« فهرست دروس
درس شرح حکمت منظومه - استاد محمدحسین حشمت پور

97/09/20

بسم الله الرحمن الرحیم

بساطت مراتب وجود و نفی مرکب بودن از شدت و ضعف/غرر در بیان اقوال در وحدت حقیقت وجود و کثرت آن /مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم

 

موضوع: مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم/غرر در بیان اقوال در وحدت حقیقت وجود و کثرت آن /بساطت مراتب وجود و نفی مرکب بودن از شدت و ضعف

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

حکمت شرح منظومه، صفحه بیست و سه، سطر هفتم:

«فكذلك حقيقة الوجود ذات مراتب متفاوتة بالشدة و الضعف و التقدم و التأخر و غيرها بحسب أصل تلك الحقيقة فإن كل مرتبة من الوجود بسيط ليس شديده مركبا من أصل الحقيقة و الشدة و كذا الضعيف ليس إلا الوجود و الضعف عدمي- كالنور الضعيف حيث إنه غير مركب من أصل النور و الظلمة لأنها عدم و كالحركة البطيئة حيث إنها غير مركبة من الحركات و السكنات بل قدر من الامتداد على هيئة خاصة كذا التقدم للوجود المتقدم ليس مقوما- و إلا لتركب و الوجود بسيط- و لا عارضا».[1]

گفتیم که وجود مشکک است همان‌طور که نور مشکک است. بعد تشکیک در نور را توضیح دادیم. حالا می‌خواهیم تشکیک در وجود را هم بیان کنیم. یا به عبارت دیگر می‌خواهیم اختلاف مراتب را در وجود ذکر کنیم؛ ولی اختلاف، اختلافی که به حسب «اصل تلک الحقیقة» است، آن را می‌خواهیم بیان کنیم. «تلک الحقیقة» یعنی وجود. اختلاف به حسب اصل وجود را می‌خواهیم بیان کنیم.

تمایز اختلاف به حسب ماهیت از اختلاف به حسب حقیقت وجود

همان‌طور که بارها اشاره شد، گاهی اختلاف در وجود به حسب خود وجود است، گاهی به حسب ماهیت است. شما با کمک ماهیت هم می‌توانید اختلاف وجود را بیابید. وقتی این ماهیت عقل با وجود متحد شد و بعد در یک اتحاد دیگری ماهیت نفس با وجود متحد شد، الان شما این دو وجود را که یکی وجود عقل است، یکی وجود نفس است، مختلف‌المراتب می‌دانید؛ منتها این اختلاف به حسب «اصل تلک الحقیقة»، یعنی به حسب اصل وجود نیست، بلکه به حسب امر خارج از «تلک الحقیقة»، یعنی به حسب ماهیت است. الان ما در اینجا نمی‌خواهیم اختلاف مراتبی که به حسب ماهیت است ذکر بکنیم؛ می‌خواهم اختلاف مراتبی را که به حسب «اصل تلک الحقیقة»، یعنی به حسب وجود است، ذکر کنیم. تشکیک این است، نه آن.

این روشن شد که «بحسب اصل تلک الحقیقة»، را برای چه آورده است. چون عرض کردم که اختلاف مراتب در وجود به حسب دو چیز می‌تواند باشد: یکی به حسب ماهیت، یکی به حسب خود این حقیقت. آن اختلافی که به حسب ماهیت است، فعلاً منظور ما نیست؛ اختلافی که به حسب «تلک الحقیقة» است منظور ماست. تشکیک، این اختلاف است، نه آن اختلاف.

تحلیل قضایای سلبیه و ایجابیه در تشکیک وجود

بعد که این مطلب را ایشان توضیح می‌دهد، بیان می‌کند که اختلاف به حسب «تلک الحقیقة» است؛ یعنی در جایی که وجود ضعیف دارید و وجود شدید دارید، اختلاف بین دو وجود هست و این اختلاف به حسب «تلک الحقیقة» است. به عبارت دیگر، ما وقتی می‌خواهیم مطلبمان را که اختلاف در وجود است تبیین کنیم، یک قضیه ایجابی تشکیل می‌دهیم، یک قضیه سلبی. این‌طور می‌گوییم: اختلاف به حسب ماهیت نیست (در تشکیک‌)، اختلاف به حسب اصل وجود هست؛ این دو قضیه را ما داریم. الان در عبارات ایشان این دو قضیه آمد؛ هم اختلاف به حسب ماهیت نیست - این را از مفهوم «بحسب اصل تلک الحقیقة» استفاده کردیم - هم اختلاف به حسب خود این حقیقت هست، این را از صریح کلام استفاده کردیم.

