97/09/03
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی تسلسل در اجزای عقلیه بر مبنای اصالت وجود/غرر در زیادت وجود بر ماهیت /مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم
موضوع: مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم/غرر در زیادت وجود بر ماهیت /بررسی تسلسل در اجزای عقلیه بر مبنای اصالت وجود
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
حکمتِ شرح منظومه، صفحهٔ بیستم، سطر اول:
«هذا على قول القائلين بأصالة الماهية و أما على القول بأصالة الوجود فنقول اتحادها في الوجود فی ماهيات البسائط الخارجية و أما في ماهيات المركبات الخارجية فهي عین المواد و الصور و التفاوت بالاعتبار. فإذا كانت غير متناهية يلزم التسلسل لا محالة و لزوم التسلسل في موضع ما يكفي في المحذورية و في تحقق الطبيعة».[1]
گفتیم اگر وجود جزء ماهیت باشد، تسلسل لازم میآید؛ یعنی لازم میآید که هر ماهیّتی مشتمل بر اجزای بینهایت باشد. بعد ادامه دادیم که الان با آن ادامهاش کاری نداریم؛ ادامه دادیم اگر اجزاء بینهایت باشند، علم به اجزای بینهایت ممکن نیست، پس علم به آن ماهیّت ممکن نیست. حالا آن ادامه را کار نداریم؛ آن ادامه محذوری بود که توضیح داده شد. حالا میخواهیم اصلاً بفهمیم که آیا تسلسل، یعنی اجزای کثیرهٔ بینهایت، از قول به جزئیّت وجود لازم میآید یا نه؟
گفتیم اگر این اجزای حاصله، اجزای خارجی باشند و حکم ماده و صورت را داشته باشند، تعدّد اجزاء و تسلسل اجزاء، یعنی بینهایت بودنشان، لازم میآید. چرا؟ چون اجزای خارجی هم به لحاظ ذات فرق میکنند هم به لحاظ وجود. عرض کردم که اجزای خارجی، ماده و صورت هستند. یعنی مادّه یک ذاتی دارد با وجود مخصوص به خودش، صورت هم ذات دیگری دارد با وجود مخصوص به خودش. ذاتاً و وجوداً ممتاز هستند. هم ذاتشان فرق دارد، هم وجودشان فرق دارد و با هم منضم میشوند. مادّه و صورت در خارج، دو موجودِ منضمّ به هم هستند.
دیدگاه ملاصدرا و حکیم سبزواری درباره ترکیب ماده و صورت
البته صدرا معتقد است که دو ذاتِ موجود به وجود واحدند و لذا حکم میکند که ترکیب ماده و صورت اتحادی است.[2] اتحادی یعنی به یک وجود موجودند، نه به دو وجود. دو تا ذات را قبول دارد، میگوید دو تا ذات هستند، ولی به یک وجود موجودند.
مرحوم سبزواری در این مسأله با صدرا مخالف است. مرحوم سبزواری میگوید: ماده و صورت دو ذات هستند و دو وجود؛ یک وجود را قبول ندارد. و لذا این دو به هم منضمّ میشوند، متّحد نمیشوند. ترکیب اتحادی را در ماده و صورت، مرحوم سبزواری قبول ندارد؛ صدرا ترکیب اتحادی را قبول دارد و ایشان ترکیب انضمامی را.[3] توجه داشته باشید که ایشان بر طبق مبنای خودش دارد حرف میزند.
شاگرد: دو تا ذات در نظر بگیریم و هر دو هم جوهر باشند، بله، یکی جوهر باشد و یکی عرض، نمیشود با هم یک جا جمع شوند. چون به واسطهٔ جوهر...
استاد: حالا ببینید، بحث نداریم که کدامیک حق را میگویند؛ الان میخواهم عرض کنم مرحوم سبزواری بر طبق مبنای خودش حرف میزند. طبق مبنای صدرا هم تسلسل وارد میشود. صدرا میگوید ذات مادّه و ذات صورت متعدّدند. وقتی که شما پی در پی ماهیتها و اجزای ماهیتها را متعدّد کنید و اجزاء هم همه به حالت ماده و صورت باشند، بینهایت اجزاء پیدا میکنید، ولو اینکه این بینهایت اجزاء با یک وجود موجود باشند؛ ولی اجزاء بینهایتاند. حرف صدرا هم در اینجا اشکال را تبیین میکند، یعنی اشکال بنا بر نظر صدرا هم وارد میشود. ولی بنا بر نظر سبزواری اشکال بسیار راحتتر وارد میشود. ایشان تکثّری درست میکند که این تکثّر با هیچ واحدی جمع نمیشود. بینهایت جزء درست میشود که هم وجودشان از هم جداست، هم ذاتشان از هم جداست. خب، تسلسل خیلی راحتتر وارد میشود و حاصل میگردد. پس بر طبق مبنای خودش تسلسل را بسیار راحت درست میکند، بر طبق مبنای صدرا هم تسلسل درست میشود؛ به لحاظ ذات تکثّر هست اگرچه به لحاظ وجود وحدت است.روشن است.
پس اگر اجزاء، اجزای خارجی باشند، ماده و صورت باشند، ما اصلاً مشکلی نداریم. این را عرض کردم و کنار گذاشتیم، دیگر قرار شد ادامهاش ندهیم. بعد در اجزای عقلیّه آمدیم تا در آنجا بحث کنیم. اگر اجزایی که برای یک ماهیت به خاطر جزء شدنِ وجود لازم میآید، اگر آن اجزاء، اجزای عقلی باشند، یعنی جنس و فصل باشند، در آنجا چگونه ثابت میکنید که تسلسل لازم میآید؟ جنس و فصل که به یک وجود موجودند! ایشان جواب میدهد: جنس و فصل به یک وجود موجودند، درست است، وجودشان یکی است، ولی ذاتشان دو تاست. جنس مفهومش با مفهوم فصل فرق میکند، فصل هم مفهومش با مفهوم جنس فرق میکند. تعدّد ذات دارند ولو تعدّد وجود ندارند. همین تعدّد ذات که آمد، تسلسل را درست میکند. چون ما باید تعدّد را درست کنیم؛ اگر تعدّد درست شد و این تعدّد هم بینهایت شد، تسلسل است؛ و ما این کار را الان داریم انجام میدهیم. اجزاء متعدّد میشوند، ولو اینکه اجزای عقلی هستند، ولی به لحاظ ذاتشان متعدّد میشوند. و وقتی که متعدّد شدند، بینهایت که بشوند تسلسل میسازند. تا اینجا مطلب تمام شد. اینها حرفهایی بود که در جلسهٔ اسبق گفته بودم.
تشکیل دو سلسله بینهایت وجود و ماهیت
شاگرد: ما میخواستیم تسلسل را از ناحیهٔ اینکه وجود را جزء قرار میدهیم درست کنیم. همین سؤال هم مربوط به اسبق است در واقع. ما میخواستیم تسلسل را از ناحیهٔ اینکه وجود را جزء قرار میدهیم درست کنیم، ولی الان ما میگوییم متعدّد در وجودند از ناحیهای که در تجوهرشان و در جوهرشان اینها با همدیگر تعدّد هست، در آنجا چطور وجود را منتقل کنیم به مرتبهٔ ذاتشان؟
استاد: پس من باید دوباره تسلسل را توضیح دهم، تا ببینید ربطی به آنچه شما میگویید ندارد. وجود را جزء گرفتیم برای ماهیت، درست شد؟ جزء دیگرش را ماهیت موجوده قرار دادیم، نه ماهیت معدومه. جزء دومش شد ماهیت موجوده. وجود دوباره شد جزء این جزء. بعد این جزء، یک جزئش شد وجود، یک جزئش شد ماهیت موجودهٔ سوم. همینطور جلو رفتیم. وجودها را بینهایت کردیم، آن اجزای دیگر را هم که ماهیّت هستند بینهایت کردیم. دو سلسلهٔ بینهایت درست کردیم: یکی مربوط به وجود، یکی مربوط به ماهیات. حالا زحمتی که شما میکشید این است که وجودها را یکی میکنید، یعنی یکی از این سلسلههای بینهایت را تبدیل میکنید به واحد؛ اما آن سلسلهٔ دیگر همانطور بینهایت میماند! پس تسلسل در آن هست.
وقتی که شما اجزای عقلیّه را به لحاظ وجود یکی میکنید، یعنی میگویید تمام این بینهایت اجزای عقلیه وجودشان یکی است. خودشان چه؟ ذاتشان چه؟ ذاتشان متعدّد است؛ پس تسلسل به لحاظ ذات درست شد. روشن شد چه عرض کردم؟ شما وجود را هنگامی که واحد میکنید، فقط آن سلسلهٔ بینهایت از وجود را از میان میبرید. ولی سلسلهٔ بینهایتی را که از ماهیت تشکیل شدهاند کاری با آنها ندارید؛ چون ذاتهایشان مختلف است. روشن است مطلب.
تبیین اشکال تسلسل بنابر اصالت ماهیت
این قسمت اخیری که ما در جلسهٔ اسبق گفته بودیم، مبنی بر اینکه اجزای عقلیّه به لحاظ ذات متعدّدند ولو به لحاظ وجود واحد باشند، و ما به وجودشان فعلاً کاری نداریم، بلکه به ذاتشان کار داریم و تسلسل را در ذات آنها درست میکنیم، این مطلب بنا بر اصالت ماهیت درست است. به عبارت دیگر: اینکه ما در جنس و فصل امتیاز ذات قائل شدیم و به وحدتِ وجود توجه نکردیم (این کار را کردیم دیگر)، این بنا بر اصالت ماهیّت است.
خوب دقت کنید چه عرض میکنم. اینکه ما در اجزای عقلی یعنی جنس و فصل تعدّد ذات قائل شدیم تا تسلسل درست شود، و به وحدت وجود، یعنی اینکه وجود واحد دارند توجه نکردیم و تسلسل را از بین نبردیم، این بنا بر اصالت ماهیّت است؛ نه بنا بر اصالت وجود. بنا بر اصالت وجود، اجزای عقلیه را باید برگردانید به خارجیه و الا راهتان بسته است و تسلسل نمیتوانید درست کنید.
توضیح مطلب: بنا بر اصالت ماهیت، وجود شما اعتباری میشود و ماهیت اصیل میشود. باید به ذات توجه کنید و به وجود کاری نداشته باشید. ذات را نگاه میکنید، ذات جنس با ذات فصل فرق میکند. وجود جمعکنندهٔ این دو تاست و امری اعتباری است؛ میخواهد متعدّد باشد، میخواهد واحد باشد. شما هزاران امر اعتباری داشته باشید، تسلسلی درست نمیشود. تا زمانی که اعتبار میکنید، حلقهها موجود میشوند، و هنگامی که اعتبار را رها کردید طرح میشوند. آن ذات اگر به اعتبار شما مربوط نباشد و اصیل باشد، آن متعدّد است.
وجود میشود امر اعتباری؛ ده تای آن را اعتبار کردید و خسته شدید و کنار گذاشتید، دیگر یازدهمیِ آن نمیآید؛ هزار تا اعتبار کردید، هزار و یکمیِ آن نمیآید. هیچگاه به تسلسل نمیانجامد؛ به خاطر اینکه قوامش به اعتبار شماست. هر اندازه اعتبار کردید همان مقدار میآید. آیا میتوانید بینهایت اعتبار کنید؟ نه. پس بینهایت وجود نمیتوانید داشته باشید. در وجود این را میگوییم. اما در ذات، بنا بر اصالت ماهیت، ذاتها حقیقتاند؛ جنس ذاتش حقیقت است، فصل ذاتش حقیقت است، اینها دیگر به اعتبار من ربطی ندارد. اگر بینهایت باشد، منتظر اعتبار من نیست. چه من اعتبار بکنم چه نکنم، این بینهایت هست.
پس بنا بر اصالت ماهیت که به ذات اصالت میدهد و قهراً به ذات جنس و ذات فصل هم اصالت میدهد، ذاتها اصیلاند و به اعتبار من ربطی ندارند؛ چون به اعتبار من ربطی ندارند، اگر متعدّد شدند و بینهایت شدند، تسلسل درست میکنند. پس «هذا على قول القائلين بأصالة الماهية»[4] . «هذا» یعنی اینکه من امتیاز بین ذات جنس و ذات فصل قائل شدم، و تسلسل را از ناحیهٔ این امتیاز درست کردم، بنا بر اصالت ماهیت است. بنا بر اصالت ماهیت این ذاتها واقعی هستند؛ امتیازشان واقعی است، تکثّرشان واقعی است، و به اعتبار من ربطی ندارد.
بررسی تسلسل در اجزای عقلیه بر مبنای اصالت وجود
اما بنا بر اصالت وجود، تمام این ذاتها اعتباری میشوند. این جنس و آن فصل همهاش میشود اعتباری. وجود میشود اصیل که آن هم واحد است. چون وجود همهٔ اینها واحد است دیگر، قرار شد وجود اجزای عقلی واحد باشد. وجود اجزای عقلی واحد است، آن هم اصیل است؛ پس شما یک وجود دارید، بقیهاش اعتبارات خودتان است. چند تا اعتبار؟ به اندازهای که توانایی دارید؛ بینهایت اعتبار که نیست. بینهایت ذات جنس و ذات فصل ندارید؛ هر مقدار از ذات جنس و ذات فصل را اعتبار کردید همان مقدار دارید.
پس بر نظرِ اصالت وجود، شما تسلسل در اجزای عقلیه نمیتوانید درست کنید. در اجزای خارجیه که ماده و صورت هستند، آنها که واقعی هستند، آن هیچ؛ ماده و صورت به اصالت ماهیت و اصالت وجود ربطی ندارند، جنس و فصل به اصالت ماهیت و وجود ربط دارند. چون ماده و صورت از اجزای ماهیت نیستند که اگر ماهیت اعتباری شد، اینها هم اعتباری شوند. جنس و فصل از اجزای ماهیت هستند. اگر شما ماهیت را اعتباری گرفتید، جنس و فصل هم اعتباری میشود. حالا اگر اصالت وجودی بودید و ماهیت را اعتباری گرفتید، جنس و فصل اعتباری میشود، یعنی ذات جنس و ذات فصل اعتباری میشود. اگر اعتباری شدند، چند جزء یعنی چند جنس و چند فصل در این ماهیت دارید؟ میگوییم به اندازهای که اعتبار کردید. یک اندازهٔ واقعی نداریم؛ چون ما جنس و فصل واقعی که نداریم، ذات واقعی نداریم. به همان اندازهای که اعتبار کردیم به همان اندازه ما جنس و فصل داریم. و چون بینهایت نمیتوانید اعتبار کنید، پس در هر ماهیتی بینهایت جنس و فصل ندارید، تعداد محدودی دارید؛ بنابراین تسلسل درست نشد. وجود هم که در همهشان واحد است، وجود در اجزای عقلی واحد است، ذاتها میخواهد فرق کند. ذاتها هم که واقعیّت ندارند، همه اعتباریاند و چون اعتباری هستند، به تعدادی که شما اعتبار کردید موجودند. روشن است مطلب.
شاگرد: بنا بر اصالت وجود، تعدّد در ذات ذهنی است یا اعتباری؟ ذهنی است، نه اعتباری.
استاد: تعدّد در ذات یعنی تعدّد جنس و فصل؟ اعتباری است.
شاگرد: اعتباری به چه معناست؟ ذهنی است. یعنی در ذهن وقتی آمدند متعدّد میشوند.
استاد: خب همان دیگر، اعتبار معنایش همین است. اصالت وجود معنایش این است که ماهیت اعتباری است.
شاگرد: ماهیت اعتباری است، ولی همین ماهیت اعتباری در خارج وقتی به ذهن میآید متعدّد میشود و این درست هم هست...
استاد: در ذهن هم اعتباری است، ماهیت ...
شاگرد: نه اینکه ما اعتبار بکنیم، بلکه خودش متعدّد هست در ذهن؛ جنس و فصل وقتی به ذهن میآید...
استاد: اصلاً ماهیت را باید اعتبار کنید! بنا بر اصالت وجود دارم عرض میکنم؛ بنا بر اصالت وجود، ماهیت را باید از این وجود اعتبار کنید، دربیاورید، از وجود انتزاعش کنید. شما باید دخالت کنید، و الا در خارج یا در ذهن من هیچ ماهیتی نیست. من ماهیت را باید از وجود انتزاع کنم، چه از وجود ذهنی ...
شاگرد: این ساختن نیست، این در واقع اخذِ ماهیت از...
استاد: ببینید، اصالت وجود معنایش این است، این را تحکّماً به عنوان اصل موضوع به هر گونهای دلتان میخواهد قبول کنید. دیگر در اینجا این بحث را ادامه ندهید، چون برای این باید دوباره به بحث اصالت وجود و اصالت ماهیت برویم. بنا بر اصالت وجود، ماهیت اعتباری است، این را قبول کنید.
شاگرد: این را ما قبول داریم، ولی در نحوه اعتبار بحث داریم.
استاد: شما میگویید ذهنی است؛ خب ذهن هم همان لحاظ است دیگر.
شاگرد: منظور شما از اعتبار چیست؟ یعنی ساختهٔ ذهن ما؟ ساختهٔ ذهن ما که نیست!
استاد: نه، انتزاع ذهن من است.
شاگرد: انتزاع ذهن است. انتزاع ذهن به این معناست که نه به آن معنای اعتباری که ذهن من هرچه بخواهد میسازد، هر چه هم بخواهد نمیسازد.
استاد: شما فکر میکنید اعتباری که من میگویم اعتبار نیشغولی میگویم؟! نه، من آن را نمیگویم! ماهیت اعتباری است یعنی ذهن باید توجه کند و ماهیت را انتزاع کند. ماهیت را ما نداریم، از وجود انتزاع میکنیم؛ و منشأ آن در وجود هست که قابل انتزاع است، ولی من باید انتزاع کنم. بدون انتزاع من، ماهیت درست نمیشود.
خب، شما اگر بخواهید ماهیت داشته باشید - ماهیت، نه وجود محدود؛ وجود محدود به انتزاع شما ربطی ندارد، وجود محدود در خارج هست - حدّ آن را شما اگر بخواهید ملاحظه کنید، جدای از خودش، باید انتزاعش کنید. بدون انتزاع، حدّ را ندارید؛ وجود محدود را دارید، حدّ را ندارید، اینها را من قبلاً توضیح دادم. وقتی که حدّ را نداشتید، اجزای حدّ هم که جنس و فصل است ندارید. پس همانطور که ماهیت را باید انتزاع کنید، اجزایش را هم که جنس و فصل است باید انتزاع کنید. نمیگویم انتزاع کنید یعنی بسازید یا اختراع کنید. این اعتبار، اعتبار نیشغولی نیست که من بسازم و هیچ واقعیتی هم در خارج نداشته باشد؛ عرض کردم که منشأ انتزاعش هست، شما دارید انتزاع میکنید. پس اینطور نیست که چیزی بسازید به دلخواه خودتان، بلکه از خارج دارید میگیرید، از ذهن دارید میگیرید؛ قبول است اینها. ولی با انتزاع شما درست میشود. انتزاع نکنید، نیست. وجود محدود هست، ولی حدّش نیست؛ تا انتزاع نکردید حد نیست، تا انتزاع نکردید جنس و فصل نیست.
مفهوم انتزاع بالفعل و محدودیت منتزعهای ذهنی
پس جنس و فصل بنا بر اصالت وجود، قوامش به انتزاع شماست. چند تا شما انتزاع کردید؟ اگر صد تا انتزاع کردید، صد تا جنس و فصل دارید؛ بینهایت جنس و فصل ندارید. اینطور نیست که بدون اختیار شما جنس و فصلها موجود بشوند، با انتزاع شما موجود میشوند. چون با انتزاع شما موجود میشوند، هر تعداد که انتزاع کردید همان تعداد موجود است. در این ماهیت، مثلاً ماهیت انسان، چند تا جنس و فصل انتزاع کردید؟ میگویید صد تا انتزاع کردم؛ صد تا جنس و فصل وجود دارد نه بینهایت! پس چگونه تسلسل را درست میکنید؟
شاگرد: خب، منشأ هست یا نیست؟ یعنی در خارج...
استاد: منشأ هست، تا انتزاع نکنید حاصل نمیشود.
شاگرد: منشأ حاصل نمیشود؟
استاد: نه، منشأ که حاصل است! منشأ یکی بیشتر نیست.
شاگرد: پس وقتی ما تا صد پیش میرویم یعنی صد تا منشأ هست، اگر دویست تا رفتیم...
استاد: نه، صد تا منشأ نیست! اشتباه نکنید، منشأ یکی است. یک منشأ بیشتر نداریم، صد تا ناشی داریم که از منشأ انتزاع شدهاند. ناشی غیرِ منشأ است؛ منشأ یکی است، ناشی صد تاست. ولی این ناشی با انتزاع شما درست میشود. اگر صد تا ناشی درست کردید، درست میشود؛ بیشتر درست کردید، بیشتر درست میشود، کمتر درست کردید کمتر. ولی از صد تا ناشی بینهایت ناشی درست نمیشود.
شاگرد: بالاخره در آن منشأ باید یک تعدّدی باشد که ما بتوانیم...
استاد: تعدّد بالقوّه هست، تعدّد بالقوّه به درد نمیخورد. در منشأ تعدّد بالقوّه هست؛ برای بالفعل شدنش باید شما انتزاع کنید. ناشیها را باید متعدّد کنید با انتزاع خودتان. پس انتزاعهای بالفعل با فعالیت ذهن شما درست میشود، و فعالیت ذهن شما محدود است. پس منتزَعهای بالفعل محدودند. منتزَع بالفعل نامحدود نیست تا تسلسل را درست کند. روشن است مطلب.
بنا بر اصالت وجود ما این مشکل را داریم که در اجزای عقلیه نمیتوانیم به تعدّد ذات توجه کنیم؛ تعدّد ذات داریم، ولی نمیتوانیم آن را تا بینهایت ببریم، چون انتزاع من در آن دخالت دارد، و من بینهایت را نمیتوانم انتزاع کنم؛ پس بینهایت ذات بنا بر اصالت وجود در ماهیت جمع نمیشود.
شاگرد: این فقط در اجزای عقلی نیست، در اجزای خارجی هم همینطور است.
استاد: در اجزای خارجی ربطی به انتزاع من ندارد.
شاگرد: نه، آنجا چون ما باز هم به ذات داریم توجه میکنیم، ما به تعدّد ذات توجه میکنیم.
استاد: به تعدّد ذات، آن که تعدّد ذاتش واقعی است! به انتزاع شما کاری ندارد. این را اشاره کردم که ماده و صورت از اجزای ماهیت نیستند که اگر ماهیت اعتباری و انتزاعی شد، این اجزایش هم اعتباری و انتزاعی باشند. ماده و صورت واقعی هستند. جنس و فصل هستند که اجزای ماهیتاند. اگر ماهیت را انتزاعی کنید اجزایش هم انتزاعی میشود؛ یعنی جنس و فصل انتزاعی میشود، ماده و صورت انتزاعی نمیشود.
شاگرد: قرار شد که در اینجا از ماده و صورت ذهنی صحبت کنیم، قرار شد به سراغ ماده و صورت خارجی نرویم دیگر.
استاد: الان داریم جنس و فصل را بحث میکنیم.
شاگرد: نه، در اجزای خارجی قرار شد از ماده و صورت ذهنی صحبت کنیم.
استاد: حالا به ماده و صورت ذهنی میرسیم، الان شما قبول کنید که ماده و صورت از اجزای ماهیت نیستند، جنس و فصل از اجزای ماهیت هستند. شما ماهیت را تحلیل میکنید به جنس و فصل، تحلیل نمیکنید به ماده و صورت؛ خود ماده و صورت ماهیت دارند، وجود دارند، آنها دوباره باید تحلیل شوند. ماده و صورت از اجزای ماهیت نیستند، جنس و فصل از اجزای ماهیتاند. بنابراین اگر ماهیت اعتباری شد، جنس و فصل اعتباری میشود، نه ماده و صورت. حالا به ماده و صورت، ذهنی و خارجیاش کار نداشته باشید، الان ما در هیچ کدام بحث نداریم. ماده و صورت اگر وجود داشتند، آنها در اختیار من نیستند. ماده و صورت اگر تکثّری داشتند، در اختیار من نیست تکثّرشان. چون با جعل من و با انتزاع من ساخته نمیشوند. جنس و فصل است که بنا بر اصالت وجود با انتزاع من ساخته میشود، باید ببینیم من چند تا ساختهام؛ چون من بینهایت نمیتوانم بسازم، پس بینهایت جنس و فصل نخواهیم داشت. اما ماده و صورت، ساختش در دست من نیست که بگویید بینهایت ماده و صورت نمیتوانم بسازم؛ این ساختش واقعی است.
اگر ماده و صورت بتوانند متکثّر بشوند، میروند تا سمتِ بینهایت. در ماده و صورت ما حرفی نداریم، در آنجا مشکل نداریم؛ بنا بر اصالت وجود، مشکل ما در جنس و فصل است، که ماهیت اعتباری میشود، جنس و فصل هم اعتباری میشود. اگر اعتباری شد، تعدّدش هم به دست من است؛ وقتی که تعدّدش به دست من بود، تسلسل واقع نمیشود. به همان اندازه حاصل میشود که من اعتبار کردم، و من نمیتوانم بینهایت اعتبار کنم، پس تسلسل واقع نمیشود.
عدم وقوع تسلسل در امور اعتباری و تمایز آن با امور واقعی
این را داشته باشید در ذهنتان که تسلسل در اعتباریات نیست. جهتش هم همین است که اعتباریات قوامشان به اعتبار است، تسلسل باید تعداد بینهایت باشد، و من تعداد بینهایت را نمیتوانم اعتبار کنم؛ پس در اعتباریات تسلسل نمیآید. روشن است مطلب.
شاگرد: نمیتوانیم بگوییم تسلسل در علم و تعقل است؟ چون که در اصالت ماهیت، خود اجزای خارجی بینهایتاند باعث شد که علم من به اینها نتواند به بینهایت...
استاد :قرار شد به آن نگاه نکنید.
شاگرد: نه، میخواهم فقط فرقشان را من خودم درک کنم؛ اگر بنا بر اصالت ماهیت بگوییم...
استاد: نه، قبل از علم تسلسل هست.
شاگرد: بله، ولی محذورمان از علم ناشی شد، ولی در انتزاع، علم نیست دیگر، انتزاع یک ماهیاتی داریم هر چقدر هم...
استاد: انتزاع هم علم است.
شاگرد: نه، انتزاع به این معنایی که الان بیان کردیم در اصالت ماهیت، آنجا انتزاع اگر باشد باز هم شد اعتباری پس، آنجا هم این اشکال وارد نمیشود.
استاد: کجا؟ در اصالت ماهیت؟ در اصالت ماهیت که اعتبار نیست، ماهیت حقیقی میشود، به اعتبار من درنمیآید، اجزایش هم حقیقی میشود و به اعتبار من کار ندارد.
شاگرد: خب لذا چون که من نمیتوانم تعقل کنم و درک کنم تسلسل وارد شد. در اینجا چون که من دارم ماهیت را میسازم، من دارم انتزاع میکنم، لذا اشکال تسلسل نمیآید چون که من تعقل نمیکنم، عملاً دارم میسازم، برمیدارم، انتزاع میکنم؛ یعنی من حرف شما را میخواهم ببینم اینگونه است؟
استاد: شما لحاظ، لحاظ بکنید، تعقل بکنید، هر کار بکنید، انتزاع است؛ اسمش را دارید عوض میکنید. شما باید لحاظ کنید جنس را، تا این جنس تحقّق بالفعل پیدا کند. آن فصل را باید لحاظ کنید تا تحقّق بالفعل پیدا کند، و الا در ماهیت ممکن است بینهایت جنس و فصل - البته در بحث ما - بینهایت جنس و فصل باشد ولی بالقوّه است. تا اعتبارش نکنید بالفعل نمیشود، باید بالفعل کنید. اعتبار هم همان لحاظ است، اعتبار تعقّل است، شما دارید فرق میگذارید بین اعتبار...
شاگرد: نه، پس در اصالت ماهیت همه بالفعلاند؟ همه ماهیات بالفعلاند؟
استاد: نه، اگر وجود جزء ماهیت باشد، با بیانی که گفتیم، بینهایت جنس و فصل در یک ماهیت وجود میگیرد، نه اینکه اعتبار میشود، اگر اصالت با ماهیت باشد. ببینید، مهم اینجاست که اگر اصالت با ماهیت باشد، ماهیت را اعتبار من درست نمیکند، اجزایش را هم اعتبار من درست نمیکند. اگر ماهیّتی هست، در خارج هست؛ اگر اجزاء هم دارد، چه اجزای محدوده چه اجزای بینهایت، در خارج هست. اصلاً کاری به اعتبار من ندارد. ولی بنا بر اصالت وجود، ماهیت میشود اعتباری، ماهیت که اعتباری بشود جنس و فصل هم اعتباری میشود. جنس و فصل که اعتباری شد، قوامش به اعتبار من است؛ هر مقدار من اعتبار کنم موجود است، نه اینکه در خارج موجود باشد. هیچچیز در خارج موجود نیست، با اعتبار من موجود میشود.
مهم اینجاست! که اگر چیزی را به اعتبار من بدهید، در آن تسلسل وارد نمیشود. همان که عرض کردم، این یک جملهٔ کوتاهی است ولی خیلی پر است: «تسلسل در اعتباریات نیست». اگر تسلسل بخواهد خارج بشود، در واقعیات است. اگر شما ماهیت را اعتباری میگیرید، جنس و فصلها هم اعتباری میشوند، تسلسل در اعتباریات نیست. ولی اگر شما ماده و صورت را مطرح کردید، ماده و صورت اعتباری نیستند؛ اگر ماده و صورتتان کثیرِ بینهایت شد، تسلسل حاصل میشود؛ چون تسلسل در واقعیات هست. بستگی به این دارد که این واقعیّت را متعدّدش کنید تا بینهایت؛ اگر متعدّدش کردید تا بینهایت، تسلسل هست. اما در اعتباریات تسلسل نیست.
پس اگر اصالت الوجودی شدید و ماهیت را اعتباری گرفتید، اجناس و فصولی را که در ضمن این ماهیت تصوّر میکنید، باید اعتباری بگیرید؛ و وقتی که اعتباری گرفتید، تسلسل حاصل نمیشود. دقت کنید! پس اگر اصالت الماهوی شدید، چه اجزای حاصله را خارجی بگیرید یعنی ماده و صورت بگیرید، چه اجزای خارجی را عقلی بگیرید یعنی جنس و فصل بگیرید، فرقی نمیکند، تسلسل حاصل است، چون به اعتبار شما ربطی ندارد. اما اگر اصالت الوجودی شدید، اگر اجزای حاصله را خارجی یعنی ماده و صورت گرفتید، تسلسل هست؛ اگر اجزاء را عقلی گرفتید یعنی جنس و فصل گرفتید، تسلسل نیست؛ چون جنس و فصل میشود اعتباری، در اعتباریات هم تسلسل نیست.
پس اشکال ما کجاست؟ اشکال ما در آنجاست که اولاً اصالت الوجودی باشیم، ثانیاً اجزاء را هم اجزای عقلی بدانیم. اگر اصالت الماهوی بودیم اشکال نیست، اگر اجزاء را هم اجزای خارجی گرفتیم اشکال نیست؛ فقط در صورتی اشکال است که هم اصالت الوجودی باشیم، هم اجزاء را اجزای عقلی بگیریم.
کفایت تحقق تسلسل در مرکبات خارجی برای حکم به حصول تسلسل
در اینجا چه کار میکنید؟ به مرحوم سبزواری گفته میشود که در اینجا شما تسلسل را چه کار میکنید؟ توجه کنید، ایشان میگوید که در بسائط خارجی نمیتوانم تسلسل را درست کنم. در مرکبات خارجی تسلسل را درست میکنم، و طبیعت تسلسل با تحقق یک فردش محقّق میشود. بنابراین اگر در مرکبات خارجی توانستم تسلسل را درست کنم، به طور طبیعی و به طور مطلق حکم میکنم تسلسل هست. توجه کردید چه کار کرد؟ در بسائط خارجی نمیتوانم تسلسل را درست کنم؛ در همین فرض، از فرض بیرون نروید! فرض ما این است که اصالت با وجود است اولاً، اجزاء هم اجزای عقلی هستند ثانیاً؛ از این فرض بیرون نروید. در این فرض اگر بسائط خارجی را مطرح کنید، نمیتوانم تسلسل را درست کنم؛ اگر مرکبات خارجی را مطرح کنید، میتوانم تسلسل را درست کنم. چرایش را بعداً میگویم. پس در یک فرد توانستم تسلسل را درست کنم، در یک فرد نتوانستم؛ و برای تحقّق هر طبیعتی کافی است که یک فردش را محقق کنید. و من برای تسلسل مرکب خارجی را محقق کردم، در مرکب خارجی تسلسل را درست کردم؛ اگر در مرکب خارجی تسلسل را درست کردم، به طور مطلق میتوانم بگویم تسلسل هست. توجه کردید چه کار کرد؟
تحلیل مقایسهای ماده و صورت ذهنی در بسائط و مرکبات خارجی
من این مطلب را باید توضیح دهم، مفرداتش را در جلسهٔ قبل توضیح دادم؛ مرکب خارجی چیست؟ بسیط خارجی چیست؟ اینها همه را توضیح دادم، قرار شد فقط اشارهای بکنم. گفتم که عقل، نفس، عرض، بسیط خارجی هستند؛ اجسام، مرکبات خارجی هستند. و بعد توضیح دادم که در بسیط خارجی شما ماده و صورت ندارید، جنس و فصلتان را از ماده و صورت نمیگیرید، جنس و فصلتان را از مابه الاشتراک و مابه الامتیاز میگیرید؛ اینها همه توضیح داده شد.
اما در مرکبات خارجی مثل جسم، ماده و صورت خارجی دارید، ماده و صورت ذهنی میگیرید، جنس و فصل را از ماده و صورت ذهنی به دست میآورید. دقت کنید؛ در مرکبات خارجی شما ماده و صورت خارجی دارید، ماده و صورت ذهنی را از ماده و صورت خارجی میگیرید، جنس و فصل هم همان ماده و صورت ذهنی است که با اعتبار فرق میکند. اما شما در بسائط خارجی اصلاً ماده و صورت ندارید، و ماده و صورت ذهنی هم ندارید؛ چون ماده و صورت خارجی نداشتید، از کجا میخواهد ماده و صورت ذهنی بگیرید؟ فقط جنس و فصل دارید.
شاگرد: اصلاً ماهیت هست. عرض ماهیت هست.
استاد: ماهیت هست، ماده و صورت ندارد، جنس و فصل دارد. اینها را توجه کنید من هنوز نتیجه نگرفتهام.
پس اینطور شد که در بسائط خارجی ما فقط جنس و فصل داریم، ماده و صورت خارجی نداریم، در نتیجه ماده و صورت ذهنی هم نداریم. روشن است مطلب. فقط جنس و فصل داریم.
میآییم در مرکبات خارجی؛ هم ماده و صورت خارجی داریم، هم ماده و صورت ذهنی داریم، هم جنس و فصل داریم. این نکته را توجه کنید که جنس و فصلمان در مرکبات خارجی همان ماده و صورت ذهنی هستند. در مرکبات خارجی جنس و فصلمان همان ماده و صورت ذهنی هستند. پس میتوانیم اینطور بگوییم که در بسائط خارجی جنس و فصل داریم، در مرکبات خارجی ماده و صورت ذهنی داریم. تا اینجا آمدیم جلو، حالا بحث را مطرح کنیم. در بسائط خارجی جنس و فصل داریم، جنس و فصل هم بنا بر اصالت وجود شد اعتباری؛ پس در بسائط خارجی ما فقط اعتباریات داریم، در اعتباریات هم تسلسل نیست؛ پس در بسائط خارجی تسلسل نیست. در آنجا نمیتوانیم تسلسل را درست کنیم، چون فقط جنس و فصل داریم.
جاری شدن تسلسل در اجزای عقلی مرکبات خارجی بنا بر اصالت وجود
میآییم در مرکبات خارجی؛ در مرکبات خارجی بنا بر اصالت ماهیت، ما ماده و صورت ذهنی داریم. جنس و فصل هم داریم، ولی به جنس و فصل کار نداریم، آنها اعتباری هستند. ماده و صورت ذهنی داریم؛ ماده و صورت ذهنی ذاتشان جداست، وجودشان هم جداست و شما تسلسل را در آن میتوانید درست کنید. تسلسل در این مرکبات خارجی درست میشود به خاطر اینکه در مرکبات خارجی علاوه بر جنس و فصل، ماده و صورت ذهنی هم داریم. ماده و صورت خارجی هم داریم، حالا آن را کار نداریم. ما میخواهیم تسلسل را در ماده و صورت ذهنی درست کنیم. و میتوانیم درست کنیم چون تعدد هست.
پس در بسائط خارجی به خاطر اینکه جز جنس و فصل که اعتباری هستند چیزی نداریم و فقط اعتباریات داریم، تسلسل درست نمیشود. اما در مرکبات خارجی چون علاوه بر جنس و فصل که اعتباری هستند ماده و صورت داریم که اعتباری نیستند، در آنجا میتوانیم تسلسل را درست کنیم. پس در مرکبات خارجی تسلسل درست میشود، در بسائط خارجی تسلسل درست نمیشود؛ و همین برای ما کافی است. چون ما میخواهیم طبیعت تسلسل را درست کنیم. اینطور بگوییم: میخواهیم بگوییم اگر وجود جزء ماهیت باشد تسلسل لازم میآید؛ کجا تسلسل لازم میآید؟ کافی است یک جا لازم بیاید. همین که یک جا لازم آمد، این فرض باطل میشود.
مقدّم این است: اگر وجود جزء باشد (مقدّم)، مستلزم تسلسل است؛ مستلزم هزار تسلسل یا یکی؟ مستلزم یک تسلسل هم باشد کافی است. تسلسل باطل میشود، مقدّم هم باطل میشود. پس ما به طبیعت تسلسل احتیاج داریم، ولو این طبیعت در ضمن یک فرد حاصل بشود؛ یعنی اگر در مرکبات خارجی حاصل شد، فرض ما را و مقدّم ما را باطل میکند. میگوییم اگر در مرکبات خارجی وجود جزء ماهیت باشد، «يلزم التسلسل». یا به طور کلی، بنا بر اصالت وجود، اگر وجود جزء ماهیت شد، «يلزم التسلسل». کجا «يلزم التسلسل»؟ در مرکبات خارجی؛ و همین کافی است! یک جا تسلسل یافت بشود، باطل است، تالی میشود باطل، مقدّم هم میشود باطل. دیگر لزومی ندارد ما همه جا تسلسل را جاری کنیم؛ بنابراین اگر در بسائط خارجی تسلسل جاری نشد، نشد.
بنا بر اصالت وجود ما در مرکبات خارجی نمیتوانیم تسلسل را جاری کنیم، چون اجزا عقلی است؛ ولی میتوانیم در اجزای عقلیه که ماده و صورت ذهنی هستند، در مرکبات خارجی تسلسل را جاری کنیم، همین کافی است.
شاگرد: پس شما از اول اصلاً نگویید ما دو قسم اجزاء داریم: اجزای خارجی، اجزای عقلی؛ چون شما اجزای عقلی را برگرداندید به اجزای خارجی!
استاد: برنگرداندم به اجزای خارجی! تا آخر هم تأکید کردم که ماده و صورتِ ذهنی! ماده و صورت ذهنی اجزای عقلی هستند!
شاگرد: نه، این را شما فرمودید که اجزای خارجی، منظورمان ماده و صورت ذهنی است.
استاد: ماده و صورت خارجی اجزای خارجی هستند؛ ماده و صورت ذهنی، اجزای عقلی هستند.
شاگرد: اگر اینطور است که این خروج از بحث است. ما بحثمان در مفهوم بود و قرار شد در خارج بحث نکنیم. ما از اول این را درست کردیم، گفتیم که از آنجایی که ما داریم در مفهوم صحبت میکنیم، پس منظور ما از اجزای خارجی ماده و صورت ذهنی است.
استاد: توجه کنید؛ ماده و صورت ذهنی را ما اجزای عقلی گرفتیم. گفتیم تفاوتش با جنس و فصل اعتباری است؛ ولی جنس و فصل میشوند متّحد در وجود، که وجود هم امرِ واقعی است، ذاتشان هم که اعتباری است، هیچ؛ میآیم بر سر ماده و صورت؛ ماده و صورت ذاتشان اعتباری نیست، ولو ذهنی باشد.
شاگرد: شما از حرف خودتان برگشتید!
استاد: حالا اگر هم از حرف خود برگشتهام، این حرفم درست است! من معتقدم که برنگشتهام از حرفم، ولی اگر برگشتهام، این حرف اخیرم درست است.
شاگرد: یکی از احتمالاتی که دادید ...
استاد: بله. ماده و صورت ذهنی را ما اجزای خارجی نمیگیریم؛ کلمهٔ ذهنی در آن است! باید اجزای عقلی بگیرید نه اجزای خارجی. ماده و صورت خارجی اجزای خارجی هستند، وقتی که به ذهن میآید میشود اجزای ذهنی.
شاگرد: ما قرار شد از ماده و صورت خارجی صحبت نکنیم، به خاطر اینکه اصلاً بحث ما از اول در مفهوم بود، نه در خارج.
استاد: خب الان ما صحبت نکردیم دیگر! من ماده و صورت ذهنی دارم میگویم. ماده و صورت خارجی اصلاً مورد بحث من نبود!
شاگرد: چرا، شما میگویید اجزاء دو قسم است، اجزاء اگر خارجی بگیرید اینطور است، اگر ذهنی بگیرید اینطور است.
استاد: بله، ولی من اجزای خارجی را توضیح دادم، گفتم یعنی ماده و صورت؛ این در جلسهٔ سابق بود، یا اسبق بود، گفتم.
شاگرد: بله، فرمودید ماده و صورت ذهنی.
استاد: گفتم اجزای خارجی یعنی ماده و صورت؛ اجزای عقلی یعنی جنس و فصل. اینطور گفتم. آن وقت این اجزای خارجی را گفتم، گفتم که مرحوم سبزواری دارد کنایه قرار میدهد اجزای خارجی را از ماده و صورت. به وجود خارجیشان کار ندارد؛ میگوید اجزای خارجی، یعنی ماده و صورت. پس عنوانِ ماده و صورت را باید تحفّظ کنید، عنوان جنس و فصل را باید تحفّظ کنید.
شاگرد: شاهد بر اینکه اجزای خارجی ماده و صورت ذهنی است این است که همین جا مرحوم سبزواری میفرماید اجزای خارجی یعنی ماده و صورت، عینِ جنس و فصلاند. ماده و صورت خارجی که عین جنس و فصل نیست! آنچه عین جنس و فصل است ماده و صورت ذهنی است، پس معلوم میشود مرحوم سبزواری مرادش از اجزای خارجی ماده و صورت ذهنی است نه خارجی، و الا معنا نداشت در اینجا بگوید ماده و صورت عین جنس و فصلاند.
استاد: بله، من عرض کردم، در جلسهٔ سابق دو توجیه آوردم، در یک توجیه اینگونه گفتم؛ گفتم مراد مصنّف از اجزای خارجی ماده و صورت است، دیگر به ذهنی و خارجیاش کار نداریم. اجزای خارجی به معنای ماده و صورت خارجی را کار نداریم، اجزای خارجی یعنی ماده و صورت؛ اجزای عقلی یعنی جنس و فصل. اینگونه توجیه کردم. الان هم میگوییم که ماده و صورت مراد است. منتها چون قید ذهنیاش را نگاه میکنیم، الان دیگر قید ذهنیاش را من دارم نگاه میکنم، چون قید ذهنیاش را نگاه میکنم میگویم اجزای عقلی است. اجزای عقلی را در مرکبات خارجی، دو تا گرفتم؛ یک: جنس و فصل، دو: ماده و صورت.
در بسائط اجزای عقلی را فقط جنس و فصل گرفتم، دیگر اجزای عقلیِ دیگری نداریم. اجزای عقلی را در بسائط خارجی من فقط جنس و فصل گرفتم. در مرکبات خارجی اجزای عقلی را دو تا گرفتم: جنس و فصل و ماده و صورت ذهنی. آن وقت در بسائط خارجی چون اجزای عقلیمان اعتباری بودند، نتوانستم تسلسل را درست کنم؛ در مرکبات خارجی چون اجزای عقلیمان یکی از آنها اعتباری بود، تسلسل را در آن درست نکردم، یکی دیگرش اعتباری نبود، تسلسل را درست کردم. یعنی صورت و مادهٔ ذهنی اعتباری نبودند، تسلسل را در آنها درست کردم. پس تسلسل بنا بر اصالت وجود در اجزای عقلی جاری میشود، منتها فقط در مرکبات خارجی، نه در بسائط خارجی.
شاگرد: نتیجه این شد که وجود جزء ماهیت نیست در جایی که ماهیت دو تکه باشد. اگر ماهیت یک تکه باشد، اشکال ندارد. نتیجه چه شد؟ چرا این را داریم رد میکنیم؟! ماهیت یک تکه هم باشد وجود جزء آن میشود دیگر! تسلسل در اینجا هم مطرح میشود.
استاد: عرض کردم که در یک موضع تسلسل لازم بیاید، کافی است که همه جا مقدّم را باطل کند.
تمایز میان ماهیات بسیطه و بسائط خارجیه
شاگرد: شما ماهیات بسیطه را اصلاً در معرض اشکال نمیبینید؟
استاد: ماهیت بسیطه را من نگفتم؛ بسائط خارجی.
شاگرد: بسائط خارجی هم ماهیت هستند دیگر!
استاد: حالا این فرمایش شما باعث شد که من مطلبی را توضیح دهم. ماهیات بسیطه غیر از بسائط خارجی هستند. اصلاً ما بحث از ماهیات بسیطه نداریم! شما گفتید ماهیات بسیطه! اصلاً ما بحث از ماهیات بسیطه نداریم. ماهیات بسیطه همان مقولات عشر هستند، به آنها میگوییم ماهیات بسیطه؛ که اصلاً جنس و فصل ندارند، نه ساختگی نه واقعی، آنها ماهیات بسیطهاند. بسائط خارجیه ماهیاتی هستند که در خارج ماده و صورت ندارند، در ذهن جنس و فصل دارند؛ بر خلاف ماهیات بسیطه، ماهیات بسیطه اصلاً جنس و فصل ندارند. فرق بگذارید بین این دو و اشتباه نکنید! ماهیات بسیطه یک اصطلاح است، بسائط خارجیه یک اصطلاح دیگر است. این بسائط خارجیه در خارج بسیطاند، ماهیت بسیطه در ذهن هم بسیط است؛ در ذهن هم جنس و فصل ندارد.
شاگرد: بسائط خارجیه ماهیت هست یا نیست؟
استاد: بله.
شاگرد: ولو بسیط شده، ماهیت هست.
استاد: ولی ماهیت بسیطه به آن نمیگوییم!
شاگرد: حالا اصطلاح و لفظ ...
استاد: نه، لفظ را باید با دقّت بگویید. شما فرمودید ماهیات بسیطه، عرض کردم ماهیات بسیطه را در اینجا به کار نبرید، اصلاً ماهیات بسیطه مورد نظر ما نیستند، بسائط خارجیه مورد نظر ما هستند. بسائط خارجیه غیر از ماهیات بسیطهاند.
شاگرد: منظورم ماهیاتی است که در اینجا بسیط است. چون بحثمان بر سر ماهیت است، وجود قرار شد جزء ماهیت باشد. حالا این ماهیت میخواهد بسیط باشد، میخواهد مرکب باشد. در معرض اشکال هست، در معرض تسلسل باز واقع میشود. حالا ما داریم جدا میکنیم ...
استاد: چه شد؟ دوباره بگویید.
شاگرد: ادعا این بود که خصم ادعا کرده است که وجود جزء ماهیت هست. نگفت جزء ماهیاتی که دو تکه است! ماهیت یک تکه هم باشد، بسیط هم باشد، این وجود میآید جزء آن قرار میگیرد، این تسلسل در اینجا هم دارد خودش را نشان میدهد...
استاد: نه، ببینید، او ادعا میکند که در همه جا وجود جزء ماهیت است، ما میگوییم اگر وجود جزء ماهیت باشد در یک جا به تسلسل منتهی میشود. او نمیتواند به ما بگوید همان یک جا را به خاطر تسلسل استثناء کن و بگو در آنجا وجود جزء ماهیت نیست.
شاگرد: ایشان میخواهند همه جا تسلسل درست کنند.
استاد: در همه جا بگو تسلسل هست! چرا؟ چون طبیعت تسلسل با وجود فرد واقع میشود. یعنی اگر شما بخواهید طبیعت انسان را موجود کنید، کافی است که یک فرد انسان موجود بشود؛ اگر بخواهید طبیعتی را معدوم کنید باید تمام افراد را معدوم کنید. اما اگر بخواهید طبیعتی را موجود کنید، کافی است که یک فرد را موجود کنید. الان هم در مرکبات خارجی تسلسل درست شد، پس طبیعت تسلسل هست.
شاگرد: عرضم این است که در بسائط هم هست، شما میگویید نیست.
استاد: شما میخواهید بگویید در بسائط تسلسل هست؟ چرا هست؟ در بسائط خارجی چرا تسلسل هست؟
شاگرد: ماهیت هست یا نیست؟
استاد: ماهیت اعتباری است، نیست؛ با اعتبار من میآید. بنا بر اصالت وجود داریم حرف میگوییم. بنا بر اصالت وجود، در بسائط خارجی ماهیت هست اگر من اعتبار کنم؛ جنس و فصل هستند اگر من اعتبار کنم. چند تا اعتبار کردم؟ بیست تا! همان بیست تا هستند، بیشتر نیستند. پس تسلسل را چگونه درست کردید؟
شاگرد: چون در خارج حقیقت خارجی ندارد، ماهیت بسیطه...
استاد: نه، ماهیت بنا بر اصالت وجود انتزاعی است، چه در بسائط خارجی، چه در مرکبات خارجی، فرقی نمیکند؛ اعتباری میشود. اجزایش هم اعتباری میشود، یعنی جنس و فصل اعتباری میشود. پس در بسائط خارجی جنس و فصل اعتباری است، در مرکبات خارجی هم جنس و فصل اعتباری است؛ منتها در مرکبات خارجی ما علاوه بر جنس و فصل، ماده و صورت ذهنی داریم، آنها اعتباری نیستند!
منشأ انتزاع جنس و فصل در بسائط
شاگرد: ماده و صورت هم ماهیت است دیگر...
استاد: از خارج گرفته شده است؛ میدانم ماهیت است، از خارج گرفته شده است، اجزای ماهیت نیست.
شاگرد: این بسائط خارجیه از خارج گرفته نشده است؟
استاد: بسائط خارجیه از خارج گرفته نشده است، خودش خارج است. ماهیتش را از کجا گرفتهاید؟ جنس و فصلِ بسائط خارجی را از خارج گرفتهاید؟! این را که دیروز توضیح دادم من! جنس و فصلِ بسائط خارجی را شما از مابه الاشتراک و مابه الامتیاز گرفتهاید، از خارج نگرفتهاید!
شاگرد: ما اصلاً با جنس و فصل کاری نداریم، با ذهن کاری ندارم، همان خارج را میگویم. اینکه جنس و فصل درست کرد، ماده و صورت دارد؟ بله. شما میفرمایید چون در خارج ماده و صورت دارد پس اجزاء دارد، پس در اینجا تسلسل هست. آن بسیط خارجی چون دو تکه نیست پس اصلاً نیست؟ شما اینطور میفرمایید؟
استاد: دو تکه نیست یعنی چه؟!
شاگرد: ماده و صورت ندارد، بلکه بسیط است. چون بسیط است پس اصلاً خارجیت ندارد؟ فرمایش شما این است؟ چون بسیط شد پس خارجیت ندارد؟
استاد: نه! من این را نگفتم که چون بسیط شد خارجیت ندارد! جنس و فصل در بسائط خارجی از خارج گرفته نشده است، از اعتبار گرفته شده است. پس به هر مقدار اعتبار کردید به همان مقدار موجود است. جنس و فصل در مرکبات خارجی از ماده و صورت گرفته شده است، ولی امری است که با اعتبار درست میشود، اعتبار لابشرط و بشرطلا؛ این هم اعتباری میشود. میرویم در ماده و صورت ذهنی؛ این از خارج گرفته شده است و اعتباری نیست. چون اعتباری نیست، تسلسل را درست میکند.
شاگرد: برگشتیم به اشکال ایشان. باز ماده و صورت ذهنی را ما میآییم لحاظ میکنیم و تسلسل را در اینجا پیاده میکنیم...
استاد: بله، تسلسل را در اینجا پیاده میکنیم، نه به اسم خارج؛ اجزای عقلی هستند، ماده و صورت ذهنی هستند، ولی تسلسل در آنها هست. ماده و صورت اختلاف ذات دارند. آنجا که اعتبار نیست، شما تسلسل را بیاورید؛ ماده و صورت ذهنی در مرکبات خارجی اعتباری نیستند، از خارج گرفته شدهاند، پس اعتباری نیستند. اگر اعتباری نبودند، تسلسل در آنها میآید. جنس و فصل مطلقاً اعتباری هستند بنا بر اصالت وجود؛ چون ماهیت اعتباری است، اجزایش هم که جنس و فصل هستند اعتباری هستند. چه در بسائط خارجی نگاه کنید، چه در مرکبات خارجی نگاه کنید، جنس و فصل اعتباری هستند؛ تسلسل را ما در جنس و فصل درست نمیکنیم. در مرکبات خارجی ماده و صورت ذهنی داریم، در بسائط خارجی ماده و صورت ذهنی ندارید. اگر در بسائط خارجی ماده و صورت ذهنی ندارید، تسلسل را نمیتوانید در آنجا بیاورید؛ در مرکبات خارجی ماده و صورت ذهنی دارید، تسلسل را در آنجا میآورید. پس فرق است بین بسائط خارجی و مرکبات خارجی؛ در مرکبات خارجی شما ماده و صورت ذهنی دارید که اعتباری نیستند.
شاگرد: آن هم اعتباری است!
استاد: از خارج گرفته شده است.
شاگرد: انتزاعش از خارج است، ولی چون در ذهن است اعتباری است. ما جنس و فصل را هم به همین معنا اعتباری میگیریم، من نمیدانم چرا فرق میگذاریم میان جنس و فصل و ماده و صورت ذهنی؟ ماده و صورت ذهنی، اعتباری است به این معنا که ذهنی است و از خارج گرفته شده است؛ جنس و فصل هم ذهنی است به این معنا اعتباری است یعنی از خارج گرفته شده است، این فرقی نمیکند.
استاد: اصل مطالب که معلوم شد؟
شاگرد: همه چیز معلوم شد، ولی...
استاد: خب! حالا این اشکال که شما میگویید روشن نیست. ماده و صورت را ما از خارج میگیریم، با اعتبار ما کار ندارد.
حالا من عبارت را هم بخوانم که دیگر نماند برای روز بعد. بله، وقتمان گذشته است. صفحهٔ بیست هستیم، سطر اول: «هذا»، هذا را توجه کنید اشاره به چه میگیرم: امتیاز داشتنِ اجزای عقلیه به لحاظ ذاتشان. با همین امتیاز توانستیم تکثّر را درست کنیم. در وجود گفتیم اتحاد دارند و نمیتوانیم تکثّر را در وجودشان درست کنیم، ولی در ذاتشان گفتیم امتیاز دارند، تکثّر را در ذاتشان درست کردیم. این تکثّر که در ذاتشان درست کردیم بنا بر اصالت ماهیت است؛ چون بنا بر اصالت ماهیت این متکثّرها دیگر اعتباری نیستند و با اعتبار من ساخته نمیشوند؛ لذا اگر تکثّر در آنها آمد و تا بینهایت رفت، تسلسل درست میشود.
پس «هذا»، اینکه ما امتیاز داشتن ذات را مطرح کردیم و تسلسل را در اجزای عقلیه بردیم، بنا بر قول به اصالت ماهیت است. اما بنا بر قول به اصالت وجود که خود ماهیت میشود اعتباری، اجزایش هم میشوند اعتباری، جنس و فصل میشود اعتباری، این جنس و فصل تعدّدش هم با اعتبار من ساخته میشود. باید ببینیم کجا متعدّد هست، کجا متعدّد نیست.
شاگرد: این بحث قبلی «إن كانت هذه الأجزاء المترتبة خارجية ظاهر»[5] ، این «هذا على قول القائلين بأصالة الماهية»[6] به اینجا هم اشاره دارد؟
استاد: «هذا» به آن اشاره ندارد؛ البته قبلاً گفتیم که در اجزای خارجی مطلقاً تسلسل هست. اگر اجزایی که از جزء شدن وجود متولّد شدهاند - ما که قبول نداریم آن اجزاء را؛ کسی که میگوید وجود جزء است، گفتیم اجزایی متولّد میشوند، که توضیح دادیم چگونه متولّد میشوند - اگر آن اجزاء، خارجی بودند، بنا بر اصالت وجود، اصالت ماهیت، بنا بر همه چیز تسلسل هست؛ هیچ فرقی نیست، چون همه اجزای خارجی هستند، اجزای خارجی هم که حقیقت هستند و به اعتبار من ربطی ندارد. اگر به اعتبار من ربط داشت آن وقت تسلسل منتفی میشد؛ اجزای خارجی به اعتبار من ربطی ندارد.
پس بنا بر آن مطلب اول که در اجزای خارجی گفتیم اجزایی که تولید میشوند خارجی هستند و تسلسل در آن اجزاء رفت، بنا بر آن فرقی بین اصالت وجود و اصالت ماهیت نیست. «هذا» یعنی اینکه میگوییم در اجزای عقلیّه امتیاز ذاتی کافی است برای حصول تسلسل، بنا بر اصالت ماهیت کافی است. و الا بنا بر اصالت وجود، امتیاز ذاتی هم کافی نیست، امتیاز ذاتی جنس و فصل هم کافی نیست. روشن شد چه دارم عرض میکنم.
«و أما على القول بأصالة الوجود فنقول اتحادها»، یعنی اتحاد اجزای عقلیه. در اینجا دیگر به اجزای خارجی برنمیگردانیم ضمیر را، معلوم میشود که این «هذا» دیگر کاری به آن اجزای خارجی ندارد؛ گفتیم یا اجزای خارجی هستند یا اجزای عقلی هستند، اجزای خارجی را بحث کردیم و تمام شد، اصلاً آن را کنار گذاشتیم. اجزای عقلی را الان داریم بحث میکنیم. در اجزای عقلی، امتیاز ذاتی را کافی دانستیم، میگوییم این کفایتِ امتیاز ذاتی اختصاص دارد به ذات ماهیت. اگر اصالت الوجودی شدیم، امتیاز ذاتی هم برای ما کافی نیست؛ چرا؟ چون اینها که ممتاز ذاتی هستند اعتباری هستند، ولو امتیاز ذاتی دارند ولی اعتباری هستند. اعتباری بودنشان سبب میشود که تسلسل در آنها جاری نشود.
شاگرد: بنابراین اجزای خارجیه نباید وارد بحث باشند، نه اینکه آن «هذا» را... آن حاشیه ظاهراً اشتباه باشد دیگر[7] . «هذا» را باید فقط بزنیم بر همین اجزای عقلیه، چون تفکیکی بین بسائط...
استاد: این «هذا» که امروز خواندم باید به اجزای عقلیه مربوط بشود.
شاگرد: بله. چون در حاشیه به اعم زده است. اجزای خارجیه هم داخل بحث نیست اصلاً. تفکیکی بین بسائط و مرکبات...
استاد: داخل بحث ظاهراً نیستند، اینطور که به نظر من میرسد؛ ظاهراً داخل بحث نیستند اجزای خارجی.
«هذا على قول القائلين بأصالة الماهية و أما على القول بأصالة الوجود فنقول اتحادها»[8] ، اتحاد اجزای عقلیه در وجود، در ماهیات بسائط خارجیه است. در ماهیات بسائط خارجیه، اتحاد در وجود هست، اختلاف در ذات فایده ندارد، چون ذات اعتباری است. دقت میکنید چه دارم میگویم؟ «فنقول» آن اتحادِ اجزای عقلیه در وجود که اختلاف در ذات را به همراه داشت، در اصالت ماهیت کافی بود، در اصالت وجود کافی نیست. اتحاد در وجود «في ماهيات البسائط الخارجية» است؛ یعنی اجزای عقلیه در وجود متّحدند، در ذات هم اگر اختلاف دارند با اعتبار متولّد میشوند، اختلاف ذاتشان هم کافی نیست.
شاگرد: نسخهٔ ما «فی» قبل از «ماهیات» نیامده است.
استاد: در نسخه شما چیست؟
شاگرد: «اتحادها فی الوجود ماهیات البسائط»، «فی» ندارد.
استاد: سه نسخه الان در کلاس هست، یک نسخه را گفتیم. نسخهٔ شما دارد؟ «فی» دارد، باید «فی» باشد.
شاگرد: برای شما دارد، درست است؟
استاد: برای ما که «فی» دارد؛ «اتحادها فی الوجود فی ماهیات البسائط»؛ دو تا «فی» دارد. شما کتابتان «فی» دوم را ندارد، ظاهراً باید اضافه بفرمایید.
«و أما في ماهيات المركبات الخارجية فهی» یعنی اجزای عقلیه، یعنی جنس و فصل، «عین المواد والصور».
شاگرد: برای ما «عن» دارد.
استاد: نه، «عن» درست نیست، «عین المواد والصور». در مرکبات خارجی، اجزای عقلی یعنی جنس و فصل؛ عین مواد و صورت هستند و تفاوت به اعتبار است؛ یعنی مواد و صور ذهنی! تفاوت به اعتبار است یعنی تفاوت بین جنس و فصل و ماده و صورت ذهنی، نه تفاوت بین جنس و فصل و ماده و صورت خارجی؛ آن که تفاوتِ حقیقی است. آنچه من دیروز گفتم و توضیح دادم، توضیح مفردات بود، امروز به درد میخورد! در ذهنتان باشد.
«فإذا کانت» این اجزاء «غیر متناهیة»، دقت کنید چگونه عبارت را معنا میکنم؛ چون اعتباری نیستند، «یلزم التسلسل». اگر اعتباری بودند تسلسل لازم نمیآمد؛ چون اعتباری نیستند «یلزم التسلسل لا محالة». تمام شد.
حالا به مرحوم سبزواری اشکال میشود که شما قبول کردید که فقط تسلسل در مرکبات خارجی است، در بسائط خارجی تسلسل را قبول نکردید. پس بیایید در بسائط خارجی اجازه دهید وجود جزء باشد، چون در آنجا تسلسل لازم نمیآید. ایشان میگوید: در حصول طبیعت، کافی است حصول یک فرد. اگر در یک جا تسلسل حاصل شد، ما در همه جا تسلسل را حاصل میدانیم و باطل میکنیم.
«و لزوم التسلسل فی موضع ما» که در اینجا مرکبات خارجی است، «یکفی فی المحذوریة»؛ در محذوریّت کافی است، احتیاج ندارد در تمام موارد شما تسلسل را ببینید، در یک مورد که دیدید کافی است. «و فی تحقق الطبیعة»؛ این «فی تحقق الطبیعة» عطف بر «فی المحذوریة» است، «یکفی» بر سرش درمیآید. «لزوم التسلسل فی موضع ما یکفی ... فی تحقق الطبیعة»، یعنی طبیعتِ تسلسل؛ کافی است در تحقق طبیعت تسلسل.
این دو سه خط خیلی مشکل بودند. من دو روز دربارهشان دارم توضیح میدهم؛ یک روز مفرداتش را گفتم، یک روز مرکبش را گفتم. هر دو روز هم مطلب سنگین بود. انشاءالله که حل شده باشد. نمیدانم، دیگر حالا گذشتیم، دیگر هرچه شد!
«(و الفرد) من الوجود» مطلب بعدی است که میگذاریم برای جلسهٔ بعد انشاءالله.