« فهرست دروس
درس شرح حکمت منظومه - استاد محمدحسین حشمت پور

97/07/28

بسم الله الرحمن الرحیم

تبیین ما لا یتناهیِ عِدّی و مُدّی و شِدّی/غرر در اشتراک وجود /مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم

 

موضوع: مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم/غرر در اشتراک وجود /تبیین ما لا یتناهیِ عِدّی و مُدّی و شِدّی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

حکمت شرح منظومه، صفحه هفدهم، سطر اول:

«و إن كان بعض مصاديقه فوق ما لا يتناهى بما لا يتناهى عدة و مدة و شدة و غيره كان‌ محدودا».[1]

بحثمان در اشتراک معنوی وجود بود. پنجمین دلیل بر اشتراک معنوی این بود که اگر ما اشتراک معنوی را نگفتیم، بلکه به اشتراک لفظی قائل شدیم، ذهنمان را از معرفت خداوند تعطیل کرده‌ایم؛ یا همان‌طوری که اشاره کردم، عالم را از مبدأ تعطیل کرده‌ایم.

بعد خواستیم این مطلب را توضیح بدهیم؛ گفتیم وقتی لفظ وجود را بر ممکنات اطلاق می‌کنیم و معنایی می‌فهمیم، بعداً بر واجب هم اطلاق می‌کنیم، همان معنا را می‌فهمیم یا مقابلش را یا چیزی نمی‌فهمیم؟ سه تا احتمال داشتیم. اگر بگویید همان معنا را می‌فهمیم که می‌شود اشتراک معنوی. اگر بگوییم مقابلش را می‌فهمیم، معنایش این است که برای همه از وجود، هستی می‌فهمیم، اما در مورد خداوند اطلاق وجود می‌کنیم، عدم می‌فهمیم. معنایش این است که خداوند معدوم است و نتیجه‌اش این می‌شود که عالم از وجود خداوند تعطیل بشود؛ تعطیلِ عالَم است از مبدأ. و اگر بگوییم چیزی نمی‌فهمیم، لازمه‌اش تعطیل ذهن است از معرفت. این‌ها را قبلاً گفتیم. و این دو تا فرض اخیر اشکال دارد، پس فرض اول که ما همان معنای وجود را می‌فهمیم درست است.

ممکن است این‌طوری استدلال را مطرح کنند که هر سه فرض باطل است. اگر از وجودی که بر خدا اطلاق می‌کنید همان معنایی را بفهمید که از اطلاق بر ممکن استفاده می‌کنید، این باطل است، به‌خاطر اینکه خلف فرض است؛ چون فرضتان بر این بود که از خدا چیز دیگری می‌فهمید. اگرچه خلف فرض مدعای ما را اثبات می‌کند، ولی بالاخره خلف فرض است و باطل. پس این فرض اول را هم به این بیان باطل می‌کنیم. فرض دوم که تعطیل عالم از مبدأ باشد، آن که باطل است، فرض سوم که تعطیل عقول از معرفت باشد، آن هم باطل است. فرض دو و سه روشن است که باطل است. فرض اول را ممکن است شما بگویید مثبت مطلوب است، ممکن هم هست از اول نگویید مثبت مطلوب است، بگویید ولو مثبت مطلوب است ولی به‌خاطر اینکه خلف فرض است باطل است.

که این کار را زیاد می‌کنند. استدلال می‌کند و می‌گوید اگر این مطلب حق باشد، یکی از این سه تا اتفاق می‌افتد. بعد بین این سه تا، یکی‌اش حق درمی‌آید، بقیه‌اش باطل درمی‌آید، ولی همان یکی هم که حق است می‌گوید باطل است، چون خلف فرض می‌شود؛ آن را هم باطل می‌داند. به‌طور کلی می‌گوید اگر این مطلب تو درست باشد، سه تا فرض دارد که هر سه‌اش هم باطل است. با اینکه یکی‌اش مطلوب خودش را نتیجه می‌دهد ولی اصرار می‌کند که آن هم باطل است. علتش همین است که اصلاً با این فرض شروع کرده‌ای. اگر دو خدا داشته باشیم، این مسئله پیش می‌آید، اگر مشترک لفظی باشد این مسئله پیش می‌آید، اگر عالم مثلاً حادث باشد این مسئله پیش می‌آید. از اول با یک فرضی شروع کرده‌ای که قبولش نداشتی، آن وقت هر چه تالی پیش می‌آید همه باید فاسد باشد، ولو یکی‌اش هم منتج مطلوبت باشد، آن را هم باز می‌گوید فاسد است. خب این‌ها مطالبی بود که من در جلسه گذشته هم گفته بودم، قرار شد که تکرار نشوند.

بررسی لایتناهی فوقی و تحتی در کلام مرحوم سبزواری

در فرض اول که ما از همه موجودات از وجودشان یک چیز بفهمیم و یک معنا بفهمیم، گفتیم خود موجودات با هم فرق می‌کنند، ولی معنایی که از وجودشان فهمیده می‌شود یکی است. بعد فرق بین موجودات را هم این‌طور گفتیم که این‌قدر بین این موجودات فاصله است که بعضی‌شان فوق ما لایتناهی هستند بما لایتناهی و بعضی دیگر محدود. این‌طوری توضیح دادیم که این موجوداتی که از همه‌شان مفهوم واحد و مفهوم مشترک اخذ می‌کنیم، این‌قدر این‌ها با هم فرق دارند که بعضی‌ها فوق ما لایتناهی هستند بما لایتناهی. عبارت این‌طور بود: «و إن کان بعض مصادیقه» یعنی مصادیق وجود، «فوق ما لا یتناهی»، بعد یک جمله جا بیندازید، «و غیره کان محدودا». «غیره» عطف شد بر «بعض مصادیقه»، عبارت این‌طور شد: «و إن کان بعض مصادیقه فوق» تا آخر، «و غیره» یعنی غیر از آن بعض هم «کان محدودا». بعضی‌شان نامتناهی بودند، بعضی متناهی بودند. ولو مصادیق فرق کردند، ولی وجود در همه به یک معنا بود. اگر این طور بود گفتیم «فقد جاء الاشتراك». این‌ها را خواندم، توضیح هم دادم. حالا می‌خواهیم بیان کنیم «فوق ما لایتناهی بما لا یتناهی عدة ومدة وشدة» را. بیانی که با ذکرش ان‌شاءالله حاشیه مرحوم سبزواری هم روشن می‌شود. یک حاشیه طولانی ایشان در اینجا دارند.

الان ملاحظه کنید در این عبارت «فوق ما لا یتناهی بما لا یتناهی»، دو تا «لا یتناهی» داریم. تعبیر خود مرحوم سبزواری این است که یکی لانهایة فوقیه است، دیگری لانهایة تحتیه.[2] یعنی یک لایتناهی را «فوق» دیدیم، یک لایتناهی را «تحت» دیدیم. گفتیم «فوق ما لایتناهی بما لایتناهی». بعضی مصادیق، ما لایتناهی است و فوق ما لایتناهی. کأنه ما در تحت، ما لایتناهی داشتیم، در فوق هم یک ما لایتناهی داریم. آن که در تحت است می‌شود لانهایة تحتیه، آن که در فوق است می‌شود لانهایة فوقیه.

بعد فاصله بین این دو نامتناهی هم نامتناهی است. سه تا شد دیگر؛ یکی موجود فوق که لایتناهی است، یکی موجود تحت که آن هم لایتناهی است، یکی هم فاصله بین این دو غیرمتناهی که آن فاصله هم غیرمتناهی است.

شاگرد:...

استاد: حالا معنایش بکنم، ان‌شاءالله همه چیز روشن می‌شود. این موجود بالاتر است از «ما لایتناهی»[3] است، چقدر بالاتر است؟ «بما لایتناهی»، یعنی به اندازه «لایتناهی». عبارت را دارم معنا می‌کنم، کاری به توضیحش ندارم. این موجود فوق لایتناهی است. چقدر فوق لایتناهی است؟ «بما» یعنی به مقدار لایتناهی. یک مضاف‌الیه برای «فوق» دارید؛ «فوق ما لایتناهی»، که این نشان می‌دهد آن تحت هم ما لایتناهی است. درباره خداوند تعبیر به لایتناهی نکرده است. این عبارت درباره خدا تعبیر به لایتناهی نکرده است. گفته است که خداوند «فوق ما لایتناهی» است، یعنی مادون را «لایتناهی» گرفته است. مقدار فوقیت خدا بر «لایتناهی» را هم «بما لایتناهی»، یعنی به مقدار «لایتناهی» گرفته است. دو تا «لایتناهی» در این عبارت آمده؛ یکی مربوط به تحت است، یکی هم مربوط به مقدار است. خود «فوق» را تعبیر به «ما لایتناهی» نکرده است، آن را گفته «فوق ما لایتناهی» است، هیچ قیدی برای آن نیاورده است. دقت کنید که جواب شما هم داده شد. برای «فوق» هیچ قیدی نیاورده، حتی مقیدش نکرده به اینکه «ما لایتناهی» است، بلکه گفته «فوق ما لایتناهی» است. مادون شده «ما لایتناهی» ، مقدار فوقیت هم شده «لایتناهی»، ولی خود «فوق» از آن تعبیری به هیچ چیزی نکرده است، گفته «فوق ما لایتناهی».

شاگرد: این «فوق» نباید در مقابل تحت باشد؟ اگر این‌طور بفرمایید، عیب ندارد.

استاد: حالا در مقابل تحت نگیرید. در مقابل تحت که هست، چون «فوق» گفته است، مضاف‌الیه «فوق» هم می‌شود تحت. قید ندارد، حالا در مقابل آن نیست، یعنی اینکه معناً در مقابل آن نیست، ولی بالاخره «فوق» در مقابل تحت هست.

تبیین ما لا یتناهیِ عِدّی و مُدّی و شِدّی و توزیع آن‌ها

این خود عبارت بود که تقریباً تحت‌اللفظی معنا شد. حالا این «عدة و مدة و شدة» قید کدام یکی از این ما لایتناهی‌ است؟ قید است برای مضاف‌الیه «فوق»، یا قید است برای مدخول باء جاره «بما لایتناهی»؟ قید کدام است؟ مرحوم سبزواری ابتدا می‌گوید «علی سبیل التوزیع». یعنی قید «عدةً» و «مدةً» را مربوط کن به «ما لایتناهی‌» که مضاف‌الیه «فوق» است، و قید «شدةً» را مربوط کن به آن «ما لایتناهی‌» که بعد از «باء» آمده است. توزیعش کن، یعنی این سه قید هر سه را به یک «ما لایتناهی» نچسبان. دو تایش را بچسبان به آن «ما لایتناهی» که مضاف‌الیه «فوق» است، یکی‌اش را مربوط کن به «ما لایتناهی»‌ که بعد از «باء» آمده است. بعد یک خرده که می‌گذرد و توضیح می‌دهد مطلب را، می‌گوید عیبی هم ندارد که هر سه‌ را مربوط کنی به آن که مضاف‌الیه «فوق» است.

خب این باید توضیح داده بشود. اولاً متناهیِ عِدّی و مُدّی و شِدّی چیست؟ ثانیاً این قیدها «علی سبیل التوزیع» چطوری می‌شود؟ ما لایتناهی مُدّی روشن است، مثل عقول که در مدت بی‌نهایت موجودند؛ یعنی برای عمرشان مدتی نیست. از ازل موجودند تا ابد. ازل تا ابد هم زمان نامتناهی است. و عقول هم این چنین هستند، از ازل تا ابد موجودند؛ عقول عالیه، این‌ها مرگ ندارند. پس نامتناهیِ مدی‌اند، یعنی به لحاظ مدت نامتناهی‌اند. حالا اگر در عقول هم شک داشته باشید، اسماء الهی این چنین‌اند. که صدرا هم وقتی می‌گوید عقول مرگ ندارند[4] ، یک جوری عقول را همان اسماء می‌گیرد.

شاگرد: زمان نامتناهی مسامحه ندارد؟

استاد: چرا!

شاگرد: چون قبل از اینکه افلاک و این عالم ماده که...

استاد: قبلی نداریم.

شاگرد: زمانی نبوده که بگوییم زمانی بوده ولی اول نداشته.

استاد: از اول زمان اول نداشته است. نظر مشاء را دقت کنید. نظر مشاء این است که همین زمان، همین زمانی که ما الان در آن هستیم، نامتناهی است اولاً و آخراً[5] . صدرا می‌گوید زمان نامتناهی است، نه همین زمان، ولی مشاء می‌گوید همین زمان. یعنی از ازل خدا افلاک را آفرید، از ازل افلاک با حرکت آفریده شدند، از ازل هم این حرکت مقدار داشت، مقدارش هم زمان بود. پس از ازل زمان را داشتیم. تا ابد هم افلاک هستند، حرکتشان هست، مقدار حرکتشان یعنی زمان هم هست. پس زمان را ازلی و ابدی می‌دانند برای نفس همین فلک واحد، برای همین فلک نهم. فلک نهم را خدا در ازل آفرید. یعنی اول برای خلقتش نبود. حالا تعبیری نداریم بکنیم؛ از همان وقتی که آفریده شد با حرکت آفریده شد، این‌طور نبود که بعداً به حرکت افتاد. از اول با حرکت آفریده شد، از اول زمان را تولید کرد. «از اول» کلمه غلطی است! چون ازل، اول ندارد. نمی‌شود گفت «از اول»؛ ولی کلمه دیگری ندارم که بگویم.

تمایز میان ازلی بالذات و ازلی بالغیر

پس زمان ازلی و ابدی است. در تمامی این زمان ازلی و ابدی هم عقول موجودند. چون آن‌ها قبل از زمان آفریده شده‌اند. عقول قبل از افلاک آفریده شده‌اند. منظور از «قبل»، قبل رتبی است، نه قبل زمانی. چون اگر قبل زمانی باشد، باز زمان اول پیدا می‌کند، یا افلاک اول پیدا می‌کنند. در حالی که افلاک هم اول ندارند. خداوند اول ندارد، افلاک اول ندارند، عقول اول ندارند؛ منتها اول نداشتنِ خداوند بالذات است، اول نداشتنِ فلک به زمان و حرکت به‌وسیله خداست، بالغیر است. خدا ازلی است بالذات است، این‌ها ازلی بالغیرند. فرض کنید که در همان ازل خورشیدی باشد و بخواهد طلوع کند؛ همان وقتی که طلوع کرد نور دارد، نه اینکه باید صبر کنید تا نورش بعداً ظاهر بشود، از همان اول نورش ظاهر است.

حالا اگر از اول بود، نه اینکه از اول موجود شد، بلکه از اول بود - کلمه از اول هم غلط است - اگر از اول بود، خب از اول هم نورش بود دیگر؛ منتها خودش بالاصاله و بالذات بود، نورش به‌وسیله‌ ذاتش بود. خداوند را هم همین‌طوری می‌گویند؛ می‌گویند از اول بود و از اول هم خلق را داشت. آن خلایقی که حالت منتظره نداشتند از اول بودند با خدا. خدا بود بالذات، این‌ها بودند بالغیر. خدا ازلی بالذات بود، این‌ها ازلی بالغیر بودند. همان‌طور که واجب بالغیر اشکال ندارد، ازلی بالغیر هم اشکال ندارد. ازلی بالذات ما دو تا نداریم، همان‌طور که واجب بالذات دو تا نداریم. همین که قید بالغیر می‌آوریم همه چیز حل می‌شود. یعنی نشان داده می‌شود که این‌ها اگرچه دائمی‌ هستند ولی معلول‌ هستند. کلمه بالغیر این‌ها را معلول می‌کند، این‌ها را فعل قرار می‌دهد. به‌محض اینکه معلول شدند و بالغیر شدند از خدا جدا می‌شوند. بالغیر هم که هستند اشکال ندارد، چون ازلی بالغیرند، یعنی غیر آن‌ها را ازلی قرار داده است، نه خودشان. اگر ازلی بالغیر نبودند، بلکه خودشان بالذات ازلی بودند، شریک خدا می‌شدند. ولی حالا جدای از خدا هستند، شریک خدا نیستند، فعل خدایند، ازلی به‌وسیله غیرند، پس شرکی لازم نمی‌آید، تعدد واجبی لازم نمی‌آید.

تفاوت میان «بودن در زمان» و «بودن با زمان»

شاگرد: ... فوق زمان هستند، نه اینکه بگوییم حالا در زمان، لایتناهی هستند...

استاد: لایتناهیِ مُدّی‌اند.

شاگرد: یعنی در مدت، حد نمی‌شود برای این‌ها قائل شد.

استاد: یعنی همان‌طوری که شما هم فرمودید، من هم عرض کردم، اشراف بر زمان دارند. در تمام طول زمان، با زمان هستند، در زمان نیستند.

شاگرد: یعنی شما دارید فوق زمان معنا می‌کنید.

استاد: بله فوق زمان دارم معنا می‌کنم...

شاگرد: لایتناهی در زمان. یعنی زمانی هست که حد ندارد...

استاد: ببینید، سؤال کردند که زمان نامتناهی است؟ من جواب دادم که بله، زمان نامتناهی است. حالا آیا عقول در این زمان نامتناهی‌اند یا با زمان نامتناهی‌اند؟ الان عرض می‌کنم با زمان نامتناهی‌اند.

شاگرد: می‌توانست مثال را به همین زمان بزند...

استاد: مثال می‌زنیم حالا. حالا من دارم مثال می‌زنم...

شاگرد: ... حالا بگوییم محدود در زمان‌اند یا متناهی در زمان...

استاد: حالا وقتی داریم توضیح می‌دهیم، منظورمان دیگر روشن است. ما می‌گوییم عقول قبل از افلاک و قبل از زمان آفریده شدند و همراه با زمان هستند، اما در زمان نیستند. چون اگر در زمان باشند، محکوم به حکم زمان هستند و تغیر زمان بر آن‌ها هم عارض می‌شود. اما اگر با زمان باشند، محکوم به حکم زمان نیستند. من بارها مثال زده‌ام؛ این جوی آب که دارد رد می‌شود، شما تخته را بیندازید در جوی، می‌بینید که این افتاد در جوی آب و به تبعِ آن آب، باید حرکت کند. اما شما بیرون آب ایستاده‌اید، حرکت آب را دارید می‌بینید، اما محکوم به حرکت نیستید. با حرکت هستید ولی در حرکت نیستید. آن چوب در حرکت است؛ چون در حرکت افتاده خودش هم متحرک است. اما شما بیرون حرکت ایستاده‌اید، حرکت را دارید می‌بینید، همراه با حرکت هستید ولی درون حرکت نیستید. به شما هم گفته می‌شود که شما با همه حرکت هستید، اما متحرک نیستید. به آن چوب هم گفته می‌شود با حرکت هست ولی متحرک است. فرق است بین کسی که با زمان است و کسی که در زمان است. فرق است بین کسی که با حرکت است و کسی که در حرکت است. آن کسی که در حرکت باشد محکوم به حرکت است، آن کسی که با حرکت باشد محکوم به حرکت نیست. عقول با حرکت‌اند، با زمان‌اند، ولی در زمان نیستند.

بنابراین، از اول زمان تا آخر زمان با زمان‌اند؛ اول و آخر ندارد! برای تفهیم مطلب دارم عرض می‌کنم. مثل ما نیستند که در مقطعی از زمان بیایند و بعد هم بروند. آن‌ها از اول زمان تا آخر زمان با زمان‌اند. از اول حرکتِ فلک با فلک‌اند. این‌چنین عدم تناهی دارند. عدم تناهی مُدّی دارند، نه اینکه یعنی مدتشان نامتناهی است، بلکه در مدت نامتناهی، این‌ها تناهی پیدا نمی‌کنند. این‌ها با مدت نامتناهی همراه‌اند. که دیگر مطلب روشن است، وقتی تصریح می‌کنیم دیگر مطلب روشن است. یک وقت هنوز مطلب را نگفته‌ایم، ممکن است توهم پیش بیاید؛ اما تصریح داریم به اینکه مرادمان از زمان داشتن، در زمان بودن نیست، بلکه با زمان بودن است. و این باعث حرکت حرکت عقول نمی‌شود.

بررسی لایتناهی عدی در نفوس و صور علمیه

شاگرد: عرض بنده این فرمایش شما نبود. فرمایش شما با این توجیه درست است ... شما در واقع دارید فرمایش ایشان را توجیه می‌کنید.

استاد: فرمایش ایشان چیست؟ می‌گوید «فاللانهایة المدیة کالعقول الکلیة»[6] . حالا چرا کلامش را طوری تفسیر می‌کنید که اشتباه باشد؟ این عبارت ایشان را می‌توانید بگویید عقولی که در مدت‌اند یا عقولی که با مدت‌اند، هر دو را می‌توانید بگویید و ایشان هیچ‌کدام را نگفته است. چرا «در» را بیاورید که کلامش را اشتباه کنید؟ «با» بیاورید که کلامش درست بشود. همه جا ما موظفیم که کلام گوینده را تا وقتی که امکان حملش بر صحت هست، صحیح معنا کنیم. بله، یک جایی قابل نیست که صحیح معنا بشود، دیگر ناچاریم که بگوییم باطل است.

شاگرد: پس با این تفسیر از لانهایة، دیگر زمان در این تفسیر شما نیست.

استاد: نیست دیگر، بله. در آن نیست، ولی هست، همراه است. یعنی گفته می‌شود در مدت بی‌نهایت، این موجود است. نه اینکه در مدت وجود دارد، بلکه با مدت وجود دارد. این را خودشان گفته‌اند، خود مرحوم سبزواری در جای دیگر می‌گویند؛ پیداست توجه دارد به این مسئله، این‌طور نیست که اشتباه کرده باشد. توجه دارد، منتها تعبیرش را به من واگذار کرده، به شما واگذار کرده است که معنایش کنید. با توجه به تمام درست معنا کردن‌ها معنایش کنید.

اما نامتناهیِ عِدّی. نامتناهی عِدّی را مثال می‌زند به خود عدد افلاک، عدد گردش افلاک، صور علمیه، حوادث متعاقبه، مثل انسان‌ها که می‌آیند. بعد، نفوس ناطقه‌ای که به تعاقب می‌آیند و بعد با هم مجتمعاً باقی می‌مانند. نفوس ناطقه با حوادث متعاقبه فرق می‌کنند؛ حوادث متعاقبه می‌آیند و از بین می‌روند. اما نفوس ناطقه به تعاقب می‌آیند، بعد از اینکه از بدن مفارقت کردند، مجتمعاً با هم موجودند. یعنی آن نفوسی که قبلاً مفارقت کرده‌اند، با نفوسی که در وسط‌ها مفارقت کرده‌اند، آن‌هایی که بعداً مفارقت می‌کنند، همه می‌روند در یک ظرف وجودی جمع می‌شوند. بله، در وقت ظهورشان در دنیا به تعاقب آمده‌اند، ولی در وقت بقایشان مجتمعاً موجودند.

یعنی کسانی که می‌روند در عالم برزخ، با قدیمی‌ها از نظر وجود همراه‌اند. حالا ممکن است به‌خاطر داشتن جسم مثالی، جا اشغال کنند و نتوانند با بعضی‌ تماس داشته باشند، ولی از نظر وجود همه‌شان موجودند، برخلاف این دنیا. در این دنیا کسانی که قبلاً بودند و زندگی می‌کردند، الان نیستند. حتی نفسشان هم نیست، نفسشان منتقل شده به عالم برزخ. بدنشان که دیگر پوسیده شده، ولی نفسشان الان موجود نیست در این دنیا. نفس موجوداتی که الان زنده هستند در این دنیا موجود است، نفس آن‌ها الان در دنیا موجود نیست، نفس آینده‌ها هم در دنیا موجود نیست. فقط نفس گروهی که الان دارند زندگی می‌کنند در دنیا موجود است، ولی در برزخ، تمام نفوسی که قبلاً منتقل شده‌اند موجودند. حالا چطور همدیگر را می‌بینند، یا نمی‌بینند، آن معلوم نیست، ولی اجتماع در وجود دارند. پس نفس ناطقه تعدادش بی‌نهایت است. همین الان بی‌نهایت است. نه در دنیا، بلکه در برزخ.

صور علمیه چطور؟ صور علمیه هم همین الان بی‌نهایت است. این عقل اول که خدا به آن اجازه داده است که تمام مادونش را به‌وسیله صورت علمیه ببیند، مادونش چند تا هستند؟ بی‌نهایت. چه آن‌هایی که الان وجود گرفته‌اند، چه آن‌هایی که بعداً وجود می‌گیرند؛ عقل به همه آن‌ها عالم است. یا اگر در مورد عقل شک دارید، خود خدا به تمام ماعدی که تا ابد می‌خواهند بیایند، به همه‌شان عالم است. چند تا ماعدی داریم؟ بی‌نهایت. همه صور علمیه دارند پیش خدا. پس بی‌نهایت صورت علمیه پیش خداست. صورت علمیه عدداً نامتناهی است. حالا پیش ما صورت علمیه متناهی است.

اگر ما را هم حساب کنید، صورت علمیه مجموعاً پیش من، صورت علمیه مجموعاً پیش شما، پیش آن یکی دیگر، چند تا صورت علمیه ما داریم؟ در طول عمرمان چقدر صورت علمیه کسب کرده‌ایم؟ همه را در ذخیره داریم، ولو توجه تفصیلی به آن‌ها نداشته باشیم. ببینید، چند تا در ذهن من است، چند در ذهن شما، چند در ذهن شما؛ بی‌نهایت آدم جمع بشوند، این مجموعه‌ها در ذهن همه باشد، این مجموعه‌ها را جمع کنید، می‌شود چند تا بی‌نهایت! پس صور علمیه در خداوند تنها لازم نیست، در خود مجموعه‌ ما هم بی‌نهایت است. در عقول هم بی‌نهایت است، در خدا هم بی‌نهایت است، تعداداً بی‌نهایت است.

پس صور علمیه، نفوس ناطقه، حوادث متعاقبه [عدةً نامتناهی‌اند]. حالا حوادث متعاقبه را مطرح نکنید، به خاطر اینکه همه‌شان الان نیستند دیگر، یک مقدار محدودی الان هست. آن‌هایی که هستند را حساب کنید؛ مثل همین صور علمیه که الان هست، نفوس ناطقه ولو اینجا نیست، در عالم برزخ هست. همین موجوداتی را که عدةً نامتناهی‌اند حساب کنید. خب خدا فوق این‌هاست. معلوم است دیگر که فوق است. فوق عقول است که عقول، نامتناهی مُدّی‌اند. فوق نفوس ناطقه است که نامتناهی عِدّی‌اند. تا اینجا روشن است.

بررسی امتناعِ مافوق برای لایتناهیِ شِدّی در حرکت

اما آیا می‌توانید یک نامتناهی شِدّی داشته باشید و یک فوقی برایش درست کنید؟ ایشان ابتدا می‌گویند نه، نمی‌شود. بنابراین آن «شدةً»[7] را نباید قید مضاف‌الیه «فوق» بگیرید، که آن وقت ما لایتناهی شدةً و خدا فوق این است. نمی‌شود. اگر شدت نامتناهی باشد، فوق ندارد. توجه کنید؛ حرکت را ملاحظه کنید. این حرکت که می‌خواهد این مسافت ده کیلومتر را طی کند، در مدت ده ساعت طی می‌کند. این حرکت، مسافت معینِ ده کیلومتر را در مدت ده ساعت طی می‌کند. یک حرکت بعدی بیاورید، پنج ساعت طی کند، همان مسافت را. چه عوض شد؟ سرعت عوض شد دیگر! سرعت عوض شد که این پنج‌ساعته رفت.

ببینید، مسافت همان مسافتِ ده کیلومتر است. آن متحرک اولی آمد در ظرف ده ساعت طی کرد، متحرک دومی آمد در ظرف پنج ساعت طی کرد، معلوم می‌شود دو برابر آن حرکت داشت، این دومی دو برابر او شدت داشت. حالا یکی دیگر پیدا کنید که در ظرف دو ساعت و نیم طی کرد. خب این چهار برابر اولی حرکت داشت، یا دو برابر دومی حرکت داشت. حالا بیایید این حرکت را که مدام سریع کردید و ساعتش کم شد، حالا اَسْرعُ الحَرَکات کنید، بی‌نهایت سریعش کنید. این چقدر طول می‌کشد؟ در لازمان اتفاق می‌افتد، اصلاً زمان نمی‌خواهد. هر چه شما حرکت را شدید کردید زمان کم شد؛ حالا حرکت را در نهایت شدت بردید، یعنی به تعبیر ما از نظر شدت بی‌نهایتش کردید؛ زمان بی‌نهایت کم می‌شود. بی‌نهایت کم می‌شود یعنی چه؟ یعنی تبدیل می‌شود به لازمان، می‌شود صفر.

پس وقتی حرکت بی‌نهایت شدید باشد، در لازمان اتفاق می‌افتد. خب، می‌شود فوق این حرکتی را تصور کنید؟ فوقِ حرکتی که در لازمان اتفاق افتاده است یک حرکت دیگر تصور کنید، آن چقدر می‌خواهد شدید باشد؟! دیگر فوقِ بی‌نهایت شدید، شدید نمی‌توانید تصور کنید. الان در حرکت تصور کنید، ببینید که درست می‌شود. اگر بخواهید شدیدی را فوقِ شدید تصور کنید، معلوم می‌شود آن پایینی فوقِ بی‌نهایت نیست. آن پایینی شدتِ بی‌نهایت ندارد، اگر شدت بی‌نهایت داشت بالا نداشت.

بی‌نهایت عِدّی فوق دارد، بی‌نهایت مُدّی فوق دارد، بی‌نهایت شِدّی فوق ندارد. به همین جهت ایشان می‌گوید آن شدةً را قید برای «ما لایتناهی» نگیر، برای مضاف‌الیه نگیر. قید برای خود «فوق» بگیر. بگو آن «فوق» شدةً نامتناهی است، نه اینکه آن مضاف‌الیه‌اش شدةً نامتناهی باشد. اگر آن مضاف‌الیه لایتناهیِ شِدّی باشد دیگر فوق نخواهد داشت. تو شدت را قید «لایتناهی‌» که مضاف‌الیه «فوق» است نگیر، بلکه قید «فوق» بگیر. این «علی‌ سبیل ‌التوزیع»[8] است که خود ایشان توضیح می‌دهد.

شاگرد: شدتی که قید لایتناهی داشته باشد باز هم محدود به حد است دیگر؟ یعنی خودش قید لایتناهی داشته باشد.

استاد: یعنی به لفظ؟

شاگرد: یعنی مقید باشد. مقید به لایتناهی.

استاد: مقید به لایتناهی، لایتناهی لفظش قید است، ولی از نظر زمان و این‌ها که قید نیست. نامتناهی یعنی قید نیست، حدی برایش نمی‌آورید. بله، از نظر لفظی می‌گویید که نامتناهی باشد. یعنی قید نامتناهی را برایش می‌آورید ولی از نظر معنا نامتناهی است دیگر! قید ندارد، محدود نیست. از نظر لفظ متناهی است. از نظر لفظ یک قید به آن زده‌اید و مقید کرده‌اید به لایتناهی. این را لفظاً مقید کرده‌اید، ولی معناً معنایش این است که وسیع است و آخر ندارد، حدی ندارد. از نظر معنا حد ندارد، از نظر لفظ دارد.

شاگرد: اگر شدتی باشد که جهت امکان در آن لحاظ شده باشد، آن وقت باز هم مقید به قید لایتناهی می‌شود معناً نه لفظاً. یعنی ما یک شدتی داریم که در مرحله وجوب است، آن حتی قید لایتناهی هم ندارد. اما یک شدتی داریم که حیث امکانی دارد، لذا قید لایتناهی را دارد. به هر حال مقید است.

استاد: دارید شما یک شدتی که قید لایتناهی را داشته باشد و ممکن باشد؟ حالا ببینیم خود ایشان بعداً چه کار می‌کنند.

شاگرد: نامتناهی مُدّی چرا فوق دارد؟ عِدّی و مُدّی چرا فوق دارند؟

استاد: عِدّی و مُدّی فوق دارند به خاطر اینکه تصور می‌شود دیگر. یعنی شما الان عقل را ملاحظه کنید، به لحاظ مدت نامتناهی است، سازنده‌اش فوقش است. اما شما یک حرکتی بیاورید که شِدّیِ بی‌نهایت باشد.

شاگرد: سازنده‌اش فوقش است.

استاد: چطوری؟

شاگرد: کسی که آن را ساخته‌ فوقش است.

استاد: فوقش است یعنی آن هم باید حرکت کند، آن هم باید همین‌جور باشد. آن هم باید شدت داشته باشد. من در حرکت مثال زدم. اگر یک حرکت بی‌نهایت شدید داشتید، فوق این هم اگر بخواهد حرکت داشته باشید، معنایش این است که آن بی‌نهایت شدید در لازمان واقع شده باشد، این یکی بالاتر در کمتر از لازمان واقع بشود. این اصلاً شدنی نیست. مثال به زمان زدم تا راحت‌تر فهمیده بشود. از اول مثال به امر معنوی نزدم. در مثال شما قبول دارید که اگر یک شیئی حرکتی بی‌نهایت شدید داشت، این باید در لازمان حرکتش را انجام بدهد. اگر فوق این بخواهد حرکتی باشد چطور تصور می‌شود؟! یعنی این باید در کمتر از لازمان حرکت را انجام بدهد. مگر کمتر از لازمان داریم؟! نداریم دیگر!

شاگرد: چرا شدت را حرکت می‌گیرید فقط؟

استاد: مثال به حرکت دارم می‌زنم.

شاگرد: در حرکت چون که زمان را دارید محدود می‌کنید، تصور فوقش یک کمی سخت می‌شود. ولی اگر در غیر حرکت باشد، هر شدتی چرا فوق ندارد؟ همان موجدِ آن شدت است، مثل مدت و عدت؛ چه فرقی می‌کند؟

استاد: اگر این شدت بی‌نهایت است، علتش باید شدیدتر از شدت بی‌نهایت باشد. چطوری می‌شود؟! شدت باید بیاید،آن هم بیاید دیگر! در مدت این‌طور نبود، دیدید که لانهایة مُدّی خودش مدت نداشت، علتش هم می‌تواند مدت نداشته باشد. اما لانهایة شِدّی خودش شدت دارد، نمی‌توانیم آن را مثل مدت قرار بدهیم. آن وقت باید آن بالاترش هم شدت داشته باشد. اگر بی‌نهایت شدّی تصور بشود، دیگر مافوقش قبول نمی‌شود، نمی‌توانید شما مافوقِ بی‌نهایت شدّی داشته باشید.

شاگرد: ایشان در حاشیه مثال نور را می‌زنند. می‌گویند شدت این انوار حتی اگر برسیم به لایتناهی، فوق شدت هم دارد، قاهر بر آن‌هاست.

استاد: آن برای بعد است. من عرض کردم که ایشان یک بار می‌گوید «علی ‌سبیل ‌التوزیع»، شدت را در مضاف‌الیه «فوق»[9] نمی‌تواند بیاورد؛ شدت را وصف خود «فوق» قرار می‌دهد. بعد که می‌رود در بحث نور، یک جور دیگر بحث می‌کند. به آن هم بعداً ان‌شاءالله می‌رسیم. ابتدا ایشان این‌طور می‌گوید؛ می‌گوید یک غیرمتناهی شدّی درست کن؛ غیرمتناهی شدّی دیگر فوق ندارد. بعد می‌آید در نور بحث می‌کند که حالا ان‌شاءالله آن را می‌رسم، آن را می‌گوید عیبی ندارد.

دو جور عبارت را معنا می‌کند؛ یک جور شدت را طوری معنا می‌کند که وصف آن مضاف‌الیه «فوق» نتواند باشد، فقط وصف خود «فوق» است. چون این چنین شدتی اگر نامتناهی باشد، مافوق ندارد. مثال حرکت را من زدم و مثال خوبی بود. اما یک بار نامتناهی شدّی را طوری می‌گیرد که بتوانیم مافوق برایش درست کنیم. من این را هنوز بحث نکرده‌ام، آن را ان‌شاءالله وقتی رسیدم توضیح می‌دهم. فعلاً تا اینجا مطلب روشن است.

تطبیق شدت وجوبی و امکانی در انوار اسفهبدیه

مطلبی که حالا ما می‌خواهم توضیح بدهیم که «فوق ما لایتناهی ... شدةً» هم داریم که «شدةً» را قید بگیریم برای «لایتناهی». مثال می‌زند به نفوس؛ می‌گوید نفوس دارای انوارند. به قول شیخ اشراق انوارشان انوار اِسفهبدیه است؛ یعنی بی‌نهایت نیست، انوار قاهره نیست. انواری نیست که غلبه کند بر همه انوار، پس می‌تواند مغلوب نور بالاتر باشد. حالا شما بیایید تمام این نورها را با هم جمع کنید. چون یک شمع نوری دارد، دو تایش کنید نورش بیشتر می‌شود، سه تا بشود نورش بیشتر می‌شود و هکذا. حالا شما بیایید بی‌نهایت نور نفس را [کنار هم جمع کنید] - چون نفوس قرار شد تعدادشان بی‌نهایت باشد، این‌ها هر کدامشان هم دارای نورند، ولو نور ضعیف یا نور متوسط - این‌ها را کنار هم جمع کنید، اجتماع نورها می‌شود، چون نورها بی‌نهایت‌اند یک نور شدید درست می‌شود. نور شدیدی که می‌توانیم آن را در مرحله امکانی بیندازیم. در مرحله امکانی، این‌ها را بی‌نهایت‌اند. آن وقت می‌رویم یک نور دیگر پیدا می‌کنیم که آن نور وجوبی است، آن می‌شود فوق بی‌نهایت. توجه کردید که در اینجا توانستم ممکن و واجب درست کنم؛ در بحث حرکت نتوانستم. در بحث حرکت آن مضاف‌الیه «فوق» را متحرک گرفتم، خود «فوق» را دیگر نتوانستم متحرک بگیرم؛ «فوق»، خداست، نمی‌تواند متحرک باشد.

اما در اینجا مضاف‌الیه «فوق» را شدید گرفتم به شدت امکانی، ولی خود «فوق» را شدید گرفتم به شدت وجوبی. این شد. چون اگر می‌خواستم مضاف‌الیه «فوق» را متحرک کنم به حرکت شدید بی‌نهایت، «فوق» باید متحرک می‌شد و گفتیم که نمی‌شود. اما اگر می‌خواستم این مضاف‌الیه «فوق» را نور امکانی کنم، خب فوقش نور وجوبی است که خیلی شدیدتر از این است.

بله، اگر مضاف‌الیه «فوق» شدید وجوبی باشد، دیگر فوق آن نمی‌شود. مضاف‌الیه «فوق» همه‌اش ممکنات است. لذا فوق وجوبی می‌توانیم داشته باشیم که بگوییم آن شدید است، آن شدیدتر از این شدیدِ بی‌نهایت است. مثلاً وجود منبسط، بی‌نهایت است، خدا فوقِ این بی‌نهایت است. وجود منبسط هم حساب کنید، از نظر نوریت، نوریت آن بی‌نهایت است، ولی نوریتِ بی‌نهایت در موطن امکان. خداوند نوریتِ بی‌نهایت در موطن وجوب دارد که فوق این است. روشن است مطلب.

پس «شدةً» را قید بگیرید برای «فوق»؛ «عدةً» و «مدةً» را قید بگیرید برای مضاف‌الیه «فوق»؛ و می‌توانید هر سه را قید بگیرید برای مضاف‌الیه «فوق» به بیانی که گفته شد. این توضیحی بود که در حاشیه مرحوم سبزواری هم آمده است. ظاهراً نکته مبهمی در کلمات حاشیه سبزواری باقی نمانده باشد، من همه را توضیح دادم.

شاگرد: آن مطلب ابتدایی که فرمودند ... غلط می‌شود؟...

استاد: غلط نمی‌شود. در یک توجه آن درست است، در یک توجه این درست است.

شاگرد: همین «فوق ما لایتناهی‌ عدة و مدة» همان‌طوری که دوستان فرمودند، آن فوقیت یک جهتی دارد. یعنی ما می‌گوییم «ما لایتناهی مدة»، اما «فوق» را از جهت مدت فوق این‌ها نمی‌دانیم. اما در آن سومی («شدةً»)، ایشان «فوق» را از جهت شدت می‌خواهد فوق بگیرد. به خاطر همین نمی‌شود.

استاد: بله، از جهت شدت بخواهد فوق بگیرد نمی‌شود، از جهت وجوب و امکان...

شاگرد: همین حرف را در آن یکی‌ها هم بزنیم. همین حرف را بگوییم در مدة هم همین‌طور است، در عدة هم همین‌طور است.

استاد: خب بگویید! ما که گفتیم، ما در عدة و مدة حرف زدیم، مشکلی نداشتیم...

شاگرد: همین اشکالی که در شدةً هست، در عدةً و مدةً هم هست. چرا آنجا دو تا فرمایش نداشتند؟ فقط در شدةً این دو تا فرمایش را فرمودند. اشکالی که در شدةً شد که فرمودند نمی‌تواند فوق داشته باشد، همین اشکال در مدةً و عدةً هم هست. اگر از جهت مدةً و عدةً فوق را بگیریم، فوق از چه جهت فوق است؟ از جهت مدت؟ نمی‌تواند بالاتر از این باشد. چون لایتناهی است دیگر، بالاتر از لایتناهی که نیست.

استاد: مضاف‌الیه را مربوط کنید به مدت، می‌فرمایید که «فوق» را هم مربوط کنیم به مدت. این‌طوری می‌فرمایید دیگر؟

شاگرد: عدد و زمان که بالا راه ندارد.

استاد: بله دیگر، عدد و زمان آن بالا راه ندارد، ولی شدت هم پایین راه دارد هم بالا. عدد و زمان پایین راه دارد، بالا راه ندارد. لذا ما نتوانستیم مدةً و عدةً را مربوط کنیم به «فوق»، چون در آنجا عدد و مدت راه ندارد. اما شدت در آنجا راه دارد.

شاگرد: مگر در خود عقول کلیه مدت راه دارد؟ مثالی که ایشان زد برای «مدةً»، عقول کلیه را فرمودند. مگر در عقول کلیه مدت راه دارد؟

استاد: به معنایی که عرض کردم بله.

شاگرد: به همین معنا در خدای متعال راه ندارد؟

استاد: خدا می‌شود فوق مدت دیگر.

شاگرد: با مدت می‌شود دیگر، پس راه دارد.

استاد: با مدت فوق مدت؟

شاگرد: عقول را اصلاً مثال برای خود فوق مدت زده است نه برای مدت. یعنی آن اشکالی که مطرح شده است، می‌تواند اصلاً وارد نباشد.

استاد: آن عبارت مرحوم سبزواری این است: «بان یکون العدة و المدة للتحتیه و الشدة للفوقیة».[10] این را اول گفته است. تحتیت یعنی لانهایة تحتیه. لانهایة تحتیه، آن عده و مدت را پذیرفته است، شدت برای لانهایة تحتیه نیست، برای فوقیه است. ابتدا این‌طور تصویر کرده است، بعد هم آن‌طور. هر دو قابل تصویر است؛ ایشان تصویر کرد دیگر. اول گفت «عدةً و مدةً»[11] را به مضاف‌الیه و «شدةً» را به مضاف مربوط کن، بعد گفت هر سه را به مضاف‌الیه مربوط کن. هر سه شدنی است. هر دو راه هست.

شاگرد: نفس ناطقه را چطوری نور گرفتید؟

استاد: نفس ناطقه نور است، نفس‌های غیر ناطقه هم نورند. ببینید، شیخ اشراق می‌گوید که غیر از جسم هر چه هست نور است. جسم غاسق است، یعنی تاریک است.[12] هر چه غیر از جسم است نور است. بعد، نور را از پایین شروع می‌کند، نور اسفهبدی می‌گوید که نفس ناطقه را شامل می‌شود، بعد انوار قاهره و اعلَون می‌گوید که عقول‌اند، بعد هم نورالانوار می‌گوید که خداست. سه نور قائل است دیگر. یکی نورالانوار است که بر خدا اطلاق می‌کند. هر چند در زیارت حضرت امیر، ظاهراً زیارت مطلقه ششم است که نورالانوار بر حضرت امیر اطلاق می‌شود[13] ، ولی حالا در اصطلاح اشراق بر خدا اطلاق می‌شود. نورالانوار را بر خدا اطلاق می‌کند، نور قاهر یا انوار قاهره و انوار اعلون را -جمع اعلی - بر عقول اطلاق می‌کند، انوار اسپهبدیه - یعنی سپهبد انوارند - این‌ها را اطلاق می‌کند بر نفوس ناطقه. بعد دیگر معلوم است دیگر؛ انوارهای بعد ضعیف‌اند، مثل نور نفوس حیوانی، نور نفوس نباتی، این‌ها ضعیف‌اند، به طوری که نفس ناطقه سپهبد این‌هاست و این‌ها افراد معمولی لشکرند. این‌ها سپهبدند یعنی مهم‌ترند. این انوار را ایشان نقل می‌کنند، این‌ها همه نورند، غیر از جسم هر چه در جهان است نور است. جسم را غاسق می‌داند. اگر به این جسم نفس تعلق بگیرد، جسم منور می‌شود بالعرض نه بالذات. همان‌هایی که دیگران در مورد وجود می‌گویند، ایشان در مورد نور می‌گوید.

شاگرد: اگر شدت را قید «فوق»[14] بگیریم، پذیرفته‌ایم که ما لایتناهی شدی هم باید داشته باشیم.

استاد: داریم، ولی فوق آن شدّی را نداریم. ما که نگفتیم نامتناهی شدّی نداریم، بلکه گفتیم فوق نامتناهی شدّی نداریم. اگر شما شدت را قید «فوق» بگیرید خود آن «فوق» می‌شود شدّی، دیگر فوق‌ آن یک شدّی دیگر نخواهیم داشت. اما اگر ما لایتناهی که مضاف‌الیه «فوق» است را شدّی بگیرید، آن وقت فوق شدّی پیش می‌آید که نداریم.

شاگرد: اگر که قید «فوق» بگیریم،‌ این‌جوری می‌شود که خداوند شدةً فوق ما لایتناهی شدةً هست دیگر، چون باید ملاک واحد باشد. ما در یک چیز این‌ها را با هم می‌سنجیم.

استاد: بله دیگر. خداوند می‌شود شدةً فوق ما لایتناهیِ شَدید. نداریم دیگر! آخر ما فوق لایتناهی نداریم.

شاگرد: تناقضی که فرمودید پیش می‌آید دیگر!

استاد: فوق لایتناهی شدّی ما نداریم.

شاگرد: عبارت مصنف چه می‌شود اینجا؟ «بان یکون العدّة و المدّة للتحتیة و الشدة للفوقیة»[15] . یعنی اینجا شدت را برای فوقیه گرفته است.

استاد: خب ما هم می‌گوییم باید برای فوقیه بگیریم.

شاگرد: پس ما فوق داریم برای ما لایتناهی شدّی.

استاد: فوق شدّی داریم، ولی فوق ما لایتناهی شدّی نداریم. ما لایتناهی را شدّی نگیرید.

شاگرد: .... بعد می‌گوید «علی ‌سبیل ‌التوزیع».

استاد: بله «علی‌ سبیل ‌التوزیع» که می‌گوید مطلب را درست می‌کند.

شاگرد: «علی ‌سبیل‌ التوزیع» لامتناهی‌ها را دارد توزیع می‌کند، لامتناهی فوقی یعنی فوق لامتناهی شدّی است. بعد در عبارت جلوتر هم برعکس است. جلوتر هم می‌گوید «و اما اللانهایة الشدّیة فعدم نهایة». دوباره می‌رود در آن، «و لک ان تعتبر التفصیل فیما لایتناهی الواقع فیما تحت». یعنی خود اشکال در شدیت بما لایتناهی تحتی می‌گیرد نه در ما لایتناهی فوقی.

استاد: آنجا بله، آنجا که عرض کردم، آنجا را تصحیح‌ می‌کند. قبلش ایشان می‌گوید فوق ما لایتناهی شدّی ما نداریم. یعنی ما لایتناهی را اگر شدّی گرفتی، دیگر فوق ندارد. ولی خود فوق می‌تواند ما لایتناهی شدّی باشد، خود فوق می‌تواند از نظر شدت ما لایتناهی باشد. اما اگر ما لایتناهی شدّی داشتید و بخواهد فوقش را بیاورید، فوق ندارد.

شاگرد: عبارت موهم همین نکته دوم است. وقتی می‌گوییم خدا از نظر شدت فوق ما لایتناهی است، این شدت قید ما لایتناهی می‌شود، چون وقتی چند تا چیز را با هم می‌سنجیم، ملاک...

استاد: نه، شما گفتید خداوند از جهت شدت فوق ما لایتناهی است. از جهت شدت را قید «فوق»[16] قرار دادید. خداوند از جهت شدت فوق ما لایتناهی است. قید شدت را قید «فوق» قرار دادید. اینکه قید «فوق» قرار دادید که اشکال ندارد، ما قبول داریم؛ قید «ما لایتناهی» قرار ندهید.

شاگرد: نه، اگر قید «فوق» قرار دادیم، طبعاً پذیرفته‌ایم که «ما لایتناهی» هم ... چون با یک ملاک باید بسنجیم. خداوند از نظر شدت فوق ما لایتناهی ... آن شدت‌ ... چون ملاک باید برای سنجش واحد باشد.

استاد: یعنی خداوند از نظر شدت فوق ما لایتناهی است. ما لایتناهی هم شدید است؟ آیا می‌شود اشد از ما لایتناهی پیدا کرد؟

شاگرد: همین ما لایتناهی که می‌گوییم اینجا، از نظر شدّی داریم می‌گوییم ما لایتناهی باشد.

استاد: خب بگوییم، درست نگفته‌ایم دیگر.

خب من گمان می‌کنم دیگر این مقدار مطلب بس است. دو شق دیگرش باقی ماند.

 


[2] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج2، ص84، تعلیقه 20.
[6] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج2، ص84، تعلیقه 20.
[8] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج2، ص84، تعلیقه 20.
[10] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج2، ص84، تعلیقه 20.
[15] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج2، ص84، تعلیقه 20.
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo