91/08/03
بسم الله الرحمن الرحیم
عوارض ذاتی و واسطه در عروض/موضوع علم و عوارض ذاتی /مقدمه
موضوع: مقدمه/موضوع علم و عوارض ذاتی /عوارض ذاتی و واسطه در عروض
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: عوارض ذاتی و واسطه در عروض
[تطبیق عبارت کتاب: نفی سبق وجودی در عوارض ذاتی]
نهایة الدرایه، صفحه ۲۲، سطر هشتم: « إلاّ أنّ جميع تلك الخصوصيات مجعولة بجعل واحد ، وموجودة بوجود فارد ، فليس هناك سبق في الوجود لواحد بالإضافة إلى الآخر ؛ كي يتوقف لحوق الآخر على سبق استعداد وتهيّؤ للموضوع»[1] .
[مروری بر اشکال و پاسخ در باب واسطه در عروض]
بحث در اشکالی داشتیم که در موضوع علوم مطرح شده. گفتیم که در هر علمی باید از عوارض ذاتیه موضوع آن علم بحث کنیم. باید از عوارض ذاتی بحث کنیم و گفتیم که اگر عارضی بر موضوع با واسطه حمل شود، چه واسطه اخص، چه واسطه اعم، آن عارض، عارض ذاتی نیست بلکه عارض غریب است.
از این دو کلام، بعضیها این دو کلام را جمع کردند و از آن اشکالی را به دست آوردند و مطرح کردند. و آن اشکال این است که بسیاری از مسائل، محمولاتشان حمل میشود بر موضوعاتشان، و آن موضوعات، انواع هستند برای موضوع علم. وقتی محمولات به توسط آن انواع بر موضوع علم مترتب میشوند، عارض میشوند بر موضوع علم، منتها به توسط موضوع مسئله علم، که نوعی است برای موضوع خودِ علم؛ پس توسط امر خاص دارد مترتب می شود بر موضوع و باید [عرض] غریب باشد، در حالی که شما همه اینها را عرض [ذاتی] میدانید.
جواب دادند به اینکه اگر عارض شدنِ آن عارض، متوقف بر این است که آن واسطه قبلاً بیاید و تغییری در آن موضوع که معروض است ایجاد کند، این عارض بر آن موضوعی که باید تغییر کند عارض میشود و عرض غریب است. اما اگر عارض خواست بر معروض (که آن موضوع است) بار بشود، بدون اینکه لازم باشد این واسطه در آن معروض تصرف کند و معروض را نوع خاص قرار بدهد، در این صورت عرض میشود عرض ذاتی.
[تفاوت عروض در مثال «انسان و ضاحک» و «موجود و جسمیت»]
خلاصه اینکه ما یک موضوعی داریم (یعنی معروض)، یک عارضی داریم، [و یک] واسطهای. این واسطه در موارد مختلف، مختلف است یا بفرمایید این عارض در موارد مختلف، مختلف است. این عارضی که میخواهد بار بشود بر آن موضوع با واسطه، یا صبر میکند تا آن واسطه تغییری در موضوع ایجاد کند بعداً عارض میشود، یا نه، صبر نمیکند، بدون اینکه موضوع تغییر کند این عارض، عارض میشود.
مثال را دقت کنید: «حیوان» میخواهد معروض «ضحک» قرار بگیرد. بگوییم الحیوان ضاحک. باید خاصی که عبارت از «انسان» است واسطه بشود. پس اینجا سه تا امر درست میشود: حیوان که معروض است، انسان که واسطه است، و ضاحک که عارض است.
چه زمانی ضاحک میتواند بر حیوان عارض بشود؟ وقتی که قبل از اینکه ضاحک عارض بشود، انسان در حیوان تصرف کرده باشد و حیوان را خاص کرده باشد و نوع ساخته باشد؛ به قول خود ملاصدرا «نوع متهیأ الاستعداد» ساخته باشد. نوعی که حالا آماده شده برای گرفتن ضاحک؛ تا حالا آماده نبود، حالا آماده شد.
باید این واسطه در آن معروض تصرف کند و معروض را تغییر بدهد تا عارض قابلیت عروض پیدا کند. اینچنین جایی عارض، عارض ذاتی نیست، عارض غریب است. حتماً باید اول آن واسطه عارض شود، کار را درست کند تا بعداً این عارض مورد بحث عارض بشود. پس دو تا عروض میشود: اول آن واسطه عارض میشود، بعداً عارض بر مجموع واسطه و معروضِ اولیه عارض میشود.
اما در یک جای دیگر مثال دیگر بزنیم. عارض را فرض کنید «جسمیت» میخواهد عارض بشود برای «موجود ممکن». معروض میشود موجود ممکن، واسطه میشود «جوهریت». موجود ممکنی که جوهر است میتواند جسم باشد. اگر عرض بود، دیگر جسم نیست و باید جوهر باشد؛ خب اگر جسمیت بخواهد بر ممکن عارض بشود، قبلش آیا باید جوهریت بیاید موجود ممکن را نوع کند و استعداد برای عروض جسمیت درست کند؟ یا لازم نیست؟
جوهریت و جسمیت با هم [هستند]؛ لازم نیست قبل از جسمیت، جوهریت بیاید و تخصیصی در موجود امکانی درست کند تا بعد جسمیت بخواهد عارض شود. چون جسمیت با جوهریت [جدا] نیست؛ جسمیت با جوهریت چون یکی است، با هم میآید، نه اینکه یکی اول بیاید یکی بعداً بیاید.
