91/09/12
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی شرط اطلاق در موضوع علم/موضوع علم و عوارض ذاتی /مقدمه
موضوع: مقدمه/موضوع علم و عوارض ذاتی /بررسی شرط اطلاق در موضوع علم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تعریف موضوع علم و ضرورت کُلی بودن آن
کتاب «نهایة الدرایه»، صفحه ۲۶، سطر ۲۲.
« ثم اعلم : أنّ جعل الموضوع ـ بحيث تكون أعراض موضوعات المسائل أعراضا له ـ لا يتوقف على جعل الكلي بنحو الماهية المهملة عن حيثية الاطلاق واللابشرطية.»[1]
آنچه که در میان علما معروف و مشهور است، این است که موضوعِ علم باید امری «کُلی» باشد تا بتواند شامل موضوعاتِ مسائلِ آن علم بشود. به عبارت دیگر، تمام موضوعاتِ مسائل باید مصداقِ موضوعِ علم باشند.
پس موضوعِ علم باید کُلی باشد؛ کُلیِ «لابشرط»، اما موضوعاتِ مسائل، «بشرطِ شیء» هستند. این مسئله، موضوعش «کلمه» است به شرطِ فاعلیت. مسئلهی دیگر، موضوعش «کلمه» است به شرطِ مفعولیت و به همین ترتیب. اما موضوعِ خودِ علم، نَفْسِ «کلمه» است و هیچکدام از این شرایط را ندارد. پس موضوعِ علم باید کُلیِ لابشرط باشد؛ به طوری که به طوری که بتواند در تمام موضوعاتِ مسائل «سَریان» داشته باشد. کُلیِ لابشرط باشد و در تمام موضوعاتِ مسائل سریان داشته باشد. و قانون کلی نسبت به افراد و مصادیقش این است؛ به عنوان مثال، «انسان» یک کُلی است که در تمام افرادش سریان دارد. موضوع علم نیز باید کُلیای باشد که در تمام افراد سریان داشته باشد.
تمایز میان لابشرطِ قِسمی و مِقسَمی
پس عرض کردیم که باید کُلی باشد و عرض کردیم که باید لابشرط باشد. بنده این موارد را برای چه منظوری توضیح میدهم؟ برای اینکه صرفاً معلوم شود مراد، «لابشرطِ قسمی» است یا «لابشرطِ مقسمی». عرض شد که موضوع باید کُلی باشد، کُلیِ لابشرط. اما کُلیِ لابشرطِ مقسمی یا قسمی؟ خودِ این نکته حائز اهمیت است. باید کُلیِ لابشرطِ قسمی باشد و نه مقسمی. زیرا مقسمی شامل «به شرطِ لا» نیز میشود و «به شرطِ لا» در افراد سریان ندارد. ما سریان را شرط کردیم. بنده عمداً سریان را توضیح دادم؛ کُلی باید در افرادش «ساری» باشد. کُلیِ به شرطِ لا، در افراد ساری نیست.
در حالی که اگر لابشرطِ مقسمی را اراده نمایید، لابشرطِ مقسمی شامل به شرطِ لا نیز میشود و به شرطِ لا ساری نیست؛ در حالی که موضوعِ علم باید در افرادش، یعنی در موضوعاتِ مسائل، ساری باشد. پس حتماً مراد از لابشرط، لابشرطِ قسمی است و نه مقسمی. این را توجه داشته باشید. در متنِ عبارت، تعبیر به «لابشرط» شده است اما تعیین نمیکند که کدامیک مراد است. هرچند در پایان کار میفرماید لابشرطِ قسمی است نه مقسمی —در پاسخ به یکی از اشکالات در انتها به این مطلب اشاره میکند— ولی در ابتدا که وارد بحث میشود، اصلاً بحثی از مقسمی و قسمی ندارد و تنها میفرماید باید لابشرط باشد.
بررسی شرطِ اطلاق در موضوع و پاسخ به شبههی مانعیت
ولی با این بیانی که عرض کردم، مبنی بر اینکه این کُلی باید در مصادیقش ساری باشد و اگر به شرطِ لا باشد ساری نیست، با این بیان معلوم شد که لابشرط را نباید لابشرطی بگیریم که شامل به شرطِ لا نیز بشود، وگرنه سریان از بین میرود. پس باید لابشرط، لابشرطِ قسمی باشد. تا این مرحله مطلب روشن است. همگی به این مطلب اعتقاد داریم که موضوعِ مسئله باید کُلیِ لابشرط باشد؛ به عبارت دیگر، کُلیِ «مطلق» باشد. لابشرط یعنی مطلق. حال بحث در این است که آیا این لابشرط باید «لابشرط عَنِ الاطلاق و اللابشرطیه» هم باشد، یا اگر مقید به اطلاق بود و مقید به لابشرطیت بود، اشکالی ندارد؟ این مسئله اکنون مورد بحث ماست.
اگر مقید به اطلاق باشد، دیگر لابشرط نخواهد بود بلکه «بشرطِ شیء» میشود، منتها «شیءِ» آن عبارت از همان «اطلاق» است.
سئوال: پس همان لابشرطِ قسمی است که خودش هم مقید به اطلاق است؟
پاسخ: بله، اکنون همه را توضیح میدهم. میخواهم اصلاً بحثمان را ببینیم که چیست. لابشرطِ قسمی آیا باید از اطلاق، «مطلق» باشد؟ از لابشرطیت، «لابشرط» باشد؟ یعنی حتی این قید را هم نداشته باشد یا اگر این قید را داشت اشکالی ندارد؟ این قید را اگر داشته باشد، میشود بشرطِ شیء، منتها به شرطِ «این» شیء، نه بشرطِ شیءهای دیگر؛ یعنی به شرطِ اطلاق.
تبیین دیدگاه قائلین به لزومِ اهمال از اطلاق
برخی معتقد شدهاند —قولی که اکنون میخواهیم نقل کنیم این است— برخی معتقد شدهاند که موضوع باید کُلی باشد، کُلیِ لابشرط باشد؛ لابشرطی که حتی از لابشرط بودن نیز «مُهمَل» باشد. حتی از اطلاق نیز مهمل باشد، یعنی این قید را نداشته باشد.
سئوال: مقسمی باشد؟
پاسخ: خیر، مقسمی باشد... باز هم قسمی است. باز هم قسمی است، اما قیدِ اطلاق را ندارد. چون قیدِ اطلاق را که اضافه کنیم، میشود بشرطِ شیء. سپس مرحوم محقق میفرمایند که این لابشرط، با این بشرطِ شیء تفاوتی ندارد؛ یعنی لابشرط با «بشرطِ الاطلاق» فرقی ندارد. «بشرطِ الاطلاق» همان لابشرط است.
