آقایان تعریف کردند محمول باید اعم از موضوع باشد و بعد که دوباره کلی باید باشد نسبت به موضوع. طبق تعریف آن‌ها باید محمول مساوی باشد.»

پاسخ: نه، محمول می‌تواند اعم باشد؛ ولی وقتی حملش کردید مساوی می‌شود.

سئوال: در عینِ حمل باید مساوی بشود

پاسخ: بله دیگر. و الا غلط می‌شود، نمی‌توانید حمل کنید.

سئوال: «یعنی حرف آقایان ناظر بر این است که محمول به تنهایی لحاظ بشود باید اعم باشد؟»

پاسخ: بله، محمول گاهی اعم است و گاهی مساوی است؛ ولی آن اعم را هم که شما حمل می‌کنید مساوی می‌شود، بعد از این‌که حمل می‌کنید مساوی می‌شود.

صفحه ۳۰ هستیم سطر اول: «وليس الغرض من تحيّث الموضوع أن تكون الحيثيات المزبورة حيثية تقييدية». آن جمله‌ی «كالكلمة والكلام بحيثية الاعراب والبناء في النحو ، وبحيثية الصحة والاعتلال في الصرف» قبلاً هم عرض کردم جمله‌ی معترضه‌ است و این در کتاب ما هم بین دو تا خط تیره قرار داده شده و خوب هم هست، باید جمله‌ی معترضه باشد. آن جمله‌ی معترضه را انداختم عبارت این‌طور شد: «وليس الغرض من تحيّث الموضوع أن تكون الحيثيات المزبورة حيثية تقييدية». بعد برای تحیث موضوع مثال می‌زند: «كالكلمة والكلام» که متحیث است به حیثیت اعراب و بنا در علم نحو و متحیث است به حیثیت صحت و اعتلال در علم صرف. این «متحیث است» را من خودم اضافه کردم چون در «وليس الغرض من تحيّث الموضوع» متحیث را داشتیم. مراد از تحیث موضوع، مثل این‌که کلمه و کلام را تحیث می‌دهیم، متحیث می‌کنیم به حیثیت اعراب و بنا در نحو و کلمه و کلام را متحیث می‌کنیم به حیثیت صحت و اعتلال در صرف، غرض از این تحیث این نیست که این حیثیات ذکر شده (مثلاً مثل حیثیت اعراب و بنا در نحو یا حیثیت صحت و اعتلال در صرف) حیثیتی تقییدیه برای موضوع باشد. نمی‌خواهیم این حیثیت را قید موضوع قرار دهیم. «استعدادِ» این حیثیت را قید موضوع قرار می‌دهیم نه خودِ حیثیت را.

نقد تقیید موضوع به مبدأ محمول

زیرا که ممکن نیست مبدأ محمول مسئله را قید موضوع قرار دهید. ببینید تعبیر ایشان تعبیر بسیار رسایی است. مبدأ محمول مسئله را قید قرار ندهید. بحث از اجمال و تفصیل هم نکرده است، بحث از کلی و جزئی هم نکرده است. گفته محمول مسئله مبدئی دارد؛ محمول مسئله یک امر مشتقی است، یک کلمه‌ی مشتقی است. مبدأ این محمول را نمی‌توانید قید موضوع قرار دهید. مثلاً بگویید «انسانِ مقید به کتابت، کاتب است». این را نمی‌توانید بگویید؛ چرا؟ چون کتابت را که مبدأ کاتب است، دارید قید قرار می‌دهید و قید قرار دادن یعنی مقدم دانستن. خودِ کاتب را دارید محمول قرار می‌دهید و محمول قرار دادن یعنی مؤخر دانستن. خب در این محمولی که کاتب است، مبدأ که کتابت است مأخوذ است؛ پس این مبدأ را قید موضوع قرار دادید، همین مبدأ را در محمول هم اخذ کردید. خود همین مبدأ هم می‌شود قید موضوع و مقدم، و هم می‌شود داخل محمول و مؤخر. توجه کردید؟ دیگر نرفتم سراغ این‌که محمول را کاتب بگیریم، محمول را «کتابتِ همراه با شیء» گرفتیم، «شَیْءٌ لَهُ الْکِتابَةُ»؛ کاتب یعنی «شَیءٌ لَهُ الکِتابَة». کتابت توی محمول آمد، همین کتابت در موضوع هم آمد. در موضوع که آمد شد مقدم، در محمول که آمد شد مؤخر؛ یعنی خودِ کتابت را در هر دو جا بردم. هم در موضوع بردم و هم در محمول. این دیگر دورِ واقعی است و هیچ تفاوتی هم ندارد، حتی تفاوت اعتباری هم نیست. تفاوت به اعتبار اجمال و تفصیل هم نیست.