[ملاک اصلی: وحدت یا تعدد وجود واسطه و عارض]
بنابراین جسمیت برای موجود ممکن با اینکه با واسطه است ولی عرض [ذاتی است]. چرا؟ چون برای عروضش احتیاجی به این واسطه ندارد [که جداگانه بیاید]. چرا احتیاجی ندارد؟ چون واسطه را خودش دارد. نه اینکه احتیاج ندارد، احتیاج هست، ولی واسطه را با خودش دارد؛ خودش وقتی میآید، واسطه هم با خودش میآید. دو بار عروض اتفاق نمیافتد؛ یک بار برای جوهریت، یک بار برای جسمیت [نیست]. یک بار اتفاق میافتد برای جوهریتی که همان جسمیت است، یا برای جسمیتی که همان جوهریت است. اینطوری اتفاق میافتد.
ولو رتبتاً جوهریت مقدم است بر جسمیت، ولی وجوداً تقدم ندارد (بر خلاف انسان و ضاحک). انسان و ضاحک با هم نمیآیند، چون ضاحک انسانیت نیست، چیزی جدای از انسانیت است. اما جسمیت همان جوهریت است، جدا نیست. جسمیت با جوهریت میآید، ولی ضاحکیت با انسانیت نمیآید.
بله، «تجرد» که [برای] نفس انسانی [است]، با نفس انسانی میآید. با اینکه جزو عوارض است، ولی تجرد جزو خصوصیات خود نفس است. با خود نفس [است]. اگر شما تجرد را بر حیوان عارض کنید، میشود عرض ذاتی. اما اگر بخواهید کتابت را و ضاحک را بر حیوان عارض کنید [میشود عرض غریب].
علت این است که اگر بگویید واسطه و عارض به یک وجود موجود شدند، اینها [با هم] وارد میشوند، هر دو با هم عارض بر معروض میشوند؛ دو تا عروض اتفاق نمیافتد، یک عروض است. [اما] اگر واسطه با عارض یکی نشد، باید اول واسطه عارض شود، بعداً عارض [دوم] عارض شود. اینجا عرض میشود عرض غریب.
انسان و ضاحک به وجود واحد موجود نیستند؛ یعنی وجود انسان همان وجود ضاحک نیست، بلکه با هم معیت دارند، یکی نیستند. نه اینکه با هم موجود نمیشوند، انسان و ضاحک با هم موجود میشوند ولی وجودشان یکی نیست، دو تا وجود است. برخلاف وجود جوهریت و جسمیت که یک وجود است؛ یعنی این دو به یک وجود موجود میشوند، ولی آنها به دو [وجود] با هم موجود میشوند.
یکی وجود فینفسه دارد، یکی وجود لغیره دارد؛ ولی این وجود فینفسه و لغیره با هم هستند. برخلاف جوهریت و جسمیت که هر دو وجود فی نفسه هستند و یکی است، نه با هم؛ دو تا نیست که، اصلاً یکی است.
آنجا که واسطه و عارض به یک وجود موجود باشند، آن واسطه لازم نیست قبل از عارض عارض شود و معروض را تغییر دهد و مستعدش کند برای عروض عارض؛ بلکه عارض با آن واسطه با هم عارض میشوند. اما آنجایی که واسطه باید اول عارض بشود، بعداً عارض عارض بشود، اینجا دو تا عروض داریم و عارض میشود عرض غریب برای آن معروض. واسطه، عرض ذاتی است برای معروض، اما آن عارضی که با این واسطه میخواهد عارض بشود، عرض غریب است.
[پاسخ به سؤال: تفکیک واسطه در ثبوت و واسطه در عروض]
تا اینجا مطلب روشن است؟ این هم مطالبی است که جلسه گذشته من اشاره کردم، حالا دارم تکرار میکنم.
پرسش: جایی که واسطه امر مباینی بود مثل الماء حار گفتند واسطه در ثبوت را نمی پذیریم، بنا بر این بیان باید اینجا را غریب [بدانیم]. یعنی در الماء حار، این جا نار را واسطه قرار دادیم که حرارت را بر آب کردیم.
پاسخ: سؤال شما این است که اگر نار را ما معروض گرفتیم [یا واسطه] و حرارت را عارض گرفتیم، احتیاج به یک واسطهای داریم که آن واسطه نار است. بنابراین باید حرارت چون با واسطه عارض میشود بر آب، عرض غریب باشد برای آب، در حالی که عرض ذاتی است. این سؤال شماست.
جواب این است که نار چطور واسطه است؟ نار فاعل است، نه واسطه [در عروض]. واسطه در عروض خودش هم عارض میشود، بعد آماده میکند معروض را برای عرض بعدی.
پرسش: واسطه در ثبوت است
پاسخ: حالا اجازه بدهید؛ الان نار عارض بر آب میشود، می توانید بگویید «الماءُ نارٌ»؟ بعد به توسط «الماءُ نارٌ» بگویید «حارٌ»؟
پرسش: نمیشود دیگر. صحیح نیست که بگوییم. ما میگوییم «الماءُ حارٌ». برای همین هم میگویند واسطه در عروض نیست، واسطه در ثبوت است؛ یعنی علت است.
پاسخ: [اگر] علت باشد، خب پس اشکال وارد نمیشود.
پرسش: بنا بر تعریف آخوند، ایشان این جا را می گوید واسطه در عروض ندارد، ولی واسطه در ثبوت بودن لطمه نمیزند.
پاسخ: واسطه در ثبوت است؛ یعنی حرارت را برای آب ثابت میکند، این درست است. یعنی نار واسطه در ثبوت است، یعنی حرارت را برای آب ثابت میکند؛ واسطه در عروض نیست که خودش عارض شود و بعداً اجازه دهد حرارت عارض شود. واسطه در عروض نیست.
پس بنابراین عارض ذاتی است، آن مثالی که شما میزنید واسطه دارد، منتها همان طور [که] خودتان دارید اشاره میکنید، واسطه در ثبوت است یعنی فاعل است. در واقع فاعل است. پرسش: در فصل چهارم می گوید آنجایی که امر خارجی باشد در قسم چهارم مثال می زند که آن جایی که واسطه امر خارجی باشد، مباین و مساوی با [نامفهوم] آنجا را می گوید جزء غریب می شود منتها آخوند می گوید همین هم داخل در عرض ذاتی می شود. مرحوم مشکینی هم در حاشیه تصریح می کند.
پاسخ: یعنی واسطه مباین، آخوند میگوید که عرض ذاتی است چون واسطه در اینجا واسطه در ثبوت است نه در عروض. یعنی عرض ذاتی را بعضیها طوری معنا کردند که واسطه در ثبوت هم مزاحم باشد، با عرض ذاتی بودن. ولی آخوند میگوید نه، اگر واسطه در ثبوت داشته باشیم مزاحمتی با عرض ذاتی نیست. اگر چیزی واسطه در ثبوت شد (مثل حرارت که واسطه در ثبوت برای آب دارد)، این عرض از ذاتی بودن نمیافتد. عرضی از ذاتی بودن میافتد که واسطه در عروض داشته باشیم؛ یعنی قبل از این عارض، یک عارض دیگری باشد که آن واسطه بشود. آنوقت آن عروض قبلی واسطه میشود برای عروض بعدی؛ یعنی عروض آن قبلی زمینه را آماده میکند تا بعدی عارض بشود. مثل اینکه عروض انسان در حیوان زمینه را آماده میکند تا عروض ضحک در حیوان داشته باشد.
این فرمایش خوبی است. یعنی شما تأیید میکردید، من فکر کردم دارید اشکال می کنید.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: الان توضیح دادم که اینجا بنا بر قول مرحوم اصفهانی هم با این توجیهی که دارد میکند باز حرارت ذاتی آب است. چرا؟ چون واسطه لازم نیست عارض بشود اولا و معروض را آماده کند. واسطه وقتی آمد، عارض میآید؛ یعنی معروض، عارض را میآورد، نه معروض را آماده کند. عارض را خودش میآورد.
همانطور که شما دارید می گویید، این واسطه در ثبوت است؛ عارض را که حرارت است، این واسطه میآورد. نه اول این واسطه عارض شود و معروض را آماده پذیرش عرض کند. که یک فاعل دیگر عرض را بدهد؛ خود همین واسطه عرض را آورده. اینجا دیگر عرض غریب نمیشود.
ایشان میگوید (یعنی مرحوم اصفهانی)، مرحوم اصفهانی میفرماید اگر اول لازم شد واسطه عارض بشود، بعداً خود عارض عارض شود، آن عارض میشود عرض [غریب]. اما در مثال شما که واسطه اول عارض نمیشود؛ واسطه فاعل عارض است، نه اینکه عارض شود و زمینه را آماده کند برای عروض.
[بحث دقیق فلسفی: انضمام وجودات و مسئله عوارض مشخصه]
پرسش: این معیت در وجود یعنی چی؟ یعنی دو تا وجود است؟
پاسخ: یعنی الان شما همان عوارض خودتان نیست؟ یا غیر از عوارض هستید؟ انسانیتِ انسان با ضاحکیت یک چیز است یا دو تاست؟
پرسش: مفهوما که دو تاست.
پاسخ: پس ماهیتا هم دو تاست. مفهوما هم دو تاست. پس اگر دو تا ماهیت است دو وجود می خواهد.
پرسش: پس شیء خارجی دو تا وجود دارد، دو تا هم فعلیت دارد
پاسخ: بله، اما توجه کنید؛ یکی وجود فینفسه [است] که برای انسانیت است، یکی وجود فینفسه است که برای ضاحکیت است. که این وجود عین وجودش لغیره است. یعنی الان انسانیت ما یک وجود دارد، ضاحکیت ما یک وجود دارد. ما که مجموعه هستیم، مجموع این وجوداتیم.
منتها ما برای انسانیتمان یک وجود قائلیم، برای ضاحکیتمان وجود [دیگر]. ولو اینها با هم حاصل میشوند، نیست اینکه ما به همان وجود انسانیت ما موجود باشد.
پرسش: میشود انضمام. یعنی انضمام وجوداتی در من هستش.
پاسخ: وجودات انسانیت نه، من را ماهیت نگیرید. من دارم این را عرض میکنم: انسانیت یک ماهیت بگویید، ضاحکیت یک ماهیت. شما کلامتان مستلزم مغالطه میشود میآید سراغ من. خب من چیام؟ من فقط انسانیت نیستم. وقتی میخواهید من را موجود کنید، به چند تا وجود؟ من [به] چند تا وجود موجود نمیشوم؟ انسانیتم به یک وجود موجود میشود، ضاحکیت هم به یک وجود دیگر موجود میشود.
پرسش: یعنی جمع وجودات شده؟
پاسخ: جمع میشود، ولی من به ما اینکه من هستم، یعنی انسان به یک وجود موجود است، به ما اینکه من هو، یک شخصِ هستم، من هستم پس عوارض من موجود است. میتوانید بگویید عوارض موجود نیست؟ نه. میتوانید بگویید عوارض به عین وجود جوهر موجود است؟
پرسش: بله، به عین وجود او موجود است
پاسخ: به عین وجود آن موجود است یا با وجود آن موجود است؟
پرسش: باء، یعنی انضمام است اینجا. یعنی انضمام است. یعنی من ۵ تا وجود کنار همدیگر منضم می کنم گرچه اعتبار وحدت می کنم.