ایشان برای قضیه سلبیه دلیل نمی‌آورد. چرا اختلاف به حسب ماهیت نیست؟ این را دلیل نمی‌آورد، ظاهرش واضح است، احتیاج به گفتن نداشت. برای اینکه اختلاف «بحسب اصل تلک الحقیقة» هست دلیل می‌آورد: «فإن كل مرتبة من الوجود بسيط»؛ این دلیل است برای اینکه اختلاف «بحسب اصل تلک الحقیقة» هست.

این عبارتی که الان می‌خواهم بخوانم، در عین کوتاه بودن خیلی مطلب دارد. اولاً «بحسب اصل تلک الحقیقة» چه چیزی را خارج می‌کند؟ این را توضیح دادم. ثانیاً «فإن كل مرتبة من الوجود بسيط» علتِ چیست؟ این را الان می‌خواهم توضیح بدهم. علت است برای همین قضیه ثبوتی و قضیه ایجابی که می‌گوید اختلاف «بحسب اصل تلک الحقیقة» هست.

برهان بساطت مراتب وجود و نفی انضمام قوت و ضعف

توجه کنید چطور این علت تمام می‌شود. اگر وجود قوی را عبارت بدانیم از وجود به علاوه شیئی، و وجود ضعیف را هم عبارت بدانیم از وجود به علاوه شیئی، اختلاف به توسط آن به علاوه است، اختلاف «بحسب اصل تلک الحقیقة» نیست. وقتی اختلاف «بحسب اصل تلک الحقیقة» هست که ثابت کنیم آن قوت از ناحیه شیئی نمی‌آید، بلکه برای خود وجود است؛ ضعف هم از ناحیه شیئی نمی‌آید، بلکه برای خود وجود است. در این «فإن كل مرتبة من الوجود بسيط» تا یک خط بعد، این مطلب را دارد می‌گوید که اختلاف از ناحیه دیگر نمی‌آید. اختلاف از طریق امری به نام قوت یا از طریق امری به نام ضعف نمی‌آید؛ همان‌طور که از طریق ماهیت نیامد، از این طریق هم نمی‌آید؛ پس اختلاف به حسب خود این حقیقت است. روشن شد؟

پس «بحسب اصل تلک الحقیقة» خارج کرد «بحسب الماهیة» را، که آن قضیه سلبی است که در اینجا دارد ادعا می‌شود و با مفهوم این عبارت فهمیده می‌شود. آن قضیه سلبی را ایشان مستدل نمی‌کند، چون واضح است که بحث ما در تشکیک است و اختلاف در ماهیت، اختلاف تشکیکی نیست.

تأکید بر بساطت وجود در مراتب شدید و ضعیف

اما یک قضیه ثبوتی داشت که این را تصریح کرد: «بحسب اصل تلک الحقیقة»؛ این را می‌خواهد ثابت کند. خب، ماهیت که عامل اختلاف نشد، خود این حقیقت باید عامل اختلاف بشود. اگر ثابت شود که قوت و ضعف باعث اختلاف‌اند، باز اختلاف به «اصل تلک الحقیقة» نسبت داده نمی‌شود. لذا ایشان که می‌خواهد اختلاف را به «اصل تلک الحقیقة» اسناد بدهد، باید قوت و ضعف را مایه اختلاف نگیرد. یعنی قوت و ضعف را امری قرار ندهد که منشأ اختلاف باشد، بلکه قوت و ضعف را برگرداند به خود وجود، تا اختلاف از ناحیه خود وجود باشد. این‌طور نیست که قوت یک چیزی باشد به وجود ضمیمه شود یا ضعف چیزی باشد به وجود ضمیمه شود تا عامل اختلاف بشود؛ بلکه خود وجودِ قوی امر بسیط است، مرکب از وجود و قوت نیست؛ خود وجودِ ضعیف امر بسیط است، مرکب از وجود و ضعف نیست. پس آن ضعف و قوت چیزی نیستند که ضمیمه بشوند به وجود و وجود را مختلف کنند؛ خود وجودِ بسیط مختلف است، بدون اینکه عامل اختلافش چیزی باشد که ضمیمه شود به وجود، یعنی قوت، یعنی ضعف، یعنی تقدم، یعنی تأخر.