سئوال: «خب حالا در ضرورت به شرط المحمول چطور؟»

پاسخ: خب، تا اینجایش روشن است. اما در ضرورت به شرط محمول: در ضرورت به شرط محمول، ما نسبت را می‌خواهیم ضروری کنیم. نسبت، نسبتی امکانی است، نسبتِ ضروری می‌خواهیم درست کنیم. اینجا این‌طور می‌گوییم: «انسانِ مقید به کتابت، کاتب است». این درست مثل آن «الانسان حیوان ناطقٌ» می‌شود. یعنی انسانی را ملاحظه می‌کنید، قیدِ کتابتش را هم ملاحظه می‌کنید؛ این دو تا به تفصیل ملاحظه می‌شوند. بعد «کاتب» را که اجمالِ همان «انسانِ لَهُ الکتابة» است، آن را محمول قرار می‌دهید. درست مثل حملِ اولی می‌شود، مثل حملِ حد بر محدود می‌شود. منتها در حملِ حد بر محدود، در ناحیه‌ی موضوع اجمال دارید، در ناحیه‌ی محمول تفصیل دارید؛ اینجا برعکس است. در ناحیه‌ی موضوع تفصیل دارید، در ناحیه‌ی محمول اجمال دارید. عیبی ندارد، فرقی نمی‌کند؛ بالاخره فرق به اجمال و تفصیل حاصل است، چه مفصل‌ موضوع‌تان باشد و مجمل‌ محمول‌تان باشد، یا برعکس باشد. در اینجا می‌گویید: «انسانِ مقید به کتابت، کاتب است». این «انسانِ مقید به کتابت» یعنی انسان را جدا دیدن و کتابت را جدا دیدن؛ این نحوه‌ی تفصیل است. بعد «کاتب» را ملاحظه کردن، یعنی ملاحظه کردنِ اجمالی. همان «انسانِ به‌علاوه‌ی کاتب» را که تفصیلأ ملاحظه کردید، اجمالأ ملاحظه می‌کنید، می‌شود کاتب.

سئوال: «مبدأ محمول در موضوع اخذ شده است، کتابت که مبدأ محمول بود، در خودِ موضوع اخذ شده است».

پاسخ: خب، به این اعتبار داریم حملش می‌کنیم که این مجملِ همان مفصل است.

سئوال: «الانسان الکاتب» مجملِ مفصلِ «کاتبٌ» است.

پاسخ: بله؛ «الانسانُ لَهُ الکتابة»، «انسانِ مقید به کتابت» آن بله، تفصیلِ کاتب است و کاتب اجمالِ او است.

سئوال: «و الکلمه لَهُ الاعراب، معربٌ»، این هم تفصیلِ همان اجمال در این بحث است.

پاسخ: نه، آنجا اگر بخواهیم بحث اجمال و تفصیل درست کنیم، اشکالی پیش نمی‌آید. آنجا اجمال و تفصیل را ملاحظه نکردیم؛ آنجا گفتیم کلیت و جزئیت. بعد هم برگشتیم گفتیم که مبدأ با ذوالمبدأ؛ که در ذوالمبدأ هم مبدأ هست، در این موضوع هم مبدأ هست؛ هر دو را یکی کردیم. این کار را اگر در قضیه‌ی «بشرط المحمول» هم انجام بدهید، باز هم مشکل پیش می‌آید. آنجا شما تفصیل و اجمال را ملاحظه می‌کنید و با همین لحاظِ تفصیل و اجمال، مشکل را حل می‌کنید.

بررسی کفایت راهکار تفکیک تحیث از حیثیت و تبیین نهایی

سئوال: «خب همان محمول هم وجود دارد دیگر؛ یعنی این محمول با این اعتبار، اگر اعتبار را برداریم محمول...»

پاسخ: اگر اعتبار بکنید، مشکل‌تان حل می‌شود؛ ولی ایشان می‌فرماید که شما قید قرار می‌دهید. در «مانحن‌فیه» دارید حیثیت را قید قرار می‌دهید؛ بعد محمول را بر این قید دارید حمل می‌کنید، بر موضوع حمل می‌کنید که قهراً بر قید هم حمل می‌شود. آن وقت این محمول می‌شود مؤخر و همین محمول می‌شود مقدم، چون قید قرارش داده‌اید. در ضرورت بشرط المحمول، شما اجمال و تفصیل را لحاظ می‌کنید؛ اگر اجمال و تفصیل را لحاظ نکنید مشکل پیش می‌آید.

به تعبیر خودِ ایشان هم همین است؛ مبدأ را حیثیت تقییدیه نمی‌توانید قرار بدهید. «إذ مبدأ محمول المسألة لا يعقل أن يكون حيثية تقييدية لموضوعها ، ولا لموضوع العلم». محمولِ مسئله را نه می‌توانید حیثیت تقییدیه برای موضوعِ مسئله قرار دهید، نه برای موضوعِ علم. چون محمول مسئله مستقیماً بر موضوع مسئله حمل می‌شود و با واسطه‌ی موضوع بر موضوع علم هم حمل می‌شود. قهراً محمول مسئله بر هر دو موضوع حمل می‌شود؛ پس نباید هیچ‌کدام از دو موضوع را مقید کنید به مبدأ محمول. و الا لازم می‌آید شیء عارضِ خودش بشود. ببینید، «دور» هم نمی‌گوید؛ «عروض الشیء لنفسه» می‌گوید که بدتر از دور است. و من آخر سر «عروض الشیء لنفسه» را درست کردم؛ که لازم می‌آید محمول که دارای این مبدأ است، بر موضوعی که مقید به این مبدأ است حمل شود، آن وقت مبدأ بر مبدأ حمل می‌شود. یعنی کتابت بر کتابت حمل می‌شود.

سئوال: «خب ما که حمل الشیء علی نفسه داریم، چه اشکالی دارد؟»

پاسخ: حمل الشیء علی نفسه عرض کردم در آن جاهایی که اختلافی را اعتبار می‌کنیم، اشکال ندارد.

سئوال: «الانسانُ انسانٌ»

پاسخ: آنجا که اختلاف را اعتبار می‌کنیم اشکال ندارد.

سئوال: اینجا چه اختلافی را اعتبار می‌کنیم؟

پاسخ: اینجا «الانسان»ی که پیشِ شما مجهول است چیست؟ «الانسان» است. می‌بینید که قیدی باید بیاورید که فرق بگذارید، و الا «الانسانُ انسانٌ» غلط است. «الانسانُ انسانٌ» در جایی درست است که شخصی توهم کرده است که انسان را می‌توان با فرس یکی حساب کرد؛ به او می‌گوییم «الانسانُ انسانٌ». یعنی در طرف موضوع جهلِ او را در نظر می‌گیرید، در طرف محمول عالمش می‌کنید. یک تفاوتی درست می‌کنید؛ اگر تفاوت درست نکنید که حمل غلط است. در «مانحن‌فیه» هم اگر شما تفاوت درست بکنید درست است.

سئوال: «در واقع می‌شود گفت در «حمل» ما هیچ غرض خاصی نداریم، اما در «مسائل» داریم به هر حال یک احکامی را اثبات می‌کنیم و یک غرض خاص داریم، لذا در اینجا نمی‌تواند حمل الشیء علی نفسه بشود. اما در «حمل» چون فقط از باب تنبیه است، اشکال ندارد که حمل الشیء علی نفسه باشد».

پاسخ: بله، خب در «حمل» شما یک غرضی می‌توانید داشته باشید؛ آن غرض را در اینجا هم داشته باشید مشکل نیست. ولی اینجا آن غرض را ندارید. شما در «حمل» به یک ‌نحوی تفاوت می‌گذارید به‌خاطر غرضی که دارید؛ اینجا دیگر تفاوت نمی‌گذارید. اگر تفاوت بگذارید اینجا هم حل می‌شود. در واقع موضوع مجهول واقع می‌شود. مثلاً حالا در بعضی جاها این‌طور است.

«ولا يجدي جعل التحيث داخلا والحيثية خارجة». بعضی‌ها آمده‌اند این مشکل را حل کرده‌اند به نحوی که الآن بیان می‌کنم. گفته‌اند که ما حیثیت را قید قرار نمی‌دهیم، تا این حیثیت به اعتبارِ قید بودنش بشود مقدم و بعد هم محمول، همین حیثیت یک‌طوری محمول بشود و بشود مؤخر. ما حیثیت را قید قرار نمی‌دهیم، «تحیث» را قید قرار می‌دهیم. یعنی فرض کنید که قیدِ «اعراب و بنا» را بر کلمه وارد می‌کنیم، اما خودِ این قید را دیگر ملاحظه نمی‌کنیم؛ رنگی که کلمه از این قید گرفته، آن رنگ را ملاحظه می‌کنیم. قید را می‌گذاریم کنار؛ یعنی اعراب و بنا را برمی‌داریم. آن خصوصیتی که کلمه بر اثر این قید پیدا کرده، آن خصوصیت را ملاحظه می‌کنیم، نه خودِ قید را ملاحظه می‌کنیم. پس قید دیگر می‌رود کنار. آن وقت محمول که حمل می‌شود، بر قید وارد نمی‌شود، بر موضوع خالی وارد می‌شود؛ منتها موضوعی که ضیق شده، موضوعی که دایره‌اش تنگ‌تر شده است. در چنین حالتی اصلاً در موضوع قیدی نیست که محمول بر آن قید حمل بشود و «حمل الشیء علی نفسه» درست کند. بلکه موضوع خالی از قید است، فقط یک مقدار ضیق شده است. قبلاً می‌توانستیم بر موضوعِ وسیع حمل کنیم، حالا بر موضوعِ ضیق حمل می‌کنیم؛ بدون این‌که قیدی در موضوع باشد. خب در این صورت «حمل الشیء علی نفسه» لازم نمی‌آید، چون آن قیدی را که در محمول هم هست، ما از موضوع برداشتیم و دیگر باقی نماند در موضوع؛ فقط آن ضیقی که این قید ایجاد کرد در موضوع گذاشتیم بماند. بنابراین محمول وقتی حمل می‌شود بر موضوعِ خالصِ ضیق‌شده حمل می‌شود، نه بر موضوعِ به‌علاوه‌ی قید، تا حملش بر قید بشود «حمل الشیء علی نفسه».

این را ممکن است بعضی این‌چنین جواب داده باشند و مشکل را این‌طور حل کرده باشند. ایشان می‌گوید این مشکل را حل نمی‌کند؛ چرا؟ چون شما وقتی که تحیث را برای موضوع می‌آورید، از کدام راه این تحیث را آورده‌اید؟ از راهِ حیثیت آورده‌اید. پس وقتی تحیث برای موضوع هست، حیثیت را نمی‌توانید بردارید. حیثیت را بردارید، موضوع از خصوصیت می‌افتد، از ضیق می‌افتد؛ دوباره می‌شود موضوع عام که شما نمی‌خواهید بر موضوع عام حمل کنید. نمی‌خواهید اعراب را بر کلمه حمل کنید، می‌خواهید اعراب را بر کلمه‌ای که قبولِ اعراب می‌کند حمل کنید. پس شما می‌خواهید موضوع را خاص نگه دارید. حیثیت را اگر بردارید، موضوع از خصوصیت می‌افتد. باید حیثیت باشد ولو شما ملاحظه‌اش نمی‌کنید. تحیث را دارید ملاحظه می‌کنید، ولی حیثیت را آوردید که تحیث ملاحظه شد. پس حیثیت در واقع هست ولو نگاهش نمی‌کنید. وقتی محمول را حمل کردید، محمول هم بر موضوع حمل می‌شود، هم بر آن حیثیت حمل می‌شود. حملش بر موضوع اشکال ندارد، حملش بر حیثیت می‌شود «حمل الشیء علی نفسه». پس اشکال دوباره برمی‌گردد و این راه حلی که شما گفتید راه حلِ کافی نیست.

«ولا يجدي»، فایده ندارد در حلِ اشکال، «جعل التحيث داخلا والحيثية خارجة». این‌که شما تحیث را داخل در موضوع قرار بدهید و حیثیت را خارج از موضوع قرار بدهید، این مشکل را حل نمی‌کند. شما می‌گویید من حیثیت را خارج قرار می‌دهم، تحیث را داخل قرار می‌دهم و محمول را حمل می‌کنم بر موضوعِ متحیث، نه بر موضوع به‌علاوه حیثیت. خب این کار هرچند خوب می‌شود، یعنی به ظاهر خوب می‌شود، چون دیگر محمول بر حیثیت حمل نمی‌شود و محمول فقط بر موضوع حمل می‌شود. ولی مشکل این است که «لوضوح أن التحيث والتقيد لا يكونان إلا بملاحظة الحيثية والقيد». تحیث و تقید تحقق پیدا نمی‌کنند مگر این‌که حیثیت و قید را لحاظ کنید. اگر حیثیت و قید را لحاظ نکنید، تحیث اصلاً نیست. پس حیثیت و قید را باید ملاحظه کنید تا تحیث و تقید بیاید؛ وقتی حیثیت و قید را ملاحظه کردید، دوباره محذور برمی‌گردد. «فيعود المحذور». پس راه حل این نیست که شما گفتید. راه حل، راه حلِ دیگری است که ان‌شاءالله در جلسه‌ی آینده بحث می‌شود، که همان است که توضیح داده شد؛ هم در جلسه‌ی قبل و هم در این جلسه. ان‌شاءالله در جلسه‌ی آینده برای مرتبه سوم تکرار می‌شود.


logo