97/07/18
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین برهان سوم بر اشتراک معنوی وجود/غرر در اشتراک وجود /مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم
موضوع: مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم/غرر در اشتراک وجود /تبیین برهان سوم بر اشتراک معنوی وجود
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
حکمتِ شرح منظومه، صفحه پانزده، سطر هفده:
«تقريره أنا إذا أقمنا الدليل على أن العالم لا بد له من مؤثر موجود اعتقدنا و أيقنا بوجود المؤثر ثم لو حصل لنا التردد في أنه واجب أو جوهر أو عرض لم يقدح ذلك التردد في الاعتقاد المذكور. فإذا اعتقدنا أنه واجب ثم بدل ذلك الاعتقاد باعتقاد أنه ممكن ارتفع الاعتقاد بأنه واجب و لا يرتفع الاعتقاد بأنه موجود. فلو لا اشتراكه لارتفع الاعتقاد بكونه موجودا بارتفاع اعتقاد أنه واجب. و التالي باطل فالمقدم مثله»[1]
دلیل سوم را در شعر خواندیم. در شرح هم ایشان توضیح میدهند که میخوانیم. ایشان همان مطلبی را که ما دیروز گفتیم، در شرح، در ضمنِ مثال توضیح میدهند. ایشان میفرمایند که اصلِ دلیل این بود که ما وجودی را اثبات میکنیم، سپس در خصوصیتِ این وجود شک میکنیم، یا وجودی را با یک خصوصیتی ثابت میکنیم و بعد آن خصوصیت را عوض میکنیم؛ هر دو حالت ممکن است اتفاق بیفتد. وقتی خصوصیت عوض میشود یا خصوصیت مشکوک میشود، ما در وجود شک نمیکنیم و وجود را عوض نمیکنیم. معلوم میشود که این وجود، عینِ آن خصوصیت نیست؛ و الا شک در آن خصوصیت به وجود سرایت میکرد و وجود را مشکوک میشد. و تبدیلِ خصوصیت سرایت میکرد و وجود را مبدل مینمود. اما چون میبینیم خصوصیت به وجود کاری ندارد، کشف میکنیم که وجود عینِ خصوصیت نیست، بلکه با تمامیِ این خصوصیتها سازگار است؛ و اگر با تمامیِ خصوصیتها سازگار است، پس مشترکِ بینِ همه است و میشود مشترکِ معنوی.
این مطلب را ایشان در شعر گفتند، حالا میخواهند در شرحِ این شعر هم بیان کنند. البته من به یک نکته اشاره کنم که این نکته باید همان روزِ اولی که ما وارد بحثِ اشتراک شدیم، مطرح میشد؛ منتها من توجه نداشتم و آن را مطرح نکردم.
تمایز میان اشتراک معنوی در فلسفه و ادبیات
اشتراکِ معنوی که ما در فلسفه مطرح میکنیم و اشتراکِ لفظی، فرق میکند با اشتراکِ معنوی و لفظی که در ادبیات مطرح میکنیم. در ادبیات اگر دو وضع داشته باشیم، یعنی دو بار لفظ وضع بشود، میگوییم مشترکِ لفظی است. اهمیت نمیدهیم که این دو بار برای یک معنا وضع شد یا برای دو معنا. البته اینطور نیست که برای یک معنا وضع بشود، حتماً برای دو معنا وضع میشود، ولی حالا اگر هم در ادبیات یا در لغت، لفظی را برای یک معنا دو بار وضع کنند، آنها در ادبیات میگویند مشترکِ لفظی است.
اما در فلسفه میگویند چون معنا، معنایِ واحد است، پس مشترک، مشترکِ معنوی است. در فلسفه به معنا توجه میشود و به وضع کاری ندارند. اگر معنا مشترک باشد، حتی اگر لفظ چند بار هم وضع شده باشد، باز هم میگویند مشترک، مشترکِ معنوی است و مشترکِ لفظی نیست. اگر معنا متعدد شد، میگویند مشترک، مشترکِ لفظی است. پس وحدت و تعددِ معنا مهم است. در مشترکِ معنوی و لفظیِ فلسفه، تعدد و وحدتِ معنا مهم است. اگر معنا واحد بود مشترک معنوی است، اگر معنا متعدد بود مشترک لفظی است؛ اصلاً کاری به وضع ندارند. بر خلافِ ادبیات که در ادبیات اگر وضع متعدد بود مشترک لفظی است و اگر وضع واحد بود مشترک معنوی است. ما در بحثِ فلسفه اصلاً کاری به وضع نداریم. ما میگوییم اگر معنایِ وجود در تمامِ خصوصیتها واحد بود، وجود مشترکِ معنوی است. اما اگر خصوصیتها و معناها متفاوت شدند، مشترک، مشترکِ لفظی است. و چون ادعایِ ما این است که معنایِ وجود در تمامِ خصوصیتها واحد است، ادعا میکنیم که وجود مشترک است.
شاگرد: آیا کاربردش فقط در مفهومِ وجود است یا در مفاهیمِ دیگر...؟
استاد: در همه جا؛ در همه جا این حرف هست و فقط اختصاص به مفهومِ وجود ندارد. هر جا معنا واحد بود و در خصوصیتها مشترک بود، میگوییم مشترکِ معنوی است. هر جا معنا با خصوصیت عوض شد، میگوییم مشترکِ لفظی است؛ اصلاً کاری به وضع نداریم.