بله، در تَعَیُّن و ظرفِ لحاظ ممکن است تفاوت قائل شوید؛ آن لابشرط است و این بشرطِ شیء. ولی در واقع تفاوتی ندارد. حالا این را بعداً بیان میکنیم. اکنون میخواهم قول آن شخصی را نقل کنیم که مرحوم محقق قول ایشان را قبول ندارند. آن شخص میگوید که موضوع باید کُلی باشد —یعنی شامل همهی موضوعاتِ مسائل بشود— لابشرط هم باشد —یعنی شرایطی که ما در موضوعاتِ مسائل داریم، آن شرایط را نداشته باشد. تا اینجا را ما هم قبول داریم. سپس میگوید شرطِ اطلاق هم نباید داشته باشد. این را ما قبول نداریم.
استدلالِ مخالفان مبنی بر عَدَمِ سَریانِ مُطلق در افراد
حال او به چه دلیل میگوید شرطِ اطلاق نباید باشد؟ زیرا همانطور که اشاره کردم، ما در موضوعِ علم، سریان را معتبر میدانیم. موضوعِ علم باید در موضوعاتِ مسائل ساری باشد؛ یعنی در افرادش ساری باشد. اگر شرطِ اطلاق برای موضوع آوردید، این اطلاق نمیگذارد که در افراد سریان پیدا کند. زیرا «مطلق به قیدِ اطلاق» در افراد نمیآید. مطلق در افراد میآید، ولی «به قیدِ اطلاق» در افراد نمیآید. «انسان» در ما هست، ولی «انسانِ مطلق» و انسانِ کُلی در ما نیست. انسان در ما هست همراه با شرایط، همراه با عوارض. انسانِ به قیدِ اطلاق، جایش فقط در ذهن است؛ پیش ما نیست، در ما نیست.
پس چون کُلی باید سریان پیدا کند در افرادش، و در نتیجه موضوعِ علم هم باید سریان پیدا کند در موضوعاتِ مسائل، قیدِ اطلاق نباید برای موضوعِ علم بیاوریم، وگرنه این قیدِ اطلاق مانعِ سریانِ موضوعِ علم در موضوعِ مسائل میشود. حالا مانعِ سریان باشد، چه میشود؟ ملاحظه کنید، ما میخواهیم حکمی را که بر موضوعِ مسئله مترتب است، بر موضوعِ علم مترتب کنیم. چون عرض کردیم تمام احکامی که در علم بحث میشود، عوارضِ ذاتیِ موضوعِ علم هستند؛ همانطور که عوارضِ ذاتیِ مسئله هستند، عوارضِ ذاتیِ موضوعِ علم هم هستند.
لزومِ سَریان جهتِ تَرَتُّبِ احکامِ مسائل بر موضوعِ عِلم
پس حکمی که بر موضوعِ مسئله حمل شده است، باید بر موضوعِ علم هم حمل بشود. اگر موضوعِ علم توانست سریان پیدا کند در موضوعِ مسائل، حکمی که بر موضوعِ مسائل حمل شده، بر موضوعِ علم هم حمل میشود. اما اگر موضوعِ علم نتوانست در افراد سریان پیدا کند، حکمی که بر موضوعِ مسائل حمل شده است، دیگر نمیتواند بر موضوعِ علم حمل بشود. مشکل پیش میآید. پس سریان لازم است. قیدِ اطلاق مزاحمِ سریان است، پس قیدِ اطلاق را باید برداریم. بنابراین، موضوع، لابشرطی است که مُهمَل از لابشرطیت است. موضوع، مطلقی است که مُهمَل از اطلاق است. این نظریهی این شخص است که مرحوم محقق قبول ندارند.
مطلب روشن شد دیگر. به عبارت توجه فرمایید. بنده مطلب را به گونهی دیگری توضیح دادم، ولی عبارت حل میشود، خوب هم حل میشود. به نحوی که ایشان وارد بحث شدند، بنده وارد بحث نشدم؛ به نحو دیگری وارد شدم که بحث ایشان کاملاً حل بشود. حالا وقتی عبارت را میخوانم، دیگر نکتهی مبهمی برایتان انشاءالله باقی نمیماند.
صفحه ۲۶ هستیم، سطر ۲۲. « ثم اعلم: أنّ جعل الموضوع بحيث تكون» اینکه ما موضوعِ علم را جَعل کنیم به طوری که، اعراضِ موضوعاتِ مسائل، اعراضِ این موضوع باشند؛ یعنی احکامی که بر موضوعاتِ مسائل حمل شدهاند، بر موضوعِ علم هم حمل بشوند؛ که این قانونِ هر علمی است که احکام و عوارضِ ذاتیِ موضوعاتِ مسائل، احکام و عوارضِ ذاتیِ موضوعِ علم باشند.
ردِ توقُّفِ جَعلِ موضوع بر اهمالِ ماهیت
اگر موضوع را چنین جعل کردیم، این جعلِ موضوع توقف ندارد؛ مرحوم محقق دارد نظر خودش را میفرماید. آن شخص میگفت توقف دارد. ایشان میخواهد قول او را رد کند، میفرماید توقف ندارد. توقف ندارد بر اینکه آن موضوع را کُلی جعل کنیم به نحو «ماهیتِ مُهمله از حیثیتِ اطلاق و لابشرطیت». یعنی اگر ما میخواهیم این موضوع را جعل کنیم، لازم است کُلی جعل کنیم. لازم است لابشرط جعل کنیم. ولی نه کُلی و لابشرطی که حتی مهمل باشد از حیثِ اطلاق و حیثِ لابشرطیت.
«نظراً...»[2] دلیل برای «منفی» است، یعنی برای «یَتَوَقَّفُ». نه برای نفی، یعنی «لا یَتَوَقَّفُ». این را دقت کنید. «نظراً» دلیلِ «یَتَوَقَّفُ» است؛ آن کسی که میگوید توقف دارد، دلیلش چیست که شما نفیاش میکنید؟ « نظرا إلى أنه لو لوحظ بنحو الاطلاق» یعنی باید ما اطلاق را برداریم، قیدِ اطلاق را برداریم، قیدِ لابشرطیت را برداریم، به این جهت که اگر ملاحظه شود موضوع به نحو الاطلاق —یعنی قیدِ اطلاق را بیاورید، قیدِ لابشرطیت را بیاورید— « لا يكون بما هو مطلق » این موضوع بما هو مطلق، « معروضا لحكم من الأحكام.»
تفاوتِ ماهیتِ مُهمله و مطلقه در سَریانِ حکمی
این موضوع چون مطلق است، نمیتواند معروضِ حکمِ هیچیک از احکامِ مسئله باشد، چون سریان را در موضوع پیدا نمیکند. وقتی سریان را در موضوع پیدا نکرد، حکمی که بر موضوعِ مسئله حمل شده بر این حمل نمیشود. وقتی قیدِ مطلق را به این موضوع چسباندید، دیگر حکمی که بر آن موضوعِ مسائل حمل شده، بر این موضوعِ علم حمل نمیشود. «بخلاف الماهية المهملة» یعنی ماهیتی که مهمل است از قیدِ لابشرطیت و مهمل است از قیدِ اطلاق، « فإنها متحدة مع الفرد.» که او متحد با این افراد است —یعنی متحد با این موضوعاتِ مسائل یا به تعبیر بنده، ساری در موضوعاتِ مسائل است. آن وقت حکمِ مسائل، بر این موضوع هم حمل میشود. « فيعرضها ما يعرضه.» یعنی عارض میشود بر این ماهیتِ مهمله، آنچه که بر فرد عارض میشود. ماهیتِ مهمله یعنی موضوعِ علم، فرد یعنی موضوعِ مسئله. آنچه که بر موضوعِ مسئله حمل میشود، بر موضوعِ علم هم حمل میشود و دیگر مشکل پیش نمیآید.
پس ناچاریم که ما قیدِ اطلاق را از موضوعِ علم برداریم، قیدِ لابشرطیت را برداریم. موضوع را کُلیِ لابشرط بگیریم که حتی از لابشرطیت هم لابشرط باشد. حتی لابشرط از اطلاق باشد. این نظرِ بعضیها بود. مرحوم محقق فرمودند « لا يتوقف»[3] . جعلِ کُلی توقف بر این نکته ندارد. یعنی لازم نیست بردارید. لازم نیست اطلاق را بردارید.
سئوال: ولی لابشرطِ مِقسَمی لابشرط از اطلاق است
پاسخ: خیر، لابشرطِ مقسمی را توضیح دادم که نمیتواند اینجا باشد. بله، وقتی مهملش میکنید از قیدِ اطلاق و همهچیز، شاید ذهن برود به سمتِ لابشرطِ مقسمی؛ ولی عرض کردم لابشرطِ مقسمی اینجا نمیتواند مراد باشد.
طریقیتِ قیدِ اطلاق جهتِ افادهی سَریان
زیرا اگر لابشرطِ مقسمی مراد باشد، شاملِ «به شرطِ لا» میشود و «به شرطِ لا» دیگر نمیتواند ساری باشد. این را از قبل توضیح دادم. بعداً هم خودِ ایشان تصریح میکند؛ در صفحهی بعد، آخر صفحهی بعد، میفرماید لابشرطِ قسمیاند نه مقسمی. خودش تصریح میکند. ولی توضیح نمیدهد چرا. توضیحش را بنده اکنون عرض کردم؛ چون مقسمی شامل به شرطِ لا میشود و به شرطِ لا سریان پیدا نمیکند، و سریان باید باشد. نمیدانم مطالب را پیشمطالعه کردید یا خیر؛ اینجا عبارتها بسیار سنگین است. مطلب هم سنگین است. و اگر بنده به آن صورت توضیح نمیدادم و میخواستم توضیحِ خودش را به همان نحوی که گفته بود بیان کنم، حل نمیشد. باید به همان نحوی که عرض کردم توضیح میدادم؛ اکنون دیدید عبارت حل شد انشاءالله.
و این سریان و اینها را بنده دارم همه را با هم مخلوط میکنم. ایشان سریان را در اشکالِ بعدی مطرح میکند، بنده همین الآن دارم مطرحش میکنم. یعنی طوری مسئله را بنده مطرح کردم که مطالبِ بعد هم روشن بشود انشاءالله. «وأنت خبير»[4] این «و أنت خبیر» دلیل برای «لا یَتَوَقَّفُ» است. البته به صورت دلیل نیامده است؛ آن «نظراً» دلیل برای «یَتَوَقَّفُ» بود، این «و أنت خبیر» دلیل برای «لا یَتَوَقَّفُ» است. یعنی ایشان نظر خودش را در اینجا استدلالی میکند. «لا یتوقف» نظرش بود، حالا در اینجا استدلالیاش میکند. میفرماید بأن اللابشرط القسمي... ملاحظه کنید اینجا دارد تصریح میکند به لابشرطِ قسمی. پیداست که لابشرطِ قسمی منظورش است. لابشرطِ قسمی با «بشرطِ شیء» فرق دارد. ببینید این یعنی چه؟ یعنی اگر شما لابشرط را مقید کردید به اطلاق، این میشود «بشرطِ شیء». منتها «شیءِ» آن عبارت است از اطلاق. میشود «بشرطِ الاطلاق». «بشرطِ الاطلاق» میشود بشرطِ شیء.
بررسی تفاوتِ لحاظی و واقعی در قیدِ اطلاق
ولی مرحوم محقق میفرماید لابشرطِ قسمی با این «بشرطِ الاطلاق» فرقی ندارد. در لحاظ فرق دارد. در ظرفِ لحاظ —یعنی در ظرفِ ذهن که ما لحاظ میکنیم— بشرطِ شیء را با لابشرط متفاوت میبینیم. ولی وقتی میآییم در خارج، میبینیم اطلاق را قید کردیم. برای چه اطلاق را قید کردیم؟ نه برای اینکه اطلاق را دخالت بدهیم در حکم، یا جزء موضوع قرارش بدهیم تا دخالت در حکم کند. چون موضوع است که حکم را قبول میکند. اگر شما اطلاق را قیدِ موضوع قرار بدهید، اطلاق دخیل در موضوع میشود و همین اطلاق شرط میشود برای ترتبِ حکم.
ما اطلاق را در موضوع شرط میکنیم نه به خاطر اینکه او را دخیل در موضوع یا دخیل در حکم قرارش بدهیم؛ بلکه برای این است که سریانی که برای کُلی لازم است را درست کنیم. با قیدِ اطلاق، سریان را افاده میکنیم، نه اینکه به اطلاق موضوعیت بدهیم. اطلاق را به نحو «طریقی» ملاحظه میکنیم. یعنی میگوییم چون مطلق است، پس میتواند ساری باشد. پس روی خودِ قیدِ اطلاق جمود نداریم. وقتی میگوییم این کُلی «بشرطِ الاطلاق»، یعنی کُلی به شرطِ سریان. این به معنای این است که ما اطلاق را موضوع ملاحظه نکردیم.
نفیِ لزومِ بَرداشتنِ قیدِ اطلاق و تبیینِ مَشیتِ آن
سئوال: یک راه دیگر هم برای سریان هست؛ مقید به اطلاق نشویم، همان لابشرطیت. آن هم یک راه برای سریان است....