پاسخ: قبول دارید چند تا ماهیت است؟
پرسش: چند تا ماهیت را قبول دارم
پاسخ: با یک وجود موجود شد چند تا ماهیت؟
پرسش: قاعدتا باید این طور باشد، چون یک وجود است که ما ماهیات را انتزاع میکنیم ازش، اگر حقیقتا عکس الامر باشد که همین است دیگر.
پاسخ: نه، وجود را انتزاع نکن، مفهوم را عرض نمیکنم. مفهوم واحد است، این وجود واقعی، این موجود، این موجود انسانیتش موجود است، ضاحکیتش هم موجود است. حالا ضاحکیت عرض لازم است، شما ممکن است (البته این [مثال] درست نیست)، ولی ممکن است بگویید که وجود معروض و وجود عارض یکی است. اما در آنجایی که عرض مفارق باشد، عرض لازم نباشد؛ موجودیت انسان همان موجودیت عرض مفارق است؟ اگر همین است، پس چرا تخلف میکند؟ چرا امروز مثلاً این عارض را این موجود دارد و فردا ندارد؟ اگر وجود ذات در آن عرض کافی بود، یعنی عین وجود آن عرض بود، نباید منفک میشد. عرض لازم به خاطر لازم بودنش منفک نمیشود، نه به خاطر اینکه وجودش عین معروض [است].
در عرض مفارق نگاه کنید؛ چون لزوم نیست، تعدد وجود مشروط است. این انسان موجود است، آن عرضش موجود نیست، یا موجود [بود] فردا از بین میرود. نشان میدهد که به این وجود، این موجود نیست، یک وجود دیگر دارد. منتها وجودی که با این وجود هست
پرسش: شاید بخشی از وجود شخص است.
پاسخ: وقتی که عرض مفارق رفت، بخشی از وجود من نرفته؟بخشی از وجود شخص من رفته، نه بخشی از وجود انسانیت من. انسانیت موجود بود، الان موجود است. بخشی از وجود شخص رفته. شخص چیه؟ مرکب از انسانیت و عوارض مشخصه. آن عوارض مشخصه مثل رنگ و اینها، عوارض مشخصه نیست؟ که این را من در جای خودش گفتم، مرحوم لاهیجی هم دارد که عوارض خودشان مشخص نیستن، خودشان هم کلی [اند]، چطور میتوانند مشخص باشند؟ یکی دو تا عارض را میگوید عوارض مشخصهاند. حالا اگر عوارض مشخصه از بین رفتند، شخص مقداری از وجودش از بین رفته، ولی اصل وجودش از بین نرفته؛ یعنی آن انسان کلی باقی مانده. شما عوارض را از بین ببرید، بله شخصی از بین رفته، ولی اصل ماهیت ممکن است. یعنی شخصیت زید دیگر نیست، ولی انسانیت در عمرو هست.
میتوانیم بگوییم جزئی از وجود زید بما هو زید مثلاً از بین رفت. اما اینکه انسانیت، وجود انسانیت از بین برود با از بین رفتن وجود [عرض]، این را قبول نداریم.
پرسش: این درست است، ولی بخشی از وجود شخص از بین رفته است.
پاسخ: بخشی از وجود شخص بما هو شخص از بین رفته است. یعنی دیگر زید، زید نیست؟ اگر عوارضش را بگیرید، عوارضی که زید ساز هست، نه عوارضی که زیدساز [نیست]. اگر عوارضی که زید ساز هست بگیرید، بخشی از وجود شخص زید مثلاً رفته، ولی بخشی از وجود انسانیتش نرفته.
خلاصه دارم عرض میکنم اگر شما وجود عرض را به عین وجود جوهر بدانید، لازمهاش این است که هر وقت جوهر هست، عرض هم باشد. آن وقت عرض مفارق، تصور نمیکنید حتماً عرض مفارق دارید.
پرسش: این که به وجود جوهر موجود است، که این نقض بر آن نمیشود. چون وقتی به وجود جوهر موجود است...
پاسخ: یعنی همان وجود که برای جوهر [است]، وجود این هم هست؟ یا نه، یک وجود دیگر دارد؟
پرسش: عرفش همین است دیگر. یعنی در آن وجود، این هم به آن موجود شد
پاسخ: ببینید سه تا بحث داریم. من تشریح کنم، از این حرف شما یک چیز دیگر درآمد، سراغ یک حرف دیگر رفتید. آنی که من تا حالا رد میکردم شاید شما نمیگفتید، شاید یک چیز دیگر دارید میگویید.
ببینید ۳ تا مطلب داریم: یکی اینکه وجود عرض به عین وجود جوهر است. یکی اینکه با هم است. یکی اینکه وجود جوهر، وجود جوهر وقتی عوارض ضمیمه شدن، این وجود پخش میشود، عوارض را میگیرد. ظاهراً نظر شما همین شقّیه که الان تازه فرمودید. قبلاً من نشنیدم، شاید فرمودید من متوجه نشدم. که این وجودی که جوهر را ایجاد کرد، وجودی که جوهر را موجود کرده است ، این وجود جوهر است؛ بعد وقتی عوارض موجود میشوند، این وجود پخش میشود روی آنها میآید، آنها را میگیرد. یک وجود برای تمام این شخص. این درست است. ولی وجود جوهر [و] وجود عرض با هم فرق دارند. بعد حالا اینها با هم متحد میشوند. متحد میشوند همین [که] شما میگویید؛ یعنی وجود جوهر میآید اینها را شامل میشود. آن وقت این انسان به یک وجود موجود میشود، به یک وجود موجود میشود که این وجود هم وجود جوهر است هم وجود [عرض].
پرسش: یعنی منحل می شوند این وجودات، در این وجود انسان، وجود جوهر. اینکه میگویید می گیرد آن ها را یعنی چی دقیقا؟
پاسخ: یعنی وجود جوهر عرض را هم موجود میکند. ولو عرض وجودش جدای از جوهر است، چون وجودش لغیره است دیگر. وجود جوهر فینفسه یا لنفسه، اما این لغیره است. این دو تا که نمی توانند یکی باشند. ولی آن وجود (یعنی انسان که اسمش زید است) به یک وجود موجود میشود، به وجودی که انسانیتش را و عوارضش را موجود کردند. اگر منظور این است که درست است.
پرسش: این فرمایشتان خلاف آنجایی است که میگویید موجودات داریم، الان میگویید این یک وجودی دارد و این یک وجود دارد.
پاسخ: نه، من وجودات را ملاحظه میکنم با توجه به اینکه این جوهر [است]، این عرض است. جدایش میکنم. بعد که در شخص رفت متحدش میکنم.
پرسش: پس وجودات دیگر نداریم؟
پاسخ: بله اتحاد که باشه دیگر، وجودات نیست. حالا این بحث برای چی پیش آمد؟ برای
چی این را گفتید؟
پرسش: برای این که فرمودید وجود واحد میشود پس دو تا موجودند فرمودید که واسطه با او یک وجودند با دو وجودند
پاسخ: خب پس مناقشه در مثال بود که خب بگذریم از آن
[جمعبندی معیار: اتحاد یا تغایر وجودی واسطه و عارض]
خب حالا مطلب روشن شد که اگر عارض با واسطه به یک وجود موجود باشند، وجودشان عین هم باشد، چون یک بار عارض میشوند، با هم عارض میشوند بر معروض، و اینچنین نیست که اول یکیشان عارض بشود و زمینه را برای عروض بعدی فراهم کند، پس عرض میشود عرض [ذاتی].
اما اگر عرض و واسطه با هم به یک وجود موجود نشدند و لازم بود که واسطه اولاً عارض شود و موضوع را تغییر دهد تا اینکه عارض بتواند عارض شود، در این صورت عرض [غریب است].
عبارت را توجه کنید، من دو مرتبه تکرار کنم چون نکتهای میخواهم عرض کنم. اگر عارض [و] واسطه واحد شدند (یعنی به یک وجود موجود شدند)، عرض ذاتی است. اگر به یک وجود موجود نشدند و دو بار لازم بود عارض بشوند، عرض غریب است. در [اینجا] واسطه و عارض را یکی کردیم، نه معروض و واسطه را. واسطه و عارض یکی شد، نه معروض و واسطه.
[رفع توهم تعارض با کلام صدرالمتألهین]
این را من در جلسه گذشته هم گفتم، معروض با واسطه را یکی نکردیم. عبارتی از صدرا نقل کردیم که به من گفته شد این عبارت با این بیانی که من جلسه گذشته گفتم، گفتند نمیسازد. من گفتم اگر عرض و واسطه یکی بشوند. در عبارت صدرا میخوانیم، عبارت را توجه کنید در [صفحه] ۲۱، دو سطر آخر: «أنّ ميزان العرض الذاتي أن لا يتوقف لحوقه لموضوع العلم على صيرورة الموضوع نوعا متهيّئ الاستعداد لقبوله»[2]
این عبارت نشان میدهد که موضوع باید با آن واسطه چی شود؟ حیوان باید انسان شود تا بتواند آن عارض را قبول کند. در این صورت عارض، عارض غریب [است]. موضوع را میگوید باید با واسطه یکی بشود. و ما بحث در موضوع [و] واسطه نداشتیم، بحث روی عرض و واسطه [بود]. گفتیم این دو تا اگر واحد شدند عرض ذاتی است، اگر متعدد شدند عرض [غریب].
ایشان میگوید اگر موضوع با معروض یکی شد، بعداً عارض عارض شد، میشود غریب. به من گفتند این حرفِ تو با کلام صدرا نمیخواند. صدرا رفته سراغ واسطه و موضوع؛ یعنی واسطه و معروض گفته این دو تا یکی بشوند (یعنی معروض با آمدن واسطه بشود یکی، حیوان بشود انسان). تو رفتی سراغ واسطه و عرض.
بین کلام تو با صدرا جدایی است؟ ایشان معیار را اتحاد معروض و واسطه قرار داد، تو معیار را اتحاد واسطه و عارض قرار میدهید؟ توجه کنید هیچ تناقضی بین اینها نیست.
من میتوانم بگویم که جلسه قبلی که من گفتم که قبلاً گفتم واسطه و معروض یکی بشود اشتباه کردم؟ اشتباه نکردم. آن هم درست بوده است، آنی که اول گفتم واسطه با معروض یکی بشود درست گفتم ، آن هم که گفتم واسطه و عارض یکی بشود درست گفتم.
اگر واسطه و عرض (دقت کنید، الان هم از اول وقتی که امروز شروع کردم ناظر به جواب این سؤال بودم، چون سؤال را مطرح نکرده بودم شما به آن نظری که من داشتم توجه نمیکردید، حالا دو مرتبه حالا که سؤال را گفتم دو مرتبه مطلب را تکرار میکنم متوجه میشوید که سؤال جواب داده میشود).
گفتیم اگر [عارض] و واسطه یکی بودند، لازم نیست که معروض همراه واسطه شود. دقت کنید؛ عارض و واسطه یکی شد، لازم نیست معروض اولاً همراه با واسطه شود، بلکه عارض و واسطه هر دو با هم میآیند سراغ [معروض]، این میشود عرض ذاتی.