شاگرد: مفهوم و معنا چه فرقی میکند؟
استاد: مفهوم با معنا در اینجا که ما داریم بحث میکنیم فرق نمیکند؛ ولی مفهوم با معنا تفاوت دارد. معنا یعنی مقصود، مفهوم یعنی آن چه فهمیده میشود. ممکن است از این لفظ دو معنا یا دو مفهوم فهمیده بشود و من یکی را قصد کرده باشم؛ آن میشود معنا و هر دو میشوند مفهوم. هر دو میشوند مفهوم، ولی آن که من قصدش کردهام میشود معنا. الان در این بحثِ ما، معنایی که ما میگوییم با مفهوم فرق نمیکند.
شاگرد: میتوانیم یک مفهوم داشته باشیم با دو معنا و از همان مفهوم بگیریم؟
استاد: یعنی دو مقصود؟
شاگرد: بله، لفظ را بگذاریم کنار، یک مفهوم داشته باشیم با دو معنا.
استاد: نه؛ عرض میکنم در بحثِ ما مفهوم و معنا یکی است.
شاگرد: چون در واقع میشود گفت اینها لازم و ملزومِ هم هستند. تعددِ وضع لازمه تعددِ معنا است؛ به تعبیری تعددِ معنا لازمه تعددِ وضع است. ما فقط به لحاظ داریم بحث را جدا میکنیم، که در واقع شاید نظر ایشان همین میباشد. و الا ما نمیتوانیم بگوییم به لحاظِ وضع واحد است و به لحاظِ معنا متعدد است یا بالعکس.
استاد: نه؛ ممکن است ما نتوانیم بگوییم برای یک معنا دو بار وضع میشود، این را اشاره کردم. هیچ وقت هیچ واضعی برای یک معنا دو بار لفظ را وضع نمیکند. ولی میخواهم عرض کنم در بابِ ادبیات اگر وضع متعدد شد، قهراً معنا هم متعدد میشود و میشود مشترکِ لفظی؛ اگر وضع واحد بود میشود مشترکِ معنوی.
شاگرد: آیا نمیشود وضع متعدد باشد ولی یک وجهِ جامع داشته باشند که اینها با هم جمع بشوند؟
استاد: این برای فلسفه است. در فلسفه گفته میشود در مشترکِ معنوی جامع لازم است. در ادبیات جامع هست اصلاً، ولی اصلاً توجه به جامع و عدمِ جامع نمیشود، بلکه توجه به وضع و عدمِ وضع میشود.
شاگرد: پس اینها لازم و ملزومِ هم نیستند که اینطور بگوییم هر جا تعددِ معنا بود تعددِ وضع هست یا بالعکس.
استاد: هر جا تعددِ معنا باشد، تعددِ وضع هست در ادبیات. هر جا وحدتِ معنا باشد، وحدتِ وضع هم هست.
شاگرد: میتواند سه چیز، سه تا وضعِ متعدد داشته باشند و ما یک معنایِ مشترکی از این سه تا گرفته باشیم...
استاد: سه تا لفظ؟
شاگرد: سه تا شیء، الفاظِ مترادف هم نه.
استاد: سه لفظ برای یک معنا وضع بشوند؟ آنها دیگر مشترک نیستند، مشترکِ معنوی نیستند، آنها مترادف هستند.
شاگرد: همان مبنایی مثل مرحوم مصطفوی یا مقاییساللغه؛ چند تا وضع اتفاق افتاده، ولی یک جامع برایش میگیرند و یک معنا برایش میگیرند. همه اینها را مثلاً میبرند در زلالیت.
استاد: آن اگر باشد که بله. درست میفرمایید، در مقاییساللغه مثلاً ساق (سین و واو و قاف) میگویند دلالت بر حرکت میکند. آن وقت ساقِ پا وسیله حرکت است؛ بازار مسیرِ حرکت است؛ به جهازِ دختر را هم میگویند ساق یا سوق. آن را هم چون میگذارند رویِ حیوان و از محلِ خرید میبرند در منزلِ آن خانم، به آن میگویند ساق. در همه جا در آن حرکت محفوظ است، برایِ جامع وضع شده است. حالا این یک بار وضع شده است، یا چند بار وضع شده است، عرض میکنم دیگر حالا اینها را باید به لغت مراجعه کرد. اگر تعددِ وضع داشته باشد مشترکِ لفظی است، اگر وحدتِ وضع داشته باشد مشترکِ معنوی است. این مربوط به ادبیات است. در فلسفه اگر جامع داشته باشد مشترکِ معنوی است و اگر جامع نداشته باشد مشترکِ لفظی است.
تحلیل مثال مؤثر داشتن عالم و تردد در خصوصیات مؤثر
خب، مثالی که مرحومِ مصنف میزنند این است: ما با دلیل ثابت کردیم که عالم مؤثر دارد، یعنی فاعل دارد. الان یقین به وجودِ مؤثر پیدا میکنیم. سپس مردد میشویم که مؤثر چیست؛ از اول مردد میشویم که مؤثر چیست؟ واجب است، ممکن است، جوهر است، عرض است؟ هیچکدام از آنها برایمان روشن نیست و تردید داریم در مؤثر. ولی یقین به وجودِ مؤثر داریم، در اینجا دیگر تردید نداریم. تردید در خصوصیاتِ مؤثر است، تردید در خودِ مؤثر نیست. این که تردیدِ خصوصیات سرایت نمیکند به وجود، نشان میدهد که وجود با تمامِ خصوصیات سازگار است، یعنی مشترکِ معنوی است بینِ همه این خصوصیات.
این یک مثال است که ما مؤثر را ثابت کردیم و از اول ندانستیم این مؤثر واجب است یا ممکن است؛ اگر هم ممکن است جوهر است یا عرض است. بینِ این سه مورد مردد شدیم، اما مؤثر را اثبات کردیم. با اینکه تردید در خصوصیتِ مؤثر داریم، تردید در وجودش نداریم. از اینجا کشف میکنیم که وجود، جامعِ بینِ این خصوصیتها است؛ یعنی مشترکِ معنوی است.
مثال را عوض میکنیم؛ گاهی اتفاق میافتد که مؤثر را ثابت میکنیم و مقید میکنیم این مؤثر را که واجب است؛ یعنی به خصوصیتِ وجوب هم یقین میکنیم. بعداً شک میکنیم در این خصوصیت؛ میگوییم که تا حالا فکر میکردیم واجب است، ولی شاید هم ممکنالوجود باشد. این تردیدی که برایمان حاصل میشود یا حتی ممکن است که تبدیلِ رأی حاصل بشود و بگوییم تا حالا واجب بود نزد ما، حالا یقین کردیم که ممکن است. در تمامِ این حالات، هیچ وقت میبینید آن وجود و مؤثری که از اول برایتان یقینی بود عوض نشد و هنوز هم یقینی است. این دلیل بر این است که وجود با تمامِ این خصوصیات سازگار است، یعنی مشترکِ معنوی است بینِ این خصوصیات. دیگر توضیح بیشتر از این نمیخواهد، دیروز گفتم و همه چیزش روشن شد. امروز هم که همه را تکرار کردم.
شاگرد: یک مسامحهای در این هست؛ در این که میفرمایند با تغییرِ موضوع، اعتقاد همان اعتقاد است. حالا چه نظرِ فخر را حساب کنید یا نظرِ مشهور را حساب کنید، وقتی موضوعِ اعتقاد از جوهر عوض شد و تبدیل به عرض شد، همان اعتقاد باقی نیست و آن چیزی هم که برای ما مهم است مفهومِ وجود است که اثبات میشود. ولی نسبت به اینکه میگویند اعتقاد مرتفع نمیشود، یک مسامحهای است؛ چون با تبدلِ جوهر و عرض، این اعتقاد غیر از آن اعتقاد است. وجود واحد است، مدعا اثبات میشود، ولی در عبارتِ ایشان مسامحه است.
استاد: اتفاقاً ما میخواهیم بگوییم اعتقاد عوض نمیشود. متعلقِ اعتقادِ شما چیست؟ شما دو اعتقاد دارید؛ یکی اعتقاد دارید به وجودِ مؤثر، یکی اعتقاد دارید به اینکه این مؤثر واجب است. دو اعتقاد دارید. در تبدل یا در تردید، آن اعتقادِ دوم مبدل میشود یا مردد میشود؛ اعتقادِ اولتان هیچ دست نمیخورد. اصلاً ادعایِ ما همین است. ما که مشترکِ معنوی میدانیم، اعتقاد را منحل میکنیم به دو اعتقاد. یکی اعتقاد به اینکه این مؤثر موجود است، دوم اعتقاد به اینکه این مؤثرِ موجود، واجب است. تردید یا تبدل در اعتقادِ دوم حاصل میشود؛ اعتقادِ اول دست نمیخورد. و اصلاً استدلالِ ما هم همین است که چون اعتقادِ اول دست نمیخورد، پس معلوم میشود اعتقادِ اول با تمامِ این اعتقادات و تغییرات سازگار است. و اگر وجود مشترکِ معنوی نبود، با دست خوردنِ اعتقادِ دوم، اعتقادِ اول هم از بین میرفت و آن هم دست میخورد. روشن است مطلب! تسامحی هم نکردیم، درست گفتیم.
شاگرد: این مؤثر الان در اینجا تمثیل است برای وجود؟ یعنی میخواهد بگوید مثالِ وجود هم در آن برهانی که آوردیم مثلِ مؤثر در این مثال است؟
استاد: مؤثر یعنی وجودِ مؤثر. مثالی نیست. برای بحث مثال است، ولی برای وجود مثال نیست. مؤثر یعنی وجودِ مؤثر. مثال نمیزند به مؤثر، بلکه خودِ وجود است، خودِ وجود مورد بحث است. بله، مطلب را با مثال بیان میکند.
صفحه پانزده هستیم، سطر هفدهم:
«تقريره» یعنی تقریرِ دلیلِ سوم این است؛ تقریر یعنی تبیین. «أنا إذا أقمنا الدليل على أن العالم لا بد له من مؤثر موجود اعتقدنا و أيقنا بوجود المؤثر»، یقین میکنیم، اعتقاد پیدا میکنیم به وجودِ مؤثر. «ثم لو حصل لنا التردد في أنه» یعنی این مؤثر «واجب أو جوهر أو عرض لم يقدح ذلك التردد في الاعتقاد المذكور». توجه کنید که من گفتم «واجِبٌ اَو مُمکِنٌ»، ممکن را هم تقسیم کردم به جوهر و عرض. ایشان دیگر زحمت نمیکشد که اول تقسیم کند به واجب و ممکن و بعد ممکن را تقسیم کند به جوهر و عرض. از اول یک تقسیمِ ثلاثی میکند: «واجب أو جوهر أو عرض».
