« فهرست دروس
درس شرح حکمت منظومه - استاد محمدحسین حشمت پور

97/09/19

بسم الله الرحمن الرحیم

تحلیل وحدت نوعی حقیقت نور و تشکیک در مراتب آن/غرر در بیان اقوال در وحدت حقیقت وجود و کثرت آن /مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم

 

موضوع: مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم/غرر در بیان اقوال در وحدت حقیقت وجود و کثرت آن /تحلیل وحدت نوعی حقیقت نور و تشکیک در مراتب آن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

حکمت شرح منظومه، صفحه بیست و سه، سطر دوم:

«فلا الضعف قادح في كون المرتبة الضعيفة نورا و لا القوة و الشدة و لا التوسط شرط أو مقومة إلا للمرتبة الخاصة بمعنى ما ليس بخارج عنها أو قادحة. فالقوي هو النور و المتوسط أيضا هو هو و كذا الضعيف. فللنور عرض عريض باعتبار مراتبه البسيطة و لكل مرتبة أيضا عرض باعتبار إضافتها إلى القوابل المتعددة».[1]

اشتراک نورها در حقیقت و تشکیک در مراتب خارجی

گفتیم که بین نورها فرقی نیست؛ همه‌شان در این امر شریک‌اند که «ظاهرٌ لذاته و مظهرٌ لغیره». فرق در مراتب است، نه در خودِ نور.

اگر ما مرتبه قوی را نور می‌گفتیم، یا مرتبه متوسط را نور می‌گفتیم و دیگر مرتبه ضعیف را نور نمی‌گفتیم، لازم می‌آمد که نوریتِ نور مشروط به قوت یا توسط باشد، و ضعف در نوریتِ نور قادح و مضر باشد. در حالی که ما می‌بینیم نه ضعفِ نور در صدقِ نور قادح است، و نه شدت و توسط برای صدقِ نور شرط است. از اینجا می‌فهمیم که در هر سه حال، یعنی در حالی که نور ضعیف است و نور متوسط است و نور قوی است، در هر سه حال، نور صادق است. کشف می‌کنیم که نور امری است واحد و مراتبش مختلف است. مرتبه ضعیف دارد، متوسط دارد، قوی دارد؛ این مراتب مختلف‌اند ولی اصلِ نور واحد است. و چیزی که اصلش واحد باشد و مراتبش مختلف باشد، مشکک است؛ پس نور مشکک است. نورِ خارجی را داریم عرض می‌کنیم که مشکک است، نه مفهوم نور؛ مفهوم نور را همه قبول دارند که مشکک است، ما نور خارجی را می‌گوییم که مشکک است.

مفهوم نور یعنی صدق آن بر افراد با اختلاف است، پس مفهوم تشکیکی می‌شود، ولی این منظور ما نیست. منظور ما واقعِ نور است، یعنی آن نورِ خارجی سه قسم است که هر سه قسم با سه مرتبه و مراتب مختلف، نور هستند.

کیفیت سنجش شدت و ضعف در نور واحد ممتد یا انوار متکثر

شاگرد: آیا ما الان باید سه نور را در عرض هم لحاظ کنیم، یا یک نوری را که از خورشید حرکت می‌کند، آنجا شدید است و بعد می‌آید تا به ما برسد ضعیف می‌شود؟

استاد: در عرض هم یا در طول هم، اینجا جای عرض و طول نیست. در طول هم یعنی علت و معلول، و در عرض هم یعنی غیرِ علت و معلول.

شاگرد: نه، حالا منظور آن طول به آن معنا نیست؛ یک نوری از خورشید شروع شده و بعد به ما رسیده است؛ الان آن اوایلش مرتبه شدیده می‌شود، و بعد که به سمت ما می‌آید پیوسته ضعیف‌تر می‌شود، منظور...

استاد: بله، این شدت و ضعف را به دو گونه می‌توانید لحاظ کنید: یکی این‌که دو نور را با هم بسنجید؛ یکی شدیدتر است و یکی ضعیف‌تر، مثل اینکه نور خورشید را با نور لامپ بسنجید. دوم این‌که دو نور را با هم نسنجید، بلکه یک نورِ ممتد را که از یک منیر دارد صادر می‌شود ملاحظه کنید و قسمتی از آن را با قسمت دیگرش بسنجید؛ مثلاً نور خورشید که از آن قرصِ خورشید شروع می‌شود تا به زمین می‌رسد؛ قسمت‌های بالایی‌اش قوی می‌شود، قسمت‌های وسطش متوسط می‌شود و قسمت‌های پایینی‌اش نیز ضعیف می‌شود. پس لزومی ندارد حتماً شما دو نورِ جداگانه را با یکدیگر مقایسه کنید تا یکی ضعیف شود و یکی شدید، بلکه یک نور واحد را هم که امتداد دارد، می‌توانید قسمت‌های متقدمش را با قسمت‌های متأخرش مقایسه فرمایید.

مقایسه لازم است؛ حتماً در نور شدید و ضعیف باید مقایسه کنید؛ منتها مقایسه بین دو سنخ نور باشد یا بین یک سنخی که ممتد است و بر اثر امتدادْ شدت و ضعف پیدا کرده است، این دیگر تفاوت نمی‌کند و مهم نیست. اینکه فرمودید باید طولی باشد یعنی امتداد داشته باشد، یا عرضی باشد یعنی دو سنخ مختلف باشند، نه، هیچ‌کدام از آن‌ها باید ندارد؛ هر کدام از این دو باشد، کافی است.

شاگرد: اگر علت نور فرق کند یعنی یکی از شمس باشد و یکی از لامپ باشد چطور؟

استاد: آن هم فرق نمی‌کند؛ با علت کاری نداریم، خودِ نور را داریم لحاظ می‌کنیم. الان ما تشکیک را در نور می‌اندازیم، نه در منیر.

شاگرد: به واسطه علت‌ها فرق نمی‌کند...

استاد: عیبی ندارد، به واسطه علت‌ها فرق می‌کند؛ ولی الان بحث ما در این نیست که علت‌ها متفاوت‌اند، بحث ما در این است که این نورها متفاوت‌اند. تفاوت‌شان به چه چیزی است؟ تفاوت‌شان به نوعیت‌شان است یا تفاوت‌شان به مراتب‌شان است؟ بحث ما در اینجاست؛ حالا منیر هرچه باشد. بله، منیرها تفاوت می‌کنند که نورها تفاوت می‌کنند، اما الان بحث ما در تفاوت نورهاست؛ آیا تفاوت نورها تفاوت نوعی است یا تفاوت مرتبه‌ای است؟ این الان بحث ماست. اصلاً با منیرش کاری نداریم؛ منیر هرچه هست، هست.

شاگرد: خودِ نور هم منیر است، هم نور است؟

استاد: درست است، نور «مظهرٌ لغیره» است، از این جهت منیر است؛ ولی سؤال شما در مورد مبدأ نور بود.

شاگرد: قابل در واقع...

استاد: خلاصه ما در خودِ نور بحث داریم، حتی اگر قرصِ خورشید باشد. حالا قرص خورشید را منیر گرفته‌اند، اما حالا اگر خودِ قرص خورشید را هم که به لحاظ امروزه نور است، ملاحظه بفرمایید همین است. نور قوی با نور ضعیف در نوریت تفاوت نمی‌کند، در نوعیت نور هم تفاوت نمی‌کند، فقط در مراتب تفاوت می‌کند.

نفی شرطیت، مقومیت و قادحیتِ ضعف و شدت در نوریت

مشاء معتقد است که نور، انواع متفاوت است؛ بیاض، انواع متفاوت است.[2] صدرا می‌گوید نه، نه بیاض انواع متفاوت است و نه نور؛ بلکه هر دو، نوعِ واحد هستند با داشتن مراتب مختلف. حالا شاید بتوانیم تشبیه کنیم و بگوییم یک نوع است دارای افرادی که افراد با مراتب ساخته می‌شوند؛ ولی نوع، واحد است. این‌گونه نیست که نور یک جنس باشد و چند نوع داشته باشد، مفهوم نور جنس باشد و چند نوع داشته باشد؛ بلکه یک نوع است و چندین فرد دارد، که هر فردی با مرتبه درست می‌شود، و این مرتبه مقوّمِ فردیت است، مقوّم نوعیت نیست؛ یعنی این‌طور نیست که این مرتبه، نوعی را بسازد، بلکه فردی را برای نوعِ نور می‌سازد. خودِ ایشان هم می‌گوید: قوت و شدت، هیچ‌کدام برای نوریت مقوّم نیستند؛ بله، برای مرتبه خاصی از نوریت مقوّم هستند.

اگر نور ضعیف را ما نور بگوییم و نور شدید را نور نگوییم، آن وقت شدت یا توسط در نوریت قادح می‌شوند. اول گفتیم اگر نور قوی را نور بگویید، ضعف در نوریت قادح می‌شود؛ حالا می‌گوییم اگر نور ضعیف را نور بگویید، شدت در نوریت قادح می‌شود. ایشان می‌فرماید: شدت نه شرط است، نه مقوّم است و نه قادح است. ضعف هم همین‌گونه است؛ ضعف هم نه شرط است، نه مقوّم است و نه قادح است. منتها مرحوم سبزواری درباره ضعف، فقط احتمال قادح بودنش را مطرح کرد و رد نمود؛ احتمال شرط بودنش و مقوّم بودنش را نگفت؛ ولی آنجا هم این دو احتمال می‌آید.

درباره شدت هر سه را می‌گوید: شرط بودنش را نفی می‌کند، مقوّم بودنش را نفی می‌کند و قادح بودنش را هم نفی می‌کند. چرا در مورد ضعف آن دو تای دیگر را نگفت، با اینکه آن دو تای دیگر هم مطرح است؟ شاید علتش این باشد که در مورد ضعف، آن دو تای دیگر اصلاً مطرح نبود، یعنی کسی توهم نمی‌کرد که ضعف مقوّمِ نور باشد یا شرطِ نور باشد؛ این دو را کسی توهم نمی‌کرد. قادح بودنِ ضعف ممکن بود به ذهن بعضی افراد برسد، که مرحوم سبزواری این را رد می‌کند؛ اما شرط بودن ضعف یا مقوّم بودن ضعف را کسی توهم نمی‌کرد که مرحوم سبزواری بخواهد مطرح کند و رد نماید. ولی با قطع نظر از این توضیحی که عرض کردم و توجیهی که گفتم، هم در مورد ضعف، هم در مورد شدت و هم در مورد توسط، در هر سه می‌توانید سه احتمال بدهید: یکی قادح بودن، یکی شرط بودن، یکی مقوّم بودن؛ در هر سه می‌توانید این سه احتمال را بدهید. ولی مرحوم سبزواری در ضعف دو مورد از این سه احتمال را نگفت، و در توسط و شدت هر سه احتمال را مطرح کرد. عرض کردم شاید به خاطر این است که درباره ضعف به ذهن کسی خطور نمی‌کرد که ضعف، شرط باشد یا مقوّم نوریت باشد. چون این به ذهن کسی خطور نمی‌کرد، مرحوم سبزواری به خود زحمت نداد که این را رد کند و این توهم را رد نماید؛ توهمی است که خودبه‌خود مردود و منفی و منتفی است، پس احتیاج به رد کردن آن نیست.

شاگرد: آیا نمی‌توان گفت چون از شدید به سمت ضعیف می‌آییم، اصلاً احتمال شرطیت یا مقوّم بودن داده نمی‌شود؟

استاد: بله، خب همین است دیگر. من عرض می‌کنم احتمال داده نمی‌شود، شما می‌فرمایید علت اینکه احتمال نمی‌دهیم این است که از شدید به ضعیف می‌آییم. حالا یک نفر ممکن است از ضعیف به شدید برود. با علتش کاری نداریم؛ شما دارید علت را ذکر می‌کنید ولی همان عرض بنده را هم قبول دارید که درباره ضعف، توهمِ مقوّمیت و توهمِ شرطیت نمی‌شود. علت اینکه توهم نمی‌شود می‌فرمایید چون از بالا داریم می‌آییم پایین؛ حالا آن علت را قبول کنید یا نکنید، اصلِ مطلب را شما پذیرفته‌اید.

تمایز نوع، صنف و فرد و بررسی اختلاف به عوارض و مراتب

پس نور سه قسم شد، و سه قسم بودنش به خاطر مرتبه‌اش است نه به خاطر نوعش؛ یعنی سه نوع نور نداریم، بلکه سه مرتبه از نور داریم. بعد بیاییم در خودِ همین سه مرتبه ملاحظه کنیم: مرتبه ضعیفْ افراد کثیره دارد، مرتبه متوسط هم افراد کثیره دارد، مرتبه قوی هم افراد کثیره دارد؛ و آن مراتب ضعیف که کثیرند باز همه‌شان داخل در یک نوع‌اند، و آن نور است، نه نورِ ضعیف. همه‌شان تحتِ نوعِ نور هستند، نه تحتِ نوعِ نورِ ضعیف؛ چون نور ضعیف را نوع قرار ندادیم، بلکه خودِ نور را نوع قرار دادیم.

همه مراتب متوسط نیز چنین‌اند؛ تحتِ نوعِ نور هستند، نه تحتِ نوعِ متوسط؛ تحتِ نورِ متوسط هستند، اما تحتِ نوعِ متوسط نیستند، چون ما نوعِ متوسط نداریم، همچنین شدید. پس برای نور، عرضِ عریضی قائل شدیم. یک عرض این بود که گفتیم نورِ ضعیف و متوسط و قوی را شامل است؛ عرضِ دیگر این بود که در هر کدام از این سه، افراد متعددی گذاشتیم و گفتیم نور در همه این‌ها هست. پس دو عرض برای نور قائل شدیم؛ نور با این دو عرضِ عریضش یک نوع است. داریم نتیجه می‌گیریم: نور با این عرضِ عریضش یک نوع است، نه چند نوع. اختلاف به مراتب است، که هیچ‌کدام از مراتب نوع‌ساز نیستند؛ بلکه یا آن نوع را صنف می‌کنند، می‌شود نور ضعیف و قوی و متوسط، یا آن نوع را شخص می‌کنند مانند افراد ضعیف، افراد متوسط و افراد قوی.