پاسخ: بله، حالا چه لزومی دارد. ملاحظه کنید، چه شما مطلق بگذارید، سریان میکند؛ چه قیدِ اطلاق را بردارید، سریان میکند. پس چه لزوم دارد بردارید؟ آخر این شخص میگوید «واجب است» بردارید. ایشان میفرماید واجب نیست بردارید. نمیفرماید برندارید؛ میفرماید برداشتی هم برداشتید. آن شخص میگفت واجب است بردارید، اگر برندارید مزاحم درست کردید. ایشان میفرماید برندارید مزاحم درست نکردید. برداشتید، برداشتید قیدِ اطلاق را؛ عیبی ندارد. اگر برنداشتید مزاحم نیست، چون قیدِ اطلاق موضوعیت ندارد. اگر قیدِ اطلاق موضوعیت میداشت، مزاحم بود. قیدِ اطلاق مزاحمت ندارد چون موضوعیت ندارد. قیدِ اطلاق حکایت از سریان میکند. بیاورید، سریان را نشان میدهد؛ بردارید، سریان را نشان میدهد. پس احتیاجی ندارد قید را بردارید. او میگفت واجب است قید را بردارید، ایشان میفرماید ملزمی ندارید. ملزمی ندارید به برداشتن. نمیفرماید برندار، میفرماید ملزم ندارید. حرف ایشان دقیق است.
سئوال: پس تسامحاً میشود گفت اطلاق تسامحاً به جای لابشرط آمده است. چون طردِ قید یعنی اینکه، این را بیرون می کند.
پاسخ: بله، این قید «مُشیر» است. قید «حاکی» است. حاکی از سریان است، خودش موضوعیت ندارد. عرض کردم طریقیت دارد. طریق به این است که این موضوع را سریان بدهد در موضوعاتِ مسائل. خودِ اطلاق موضوعیت ندارد. اگر اطلاق موضوعیت داشت، حکم حمل میشد بر موضوعِ مقید به اطلاق، دیگر نمیتوانست حمل بشود بر موضوعی که شخص است. بر موضوعاتِ شخصی دیگر حمل نمیشد. بر موضوعِ کُلی حمل میشد به قیدِ کُلیت. اما این قید، قیدی نیست که بخواهد موضوع را مقید کند و دخیل در حکم باشد. پس حکم بر این موضوع هم حمل میشود. چون این موضوع مقید به اطلاق شده، اما قیدش مزاحمت درست نکرده است. نمیدانم توانستم بیان کنم یا خیر. این تمامِ حرفِ ایشان است.
جامعیتِ موضوعِ علم و تفاوتِ آن با قَسیم بودن
سئوال: پس این اطلاق موضوعیت داشته باشد، اصلا این بشرطِ شیء یا بشرطِ لا است؟ یعنی این اطلاق تصریح دارد؟
پاسخ: بله، در لحاظِ ذهن موضوعیت دارد؛ عرض کردیم. در لحاظِ ذهن، لابشرط با بشرطِ شیء —حتی اگر شیء اطلاق باشد— فرق دارد؛ در لحاظِ ذهن فرق دارد. بشرطِ شیء یعنی بشرطِ الاطلاق با لابشرط فرق دارد. این در ظرفِ ذهن است. اما وقتی میآییم در خارج، اطلاق این جا معنایش چیست؟ اگر اطلاق را قید گرفتید لابشرط با بشرطِ الاطلاق فرق می کند، اما اگر اطلاق را قید نگرفتید و اطلاق را مشیر گرفتید به لابشرطیت، آن وقت لابشرط با بشرطِ الاطلاق فرق نمی کند. ما در خارج داریم توضیح می دهیم، در لحاظ ذهن که فرق دارد، در ظرف ذهن لابشرط با بشرطِ الاطلاق فرق دارد، در خارج بیاید اگر بشرطِ الاطلاق را، اطلاق موضوع قرار دادید، باز هم لابشرط با بشرطِ الاطلاق فرق میکند. اما اگر موضوع قرار ندادید، لابشرط با به شرطِ اطلاق فرق نمیکند. و ما موضوع قرار نمیدهیم. پس فرق نمیکند چه بگویید لابشرطِ عَنِ الاطلاق، چه بگویید لابشرط و اطلاق را اخذ کنید. ملزمی برای برداشتنِ قیدِ اطلاق ندارید. میتوانید بردارید، ولی ملزم ندارید که بردارید.
سئوال: فرمایش ایشان خلافِ صناعت است دیگر؛ ما هر وقت قیدی میآوریم، قید مشیر نیست، قید خودش موضوعیت دارد.
پاسخ: خیر، این قید از قیدهایی است که مشیر است. خصوصیتِ قیدِ اطلاق این است.
سئوال: خب ما میتوانیم اطلاقی داشته باشیم که قید باشد و موضوعیت داشته باشد؟
پاسخ: بله.
سئوال: از کجا که این از آن قیدها نیست؟ چون در همانها هم میشود همچنین لحاظی کرد دیگر.
پاسخ: خیر، ببینید، ما در اینجا قبول داریم که موضوعِ علم، جامعِ موضوعِ مسائل هست. با توجه به این مطلبی که قبول داریم، قیدِ اطلاق را داریم معنا میکنیم که باید جامع باشد. اگر قیدِ مطلق مشیر نباشد، این موضوع جامعِ موضوعاتِ مسائل نیست، «قسیمِ» موضوعاتِ مسائل است؛ یعنی مقابلِ موضوعاتِ مسائل است. موضوعاتِ مسائل خاصاند و این عام است. عامی است که شاملِ آنها نمیشود.
تبیینِ مَشیتِ اطلاق در برابرِ تقابل با شَخص
اگر مطلق را قید قرار بدهیم و موضوع بسازیم —یعنی به عنوانِ موضوعیت قیدش کنیم—ساری نمیشود و مقابلِ آن موضوعات قرار میگیرد. ما از خارج میدانیم که موضوعِ علم باید شاملِ موضوعاتِ مسائل بشود. پس قیدِ اطلاقی که میآوریم با توجه به این معلومی که داریم، نشان میدهد که اطلاق مقابلِ شخص نیست. اطلاق به معنای «شاملِ شخص» است. اطلاق در اینجا به معنای مقابلِ شخص نیست؛ به معنای شاملِ شخص است. اگر مقابلِ شخص نیست، پس به عنوانِ دخیل در حکم اخذ نشده؛ به عنوانِ مشیر اخذ شده است. به عنوانی که میخواهد سرایت را درست کند اخذ شده است.
سئوال: اگر قید باشد ما با این بیان با تکلف داریم می افتیم دیگر. پس حرف آن آقا بهتر است. حرف آن آقا میگوید بهتر است که برداریم...