«لم يقدح ذلك التردد في الاعتقاد المذكور»؛ این ترددی که من در خصوصیت پیدا میکنم، در آن اعتقادی که ذکر شد، یعنی اعتقاد به وجودِ مؤثر، آسیبی وارد نمیکند؛ یعنی آن اعتقاد را زائل نمیکند و آن اعتقاد را تبدیل به تردید نمیکند.
شاگرد: پس اینجا خودِ نفسِ تردد دلیل است؟ نفسِ تردد دلیل است در اینکه وجودِ جامع است. حالا میخواهیم از بینِ این سه مورد یکی را انتخاب کنیم، آن حرفِ دیگری است. همین که ما یک شیئی را با این سه...
استاد: تردد دلیل است یا تأثیر نگذاشتنِ تردد دلیل است؟ تأثیر نگذاشتنِ تردد دلیل است، نه تردد. تردد اثر نمیگذارد و این دلیل بر اشتراک معنوی وجود است.
«فإذا اعتقدنا أنه واجب»، اگر ما معتقد شدیم که مؤثر واجب است، «ثم بدل ذلك الاعتقاد باعتقاد أنه ممكن»، اعتقاد به اینکه واجب است تبدیل شد به اینکه ممکن است، «ارتفع الاعتقاد بأنه واجب»، اعتقادِ دوم که اعتقاد به «اَنَّهُ واجِبٌ» بود مرتفع شد. اما «و لا يرتفع الاعتقاد بأنه موجود»، اعتقادِ اول که اعتقادِ به موجودیتِ این مؤثر است، مرتفع نشد. و این دلیل میشود برای اینکه عوض شدنِ خصوصیتها باعثِ عوض شدنِ آن وجود نمیشود. پس وجود، جامعِ بینِ خصوصیتها است و وقتی جامعِ بینِ خصوصیتها شد یعنی مشترکِ معنوی است.
تطبیق استدلال بر مراتب و ماهیات مختلف
شاگرد: خصوصیت در اینجا ماهیت که نیست، مراتب است دیگر؟
استاد: خصوصیت میتواند ماهیت باشد، میتواند مرتبه باشد. حالا ایشان به مراتب مثال زده است. شما برای مثال اینطور فکر کنید، بگویید میدانم یک شبحی در اینجا هست، ولی نمیدانم این شبح انسان است یا شجر است. تردید در خصوصیتی دارید که ماهیت است، نه مرتبه؛ ولی دیگر شما در وجود تردید ندارید.
شاگرد: اگر تردید در ماهیت باشد، کلمه واجب درست است آن وقت؟
استاد: نه، در اینجا نه. یک مثالِ دیگر دارم میزنم.
شاگرد: در مثال دیگر بله، ولی در این مثال چطور؟
استاد: در این مثال تردید در خصوصیتی است که عبارت از مرتبه وجود است.
شاگرد: پس در ماهیت نیست. پس آن تعینی هم که قبلاً گفتیم و شما فرمودید و به ماهیت تعبیر کردید، شاید بهتر باشد که بگوییم تعین در وجود است، نه در ماهیت. قبلاً تعین را گفتید که به همان کلمه خصوصیت برمیگردد و خصوصیت یعنی تمایز در ماهیت؛ دیروز اینطور فرمودید.
استاد: نه، تمایزِ در ماهیت را من گفتم، حالا باید تمایزِ در مرتبه را هم اضافه کنیم. خصوصیت میتواند به معنای ماهیت باشد، میتواند به معنای مرتبه باشد. من دیروز خصوصیت به معنای ماهیت را گفتم، حالا مرتبه را ایشان...
شاگرد: پس مثالها فرق میکند.
استاد: بله، مثالها فرق میکند. ممکن است خصوصیت مربوط به ماهیت باشد و ممکن است خصوصیت مربوط به مرتبه باشد. این دو وجود، دو مرتبه از وجود هستند یا دو نوع ماهیت دارند. تردیدِ در ماهیت یا تردیدِ در مرتبه باعث نمیشود من تردید در وجود پیدا کنم. وجود، موردِ یقینِ من است؛ اگر در ماهیتش تردید پیدا کردم یا در مرتبهاش تردید پیدا کردم، اعتقادِ من به خودِ وجود از بین نمیرود. و این نشان میدهد که این وجود با وجودِ ماهیتها سازگار است، و این وجود با مراتب هم سازگار است، پس جامع است بینِ وجودِ ماهیاتِ مختلف و جامع است بینِ مراتبِ مختلف. اگر جامع است، پس مشترکِ معنوی است.
شاگرد: اگر که اعتقادِ ما به مفهوم مشترک، معلولِ اعتقادِ ما به خصوصیت باشد، مثلاً کسی از دور میآید؛ ما فکر میکنیم که زید است، یقین میکنیم که انسان است. با شک در زید بودنش میکند، در انسان بودنش هم شک میکنیم. زائل میشود دیگر!
استاد: میفرمایید که اگر اعتقاد ما به آن جامع از طریق اعتقاد ما به خصوصیت حاصل شده باشد، یعنی من وقتی که این شبح را از دور دیدم، اعتقاد پیدا کردم به اینکه انسان است و اعتقاد پیدا کردم به وجود، به وجود انسان. بعداً یقین کردم که این درخت است. چون اعتقاد من به اصل وجود از ناحیه اعتقاد به انسان پیدا شد، شما میفرمایید بعد از اینکه من یقین کردم به درخت، باید آن اعتقادم از بین برود. ولی اینطور نیست؛ علت محدثه با علت مبقیه در اینجا فرق میکند. آن چیزی که احداث کرد یقین شما را به وجود، آن علت محدثه بود. لازم نیست علت مبقیه هم همان باشد. این اعتقاد من به وجود باقی است بدون اینکه آن علت محدثه باقی باشد. یک علت دیگری هست، حالا هرچه که هست. پس ایرادی ندارد که من اعتقاد پیدا کردم به اصل وجودِ این شبح، به فکر اینکه یا به اعتقاد اینکه این انسان است. اعتقاد به اصل وجود برای من باقی میماند حتی اگر یقین کنم که این شجر است.
شاگرد: این دلیل مخصوص وجود است، بنده مثال به زید و انسان زدم. من فکر میکنم زید است، میگویم پس انسان که جامع است هست، ولی در زید بودن که شک میکنم، ممکن است انسان نباشد، حیوان باشد. جامع هم فرق میکند.
استاد: یعنی شما از بحث بیرون میروید؟ یعنی یک بحث دیگر دارید مطرح میکنید؟
شاگرد: آیا این دلیل را ما کلاً در جامع داریم میآوریم یا فقط در صورتی که جامع وجود داشته باشد این دلیل را میتوانیم اقامه کنیم؟
استاد: ببینید! اگر اعتقاد به جامع داشته باشید و اعتقاد به خصوصیت هم داشته باشید، با رفع اعتقاد به خصوصیت، رفع اعتقاد به جامع نمیشود. این را داریم میگوییم.
شاگرد: وقتی وجود است این اتفاق میافتد.
استاد: مطلب کلی است، ولی ما در بحث خودمان، فقط مطلب را تطبیق کردیم بر وجود. اما شما میخواهید یک کلی را بیان کنید؛ این کلی همین است که اگر شما اعتقاد به جامعی داشتید و اعتقاد داشتید به اینکه این جامع تطبیق شده بر خصوصیتی، دو اعتقاد میشود. یکی اعتقاد به جامع، یکی اعتقاد به انطباق جامع بر خصوصیت. اگر شما در خصوصیت شک کنید، آن اعتقاد دومتان زایل میشود، اما اعتقاد اول باقی میماند. اعتقاد به جامعتان باقی است. اعتقاد به اینکه این جامع بر این خصوصیت منطبق میشود، آن عوض شده است.
شاگرد: عرض من این است که اگر اعتقاد اول معلول اعتقاد دوم باشد...
استاد: پس همان جواب اولی که گفتم درست بود دیگر. شما دارید میگویید معلول. معلول باشد یعنی علت محدثه این اعتقاد به جامع، این اعتقاد به خصوصیت شده است. این اعتقاد به خصوصیت، منشأ شده است که آن اعتقاد به جامع درست بشود. خب اعتقاد به خصوصیت از بین برود، یک اعتقاد دیگری میآید، آن اعتقاد ابقا میکند اعتقاد به جامع را. اعتقاد به جامع با این خصوصیت هم هست و با آن خصوصیت هم هست. حالا یکی از دو خصوصیت، منشأ حدوث آن اعتقاد شده است، خصوصیت دیگر منشأ بقا میشود. علت محدثه با علت مبقیه میتواند دو تا باشد. من جواب اول که دادم همین بود دیگر.
شاگرد: شما تردید در خصوصیتِ وجود کردید یا تردید در وجودِ خصوصیت کردید؟ هرکدام را بگویید تردید در وجود کردهاید. شما یا تردید کردهاید در وجودِ خصوصیتی یا تردید کردهاید در خصوصیتِ وجود؛ هرکدام را بگویید تردید در وجود کردهاید.
استاد: تردید کردهام در وجود خصوصیت.
شاگرد: پس تردید در وجود کردهاید.
استاد: ولی تردید در اصل وجود ندارم. یعنی نمیدانم این خصوصیت موجود است یا نه، ولی میدانم یک چیزی موجود است. پس تردید در وجود نکردهام.
شاگرد: شما میفرمایید تردید در وجود خصوصیت کردهاید، پس تردید در وجود کردهاید.
استاد: در وجودی که میتواند بر این خصوصیت تطبیق بکند من تردید کردهام، ولی در اصل وجود تردید نکردهام.
شاگرد: اصلِ وجودی نداریم اینجا، ما اینجا یک وجودِ خصوصیت داریم که شما در وجودش شک و تردید کردهاید، پس تردید در وجود کردهاید دیگر.
استاد: نه!
شاگرد: مگر خصوصیت چیزی غیر از وجود است؟
استاد: اینجوری مثال بزنید: وجودِ مؤثر و وجودِ مؤثرِ خاص. من علم داشتم به وجودِ مؤثر، تطبیقش دادم بر مؤثرِ خاص. الان دو تا وجود پیشِ من است، یکی اصلِ وجودِ مؤثر، یکی وجودِ مؤثرِ خاص. من در وجودِ مؤثرِ خاص شک میکنم، ولی اصلِ وجودِ مؤثر باقی است. معلوم است دارم چه عرض میکنم. دو تا وجود است در اینجا؛ یکی وجودِ مؤثر است، یکی وجودِ مؤثری که واجب است.
شاگرد: به هر حال شما در وجود تردید کردهاید.
استاد: در کدام وجود؟
شاگرد: یعنی تردید در خصوصیت سرایت کرد به تردید در وجود، یعنی وجودش...
استاد: نه، من در وجود تردید نکردهام. شکی نیست که وجود را الان میدانم هست. این شبحی که من از دور میبینم میدانم وجود دارد، تردید در وجودش که ندارم. تردید دارم در اینکه انسان است یا شجر است؟ تردید من در وجود نیست، حتی در وجود خاص هم نیست. بله، به خاطر اینکه خصوصیت مردد است، وجود خاص مردد است؛ ولی من که از اول وجود خاص را یقین نکرده بودم، من وجود مؤثر را یقین کرده بودم. و وجود مؤثر هنوز هم هست؛ هنوز هم در ذهن من هست.
شاگرد: من اعتقاد پیدا میکنم به وجود یک چیزی، بعد اعتقاد پیدا میکنم که مثلاً آن جوهر نبوده، بلکه عرض بوده یا بالعکس؛ منتها این عرض بودن را به محالش دست پیدا میکنم، یعنی پیدا میکنم که محال است که چنین چیزی باشد. لذا شک میکنم در اصل وجود. منظورم این است که جهل مرکب است. طرف در بیابان یک سرابی میبیند، فکر میکند آب است، یقین میکند یک چیزی هست، میآید، بعد اعتقادش عوض میشود بالکل، یعنی خود وجود هم عوض میشود اینجا. بعضی از اعتقادها کاذب است، لذا استدلال به خود اعتقاد میتواند مورد اشکال واقع بشود.
استاد: ببینید، شما مثال را دارید عوض میکنید. شخصی اعتقاد دارد به وجود چیزی و بعد شک میکند در وجود همان چیز؛ اینجا وجود از بین میرود.
شاگرد: در خصوصیتش شک میکند؟
استاد: نه، در وجود همان چیز شک میکند، نه در خصوصیت. این که شما دارید میگویید، اینطوری دارید میگویید: یقین دارد به وجود آب، بعد میآید میبیند آب نیست. شما اینطوری فرض کنید: یقین دارد به اینکه آنجا یا آب است یا زمین است. پس یک چیزی آنجا موجود است؛ حالا یا آب است یا زمین است. تردید در آب و زمین دارد ولی به اصل وجود اعتقاد دارد. اینجوری بحث کنید، نه آن مثالی که شما میزنید. آن مثالی که شما میزنید از بحث بیرون است.
شاگرد: مثال ما بله، ولی در یک جایی اعتقاد پیدا میکنم به وجود چیزی، بعداً از طریق نفی آن خصوصیت میفهمم که اصلاً تخیل بوده، اعتقاد نبوده است.
استاد: آن از بحث ما بیرون است. ببینید، شما دارید میگویید به وجود یک چیزی اعتقاد پیدا میکند، بعد در وجود همان چیز شک میکند. این که اصلاً بحث ما این نبود که به وجود یک چیزی اعتقاد پیدا میکند، بعد در وجود همان شک میکند. این را که ما دیگر نمیگوییم اعتقادش باقی مانده است. یک اعتقاد بیشتر نبوده، آن هم آسیب دید. آن چیزی که ما داریم فرض میکنیم این است که یک اعتقاد به مؤثر دارد، یک اعتقاد به اینکه این مؤثر واجب است. اعتقاد دوم که مربوط به خصوصیت است اگر زایل شد، اعتقاد اول زایل نمیشود. آن چیزی که شما فرض میکنید اصلاً یک اعتقاد بیشتر نیست؛ اعتقاد دارد به اینکه این آب است، بعد هم همان اعتقاد زایل میشود. خب این معلوم است دیگر، اینجا اعتقاد به وجود زایل میشود و اصلاً بحث ما نیست. ما به آن مثال نزدیم که شما دارید مثال میزنید. شما مثال را عوض کردید و دارید اشکال میکنید. در همان موضعی که ما داریم بحث میکنیم شما اشکال کنید، نه یک مثال دیگری که ربطی به بحث ما ندارد.
شاگرد: اشکالی که عبارت دارد این است که فقط حرف از اعتقاد به بودن و اصل وجود را دارد مطرح میکند. همین استدلال در بدایه که مطرح میشود، همزمان با اعتقاد به وجود، معنایی از وجود هم لحاظ میشود. یعنی همزمان با اینکه میگویم این شیء واجب است، وجود را با یک معنایی از آن لحاظ میکنم، بعد اعتقاد به اینکه واجب است گرفته میشود، اعتقاد به اینکه ممکن است میآید، با همان وجود و با همان معنا. اگر من در کنار اعتقاد به وجود، وحدت معنا را نداشته باشم و در هر دو جا نیاورم، استدلال ما را به اشتراک معنوی نمیرساند. فقط صرف اعتقاد به اینکه بله، وجودی هست و آنجا هم وجودی هست، دیگر ما را به اشتراک معنوی نباید برساند. در بدایه این رعایت شده، حرف از معنا هم در کنار اعتقاد به اصل وجود آورده شده است.
استاد: ببینید، اینجا اصلاً احتیاجی به آن حرفها نیست؛ این هم حرفش درست است. میگوید من به وجود مؤثر اعتقاد پیدا کردم...
شاگرد: با چه معنایی؟
استاد: هیچ، معنا را مطرح نمیکند. اگر بخواهد معنا را مطرح کند که همان اول مشترک لفظی گرفته است. معنا را مطرح نکنید. من به وجود مؤثر پی بردم، بعد این وجود را منطبق کردم بر مؤثرِ واجب؛ حالا در مؤثرِ واجب شک کردم، نه در اصل وجود؛ در واجب بودنِ این مؤثر شک کردم. پس اگر وجود به معنای وجودِ واجب میبود، وقتی من در وجوب شک میکنم، در وجود هم شک میشود. و چون با شک در وجوب، در وجود شک حاصل نمیشود، پس میفهمم که وجود معنایش مشترک است. لذا هم در واجب اگر وجود باشد به این معناست، هم در ممکن اگر وجود باشد به همان معناست. احتیاجی به قیدِ معنا ندارید، معنا خود به خود هست.
شاگرد: عبارت دارد: «فلو لم يكن للوجود معنى واحد ... لتغير معناه بتغير موضوعاته»[2] ، نه اینکه «لَثبتَ بِتَغَيُّرِ مَوضوعاتِه». حرف از معنا باید مطرح بشود نه صرف بودن و نبودن.
استاد: یعنی وجود هست، معنایش عوض شده است. این تقریباً حالت مصادره دارد. ببینید، اینجا دارد میگوید اصل اعتقاد من به وجود باید از بین برود، نه معنا. معنا هم هست در ذهن.
شاگرد: اگر معنا نباشد اصلاً حرف ما و ادعای ما سرِ معناست، چطور میتوانیم معنا را لحاظ نکنیم؟
استاد: من بدون اینکه معنا را بیاورم توضیح دادم دیگر! اگر من اعتقاد داشتم به وجود مؤثری که واجب است، بعد گفتم این مؤثر واجب نبود، بلکه مؤثر ممکن است، میبینم باز اعتقاد به وجود دارم. از اینجا کشف میکنم که معنای وجود باقی است، چه تعلق بگیرد به ممکن و چه تعلق بگیرد به واجب.
شاگرد: اعتقاد پیدا میکنم که خلاصه وجودی هست این وسط، نه اینکه معنایش هم واحد است.
استاد: نه، ببینید چه دارم عرض میکنم؛ الان میخواهم سه تا اعتقاد درست کنم یا چهار تا. اعتقاد دارم به وجود مؤثر، این یک؛ اعتقاد دارم به اینکه این مؤثر واجب است، این دو؛ بعد اعتقاد پیدا میکنم که این مؤثر ممکن است، این شد سه تا؛ بعد نگاه میکنم میبینم اعتقاد دوم من تبدیل شد به اعتقاد سوم، ولی اعتقاد اول من باقی ماند. اعتقاد پیدا میکنم که وجود مشترک معنوی است. اعتقاد چهارم، آن نتیجهای است که من میگیرم. اعتقاد پیدا میکنم که وجود مشترک معنوی است، زیرا اگر مشترک معنوی نبود و با خصوصیت همراه بود، با زوال خصوصیت یا با تبدیل خصوصیت، آن هم تبدیل میشد. دیگر احتیاجی به ذکر معنا نیست؛ خود به خود شما استخراج میکنید از این دلیل که وجود مشترک معنوی است.
شاگرد: میشود گفت معنایش عوض میشد. چون معنایش عوض نشد میفهمیم معنا واحد بوده است.
استاد: این که میشود مصادره. من وجود را میآورم میبینم یک معنا دارد، معنایش در اینجا و آنجا یکی است، زیرا که میبینم آن عوض شد اما معنا عوض نشد. چرا میگویید معنا عوض نشده است؟ شاید عوض شده باشد. بگویید وجود از بین نرفت. عرض میکنم این یک خرده بوی مصادره میدهد؛ میگوید معناها یکی است. شما باید نتیجه بگیرید که معناها یکی است؛ یعنی اعتقاد چهارم را نتیجه بگیرید. اعتقاد اول حاصل شد، اعتقاد دوم به وسیله اعتقاد سوم منتفی شد، این دو تا اعتقادِ دو و سه خراب شدند، اما اعتقاد اول باقی است. چون اعتقاد اول باقی است، من اعتقاد پیدا میکنم که وجود مشترک معنوی است. خوب دلیلی است،÷ مرحوم سبزواری دلیل قشنگی آورده است، هیچ شبههای هم در آن نیست.
شاگرد: مطلب دیگر این است که از همان وجودِ تردد ما خودمان دیگر لازم نیست استدلال را ادامه بدهیم. من شیئی را با لحاظ اینکه یکی از این سه تا خصوصیت را دارد اعتقاد پیدا کردم، یعنی یقین کردم شیئی هست با این سه خصوصیت. همینجا یک وجود با سه تا خصوصیت همراه شده است. حداقل اشتراکِ یک وجود در سه تا خصوصیت است؛ که من توانستم بگویم این یا ممکن است یا واجب است یا جوهر است یا عرض است. چون وجود تحمل این تردیدها را داشت من این اعتقاد را پیدا کردم.
استاد: شما میفرمایید که من اعتقاد دارم به وجود مؤثر، بعد تردید پیدا میکنم که برای واجب است یا برای جوهر است یا برای عرض است. همین که تردید پیدا کردم بین این سه تا، نشان میدهد که وجود قابل است که در این سه تا بیاید که من مردد بشوم، و الا اگر وجود خاص بود، هر سه را نمیتوانست شامل بشود و در نتیجه من مردد نمیشدم. حالا اینکه مردد شدم معلوم میشود وجود، قابلیت شمول این سه تا را داشته است که من مردد هستم که کدامشان وجود دارد.
شاگرد: این همان استدلال اول ما نمیشود؟ یعنی تقسیم وجود...
استاد: این را شما میفرمایید؛ ولی این هم خروج از بحث است. من تردید در وجود ندارم، تردید در مؤثر دارم. اعتقاد به وجود پیدا کردم، این اعتقادم باقی است. تردید در مؤثر دارم، نه تردید در وجودهایشان. تردید من در وجود نیست، تردید من در مؤثر است. شما آن وقت میتوانید بگویید مؤثر، مشترک معنوی است بین این سه تا. یعنی معنای مؤثر یا کلمه مؤثر، مشترک معنوی است بین این سه تا، نه وجود. چون من وجود را که تقسیم نکردم، من مؤثر را دارم تقسیم میکنم. وجود واحد است، مؤثر سه تاست، من در این مؤثر مردد میشوم و تردید در مؤثر به وجود سرایت نمیکند، زیرا که وجود با تمام این سه مؤثر سازگاری دارد. اینطوری بیان کنید؛ نه اینکه من تردید در وجودها دارم، سه تا وجود است که هر سه را میتواند شامل بشود. اینطوری نگویید. سه تا مؤثر است که وجود مؤثر میتواند شامل هر سه مؤثر بشود. اینطوری بیان کنید.
«فإذا اعتقدنا أنه واجب»[3] ، اگر اعتقاد پیدا کنیم که این مؤثر واجب است، «ثم بدل ذلك الاعتقاد باعتقاد أنه ممكن»، یعنی اعتقاد به وجود تبدیل شد و اعتقاد به ممکن آمد، «ارتفع الاعتقاد بأنه واجب»، این اعتقاد دوم که اعتقادِ «بأنه واجب» است با آمدن اعتقاد سوم مرتفع شد، اما «و لا يرتفع الاعتقاد» آن اعتقاد اول که اعتقادِ «بأنه موجود » بود.
«فلو لا اشتراكه»؛ اینجا میخواهد نتیجه بگیرد، یعنی استدلال از اینجا شروع میشود. استدلال هم استدلال به صورت قیاس استثنائی است. آنچه تا حالا میگفتیم بیان ملازمه بود، بعد از اینکه ملازمه بیان شد حالا قیاس استثنائی را داریم مطرح میکنیم. «فَلَولا اِشتِراكُهُ»، اگر وجود اشتراک نداشت، حالا اینطوری بگویید که اگر وجود اشتراک نداشته باشد، «لارتفع الاعتقاد بكونه موجودا بارتفاع اعتقاد أنه واجب»، مرتفع میشود اعتقادِ به بودن این مؤثر «موجوداً»، با مرتفع شدن اعتقاد به اینکه آن مؤثر واجب است. اگر وجود مشترک نباشد، اعتقاد به «کون المؤثر موجوداً»، با ارتفاع اعتقاد به «أن المؤثر واجب»، مرتفع میشود. ملازمه را بیان کردیم؛ هر چه گفتیم بیان ملازمه بود. «و التالي باطل»، تالی بالبداهه باطل است. مراجعه میکنم به وجدان خودم، میبینم در مؤثر شک کردهام ولی در وجود شک نکردهام. دیگر بطلان تالی استدلال نمیخواهد، وجدانی است. «فالمقدم مثله»، مقدم هم باطل میشود. یعنی «لا اشتراک وجود» باطل میشود، بلکه اشتراکش ثابت میشود. این استدلال بود. توجه کردید که ایشان استدلال را آخرِ سر آورد به صورت یک قیاس استثنائی که ملازمه بین مقدم و تالی آن قبلاً اثبات شده بود، تالی هم که بالوجدان باطل است، پس نتیجه میدهد بطلان مقدم را. خب دلیل سوم تمام شد.
شاگرد: اگر در واجب بودن این موجود شک کنیم و تردید داریم که شاید این ممکن باشد، در وجود این واجب هم شک میکنیم؟
استاد: نه در خصوصیتش شک کردهایم
شاگرد: نه، یعنی اینکه آیا میتوانیم بگوییم وجودِ این شیئی که قبلاً فکر میکردیم واجب است...
استاد: در وجود شک نمیکنید. بله، در وجود شک نمیکنید، در وجودِ واجب شک میکنید.
شاگرد: هذا اول الکلام!
استاد: در وجود شک نمیکنید. به وجدان خودتان مراجعه کنید، شما در وجودِ واجب شک میکنید، در اصلِ وجودِ یک مؤثر شک نمیکنید. بالاخره میدانید که یک مؤثری دارید. تا حالا فکر میکردید آن مؤثر واجب است، در واجب بودنش شک میکنید، در وجود شک نمیکنید. بالاخره الان میدانید مؤثر هست. این را دقت کنید، دلیل واضح است، اما از شدت وضوحش این همه اشکالات پدید آمده است. از شدت وضوحش شما این اشکالات را میکنید. الان ما دو روز است که در این دلیل ماندهایم، در حالی که این دلیل در کمتر از نصف جلسه توضیح داده میشود. علت اینکه اشکال پیش میآید، وضوح مطلب است. اگر خوب دقت کنید و حواس را نگذارید پرت بشود، قهراً باورش میکنید. خب ظاهراً نمیرسیم دلیل چهارم را وارد بشویم، باید بگذاریم برای جلسه بعد.