اول قوت و ضعف را نفی می‌کند و می‌گوید چیزی نیستند که به وجود اضافه بشوند بلکه خود وجود است، بعد تقدم و تأخر را. درباره تقدم و تأخر بحث مفصل‌تری دارد، آنجا وقتی رسیدم توضیح می‌دهم. خب، این عبارت را با توضیحاتی که عرض کردم فکر می‌کنم حل شده است، دیگر می‌توانم از رو بخوانم.

صفحه بیست و سه هستیم، سطر هفتم: «فكذلك»، یعنی همان‌طور که نور ذات مراتب هست یا ذا مراتب هست، مراتبی که با شدت و ضعف اختلاف دارند، نه با تباین - به تعبیر دیگر با شدت و ضعف اختلاف دارند نه با نوعیتشان؛ نوعشان مختلف نیست، بلکه شدت و ضعفشان باعث اختلافش است، نه اینکه نوعشان مختلف بشود - همان‌طور که در نور اختلاف به مراتب است، «فكذلك حقيقة الوجود ذات مراتب»؛ نور ذا مراتب است، حقیقت وجود هم «کذلک» یعنی ذات مراتب است. نور تفاوتش به همین مراتب است نه به نوعیتش، حقیقت وجود هم «متفاوتة بالشدة و الضعف» نه با نوعیتش. «متفاوتة بالشدة و الضعف و التقدم و التأخر و غيرها»؛ غیرها مثل اولویت، اولویت و مقابل اولویت؛ یک وجود اولیٰ است از دیگری. اختلاف تشکیکی را غالباً به همین سه تا قرار داده‌اند: شدت و ضعف، تقدم و تأخر، اولویت و مقابل اولویت.

شاگرد: فعلیت و قوه هم هست؟

استاد: مثلاً فعلیت و قوه، بله. حالا شاید فعلیت و قوه را در یکی از این‌ها بتوانیم داخل کنیم، داخل هم نکردیم خوب است، بالاخره یک تفاوت جدیدی است.

«بحسب اصل تلك الحقيقة» را من مربوط کردم به «متفاوتة» یا به «ذات مراتب»، فرق نمی‌کند. وجود متفاوت است، دارای مراتب است، نه به حسب ماهیت که وجود را متفاوت و ذات مراتب می‌کند، بلکه «بحسب اصل تلک الحقیقة»؛ یعنی خود همین حقیقتِ وجود ذات مراتب است، خود همین حقیقت وجود متفاوت است.

خب، حالا چرا خود این حقیقت وجود متفاوت است؟ چرا حالا که تفاوت از ماهیت نیامد، از جای دیگر هم نمی‌آید، از قوت و ضعف هم نمی‌آید؟ ایشان می‌گوید قوت و ضعف ضمیمه نمی‌شوند به وجود، و الا وجود می‌شود مرکب. وجود امر بسیط است، اگر بخواهد اختلافی داشته باشد، اختلافش مربوط به خودش است، اختلاف با قیدی و با امری حاصل نمی‌شود. «فإن كل مرتبة من الوجود بسيط»؛ این را توضیح می‌دهد؛ بسیط است یعنی چه؟ یعنی «ليس شديده مركباً من أصل الحقيقة و الشدة»؛ شدید این وجود مرکب نیست از اصلِ حقیقتِ وجود به علاوه شدت؛ این‌طور نیست که حقیقت وجود را آوردیم، شدت هم به آن چسباندیم، وجود شدید شده است. «و كذا الضعيف ليس إلا الوجود»؛ ضعیف هم جز وجود نیست؛ یعنی این‌چنین نیست که وجودی باشد به علاوه ضعف. پس هیچ‌کدام از این دو تا مرکب نیستند؛ نه وجود شدید مرکب است، نه وجود ضعیف مرکب است، هر دو بسیط‌ هستند. اگر هم اختلاف دارند، اختلافشان از ناحیه آن قید نیامده است؛ همان‌طور که از ناحیه ماهیت نیامده، از ناحیه قید هم نیامده است. پس این اختلاف مربوط است به «اصل تلک الحقیقة».

بعد دو خط و نیم جا بیندازید: «و كذا التقدم للوجود المتقدم ليس مقوماً». این که الان خواندم عطف است بر همین «ليس شديده مركباً ... و كذا الضعيف ليس إلا الوجود»؛ بنابراین این «و الضعف عدمي» تا «كذا التقدم» جمله معترضه است که دفع دخل مقدر می‌کند. دفع دخل مقدر هم نگوییم، تأکید مطلب می‌کند.

