91/09/15
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی نقش غرض در وحدت و اثنینیت مسائل علمی/موضوع علم و عوارض ذاتی /مقدمه
موضوع: مقدمه/موضوع علم و عوارض ذاتی /بررسی نقش غرض در وحدت و اثنینیت مسائل علمی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تبیین رابطه موضوع علم و موضوعات مسائل به عنوان کلّی و فرد
کتاب نهایة الدرایه، جلد اول، صفحه ۲۷، سطر هجدهم.
« وملاحظة الطبيعة سارية مساوقة لملاحظتها لا بشرط قسميا لا مقسميا»[1]
بحث در رابطه موضوع علم با موضوع مسائل داشتیم. بیان داشتیم که موضوع علم کلّی است و موضوعات مسائل، افراد این کلّی هستند. نسبت موضوع علم به موضوع مسائل، نسبت کلّی است به افرادش. برخی چنین پنداشته بودند که نسبت موضوع علم به موضوع مسائل، مانند نسبت کلّ است به اجزایش. ما کلام آنها را رد کردیم و بیان کردیم که موضوع علم باید ساری در موضوعات مسائل باشد و کلّ، ساری در اجزا نیست. این کلّی است که در افراد ساری است. بنابراین رابطه موضوع علم با موضوع مسائل، رابطه کلّی با افراد است، نه رابطه کلّ با اجزا؛ این مطلبی بود که در جلسه گذشته توضیح آن گذشت.
در ضمن این مطالبی که گذشت، اینچنین بیان کردیم که ما موضوع علم را به صورت یک طبیعت اخذ میکنیم و موضوعات مسائل را متشعب از این طبیعت میگیریم. و چون موضوعات مسائل متشعب از طبیعت هستند، طبیعت را ساری در این شعب قرار میدهیم. پس موضوع علم میشود طبیعت ساریه. هم طبیعت است و هم چون موضوعات مسائل منشعب میشوند از این طبیعت، و شیء در شعب خویش سریان دارد، پس این طبیعت که موضوع علم است، در شعب خویش که عبارت از آن موضوعات مسائل است، سریان دارد. بنابراین موضوع علم طبیعتی ساری است.
بررسی سریان طبیعت لا بشرط قسمی در موضوعات علم
آیا طبیعت ساریه لا بشرط قسمی است یا لا بشرط مقسمی؟ ثابت شد که موضوع علم، طبیعت ساریه است. اما اکنون میخواهیم سؤال کنیم که طبیعت ساریه لا بشرط مقسمی است یا لا بشرط قسمی؟ تا بتوانیم تشخیص دهیم که موضوع علم لا بشرط مقسمی است یا لا بشرط قسمی. ایشان میفرمایند که طبیعت ساریه لا بشرط قسمی است، نه لا بشرط مقسمی؛ زیرا لا بشرط مقسمی شامل «بشرط لا» هم میشود و «بشرط لا» امکان سریان ندارد. پس اگر ما طبیعت را لا بشرط مقسمی ملاحظه کنیم، سریان را دیگر نمیتوانیم برای آن قائل شویم؛ مگر در برخی موارد. به طور کلی نمیتوانیم سریان را برای آن قائل شویم.
اگر لا بشرط قسمی باشد، چون شامل «بشرط لا» نمیشود، سریان برای آن ممکن است. اما اگر لا بشرط مقسمی باشد، چون شامل «بشرط لا» میشود و «بشرط لا» سریان پیدا نمیکند، پس لا بشرط مقسمی به طور مطلق نمیتواند سریان داشته باشد. بله، در برخی قسمتهایش سریان دارد و این کافی نیست؛ نمیشود به آن گفت طبیعت ساریه. قید «ساریه» نشان میدهد که این طبیعت باید لا بشرط قسمی باشد، نه لا بشرط مقسمی.
معترضی اعتراض میکند و میگوید این که لا بشرط نیست؛ طبیعت ساریه «بشرط شیء» است، به شرط سریان است. یعنی شما طبیعت را لا بشرط ندیدید، بلکه طبیعت را به شرط سریان قرار دادید. این میشود «بشرط شیء»؛ چرا به آن میگویید لا بشرط؟ ایشان میفرمایند که لا بشرط با «بشرط شیء» جمع میشود. درست است که این دو، دو قسم هستند، ولی لا بشرط در تحتِ «بشرط شیء» موجود است. «بشرط شیء» همان لا بشرط است که شرطی جدید به آن اضافه شده و شده است «بشرط شیء». مطلق در ضمن مقید موجود است. رقبه مؤمنه، رقبه را هم دارد، مؤمنه را هم دارد. پس لا بشرط در ذیل یا در ضمن «بشرط شیء» موجود است.
تحلیل تفاوتهای اعتباری و خارجی در مفاهیم لا بشرط و بشرط شیء
پس طبیعت ساریه که «بشرط شیء» است، طبیعت را هم در خویش دارد که لا بشرط است. علیالخصوص که این ساریه، همانطوری که قبلاً گفتیم، حکایت میکند از حالت این طبیعت. شاید نتوانیم یک قیدی قرارش بدهیم که با لا بشرطیت مخالف باشد؛ زیرا سریان نشان میدهد که این طبیعت، جامع تمام افراد خویش است. شما قید ساری را هم نیاورید، این جامعیت روشن است. قید ساری را میآورید تا این جامعیت را بیان کنید؛ پس این قید با لا بشرطیت منافاتی ندارد. این همان جواب قبلی است منتها با بیان دیگری عرض کردم. پس توجه فرمودید؛ ابتدا گفتیم طبیعت ساریه موضوع علم است که سریان دارد در شعب، یعنی در موضوعات مسائل. بعد گفتیم مراد از طبیعت ساریه هم لا بشرط قسمی است، نه مقسمی.
بعد هم بیان کردیم که لا بشرط قسمی با «بشرط شیء» جمع میشود. بنابراین اگر طبیعت مشروط به سریان است، میتوانیم در عین حال به آن بگوییم لا بشرط است. با این که ظاهرش «بشرط شیء» است، ولی میتوانیم به آن بگوییم لا بشرط است. این تتمه بحثی است که از قبل باقی مانده بود. عرض کردم مناسبتش را چون ما بیان کردیم که موضوع علم باید جامع موضوعات مسائل باشد؛ این را بیان کردیم. یعنی شأن موضوع علم نسبت به موضوعات مسائل باید شأن طبیعت باشد نسبت به افرادش. چون بحث رفت روی طبیعت، آن وقت بیان کردیم که موضوع، طبیعت ساریه است.
وقتی گفتیم موضوع، طبیعت ساریه است، این بحث پیش آمد که آیا لا بشرط قسمی است یا مقسمی؛ بیان کردیم. بعد این اشکال پیش آمد که چرا میگویید لا بشرط قسمی است در حالی که «بشرط شیء» است؛ این را هم جواب دادیم. مناسبت این بحثی که امروز مطرح میکنیم با بحث دیروز روشن شد.
سئوال: بشرط شیء قسیم لا بشرط است، نمیشود که قسیمِ قسم بشود؟
پاسخ: خیر، ما نمیگوییم لا بشرط همان «بشرط شیء» است. بله، لا بشرط قسیمِ «بشرط شیء» است و نمیتواند لا بشرط، آن «بشرط شیء» بشود؛ ولی میتواند در ضمن «بشرط شیء» موجود باشد.
تبیین غرض واحد به عنوان جامع مسائل متشتت در کلام مرحوم آخوند
ما نمیگوییم «بشرط شیء» با لا بشرط یکی است تا شما بگویید این دو قسیم هستند و دو قسیم را نمیشود یکی حساب کرد. ما میگوییم یکی در ضمن دیگری ممکن است موجود باشد. میتواند در ضمن یکی موجود بشود. میتواند لا بشرط باشد و هیچ شرطی برای آن نیاورید. میتوانید شرط برای آن بیاورید که بشود «بشرط شیء»؛ در چنین حالتی لا بشرط در ضمن «بشرط شیء» موجود است. نگفتیم لا بشرط همان «بشرط شیء» است تا بگویید قسیمی را با قسیم دیگری یکی کردید و اشکال کنید. گفتیم لا بشرطی که غیر از «بشرط شیء» است، در ضمن «بشرط شیء» موجود است و اشکالی ندارد که غیر در ضمنِ غیر موجود باشد. همه اجزا غیرِ کلّ هستند، تکتکشان جز غیرِ کلّ هستند و در ضمن کلّ هم موجودند.
سئوال: استاد، میشود گفت بشرط شیء اگر آن شیءمان اطلاق باشد، ولو در ظاهر بشرط شیء و لا بشرط با هم فرق میکنند ولی نتیجه به شرط شیئی که اطلاق هست هم همان لا بشرط است؟
پاسخ: جواب دوم همین بود دیگر. شما اطلاق فرمودید من عرض کردم سریان. گفتم که علیالخصوص که سریان در اینجا منافاتی با لا بشرطیت ندارد. سریان شرط است، شما میفرمایید اطلاق شرط است؛ اما این سریان یا اطلاق که شرط است، همان لا بشرطیت را دارد تقویت میکند، تأکید میکند و مخالف با لا بشرطیت نیست.
سئوال: کما اینکه آن جوابتان را میشود اینجور فرمود که اصلاً لحاظ با خارج فرق میکند. درست است در لحاظ اینها متباین و قسیماند ولی به لحاظ خارج لا بشرطیت با سریان...
پاسخ: این هم خوب است بله. که همین تقریباً میشود همین مطلب را با بیانات مختلف گفت. در ذهن، لا بشرط و «بشرط شیء» قسیم هم هستند؛ دو قسم هستند که با هم نمیسازند. ولی در خارج که میآییم، لا بشرط را تحتِ «بشرط شیء» مییابیم. اینچنین سازش دارند با هم. سازشِ عینیت ندارند که این عینِ آن باشد، ولی سازشِ این که یکی در ضمن دیگری باشد هست؛ در عینِ مغایرت! با این که این مغایرِ آن است اما در ضمن آن است. مثل جزء که مغایرِ کلّ است ولی در ضمن کلّ هست.
بررسی تطبیقی موضوع علم طب و مسئله سریان در اجزاء و کل
صفحه ۲۷، سطر هجدهم. «وملاحظة الطبيعة سارية مساوقة لملاحظتها لا بشرط قسميا لا مقسميا» این عبارت توضیح داده شد و رابطهاش با قبل هم معلوم شد. طبیعتِ ساری، لا بشرط قسمی است نه لا بشرط مقسمی. قید سریان نمیگذارد لا بشرط مقسمی باشد. بعد میگوییم خب قید سریان، لا بشرط را از لا بشرطیت در میآورد و «بشرط شیء» میکند. میگوید مشکلی نیست، «بشرط شیء» میکند ولی لا بشرط در ضمنش هست. « وإن كان اعتبار السريان اعتبار بشرط شيء». ولی با وجود این، لا بشرطی را ما حفظ میکنیم.
چرا لا بشرطی را حفظ میکنیم؟ «زیرا که شأن این است»؛ منافات نیست بین «بشرط شیء» و بین «کلّ لا بشرط». یعنی هر لا بشرطی را با «بشرط شیء» ملاحظه کنید، میبینید منافات بینشان نیست. منافات نیست یعنی نه این که مغایر نیستند؛ مغایر هستند، اما یکی در ضمن دیگری جمع میشود. منافات نیست، یعنی طرد نمیکنند همدیگر را. «بشرط لا»، «لا بشرط» را طرد میکند؛ اما «بشرط شیء»، «لا بشرط» را طرد نمیکند. مغایر هست، ولی منافات ندارد. مغایرت غیر از منافات است. منافات این است که طردش کند، اما مغایرت این است که غیرش باشد. غیر با غیر جمع میشود، مثل جزء با کلّ.
خب، تعلیقه بعدی. « قوله [ قدس سره ]: فلذا قد يتداخل بعض العلوم .» مرحوم آخوند بعد از این که...
سئوال: قبل از اینکه وارد این بحث بشوید، این که شما فرمودید در مورد کل که در مقابل کلی طبیعی است، این کلی طبیعی که در مقابل کل قرار میگیرد، مرحوم صدرا میگوید اصلاً یک تفاوتی دارد با آن کلیای که در مقابل کلی مفهومی قرار میگیرد. آن هشت تا شرطی که فرمودید، هشت تا تفاوتی که بین کل و کلی هست، مرحوم صدرا فرمودند این بین کل و کلی مفهومی است، نه کل و کلی طبیعی. اصلاً کل طبیعی، کل که در مقابل کلی طبیعی است، اصلاً در خارج وجود ندارد. لذا شاید مرحوم علامه اینجا نظرشان این است که اصلاً ایشان یعنی مستشکل که میگویند کلی است در بین افرادش، اصلاً کل در خارج وجود ندارد که ما بگوییم در افراد وجود سریان دارد یا ندارد...
پاسخ: کل در خارج وجود ندارد؟
سئوال: در مقابل کلی
پاسخ: کل در خارج وجود ندارد یا کلّی بما هو کلّی در خارج وجود ندارد؟
سئوال: نه، اصلاً مرحوم صدرا میگویند کلیای که در مقابل کلی طبیعت است، اصلاً وجود بهش تعلق نمیگیرد، هیچچیزی فینفسه نیست و در خارج اصلاً وجود ندارد.
پاسخ: کلّیای که در مقابل کلی طبیعی است؟
سئوال: کلی که در مقابل کلی طبیعی است. میگوید آن تفاوتهایی که ما بین کل و کلی...)
پاسخ: کل که در مقابل کلی طبیعی است در خارج موجود نیست؟
سئوال: بله، ایشان این طور می فرماید
پاسخ: کل که در مقابل کلی طبیعی است در خارج موجود نیست، این یعنی چه؟ یعنی همه کلها در مقابل کلی طبیعی است، چون کل غیر کلیه. کل که در مقابل کلی طبیعت است در خارج موجود نیست، یعنی اصلاً کل در خارج موجود نیست. در حالی که خیلی کل در خارج موجود است! عبارتشان را من باید ببینم. عبارت صدرا را بیاورید من ببینم.
کل در خارج به نعت کثرت که موجود نیست. جمع کرده است اجزای کثیره را و کلّ واحد درست شده، آن وقت موجود است. «عشره» بما این که ده تا واحد است که در خارج موجود نیست؛ و بما این که این ده تا واحد تحت عنوان عشره جمع شدند، شده است واحدی که اسمش عشره است، این در خارج است.
سئوال: البته اعتباری...
پاسخ: این در خارج است. ما که نمیگوییم کل بما هو اجزایش در خارج است، کل به عنوان خودش در خارج است. اجزایش هم در خارج هستند چون هر کدام وحدت دارند. کل هم اگر تکثرش را نگاه کنید، تکثرش میگوید اجزایش در خارج است نه خودش. اگر آن وحدت جمعی را به آن بدهید، وحدت جمعی بدهید خودش هم در خارج موجود است.
سئوال: آنها میگویند کل فقط یک اعتبار ذهنی صرف است
پاسخ: عرض میکنم بعد عبارت صدرا را من ببینم. عبارت صدرا را بیاورید من ببینم، ببینم اشکال وارد است یا نیست. مرحوم آخوند بعد از این که بحث در موضوع را مطرح میکند و تمام میکند که فقط مرحوم اصفهانی بر یک قسمت کلام ایشان تعلیقه داشت، بقیه قسمتها را تعلیقه ندارد، بعد از آن وارد بحث در مسائل میشود. مسائل را توضیح میدهد که قضایایی هستند پراکنده که تحت غرض واحد جمع میشوند. یعنی یک غرض، این مسائل را جمع میکند. مثلاً بحث در «فاعل» قضیهای است، بحث در «مفعول» قضیه دیگری است. اینها دو قضیه جدای از هم هستند. منتها چون غرضِ مدوّنِ علم تعلق گرفته که اعرابِ کلمات را بیان کند، این غرض یک غرض جامعی است که هم اعراب رفعی را (که مال فاعل است) شامل میشود، هم اعراب نصبی را (که مال مفعول است) شامل میشود؛ قهراً این دو قضیهای را که یکی در باب فاعل است و یکی در باب مفعول، در یکجا جمع میکند.
تبیین وجه ترتب تداخل علوم بر وحدت غرض در کلام محقق اصفهانی
اگر این غرض نبود، آن دو قضیه با هم کاری نداشتند. یکی رفع فاعل بود، یکی نصب مفعول بود. اصلاً نه موضوعشان یکی بود (موضوع یکی فاعل است، موضوع یکی مفعول است)، نه حکمشان یکی بود (حکم یکی رفع است، حکم یکی نصب است). قضیه موضوع و محمولشان با هم فرق داشت. چه چیزی این دو قضیه پراکنده را در یکجا جمع میکند؟ غرض واحد. غرض واحد جمع میکند. پس جامع بین مسائل پراکنده به نظر مرحوم آخوند غرض واحد است. بعضیها میگویند آن موضوع واحد است؛ موضوع علم که موضوع واحد است، تمام موضوعات مسائل را جمع میکند، او جامع مسائل است. مرحوم آخوند میفرماید آن غرض واحد جامع مسائل است.
سئوال: پس در علم طب هم همین را میشود گفت؟
پاسخ: علم طب؛ من یادم رفت این را باید تذکر میدادید، اول بحث هم تذکر دادم. من این بحث را نباید وارد میشدم، علم طب را که آن قائل مطرح کرده بود من باید جواب میدادم. حالا چه کنیم؟ برگردم جواب بدهم؟ دوباره این تیکه را توضیح بدهم؟ تا اینجا که توضیح مطلب مرحوم آخوند روشن شد. غرض واحدی مسائل را، مسائل متشتت و متفرق را جمع میکند. این روشن است. این را داشته باشید، من برمیگردم به بحث قبلی که آن مشکل طب را حل کنیم. ما گفتیم که همه علوم موضوعشان جامع موضوعات مسائل است. یعنی موضوع علم کلی است و موضوعات مسائل، جزئیات و افراد این کلی هستند. این نقض میشود به طب که طب موضوعش کلی نیست، کل است. و موضوعات مسائل جزئی نیستند، اجزاء هستند.
یعنی در طب موضوع علم، بدنِ انسان است و موضوعات مسائل، اجزای این بدن هستند. پس رابطه موضوع، موضوع علم با موضوعات مسائل، در طب، رابطه کل و اجزاء است، نه رابطه کلّی و جزئیات. در جغرافیا هم دیروز اشاره کردیم که همینطور است. شما که میگویید در مطلق علوم رابطه موضوع علم با موضوعات مسائل رابطه کلّی و جزئی است، علم طب یا جغرافیا را چطوری جواب میدهید؟ چطوری مشکلش را حل میکنید؟ این سؤال مطرح است. توجه کنید، ما در علم طب، موضوع را بدن قرار میدهیم، ولی بدن بما هو بدنٌ یا بما هو مشتملٌ علیالاجزاء. ما بدن را که مریض نمیدانیم، جزئی از بدن مریض میشود. نمیگوییم این بدن سالم یا بدن مریض است. درست است؛ اگر هم میگوییم سالم، به اعتبار اجزایش میگوییم. اگر میگوییم مریض، به اعتبار اجزایش میگوییم مریض است. پس بدن به اعتبار اعضایش موضوع مسئله است. این بدنی که به اعتبار اعضا موضوع مسئله است، کلّی است نسبت به اعضا.
بررسی نقش غرض در ایجاد اثنینیّت و امکان طرح مسائل در علوم مختلف
خود بدن کل است، ولی بدن به این اعتبار کلّی میشود. یعنی کأنه اینطور گفته باشیم: «عنوان اعضا»، که بدن همان عنوان اعضا است، موضوع علم است. این عنوان اعضا صدق میکند بر مصادیق اعضا، به عنوان صدقِ کلّی بر جزئیات. اینطوری توجیه میکنیم، اگر لازم باشد توجیه کنیم. یادتان هست مرحوم محقق در صفحه قبل (صفحه ۲۶) بود تحقیقی داشتند؛ در آن تحقیق گفتند اصلاً ما موضوع علمی نداریم. ما مسائل را میگذاریم، از روی این مسائل یک موضوع اتخاذ میکنیم. اگر آنطوری فکر کنیم اصلاً مشکلی پیش نمیآید؛ موضوع را داریم برای خودمان میسازیم. اما اگر به صورتی که دیگران فکر میکنند، که موضوع را یک امر تکوینی و طبیعی برای علم قرار میدهند و میگویند باید باشد، آن وقت ناچاریم که بیان کنیم که این موضوع علم نسبت به موضوعات مسائل رابطه کلّی و جزئیات را دارد. آن وقت ناچاریم اینطوری علم طب را توجیه کنیم یا علم جغرافیا را توجیه کنیم.
سئوال: میشود گفت موضوع علم اعضاءالبدنه یعنی؟
پاسخ: موضوع علم بدن است به اعتبار اعضایش. خب در واقع، موضوع علم اعضا است؛ اعضاءالبدن است.
سئوال: خب مشکل دارد چون «قلب» مصداق اعضاءالبدن نیست در حالی که جزئی مصداق کلّی هست.
پاسخ: چرا قلب...؟
سئوال: قلب مصداق عضوالبدن هست اما مصداق اعضاءالبدن نیست. یعنی اعضاءالبدن صدق نمیکند بر قلب، در حالی که کلمه صدق میکند بر فاعل و بر مفعول مثلاً.
پاسخ: اعضا بر همه اینها صدق میکند
سئوال: خیر، عضو برای آن صدق میکند. عضو؛ پس میگوییم قلب بما هو عضو...
پاسخ: بفرمایید عضو به معنی جنسی. عضو به معنی جنسی، نه عضو خاص.
سئوال: خب پس موضوع طب عضوالبدنه؟
پاسخ: عضوالبدن؛ یعنی بدن به اعتبار اعضایش یا عضو. وقتی میگوییم بدن به اعتبار اعضا، یعنی در واقع اعضا. حالا شما اعضا را که جمع است نمیپذیرید، عضو را که اسم جمع است بیاورید. منظور ما همین میشود.
سئوال: عضو میشود یعنی عضوالبدن و آن وقت صدق میکند بر هر کدام از این جزءها؟
پاسخ: بله، عضوالبدن عنوانی است کلّی که صدق میکند بر دست، پا، قلب و امثال ذلک. خیلی در این بحثها دقت لازم نیست بکنیم که حالا اعضا یا عضو.
سئوال: استاد قبول دارید اعضا نمیتواند صدق بکند؟
پاسخ: اعضا بر هیچچیز صدق نمیکند؛ نه بر قلب تنها، بر دست هم اعضا صدق نمیکند. بر دست، عضو صدق میکند نه اعضا.
سئوال: خب اگر ما به غرض بگیریم که دیگر اصلاً نیاز به این توجیهها هم نیست. اشارات هم می گوید اینها را دیگر در علم طب؛ اصلاً ما با توجه به غرض، علم را تشکیل دادیم نه با توجه به موضوع.
پاسخ: حالا ما داشتیم موضوعش را توضیح میدادیم، وگرنه غرض باشد که اصلاً بحث عوض میشود. خب، این دنباله بحثی بود که من یادم رفته بود آنجا عرض کنم. حالا میآییم سراغ همین حاشیه دوم، حاشیه دوم را ادامه میدهیم. مرحوم آخوند فرمود که وحدت علم به وحدت غرضش است. یا وحدت مسائل به وحدت غرضی است که بر اینها مترتب است. فرق نمیکند که بگوییم وحدت علم یا بگوییم وحدت مسائل، چون مسائل مجموعش همان علم است دیگر. مسائل متفرق که ظاهرشان با هم وحدت ندارند، تحت غرض واحدی جمع میشوند و چون غرض واحد است، این مسائل متفرق را واحد میکند.
نتیجهگیری پیرامون نقش غرض در وحدتبخشی و تداخل مسائل علمی
بعد خود مرحوم آخوند اینطور میفرماید: ممکن است یک مسئله متعلق به حیثی، متعلق به غرضی واقع شود و به حیثی دیگر متعلق به غرض دیگری واقع بشود. نتیجتاً این مسئله در دو علم بیاید. در علمی که غرضش چنین است این مسئله چون آن غرض را تأمین میکند بیاید، در علمی که غرضش یک طور دیگر است چون این مسئله باز آن غرض را هم تأمین میکند در آن علم هم بیاید. مثلاً «خبر واحد» در علم اصول مطرح میشود، حجیتش مطرح میشود تا این که حکم فرعی از آن استنباط بشود. در علم کلام هم حجیتش قبول میشود تا یک اعتقادی از آن استفاده بشود. در علم کلام که منظورمان، غرضمان، دفاع از اعتقادات است، بحث حجیت واحد و حجیت خبر واحد را داریم. در علم فقه هم که منظورمان عمل است نه دفاع از اعتقادیات، آنجا هم خبر واحد را داریم. خبر واحد در هر دو علم مطرح است؛ هم در علم کلام که میگویند ادله ما عبارت است از عقلیات و نقلیات، هم در علم فقه یا در علم اصول. ملاحظه میکنید یک مسئله در دو علم مطرح است. چرا؟ چون غرضی که در علم اصول هست در این مسئله وجود دارد، غرضی هم که در علم کلام هست در این مسئله وجود دارد. پس این مسئله متعلق دو غرض قرار گرفته و لذا در دو علم آمده است.
سئوال: استاد مشکلی که هست اینه که در اعتقادات خبر واحد حجت نیست
پاسخ: خبر واحد معمولی حجت نیست، ولی خبر واحدی که در فقه حجت است در آنجا هم حجت است؛ خبر واحد ثقه، خبر واحد عادل، خبر واحدی که اطمینان بیاورد. همان را که در فقه میگویند در کلام هم میگویند. در اعتقادات خبر متواتر که حجت است، خبر واحد موثق هم حجت است. ولی خبر واحد معمولی خیر، حجت نیست.
سئوال: استاد اینجا یک تفاوتی هست، خبر فقهی واحد، خبر اعتقادی واحد
پاسخ: بله.
سئوال: خب چون تحت عنوان خبر واحد آمده است پس میتواند تداخل نکند و تداخل هم نیست. چون شاید ایشان میخواهد دلیل قرار بدهد بر اینکه غرض ملاکِ علمی بودن است.
پاسخ: آیا ما خبر واحد را در دو مسئله در دو علم مطرح میکنیم یا نمیکنیم؟
سئوال: عنوانش را بله
پاسخ: حجیتش را هم بله. هم خبر واحد، هم حجیتش، هم حجیتش فیالاعتقادات هم فیالاعمال. ما در کلام دنبال حجت هستیم بر اعتقاداتمان، که از اعتقاداتمان دفاع کنیم و اعتقاداتمان را اثبات کنیم. هم اثبات کنیم هم دفاع. در علم کلام موضوعش هم اثباتاً آمده هم دفاعاً. یعنی اعتقادات وجود بما هو موجودٌ به لحاظ این که در اعتقادات دخالت میکند و اثبات بشود و دفاع بشود؛ چون در کلام هم اثبات اعتقاد لازم است هم دفاع از اعتقاد لازم است. خب شما خبر واحد را برای اثبات اعتقاد یا برای دفاع از اعتقاد به کار میبرید در کلام.
در فقه به اعتبار اعتقاد نیست، به اعتبار عمل است. البته در فقه هم گفته میشود التزام به وجوب، التزام به فلان؛ اما برای عمل شما حجت میکنید. غرض در کلام اثبات اعتقاد یا دفاع از اعتقاد است، این را با خبر واحد میشود اثبات کرد. غرض در فقه عمل است، این را با خبر واحد میشود درست کرد. غرض دوتا است؛ یکی در باب اعتقادات است یکی در باب اعمال، ولی مسئله یکی است. مسئله به حیث این که به عمل مربوط است به فقه میرود، به حیث این که به اعتقادات مربوط است به کلام میرود. یک مسئله با دو حیث، یعنی یک مسئله متعلقِ دو غرض نمیشود، یک مسئله با دو حیث متعلقِ دو غرض شده است. آن وقت با این حیث به فقه رفته، با آن حیث به کلام رفته است. حالا این مثال را قبول ندارید، مثالهای دیگر هم هست. حالا بر فرض اشکالتان وارد باشد و این مثال قبول نباشد. اصطلاحاً این که یک مسئله در دو علم مطرح میشود، اصطلاحاً گفته میشود «تداخل علمین فی مسئله واحده»؛ تداخل دو علم در یک مسئله. یعنی دو علم در یک مسئله با هم تداخل دارند، یعنی یکسان شدند با هم. یک مسئله را هر دو در داخل خودشان آوردند. این کلام آخوند است.
در کلام مرحوم آخوند اینطور آمده است: چون غرض واحد مسائل را جمع میکند، «فلذا قد يتداخل» این «فلذا» مهم است. چون غرض واحد مسائل را جمع میکند تداخل درست میشود. معنایش این است که اگر غرض واحد نبود تداخل درست نمیشد. (دقت کنید در تعبیری که عرض میکنم)، مرحوم آخوند دارد تداخل را مترتب میکند بر وحدت غرض. چون وحدت غرض داریم تداخل داریم. حالا مرحوم اصفهانی میفرماید «وجه الترتّب»[2] . وجه ترتب یعنی بیان این «لذا». چیز دیگری نمیخواهد بیان کند. خود اینها را قبول کرده است، منتها به چه دلیل اگر غرض واحد باشد تداخل حاصل میشود؟ معنایش این است که اگر غرض واحد نباشد تداخل حاصل نمیشود، این را باید توضیح بدهیم. مرحوم محقق اصفهانی دارد این را توضیح میدهد. میفرماید اگر دو مسئله امتیاز داشتند به ذاتشان و غرض واحد بر آنها وارد نشده بود، این دو مسئله را اصلاً ما دو بار مطرح نمیکردیم. اشتباه گفتم، یک مسئله را نه دو مسئله. اگر دو مسئله با هم فرق داشتند، ذاتاً فرق داشتند، غرض واحدی اینها را جمع نکرد، این دو مسئله یکیشان در علمی مطرح میشود یکی در علم دیگر. اما اگر غرض واحدی مسائل را جمع کرد، آن وقت ما مسئله واحد را که تحت این غرض است در این علم میگذاریم، همین مسئله را که تحت غرض دیگری است در علم دیگر میگذاریم. مسئله واحد با تعدد غرض دوتا میشود، آن وقت دو جا مطرح میشود. اگر مسئله واحد بود و تعدد غرض داشت، اثنینیّت پیدا میکند به توسط غرض. آن وقت جا دارد که بگوییم هم در این علم آمد هم در آن علم آمد و «تداخل علمین فی مسئله واحده» صورت گرفت.
اما اگر مسائل اختلاف داشتند، وحدت غرضی نبود که این دو مسئله را یک مسئله کند و وحدت غرضی نبود در این علم و وحدت غرضی در آن علم؛ یا به تعبیر دیگر تعدد غرض روی این مسئله نیامد، مسئله ذاتاً دوتا بود نه از طریق غرض، در چنین حالتی فقط در یک علم میآید، در دو علم نمیآید. من دو مرتبه توضیح بدهم مطلب بحث را.
سئوال: وحدت غرض در مقابل وحدت موضوع است؟ نمیخواهید آن را توضیح بدهید؟
پاسخ: به وحدت موضوع کاری نداشته باشیم فعلاً. ما فرض بحثمان در وحدت غرض است. حالا وحدت موضوع کار وحدت غرض را میکند یا مقابل آن است، یک بحث دیگر است. اکنون بحث در این نیست که وحدت علوم به موضوع است یا وحدتش به غرض است؛ به این کاری نداریم. اکنون بحث در این داریم که وحدت مسائل به وحدت غرض است. این را قبول کردیم. بعد از قبول کردن میگوییم «فلذا قد يتداخل»[3] دلیل نمیخواهیم بیاوریم، این «فلذا قد يتداخل» متفرع بر آن است، مترتب بر آن است، دلیل نمیخواهیم بیاوریم. به هر دلیلی گفتیم که وحدت مسائل به وسیله وحدت غرض است، یا وحدت مسائل به وسیله وحدت موضوع است؛ به هر دلیلی گفتیم، اکنون وحدت مسائل را قبول کردیم که وحدت غرض است. میخواهم نتیجه این را بگویم: چون وحدت غرض باعث وحدت مسائل است، ممکن است تداخل علوم در مسئله واحده. این تفرع را که چون چنین است که وحدت علوم یا وحدت مسائل به غرض است پس تداخل اتفاق میافتد، این ترتب را میخواهم بیان کنم.
سئوال: پس تداخل وقتی هست که یک مسئله با دو غرض، در دو علم مطرح بشود؟
پاسخ: بله. تداخل در جایی است که یک مسئله در دو علم مطرح بشود که در علمی غرضی است و در علم دیگر غرض؛ در نتیجه آن مسئله که در دو علم دارد مطرح میشود متعلق دو غرض قرار میگیرد. آن وقت مسئله واحد (دقت کنید نکتهای را که عرض میکنم)، مسئله واحد به تعدد غرض اثنینیّت پیدا میکند.
سئوال: یعنی دو مسئله میشود؟
پاسخ: خیر، اثنینیّت پیدا میکند نه این که دو مسئله بشود. اثنینیّت پیدا میکند به همین معنا که عرض کردم دو جا مطرح میشود. حالا دارم عبارت مطلب را توضیح میدهم، ترتب یعنی عبارت مرحوم اصفهانی را دارم عرض میکنم. در صورتی که مسئلهای با مسئلهای ذاتاً فرق داشت و غرض واحدی نتوانست این دو مسئله را جمع کند، این مسئله واحد متعدد نمیشود.
سئوال: این تعدد دو مسئله ذاتاً باید باشد
پاسخ: دو مسئله داریم که ذاتاً با هم فرق میکنند. دو مسئله داریم که ذاتاً با هم فرق میکنند، به غرضشان هم کاری نداریم، خودشان را نگاه میکنیم. این مسئله در این علم مطرح شده حق ندارد در آن علم دیگر مطرح بشود. غرضشان را کار نداریم. یعنی این مسئله، مسئله واحد است، مسئله واحد در علم واحد باید مطرح بشود. آن مسئله دیگر هم مسئله واحد است، در علم واحد باید مطرح بشود.
اما اگر غرض مطرح شد، این مسئله واحد دو مسئله میشود چون دو غرض در آن هست. اگر غرض را اصلاً نادیده گرفتیم، فقط خود مسائل را در نظر گرفتیم، این مسئله با آن مسئله اختلاف دارد و به غرض هم کار نداریم؛ آن وقت آن مسئله را در علمی مطرح میکنیم و مسئله دیگر را در علم دیگر مطرح میکنیم؛ یعنی هر کدام میشوند مسئله واحد. اثنینیّت برای هیچکدام از این دو مسئله درست نمیشود. اما اگر غرض مطرح شد، این مسئلهای که واحد بود ممکن است متعلقِ دو غرض بشود و بشود اثنان. آن مسئله دیگر هم که واحد بود ممکن است دو غرض به آن تعلق بگیرد آن هم بشود اثنان. آن وقت مسئله واحد میشود اثنان. مسئله واحد اگر اثنان شد میتواند در دو علم مطرح بشود، آن وقت تداخل هم میتواند اتفاق بیفتد. اگر شما غرض را مطرح کردید، اثنینیّت مطرح میشود؛ یعنی یک مسئله میتواند دو مسئله بشود و میتواند دو جا مطرح بشود. وقتی دو جا مطرح شد تداخل درست میشود. اما اگر شما غرض را مطرح نکردید و این مسئله با آن مسئله فرق داشت، این مسئله تنها را باید واحد بگیرید تا آخر و نمیتوانید متعددش کنید. آن یکی دیگر را هم واحد میگیرید و نمیتوانید متعددش کنید؛ وقتی تعدد نشد در دو جا مطرح نمیشود. توجه میکنید مهم این است که اگر غرض مطرح بود، چون غرض متعدد میشود مسئله واحد هم متعدد میشود. وقتی مسئله واحد متعدد شد، در دو جا میتواند مطرح بشود آن وقت تداخل درست میشود.
اما اگر غرض را مطرح نکردید و خود مسئله را سنجیدید، این مسئله با مسائل دیگر فرق دارد، و این مسئله در این علم آمده، دیگر نمیتواند جای دیگر بیاید؛ چون غرض به نظر شما لحاظ نمیشود و خود مسئله لحاظ میشود. خب خود مسئله که در این علم آمده دیگر جا ندارد در علم دیگر بیاید. اگر غرض مطرح بود، خب این مسئله در این علم با این غرض آمده بود، در علم دیگر با غرض دیگر میآید. تعدد غرض باعث میشود که مسئله دو جا مطرح بشود. اما اگر غرض در کار نبود و خود مسئله را سنجیدید، این مسئله نمیتواند با مسائل آن علم هماهنگ بشود ولیکن با مسائل این علم هماهنگ است؛ پس در این علم باید بیاید و در آن علم دیگر نباید بیاید. پس تداخل هم دیگر درست نمیشود. اگر پای غرض در میان نباشد، مسئلهای که در این علم مطرح شده با مسائل علم دیگر فرق دارد و در علم دیگر نباید بیاید؛ قهراً «تداخل علمین فی مسئله واحده» صورت نمیگیرد. اما اگر پای غرض در کار باشد، این مسئله چون تحت غرض این علم مندرج است در این علم میآید و تحت غرض آن علم دیگر هم مندرج است در آن علم دیگر میآید؛ یعنی مسئله واحد به خاطر تعدد غرض متعدد میشود، به خاطر اثنینیّت غرض اثنینیّت پیدا میکند؛ اگر اثنینیّت پیدا کرد در دو علم میتواند طرح شود و در نتیجه «تداخل علمین در مسئله واحده» اتفاق بیفتد.
پس علت تداخل، آن توجه به غرض است. توجه به غرض است؛ اگر به غرض توجه نکنیم تداخل پیش نمیآید. این که مرحوم آخوند فرموده «لذا» درست فرموده است. یعنی مترتب است، مترتب است تداخل بر توجه به غرض. اگر توجه به غرض نکنیم تداخل نیست، اگر توجه به غرض بکنیم تداخل هست. پس ترتب روشن شد، «لذا» روشن شد. ایشان گفت اگر غرض واحد مسائل را جمع میکند پس غرض متعدد هم مسئله واحد را متعدد میکند و در نتیجه میتوانیم مسئله واحد را در دو علم مطرح کنیم و «تداخل علمین فی مسئله واحده» درست کنیم. پس «تداخل علمین فی مسئله واحده» متفرع شد بر توجه به غرض. اگر توجه به غرض نکنید و خود مسئله را نگاه کنید، خود مسئله واحد با مسئله علم دیگر اختلاف دارد و در علم دیگر نمیتواند بیاید و فقط در همین علم مربوط به خودش میآید. مسئله واحد دیگر اثنینیّت پیدا نمیکند که در دو علم بتواند مطرح بشود. فقط در علم خودش میتواند بیاید و در علم دیگر نمیتواند بیاید. آن وقت در دو جا مطرح نمیشود و «تداخل علمین فی مسئله واحده» تحقق پیدا نمیکند. پس روشن شد که تا به غرض توجه نکنید نمیتوانید تداخل علمین را لحاظ کنید.
سئوال: حالا برعکس اگر دو مسئله باشد ذاتاً با یک غرض چطور؟
پاسخ: دو مسئله با یک غرض؛ دو مسئله با یک غرض در یک علم میآید.
سئوال: نه، این باعث تداخل میشود؟
پاسخ: خیر، اصلاً این به بحث ما ربطی ندارد. دو مسئله با یک غرض؛ میفرمایید دو مسئله باشد با یک غرض. بله، دو مسئله با یک غرض تحت علم واحد میآید که همان غرض را دارند. اگر یکی از این دو مسئله غرض دیگری هم پیدا کرد در علم دیگر هم میتواند برود. دو مسئله هستند با غرض واحد، دو مسئله هستند که با هم سازگار نیستند و موضوع و محمولشان با هم فرق دارد، ولی غرض واحد به آنها تعلق گرفته است. اینها را در همان علمی میبریم که غرض واحد در آن علم هست. اگر غرض دیگری هم به آنها تعلق گرفت در علم دیگر هم میتوانیم ببریمشان.
سئوال: حالا اگر دو مسئله در دو علم مطرح بشود با غرض واحد باعث تداخل نمیشود؟
پاسخ: نخیر. یک مسئله در دو علم مطرح بشود با غرض واحد نمیشود. معنایش این است که در دو علم ما غرض واحد داریم، و دو علم غرض واحد در آن نیست.
سئوال: آخه خود نفس مسئله غرض واحد شده...
پاسخ: خیر، شما مسئله را در این علم بردید به غرضی که در این علم است؛ مسئله را در این علم دیگر بردید به غرضی که در آن علم است؛ و میفهمید این دو غرض یکی هستند. پس غرضِ موجود در این علم با غرضِ موجود در آن علم یکی است؛ دو علم دیگر نیستند. تفاوت علوم با اغراض است دیگر، گذشته از این که تفاوت با موضوعات است؛ ما میگوییم تفاوت علوم با اغراض است و وحدت علوم هم به اغراض است. آن وقت اگر یک غرض در هر دو علم هست این دو علم، دو علم نیستند بلکه یک علم هستند. توجه کردید؟ آن وقت شما یک مسئله را در دو علم مطرح میکنید به غرض واحد، نتیجهاش این میشود که آن دو علم غرضشان واحد است. درست است این مسئله در دو جا مطرح شده به غرض واحد، ولی کشف میکنید که علم غرضش واحد بوده است. این دو علم غرض واحد داشتند لذا مسئله در این دو علم به غرض واحد آمده است؛ آن وقت ناچار میشوید که بگویید دو علم غرض واحد داشتند که این غلط است.
پس خلاصه وجه ترتبی که مرحوم محقق ذکر میکنند این است که هر جا توانستیم مسئله واحد را اثنینیّت بدهیم تداخل هست، هر جا نتوانستیم مسئله واحد را اثنینیّت بدهیم تداخل نیست. اگر ما غرض را مطرح کنیم، اگر غرض متعدد باشد مسئله واحد اثنینیّت پیدا میکند و لذا میشود در دو جا مطرح بشود و تداخل علمین لازم میآید. اما اگر ما غرض را مطرح نکنیم و خود مسائل را با هم ملاحظه کنیم، مسائل چون متفرق هستند با هم سازگار نیستند؛ اگر یک مسئله در علمی آمد، چون با مسائل دیگر سازگار نیست در علمی که آن مسائل دیگر را دارد نمیتواند وارد بشود. آن وقت یک مسئله در دو علم وارد نمیشود و تداخل علمین پیش نمیآید. فقط باید غرض مطرح بشود تا تداخل علمین لازم بیاید. به همین جهت است که مرحوم آخوند فرموده «لذا» (یعنی چون غرض وحدتبخش و تعددآور است گاهی تداخل دو علم بر مسئله واحد اتفاق میافتد). «لذا» را درست گفتند و وجه ترتبش به جاست. وجه ترتب این است که امتیاز مسائل علم از مسائل علمی دیگر اگر «بنفسها»[4] باشد تداخل صحیح نیست. چرا؟ چون اثنینیّت برای یک مسئله فرض نمیشود. این مسئله در این علم جا دارد ولیکن در علم دیگر اصلاً جا ندارد چون غرض را که ما لحاظ نمیکنیم بلکه خود مسئله را لحاظ میکنیم؛ خود این مسئله با مسائل که در علم دیگر آمدند نمیسازد چون مسائل با هم تفرق دارند و اجتماع ندارند. این مسئله با مسائل دیگر نمیسازد. اگر با مسائل دیگر نساخت، نمیتوانیم این مسئله را در علومی که مسائل دیگر مطرح هستند مطرح کنیم. پس این مسئله اثنینیّت پیدا نمیکند یعنی دو بار طرح نمیشود. فقط در علم خودش طرح میشود و در علم دیگر طرح نمیشود.
سئوال: این یکی دو تا چیز نیست که...
پاسخ: یک چیز اثنینیّت پیدا نمیکند یعنی دو بار طرح نمیشود. منظورم از اثنینیّت این نیست که یعنی مسئله دوتا میشود؛ مسئله دو بار طرح میشود. منظور از اثنینیّت این است که مسئله دو بار طرح میشود. به خلاف آنجا که امتیاز به غرضی باشد که «لأجله دوّن العلم» اگر امتیاز به غرض باشد این علم غرضی دارد و آن علم غرضی دیگر دارد؛ چون دوتا غرض است و این مسئله هم این دو غرض را میتواند داشته باشد، این مسئله دوتا میشود. به اعتبار غرضش دوتا میشود و دو جا طرح میشود؛ هم در این علم و هم در آن.
سئوال: اگر اثنینیّت نداشته باشد چطور تداخل میشود؟
پاسخ: اثنینیّت یعنی اثنینیّتِ طرحها؛ یعنی مسئله را نتوانیم دو جا طرحش کنیم. اگر وحدت غرض مسئله را واحد کرد و تعدد غرض مسئله را متعدد کرد، ما میتوانیم مسئلهای را که دارای دو غرض است، دو مسئله حساب کنیم. یک بار در این علم فرضش کنیم و بعد طرحش کنیم یک بار در آن علم طرح کنیم. اینجا تداخل درست میشود که اثنینیّت به توسط تعدد غرض درست میشود؛ وقتی اثنینیّت درست شد در دو جا طرح میشود و تداخل پیش میآید. اما اگر مسئله را خودش را ملاحظه کردید و غرض را دخالت ندادید، خب این مسئله با آن مسئله نمیسازد. این مسئله را اگر در این علم مطرح کردید در علم دیگر نمیتوانید مطرح کنید چون با مسائلی که در آن علم آمده نمیسازد. اثنینیّت دیگر ندارد، یعنی این مسئله فقط در این علم مطرح شده است.
سئوال: اثنینیّت در غرض ندارد دیگر؟
پاسخ: اثنینیّت... یعنی دو بار دیگر طرح نمیشود. وقتی دو بار طرح نشد تداخل لازم نمیآید؛ چون غرض را که ملاحظه نکردید بلکه خود مسئله را ملاحظه کردید و خود مسئله جایش اینجاست، در علم دیگر نمیآید و تکرار نمیشود. وقتی تکرار نشد «تداخل علمین» لازم نمیآید. «بخلاف ما لو كان الامتياز بالغرض الذي لأجله دوّن العلم ، فإن الاثنينية محفوظة» (در این صورت اثنینیّت محفوظ است و امتیاز به وسیله غرض)، توجه کنید نه امتیاز ذاتی بین مسئله؛ امتیاز به وسیله غرض ثابت است و تداخل حاصل میشود. «ويصح التداخل».
سئوال: نامفهوم
پاسخ: این یک اشکالی است بر مرحوم آخوند دارید میکنید، نه بر وجه ترتبی که ما الان توضیح میدهیم، که چطور وحدت غرض دلیلِ وحدت مسئله میشود یا تعدد غرض دلیل تعدد مسئله میشود.) این را در جلسه بعدی مطرح کنید من جواب بدهم انشاءالله.