پاسخ: کجا به تکلف میافتیم؟ «دقت» غیر از تکلف است. ما داریم دقت میکنیم، شما میگویید تکلف. اینها بحثهای دقیق است. درست است؛ بحثهای دقیق تکلف هم دارد. بحثِ آسان بسیار راحت است، بحثِ دقیق تکلف هم دارد. اینها را نگویید تکلف، اینها دقتِ بحث است نه تکلف. بسیار دقیق دارد بحث میکند ایشان. اطلاق را اگر شما اطلاق را مقابلِ فرد قرار دادید، دخیلش کردید در حکم. آنجا دیگر مشیر به فرد نیست و مانعِ سریان است. این موضوعِ مطلق میشود یک موضوعِ جدا، آن موضوعاتِ مسائل میشوند جدا. اما اگر مطلق را مشیر قرار دادید، این موضوع شاملِ آن موضوعات میشود. و ما میدانیم که موضوعِ علم باید شاملِ موضوعاتِ مسائل بشود. پس اطلاق را در اینجا باید به این معنا گرفت. در جای دیگر ممکن است به معنای دیگری بگیریم. در اینجا باید به این معنا بگیریم. بسیار دقیق دارد حرف میزند.
شرحِ متنِ نهایة الدرایه در بابِ لزومِ سَریان
سئوال: سریانِ این در افراد، قرینهای است بر اینکه این اطلاق منظورش همان جامع است، نه قید به اطلاق.
پاسخ: همینطور است، بله بله، همینطور است.
سئوال: اما آن مستشکل هم از آن طرفش اشکال میکرد؛ میگفت چون این را مقید به اطلاق میگیریم، پس حالا دیگر نمیتواند ساری باشد. یعنی چون شما سریان را هم میگیرید...
پاسخ: سریان قبول است. خودِ مستشکل هم قبول دارد. سریان را که نمیشود ردش کرد. همگی سریانِ موضوعِ علم در موضوعِ مسائل را قبول داریم؛ آن قطعی است. نمیتواند از آن طریق آن را نفی کند و بعد بیاید بگوید پس اطلاق موضوعیت دارد. سریان را قبول میکند و اطلاق را باید طریقیت بدهد. نمیتواند موضوعیت به آن بدهد.
«وأنت خبير بأن اللابشرط القسمي» که اکنون مورد بحث ماست، «وإن كان بحسب التعيّن في ظرف اللحاظ» کلمهی « في ظرف اللحاظ» متعلق به «تَعَیُّنِ» است، «وإن كان ـ بحسب التعيّن في ظرف اللحاظ» و ذهن، «مغايرا للبشرط شيء» ولی در اینجا مغایر با بشرطِ شیء نیست. «أَمَّا إِذَا کَانَ بِشَرْطِ الشَّیْءِ عِبَارَةً عَنِ الْإِطْلَاقِ.» « إلا أن ملاحظة الماهية مطلقة » «مطلقه» یعنی به قیدِ اطلاق. مشروط به اطلاق تا بشود بشرطِ شیء. « ليس لأجل دخل الاطلاق في موضوعيته.» نه به خاطر این است که اطلاق دخلی دارد در موضوعیتِ آن ماهیت، در موضوعیتِ آن لابشرط. ماهیتِ لابشرط یا چون ضمیرِ مذکر آورده، برمیگردانیم به خودِ «لابشرط». به ماهیت برنگردیم. اگر مؤنث میآورد میگفتیم ماهیتِ لابشرط، حالا که مذکر آورده بگوییم در همان لابشرط. دیگر به ماهیت برنگردانیم. اینکه ما ملاحظه میکنیم ماهیت را مطلق —یعنی قیدِ اطلاق میآوریم— نه به خاطر این است که اطلاق در موضوعیتِ آن لابشرط دخالت دارد.
تبیینِ سَریانی بودنِ حکمِ ماهیت در مثالِ «اعتق رقبة»
بلکه برای سرایت دادنِ حکمِ ماهیت به افرادش است. « بل لتسرية حكم الماهية إلى أفرادها.» اطلاق آوردیم تا حکمِ ماهیتِ لابشرط به افرادش سرایت کند. اطلاق حکایت از سرایت میکند. اطلاق یک قیدی نیست که بخواهد این مطلق را از افراد جدا کند. بلکه اطلاق قیدی است که میخواهد مطلق را در افراد ساری کند، نه جدا کند. نمیخواهد مقابلِ افراد قرارش بدهد، میخواهد ساری در افراد قرارش بدهد. « كما هو كذلك في ( اعتق رقبة ).» در «اعتق رقبة» هم همینطور است. در «اعتق رقبة»، رقبه مطلقه است. این رقبهی مطلقه در هر رقبهای ساری است. لذا هر رقبهای که شما آوردید کافی است. لازم نیست بروید یک رقبهی مطلقه پیدا کنید که پیدا نمیشود. قیدِ اطلاقی که در اینجا میآوریم، که «اعتق رقبة»، «اعتق رقبة مطلقاً». اگر گفتیم «اعتق رقبة مطلقاً»، منظورش این است که برو یک رقبهی مطلقه پیدا کن آزاد کن؟ رقبهی مطلقه که پیدا نمیشود. «مطلقاً» یعنی هر رقبهای شد کافی است. ملاحظه کنید، پس «مطلقاً» یعنی هر کدام کافی است؛ یعنی سریان. یعنی سریان؛ هر کدام از اینها باشد کافی است.
«وإلا» یعنی اگر اطلاق در اینجا موضوعیت داشت، «لم تصدق الرقبة المطلقة ـ بما هي ـ على فرد من الرقبة» یعنی شما هر فردی از رقبه را آزاد میکردید، آمر به شما میگفت من که این را نخواستم که. من رقبهی مطلقه را از تو خواستم. تو چه رقبهای آزاد کردی؟ من رقبهی مطلقه را از تو خواستم، کافی نبود. «وإلا» یعنی اگر اطلاق در اینجا دخیل در حکم بود و رقبهی مطلقه لازم بود، رقبهی مطلقه بما هی مطلقه بر فردی از رقبه که بنده آزاد میکنم صدق نمیکرد. بنابراین تکلیف امتثال نمیشد.
سَریانِ دوطرفهی حکم بینِ مُطلق و افراد
در حالی که تکلیف دارد امتثال میشود. پس معلوم میشود رقبهی مطلقه در این فردی هم که بنده آزاد کردم وجود دارد. کدام رقبهی مطلقه در این فرد وجود دارد؟ مطلقهای که اطلاقش به معنای «طریقی» باشد، نه موضوعی باشد.
سئوال: «لتسرية حكم الماهية إلى أفرادها»، حکمِ ماهیت... ایشان غلبهی سریان را، سریان را ماهیت بر افرادش دارد. ولی باید از آن طرف باشد؛ حکمِ افراد، حکمِ افراد قرار است بر ماهیت سرایت پیدا کند. یعنی غلبهی سریان این است که حکمی که بر موضوعِ مسائل حمل میشود، آن حکم را ما بتوانیم بر موضوعِ علم حمل بکنیم.
پاسخ: ما عرض کردیم که کُلی سریان پیدا میکند در افراد، و در نتیجه حکمی که بر افراد حمل است بر کُلی حمل میشود. سریان در طرفِ حکم من نگفتمها؛ «تَرَتُّب» در طرفِ حکم گفتم. سریان برای موضوعِ علم است، ترتب برای احکام است.
سئوال: بله، ولی ایشان از آن طرفش میگوید، «لتسرية حكم الماهية إلى أفرادها». حکمِ ماهیت دارد بر افراد سریان میدهد. نه حکمِ افراد را به ماهیت.
پاسخ: بله، عیبی ندارد. البته بحثِ ما در اینجا حکمِ افراد بر ماهیت است. ولی وقتی ما ماهیتی را ساری گرفتیم، حکمِ این ماهیت در افراد هم هست. مثل همین مثالی که اکنون عرض کردم. ما رقبهی مطلقه را ساری میگیریم در افراد، حکمِ عتقی که به رقبهی مطلقه تعلق گرفته، با آزاد کردنِ فردی از رقبه حاصل میشود. یعنی حکمی که بر مطلق عارض شده، سرایت میکند به افراد. یعنی این فردی که الآن بنده دارم آزادش میکنم، این هم مدخولِ اعتق است. همانطور که رقبهی مطلقه مدخولِ اعتق است، این فرد از رقبه هم مدخولِ اعتق است.
بررسی تَرَتُّبِ احکام بر کُلی و جزئی
بنابراین حکمی که آن آمر بر ماهیتِ مطلقه حمل کرده است، آن حکم سرایت میکند به افراد. در نتیجه بنده اگر افراد را امتثال کردم، آن حکمی که بر مطلق حمل شده، امتثال شده است. از هر دو طرف درست است. هم حکمِ مطلق به افراد سرایت میکند، هم حکمِ افراد به مطلق سرایت میکند؛ هر دو درست است.
سئوال: حالا با موضوعِ علم این مسئله مصداق ندارد، که حکمِ موضوعِ علم را بخواهیم به مسائل... مثلاً نسبت بدهیم. میشود مثال بهتری را بزنیم؟
پاسخ: آن را نداریم، ولی در مثلِ «اعتق رقبة» داریم. در مسئلهی موضوع و مسئله این را نداریم. ولی عرض کردم، اگر مطلق در افراد سریان پیدا کرد، از هر دو طرف صادق است. یعنی هم صادق است که حکمِ افراد را بر مطلق حمل کنید، هم صادق است که حکمِ مطلق را بر افراد حمل کنید. هر دو جا هم درست میگوییم.
سئوال: نامفهوم
پاسخ: اولاً وبالذات حکم را روی کُلی گاهی میبریم؛ مثلاً میگوییم «اعتق رقبة»، این اولاً وبالذات حکم برای کُلی است، ثانیاً وبالعرض روی جزییات هم سرایت میکند. اما یک بار نه؛ حکم را روی جزیی میبریم، اولاً وبالذات برای جزیی است، بعد سرایت میکند به موضوعِ علم که میشود کُلیت. این بستگی به ما دارد که چکار میکنیم. بالاخره هر دو درست است عرض میکند؛ هم حکم را میشود روی افراد برد و از طریقِ افراد روی کُلی برد، هم حکم را میشود روی کُلی برد و از طریقِ کُلی روی افراد برد. هر دو درست است. آن وقت اگر ما روی کلی بردیم، اولا و بالذات برای کلی شده و ثانیا و بالعرض برای فرد شده است و اگر بالعکس کردیم اولا و بالذات یرای فرد شده و ثانیا و بالعرض برای کلی شده است.
سئوال: آن که میگوید جزیی «لا یکون کاسباً ولا مکتسباً»، جزیی دیگر که نمیشود به کُلی سرایتش داد، مگر اینکه آن الغاء بشود وجهِ جزییتش، نگاه به خودِ آن طبیعی که در ضمنِ فرد است.
پاسخ: «کاسب و مکتسب» که برای فقه نیست. بحثِ ما بحثِ فقهی است.
تمایزِ مفاهیمِ منطقیِ کاسب و مکتسب از بحثِ فقهی
سئوال: نه آخر برای جزیی، یک قاعدهی عامه میگفتند که ما حکم را روی جزیی میبریم، از راه جزیی سرایت...
پاسخ: جزیی کاسب نیست مکتسب نیست یعنی چه؟ یعنی در بابِ حدود، از طریقِ جزیی نمیتوانید تعریف اقامه کنید؛ در بابِ استدلال هم جزیی را نمیتوانید دلیل قرار بدهید. ربطی به اینجا ندارد. جزیی کاسب نیست؛ کاسبِ «حد» نیست، کاسبِ تصور و «تصدیق» نیست. مکتسب هم نیست. آنچه که شما کسب میکنید در تعریفتان، تعریفِ «انسان» است، نه تعریفِ یک جزیی. آنچه که برایش استدلال میکنید یک امرِ کُلی است، نه یک جزیی. این مسئلهی «جزیی کاسب است و مکتسب» اصلاً ربطی به اینجا ندارد.
سئوال: میخواهیم تصدیق بکنیم جزیی را، یک حکمی به آن بدهیم، میتوانیم به کُلیاش هم تصدیق بکنیم حکمی را؟ حالا جزیی ثابته برای جزیی.
پاسخ: از طریق جزیی میخواهد کسب کند آن حکم را؟
سئوال: نه، برای کُلی میشود؟
پاسخ: خیر، ملاحظه کنید، یک وقت میخواهد از طریق جزیی کسب کند یک حرف دیگری است؛ اما شما یک حکم را بر جزیی حمل کردید. بنده این را دارم میفهمم. یا یک حکم بر کُلی حمل کردید میخواهید سرایتش بدهید به جزیی. اینجا نه جزیی کاسب میشود نه مکتسب میشود. کاسب و مکتسب در بابِ تصور و تصدیق است. جزیی را نمیتوانید کاسب قرار بدهید در حد یا در استدلال، نه مکتسب است. یعنی وقتی حد مطرح کردید، گفتید حیوانِ ناطق؛ حیوانِ ناطق جزییِ انسان را بیان نمیکند که جزییِ انسان بشود مکتسب؛ کُلیِ انسان را بیان میکند که کُلیِ انسان مکتسب است. یعنی «انسان» میشود مکتسب؛ شناختِ انسان میشود مکتسب، نه شناختِ زید. آن جزیی کاسب نیست، جزیی مکتسب نیست؛ چه در بابِ تصورات، چه در بابِ تصدیقات. ولی حکم روی جزیی بردن، حکم روی کُلی بردن، از یکی به دیگری سرایت دادن، این صدق نمیکند که جزیی کاسب شده یا مکتسب شده است.
لزومِ مُلاحظهی ماهیت به صورتِ مُطلقه
سئوال: جزیی چون اضافی است، اینجا میشود جزیی حقیقی که با کُلی متباین است؟ اینجا موضوعِ مسائل جزییِ اضافی...
پاسخ: حالا اگر جزییِ حقیقی هم باشد، باز همین است. اگر جزییِ حقیقی هم باشد، حکم باز همین است. «مضافا إلى أنه لا بدّ من ذلك» کلمهی «ذلک» را توجه کنید اشاره به کجاست؟ اشاره است به «ملاحظة الماهية مطلقة». تا اینجا ایشان فرمود لازم نیست ماهیت را مطلق ببینید. لازم هم نیست خالی از اطلاق کنید. هر دو درست است. میتوانی مهملش کنید، میتوانید مطلقش کنید. ماهیت را میتوانید مهمل کنید از قیدِ اطلاق، میتوانید مقید کنید به قیدِ اطلاق؛ فرقی نمیکند. بالاخره سریان درست بشود کافی است.
اکنون میفرماید که حتماً باید لحاظ کنید قیدِ اطلاق را. چون وقتی گفتیم مُهمَل، مهمل در قوهیِ «جُزئیه» است. مهمل در قوهی جزییه است. اگر شما این موضوع را مهمل کردید، جزیی کردید. جزیی نمیتواند شاملِ تمامِ موضوعاتِ مسائل بشود. در قوهی جزییه است دیگر. چون در قوهی جزییه است، شاملِ تمامِ موضوعاتِ مسائل نمیشود. و شما باید موضوعِ علمتان را طوری قرار بدهید که جامعِ تمامِ موضوعاتِ مسائل باشد. مهمل نمیتوانید قرارش بدهید. مطلق قرارش میدهید که شاملِ همه بشود. مهمل قرارش بدهید، از بابِ اینکه مهمل در قوهی جزییه است، شاملِ همه نمیشود. نه که شاملِ همه نمیشود؛ «واجب نیست» شاملِ همه بشود. چون میدانید مهمل در قوهی جزییه است، نه که واقعاً جزییه باشد. مهمل ممکن است کُلی هم بشود. ولی حتماً لازم نیست کُلی باشد، میتواند جزیی باشد. چون میتواند جزیی باشد، پس واجب نیست شاملِ همهی افراد بشود. واجب نیست شاملِ همهی افراد بشود. ایشان میفرماید «فلا موجب». واجب نیست شاملِ افراد بشود، در حالی که موضوعِ علم واجب است که شاملِ همهی افرادِ موضوعاتِ مسائل بشود.
مزاحمتِ اهمال با جامعیتِ موضوعِ علم
پس قیدِ اطلاق بیاورید تا با قیدِ اطلاق، موضوعِ علم را شاملِ همهی موضوعاتِ مسائل کرده باشید. قیدِ اهمال نیاورید. اگر مُهمَل بگذارید، چون مهمل در حکمِ جزییه است، میتواند شامل بشود همهی موضوعات را —این موضوعِ علم میتواند شامل بشود همهی موضوعاتِ مسائل را— میتواند هم شامل نشود. «فَلَا مُوجِبَ» که این موضوعِ علم شاملِ موضوعاتِ مسائل بشود. موجبی نیست، در حالی که واجب است شامل بشود. پس اهمال مزاحم است، اطلاق لازم است. تا حالا فرمود که اهمال باشد چه اطلاق باشد فرقی نمیکند. حالا دارد ترقی میکند؛ میفرماید نه خیر، اهمال مزاحم است، حتماً باید اطلاق باشد.
سئوال: نه، همین که موضوعِ علم است، موجب نیست برای اینکه حتماً این مهملهای است که حتماً شامل، یعنی مهملهای است که حتماً مطلقه؟
پاسخ: ولی موجبی نداریم؛ درست است.
سئوال: خب خودِ همین موجب است دیگر؛ خودِ اینکه موضوعِ علم است، شما فرمودید که حکمِ افراد را...
پاسخ: خب، شما میفرمایید چون موضوعِ علم است، پس مهمل را به معنای اطلاق میگیریم. خب درست است، مهمل را به معنای اطلاق میگیریم. ما هم همین کار را داریم میکنیم.
سئوال: نه، مقید به اطلاق کردنش دیگر لازم نیست. آقای آخوند...
پاسخ: مهمل را به معنای اطلاق گرفتن، یعنی مقید کردن به اطلاق. اسمش را نمیآورید، خودش را دارید میگویید. میفرمایید که مهمل را به معنای اطلاق میگیریم. خب یعنی مطلق میکنید دیگر.
بررسی نسبتِ مُهمَل و مُطلق در مَنطق و فِقه
سئوال: ایشان منظورش این است که مقید به اطلاق باید بگوییم یا نه همین که بگوییم اهمال کفایت میکند؟
پاسخ: خیر، باید اطلاق را بیاورید. حالا ولو از طریقِ اهمال، تصورِ اطلاق بکنید. بالاخره اطلاق باید بیاید؛ از هر طریق. یا قیدِ اطلاق را بیاورید، یا به قولِ خودتان بگویید اینجا منظورِ بنده از مهمله، مطلقه است. بالاخره یک جوری باید تبیین کنید.
سئوال: ببخشید در منطق، کُلی داشتیم و جزیی. اینجا مهمل در معنای اطلاق و تقییده. خلط نشده بین مهمله به معنای جزیی و کُلی با اطلاق و تقیید؟
پاسخ: ملاحظه کنید، مهمله در منطق به معنای این است که بیان نشده کُلیت و جزییتش. اینجا هم اگر قیدِ اطلاق را نیاورید، موضوع را تنها بیاورید، باز هم بیان نشده کُلیت و جزییتش؛ فرقی نمیکند اینجا با آنجا. بله، آنجا کُلیت و جزییت را از راهِ «سور» میفهمید، اینجا کُلیت و جزییت را از راهِ «تقیید و عدمِ تقیید» میفهمید. آن مهم نیست که از چه راه میفهمید. شما اگر علامتِ کُلیت و جزییت را داشتید، اهمال نیست. اگر علامت را نداشتید، اهمال هست. حالا علامتتان میخواهد سور باشد چنانچه در منطق است، میخواهد قید باشد چنانچه در اینجا است. آن مهم نیست که علامت چیست.
در منطق شما علامتتان برای کُلیت و جزییت، سور است؛ اگر این علامت را نیاوردید، اهمال درست میشود. در اینجا علامتتان برای کُلیت و جزییت، آن قیدِ اطلاق و قیدِ خصوصیت است. سور نیست، قید است. فرقی نمیکند. بالاخره اگر شما قیدِ کُلیت و جزییت را نیاورید، اهمال درست میشود. قید هر چه میخواهد باشد. در ما نحن فیه، اگر قید را نیاورید، اهمال درست میشود. اهمال که درست شد، قدرِ جزییت از آن به دست میآید. اگر جزییت به دست آمد، مزاحمت درست میشود؛ یعنی موضوع نمیتواند شاملِ کلِ موضوعاتِ مسائل بشود.
نفیِ کفایتِ اهمال در امتثالِ تکالیف
سئوال: فرض کنید شما موضوع را میخواهید به عنوانِ قیدِ لفظی در ظرفِ لفظ آوردید. اهمال هم همانطور است. یعنی نه برای اهمال ما لفظ داریم، نه برای اطلاق لفظ داریم.
پاسخ: هم برای اطلاق لفظ داریم هم برای اهمال لفظ داریم. کی گفته نداریم؟ لفظِ مطلق داریم.
سئوال: اطلاق که قیدِ لفظی نیست.
پاسخ: میگوییم که موضوعِ علمِ ما، موضوعی است که نسبت به تمامِ موضوعاتِ مسائل، مطلق است. میگوییم، میتوانیم بگوییم.
سئوال: آن ماهیتِ اعتقِ رقبه، آنجا اطلاق را چطوری و از کجا آورده این لفظ ؟
پاسخ: «اعتق رقبة مطلقاً». میتوانید بگویید یا خیر؟
سئوال: این در لسانِ شارع نیامده است.
پاسخ: بله در لسانِ ما میآید. مگه مسئلهای است؟ خب در لسانِ ما میآید؛ اشکالی ندارد. شما میفرمایید نمیتواند بیاید، بنده عرض میکنم میتواند بیاید. حالا شارع نفرموده، ما میفرماییم.
سئوال: آخه اینکه میتواند بیاید، آنی که ما میگذاریم یک فردِ دیگر است. ما میگوییم هم اهمال در...
پاسخ: شما چه فرمودید؟ شما فرمودید مطلق را نمیتوانیم به لفظ در بیاوریم؛ عرض کردم میتوانیم. حالا شارع نیاورده است، نیاورده
سئوال: بحث ما، یک بحث دیگر است
پاسخ: یک وقت میفرمایید نیامده است، یک وقت میفرمایید نمیتواند بیاید. بنده اینکه فرمودید نمیتواند بیاید، عرض کردم میتواند بیاید. فرمودید نیامده است، خب نیامده یعنی چه؟ یعنی به قرائن اکتفا شده است. مهمل گذاشته شده یا مطلق آمده است؟ «اعتق رقبة» مهمل گذاشته شده یا مطلق آمده است؟
سئوال: خب ما از کجا بفهمیم مهمله یا مطلقه؟
پاسخ: این عیبی ندارد؛ در «اعتق رقبة» عیبی ندارد مهمل باشد. چون جزییِ رقبه از ما خواسته شده است، کل که خواسته نشده. بنابراین ما به یک موجبِ جزیی عمل کنیم، اکتفا میشود.
ضرورتِ اندراجِ موضوعاتِ مسائل تحتِ موضوعِ عِلم
اما در موضوعِ علم، جزیی از ما خواسته نشده است؛ گفته شده موضوع باید همهی موضوعاتِ مسائل را شامل بشود. یعنی موضوعِ علم باید کُلی باشد. «اعتق رقبة» نه؛ یک فرد از ما بخواهند کافی است، مطلق هم بخواهند که ما بر فرد تطبیقش کنیم کافی است. در موضوعِ علم اینطور نیست؛ موضوعِ علم به جزیی اکتفا نمیکند که بعضی از موضوعاتِ مسئله را شامل بشود و بقیه را شامل نشود. حتماً باید همهاش شامل بشود. عبارت توجه کنید: «مضافا إلى أنه لا بدّ من ذلك.» کلمهی «ذلک» را توجه کنید اشاره به کجاست؟ اشاره است به «ملاحظة الماهية مطلقة». توجه کنید اشاره به آن دو سه خط قبل دارد. «وَ إِلَّا» یعنی اگر ماهیت را مطلق ملاحظه نکنید بلکه مهمل بگذارید، «وإلا فالمهملة في قوة الجزئية.» پس مهمله در قوهی جزییه است.
اگر مهمله در قوهی جزییه است، «فَلَا مُوجِبَ»؛ قیدِ «فلا موجب» را دقت کنید. واجب نیست که همهی مسائل در آن مندرج بشود. البته میتواند مندرج بشود، چون مهمله لازم نیست حتماً جزییه باشد، میتواند کلیه باشد، حداقل این است که جزییه باشد. « فلا موجب لاندراج جميع موضوعات المسائل تحتها» یعنی واجب نیست که همهی مسائل تحتش داخل باشند اگر مهملش کردید. در حالی که واجب است همهی مسائل مندرج بشوند؛ پس مهملش نکنید. پس موضوع را مهمل نکنید. «ولا ملزم »؛ آن وقت ملزمی نیست که « بعروض أعراضها عليها..» ضمیرِ «علیها» به مهمله برمیگردد. ملزمی نیست که بگوید اعراضِ این مسائل —اعراضِ موضوعاتِ مسائل— بر این مهمله حمل شده است. چون ممکن است بعضیاش حمل بشوند، بعضیاش حمل نشوند. چون موضوع در قوهی جزییه است دیگر؛ موضوعِ علم در قوهی جزییه میشود. اگر در قوهی جزییه میشود، اولاً همهی موضوعات تحت آن مندرج نمیشوند، ثانیاً احکامِ همهی موضوعات بر این مهمله حمل نمیشود. در حالی که اولاً باید همهی موضوعاتِ مسائل تحتِ این موضوعِ علم مندرج بشوند، ثانیاً باید همهی محمولاتِ مسائل بر این موضوعِ علم حمل بشوند. پس ناچارید که موضوعِ علم را مهمله قرار ندهید، وگرنه این مشکل پیش میآید. باید به مطلقه مقیدش کنید. بنابراین قولِ این شخص را ما قبول نکردیم؛ اول یک مقدار با ایشان مماشات کردیم، بعد دیگر کاملاً ردش کردیم. بقیه مباحث انشاءالله جلسهی بعد.