اما عارض و واسطه با هم یکی نبودند، در این حالت، اول باید واسطه بیاید سراغ معروض، با معروض یکی بشود، بعداً عارض عارض میشود. اینجا ذاتی [نیست]، غریب [است].
پس آنجا که عرض و واسطه یکی هستند، آنجا لازم نیست که معروض تغییر کند، واسطه سراغ معروض نمیآید [جداگانه]؛ واسطه و عارض هر دو با هم میروند سراغ معروض. اما در جایی که واسطه اول باید بیاید معروض را تغییر بدهد، بعداً عارض عارض شود، عرض [غریب است].
صدرا اینطور میگوید؛ میگوید اگر معروض باید متهیأ الاستعداد بشود، نوع خاص بشود (یعنی باید واسطه بیاید نوع خاص بکند بعداً عارض بیاید)، این عارض، عارض غریب [است]. ولی اگر نه، عارض و واسطه یکی بودند، لازم نشد که واسطه اول بیاید معروض [را] تغییر بدهد، بلکه عارض و واسطه که با هم آمدند، عرضی [ذاتی است].
اصلاً با هم تناقض [ندارند]. پس اینکه صدرا میگوید موضوع باید متهیأ الاستعداد بشود، موضوع باید نوع خاص بشود، متهیأ الاستعداد بشود، درست میگوید؛ یعنی واسطه با عرض یکی نبوده. اول باید بیاید موضوع را نوع کند، متهیأ کند تا عرض بتواند عارض بشود. چون واسطه با عرض یکی نبوده، اول میآید آمادگی درست میکند.
اما آنجا که واسطه با عرض یکی بوده، دیگر لازم نیست اول موضوع را آماده کنیم؛ خود عرض [و] واسطه دوتایی عارض میشوند. میگوید قبلاً لازم نیست موضوع آماده بشود.
پس آنی که صدرا گفت، آنجایی بود که عرض را میخواست غریب قرار بدهد. ما آنجایی که عرض میخواهد غریب قرار بگیرد حرف صدرا را میزنیم؟ میگوییم عارض و واسطه یکی نیستند، پس واسطه اول باید بیاید با معروض یکی بشود بعداً عارض بیاید. آنجا که واسطه را با عرض ذاتی میگیریم، آنجا اصلاً صدرا نگفته عرض غریب است. آنجا که عرض ذاتی است. آنجایی که میگوید باید واسطه که بیاید معروض را تغییر بدهد و معروض را نوع بکند، آنجاست که عارض و واسطه یکی نبودند، و عرض غریب بود. ولی آنجا که عارض و واسطه [یکی] میشوند، دیگر صدرا نمیگوید باید قبلاً واسطه بیاید معروض را تغییر بدهد و نوع کند، متهیأ الاستعداد کنیم.
پرسش: یعنی چی؟
پاسخ: یعنی اول ضاحک که میخواهد بر حیوان عارض بشود، اول باید انسان بیاید این حیوان را تغییر بدهد؟ اول انسان بر حیوان عارض بشود، حیوان را تغییر بدهد، حیوان بشود نوع؟ که میگوید میشود انسان، متهیأ است، یعنی آماده برای پذیرش ضاحک
پرسش: مگه نوع ذاتی جنس نیست؟
پاسخ: نوع ذاتی جنس است؟ نخیر، نوع ذاتی جنس نیست. جنس ذاتی نوع است.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: نه، فصل عارض بر جنس است و جنس عارض بر فصل است. فصل عرض خاصه برای جنس [است]، جنس عرض عامه برای [فصل]. نوع را هم میتوانیم بگوییم عارض جنس است، ولی جنس ذاتی نوع است. جنس ذاتی است. نوع را بگویید عارض است برای جنس.
پرسش: نوع عرض ذاتی برای جنس مگر نیست؟
پاسخ: بله، نوع عرض ذاتی برای جنس هست. یعنی این انسان، عرض ذاتی است برای حیوان. ما بحث از انسان نداریم، بحث از ضاحک داریم. ضاحک چی؟
پرسش: پس همه به یک وجود، موجود هست
پاسخ: کدام به یک موجود است؟
پرسش: نوع و جنس مدام به یک وجود موجود هستند.
پاسخ: بعداً به این وجود موجود میشود؟ نخیر. ببینید ما حیوان را داریم و انسان را وضاحک را داریم. انسان با ضاحک به یک وجود موجود نیست (یعنی واسطه و عارض به یک وجود موجود [نیستند]). یعنی به عین هم موجود نیستند؛ یعنی وجود این عین وجود آن نیست.
خب حالا که اینچنین نیست، باید آن انسانی که با ضاحک وجودش عین هم نیست، بیایند عارض ذاتی شود بر حیوان؟ چون بیواسطه عارض میشود، عارض ذاتی شود بر حیوان و حیوان را نوع بسازد. آن وقتی که ضاحک عارض میشود، پس اول باید شما نگاه کنید ببینید واسطه و عارض چه حالی دارند؟ وجودشان عین هم است؟ اگر وجودشان عین هم بود، دیگر نروید سراغ معروض. عارضش میکنیم بر معروض، بگوییم عارض، عارض ذاتی است. معروض را دیگر دست نزنید، معروض همانی که هست. این واسطه و عارض را بر آن وارد کنید.
در [مثل] جسمیت و جوهریت اینطور است. شما جوهریت [و] جسمیت هر دو را با هم عارض میکنید بر موضوع ممکن. نه اول جوهریت را عارض کنید بعد جسمیت را. اول موضوع را دست نمیزنید، اصلاً کاری با موضوع نداریم؛ دوتایی که با هم میآیند، آنوقت موضوع دست میخورد. دست هم نمیخورد، معروض میشود، تغییر نمیکند.
ولی اگر دیدید که عارض و واسطه دو تا بودند، اینجا نمیشود این دو تا [را] یکجا وارد کنید بر موضوع. باید اول یکی را بر موضوع وارد کنید، موضوع را آماده کنید و آنجا اتحاد موضوع با آن واسطه میشود. بعد از اینکه آن واسطه نتوانست با عارض متحد بشود (اگر آن عارض با واسطه متحد میشد دیگر ما نمیگفتیم این واسطه بیاید با معروض متحد بشود. اما چون واسطه با عارض متحد نشده، آمد با معروض متحد شد.
صدرا آنجایی که عارض غریب است، میگوید که این عارض نتوانسته با واسطه یکی بشود، یا واسطه نتوانسته با این عارض یکی بشود؛ آنوقت ما واسطه را می آوریم با معروض یکی میکنیم، میگوییم عرض [غریب]. آنجا که واسطه با عارض یکی میشود، ما دیگر واسطه را با معروض یکی نمیکنیم.
پرسش: در واقع رابطه بین واسطه و معروض مشخص است، دنبال رابطه بین واسطه و عارض می گردیم. این که ذاتی اش هست به یک وجود موجود هست دیگر.
پاسخ: نه، این که شما لازم است اول نوع را بر جنس وارد کنید؟ یا لازم نیست؟ آن مورد بحث است. یعنی لازم نیست شما از اول فرض کنید که جوهریت را بیاورید و [بر] موجود ممکن وارد کنید تا بعد جسمیتتان بیاید؛ بلکه جسمیت [و جوهریت] یکجا با هم میآید.
اما در مثل ضاحک، باید اول شما حیوان را با انسان تخصیص بزنید تا بعداً بتواند عارض بشود. یعنی اول باید انسان را عارض کنید بر حیوان، بعداً عارض کنید ضاحک را بر حیوانِ انسانشده. این است دیگر.
اصلاً آن تنافی که گفته شد، تعارضی که بین کلام مرحوم اصفهانی و کلام مرحوم صدرا گفته شد، اصلاً تعارض نبود، گمان تعارض بود. با توضیحی که من عرض کردم معلوم شد که تعارضی وجود ندارد.
[تحلیل نهایی: نفی سبق وجودی و توقف در عوارض ذاتی]
عبارت توجه کنید در صفحه ۲۲، سطر هشتم رسیدیم. منتها من یک مقدار مطالب قبل را گفتم. مثال زد ایشان برای آنجایی که واسطه با عارض میخواهد یکی بشود و در نتیجه عارض بشود عارض ذاتی. مثال زد به اینکه «موجود» موضوع است، تقسیمش میکنیم به ممکن و واجب. این تقسیم باعث میشود که اقسام بلاواسطه بر مقسم عارض بشوند، [بشوند] عارض ذاتی.
اما بعداً تقسیم میکنیم ممکن را به جوهر و عرض. جوهر و عرض بر موجود میشوند به واسطه امکان. بعد دو مرتبه جوهر را تقسیم میکنیم به جسم و عقل. باز جسم و عقل عارض بر موجود میشوند به توسط این دو تا (یعنی توسط جوهریت و امکانیت).
دیدید گاهی واسطه یکی میشود، گاهی واسطه چند تا میشود. اگر این عارض را که جوهریت [و] جسمیت [است] بر خود جوهریت عارض کنید، بلاواسطهاش میشود ذاتی. اما اگر جسمیت را بر موجود بار کنید، حمل کنید و عارض کنید، دو تا واسطه میخورد: اول باید بر جوهریت عارض بشود، بعد بر ممکنیت، بعد ممکنیت و موجودیت واسطه میخورد.
پس بعضی از این موارد توجه میکنید با یک واسطه بر موضوع حمل میشود گاهی، [با] چند واسطه حل میشود. بالاخره وسائط را داریم. در عین حال گفته میشود عارض، عارض ذاتی است با اینکه واسطه خورده. چرا واسطه خورده؟
« إلاّ أنّ جميع تلك الخصوصيات» [3] وارد متن شدم، صفحه ۲۲، سطر ۸. گفت: « إلاّ أنّ جميع تلك الخصوصيات » تمام این خصوصیات (ممکنیت، جوهریت، جسمیت همه اینها) «مجعولة بجعل واحد» به یک جعل، جعل شدند، « وموجودة بوجود فارد » (فارغ از ماده فرد، آن هم واحد).
اینطور نیست که واسطه اول موجود باشد، عارض بعداً موجود شود که بگویید واسطه را اول عارض کن، بعداً عارض را عارض کن. نه، واسطه با عارض هر دو به یک وجود کوجود شدند اگر بخواهند عارض بشوند، دفعتاً بر موضوع وارد میشوند.
« فليس هناك » یعنی در جایی که واسطه موجود است، در این مثال ما، در مثال ما « سبق في الوجود لواحد بالإضافة إلى الآخر » نداریم. عرض (یعنی عارضی که واسطه [است]) این دو تا یکی نسبت به دیگری، سبق ندارد. سبق رتبی دارد (جوهریت سبق رتبی دارد بر جسمیت)، ولی سبق فی الوجود ندارد؛ در خارج یکی مقدم بر دیگری نیست. شما آن مقدم را اولاً وارد کنید، مؤخر را ثانیاً وارد کنید.
فلیس هناک در این مثالی که گفتیم، سبق فی الوجود [نداریم]، سبق فی الرتبه هست، ولی سبق فی الوجود لواحد بالاضافة الی الآخر نداریم. این دو تا (یعنی سبقی که آن عارض در این دو تا [دارد]) اینطور نیست که یکی سابق بر دیگری باشد، بلکه هر دو با هم هستند.
«كي يتوقف لحوق الآخر على سبق استعداد وتهيّؤ للموضوع»
« یکی سابق بر دیگری نیست، تا متوقف باشد لحوق دومی بر سبق استعداد موضوع به توسط اولی». لحوق در عرض غریب باید اول عارض شود، موضوع را آماده کند تا دوم عارض شود. وقتی دومی عروضش توقف دارد بر سبق عروض اول. یا به تعبیر دیگر که تعبیر خود ایشان است (این تعبیر هم مهم است، باید دقت کنید): «عروض دومی توقف دارد بر استعداد معروض که با عروض اولی درست میشود».
عروض دومی (دوباره تکرار میکنم)، عروض دومی توقف دارد بر استعداد معروض که با عروض اولی درست میشود. یعنی وقتی عارض میتواند عارض شود که واسطه قبلاً عارض شده باشد و موضوع را آماده کرده باشد. عروض عارض متوقف است بر استعدادی که به توسط واسطه درست شده.
و این در واقع دو تا عروض است: یکی عروض واسطه، یکی عروض عارض. فیتوقف این دو تا وجود ندارند (واسطه و عارض دو تا وجود ندارند) تا متوقف شود لحوق آخر (یعنی دومی، یعنی عارض) بر ثبت استعداد و تهیآ موضوع. که این تهیأ و استعداد حاصل میشود به لحوق اولی (به عروض اولی)، یعنی عروض واسطه حاصل میشود. این استعداد « بلحوق ذلك الواحد المفروض تقدمه رتبة » (واحدی که فرض شد تقدمش رتبتا).
«ذلک الواحد» (یعنی جوهریت) جوهریتی است که رتبهاش فرض شده مقدم است، وجودش مقدم نیست بر جسمیت. با جسمیت [است]. فان الموجود اینچنین نیست که ممکن بشود اولاً (موجود را اول ممکن نمیکنیم بعد برایش وصف جوهریت یا عرضیت درست کنیم)، بلکه امکانش با جوهریتش یکی است. امکان که واسطه است و جوهریت عارض [است]، یا امکان با عرضیت (امکان که واسطه است با عرضیت که عارض [است]) یکی است؛ دو تا با هم وارد میشوند بر موجود.
« فإنّ الموجود لا يكون ممكنا أوّلا ، ثم يوجد له وصف الجوهرية أو العرضية » این نیست که اول ممکن باشد، يوجد له وصف الجوهرية أو العرضية ؛ بلکه امکانش به عین جوهر عرضیتش است (یعنی واسطه با عارض یکی است و چند تا نیست).
کما اینکه در مسئله بعدی، جوهریت با جسمیت یا جوهریت با عقلیت یکی است، دو تا نیستند. کما اینکه جوهریت این موجود به این عقلیت یا نفسیت یا جسمیت است.
پس در حقیقت ما واسطه در عروض نداریم؛ واسطه با خود عارض یکدفعه وارد میشود. واسطه دیگر نقش واسطه بودن ندارد که اول بیاید کار را آماده کند، زمینه را آماده کند برای عروض بعدی. ما در عروض [این را] نداریم که اول عارض شود و واسطه شود برای عروض بعدی. اصلاً شأن واسطه بودن ندارد. واسطه و عارض دارند با هم بار میشوند.
در حقیقت « لا واسطة في العروض ، والحمل الذي هو الاتحاد في الوجود » (اگر ویرگول بود بعد از عروض نبود بهتر بود). « ففي الحقيقة لا واسطة في العروض » (الذی صفت عروض یا حمل است، فرق نمیکند چون عروض با هم یکی هست دیگر).
« والحمل الذي هو الاتحاد في الوجود » (حملی که اتحاد در وجود است، عروضی که اتحاد در وجود [است]). ببینید عروض را میگوید اتحاد در وجود، نه وحدت وجود. «بل الامكان، يتحد مع الوجود بعين اتحاد الجوهر العقلي أو النفسي أو الجسماني في الوجود» ، فل بلکه امکان متحد میشود با وجود به عین اتحاد جوهر عقلی یا نفسی یا جسمانی فی الوجود. همانطور که جوهر عقلی (یعنی جوهر با عقلی بودن متحد است)، جوهر نفسی (یعنی جوهر با نفسی بودن متحد است)، جوهر جسمانی (یعنی جوهر با جسمانی بودن متحد است)؛ همچنین امکان هم با جوهر یا عرض، یا بعداً با عقلیت، نفسیت، جسمیت، با همه اینها متحد است (یعنی همه این خصوصیات) با هم متحدند.
« فليس هناك عروضان » این فی الوجود متعلق به اتحاد. « فليس هناك » یعنی در این مثالی که ما زدیم دو تا عروض نداریم که اول یکی عارض بشود (اول واسطه عارض بشود) بعد عارض عارض بشود. دو عروض نداریم.
« حتى يكون أحدهما بالذات ، والآخر بالعرض »؛ نمیتوانیم بگوییم دو تا عارض داریم: یکی واسطه عارض شده عروضش بالذات است، یکی آن عارض عارض شده چون به توسط واسطه عارض شده عروضش بالعرض است. بلکه هر دو با هم عارض شدند، واسطه و عارض با هم عارض شدند، عروض هر دو عروض ذاتی است. «بخلاف لحوق الكتابة» که بماند برای جلسه آینده.