عدمی بودن ضعف و رفع توهم ترکیب

شدت یک امر وجودی است، ممکن است کسی توهم کند که این امر وجودی به وجود ضمیمه شد و وجود شدید شد مرکب من الوجود و الشدة؛ اما ضعف عدمی است. اگر کسی بخواهد در ضعف توهم ترکیب کند، خیلی بعید است. در شدت چون امر ثبوتی است، کسی ممکن است توهم ترکیب کند که ما توهم را رد کردیم؛ اما اگر کسی در ضعف بخواهد توهم ترکیب کند، خیلی بی‌راهه رفته است؛ چون ضعف امر عدمی است، امر عدمی که ضمیمه نمی‌شود به امر وجودی تا امر وجودی را که خود وجود است مرکب کند. حالا شدت را ممکن است کسی توهم کند که به وجود ضمیمه شد و وجود را مرکب کرد، ولی ضعف را دیگر کسی حق ندارد توهم کند. دقت می‌کنید؟ در مورد ضعف می‌خواهد تأکید را بیشتر کند که در مورد ضعف، وجود حتماً بسیط است، دیگر توهم ترکیب در وجود راه ندارد. حالا در شدید توهم بشود، در ضعیف نباید توهم کنیم: «و الضعف عدمي».

شاگرد: اینکه شما فرمودید ضعف از ناحیه خود وجود است و ضعف هم یک امر عدمی می‌گیرید، وجود یک امر ثبوتی است، ضعفش امر عدمی است، این تناقض نمی‌شود؟

استاد: شما وجود را بسیط بگیرید، دیگر تناقضی نیست. وجود را دارید مرکب می‌کنید! می‌گویید وجود یک امر وجودی، ضعف یک امر عدمی، آن وجودی عدمی هم هست؛ ما چنین چیزی نگفتیم که! مگر ما گفتیم وجودی عدمی است که تناقض بشود؟! ما گفتیم این وجودی با عدمی جمع نمی‌شود، یعنی ضمیمه نمی‌شود. منظورم از جمع یعنی ضمیمه نمی‌شود، مرکب نمی‌شود؛ نه اینکه عدمی را ما با وجودی جمع کردیم یعنی گفتیم این وجودی همان عدمی است تا بگویید تناقض گفتید. ما که این را نگفتیم!

شاگرد: در واقع می‌شود گفت که اشتراک لفظ است، چون می‌خواهیم بگوییم این‌طور نیست که لفظ ضعیف از ماده ضعف گرفته شده باشد. ما به این وجود می‌گوییم وجود ضعیف. چرا ضعیف است؟ از ضعف گرفته‌اید؟ می‌گوییم نه!

استاد: بله، خلاصه ما ضعف را به وجود ضمیمه نکردیم؛ این را می‌خواهم بگوییم. جمع نکردیم با وجود یعنی نگفتیم وجود به علاوه ضعف است؛ این را داریم می‌گوییم، نه آن چیزی که در ذهن شما آمده است. شما از جمع این‌طور متوجه شده‌اید که ما می‌خواهیم بگوییم وجود همان ضعف است. خب، وجود امر ثبوتی است، ضعف امر عدمی است، مثل اینکه بگوییم امر وجودی همان امر عدمی است. می‌گویید این تناقض است! اما ما که این را نگفتیم! ما نگفتیم وجود همان ضعف است، بلکه گفتیم ضعف را به وجود ضمیمه نکنید. اولاً وجود بسیط است، انضمامِ ضعف غلط است؛ ثانیاً اصلاً ضعف امر عدمی است. نه اینکه بساطت وجود اجازه نمی‌دهد ضعف ضمیمه شود، بلکه خود عدمی بودن ضعف هم اجازه نمی‌دهد ضمیمه بشود. در شدت بساطت وجود اجازه نمی‌داد که شدت ضمیمه بشود، در ضعف دو چیز اجازه نمی‌دهد که ضعف ضمیمه بشود؛ هم بساطت وجود اجازه نمی‌دهد ضعف ضمیمه بشود، هم عدمی بودن خود ضعف. پس در ضعف تأکید بیشتری داریم بر عدم انضمام.

شاگرد: ضعف از مقایسه به وجود می‌آید، عدم نور نیست. نور شمع نسبت به خورشید نور ضعیف‌تر است.

استاد: باشد! از مقایسه به وجود بیاید، منافات ندارد با عدمی بودنش. حالا چطوری ما این ضعف را می‌فهمیم؟ ما نمی‌خواهیم بگوییم که ضعف در خارج چطور موجود شده است، بلکه می‌خواهیم بگوییم ما ضعف را چطوری می‌فهمیم؟ بله، همان‌طور که شما می‌فرمایید از مقایسه. ولی آیا همین امری که از مقایسه فهمیده می‌شود، عدمی است یا وجودی؟ منافات ندارد که از مقایسه فهمیده بشود و در عین حال عدمی هم باشد. ضعف یعنی چه؟ یعنی نبود آن قسمت شَدید، می‌شود ضعف. «نبود قسمت شَدید»، خب شد عدمی دیگر! مقایسه هم کردیم، در عبارتمان هم این مقایسه را آوردیم، گفتیم نبود آن بخش شدید. «نبود» می‌شود عدمی، پس ضعف می‌شود امر عدمی.

نفی جزء عقلی بودن عدم

شاگرد: مرکب خارجی نیست، ولی مرکب عقلی که می‌تواند باشد. عدم را جزء عقلی‌اش بگیریم.

استاد: منظورتان از مرکب عقلی چیست؟ یعنی وجود را بیاوریم در عقلمان بعد برایش جزء درست کنیم؟

شاگرد: وقتی وجود ضعیف را تحلیل می‌کنیم، از وجود به اضافه یک عدم تشکیل شده باشد.

استاد: یعنی جزئی از وجود عدم باشد؟ شما می‌فرمایید که جزء قرار بدهید ضعف را، وجود بشود یک جزء، عدم هم بشود یک جزء. نه! وجود مرکب بشود از عدم و چیزی دیگر! خب این اصلاً درست نیست که وجود مرکب بشود از عدم. جزء وجود را چطوری می‌توانید عدم قرار بدهید؟!

شاگرد: وجود ضعیف مرکب می‌شود از یک وجودی به اضافه یک عدمی.

شاگرد دیگر: می‌شود حالا تعبیر به وجدان و فقدان کرد، که مثلاً عالم ماده به خاطر اینکه در عالم مثال نیست، خب ضعیف است. فقدانش باعث شده ما به آن بگوییم ضعیف. بله، وجودش بما هو وجود بسیط است ولی ضعیف بودنش زیر سر این فقدان است، پس مرکب است.

استاد: شما جزء عقلی گرفته‌اید؛ جزء عقلی یعنی جنس و فصل. آیا می‌توانید بگویید جنس یا فصل وجود - ولو وجود ضعیف - عدم است؟ می‌توانید بگویید عدم، جزء وجود ضعیف است یا عدمی است؟ وجود است! جزء عقلی هم برایش درست کنید، جزء آن را نمی‌توانید عدم یا امر عدمی بگیرید. حالا شما ممکن است بگویید من وجود را نمی‌گویم، وجود ضعیف را می‌گویم، نه خود وجود را. وجود را نمی‌گویم مرکب است از عدم و چیزی، بلکه وجود ضعیف را می‌گویم مرکب است از عدم و وجود. این را ما با تشبیه رد می‌کنیم؛ یعنی مثال‌هایی که خود مرحوم سبزواری می‌زند، روشن می‌کند مطلب را. نمونه‌هایی داریم که در آن نمونه‌ها ضعف چیزی نبوده است که شیئی را مرکب کند، ضعف باعث ترکیب نشده است؛ پس در وجود هم به لحاظ آن نمونه‌ها، ضعف باعث ترکیب نمی‌شود. مثال می‌زند، با مثال روشن می‌کند مطلب را.

شاگرد: ...وجود ضعیف را به خاطر آن نداری‌اش ما می‌گوییم...

استاد: اما سؤال شما که راجع به همین نداری است. ما در عالم مثال به قول شما موجودیم یا در عالم عقل موجودیم. ما در اینجا که هستیم مرتبه عقلی را فاقدیم؛ خود ما فاقد مرتبه عقلی هستیم، اما وجود ما چه؟ وجود ما وجود عقلی نیست، وجود مادی است؛ نه اینکه وجود ما وجود مادی است به علاوه نبود عقلی. بله، اگر من را نگاه کنید، من دارای وجود مادی هستم و فاقد وجود عقلی هستم؛ من این وجود را دارم و آن را ندارم، برای من فقدان هست؛ ولی وجود مادی را چه کار می‌کنید؟ وجود مادی، وجود مادی هست و وجود عقلی نیست؛ نه اینکه چیزی دارد و چیزی ندارد. توجه می‌کنید، من تحلیل دارم می‌کنم فرمایش شما را.

شما ما را اگر نگاه کنید - یعنی یک موجود مثالی با یک موجود مادی را نگاه کنید - می‌توانید بگویید که این موجود مادی فاقد وجود مثالی است یا فاقد درجه بالاتر است؛ ولی وجودهایشان را نگاه کنید. این وجود مادی، وجود مادی است؛ فاقد وجود مثالی است، یعنی آن نیست، آن یک وجود است این یک وجود است، هر دو هم بسیط هستند. این وجود ضعیف است و مثالی نیست؛ آن وجود قوی است و مثالی هست. این مادی است و ضعیف، آن مثالی است و قوی؛ بدون اینکه مثالی نبودن را ضمیمه کنید به مادی بودن. این مثالی نبودن را ذهن شما درست می‌کند، این وجود وجود مادی است. خب، وقتی مقایسه می‌کنید می‌گویید مثالی نیست، عقلی نیست؛ آن عقلی نبودن، مثالی نبودن، به این وجود مادی ضمیمه نمی‌شود.

شاگرد: وجه ضعف ... چرا به آن می‌گوییم ضعیف؟

استاد: یعنی با ضمیمه شدن اینکه مثالی نیست؟ یا خود ضعیف است؟ خود وجود مادی ضعیف است؛ نه اینکه چون مثال را ندارد [ضعیف است]. بله، ضعیف‌تر از آن هست، اما وجود مادی را نگاه کنید، یک وجود است، وجود مثالی یک وجود است؛ آن قوی است به لحاظ وجودیتش، این هم ضعیف است به لحاظ وجودیتش. نگویید چیزی ضمیمه می‌شود به این وجود مادی که می‌شود ضعیف، یا چیزی ضمیمه می‌شود به آن وجود مثالی و می‌شود قوی. خود این وجود مادی ضعیف است، خود وجود مثالی هم قوی است؛ هیچ‌کدام ضمیمه ندارد. تقریباً روشن است.

شاگرد: بحث در خارج و در عالم خارج و وجودات خارجی است؟

استاد: بله.

شاگرد: آنجا که اصلاً عدم نیست؛ اصلاً در خارج که عدم نداریم که بخواهیم بحث کنیم که ترکیب می‌شود یا نه.

استاد: بله دیگر، همان که عرض شد دیگر، یعنی در خارج ما اصلاً عدم نداریم که بخواهیم ضمیمه‌اش کنیم.

شاگرد: عدم مضاف که هست...

استاد: یعنی این وجود فقدان هست، یا این فقط وجود مادی است؟ شما ذهنتان مقایسه می‌کند و می‌گوید آن بالایی نیست. ولی این وجود چیست؟ فقط وجود مادی است. آیا وجود مادی است به علاوه نبود وجود مثالی؟ نبود وجود مثالی که در این نیست! شما در ذهن وقتی مقایسه می‌کنید، می‌گویید این وجود وجودِ مادی است پس وجودهای دیگر نیست؛ این «پس وجودهای دیگر نیست» را که ضمیمه نمی‌کنید به این وجود مادی. تقریباً مطلب روشن است.

خود مرحوم سبزواری «والضعف عدمي» را «دفع لما قد یتوهم»[2] گرفته است.

نقل حاشیه مرحوم سبزواری و پاسخ به شبهه تباین مراتب

حالا بد نیست که من اشاره به حاشیه مرحوم سبزواری هم بکنم. مرحوم سبزواری این توهم را مطرح کرده است که وجود شدید و وجود ضعیف با هم اختلاف دارند، اختلافشان به ضعف و شدت است، و ضعف و شدت متباین‌اند و این تباین باعث می‌شود که این وجودها واقعاً متباین باشند. چرا شما وجودها را یکی می‌گیرید و بعد اختلاف را به شدت و ضعف قرار می‌دهید؟ این‌ها دو تا متباین‌اند. جواب می‌دهد که ما خود وجود را لحاظ می‌کنیم، آن شدت و ضعف را لحاظ نمی‌کنیم. بله، شدت و ضعف متباینان‌اند، آن‌ها لحاظ نمی‌شوند؛ بلکه فقط خود وجود لحاظ می‌شود. این وجود شدید و وجود ضعیف، خود وجودش لحاظ می‌شود، خود وجودش را لحاظ کنید بسیط است. این دیگر تقریباً در آن مطالبی که من عرض کردم اشاره شد.

شاگرد: اگر خود وجود را نگاه کنیم، پس نگاه به مرتبه نکرده‌ایم. ما مشکلمان مرتبه درست کردن است. اگر خود وجود را نگاه کنیم پس نگاه به مرتبه نیست؛ اگر بخواهیم مرتبه را نگاه کنیم، مجبوریم...

استاد: نه، در مرتبه وجود، آن وجودِ در این مرتبه را می‌بینید.

شاگرد: وجود در این مرتبه، یعنی دیگر توجه به مرتبه نداریم.

استاد: نه، اصل وجود را نمی‌گوییم! همین وجودی را که در این مرتبه هست نگاه می‌کنیم.

شاگرد: همین وجود در مرتبه، می‌شود مرتبه، دیگر اصل وجود نیست.

استاد: چرا دیگر! وجود است؛ این هم وجود است. مرتبه‌اش را شما ملاحظه نکنید، یعنی مرتبه را به عنوان قید نگیرید. من فکر می‌کنم مطلب خیلی واضح است و لذا مشتبه می‌شود. گاهی یک مطلب وقتی خیلی واضح باشد، آدم در آن گیر می‌کند. اینجا مطلب خیلی واضح است.

شاگرد: چون قول دیگر کنار مسئله هست، وقتی توجه به آن قول می‌کند... چون قول دیگر تشکیک را می‌برد گردن ماهیت، وجود را دائماً در تمام مراتب بسیط می‌گیرد، یعنی شدت و ضعف را به وجود راه نمی‌دهد. آن‌ها هم می‌توانستند شدت و ضعف را به وجود راه بدهند، چرا ندادند و انداختند گردن ماهیت؟! برای همین مشکلات بوده است دیگر.]

استاد: ما شدت و ضعف از طریق ماهیت را هم قبول داریم، منکر این که نیستیم؛ ولی خود این وجودها هم شدید و ضعیف می‌شوند. حالا عاملشان ممکن است ماهیت باشد، ولی ما دیگر به عامل توجه نمی‌کنیم. اگر به عامل هم توجه کنید، در هر صورت وجودِ بسیط است، ولو شما ماهیت را هم ملاحظه کنید. وجودی که ریخته‌ایم در این قالب که قالب بزرگ است، و وجودی که ریخته‌ایم در آن قالب که قالب کوچک است، هر دو وجود بسیط هستند، ولو قالب‌ها ماهیت باشد. الان بحث ما در بساطت است، بساطت در همه جا وجود هست دیگر، روشن است مطلب.

تشبیه به نور ضعیف و حرکت کُند

«كانور الضعيف»؛ گفتیم وجود ضعیف مرکب نیست از وجود و ضعف، نور ضعیف هم مرکب نیست از وجود و ظلمت. این‌طور نیست که ضعف از ناحیه ظلمت باشد. خود نور، نورش نور ضعیف است، نه اینکه با ظلمت مخلوط شده است. یا حرکت کُند را نگویید که مرکب است از حرکت و سکنات؛ این‌طور نیست که وقتی کسی آرام راه می‌رود، معنایش این باشد که یک ذره راه رفت، یک ذره هم ایستاد و آن کسی که تند راه رفت هیچ نایستاد. این نیست؛ خود آن کسی که آرام راه می‌رود، واقعاً دارد آرام راه می‌رود، آن کسی هم که تند راه می‌رود، تند راه می‌رود. یک حرکت امتدادی دارد انجام می‌گیرد و به نحو خاص، نه اینکه سکون در آن مخلوط شده باشد. این را تقریباً ما می‌یابیم دیگر. وقتی طرف دارد آرام راه می‌رود، با فردی که تند راه رفت مقایسه می‌کنیم و این‌طور نمی‌گوییم که هر دو با یک سرعت رفتند، این یکی هیچ نایستاد، آن یکی لابه‌لای راه رفتنش ایستاد. این‌طور که نمی‌گوییم! وقتی می‌خواهیم حرکت سریع را با حرکت بطیء مقایسه کنیم، نمی‌گوییم هر دو در یک حدی از سرعت رفتند، ولی او ایستاد، آن یکی نایستاد، بلکه می‌گوییم سرعت این کمتر از آن بود. یعنی حرکت تند را بسیط می‌دانیم، حرکت کند را هم بسیط می‌دانیم، مخلوطش نمی‌کنیم؛ هیچ‌کدام را مخلوط نمی‌کنیم با سکنات، یا آن حرکت کند را مخلوط نمی‌کنیم با سکنات.

در شدید و ضعیف وجود هم همین‌طور است؛ این‌طور نیست که ما بگوییم این دو وجود یکی هستند و آن مخلوطشان فرق می‌کند، که یکی مخلوط نیست با چیزی، یکی دیگر مخلوط است با خلاف وجود؛ این را نمی‌گوییم. همان‌طور که در نور هم این‌طور نمی‌گوییم که نور شدید نور خالص است، نور ضعیف نور به علاوه ظلمت است. وجود هم همین‌طور است، نمی‌توانیم بگوییم وجود شدید خالص است و وجود ضعیف وجودی است همراه با چیزی. آن چیز عدمی است، چیزی وجود ندارد که بخواهد خلط و مخلوط بشود با وجود.

«كالنور الضعيف حيث أنه غير مركب من أصل النور والظلمة لأنها عدم»؛ چون ظلمت عدم است و این عدم چیزی نیست که بخواهد مخلوط بشود با نور. «و كالحركة البطيئة»، یعنی کُند؛ «حيث إنها» اینکه این حرکت بطیئه غیر مرکب است از حركات وسكنات. از حرکات و سکنات مرکب نشده است که بگویید در حرکت تند، حرکت خالص است، در حرکت کند، ترکیبی از حرکت و سکون است.

«بل قدر من الامتداد»؛ بلکه حرکت کند، مقداری از امتداد است با هیئت خاص؛ حرکت تند هم مقداری از امتداد است با هیئت دیگر. آن با یک هیئت حرکت می‌کند، این با یک هیئت دیگر حرکت می‌کند؛ هر دویشان هم حرکت است، خالصاً حرکت است، سکون همراهشان نیست.

«كذا التقدم للوجود المتقدم»؛ عرض کردم که این ربط به گذشته دارد؛ این «و الضعف عدمي» تا اینجا به صورت یک جمله معترضه بود. حالا دفع دخل مقدر بود یا یک توضیح بیشتر بود، ولی به صورت یک جمله معترضه قرار داده می‌شود. «كذا التقدم للوجود» مرتبط می‌شود به قبل از «والضعف عدمي».

گفتیم که شدید و ضعیف مقوم نور نیستند، یعنی جزء نور نیستند یا جزء وجود نیستند، بلکه وجود یا نور، بسیط است. حالا می‌گوییم تقدم و تأخر هم همین‌طور، آن‌ها هم جزء نور نیستند، بلکه نور بسیط است. مرحوم حاجی تقدم را مطرح می‌کند، در سه خط بعدش می‌گوید «و كذا التأخر»؛ تأخر را تشبیه می‌کند به تقدم و دیگر درباره تأخر بحث نمی‌کند. چون بحث درباره تقدم و تأخر یکنواخت است؛ فقط درباره تقدم بحث می‌کند، تأخر را هم ملحق می‌کند به تقدم. آن وقت وقتی بحث در تقدم می‌کند، می‌گوید تقدم مقوم نیست. اشکال مقوم بودنش را ذکر می‌کند، بعد می‌گوید «و لا عارضاً»، عارض هم نیست، اشکال عارض بودنش را هم ذکر می‌کند.

پس ما تقدم را نه مقوم می‌گیریم، نه عارض می‌گیریم. بعد هم تأخر را نه مقوم می‌گیریم، نه عارض می‌گیریم. آن وقت لازمه‌اش این است که وجود بسیط باشد، تقدم نه جزئش باشد نه عارضش، تأخر هم نه جزئش باشد نه عارضش.

این احتمالاً یک خرده بحثش طول بکشد، من می‌ترسم وارد بشوم به سرانجامی نرسد، بهتر است که بگذاریم برای جلسه بعد. ولی روشن است که می‌خواهد بساطت وجود را ثابت کند و بگوید تقدم و تأخر همراه وجود نیستند، نه به عنوان جزء و مقوم و نه به عنوان عارض؛ زیرا اگر جزء باشند و مقوم، اشکالی دارد، اگر هم عارض باشند، اشکال دیگری دارد؛ پس باید بگوییم که وجود بسیط است، همراه این دو تا نیست.

 


[2] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، نشر ناب، ج2، ص108، تعلیقه 11.
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo