97/08/30
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین تسلسل در اجناس و فصول/غرر در زیادت وجود بر ماهیت /مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم
موضوع: مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم/غرر در زیادت وجود بر ماهیت /تبیین تسلسل در اجناس و فصول
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
حکمت شرح منظومه، صفحه بیست، سطر اول:
«هذا علی قول القائلین بأصالة الماهیة وأما علی القول بأصالة الوجود فنقول».[1]
بحث ما در این بود که وجود جزء ماهیت نیست و الا تسلسل لازم میآید و تسلسل منشأ میشود برای اینکه هیچ ماهیتی دانسته نشود. ما الان به آن قسمت اخیر دلیل که میگوید تسلسل باعث میشود که هیچ ماهیتی دانسته نشود، کاری نداریم؛ فقط به سراغ تسلسل میآییم. چگونگی لازم آمدن تسلسل توضیح داده شد.
بعد این را اضافه کردیم که اگر اجزای متسلسلهای که در ماهیت حاصل میشوند اجزای خارجی باشند، وقوع تسلسل ظاهر است. اگر اجزا، اجزای عقلی باشند، شاید کسی اشکال کند و بگوید تسلسل حاصل نیست، چون اجزای عقلی به وجود واحد موجودند پس بنابراین یکی میشوند و حتی متعدد هم نمیشوند تا چه برسد به اینکه بینهایت شوند. ما گفتیم که اینها در وجود متحدند، ولی این اجزا در ذات مختلف هستند و همین اختلاف در ذات باعث تعدد میشود و این تعدد، چون کثیر است و ادامه دارد و قطع نمیشود، باعث بینهایت شدن اجزا و در نتیجه تسلسل میشود. تا اینجا را دیروز گفته بودیم.
عدم تأثیر قول به تشکیک در دفع محذور تسلسل
سؤالی مطرح شد که من آن سؤال را توضیح میدهم، مطرح میکنم، جواب میدهم و بعداً وارد توضیح بحث میشوم. یک سؤال هم امروز مطرح شد که البته جواب آن روشن است، اما چون ممکن است به ذهن برخی این سؤال خطور کند، جا دارد که من آن را کوتاه مطرح کنم و زود از آن عبور کنم؛ چون جوابش روشن است.
ما گفتیم که اگر وجود را جزء بگیرید، تسلسل لازم میآید و بیان هم کردیم. پرسیدند اگر ما قائل به تشکیک وجود بشویم، میتوانیم جلوی این تسلسل را بگیریم؟ جواب دادم که جزء شدنِ وجود، این محذور تسلسل را به دنبال دارد. چه به وجود متباین قائل باشید، چه تشکیکی بگویید، یا هر تفسیری که از وجود داشته باشید، فرقی نمیکند؛ اگر وجود را جزء گرفتید، تسلسل لازم میآید. اصلاً بحث تشکیک و تباین ربطی به اینجا ندارد. شما باید ببینید عامل اشکال چیست؛ باید آن عامل را خشک کنید. عامل اشکال، جزء بودنِ وجود است. آیا اگر به تشکیک قائل شدید، جزء بودن درست میشود؟ یا اگر به تباین قائل شدید، جزء بودن خراب میشود؟ جزء بودن اصلاً ربطی به تشکیک و تباین ندارد. وجودی را که متباین است جزء گرفتید، یا وجودی را که مشکک است جزء گرفتید.
اصلاً مطلب بعدی این است که نوبت به تشکیک و تباین نمیرسد؛ زیرا تشکیک و تباین در جایی است که شما بخواهید وجودی را با وجودی دیگر مقایسه کنید و بگویید این دو وجود متباین یا مشکک هستند. اما در بحث ما اصلاً مقایسهای در کار نیست. شما به وجودِ یک ماهیت نگاه میکنید که آیا این وجودِ این ماهیت، جزء ماهیت هست یا نیست؟ اصلاً آن را با وجود دیگری مقایسه نمیکنید که ببینید با وجود دیگر تباین دارد یا تشکیک. پس اصلاً این سؤالی که امروز شد، کاملاً از بحث اجنبی است. ولی من چون دیدم ممکن است به ذهن برخی خطور کند، آن را مطرح کردم تا روشن کنم که اصلاً سؤال جا ندارد و احتیاج به جوابش هم نیست. خب، این مطلب کوتاه بود و تمام شد. میرویم سراغ بحثی که دیروز مطرح شد و قرار شد امروز توضیح بدهم.
تحلیل ذهنی و نسبت آن با واقعیت خارجی
به من گفتند که بحث ما، بحث در مفهوم وجود و مفهوم ماهیت است. آیا اینها جزء و کل هستند یا نه؟ پس باید بحث در دایره مفهوم باشد. اگر بحث در دایره مفهوم است، چطور شما اجزا را بین خارجی و ذهنی مردد کردید؟ اگر در مفهوم بحث میکنید، اجزای شما همه باید ذهنی باشند و دیگر اجزای خارجی نداریم. در مفهوم که دیگر بحث از خارج معنی ندارد. چرا مرحوم سبزواری بعد از اینکه تسلسل را بیان کرد، اینطور مطرح کرد که اگر اجزا خارجی باشند تسلسل ظاهر است و اگر اجزا عقلی باشند تسلسل با این بیان ظاهر است؟ از اول باید اجزای عقلی را مطرح میکرد، چون اصلاً بحث ما در اجزای خارجی نبود. این سؤالی بود که دیروز مطرح شد. جواب این سؤال این است؛ ببینید، من دوباره موضع نزاع را مختصراً توضیح میدهم. دوباره موضع نزاع را طرح میکنم تا معلوم باشد کجا داریم بحث میکنیم.
ما در خارج، وجود و ماهیت را داریم که آنجا با هم متحدند. آنجا دوئیت هست، ولی ما با آن دوئیت کار نداریم که بحث کنیم آیا این دوئیت با عینیت منافات دارد یا نه. باید به ذهنمان بیاییم. در ذهنمان باید دوئیتی درست کنیم، وجودی و ماهیتی، و بعد بگوییم این دو تا عین هم هستند یا اینکه جزء یکدیگرند، یکی جزء است یا یکی عارض. پس باید بیاییم در ذهن بحث کنیم، چون در خارج دوئیتی نیست.
ولی وقتی میرویم در ذهن بحث میکنیم، ذهن را اصلاً برای چه آوردهایم؟ برای اینکه این موجود خارجی را به دو بخش تحلیل کند و به ما بفهماند این موجود خارجی دارای وجود و ماهیت است. یعنی در خارج حکم میکند به اینکه دو چیز هست. ذهن ما در برخورد اول با شیء خارجی، فقط ماهیت را میبیند. درست است که واقعیتِ این شیء خارجی وجودِ محدود است، ولی ذهن ما وجود را نمیبیند؛ نه وجود را میبیند و نه وجود محدود را. فقط آن حد را میبیند، فقط ماهیت را میبیند. الان با برخورد اول به شیء خارجی، ما فقط یک چیز عایدمان شده است. بعد که به ذهن رفتیم و تحلیل کردیم، فهمیدیم این که یک چیز است، در واقع دو چیز است؛ در خارج دو چیز است. منتها دو چیزی که با یک وجود موجود است؛ ماهیتی است و وجودی که هر دو به همین وجودِ وجود موجودند. با همان وجودی که این وجود موجود است، با همان وجود هم آن ماهیت موجود است. پس به یک وجود هر دوی آنها موجودند.
پس ما به ذهن رفتیم برای اینکه دو چیز را در خارج ملاحظه کنیم و ببینیم در خارج دو چیز داریم. بعد آمدیم تحلیل کردیم و یافتیم که در خارج دو چیز است؛ منتها در خارج دو چیزی است که با هم متحدند، یعنی به یک وجود موجودند. حالا میآییم میگوییم که این وجود عین ماهیت است یا غیر ماهیت؟ اگر غیر شد، جزء است یا عارض؟ این الان سؤالی است که مطرح میشود. بعد از اینکه وجود خارجی را دیدیم و آمدیم در ذهن تحلیلش کردیم، در ذهن دو چیز یافتیم. نه اینکه فقط در ذهن دو چیز یافتیم، بلکه حکم کردیم به اینکه بیرون هم دو چیز هست؛ منتها آن دو چیز از هم جدا نیستند و متحدند. در ذهن ما که آمدند کاملاً جدا شدند و به ما فهماندند که ما دو تا هستیم. حالا که آمدیم بحث کنیم، بحث میکنیم که این وجود، عین ماهیت است مفهوماً یا غیر ماهیت است مفهوماً؟ اگر غیر باشد، یا میشود جزء یا میشود عارض.
شمول بحث بر مفهوم، حصه و فرد وجود
آیا این دو تا یک چیزند یا دو چیز؟ نمیگوید به یک وجود موجودند یا به دو وجود؛ بلکه میگوید این دو تا یک چیزند یا دو چیز. پس معلوم میشود که ناظر به خارج هم هست. در ذهن دو تا هستند یا یکی؟ در خارج دو تا هستند یا یکی؟ بحث بعدی که ما انشاءالله مطرح میکنیم و بعید میدانم امروز به آن برسیم و حتی طرحش هم امروز ممکن نیست، این است که این سؤالی که ما داریم هم در مفهوم وجود است، هم در حصه وجود است، مهم اینجاست که هم در فرد وجود است؛ فرد وجود، چه فرد ذهنی و چه فرد خارجی. البته مرحوم سبزواری نمیگوید چه فرد ذهنی و چه فرد خارجی، بلکه میگوید چه فرد عام و چه فرد خاص، که این فرد در خارج است. بعد سؤال میشود آن که در خارج است چطور هم فرد عام دارد و هم فرد خاص؟ آن وقت جواب میدهد. میگوید عام به معنای عامِ سِعی و خاص به معنای خاصِ سعی است. عام مفهومی یا خاص مفهومی نمیگویم که بگویید جایش در ذهن است؛ بلکه عامِ سعی و غیر سعی میگویم که جایش در خارج است.
همه این بیانات نشان میدهد که این بحث ما در خارج هم هست. یعنی ما بحث میکنیم که فرد وجود زائد بر ماهیت هست یا نه؟ این فرد وجود، یا فرد وجود ذهنی است یا فرد وجود خارجی. پس اینطور نیست که فقط بحثمان در مفهوم باشد؛ بله، بحث در مفهوم هم هست. آیا مفهوم وجود با مفهوم ماهیت یکی است یا نه؟ حصه وجود با حصه ماهیت یکی است یا نه؟ فرد وجود با فرد ماهیت یکی است یا نه؟ درست است که حرف ابوالحسن اشعری مربوط به حصه وجود است؛ حرف او را نگاه کنید مربوط به حصه وجود است که میگوید «وجود الإنسان عین الإنسان»[2] . ولی نزاع ما عام است.
ما تنها بحث در حصه نداریم؛ مفهوم را هم بحث میکنیم که آیا مفهوم وجود عین مفهوم ماهیت است یا نه؟ مفهوم مطلق. حصه را هم بحث میکنیم. مفهوم وجود انسان با مفهوم خود انسان یکی است. همچنین درباره فرد هم بحث میکنیم که این وجودِ این شیء خارجی با این شخص خارجی یکی است یا نه؟ یا وجود ذهنی با این شخص ذهنی یکی است یا نه؟ که حالا این را من انشاءالله در مسئله بعد که مطرح میشود توضیح بیشتری خواهم داد. ولی به هر حال بحث ما در فرد وجود هم هست؛ فرد وجود هم خارجی دارد و هم ذهنی. پس به نوعی بحث در خارج هم هست. درست است آن کسی که عامل این بحث شده، یعنی اشعری، بحثش در یک موطن خاصی بوده است، ولی وقتی ما وارد بحث شدیم، به آن موطن اختصاص ندادیم بحث را، بلکه آن را عام گرفتیم.
شاگرد: ولی در صدر مسئله همواره تذکر میدادند «لا فی العین»[3] ، «لا خارجیاً»[4] ؛ چند مورد تذکر دادند.
استاد: بله، حالا هم داریم همین را میگوییم و ما هم الان داریم تأکید میکنیم که این غیریت و اینها را به لحاظ خارج نمیگوییم. در خارج، اینها متحدند. مقدمات بحثی را گفتم، نظرم به همین بود؛ حالا که اینها را به ذهن آوردیم و دو تایشان کردیم، حتی این ماهیتِ شخص زید را با وجود شخص زید به ذهن آوردم و دو تایش کردم. حالا این دو تا است یا یکی است؟ عین است یا جزء است یا خارج؟ در خارج که متحد است. متحد است یعنی وجوداً متحد است، یعنی با یک وجود موجودند. اما خارجاً یکی هستند؟ در خارج شما همیشه نگاه میکنید، اگر وجود یکی بود، میگویید یکی هستند. این را دقت کنید، این نکته خیلی مهم است. در خارج شما به این شیء نگاه میکنید، اگر یک وجود دیدید میگویید این یکی است. یک موجود را میبینید و میگویید یک نفر است. اصلاً بحثِ دو تا در خارج مطرح نمیشود. چرا؟ چون در خارج شما با وجود کار دارید و وجود هم یکی است، خب وجود یکی است. ولی همان که در خارج است در واقع دو چیز است که با یک وجود موجود است. ذهن شما، شما را آگاه میکند و میگوید درست است که داری یک چیز میبینی، ولی این یک چیز نیست، این دو چیز است؛ دربارهاش بحث کن ببین این دو چیز عین هم هستند یا نه. یعنی باز هم ما ناظر به خارج هستیم، در عین اینکه تأکید میکنیم در خارج این دو تا یک چیز هستند. یک چیز هستند یعنی به یک وجود موجودند؛ یعنی یک موجود میآید جلوی چشم من، ولی در عین حال بحث میکنیم. شما ممکن است این توضیح من را قبول نکنید که الان هم قبول نکردید، هیچ ایرادی ندارد. من توضیح دیگری عرض میکنم که آن را دیگر ناچارید قبول کنید.
تا اینجا روشن شد که بحث ما ناظر به خارج هم هست. اما ما خارج را بما اینکه خارج است اصلاً نمیتوانیم دو تایش کنیم؛ یک موجود است. همین خارج را وقتی من میبینم، میشود دو تا؛ یعنی دو تایی که هست را من میبینم، ولی آن در خارج یک موجود بیشتر نیست و با یک وجود موجود است. این را دارم عرض میکنم که در خارج وجود مطرح است و در خارج هم یک وجود بیشتر نداریم.
شاگرد: اینکه میبینم میشود در ذهن تعمل و تحلیل ذهنی...
استاد: نه، دو تا واقعاً دو تا است. شما آن را با یک وجود میبینید و حکم میکنید به اینکه یکی است. آن را به ذهن خود میآورید و دیگر به وجود کار ندارید؛ به اینکه این دو تا به یک وجود موجودند کار ندارید، با خودِ این دو تا کار دارید. در خارج که هستید نگاه میکنید این دو تا به یک وجود موجودند؛ آنجا همان یک وجود برای شما مهم است. در ذهن که میآورید دیگر با وجودهایشان کار ندارید، خودشان را میآورید و به وجودشان کاری ندارید. وجود میآید، به وجودش کار نداریم؛ ماهیت میآید، به وجودش کار نداریم. اینجا آن دو تا از هم جدا میشوند. حالا بحث میکنید که این دو تا که از هم جدا هستند عین هم هستند یا نه؟ نه اینکه به یک وجود موجودند یا نه؛ خب مسلماً به یک وجود موجودند، چه در ذهن شما با یک وجود موجودند و چه در خارج با یک وجود موجودند. الان دیگر اصلاً بحث ما در این نیست که به یک وجود موجودند یا نه. بحث ما در این است که این دو تا که به یک وجود موجودند، دو تا هستند یا عین هم هستند و یکی؟ روشن شد که این بحث در خارج هم دارد میآید. و در عین حال تأکید قبلی ما هم هست که ما نمیخواهیم بگوییم در خارج به دو وجود موجودند. در خارج متحدند و به یک وجود موجودند. در ذهن که میآید به دو وجود موجود میشود. دو بار تصور میکنید؛ یک بار ماهیت را تصور میکنید و یک بار وجود را تصور میکنید.
در ذهن دو وجود درست میشود. یک وجود برای مفهوم ماهیت و یک وجود برای مفهوم وجود؛ که بعد در خارج این دو تا با هم متحد میشوند و به یک وجود موجود میشوند. پس وجود را نگاه کنید، متحد است و یکی است؛ موجود را نگاه کنید، تحلیل شد به دو تا. در خارج هم موجود دو بخش دارد، منتها به یک وجود موجود است و شما در خارج دیگر دوئیت درست نمیکنید، چون در خارج با وجود سر و کار دارید و وجود یکی است. یعنی در خارج این دو تا به یک وجود موجودند. بعد که شما در ذهن میآورید و تحلیل میکنید، دو چیز میبینید و دو موجود درست میکنید. آن وقت سؤال میکنید که این دو موجود عین هم هستند یا نه؟ این را توجه کردید؟ دقیق بود، نمیدانم حالا روشن شد یا نشد. شما ممکن است این جواب را نپذیرید. خب وقتی بحث، بحثِ خارجی شد، اجزا میتوانند خارجی باشند و میتوانند عقلی باشند؛ دیگر اشکال شما حل میشود.
تبیین مراد از اجزای خارجی و عقلی در تحلیل ماهیت
حالا فرض کنید که اصلاً ما به خارج کار نداریم. آن توضیحی که بعداً گفته میشود که این بحث و این نزاع در فرد و حصه و مفهوم میآید، آن را بگذاریم کنار. بیاییم بگوییم بحث ما کاملاً ذهنی است. آیا میتوانیم برای این فرضی که کاملاً ذهنی است یا برای مفروضی که کاملاً ذهنی است، اجزای خارجی و اجزای عقلی درست کنیم؟ دیگر اجزای خارجی مطرح نمیشود؛ فقط چون خود آن مفروض عقلی است و خود آن مقسم عقلی است، باید اقسام هم عقلی باشند و اجزا هم باید عقلی باشند.
شاگرد: چه تالی فاسدی ما را به خارج کشاند، ما نمیخواستیم برویم، به فرض پای ما را به خارج باز کرد.
استاد: یعنی آن توضیح اولی را میخواهید بیان کنید؟ من میخواهم وارد توضیح دوم بشوم. توضیح دوم را اجازه بدهید تمامش کنم.
توضیح دوم این است، یعنی جواب دوم: مراد از اجزای خارجی و مراد از اجزای عقلی چیست؟ همانطور که دیروز اشاره کردم مراد از اجزای خارجی ماده و صورت است و مراد از اجزای ذهنی جنس و فصل است. دقت کنید تمام حرف در همین نکته است که مراد ما از اجزای خارجی ماده و صورت است، نه ماده و صورتِ موجود به وجود خارجی. ماده و صورت مراد بحث ماست. وقتی میگوییم این اجزا اگر اجزای خارجی باشند تسلسلشان روشن است و اگر اجزای عقلی باشند تسلسلشان با این توضیح روشن است، منظورمان از اجزای خارجی ماده و صورت است، نه ماده و صورتِ موجود به وجود خارجی که از بحث بیرون بیفتیم، بلکه ماده و صورت است؛ منتها ماده و صورتِ موجود به وجود ذهنی.
شاگرد: یعنی همان جنس و فصل ولی به لحاظ «بشرطِ لا»؟
استاد: بله،همین ماده ذهنی. حالا آن «بشرطِ لا» و «لا بشرط» را نیاورید، مطلب پراکنده میشود. حرف درستی است، ولی مطلب را مجملاً بگیرید و بعد در ذهن خودتان مفصل کنید. همان تفصیلهایی که الان در ذهنتان است، آنها را بیاورید، ولی مجملاً بگیرید که بتوانید روی این معانی مجمله دقت کنید؛ بعد تفصیل بدهید، عیبی ندارد.
پس مراد ما از اجزای خارجی که تسلسلشان روشن است و احتیاج به توضیح ندارد، ماده و صورت است؛ و مراد ما از اجزای عقلی که تسلسلشان احتیاج به توضیح دارد، جنس و فصل است.
شما فکر کردید که ما ماده و صورتی که برای ماهیت میآوریم -ماهیتی که وجود جزء آن شده و اجزا پیدا کرده است- و ما بعضی از این اجزا را ماده گفتیم و بعضی را صورت، فکر کردید مرادمان از ماده و صورت، ماده و صورتِ خارجی است و اشکال کردید که بحث ما به خارج ربطی ندارد. ولی ما میگوییم مرادمان ماده و صورت است و به وجود اصلاً کاری نداریم. به وجودِ ماده و صورت کاری نداریم. ماده و صورت از هم جدا هستند برخلاف جنس و فصل.
پس به وجود خارجی و وجود ذهنی کار نداریم؛ ماده و صورت چه در خارج بیایند و چه در ذهن بیایند، بالاخره دو چیزند و باید به دو وجود موجود بشوند؛ منتها دو وجودی که به یک شکلی با هم متحدند. حالا یا متحدند یا منضم. خیلیها میگویند ماده و صورت به وجود منضم موجودند، یعنی این یک وجود جدا دارد و آن هم یک وجود جدا دارد، منضم میشوند. بعضی میگویند وجودِ اتحادی است که یک وجود دارند. ایشان هم در پاورقی که دیروز اشاره کردید، انضمام را مطرح کرده است: «ترکیب المادة و الصورة انضمامی فوجوداتها متغایرة بالحالیّة والمحلیّة»[5] ؛ که دیگر به عبارت توجه کنید، صریح در این است که ماده و صورت با هم فرق دارند و حتی وجود هم نمیتواند اینها را یکی کند.
پس اجزای خارجی یعنی ماده و صورت و اجزای ذهنی یعنی جنس و فصل. شاهد بر این مدعا که اجزای خارجی یعنی ماده و صورت، این است که ایشان در بحثی که شاید انشاءالله امروز به آن برسیم و بخوانیم، میگوید در مرکبات خارجی، جنس و فصل که اجزای عقلیاند، عین ماده و صورتاند. توجه کنید به همین عبارت؛ در مرکبات خارجی مثل جسم، جنس و فصل که اجزای عقلیاند عین ماده و صورتاند. آیا جنس و فصل عین ماده و صورت خارجیاند یا عین ماده و صورت ذهنی؟ هیچکس نگفته است که عین ماده و صورت خارجیاند. همه میگویند عین ماده و صورت ذهنیاند و فرقشان به اعتبار است. با ماده و صورت خارجی که فرق حقیقی دارند؛ جنس و فصل با ماده و صورت خارجی فرق حقیقی دارند، با ماده و صورت ذهنی است که فرق اعتباری دارند. و ایشان میگوید اجزای عقلیه با ماده و صورت تفاوت اعتباری دارند. همان ماده و صورتاند با تفاوت اعتباری.
پیداست که ماده و صورتی که دارد مطرح میکند در بحث ما، آن ماده و صورت خارجی نیست. پس وقتی که میگوید اگر اجزای ماهیت خارجی باشند، یعنی اگر از سنخ ماده و صورت باشند، همین. نه اگر از سنخ ماده و صورت باشند و وجود خارجی داشته باشند که بحث منحرف بشود. آنجا که میگوید اگر این اجزای متسلسله ذهنی باشند مرادش جنس و فصل است؛ آنجایی که میگوید خارجی باشد مرادش ماده و صورت است، همانطور که دیروز گفتم. ولی نه ماده و صورتِ موجود به وجود خارجی، بلکه ماده و صورت است. آن وقت ماده و صورت لزومی ندارد که حتماً موجود باشد به وجود خارجی تا بحث را منحرف کند.
خلاصه حرف این شد که مرحوم سبزواری اینچنین دارد حرف میزند: تسلسل روشن است اگر اجزا ماده و صورت باشند (دیگر اجزای خارجی نگویید)؛ توضیح میخواهد اگر اجزا جنس و فصل باشند. اگر اینطوری میگفت از بحث بیرون نرفته بود، و همین را گفته است. منتها به جای اینکه بگوید ماده و صورت، گفته است اجزای خارجی. روشن است مطلب. اگر این باشد ما خارج از بحث نرفتهایم. دقیق بود، چه آن جواب اول چه جواب دوم.
جواب اول را قبول نکنیم، دومی را باید قبول کنیم، چون خودش هم حاشیه زده است. در همانجا که اجزای خارجی را مطرح کرده است حاشیه زده است؛ گفته است: «ترکیب المادة و الصورة انضمامی فوجوداتها متغایرة بالحالیّة والمحلیّة» تا آخر. خودش حاشیه زده و گفته است مرادم از اجزای خارجی همان ماده و صورت است. ما هم داریم همین را میگوییم، منتها نه ماده و صورتِ مقید به وجود خارجی. این را من دارم نفی میکنم، تقید به وجود خارجی را دارم نفی میکنم. فقط لحاظ ماده و صورت میکنیم که ماده و صورت اگر باشند، بالاخره صورت میشود شریکة العلة، ماده میشود معلول، علت و معلول با هم فرق میکنند. پس اجزای متسلسله با هم فرق میکنند، نمیشود متحدشان کرد و تسلسل خیلی راحت فهمیده میشود. چون وقتی متحد نشدند از کثرت نمیافتند، از بینهایت بودن نمیافتند و یک اجزای بینهایت را تشکیل میدهند به بیانی که گفته شد. خب این سؤال هم جواب داده شد.
تبیین تسلسل در اجناس و فصول بنا بر اصالت ماهیت
حالا وارد بحث امروز میشویم: « هذا علی قول القائلین بأصالة الماهیة».[6] «هذا» یعنی چه؟ عرض کردم ایشان آنجا که اجزا را اجزای خارجیه یعنی ماده و صورت میگیرد، تسلسل را میگوید ظاهر است، احتیاج ندارد شما توضیح بدهید و با توضیحی ظاهرش کنید. اما در جایی که مراد از اجزا، اجزای عقلیه یعنی جنس و فصل باشد، آنجا هم تسلسل را قبول میکند منتها میگوید توضیح میخواهد. توضیح این است که شما جنس و فصل را ذاتشان را نگاه کنید. ذاتشان متحد نیست، ذاتشان یکی نیست. پس این اجزایی که در ماهیت به وجود میآید بر اثر جزء شدن وجود، این اجزا همه اجناساند و فصول، و اجناس و فصول اگرچه به لحاظ وجود متحدند، به لحاظ ذات متفاوتاند، پس این بینهایت اجناس و فصول متفاوتاند؛ یکیشان نمیکنیم، کثرت و بینهایت را از آنها نمیتوانید بگیرید. و وقتی کثیرِ بینهایت شدند، تسلسل را درست میکند.
پس جنس و فصل هم تسلسل درست میکنند از این جهت که ذاتشان متفاوت است. چه زمانی تسلسل از بین میرود؟ اگر شما این اجزای متسلسله را یکی کردید، نه تنها تسلسل از بین میرود، تعدد هم از بین میرود. اما چه زمانی میتوانید آنها را یکی کنید؟ به لحاظ وجود میتوانید آنها را یکی کنید؛ به لحاظ ذات نمیتوانید یکی کنید. و ما هم که تسلسل درست میکنیم به لحاظ ذاتشان درست میکنیم.
ما میگوییم اینها ذاتهای بینهایتاند. نه اینکه وجودهای بینهایت دارند، بلکه ذاتهای بینهایتاند، تسلسل درست میشود. حالا دقت کنید؛ «هذا»، اینکه ما احتیاج داریم در جنس و فصل که وجود را نادیده بگیریم و به ذات توجه کنیم و به لحاظ ذات، تسلسل را درست کنیم، این بنا بر اصالت ماهیت است. اما بنا بر اصالت وجود، فرق میگذاریم بین ماهیات بسیطه و ماهیات مرکبه. در ماهیات بسیطه، همین راهی را که در جنس و فصل تذکر دادیم طی میکنیم. در ماهیات مرکبه دست و بالمان باز است، ارجاعش میدهیم به اجزای خارجی. در ماهیات بسیطه ناچاریم همین توجیهی که در جنس و فصل گفتیم ملتزم بشویم. در ماهیات مرکبه برمیگردانیم به اجزای خارجی یعنی برمیگردانیم به ماده و صورت، آنجا دیگر دست و بالمان باز است، احتیاج به این توجیه هم نداریم. پس بنا بر اصالت ماهیت ناچار شدیم این توجیه را کنیم؛ بنا بر اصالت وجود تفصیل میدهیم؛ در ماهیات بسیطه توجیه میکنیم، در ماهیات مرکبه احتیاج به توجیه نداریم. حالا چطور؟ این را من الان توضیح میدهم. توجه کردید که کل بحث را به صورت فهرست مطرح کردم ولی توضیح ندادم. حالا بفرمایید.
شاگرد: ایشان آمد تسلسل را تبیین کند، تفکیک اجزا را برای ما مطرح میکند ... خب این تفکیک اجزا ... اصلاً چه ربطی به اصالت دارد؟ یعنی من اگر قائل به اصالت ماهیت بشوم تفکیک هست، اگر قائل به اصالت وجود بشوم تفکیک نیست؟ این ربطی به هم ندارد.
استاد: بله، حالا من توضیحی که میدهم انشاءالله جواب شما حل میشود، یعنی جواب شما داده میشود. شما میفرمایید تسلسل در جایی لازم میآید که اجزا از هم منفک باشند. اگر انفکاک را ثابت کردیم که ثابت هم کردیم، در اجزای خارجی انفکاک را راحت ثابت کردهایم، در اجزای ذهنی انفکاک را به لحاظ ذات ثابت کردهایم. به لحاظ وجود نتوانستیم انفکاک را ثابت کنیم، به لحاظ ذات ثابت کردهایم. انفکاک را ثابت کنید تسلسل حاصل میشود؛ چه قائل به اصالت وجود بشوید چه قائل به اصالت ماهیت. اصالت وجود و اصالت ماهیت چه دخالتی در بحث دارد؟ این سؤال شماست. حالا وقتی مطرح کردیم، انشاءالله جوابش داده میشود و معلوم میشود دخالت دارد.
تقسیم ماهیات به بسیط و مرکب در خارج و ذهن
بنا بر قول به اصالت وجود الان میخواهم بحث کنم. ماهیات را دو قسم میکنیم و بعد بحث میکنیم. من حالا اصلاً به طور کلی از بحث بیرون میروم، یعنی میآیم ماهیات را دو قسم میکنم که هنوز آن بحث را دیگر نداریم، همین بحث را مطرح میکنیم، بعد دو مرتبه برمیگردیم به بحث خودمان.
ماهیات دو قسماند: ماهیاتی که در خارج بسیطاند، ماهیاتی که در خارج مرکباند. همه ماهیات در ذهن مرکباند، اختلاف بینشان نیست. ماهیات در ذهن همهشان مرکباند «من الجنس و الفصل» یا «من المادة و الصورة الذهنیة». همه ماهیات در ذهن مرکباند، اما در خارج ماهیات بسیطه داریم و ماهیات مرکبه داریم. ماهیات بسیطه سه تاست: عقل، نفس، اعراض، تمام اعراض. در خارج بسیطاند؛ یعنی در خارج شما ماده و صورت برای نفس نمیتوانید بیاورید. نفس ماده و صورت ندارد. درست است که نفس به ماده مرتبط است، ولی خودش ماده و صورت ندارد، خودش یک صورتِ خالص است. خودش صورت خالصی است که به ماده مرتبط است ولی خودش مرکب از ماده و صورت نیست، نفس بسیط است. عقل هم همینطور، عقل که بالاتر از نفس است آن هم بسیط است، ماده و صورت ندارد. اعراض در خارج ماده و صورت ندارند.
شاگرد: تحققشان بسیط است؟
استاد: اعراض در یک جسمی که موضوعشان است یا مادهشان است حلول میکنند ولی خودشان ماده ندارند.
شاگرد: ماهیات را که نگاه میکنیم همه بسیطاند؟ ...
استاد: نه، حالا عرض میکنم. فعلاً تا اینجا معلوم شد مکه این سه تا بسیطاند. این سه تا یعنی ماهیت عقل، ماهیت نفس، ماهیت اعراض، این سه تا بسیطاند. در خارج بسیطاند، یعنی در خارج ماده و صورت ندارند.
میآییم و جسم را نگاه میکنیم؛ جسم در خارج ماده و صورت دارد، پس در خارج مرکب است. این مطلب روشن است. بعد شما چطوری جنس و فصل میگیرید از ماهیات مرکبه و ماهیات بسیطه؟ در ماهیات مرکبه مادهاش را به ذهن میآورند، میشود ماده ذهنیه؛ صورتش را به ذهن میآورند، میشود صورت ذهنیه. تا حالا ماده و صورت خارجی بود، ماده و صورتی بود که به وجود خارجی موجود بود؛ حالا آمد در ذهن من، ماده و صورت ذهنی شد، یعنی ماده و صورتی است که به وجود ذهنی موجود است.
پس ابتدا ماده و صورت خارجی را داریم. این تعبیر را دقت کنید: در «جواهر جسمانی». جواهر که گفتیم، اعراض بیرون میروند. یا میگوییم «جواهر مرکبه». جواهر مرکبه که گفتیم، با جواهر، اعراض بیرون میروند، با مرکبه، نفس و عقل بیرون میروند. چون نفس و عقل جوهر هستند ولی مرکب نیستند. این جواهر مرکبه هم اعراض را بیرون میکند به خاطر کلمه «جواهر»، هم عقل و نفس را بیرون میکند به خاطر کلمه «مرکبه». پس جواهر مرکبه یا به تعبیر خود ایشان ماهیات مرکبه، آنها دیگر با بسیطه فرق میکنند. بسیطه میشود نفس و عقل و اعراض، این جواهر مرکبه میشود اجسام. تعبیر به جواهر مرکبه، تعبیر به اجسام، همه اینها درست است، من هم به همهاش دارم تعبیر میکنم.
بررسی بساطت و تجرد در ماده و صور بسیطه
شاگرد: ماده و صورت بسیط نیستند؟ خود ماده و صورت؟
استاد: بله، خود ماده و صورت بسیطاند.
شاگرد: چون شما ذکر نکردید جزو ماهیات بسیطه، فقط گفتید نفس و عقل و اعراض.
استاد: ما در خارج ماده خالی نداریم، در خارج صورت خالی نداریم، ما داریم ماهیاتی را میگوییم که در خارج بسیطاند. شما ماده تنها در خارج ندارید که من بیایم آن را جزء ماهیات بسیطه ذکر کنم. ماده تنها در خارج ندارید، صورت تنها در خارج ندارید، ولی عرض خالی در خارج دارید.
شاگرد: عرض خالی ...
استاد: نه، متکی بودن غیر از این است؛ عرض در وجودش متکی است، و الا خود عرض در ماهیتش متکی نیست. شما در خارج عرض را دارید ولو متکی، ولی آن اتکا عرض را مرکب نمیکند. صورت را دارید با ماده و همراه با ماده یعنی در واقع جسم را دارید، صورت خالی ندارید، ولی اعراض را دارید. علی ای حال اینطور است که شما صورت و ماده را جزء بسائط خارجیه نمیتوانید حساب کنید.
شاگرد: در بحث جواهر که مطرح میشود بعداً اینها را میآورند.
استاد: انواع جواهر. اینها انواع جواهرند، نگفت انواع موجودات خارجی. ببینید بحث ما در ماهیاتی است که بسائط خارجیهاند. یعنی در خارج بسیطاند.
شاگرد: یعنی پای وجود میکشیم وسط دیگر در واقع؟ یعنی موجود باشند در خارج. یعنی با لحاظ موجودیتشان داریم لحاظ میکنیم؟
استاد: بله دیگر، باید خارجی باشند. خارجی باشند و در خارج هم بسیط باشند. وقتی صورت حلول میکند در ماده، میشود مادی؛ ولی بساطتش محفوظ است، خودش بسیط است. ماده هم که محل میشود ماده دیگر مادی نمیشود. اگر مادی نشد باید مجرد باشد، و مجرد هم میشود. اما چرا عالِم به خودش نیست؟ چون هر مجردی عالم به خودش است، چرا ماده عالم به خودش نیست؟ این از آن مجردات نوری نیست. مجردی عالم به خودش است که قائم به خودش باشد؛ ماده که قائم به خودش نیست.
مشاء میگوید مجردی عالم است که قائم به خودش باشد و ماده قائم به خودش نیست. اشراق میگوید مجردی، میگوید مجردی عالم است که مجرد نوری باشد و ماده مجرد نوری نیست. هر کدامشان یکجوری ماده را از عالِمیت میاندازند. ولی ماده مجرد است. مجرد است یعنی مادی نیست، فقط همین. نه اینکه مجرد است یعنی مثل آن مجردات دیگر است، چون مسلماً مثل مجردات دیگر نیست؛ ماده مثل عقل نیست، ماده مثل نفس نیست. مجرد است یعنی مادی نیست، یعنی در ماده حلول نکرده است. گاهی از اوقات گفته میشود ماده مجرد است. ولی خلط نکنید. مادی نیست ولی ماده هست. مادی در مقابل مجرد است؛ ماده در مقابل مجرد نیست.
مادی یعنی چه؟ یعنی یا حلول در ماده کرده مثل صورت، یا همراه با ماده است مثل جسم؛ به این میگوییم مادی. ماده هیچکدام از این دو تا نیست؛ نه حلول در ماده کرده و نه همراه ماده است، بلکه خودش ماده است. پس مادی نیست. وقتی مادی نباشد طبق تقسیم میشود مجرد، ولی نه آن مجرد. نه آن مجردی که به قول اشراق نوری است و به قول مشاء قائم به ذات است. آن مجرد نمیشود. این حالا یک نکته بود من از خارج عرض کردم از بحث یک خرده بیرون رفتم، ولی خب نکته خوبی بود.
شاگرد: ... خودش نسبت داده میشود، در عین اینکه ماده است مادی هم هست. دیگر او اولیٰتر است به اشیاء دیگر نسبت به مادی بودن.
استاد: به خودش نسبت میدهید؟ شیء را به خودش نسبت میدهید؟ یک مقدار سخت است. مجرد را دارم توضیح میدهم: مجردِ اینچنینی! مجرد یعنی غیر حالّ فی الماده، همین! این مجردی که من در ماده به کار میبرم، یعنی غیر حالّ فی الماده؛ آن مجردی که بر نفس و عقل اطلاق میکنم، یعنی مجرد نوری قائم به ذات که هیچ کدام در ماده نیست. وقتی دارم توضیح میدهم که مرادم از مجرد چه مجردی است دیگر خلط نمیشود.
نحوه انتزاع جنس و فصل در ماهیات مرکبه و بسیطه
پس قرار شد که ماده و صورت جزو ماهیات بسیطه باشند. هستند، جزو ماهیات بسیطه هستند در خارج؛ اگرچه در ذهن هم اینها مرکباند. یعنی ماده را وقتی میخواهید تفسیر کنید، جنس و فصل برایش میآورید؛ صورت را هم وقتی میخواهید تعریف کنید جنس و فصل برایش میآورید. پس اینها بسیط خارجی هستند، ولی بسیط ذهنی نیستند.
اما حالا شما سؤالتان این است که چرا آن را جزء بسائط خارجیه ذکرش نکردید؟ میگفتید عقل و نفس و اعراض و صُوَر و مواد؛ اینطور میگفتید کامل بود. من عرض کردم علت اینکه ذکرش نکردیم، این بود که آنها را جدا نیافتیم. و الا بله از نظر معنی همینطور است، بسیط خارجیاند و مرکب ذهنی. ولی چون آنها را تنها نیافتیم لذا ذکرشان نکردیم، جزء ماهیات بسیطه ذکرشان نکردیم. حالا شما اگر آن تنها نیافتن برایتان مسئله نیست، میتوانید این را هم جزء ماهیات بسیطه ذکر کنید.
حالا این بحث را مطرح میکردم که جنس و فصل این اشیاء را چطوری میگیریم؟ آمدیم سراغ جواهر مرکبه. گفتیم جواهر مرکبه در خارج ماده دارند و صورت دارند. ما از مادهشان ماده ذهنی میگیریم، یعنی مادهشان را تصور میکنیم. ماده ذهنی میگیریم یعنی تصور میکنیم. تا تصور کردیم ماده میآید در ذهن میشود ماده ذهنی. از صورت، صورت ذهنی میگیرم یعنی آن را هم تصور میکنم، صورت میآید در ذهن میشود صورت ذهنی. الان در ذهن من، این ماهیت منحل شد به ماده و صورت ذهنی. همین جسم، جسمی که در خارج دارای ماده و صورت خارجی بود، همین جسم آمد در ذهن من دارای ماده و صورت ذهنی شد.
حالا همین ماده ذهنی را من «لا بشرط» تصور میکنم، میشود جنس. همان صورت ذهنی را من «لا بشرط» تصور میکنم، میشود فصل. فرق بین جنس و فصل و ماده و صورت ذهنی به لحاظ حقیقتشان نیست. به لحاظ ذات فرق ندارند، به لحاظ وجود هم فرق ندارند، هر دو ذهنیاند، فقط به اعتبار فرق دارند. جنس و فصل با ماده و صورت خارجی به لحاظ ذاتشان فرق ندارند ولی به لحاظ وجود فرق دارند. جنس و فصل وجود ذهنی دارد، ماده و صورت خارجی وجود خارجی دارد؛ فرق بین این دو فرق بین وجود ذهنی و وجود خارجی است که فرق حقیقی است. لذا اینکه گفته میشود جنس و فصل با ماده و صورت فرق اعتباری دارند، حتماً باید توجه کنید که مراد با ماده و صورت ذهنی است نه با ماده و صورت خارجی. جنس و فصل با ماده و صورت خارجی فرق حقیقی دارند، چون به لحاظ وجود فرق میکنند و فرقی که از طریق وجود میآید فرق حقیقی است. درست است که به لحاظ ذات فرق ندارند ولی به لحاظ وجود فرق دارند.
وقتی این ماده و صورت میآیند در ذهن، ذاتاً که با جنس و فصل فرق نمیکردند؛ وقتی هم در خارج بودند ذاتاً با جنس و فصل فرق نمیکردند، وجوداً فرق میکردند. حالا که آمدند در ذهن وجوداً هم دیگر فرق نمیکنند، جنس و فصل هم وجود ذهنی دارد، ماده و صورت ذهنی هم وجود ذهنی دارند. پس نه ذاتاً فرق میکنند نه وجوداً فرق میکنند؛ فرقشان میشود به اعتبار. پس جنس و فصل با ماده و صورت ذهنی فرق اعتباری دارند نه با ماده و صورت خارجی؛ توجه به این داشته باشید.
خب، جنس و فصل را چطوری گرفتیم؟ ماده و صورت را تصور کردیم، ماده و صورت خارجی شد ماده و صورت ذهنی. بعد هر کدام از این متصورها را «لا بشرط» کردیم شد جنس و فصل. این کاری بود که ما در مرکبات انجام دادیم. در مرکبات، جنس و فصل همان ماده و صورتاند. بیایم در بسائط؛ در بسائط جنس و فصل را از کجا گرفتید؟ ماده و صورت نداشتید که! اینجا گفتهاند جنس و فصل را از ما به الاشتراك و ما به الامتیاز آنها میگیریم. عقل را با نفس مقایسه میکنیم، میبینیم در وجود هر دویشان مجردند. در فعل، عقل مجرد است. عقل وقتی میخواهد کار انجام بدهد احتیاج به ابزار ندارد، نفس وقتی میخواهد کار انجام بدهد احتیاج به ابزار مادی دارد. نفس وقتی میخواهد ببیند احتیاج به چشم دارد، وقتی میخواهد راه برود با پا باید راه برود. نفس نمیتواند خودش این کارها را انجام بدهد، باید با ماده انجام بدهد. پس نفس در مقام فعلش مجرد نیست، در مقام فعلش مادی است، مگر در آن فعلِ بالای بالا که تعقل است، در آن مجرد است.
شاگرد: فعلاً اینجوری است؟
استاد: نه، «فعلاً» اینجا به معنای ...
شاگرد: نه، همین «فعلاً» زمانی را میگویم.
استاد: نه، همیشه همینطور است. البته بنا بر نظر مشاء بعد از مفارقت از بدن چون تبدیل به عقل میشود دیگر احتیاج به ابزار ندارد.[7] بنا بر نظر صدرا همچنین بنا بر تصریح شریعت، که هیچ وقت نفس بی بدن نیست، همیشه احتیاج به ابزار دارد.[8] منتها ابزارش در دنیا ماده عنصری است، در برزخ ماده برزخی است، در قیامت اختلاف است. شریعت میگوید ماده عنصری است، صدرا میگوید ماده برزخی است، من بدجور حرف زدم! یعنی صدرا را در مقابل شریعت قرار دادم!
شاگرد: ظاهر شریعت...
استاد: ولی خب صدرا تصریح میکند که من عین شریعت دارم حرف میزنم. حرف من یکخرده ناجور بود، خودم متوجه لازمش نبودم، وقتی گفتم متوجه شدم که اشتباه گفتهام.
شاگرد: شریعت به نظر صدرا یک حرفی میزند، شریعت به نظر عرف یک حرفی.
استاد: بله، این درست است. شریعت به نظر صدرا میگوید که بدن میآید، به عنصر و مثالش کار ندارد؛ به نظر عرف شریعت میگوید بدن عنصری میآید. حالا این خودش خیلی تفصیل دارد. اینکه در معاد اختلاف است تفصیل زیاد دارد. خب حالا من به این کار نداشتم. منظورم این بود، سؤال شما را داشتم جواب میدادم از بحث بیرون رفتم.
منظور این بود که در شما در بسائط دیگر ماده و صورت ندارید که از ماده و صورت خارجی ماده و صورت ذهنی بگیرید بعد «لا بشرط» کنید جنس و فصل درست بشود. از اول میروید سراغ «ما به الاشتراك» و «ما به الامتیاز». بین عقل و نفس «ما به الاشتراك» چیست؟ تجرد در وجود. «ما به الامتیاز» چیست؟ تجرد و عدم تجرد در فعل.
عقل را اینطوری تعریف میکنید: «مجردٌ فی الوجود و الفعل». اینطوری بگویید: «جوهرٌ مجردٌ فی الوجود و الفعل». نفس را چطور تعریف میکنید؟ «جوهرٌ مجردٌ فی الوجود دون الفعل»[9] . خب، این فصل را آوردید، جنس هم آوردید، از «ما به الاشتراك» جنس گرفتید، از «ما به الامتیاز» فصل گرفتید. پس شما دیگر ماده و صورت ذهنی نداشتید، همانطور که ماده و صورت خارجی نداشتید. در خارج «ما به الاشتراك» و «ما به الامتیاز» داشتید، اینکه ماده و صورت نبود؛ در ذهنتان هم همان «ما به الاشتراك» و «ما به الامتیاز» را آوردید، این هم که ماده و صورت نبود. جنس و فصل را از این گرفتید؛ پس شما الان در ذهنتان فقط جنس و فصل دارید، ماده و صورت ندارید. اینجاست که جنس و فصل خودش لحاظ میشود، اصلاً به ماده و صورت کار نداریم.
تبیین راه حل تسلسل در ماهیات مرکبه و بسائط خارجیه
بحث تمام شد، آمدم در بحث خودمان. گفتم یک ذره از بحث میروم بیرون دوباره برمیگردم، حالا دوباره برگشتم. شما در بسائط اصلاً ماده و صورت ندارید، فقط جنس و فصل دارید. در مرکبات ماده و صورت خارجی دارید، ذهنی هم دارید؛ به خارجی کار ندارید، به ذهنی آن کار دارید. ما در جواب و رفع اشکال اینطوری گفتیم: اجزای عقلیه یعنی جنس و فصل، متحدند در وجود، مختلفاند در ذات. اینطوری تعددشان را حل کردیم. خواستیم متعددشان کنیم که تسلسل بسازند؛ چطوری متعددشان کردیم؟ به لحاظ ذاتشان. به لحاظ وجود گفتیم متحدند، به لحاظ ذات مختلفاند، خود جنس و فصل. در بسائط خارجی مثل عقل و اینها احتیاج داشتیم این کار را بکنیم، اما دیگر در مرکبات لازم نیست بگوییم جنس و فصل به لحاظ ذاتشان متفاوت است. جنس و فصل همان ماده و صورت ذهنی است. در مرکبات چون ماده و صورت ذهنی را داریم، میگوییم جنس و فصل در مرکبات همان ماده و صورت ذهنیاند. خب ماده و صورت ذهنی که تفاوتشان روشن است؛ جنس و فصل هم تفاوتشان روشن است.
آن تلاشی که ما کردیم که این جنس و فصل را متعدد کنیم، گفتیم به لحاظ وجود واحدند ولی به لحاظ ذات متعددند، این برای بسائط خارجیه بود. در مرکبات خارجی احتیاج به این تلاش نداریم، دستمان بازتر است. آنجا جنس و فصل را همان ماده و صورت ذهنی میگیریم. در بسائط، ماده و صورت ذهنی نداشتیم که این کار را بکنیم؛ در مرکبات، ماده و صورت ذهنی داریم، میآییم این جنس و فصل را همان ماده و صورت ذهنی میگیریم. ماده و صورت ذهنی هم فرقشان روشن است؛ دیگر لازم نیست بگوییم اینها به لحاظ ذات متفاوتاند، به لحاظ وجود یکیاند.
پس راه حل در مرکبات خارجیه بازتر است؛ اما در بسائط خارجیه هم ما راه حل داریم که آنچه دیروز گفتیم راه حل است برای بسائط خارجیه. برای مرکبات خارجیه راه حل دیگر هم داریم. آن حرف کافی است، آن حرفی که دیروز گفتیم برای مرکبات خارجیه هم کافی است، ولی برای مرکبات خارجیه ما مافوق این را هم داریم، راه بازتری هم داریم.
خب، مثل اینکه ظاهراً وقت اجازه نمیدهد که من مطلب را تکمیل میکنم، ولی تا یک مقدار زیادی بحث روشن شد. دیگر من فردا به این بحث اگر اشاره کنم دیگر توضیح لازم نباشد، فقط یک اشاره کنم که ذهن آماده بشود برای ادامه مطلب انشاءالله.