پس یک نوع نور داریم که به سه صنف تقسیم می‌کنیم و هر صنفی را هم به افرادی تقسیم می‌نماییم. تمام این‌ها نوعِ واحد هستند، اختلاف نوعی بین‌شان نیست، بلکه اصل و نوع‌شان واحد است و اختلافِ مرتبه است. به این جهت نور مشکک می‌شود، نه نوع‌های مختلف چنانچه مشاء گفته‌اند. قول مشاء با این بیانی که ایشان کرد رد شد.

شاگرد: اختلاف به عوارض است؟

استاد: اختلاف به مراتب است؛ حالا مراتب را شما عوارض بگیرید، اسمش را هرچه دلتان می‌خواهد بگذارید. بالاخره اختلاف در ذاتِ نور نیست، اختلاف در مراتبِ نور است؛ حالا اسم مراتب را عوارض بگذارید. مقداری سخت است که اسمش را عوارض بگذاریم، چون خودِ این مراتب هم از سنخِ نور هستند.

شاگرد: مراتب یعنی چه؟

استاد: مراتب یعنی درجات؛ مراتب یعنی قوت و ضعف و توسط.

شاگرد: چون وقتی در کنار اشیای مختلف قرار می‌گیرد، خب این تفاوت را به واسطه قرار گرفتن در کنار اشیای مختلف داریم می‌بینیم...

استاد: نه، ببینید، به واسطه توجه نکنید؛ به چه واسطه این نور ضعیف شد، این نور قوی شد، این نور متوسط شد، به وسایط نگاه نکنید. درست است که وسایط داریم، مبادی داریم، یک منیری نورش قوی است، یک منیری نورش ضعیف است، این‌ها را داریم ولی این‌ها در این بحثِ ما دخالت ندارند. اینکه مبدأ نور چیست دخالت ندارد؛ خودِ نورها را ما داریم لحاظ می‌کنیم. خودِ نورها را لحاظ می‌کنیم و می‌گوییم نورها در اصل یکی هستند، همه‌شان «ظاهرٌ لنفسه و مظهرٌ لغیره» هستند، پس نورها همه‌شان یکی هستند. بعد به مراتب خودِ نور نگاه می‌کنیم، می‌بینیم مراتبْ مختلف هستند. حالا آیا اسم این مراتب را می‌توان عوارض گذاشت؟ شما می‌فرمایید اسمشان را عوارض بگذاریم. عرض می‌کنم مقداری سخت است، چون عوارض بیرون از معروض هستند، ولی در اینجا مراتب از سنخِ نور هستند؛ یعنی نور شدید این‌طور نیست که نور داشته باشد همراه با یک چیز دیگر، و نور ضعیف این‌طور نیست که نور داشته باشد مثلاً همراه با ظلمت و کدورت. همه‌شان نور هستند، بسیط هم هستند، مرکب از چند جزء نیستند؛ آن مرتبه‌شان هم از سنخ خودشان است. چون عارض و معروض با هم تفاوت دارند، اما در اینجا عارض و معروض نیست، یعنی مرتبه از سنخ نور است. آن مرتبه قوی ده درجه نور است، مرتبه ضعیف چهار درجه است؛ این شش درجه اختلاف را هم که نگاه می‌کنید سنخ، سنخِ نور است. این را شاید نتوانیم عَرَض بنامیم. اما اگر در عَرَض قائل به توسعه شویم و بگوییم آنچه بر این ذات وارد می‌شود و بعد بر این نوع وارد می‌شود عَرَض است، چه از صنف خودش باشد و چه نباشد، اگر این توسعه را قائل شویم و آن وقت عَرَض را اختصاص ندهیم به چیزی که با معروض تفاوت دارد، می‌توانید شما مراتب را عَرَض بگویید؛ و الّا عَرَض گفتن به آن مقداری سخت است.

شاگرد: فرمودید این حرف مشاء را رد می‌کند. این بیان حرفشان را رد می‌کند، و الا استدلال که ندارد.

استاد: نه، استدلال نکرده است؛ فقط دارد در اینجا نظر مشاء را رد می‌کند؛ اما به چه دلیل رد می‌کند، دلیل نیاورده است. نه دلیلِ مشاء را بر اینکه نور انواع مختلف است ذکر کرده است، و نه دلیل خود را بر اینکه حرف مشاء باطل است ذکر کرده است. فقط دارد بیان می‌کند که مشاء این را می‌گفتند و ما این را می‌گوییم، و سخنِ ما سخنِ مشاء را نمی‌پذیرد. حالا به چه دلیل نمی‌پذیرد، در جای خودش باید بیان شود؛ در اینجا بیان نکرده است.

شاگرد: اینکه نور را مثال می‌زنند، ریشه وحیانی ندارد که نور را با وجود مقایسه می‌کنند؟ ﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾.[3]

استاد: بله، شاید ریشه داشته باشد. نور با وجود مقایسه می‌شود، کار شیخ اشراق است دیگر؛ شیخ اشراق به جای وجود گفته نور.[4]

تبیین وجه شبه میان نور و وجود و مسئله ازدیاد کمالات

شاگرد: الان می‌فرمایید که شدت نه در ذاتش است و نه برایش عَرَض است؛ نه ذاتی است و نه عرضی، پس چیست؟ عقل ما نمی‌تواند چیزی تصور بکند. اگر بخواهیم مثال به نور بزنیم، در آن مثال می‌بینیم که آنجایی که شدید می‌شود اشعه‌ها بیشتر شده است، آنجا شدید شده است؛ اما در وجود دیگر نمی‌توانیم این حرف را بزنیم.

استاد: ببینید، در وجود که ما وجود را به نور تشبیه کردیم، اصلِ واحدی داریم و مراتبِ مختلف؛ در نور هم اصلِ واحد داریم و مراتبِ مختلف؛ اما اینکه حالا این مراتبْ مختلف شده است چون تراکمِ اشعه بیشتر شده است، در وجود هم چون کمالات بیشتر شده است. این ممکن است تفاوت بین وجود و نور باشد، ولی این تفاوت دیگر مربوط به ما نیست، چون ما تشبیه را در چه محدوده‌ای داریم انجام می‌دهیم؟ در اینکه آن هم «ظاهرٌ لنفسه و مظهرٌ لغیره» است، این هم «ظاهرٌ لنفسه و مظهرٌ لغیره» است؛ آن هم اصل دارد و مراتب، این هم اصل دارد و مراتب، در همین حد. حالا اینکه مراتب چگونه در این پیدا شده و چگونه در آن پیدا شده است، این دیگر جزء تشبیه ما نیست. ممکن است شما بگویید مراتب در نورِ حسی بر اثر تراکم شعاع پیدا شده است، تراکم یا کمی شعاع؛ در وجود بر اثر زیادیِ کمالات یا کمیِ کمالات.

شاگرد: ما اگر نتوانیم تبیینِ درستی نسبت به وجود بکنیم، یعنی به مشکل عقلی بربخوریم، نمی‌توانیم قبول کنیم...

استاد: آنچه ما داریم تشبیه می‌کنیم، هم در وجود دریافت می‌کنیم و هم در نور؛ هیچ چیزش مبهم نیست. شما در وجود یک چیزهای دیگر برایتان مبهم است، شاید در نور هم یک چیزهایی برایتان مبهم باشد؛ ولی در این تشبیهی که می‌کنیم مبیَّن است که وجود هم همین را دارد، نور هم همین را دارد؛ و در یک تشبیه بیش از این شما احتیاج ندارید. اینکه چیزهای دیگر معلوم نیست یا مُبَعِّدهای دیگر هست، فرق‌های دیگر هست، آن‌ها مهم نیست؛ در تشبیه شما فقط وجهِ شَبَه را نگاه می‌کنید و شناختی هم که مختصر از مشبَّه و مشبَّه‌ٌبه دارید.

شاگرد: اشکال در همین وجهِ شَبَه است؛ ما می‌بینیم شدت و ضعفی که شما می‌فرمایید، در نور قابل تصور هست، به خاطر تراکمی که به وجود می‌آید، شدت به وجود می‌آید؛ اما در وجود همین وجه شَبَه دچار اشکال است.

استاد: یعنی مراتب نیست؟

شاگرد: نمی‌توانیم بگوییم مراتب هست، یعنی باید یک تبیین درستی برایش دربیاوریم وگرنه...

استاد: عرض کردم، توضیح دادم و معلوم شد؛ در نور چون نورِ حسی است، مراتبش آن شدت و ضعفی است که شما دارید تصور می‌کنید؛ در وجود چون امر معنوی است، کمالات، ازدیاد کمالات و انتقاص کمالات باعث شدت و ضعف است؛ که حالا آن کمالات چیست؟ این موجود باصره دارد، سامعه دارد، آن نبات هیچ‌کدام از این دو را ندارد؛ پس وجود نبات خالی از این دو کمال وجودی است، و وجود حیوان دارای این دو کمال وجودی است؛ خب نتیجه چه می‌شود؟ نتیجه این می‌شود که وجود نبات ضعیف است و وجود حیوان قوی است.

شما مثل اینکه انتظار دارید که همان شدت و ضعفی که در نورِ حسی می‌بینید، همان را در نور معنوی که وجود است ببینید. شدت و ضعف هر چیزی به حسب خودش است؛ شدت و ضعفِ نور حسی به همین است که ما می‌بینیم؛ اتاق را بیشتر روشن می‌کند یا کمتر روشن می‌کند، این شدت و ضعف آن است.

شاگرد: آخر آنجا هم اشکال وارد می‌شود؛ این کمال بالاخره یا باید در ذاتش باشد یا خارج از ذاتش باشد؛ خب در وجود مشکلمان این است، این مشکل را در نور نداریم، چون این...

استاد: کمال هم باید از سنخ وجود باشد که هست.

تحلیل نقش ماهیت و عوارض در تحدید وجود و ایجاد مراتب

شاگرد: شاید همین اشکال باعث شده است که عرفا قائل به مراتب نیستند. شاید همین اشکال بتواند مؤید...

استاد: نه، عرفا که اصلاً به یک وجود قائل‌اند.

شاگرد: برای چه به مراتب قائل نیستند؟

استاد: به چند وجود قائل نیستند که اختلاف‌شان را به مراتب بگذارند، یا اختلاف‌شان را به تباین بگذارند؛ آن‌ها به یک وجود قائل‌اند. اگر کسی به چند وجود قائل است، او باید الان بیان کند که این چند وجود اختلاف تباینی و نوعی دارند، یا اختلاف تشکیکی و مرتبه‌ای دارند؟ آن عارفی که فقط به یک وجود قائل است و به وجود دومی قائل نیست، می‌خواهد اختلاف را تشکیکی بکند یا تباینی؟ هیچ! اصلاً اختلافی اینجا نیست که بخواهد تشکیکی کند یا تباینی! در این بحثِ ما اصلاً حرف عرفا...

شاگرد: به ماهیات می‌دانند دیگر؛ می‌گویند اگر مراتبی هست، مربوط به ماهیات می‌شود، یعنی از بیرون گرفته است.

استاد: نه، این‌ها را قبلاً توضیح دادم؛ مراتب وجود را همه را از ماهیت نگرفته‌ایم، ممکن است از ماهیت هم بگیریم...

شاگرد: می‌شود از عوارض در واقع؛ یعنی شدت و ضعف زیرِ سرِ عوارض است؛ چرا؟ چون در ذاتش شدت و ضعف نیست.

استاد: شما نگاه نکنید به ماهیت که عارضِ وجود است یا معروضِ وجود است. به قول شما ماهیت سبب شدت و ضعف می‌شود. خودِ این شدید و ضعیف را نگاه کنید؛ شدت و ضعف عارض بر وجود است، نه ماهیت. ماهیت عامل شدت و ضعف شد؛ حالا این شدت و ضعفی که ماهیت به وجود آورد و آمد و از سنخ خودِ وجود شد، آیا این شدت و ضعف عارض بر وجود است یا ذاتیِ وجود است یا هیچ کدام؟

شاگرد: آمد از سنخ وجود شد؟

استاد: فقط می‌گوییم از سنخ وجود است.

شاگرد: از کجا می‌گوییم از سنخ وجود شد؟ آن ماهیت برود کنار، دوباره به حال اصلش برمی‌گردد.

استاد: یعنی وجودِ این قوی‌تر است، منظور چیست؟

شاگرد: زیر سر ماهیتش است، قالبی که گرفته است.

شاگرد دیگر: یعنی حدودش کمتر است.

استاد: زیر سر ماهیت است، یعنی اینکه ظرف بزرگ‌تر بود یا ظرف کوچک‌تر بود، این وجودِ بزرگ و کوچک درست کرد؛ حالا که وجود بزرگ و کوچک را درست کرد، من به خودِ وجودها نگاه می‌کنم؛ بزرگی و کوچکی‌اش چیست؟ درست است که از ماهیت آمد، اما خودِ بزرگی و کوچکی چیست؟

شاگرد: یکی وجود کمتری دارد، یکی...

استاد: یکی وجود کمتری دارد، یکی وجود بیشتر.

شاگرد: خودِ وجود بدون آن قالب‌ها، اصلاً نه شدید است و نه ضعیف.

استاد: ببینید، قالب را قبول کردم. قالب آمد و وجود را تعیین کرد، شد یک وجود ده سانتی‌ و یک وجود یک سانتی. با قطع نظر از قالبی که گرفتیم و وجود را درست کردیم، الان وجود ده سانتی را با یک سانتی‌ می‌خواهیم بسنجیم؛ با قالبش کاری نداریم. از کجا این ده سانت آمد و از کجا این یک سانت آمد؟ به آن کاری نداریم؛ خودِ این دو وجود را داریم می‌سنجیم. آیا وجود یک سانتی نوعی است و وجود ده سانتی نوعی دیگر؟ یا هر دو یک نوع‌اند با دو مرتبه؟ این را داریم بحث می‌کنیم؛ کاری به آن عامل اختلاف نداریم. عامل اختلاف ماهیت است، عامل اختلاف علیت و معلولیت است، عامل اختلاف هرچه هست، خود این وجودهای مختلف را داریم می‌سنجیم. خود وجودهای مختلف را داریم می‌سنجیم؛ اختلاف‌شان اختلاف نوعی است یا اختلاف‌شان اختلاف مرتبه‌ای است و نوعی نیست. مشاء می‌گوید اختلاف نوعی است، ما می‌گوییم مرتبه‌ای است. بحث ما در اینجاست، بیرون از اینجا نروید. عوارضی برای وجود داریم، قوالبی برای وجود داریم، ماهیاتی داریم؛ این‌ها هست، این‌ها همه قبول است، ولی این‌ها مورد بحث ما و مورد توجه ما نیستند. ما وجود این‌چنینی را که یکی شدید است و یکی ضعیف است با هم می‌سنجیم، درباره‌اش بحث می‌کنیم؛ حالا این وجود شدید و ضعیف از کجا درست شده است، از هر کجا درست شده باشد!

شاگرد: اینکه قید می‌زند، چه چیزِ وجود را قید می‌زند؟ ذات وجود را قید می‌زند؟ عوارض وجود را قید می‌زند؟

استاد: شدت و ضعف؟

شاگرد: آن ظرفی که آمد و این وجود را محدود کرد...

استاد: منظور از قید چیست؟

شاگرد: کجای وجود را حد زد؟ یعنی این وجودی که الان ما داشتیم، چه چیز آن حد خورد؟ چه چیز آن قید خورد؟ ذاتش قید خورد؟

استاد: منظورتان از قید را نمی‌دانم چیست.

شاگرد: شما می‌فرمایید دو وجود داریم: یکی محدودتر و یکی کمتر محدود؛ حالا این حد آمد یکی را بیشتر حد زد، یکی را کمتر حد زد. چه چیزِ وجود را حد زد؟ کجای وجود را حد زد؟ ذاتش را حد زد؟ قید به کجای وجود وارد شد؟ بالاخره در این وجود یک تغییری ایجاد شد.

شاگرد دیگر: حصه حصه شده است در واقع.

استاد: ببینید، دو وجود دارید: یکی قوی و یکی ضعیف؛ قوی‌اش هم از سنخ وجود است، ضعیفش هم از سنخ وجود است. شما می‌فرمایید ذاتش است؟ یعنی مقوّم ذاتش شد، یا عارض بر ذاتش شد؟ این را دارید می‌گویید؟

شاگرد: بالاخره یک جای این وجود را حد زده است دیگر!

استاد: نه، این‌گونه اصطلاحی بیان کنید که من بفهمم؛ آیا این شدت آمد در ذات وجود و ذاتیِ وجود شد یا عارض شد؟ این را می‌خواهید بگویید دیگر ظاهراً؟ اینکه به کجای وجود مربوط شد؟ آخر وجود که جا ندارد! منظورتان حتماً همین است که آیا عارضی است بر وجود، یا جزء ذات وجود است؟

شاگرد: چیزی نیست که بخواهد عارض باشد، یک حدی بر وجود وارد شد...

استاد: چه چیزی را؟ شدت را می‌گویید؟

شاگرد: ما عرفی می‌خواهیم صحبت کنیم؛ کجای وجود محدود شد؟ چه چیز وجود محدود شد؟

استاد: لفظِ شدت را می‌گویید؟ معنای شدت را می‌گویید؟ آن‌که مورد بحث ما نیست! بله شدت، یک کیفیتی است، یک کیفیتی است جدای از وجود. خودِ نور را ملاحظه کنید؛ این نور شدید را با نور ضعیف که می‌سنجید، یک اضافه نوری شما در این می‌بینید...

شاگرد: شعاع‌ها بیشتر شد...

بررسی بساطت نور و تفاوت نوعی یا مرتبه‌ای نور شدید و نور ضعیف

استاد: حالا، اضافه نوری شما دارید در اینجا می‌بینید؛ آن اضافه مورد بحث ماست، نه معنای شدت و معنای ضعف؛ این‌ها که منظور ما نیست، ما که درباره معنای شدت و معنای ضعف اصلاً [بحث نمی‌کنیم]. بله، معنای شدت عارض است. حالا بخش تعبیر خوبی نیست، برای روشن شدن مسئله تعبیر می‌کنم؛ آن بخشی از وجود که در شدید وجود دارد و در ضعیف وجود ندارد، آن الان مورد بحث ماست. آن عارضِ وجود است، یا مقوّمِ وجود است؟ یعنی ما یک نور قوی داریم؛ این نور قوی، آیا نورش را جدا می‌کنید و قوتش را جدا؟ نور ضعیف هم نورش را جدا می‌کنید و ضعفش را جدا؟ این‌طور آن را نگاه می‌کنید؟ اگر این‌طور نگاه کنید، فقط می‌گوییم قوت و ضعفش فرق دارد، نور فرق ندارد. ولی این‌گونه نگاه نکنید. شما به آن نور به عنوان یک نور بسیط نگاه کنید، به این نور هم به عنوان یک نور بسیط نگاه کنید؛ بگویید هردوی آن‌ها نور هستند؛ منتها یکی نوری است که روشنی‌اش بیشتر است، و یکی نوری است که روشنی‌اش کمتر است. حال جهتش چیست؟ به قول شما شعاع‌های بیشتری دارد. با جهتش کاری نداریم!

الان دو نور است؛ آن یکی به قول خودتان ظرف ماهیتش بزرگ‌تر است، آن یکی کوچک‌تر است؛ یا در نور حسی، این اشعه‌اش بیشتر است، آن اشعه‌اش کمتر است؛ این‌ها هیچ‌کدام مورد بحث ما نیست، همه‌اش هم مقبول است، همه را هم قبول داریم. آنچه مورد بحث ماست این است که الان این نور به ما داده شده است با اشعه بیشتر، آن نور هم داده شده است با اشعه کمتر، بدون اینکه من توجه به اشعه‌اش داشته باشم؛ خودِ این نور الان قوی‌تر است، خودِ آن نور ضعیف‌تر است. آیا یک نور هستند با دو مرتبه؟ یا دو نوع نور هستند؟ تعبیر بهتر بکنم: دو نوع نور هستند یا یک نوع نور؟ بحث ما این است که خیلی سخت نیست.

شاگرد: ... تقید جزء است، قید خارجی است. قید را ما همان قوالب می‌گیریم، تقید را به عنوان جزء داریم مطرح می‌کنیم.

شاگرد دیگر: در نور مسئله روشن است، ما می‌توانیم تصویر کنیم؛ به خاطر این‌که ساده‌ترین راه این است که بگوییم ما یک فردِ نور بیشتر نداریم، این افراد اگر با هم بیشتر جمع بشوند نور قوی می‌شود، کمتر جمع بشوند نور ضعیف می‌شود.

استاد: همین‌جا هم بحث می‌کنیم که آیا نور قوی و نور ضعیف دو نوع هستند یا یک نوع؟ اینجا هم بحث می‌کنیم. بله، با نور آشنایی داریم، اما با وجود، آن آشنایی را نداریم؛ چون نور را حس می‌کنیم و وجود را حس نمی‌کنیم، این درست است. ولی آیا شما درباره نور احتمال این را می‌دهید که دو نوع باشند؟ یا یک نوع باشد با مراتب مختلف؟ هر دو احتمال می‌آید؛ در وجود هم همین است. فقط فرق وجود با نور این است که نور را دیدیم و شناختیم - البته به نظر خودمان؛ آن را هم نشناختیم، ولی خیال می‌کنیم - نور را دیدیم و خیال کردیم که شناختیم، وجود را ندیدیم و اعتراف کردیم که نشناختیم؛ هر دو را باید اعتراف کنیم که نشناختیم. ولی نور را خیال می‌کنیم که شناختیم، وجود را اعتراف می‌کنیم که نشناختیم. این‌که تفاوت‌شان است، ما به این کاری نداریم. الان بحث ما این است که شما می‌توانید وجود را یک نوع بگیرید با مراتب مختلف، یا وجود را باید انواع مختلف بگیرید؟ در نور هم همین حرف را داریم.

شاگرد: اگر قید داخل ذات باشد، انواع مختلف است؛ اگر خارج ذات باشد، تشکیکی است.

استاد: یعنی اگر مقوّم باشد؟

شاگرد: بله، قید اگر داخل باشد، می‌گوییم انواع مختلف است، اگر داخل نباشد می‌گوییم تشکیکی است. حالا هذا اول الکلام...

استاد: قید یعنی اگر آن اضافه نور داخل در ذات این فرد باشد، خب بله، داخل در ذات این فرد هست و مقوّم این فرد است؛ ولی مقوّم اصل نور هم هست؟ مسلماً نیست. شما الان دارید فرد را با نوع اشتباه می‌گیرید. این شدت، داخل در ذات است؟ بله داخل در ذاتِ فرد است و مقوّم این فرد است. اگر شدت را بگیرید دیگر این فرد را ندارید، فرد دیگر دارید؛ ولی آیا اگر شدت را بگیرید دیگر نور ندارید یا نور دارید؟ مسلماً نور دارید. شدت را بگیرید، ضعف را بگیرید، باز هم نور هست. بله اگر شدت و ضعف را گرفتید، این فردِ نور دیگر نیست. ما قبول داریم این‌ها مقوّم فرد هستند، مقوّم فرد بودن را قبول داریم. حرف بر سر این است که مقوّم نوع هستند یا خیر؟ اگر این شدت و ضعف را مقوّم نوع گرفتید، نور ضعیف می‌شود یک نوع، و نور قوی می‌شود نوع دیگر؛ اما اگر شما این‌ها را مقوّم فرد گرفتید، نور ضعیف می‌شود یک فرد، و نور قوی می‌شود یک فرد، ولی هردوی آن‌ها یک نوع نور هستند. ما قبول داریم که این‌ها مقوّم فردند، اما قبول نمی‌کنیم که مقوّم نوع باشند؛ مشاء می‌گوید این‌ها مقوّم نوع هم هستند.

توجه می‌کنید که تصویر بحث خیلی مهم است. تصور بحث خیلی مهم است، تصدیقش خیلی مهم نیست. تصور بکنیم بیش از نیمی از راه تصدیق را ما با تصور رفته‌ایم. غالباً این‌هایی که با هم مخالفت می‌کنند، در تصور مشکل دارند که در تصدیق هم مشکل پیدا می‌کنند. من از روز اولی که وارد این بحث شدم، سعی کردم تصور را تمام کنم و بعد وارد تصدیق بشوم. ولی مثل این‌که تصور هنوز روشن نیست. خب شاید هم چون مطلب سنگین است، با یک بار گفتن و با الفاظی مختصر مطلب فهمیده نمی‌شود؛ باید چند بار گفته شود و چند بار تعبیرها عوض شود. به همین جهت است که من عرض می‌کنم که حتماً در کلاس باید سؤال شود. گوینده یک مطلبی به نظرش واضح می‌آید، می‌گوید و می‌رود؛ شنونده چون این مطلب را دارد می‌شنود و هنوز به ذهنش مأنوس نیست، شبهاتی برایش به وجود می‌آید. این شبهات را باید مطرح کند تا بحث مفصل شود و مطالب حل بشود. و من از کلاس‌هایی که در آن یک متکلم وحده داریم، تعجب می‌کنم که چطور مطالبش روشن می‌شود! چون بدون شک خداوند همه‌چیز را به یک ذهن نمی‌اندازد، ذهن‌های متعدد باید همکاری کنند.

حالا این‌ها مطالب خارجی بود، من عبارت را بخوانم. صفحه بیست و سه هستیم، سطر دوم: «فلا الضعف قادح في كون المرتبة الضعيفة نورا»[5] ؛ ضعف، نوریتِ این مرتبه را باطل می‌کند، بلکه در حالی که ضعف هست، نوریت هست؛ نوریت با ضعف باطل نمی‌شود. ممکن است فردِ قوی را با ضعف باطل کنید، ولی نور را نمی‌توانید باطل کنید و بگویید ضعف آمد و نور را برداشت؛ این نمی‌شود. [ یا بگویید] نور قوی را کردیم ضعیف، تا ضعیف شد نوریتش از بین رفت؛ این درست نیست. فردِ نور از بین رفت، ولی اصلِ نور از بین نرفت. پس ضعف به نور بودنِ مرتبه ضعیفه آسیب نمی‌زند؛ نه به شدتِ مرتبه ضعیفه؛ در شدت آسیب می‌زند، در نوریت آسیب نمی‌زند؛ شدت را برمی‌دارد، ولی نوریت را برنمی‌دارد.

«و لا القوة و الشدة و لا التوسط»؛ حالا شاید «الشدة» عطف تفسیر باشد بر «القوة»، بنابراین: «و لا القوة و لا التوسط». در مورد ضعف گفت: ضعف قادح نیست؛ در قوت و توسط ملاحظه بفرمایید که سه چیز می‌گوید: شرط نیست، مقوّم نیست، - یک خط بعد - قادح هم نیست. در قوت و توسط سه چیز را نفی می‌کند؛ در ضعف فقط یک چیز را نفی کرد. عرض کردم در ضعف هم می‌تواند هر سه را بگوید، منتها چون آن دو تای دیگرش توهم نمی‌شدند، مطرح نکرده است. و قوت و شدت، همچنین توسط، هیچ‌کدام‌شان، نه شرط هستند برای صدق نوریت، نه مقوّم هستند برای صدق نوریت، و نه قادح هستند در صدق نوریت. درباره مقوّم توجه بفرمایید چه می‌گوید؛ می‌گوید: شدت و توسط (شدت یا توسط) مقوّم هستند، ولی مقوّم فردند؛ تعبیر می‌کند که مقوّم مرتبه خاص هستند. مقوّم فرد هستند، مقوّم مرتبه خاص هستند، ولی مقوّم نوع نیستند؛ یعنی مثل فصل نیستند که اگر آن‌ها را گرفتیم نوع باطل شود؛ بلکه مقوّم فردند، مقوّم مرتبه‌اند، اگر گرفتیم مرتبه باطل می‌شود.

معانی مقوم و تفسیر «ما لیس بخارج عنها» در مراتب وجود و نور

بعد مقوّم دو معنا دارد؛ یکی به این معنا که جزء ذات است. در مورد وجود نمی‌توانیم این را بگوییم، این معنا را نمی‌توانیم بگوییم. در ماهیات، در ماهیات نوعیه می‌توانیم بگوییم جنس جزء است، فصل جزء است؛ در ماهیات شخصیه می‌توانیم بگوییم ماهیت جزء است، مشخِّصات جزء است. در ماهیت چه شخصیه و چه نوعیه جزء را می‌توانیم درست کنیم اما در وجود نمی‌توانیم مقوّم را به معنای جزء بگیریم، چون وجود جزء ندارد؛ ماهیت جزء دارد، وجود جزء ندارد. پس در اینجا مقوّم را به معنای جزء نمی‌توانیم بگیریم، لذا معنای دوم را می‌آورد و می‌فرماید: «بمعنى ما ليس بخارج عنها». مراد از مقوّم بودن جزء بودن نیست، معنا این است که خارج از وجود نیست، سنخش سنخِ وجود است و چیز دیگری نیست.

این مقوّمِ مرتبه است؛ این «بمعنى»، تفسیر است برای «مقومة» است. آن شدت و توسط مقوّم مرتبه است به معنای «ما ليس بخارج عنها» یعنی عن تلک المرتبة. این شدت، خارج از این مرتبه نیست، نه اینکه جزء مرتبه باشد؛ چون اگر بخواهد جزء مرتبه باشد وجود جزء پیدا می‌کند، و وجود که جزء ندارد. پس مقوّم به معنای جزء در اینجا مراد نیست، مقوّم به معنای «ما لیس بخارج» در اینجا مراد است. روشن است مطلب دیگر. پس گفت شدت و توسط مقوّم اصلِ وجود نیستند، بلکه مقوّم هستند برای مرتبه خاص از وجود؛ مقوّم بودن‌شان هم به معنای جزء بودن نیست، به معنای «ما لیس بخارج عنها» یعنی عن المرتبة است.

«أو قادحة» عطف بر «مقومة» است. قوت و توسط، شرط نیستند، مقوّم به این معنا هم که گفتم نیستند، مقوّم به معنای جزء هم که اصلاً تصور نمی‌شود، قادح هم نیستند. «فالقوي هو النور و المتوسط أيضا هو هو»؛ قوی نور است، متوسط هم «هو هو»، یعنی این متوسط هم نور است؛ یا این متوسط همان قوی است، در اصلِ نوعیت همان قوی است ولو در مرتبه با قوی فرق می‌کند. «و كذا الضعيف»، ضعیف هم نور است. هر سه نور هستند، در اصلِ نوریت فرقی نمی‌کنند، در مرتبه نوریت تفاوت دارند؛ یعنی در فرد فرق می‌کنند یا در صنف فرق می‌کنند؛ صنف‌هایشان متفاوت است، فردهایشان متفاوت است، نوعشان متفاوت نیست. ضعیف و قوی و متوسط می‌شوند سه صنف؛ باز برای قوی افراد است، برای متوسط هم افراد است، برای ضعیف هم افراد است. اختلاف فردی داریم، اختلاف صنفی داریم، اما اختلاف نوعی نداریم چنانچه مشاء می‌گویند.

بساطت نور حسی و رد فرض فرد بی‌مرتبه

شاگرد: بحث ما در نور حسی است، آن چرا نمی‌تواند جزء داشته باشد؟

استاد: نور حسی هم بسیط است. بله، بحث ما در نور حسی است. بحث در وجود را ایشان بعداً (دو خط بعد) می‌گوید: «فكذلك حقيقة الوجود»، از اینجا وارد بحث در وجود می‌شود. اینجا که الان داریم بحث می‌کنیم بحث‌مان در نور است؛ یعنی در مشبَّه‌به داریم بحث می‌کنیم؛ در مشبَّه دو خط دیگر وارد می‌شویم که وجود است. در اینجا در مشبَّه‌به داریم بحث می‌کنیم؛ ولی مشبَّه‌به هم بسیط است؛ همان‌طور که وجود بسیط است، نور هم بسیط است. بنابراین مقوّم به معنای جزء هم در وجود غلط است، هم در نور غلط است.

شاگرد: آن فرد حقیقی نور، آن اقوی المراتب است یا اضعف المراتب؟

استاد: همه‌اش فرد است؛ فرد است و همه‌شان هم فرد حقیقی است، هیچ‌کدام مجازی نیستند.

شاگرد: ما فرد بی‌مرتبه هم داریم؟

استاد:نه، اصلاً فرد به این معنی است که مرتبه داشته باشد؛ مرتبه را برداریم که فرد نیست! فرد باید خصوصیت داشته باشد. مرتبه یعنی خصوصیت. اگر خصوصیت را بردارید دیگر فرد نیست.

شاگرد: چطور ما در وجود، وجود بی‌مرتبه داریم ولی فرد وجود است؟

استاد: کجا؟

شاگرد: وجود خدا وجود بی‌مرتبه است دیگر.

استاد: بله، فرد است برای مفهوم وجود یا فرد است برای حقیقت وجود؟

شاگرد: فردِ همین حقیقت وجود است.

استاد: خب آن هم بی‌مرتبه بودن قیدش است.

شاگرد: قید بی‌مرتبه بودن هم ندارد، حتی قید اطلاق هم ندارد.

استاد: آن عرفان است، اینجا خلط نکنید. تشکیک برای وجود خدا، قید بی‌مرتبه بودن را دارد، قید اطلاق را دارد. آن عرفان است که می‌گوید حتی از قید اطلاق هم مطلق و خالی است؛ و اشکال می‌کند، شما تمهید القواعد را مراجعه کنید، اشکالش بر فلاسفه این است که چرا وجود خدا را بشرط‌لا می‌دانید؟ قید بشرط‌لا را برای چه آوردید؟ حتی قید بشرط‌لا را هم بردارید. فیلسوف قید می‌آورد، منتها قید اطلاق؛ عرفان می‌گوید این قید اطلاق را هم بردارید. عرفان راحت است، یک وجود بیشتر قائل نیست؛ اصلاً نمی‌خواهد وجودهای متعدد درست کند که احتیاج به قید داشته باشد. فیلسوف احتیاج به قید دارد، چون می‌خواهد وجودهای متعدد درست کند؛ این یک وجود است و قیدش این است که بی‌قید است، آن یک وجود است و قیدش این است که شدید است، این وجود سوم است و قیدش این است که متوسط است، این وجود چهارم است و قیدش این است که ضعیف است؛ این‌ها همه قید هستند.

شاگرد: نور حسی چطور بسیط است؟

استاد: نور حسی بسیط است؛ این را دیگر به عنوان اصلِ موضوع قبول کنید. نور حسی، نور به‌علاوه ظلمت است؟ نور به‌علاوه کدورت است؟ اگر بخواهید آن را مرکب کنید با چه چیزی مرکب می‌کنید؟ نور را با نور مرکب می‌کنید؟! نور که با نور مرکب نمی‌شود! نور با چیز دیگر مرکب می‌شود. پس باید نور را با ظلمت مرکب کنید، نور را با سایه مرکب کنید، نور را با کدورت مرکب کنید! نور با هیچ‌کدام از این‌ها مرکب نیست. نور ضعیف عبارت از نور به‌علاوه ظلمت نیست، فقط نور است؛ پس بسیط است دیگر. مرکب یعنی مرکب از این جزء و آن جزء، به شرطی که دو جزءها با هم فرق داشته باشند. اگر هر دو نور است، این که مرکب نمی‌شود! دو نور می‌آیند و یک نور را تشکیل می‌دهند.

شاگرد: ما در امور مادی چیز بسیط داریم؟

استاد: همین دیگر، نور بسیط است دیگر. خیلی بسیط داریم؛ خیلی بسیط در امور مادی داریم. افلاک تماماً بسیط‌ هستند، عناصر بسیط هستند - حالا عناصر چهار تا هستند یا صد و ده تا - همه‌شان بسیط هستند. بسیط یعنی چه؟ بسیط یعنی مرکب من الشیء و غیره نیست، این می‌شود بسیط. عنصر را نگاه کنید؛ عنصر مرکب از ماده و صورت هست، ولی به آن نمی‌گویند مرکب. مرکب من الماء و الهواء مثلاً نیست. باید مرکب باشد از دو عنصر مختلف تا به آن بگویند مرکب. فلک مرکب نیست، عناصر بسیطه مرکب نیستند؛ بدن ما مرکب است، جمادات مرکب‌اند، نباتات مرکب‌اند؛ یعنی مرکب از چهار عنصر است.

مفهوم بساطت در فلسفه و امور مادی

شاگرد: بسیط یعنی خالص است دیگر؟

استاد: بسیط به این معنا دارم عرض می‌کنم. ما در اجسامْ بسیط داریم، ولی بسیط به این معنا که ماده و صورت نداشته باشد (مثلاً فلک)، نه! فلک ماده دارد، صورت جسمیه دارد، صورت نوعیه هم دارد. عناصر هم همین‌طور هستند، هیولی دارند، صورت جسمی دارند، صورت نوعی دارند؛ در عین حال به آن‌ها می‌گویند بسیط. بسیطی که در اینجا گفته می‌شود یعنی مرکب من الشیء و غیره نیست؛ مرکب از آب و چیز دیگر نیست. آب است، نه مرکب از آب و خاک؛ به این می‌گوییم بسیط. نور هم همین‌طور است؛ نوری که می‌گوییم بسیط است نه به این معنی که ماده و صورت ندارد؛ نور جسم است؛ البته اگر جسم باشد. بعضی گفته‌اند جسم است و بعضی گفته‌اند نه. اگر عارض باشد، حلول می‌کند در معروضش و می‌شود مرکب. البته خودش مرکب نیست‌؛ با معروضش می‌شود مرکب. اگر هم جسم باشد، مرکب از ماده و صورت است. ولی به هیچ‌کدام از این‌ها مرکب نمی‌گوییم.

بسیط است یعنی مرکب از نور و ظلمت نیست؛ بسیط است یعنی مرکب از نور و سایه نیست؛ این معنای بسیط است. نه اینکه بسیط است یعنی مثل خداست؛ این‌گونه فکر نکنید! نور با اشعه فراوان دارد می‌آید، این همه تکثر در آن است. بسیط است یعنی مرکب از خودش و غیر خودش که ظلمت است نیست، مرکب از خودش و غیر خودش که سایه است نیست، این می‌شود معنای بساطت.

شاگرد: بیش از ده اطلاق را کشاف آورده است.

استاد: بساطت را؟ بله، بسیط معانی متعدد دارد؛ اینجا که می‌گوییم نور بسیط است معنایش همین است که مرکب از روشنی و ظلمت نیست.

این یک خط را هم بخوانیم: «فللنور عرض عريض باعتبار مراتبه البسيطة»؛ ثانیاً هر مرتبه‌اش هم دارای افراد است، از جهت افراد هم عرض عریض دارد، از جهت مراتب هم - که من اسمش را صنف گذاشتم - عرض عریض دارد. ولی یک نوع است؛ با این همه عرضِ عریضی که دارد یک نوع است. «فللنور عرض عريض» یعنی وسیع است، به اعتبار مراتبش وسیع است، یعنی سه مرتبه را شامل می‌شود: ضعیف، متوسط، قوی، که همه مراتب هم بسیط هستند. بسیط را هم توضیح دادم که یعنی چه. «و لكل مرتبة أيضا»، یعنی همان‌طور که برای اصل نور عرض عریض است، «و لكل مرتبة أيضا» هر مرتبه‌ای هم عرض دارد، هر مرتبه‌ای هم وسعت دارد به لحاظ افرادش. «و لكل مرتبة أيضا عرض باعتبار إضافتها إلى القوابل المتعددة»، به اعتبار اضافه‌اش به قوابل متعدد.

مثلاً نور ضعیفِ این شیء یک فرد است، نور ضعیف آن شیء [فرد دیگر است]. مثلاً دو شمع داریم: نور ضعیفِ این شمع و نور ضعیفِ آن شمع، که این دو نور را قبول کرده‌اند و هر دو هم نور ضعیف را قبول کرده‌اند؛ دو فرد است که به اعتبار قوابل متفاوت است. و الّا این هم ضعیف است و آن هم ضعیف است؛ شاید مرتبه هردوی آن‌ها هم یکی باشد، درست اندازه هم بگیرید اندازه‌شان یکی است، ولی قابلِ این نور، این شمع است و قابلِ آن نور آن شمع است. چون قوابل متعددند، افراد نور هم متعدد شده‌اند. این تعدد افراد، عرض و وسعت برای نور می‌آورد، آن تعدد مرتبه هم عرض و وسعت برای نور می‌آورد. نور به دو حیث عرض عریض دارد؛ یکی به حیث افرادش و یکی به حیث مراتبش؛ ولی با وجود این عرض عریض، نوعِ واحد است و انواعِ مختلف نیست.

شاگرد: خودِ نور ضعیف هم تقسیم می‌شود به قوی، متوسط، ضعیف؟

استاد: نه دیگر، همه را ما داخل می‌کنیم در ضعیف.

شاگرد: ضعیف حد خاصی دارد؟

استاد: نه، حد خاصی از ضعیف نداریم؛ ما یک مرتبه‌ای را مثلاً ضعیف می‌گیریم، یک مرتبه را متوسط، یک مرتبه را قوی. حالا در آن مرتبه ضعیف هم به قول شما ضعف‌ها هم مشکک‌اند، توسط هم همین‌طور، قوت هم همین‌طور؛ ولی ما یک عرضِ عریضی را می‌گوییم قوی، که مثلاً از مرتبه هزار شروع شود تا مرتبه صد؛ یک عرضی را می‌گوییم متوسط، از صد تا ده؛ یک عرضی را هم می‌گوییم ضعیف، از ده تا یک. می‌بینید که خودِ همین ضعف‌ها و توسط‌ها و قوت‌ها هم عرض عریض دارند، افراد هم دارند. علی‌ای‌حال با این همه عرضِ عریضی که ما برای نور داریم، نور را یک نوع می‌دانیم نه انواع مختلف.

تا اینجا درباره نور بحث کردیم، از «فكذلك حقيقة الوجود» وارد بحث در مشبَّه که حقیقتِ وجود است می‌شویم. همین مطالبی را که در نور گفتیم نظیرش را در وجود ان‌شاءالله بیان می‌کنیم.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo